next page

fehrest page

back page

تا ز اخلاص و ريا بيرون شدم جان اخلاص و ريا اقبال عشق
گر بگردد آفتاب از ضعف نيست نقل كرد از جا به جا اقبال عشق
خلق گويد عاقبت محمود باد عاقبت آمد به ما اقبال عشق
من دهان بستم كه بگشادست پر در دل خلق خدا اقبال عشق
بد دعا زنبيل و اين دولت خليل مى نگنجد در دعا اقبال عشق
وحدت عشقست اين جا نيست دو يا تويى يا عشق يا اقبال عشق

اى ناطق الهى و اى ديده حقايق زين قلزم پرآتش اى چاره خلايق
تو بس قديم پيرى بس شاه بى نظيرى جان را تو دستگيرى از آفت علايق
در راه جان سپارى جان ها تو را شكارى آوخ كز اين شكاران تا جان كيست لايق
مخلوق خود كى باشد كز عشق تو بلافد اى عاشق جمالت نور جلال خالق
گويى چه چاره دارم كان عشق را شكارم بيمار عشق زارم اى تو طبيب حاذق
لطف تو گفت پيش آ قهر تو گفت پس رو ما را يكى خبر كن كز هر دو كيست صادق
اى آفتاب جان ها اى شمس حق تبريز هر ذره از شعاعت جان لطيف ناطق

باز از آن كوه قاف آمد عنقاى عشق باز برآمد ز جان نعره و هيهاى عشق
باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ تا شكند زورق عقل به درياى عشق
سينه گشادست فقر جانب دل هاى پاك در شكم طور بين سينه سيناى عشق
مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد كز قفص سينه يافت عالم پهناى عشق
هر نفس آيد نثار بر سر ياران كار از بر جانان كه اوست جان و دل افزاى عشق
فتنه نشان عقل بود رفت و به يك سو نشست هر طرف اكنون ببين فتنه درواى عشق
عقل بديد آتشى گفت كه عشقست و نى عشق ببيند مگر ديده بيناى عشق
عشق نداى بلند كرد به آواز پست كاى دل بالا بپر بنگر بالاى عشق
بنگر در شمس دين خسرو تبريزيان شادى جان هاى پاك ديده دل هاى عشق

فريفت يار شكربار من مرا به طريق كه شعر تازه بگو و بگير جام عتيق
چه چاره آنچ بگويد ببايدم كردن چگونه عاق شوم با حيات كان و عقيق
غلام ساقى خويشم شكار عشوه او كه سكر لذت عيش است و باده نعم رفيق
به شب مثال چراغند و روز چون خورشيد ز عاشقى و ز مستى زهى گزيده فريق
شما و هر چه مراد شماست از بد و نيك من و منازل ساقى و جام هاى رحيق
بيار باده لعلى كه در معادن روح درافكند شررش صد هزار جوش و حريق
روا بود چو تو خورشيد و در زمين سايه روا بود چو تو ساقى و در زمانه مفيق
گشاى زانوى اشتر بدر عقال عقول بجه ز رق جهانى به جرعه هاى رقيق
چو زانوى شتر تو گشاده شد ز عقال اگر چه خفته بود طايرست در تحقيق
همى دود به كه و دشت و بر و بحر روان به قدر عقل تو گفتم نمى كنم تعميق
كمال عشق در آميزش ست پيش آييد به اختلاط مخلد چو روغن و چو سويق
چو اختلاط كند خاك با حقايق پاك كند سجود مخلد به شكر آن توقيق

جان و سر تو كه بگو بى نفاق در كرم و حسن چرايى تو طاق
روى چو خورشيد تو بخشش كند روز وصالى كه ندارد فراق
دل ز همه بركنم از بهر تو بهر وفاى تو ببندم نطاق
گر تو مرا گويى رو صبر كن باشد تكليف بما لايطاق
سخت بود هجر و فراق اى حبيب خاصه فراقى ز پى اعتناق
چون پدر و مادر عقلست و روح هر دو تويى چون شوم اى دوست عاق
روم چو در مهر تو آهى كنند دود رسد جانب شام و عراق
در تتق سينه عشاق تو ماه رخان قندلبان سيم ساق
رقص كنان در خضر لطف تو نوش كنان ساغر صدق و وفاق
دست زنان جمله و گويان بلاغ طاق و طرنبين و طرنبين و طاق
مژده كسى را كه زرش دزد برد مژده كسى را كه دهد زن طلاق
خاصه كسى را كه جهان را همه ترك كند فرد شود بى شقاق
لاجرمش عشق كشد پيشكش همچو محمد به سحرگه براق
بربردش زود براق دلش فوق سماوات رفاع طباق
جان و سر تو كه بگو باقيش كه دهنم بسته شد از اشتياق
هر چه بگفتم كژ و مژ راست كن چونك مهندس تويى و من مشاق

حرف : كاف
به دلجويى و دلدارى درآمد يار پنهانك شب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانك
دهان بر مى نهاد او دست يعنى دم مزن خامش و مى فرمود چشم او درآ در كار پنهانك
چو كرد آن لطف او مستم در گلزار بشكستم همى دزديدم آن گل ها از آن گلزار پنهانك
بدو گفتم كه اى دلبر چه مكرانگيز و عيارى برانگيزان يكى مكرى خوش اى عيار پنهانك
بنه بر گوش من آن لب اگر چه خلوتست و شب مهل تا برزند بادى بر آن اسرار پنهانك
از آن اسرار عاشق كش مشو امشب مها خامش نواى چنگ عشرت را بجنبان تار پنهانك
بده اى دلبر خندان به رسم صدقه پنهان از آن دو لعل جان افزاى شكربار پنهانك
كه غمازان همه مستند اندر خواب گفت آرى وليكن هست از اين مستان يكى هشيار پنهانك
مكن اى شمس تبريزى چنين تندى چنين تيزى كجا يابم تو را اى شاه ديگربار پنهانك

روان شد اشك ياقوتى ز راه ديدگان اينك ز عشق بى نشان آمد نشان بى نشان اينك
ببين در رنگ معشوقان نگر در رنگ مشتاقان كه آمد اين دو رنگ خوش از آن بى رنگ جان اينك
فلك مر خاك را هر دم هزاران رنگ مى بخشد كه نى رنگ زمين دارد نه رنگ آسمان اينك
چو اصل رنگ بى رنگست و اصل نقش بى نقشست چو اصل حرف بى حرفست چو اصل نقد كان اينك
تويى عاشق تويى معشوق تويى جويان اين هر دو ولى تو توى بر تويى ز رشك اين و آن اينك
تو مشك آب حيوانى ولى رشكت دهان بندد دهان خاموش و جان نالان ز عشق بى امان اينك
سحرگه ناله مرغان رسولى از خموشانست جهان خامش نالان نشانش در دهان اينك
ز ذوقش گر بباليدى چرا از هجر ناليدى تو منكر مى شوى ليكن هزاران ترجمان اينك
اگر نه صيد يارى تو بگو چون بى قرارى تو چو ديدى آسيا گردان بدان آب روان اينك
اشارت مى كند جانم كه خامش كه مرنجانم خموشم بنده فرمانم رها كردم بيان اينك

رو رو كه نه اى عاشق اى زلفك و اى خالك اى نازك و اى خشمك پابسته به خلخالك
با مرگ كجا پيچد آن زلفك و آن پيچك بر چرخ كجا پرد آن پرك و آن بالك
اى نازك نازك دل دل جو كه دلت ماند روزى كه جدا مانى از زرك و از مالك
اشكسته چرا باشى دلتنگ چرا گردى دل همچو دل ميمك قد همچو قد دالك
تو رستم دستانى از زال چه مى ترسى يا رب برهان او را از ننگ چنين زالك
من دوش تو را ديدم در خواب و چنان باشد بر چرخ همى گشتى سرمستك و خوش حالك
مى گشتى و مى گفتى اى زهره به من بنگر سرمستم و آزادم ز ادبارك و اقبالك
درويشى وانگه غم از مست نبيذى كم رو خدمت آن مه كن مردانه يكى سالك
بر هفت فلك بگذر افسون زحل مشنو بگذار منجم را در اختر و در فالك
من خرقه ز خور دارم چون لعل و گهر دارم من خرقه كجا پوشم از صوفك و از شالك
با يار عرب گفتم در چشم ترم بنگر مى گفت به زير لب لا تخدعنى والك
مى گفتم و مى پختم در سينه دو صد حيلت مى گفت مرا خندان كم تكتم احوالك
خامش كن و شه را بين چون باز سپيدى تو نى بلبل قوالى درمانده در اين قالك

آن مير دروغين بين با اسپك و با زينك شنگينك و منگينك سربسته به زرينك
چون منكر مرگست او گويد كه اجل كو كو مرگ آيدش از شش سو گويد كه منم اينك
گويد اجلش كاى خر كو آن همه كر و فر وان سبلت و آن بينى وان كبرك و آن كينك
كو شاهد و كو شادى مفرش به كيان دادى خشتست تو را بالين خاكست نهالينك
ترك خور و خفتن گو رو دين حقيقى جو تا مير ابد باشى بى رسمك و آيينك
بى جان مكن اين جان را سرگين مكن اين نان را اى آنك فكندى تو در در تك سرگينك
ما بسته سرگين دان از بهر دريم اى جان بشكسته شو و در جو اى سركش خودبينك
چون مرد خدابينى مردى كن و خدمت كن چون رنج و بلا بينى در رخ مفكن چينك
اين هجو منست اى تن وان مير منم هم من تا چند سخن گفتن از سينك و از شينك
شمس الحق تبريزى خود آب حياتى تو وان آب كجا يابد جز ديده نمگينك

هر اول روز اى جان صد بار سلام عليك در گفتن و خاموشى اى يار سلام عليك
از جان همه قدوسى وز تن همه سالوسى وز گل همه جبارى وز خار سلام عليك
من تركم و سرمستم تركانه سلح بستم در ده شدم و گفتم سالار سلام عليك
بنهاد يكى صهبا بر كف من و گفتا اين شهره امانت را هشدار سلام عليك
گفتم من ديوانه پيوسته خليلانه بر مالك خود گويم در نار سلام عليك
آن لحظه كه بيرونم عالم ز سلامم پر وان لحظه كه در غارم با يار سلام عليك
چون صنع و نشان او دارد همه صورت ها اى مور شبت خوش باد اى مار سلام عليك
داوود تو را گويد بر تخت فديناكم منصور تو را گويد بر دار سلام عليك
مشتاق تو را گويد بى طمع سلام از جان محتاج همت گويد ناچار سلام عليك
شاهان چو سلام تو با طبل و علم گويند در زير زبان گويد بيمار سلام عليك
چون باده جان خوردم ايزار گرو كردم تا مست مرا گويد اى زار سلام عليك
امسال ز ماه تو چندان خوش و خرم شد كز كبر نمى گويد بر پار سلام عليك
از لذت زخمه تو اين چنگ فلك بيخود سر زير كند هر دم كاى تار سلام عليك
مرغان خليلى هم سررفته و پركنده آورده از آن عالم هر چار سلام عليك
بس سيل سخن راندم بس قارعه برخواندم از كار فروماندم اى كار سلام عليك

ببايد عشق را اى دوست دردك دل پردرد و رخساران زردك
اى بى درد دل و بى سوز سينه بود دعوى مشتاقيت سردك
جهان عشق بس بى حد جهانست تو دارى ديدگان نيك خردك
چه داند روستايى مخزن شاه كماج و دوغ داند جان كردك
بجز بانگ دفت نبود نصيبى چو هستى چون خصى در روز گردك
اگر خواهى كه مرد كار گردى ز كار و بار خود شو زود فردك
چو چيزى يافتى خود را تو مفروش به پيش هر دكان مانند قردك
كه دعوى مرديت بى جان مردان بدان آرد كه گويندت كه مردك
اگر ناگاه مردى پيش افتد به خون خود درى كارى نبردك
تو ديده بسته اى در زهد مى باش به تسبيح و به ذكر چند وردك
مكن شيخى دروغى بر مريدان ار آن ناز و كرشمه اى فسردك
شه شطرنجى ار تو كژ ببازى به شمس الدين تبريزى تو نردك

اندرآ با ما نشان ده راستك ماجرا را در ميان نه راستك
چون كمانى با من آخر پيش آ همچو تيرى ك آيد از زه راستك
اى فضولى سو به سو چندين مجه ور جهى بارى برون جه راستك
ده خدايى نيست جز تو هيچ كس كو بگويد حال اين ده راستك
چون تو آدينه نخواهى آمدن وعده مان ده روز شنبه راستك
در دروغ و مكر ذوقى هست ليك آن نمى ارزد همان به راستك
گر بديدى شمس تبريزى بگو يك نشان با كهترين كه راستك

ايا هواى تو در جان ها سلام عليك غلام مى خرى ارزان بها سلام عليك
ايا كسى كه هزاران هزار جان و روان همى كشند ز هر سو تو را سلام عليك
به وقت خواندن آن نامه هاى خون آلود بخوان ز جانب اين آشنا سلام عليك
تو مى خرامى و خورشيد و ماه در پى تو همى دوند كه اى خوش لقا سلام عليك
به خاك پاى تو هر دم همى كنند پيغام هزار چشم كه اى توتيا سلام عليك
تو تيزگوش ترى از همه كه هر نفست ز غيب مى رسد از انبيا سلام عليك
سلام خشك نباشد خصوص از شاهان هزار خلعت و هديه ست با سلام عليك
چنانك كرد خداوند در شب معراج به نور مطلق بر مصطفى سلام عليك
زهى سلام كه دارد ز نور دنب دراز چنين بود چو كند كبريا سلام عليك
گذشت اين همه اى دوست ماجرا بشنو وليك پيشتر از ماجرا سلام عليك

اى ظريف جهان سلام عليك اى غريب زمان سلام عليك
اى سلام تو درنگنجيده در خم آسمان سلام عليك
دى كه بگذشت روى واپس كرد كاى ز هجرت فغان سلام عليك
روز فردا ز عشق تو گويد زوترم دررسان سلام عليك
گوش پنهان كجاست تا شنود از جهان نهان سلام عليك
هر سلامى كه در جهان شنوى چون صداييست زان سلام عليك
زين صدا درگذر برابر كوه تا ببينى عيان سلام عليك
من ز غيرت سلام تو پوشم تا نداند دهان سلام عليك
چون ببستم دهان سلامت شد جانب گلستان سلام عليك
اى صلاح جهان صلاح الدين بر تو تا جاودان سلام عليك

اى ظريف جهان سلام عليك ان دائى و صحتى بيديك
داروى درد بنده چيست بگو قبله لو رزقت من شفتيك
از تو آيم بر تو هم به نفير آه المستغاث منك اليك
گر به خدمت نمى رسم به بدن انما الروح و الفواد لديك
گر خطابى نمى رسد بى حرف پس جهان پر چرا شد از لبيك
نحس گويد تو را كه بدلنى سعد گويد تو را كه يا سعديك

حرف : گاف
برخيز ز خواب و ساز كن چنگ كان فتنه مه عذار گلرنگ
نى خواب گذاشت خواجه نى صبر نى نام گذاشت خواجه نى ننگ
بدريد خرد هزار خرقه بگريخت ادب هزار فرسنگ
انديشه و دل به خشم با هم استاره و مه ز رشك در جنگ
استاره به جنگ كز فراقش اين عرصه چرخ تنگ شد تنگ
مه گويد بى ز آفتابش تا كى باشم ز چرخ آونگ
بازار وجود بى عقيقش گو باش خراب سنگ بر سنگ
اى عشق هزارنام خوش جام فرهنگ ده هزار فرهنگ
بى صورت با هزار صورت صورت ده ترك و رومى و زنگ
درده ز رحيق خويش يك جام يا از رز خويش يك كفى بنگ
بگشا سر خنب را دگربار تا سر بنهد هزار سرهنگ
تا حلقه مطربان گردون مستانه برآورند آهنگ
مخمور رهد ز قيل و از قال تا حشر چو حشريان بود دنگ

عشق خامش طرفه تر يا نكته هاى چنگ چنگ آتش ساده عجبتر يا رخ من رنگ رنگ
برق آن رخ را چه نسبت با رخان زرد زرد تنگ شكر را چه نسبت با دل بس تنگ تنگ
مه براى مشترى بر تخت دل بر تخت دل صد هزاران جان حيران گرد تختش دنگ دنگ
كوه طور جان ها سوداى او سوداى او اندر آن كه بهر لعلش مى جهد جان سنگ سنگ
صيقل عشق ورا بگزين كه تا از آينه ت زود بزدايد به لطف خويشتن او زنگ زنگ

عاشقى و آنگهانى نام و ننگ او نشايد عشق را ده سنگ سنگ
گر ز هر چيزى بلنگى دور شو راه دور و سنگلاخ و لنگ لنگ
مرگ اگر مرد است آيد پيش من تا كشم خوش در كنارش تنگ تنگ
من از او جانى برم بى رنگ و بو او ز من دلقى ستاند رنگ رنگ
جور و ظلم دوست را بر جان بنه ور نخواهى پس صلاى جنگ جنگ
گر نمى خواهى تراش صيقلش باش چون آيينه پرزنگ زنگ
دست را بر چشم خود نه گو به چشم چشم بگشا خيره منگر دنگ دنگ

تتار اگر چه جهان را خراب كرد به جنگ خراب گنج تو دارد چرا شود دلتنگ
جهان شكست و تو يار شكستگان باشى كجاست مست تو را از چنين خرابى ننگ
فلك ز مستى امر تو روز و شب در چرخ زمين ز شادى گنج تو خيره مانده و دنگ
وظيفه تو رسيد و نيافت راه ز در زهى كرم كه ز روزن بكرديش آونگ
شنيده ايم كه شاهان به جنگ بستانند نديده ايم كه شاهان عطا دهند به جنگ
ز سنگ چشمه روان كرده اى و مى گويى بيا عطا بستان اى دل فسرده چو سنگ
كنار و بوسه رومى رخانت مى بايد ز روى آينه دل به عشق بزدا زنگ
تعلقيست عجب زنگ را بدين رومى تعلقيست نهانى ميان موش و پلنگ
دهان ببند كه تا دل دهانه بگشايد فروخورد دو جهان را به يك زمان چو نهنگ
چو ما رويم ره دل هزار فرسنگست چو خطوتين دل آمد كجا بود فرسنگ
اگر نه مفخر تبريز شمس دين جوياست چرا شود غم عشقش موكل و سرهنگ

حريف جنگ گزيند تو هم درآ در جنگ چو سگ صداع دهد تن مزن برآور سنگ
به خويش آى و چنين خويش را خلاوه مكن كه اينت گويد گولست و آنت گويد دنگ
چه دست باشد كز رو مگس نداند راند ز سست طبعى كرمى نمايدش چو پلنگ

چو زد فراق تو بر سر مرا به نيرو سنگ رسيد بر سر من بعد از آن ز هر سو سنگ
هزار سنگ ز آفاق بر سرم آيد چنان نباشد كز دست يار خوش خو سنگ

next page

fehrest page

back page