next page

fehrest page

back page

كه تا پيغام آن يوسف بدين يعقوب عشق آيد يبرد ذاك و البستان و الفردوس يستنعش
دلم در گوش من گويد ز حرص وصل شمس الدين الى تبريز يستسعى و فى تبريز يستفتش

كل عقل بوصلكم مدهش كل خد ببينكم مخدش
مست گشتم ز طعنه و لافش درديش خوشتر است يا صافش
بصر العقل من جلالتكم مثل الترك عينه اخفش
كر شوم تا بلندتر گويد هر كه او دم زند ز اوصافش
شارب الخمر كيف لا يسكر صاحب الحشر كيف لا ينعش
زان دمى كو دميد در عالم گشت پرگل ز قاف تا قافش
مسكن الروح حول عزته مسكن ليس فيه يستوحش
اندرآيد سپهر تا زانو چو كشد بوى مشك از نافش
من اتاه الى الخلود اتى و انتهى من مكانه المرعش
جان بريد از جهان و عذرش اين كالفتى يافتم ز ايلافش

حرف : عين
بيا بيا كه تويى جان جان سماع بيا كه سرو روانى به بوستان سماع
بيا كه چون تو نبودست و هم نخواهد بود بيا كه چون تو نديدست ديدگان سماع
بيا كه چشمه خورشيد زير سايه تست هزار زهره تو دارى بر آسمان سماع
سماع شكر تو گويد به صد زبان فصيح يكى دو نكته بگويم من از زبان سماع
برون ز هر دو جهانى چو در سماع آيى برون ز هر دو جهانست اين جهان سماع
اگر چه بام بلندست بام هفتم چرخ گذشته است از اين بام نردبان سماع
به زير پاى بكوبيد هر چه غير ويست سماع از آن شما و شما از آن سماع
چو عشق دست درآرد به گردنم چه كنم كنار دركشمش همچنين ميان سماع
كنار ذره چو پر شد ز پرتو خورشيد همه به رقص درآيند بى فغان سماع
بيا كه صورت عشقست شمس تبريزى كه باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

بيا بيا كه تويى جان جان جان سماع هزار شمع منور به خاندان سماع
چو صد هزار ستاره ز تست روشن دل بيا كه ماه تمامى در آسمان سماع
بيا كه جان و جهان در رخ تو حيرانست بيا كه بوالعجبى نيك در جهان سماع
بيا كه بى تو به بازار عشق نقدى نيست بيا كه چون تو زرى را نديد كان سماع
بيا كه بر در تو شسته اند مشتاقان ز بام خويش فروكن تو نردبان سماع
بيا كه رونق بازار عشق از لب تست كه شاهديست نهانى در اين دكان سماع
بيار قند معانى ز شمس تبريزى كه باز ماند ز عشق لبش دهان سماع

حرف : غين
مدارم يك زمان از كار فارغ كه گردد آدمى غمخوار فارغ
چو فارغ شد غم او را سخره گيرد مبادا هيچ كس اى يار فارغ
قلندر گر چه فارغ مى نمايد وليكن نيست در اسرار فارغ
ز اول مى كشد او خار بسيار همه گل گشت و گشت از خار فارغ
چو مورى دانه ها انبار مى كرد سليمان شد شد از انبار فارغ
چو درياييست او پركار و بى كار از او گيرند و او ز ايثار فارغ
قلندر هست در كشتى نشسته روان در را و از رفتار فارغ
در اين حيرت بسى بينى در اين راه ز كشتى و ز دريابار فارغ
به ياد بحر مست از وهم كشتى نشسته احمقى بسيار فارغ

امروز روز شادى و امسال سال لاغ نيكوست حال ما كه نكو باد حال باغ
آمد بهار و گفت به نرگس به خنده گل چشم من و تو روشن بى روى زشت زاغ
گل نقل بلبلان و شكر نقل طوطيان سبزه ست و لاله زار و چمن كورى كلاغ
با سيب انار گفت كه شفتالويى بده گفت اين هوس پزند همه منبلان راغ
شفتالوى مسيح به جان مى توان خريد جانى نه كز دلست ترقيش نه از دماغ
باغ و بهار هست رسول بهشت غيب بشنو كه بر رسول نباشد بجز بلاغ
در آفتاب فضل گشا پر و بال نو كز پيش آفتاب برفتست ميغ و ماغ
چندان شراب ريخت كنون ساقى ربيع مستسقيان خاك از اين فيض كرده كاغ
خورشيد ما مقيم حمل در بهار جان فارغ ز بهمنست و ز كانون زهى مساغ
سر همچنين بجنبان يعنى سر مرا خاريدن آرزوست ندارم بدو فراغ
امروز پايدار كه برپاست ساقيى ك آبست خاك را و فلك را دو صد چراغ
گه آب مى نمايد و گه آتشى كز او دل داغ داغ بود و رهانيده شد ز داغ
غم چيغ چيغ كرد چو در چنگ گربه موش گو چيغ چيغ مى كن و گو چاغ چاغ چاغ
آتش بزن به چرخه و پنبه دگر مريس گردن چو دوك گشت اين حرف چون پناغ

گويند شاه عشق ندارد وفا دروغ گويند صبح نبود شام تو را دروغ
گويند بهر عشق تو خود را چه مى كشى بعد از فناى جسم نباشد بقا دروغ
گويند اشك چشم تو در عشق بيهده ست چون چشم بسته گشت نباشد لقا دروغ
گويند چون ز دور زمانه برون شديم زان سو روان نباشد اين جان ما دروغ
گويند آن كسان كه نرستند از خيال جمله خيال بد قصص انبيا دروغ
گويند آن كسان كه نرفتند راه راست ره نيست بنده را به جناب خدا دروغ
گويند رازدان دل اسرار و راز غيب بى واسطه نگويد مر بنده را دروغ
گويند بنده را نگشايند راز دل وز لطف بنده را نبرد بر سماع دروغ
گويند آن كسى كه بود در سرشت خاك با اهل آسمان نشود آشنا دروغ
گويند جان پاك از اين آشيان خاك با پر عشق برنپرد بر هوا دروغ
گويند ذره ذره بد و نيك خلق را آن آفتاب حق نرساند جزا دروغ
خاموش كن ز گفت وگر گويدت كسى جز حرف و صوت نيست سخن را ادا دروغ

عيسى روح گرسنه ست چو زاغ خر او مى كند ز كنجد كاغ
چونك خر خورد جمله كنجد را از چه روغن كشيم بهر چراغ
چونك خورشيد سوى عقرب رفت شد جهان تيره رو ز ميغ و ز ماغ
آفتابا رجوع كن به محل بر جبين خزان و دى نه داغ
آفتابا تو در حمل جانى از تو سرسبز خاك و خندان باغ
آفتابا چو بشكنى دل دى از تو گردد بهار گرم دماغ
آفتابا زكات نور تو است آنچ اين آفتاب كرد ابلاغ
صد هزار آفتاب ديد احمد چون تو را ديده بود او مازاغ
زان نگشت او بگرد پايه حوض كو ز بحر حيات ديد اسباغ
آفتابت از آن همى خوانم كه عبارت ز تست تنگ مساغ
مژده تو چو درفكند بهار باغ برداشت بزم و مجلس و لاغ
كرده مستان باغ اشكوفه كرده سيران خاك استفراغ
حله بافان غيب مى بافند حله ها و پديد نيست پناغ
كى گذارد خدا تو را فارغ چون خدا را ز كار نيست فراغ
صد هزاران بنا و يك بنا رنگ جامه هزار و يك صباغ
نغزها را مزاج او مايه پوست ها را علاج او دباغ
لعل ها را درخش او صيقل سيم و زر را كفايتش صواغ
بلبلان ضمير خود دگرند نطق حس پيششان چو بانگ كلاغ
بس كه همراز بلبلان نبود آنك بيرون بود ز باغ و ز راغ

حرف : فاء
ما دو سه رند عشرتى جمع شديم اين طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
از چپ و راست مى رسد مست طمع هر اشترى چون شتران فكنده لب مست و برآوريده كف
غم مخوريد هر شتر ره نبرد بدين اغل زانك به پستى اند و ما بر سر كوه بر شرف
كس به درازگردنى بر سر كوه كى رسد ور چه كنند عف عفى غم نخوريم ما ز عف
بحر اگر شود جهان كشتى نوح اندرآ كشتى نوح كى بود سخره غرقه و تلف
كان زمرديم ما آفت چشم اژدها آنك لديغ غم بود حصه اوست وااسف
جمله جهان پرست غم در پى منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست طرب در اين كنف
مست شدند عارفان مطرب معرفت بيا زود بگو رباعيى پيش درآ بگير دف
باد به بيشه درفكن در سر سرو و بيد زن تا كه شوند سرفشان بيد و چنار صف به صف
بيد چو خشك و كل بود برگ ندارد و ثمر جنبش كى كند سرش از دم و باد لاتخف
چاره خشك و بى مدد نفخه ايزدى بود كوست به فعل يك به يك نيست ضعيف و مستخف
نخله خشك ز امر حق داد ثمر به مريمى يافت ز نفخ ايزدى مرده حيات موتنف
ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مكن پيشه عشق برگزين هرزه شمر دگر حرف
چون غزلى به سر برى مدحت شمس دين بگو وز تبريز ياد كن كورى خصم ناخلف

ما دو سه مست خلوتى جمع شديم اين طرف چون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
هر طرفى همى رسد مست و خراب جوق جوق چون شتران مست لب سست فكنده كرده كف
خوش بخوريد كاشتران ره نبرند سوى ما زانك بوادى اندرند ما سر كوه بر شرف
گر چه درازگردن اند تا سر كوه كى رسند ور چه كه عف عفى كنند غم نخوريم ما ز عف
بحر اگر شود جهان كشتى نوح اندريم كشتى نوح كى بود سخره آفت و تلف
جمله جهان پرست غم در پى منصب و درم ما خوش و نوش و محترم مست خرف در اين كنف
كان زمرديم ما آفت چشم مار غم آنك اسير غم بود حصه اوست وااسف
مطرب عارفان بيا مست شدند عارفان زود بگو رباعيى پيش درآ بگير دف
باد به بيشه درفكن بر سر هر درخت زن تا كه شوند سرفشان شاخ درخت صف به صف
ابله اگر زنخ زند تو ره عشق گم مكن عشق حيات جان بود مرده بود دگر حرف
چون غزلى به سر برى مدحت شمس دين بگو از تبريز ياد كن كورى خصم ناخلف

گر تو تنگ آيى ز ما زوتر برون رو اى حريف كز ترش رويى همى رنجد دلارام ظريف
گر همى انكار خود پنهان كنى بر روى تو مى نمايد دشمنى ها بر رخ تو ليف ليف
روز گردك بر رخ داماد مى باشد نشان از جمال او كه نامش كرد رومى نيف نيف
چون خداوند شمس دين چوگان زند يارش كجاست ور بر اسب فضل بنشيند كجا دارد رديف
خوان و بزم هر دو عالم نزد بزم شمس دين چون يكى كاسه پرآش و بر سر او يك رغيف
وان رغيف و آش و كاسه صدقه تبريز دان از كمال و حرمت شهر شهنشاه شريف

باده نمى بايدم فارغم از درد و صاف تشنه خون خودم آمد وقت مصاف
بركش شمشير تيز خون حسودان بريز تا سر بى تن كند گرد تن خود طواف
كوه كن از كله ها بحر كن از خون ما تا بخورد خاك و ريگ جرعه خون از گزاف
اى ز دل من خبير رو دهنم را مگير ور نه شكافد دلم خون بجهد از شكاف
گوش به غوغا مكن هيچ محابا مكن سلطنت و قهرمان نيست چنين دست باف
در دل آتش روم لقمه آتش شوم جان چو كبريت را بر چه بريدند ناف
آتش فرزند ماست تشنه و دربند ماست هر دو يكى مى شويم تا نبود اختلاف
چك چك و دودش چراست زانك دورنگى به جاست چونك شود هيزم او چك چك نبود ز لاف
ور بجهد نيم سوز فحم بود او هنوز تشنه دل و رو سيه طالب وصل و زفاف
آتش گويد برو تو سيهى من سپيد هيزم گويد كه تو سوخته اى من معاف
اين طرفش روى نى وان طرفش روى نى كرده ميان دو يار در سيهى اعتكاف
همچو مسلمان غريب نى سوى خلقش رهى نى سوى شاهنشهى بر طرفى چون سجاف
بلك چو عنقا كه او از همه مرغان فزود بر فلكش ره نبود ماند بر آن كوه قاف
با تو چه گويم كه تو در غم نان مانده اى پشت خمى همچو لام تنگ دلى همچو كاف
هين بزن اى فتنه جو بر سر سنگ آن سبو تا نكشم آب جو تا نكنم اغتراف
ترك سقايى كنم غرقه دريا شوم دور ز جنگ و خلاف بى خبر از اعتراف
همچو روان هاى پاك خامش در زير خاك قالبشان چون عروس خاك بر او چون لحاف

كعبه جان ها تويى گرد تو آرم طواف جغد نيم بر خراب هيچ ندارم طواف
پيشه ندارم جز اين كار ندارم جز اين چون فلكم روز و شب پيشه و كارم طواف
بهتر از اين يار كيست خوشتر از اين كار چيست پيش بت من سجود گرد نگارم طواف
رخت كشيدم به حج تا كنم آن جا قرار برد عرب رخت من برد قرارم طواف
تشنه چه بيند به خواب چشمه و حوض و سبو تشنه وصل توام كى بگذارم طواف
چونك برآرم سجود بازرهم از وجود كعبه شفيعم شود چونك گزارم طواف
حاجى عاقل طواف چند كند هفت هفت حاجى ديوانه ام من نشمارم طواف
گفتم گل را كه خار كيست ز پيشش بران گفت بسى كرد او گرد عذارم طواف
گفت به آتش هوا دود نه درخورد توست گفت بهل تا كند گرد شرارم طواف
عشق مرا مى ستود كو همه شب همچو ماه بر سر و رو مى كند گرد غبارم طواف
همچو فلك مى كند بر سر خاكم سجود همچو قدح مى كند گرد خمارم طواف
خواجه عجب نيست اينك من بدوم پيش صيد طرفه كه بر گرد من كرد شكارم طواف
چار طبيعت چو چار گردن حمال دان همچو جنازه مبا بر سر چارم طواف
هست اثرهاى يار در دمن اين ديار ور نه نبودى بر اين تيره ديارم طواف
عاشق مات ويم تا ببرد رخت من ور نه نبودى چنين گرد قمارم طواف
سرو بلندم كه من سبز و خوشم در خزان نى چو حشيشم بود گرد بهارم طواف
از سپه رشك ما تير قضا مى رسد تا نكنى بى سپر گرد حصارم طواف
خشت وجود مرا خرد كن اى غم چو گرد تا كه كنم همچو گرد گرد سوارم طواف
بس كن و چون ماهيان باش خموش اندر آب تا نه چو تابه شود بر سر نارم طواف

بيا بيا كه تويى شير شير شير مصاف ز مرغزار برون آ و صف ها بشكاف
به مدحت آنچ بگويند نيست هيچ دروغ ز هر چه از تو بلافند صادقست نه لاف
عجب كه كرت ديگر ببيند اين چشمم به سلطنت تو نشسته ملوك بر اطراف
تو بر مقامه خويشى وز آنچ گفتم بيش وليك ديده ز هجرت نه روشنست نه صاف
شعاع چهره او خود نهان نمى گردد برو تو غيرت بافنده پرده ها مى باف
تو دلفريب صفت هاى دلفريب آرى وليك آتش من كى رها كند اوصاف
چو عاشقان به جهان جان ها فدا كردند فدا بكردم جانى و جان جان به مصاف
اگر چه كعبه اقبال جان من باشد هزار كعبه جان را بگرد تست طواف
دهان ببسته ام از راز چون جنين غمم كه كودكان به شكم در غذا خورند از ناف
تو عقل عقلى و من مست پرخطاى توام خطاى مست بود پيش عقل عقل معاف
خمار بى حد من بحرهاى مى خواهد كه نيست مست تو را رطل ها و جره كفاف
بجز به عشق تو جايى دگر نمى گنجم كه نيست موضع سيمرغ عشق جز كه قاف
نه عاشق دم خويشم وليك بوى تست چو دم زنم ز غمت از م آت و از آلاف
نه الف گيرد اجزاى من به غير تو دوست اگر هزار بخوانند سوره ايلاف
به نور ديده سلف بسته ام به عشق رخت كه گوش من نگشايد به قصه اسلاف
منم كمانچه نداف شمس تبريزى فتاده آتش او در دكان اين نداف

حرف : قاف
اى مونس و غمگسار عاشق وى چشم و چراغ و يار عاشق
اى داروى فربهى و صحت از بهر تن نزار عاشق
اى رحمت و پادشاهى تو بربوده دل و قرار عاشق
اى كرده خيال را رسولى در واسطه يادگار عاشق
آن را كه به خويش بار ندهى كى بيند كار و بار عاشق
از جذب و كشيدن تو باشد آن ناله زار زار عاشق
تعليم و اشارت تو باشد آن حيله گرى و كار عاشق
از راه نمودن تو باشد آن رفتن راهوار عاشق
اى بند تو دلگشاى عاشق وى پند تو گوشوار عاشق
ديرست كه خواب شب نمانده است در ديده شرمسار عاشق
ديرست كه اشتها برفتست از معده لقمه خوار عاشق
ديرست كه زعفران برستست از چهره لاله زار عاشق
ديرست كز آب هاى ديده دريا كردى كنار عاشق
زين ها چه زيانش چون تو باشى چاره گر و غمگسار عاشق
صد گنج فروشيش به دانگى وان دانگ كنى نثار عاشق
اى لاف ابيت عند ربى آرايش و افتخار عاشق
لو لاك لما خلقت الافلاك نه چرخ به اختيار عاشق
بس كن كه عنايتش بسنده است برهان و سخن گزار عاشق

گر خمار آرد صداعى بر سر سوداى عشق دررسد در حين مدد از ساقى صهباى عشق
ور بدرد طبل شادى لشكر عشاق را مژده انافتحنا دردمد سرناى عشق
زهر اندر كام عاشق شهد گردد در زمان زان شكرهايى كه رويد هر دم از نى هاى عشق
يك زمان ابرى بيايد تا بپوشد ماه را ابر را در حين بسوزد برق جان افزاى عشق
در ميان ريگ سوزان در طريق باديه بانگ هاى رعد بينى مى زند سقاى عشق
ساقيا از بهر جانت ساغرى بر خلق ريز يا صلا درده به سوى قامت و بالاى عشق
شمس تبريز ار بتاند از قباب رشك حق قبه هاى موج خيزد آن دم از درياى عشق

اى جهان را دلگشا اقبال عشق يفعل الله ما يشا اقبال عشق
اى صفا و اى وفا در جور عشق اى خوشا و اى خوشا اقبال عشق
اى بده جانتر ز جان ديدار عشق وى فزون از جان و جا اقبال عشق

next page

fehrest page

back page