next page

fehrest page

back page

چو عشق عيسى وقتست و مرده مى جويد بمير پيش جمالش چو من تمام مترس
اگر چه رطل گرانست او سبك روحست ز دست دوست فروكش هزار جام مترس
غلام شير شدى بى كباب كى مانى چو پخته خوار نباشى ز هيچ خام مترس
حريف ماه شدى از عسس چه غم دارى صبوح روح چو ديدى ز صبح و شام مترس
خيال دوست بياورد سوى من جامى كه گير باده خاص و ز خاص و عام مترس
بگفتمش مه روزه ست و روز گفت خموش كه نشكند مى جان روزه و صيام مترس
در اين مقام خليلست و بايزيد حريف بگير جام مقيم و در اين مقام مترس

حرف : شين
اى مست ماه روى تو استاره و گردون خوش رويت خوش و مويت خوش و آن ديگرت بيرون خوش
هرگز نديدست آسمان هرگز نبوده در جهان مانند تو ليلى جان مانند من مجنون خوش
باور كند خود عاقلى در ظلمت آب و گلى مانند تو موسى دلى مانند من هارون خوش
اى قطب اين هفت آسيا هم كان زر هم كيميا اى عيسى دوران بيا بر ما بخوان افسون خوش
چون گوهرى ناسفته ام فارغ ز خام و پخته ام در سايه ات خوش خفته ام سرمست از آن افيون خوش
از نغمه تو ذره ها گر رقص آرد چه عجب نك طور موسى از وله رقصان در آن هامون خوش
اى دل براى دلخوشى زر و هنر چون مى كشى ديدى تو از زر و هنر بى خسف يك قارون خوش
باشد به صورت خوش نما راه خوشى بسته شده چون زهر مار كوهيى بنهفته در معجون خوش
يا همچو گور كافران پرمحنت و زخم گران پيچيده بيرون گور را در اطلس و اكسون خوش
زان گوش همچون جيم تو زان چشم همچو صاد تو زان قامت همچون الف زان ابروى چون نون خوش
شاگرد لوح جان شدم زين حرف ها خط خوان شدم كشتى و كشتى بان شدم اندر چنين جيحون خوش
ايوان كجا ماند مرا با منجنيق كبريا ميزان كجا ماند مرا در عشقت اى موزون خوش
اى مايه صد بى هشى دى از طريق سركشى گفتى مرا چونى خوشى در حيرت بى چون خوش
هر ناخوشى را در قود عدل رخت گردن بزد كان ناخوشى ها خورده بد در غيبت تو خون خوش
اى شمس تبريزى تويى كاندر جلالت صدتويى جان منست آن ماهيى در وى چو تو ذاالنون خوش

گر عاشقى از جان و دل جور و جفاى يار كش ور زانك تو عاشق نه اى رو سخره مى كن خار كش
جانى ببايد گوهرى تا ره برد در دلبرى اين ننگ جان ها را ز خود بيرون كن و بر دار كش
گاهى بود در تيرگى گاهى بود در خيرگى بيزار شو زين جان هله بر وى خط بيزار كش
خود را مبين در من نگر كز جان شدستم بى اثر مانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار كش
اين كره تند فلك از روح تو سر مى كشد چابك سوار حضرتى اين كره را در كار كش
چون شهسوار فارسى خربندگى تا كى كنى ننگت نمى آيد كه خر گويد تو را خروار كش
همچون جهودان مى زيى ترسان و خوار و متهم پس چون جهودان كن نشان عصابه بر دستار كش
يا از جهودى توبه كن از خاك پاى مصطفى بهر گشاد ديده را در ديده افكار كش

الحذر از عشق حذر هر كى نشانى بودش گر بستيزد برود عشق تو برهم زندش
از دل و جان بركندش لولى و منبل كندش سيل درآيد چو گيا هر طرفى مى بردش
اوست يقين رهزن تو خون تو در گردن تو دور شو از خير و شرش دور شو از نيك و بدش
باده خورى مست شوى بى دل و بى دست شوى بيست سلامت بودش دركشدش خوش خوردش
پاى در اين جوى نهى تا به قيامت نرهى هر كه در اين موج فتد تا لب دريا كشدش
گول شود هول شود وز همه معزول شود دست نگيرد هنرش سود ندارد خردش
اى دم تو دام خمش بى گنهان را بمكش اى رخ تو باده هش مست كند تا ابدش

اى شب خوش رو كه تويى مهتر و سالار حبش ما ز تو شاديم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر ما دست بنه بر سر ما دست مكش دست مكش
اى شب خوبى و بهى جان بجهد گر بجهى گر سه عدد بر سه نهى گردد شش گردد شش
شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو هفت فلك را بدهد خوبى و كش خوبى و كش

يار نخواهم كه بود بدخو و غمخوار و ترش چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش
يار چو آيينه بود دوست چو لوزينه بود ساعت يارى نبود خايف و فرار و ترش
هر كى بود عاشق خود پنج نشان دارد بد سخت دل و سست قدم كاهل و بى كار و ترش
ور چشمش بيش بود هم ترشى بيش كند دان مثل بيشى او سركه بسيار ترش
بس كن شرح ترشان اين قدرى بهر نشان كى طلبد در دل و جان طبع شكربار ترش

دام دگر نهاده ام تا كه مگر بگيرمش آنك بجست از كفم بار دگر بگيرمش
آنك به دل اسيرمش در دل و جان پذيرمش گر چه گذشت عمر من باز ز سر بگيرمش
دل بگداخت چون شكر بازفسرد چون جگر باز روان شد از بصر تا به نظر بگيرمش
راه برم به سوى او شب به چراغ روى او چون برسم به كوى او حلقه در بگيرمش
درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگيرمش
گر چه كمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد زير و زبر شدم چه شد زير و زبر بگيرمش
تا به سحر بپايمش همچو شكر بخايمش بند قبا گشايمش بند كمر بگيرمش
خواب شدست نرگسش زود درآيم از پسش كرد سفر به خواب خوش راه سفر بگيرمش

اگر گم گردد اين بى دل از آن دلدار جوييدش وگر اندررمد عاشق به كوى يار جوييدش
وگر اين بلبل جانم بپرد ناگهان از تن زهر خارى مپرسيدش در آن گلزار جوييدش
اگر بيمار عشق او شود ياوه از اين مجلس به پيش نرگس بيمار آن عيار جوييدش
وگر سرمست دل روزى زند بر سنگ آن شيشه به ميخانه رويد آن دم از آن خمار جوييدش
هر آن عاشق كه گم گردد هلا زنهار مى گويم بر خورشيد برق انداز بى زنهار جوييدش
وگر دزدى زند نقبى بدزدد رخت عاشق را ميان طره مشكين آن طرار جوييدش
بت بيدار پرفن را كه بيدارى ز بخت اوست چنين خفته نيابيدش مگر بيدار جوييدش
بپرسيدم به كوى دل ز پيرى من از آن دلبر اشارت كرد آن پيرم كه در اسرار جوييدش
بگفتم پير را بالله تويى اسرار گفت آرى منم درياى پرگوهر به دريابار جوييدش
زهى گوهر كه دريا را به نور خويش پر دارد مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوييدش
چو يوسف شمس تبريزى به بازار صفا آمد مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوييدش

چه دارد در دل آن خواجه كه مى تابد ز رخسارش چه خوردست او كه مى پيچد دو نرگسدان خمارش
چه باشد در چنان دريا به غير گوهر گويا چه باتابست آن گردون ز عكس بحر دربارش
به كار خويش مى رفتم به درويشى خود ناگه مرا پيش آمد آن خواجه بديدم پيچ دستارش
اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم دل و ديده بدو دادم شدم مست و سبكسارش
بگفت ابروش تكبيرى بزد چشمش يكى تيرى دلم از تير تقديرى شد آن لحظه گرفتارش
مگر آن خواب دوشينه كه من شوريده مى ديدم چنين بودست تعبيرش كه ديدم روز بيدارش
شب تيره اگر ديدى همان خوابى كه من ديدم ز نور روز بگذشتى شعاع و فر انوارش
چه خواجست اين چه خواجست اين بناميزد بناميزد هزاران خواجه مى زيبد اسير و بند ديدارش
كجا خواجه جهان باشد كسى كو بند جان باشد چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگى يارش

قرين مه دو مريخند و آن دو چشمت اى دلكش بدان هاروت و ماروتت لجوجان را به بابل كش
سليمانا بدان خاتم كه ختم جمله خوبانى همه ديوان و پريان را به قهر اندر سلاسل كش
براى جن و انسان را گشادى گنج احسان را مثال نحن اعطيناك بر محروم سائل كش
جسد را كن به جان روشن حسد را بيخ و بن بركن نظر را بر مشارق زن خرد را در مسائل كش
چو لب الحمد برخواند دهش نقل و مى بى حد چو برخواند و لا الضالين تو او را در دلايل كش
سوى تو جان چو بشتابد دهش شمعى كه ره يابد چو خورشيد تو را جويد چو ماهش در منازل كش
شراب كاس كيكاووس ده مخمور عاشق را دقيقه دانى و فن را به پيش فكر عاقل كش
به اقبال عناياتت بكش جان را و قابل كن قبول و خلعت خود را به سوى نفس قابل كش
اسير درد و حسرت را بده پيغام لاتاسوا قتول عشق حسنت را از اين مقتل به قاتل كش
اگر كافردلست اين تن شهادت عرضه كن بر وى وگر بى حاصلست اين جان چه باشد توش به حاصل كش
كنش زنده وگر نكنى مسيحا را تو نايب كن تو وصلش ده وگر ندهى به فضلش سوى فاضل كش
زمين لرزيد اى خاكى چو ديد آن قدس و آن پاكى اذا ما زلزلت برخوان نظر را در زلازل كش
تمامش كن هلا حالى كه شاه حالى و قالى كسى كه قول پيش آرد خطى بر قول و قايل كش

پريشان باد پيوسته دل از زلف پريشانش وگر برناورم فردا سر خويش از گريبانش
الا اى شحنه خوبى ز لعل تو بسى گوهر بدزديدست جان من برنجانش برنجانش
گر ايمان آورد جانى به غير كافر زلفت بزن از آتش شوقت تو اندر كفر و ايمانش
پريشان باد زلف او كه تا پنهان شود رويش كه تا تنها مرا باشد پريشانى ز پنهانش
منم در عشق بى برگى كه اندر باغ عشق او چو گل پاره كنم جامه ز سوداى گلستانش
در آن گل هاى رخسارش همى غلطيد روزى دل بگفتم چيست اين گفتا همى غلطم در احسانش
يكى خطى نويسم من ز حال خود بر آن عارض كه تا برخواند آن عارض كه استادست خط خوانش
وليكن سخت مى ترسم از آن زلف سيه كاوش كه بس دل در رسن بستست آن هندو ز بهتانش
به چاه آن ذقن بنگر مترس اى دل ز افتادن كه هر دل كان رسن بيند چنان چاهست زندانش

رياضت نيست پيش ما همه لطفست و بخشايش همه مهرست و دلدارى همه عيش است و آسايش
هر آنچ از فقر كار آيد به باغ جان به بار آيد به ما از شهريار آيد و باقى جمله آرايش
همه ديدست در راهش همه صدرست درگاهش وگر تن هست در كاهش ببين جان را تو افزايش
ببين تو لطف پاكى را امير سهمناكى را كه او يك مشت خاكى را كند در لامكان جايش
بسى كوران و ره شينان از او گشتند ره بينان بسى جان هاى غمگينان چو طوطى شد شكرخايش
بسى زخمست بى دشنه ز پنج و چار وز شش نه ز عشق آتش تشنه كه جز خون نيست سقايش
زهى شيرين كه مى سوزم چو از شمعش برافروزم زهى شادى امروزم ز دولت هاى فردايش
چرا من خاكى و پستم ازيرا عاشق و مستم چرا من جمله جانستم ز عشق جسم فرسايش
به پيش عاشقان صف صف برآورده به حاجب كف ز زخم اوست دل چون دف دهان از ناله سرنايش
از او چونست اين دل چون كز او غرقست ره ره خون وز او غوغاست در گردون و ناله جان ز هيهايش
دلا تا چند پرهيزى بگو تو شمس تبريزى بنه سر تو ز سرتيزى براى فخر بر پايش

آن يار ترش رو را اين سوى كشانيدش زين ساغر خندان رو جامى بچشانيدش
زين باده نخوردست او زان بارد و سردست او با اين همه بدهيدش جامى بپزانيدش
او سركه چرا آرد غوره ز چه افشارد زان زهر همى بارد تا جمله بدانيدش
آن باده انگورى نفزايد جز كورى پهلوى چنين باده بالله منشانيدش
باشد بودش سكته در گور نبايد كرد زين آب خضر يك كف در حلق چكانيدش

رويش خوش و مويش خوش وان طره جعدينش صد رحمت هر ساعت بر جانش و بر دينش
هر لحظه و هر ساعت يك شيوه نو آرد شيرينتر و نادرتر زان شيوه پيشينش
آن طره پرچين را چون باد بشوراند صد چين و دو صد ماچين گم گردد در چينش
بر روى و قفاى مه سيلى زده حسن او بر دبدبه قارون تسخر زده مسكينش
آن ماه كه مى خندد در شرح نمى گنجد اى چشم و چراغ من دم دركش و مى بينش
صد چرخ همى گردد بر آب حيات او صد كوه كمر بندد در خدمت تمكينش
گولى مگر اى لولى اين جا به چه مى لولى رو صيد و تماشا كن در شاهى شاهينش
گر اسب ندارد جان پيشش برود لنگان بنشاند آن فارس جان را سپس زينش
ور پاى ندارد هم سر بندد و سر بنهد مانند طبيب آيد آن شاه به بالينش
عشقست يكى جانى دررفته به صد صورت ديوانه شدم بارى من در فن و آيينش
حسن و نمك نادر در صورت عشق آمد تا حسن و سكون يابد جان از پى تسكينش
بر طالع ماه خود تقويم عجب بست او تقويم طلب مى كن در سوره والتينش
خورشيد به تيغ خود آن را كه كشد اى جان از تابش خود سازد تجهيزش و تكفينش
فرهاد هواى او رفتست به كه كندن تا لعل شود مرمر از ضربت ميتينش
من بس كنم اى مطرب بر پرده بگو اين را بشنو ز پس پرده كر و فر تحسينش
خامش كه به پيش آمد جوزينه و لوزينه لوزينه دعا گويد حلوا كند آمينش

اى يوسف مه رويان اى جاه و جمالت خوش اى خسرو و اى شيرين اى نقش و خيالت خوش
اى چهره تو مه وش آبست و در او آتش هم آتش تو نادر هم آب زلالت خوش
اى صورت لطف حق نقش تو خوشست الحق اى نقش تو روحانى وى نور جلالت خوش
اى مستى هوش آخر در مهر بجوش آخر در وصل بكوش آخر اى صبح وصالت خوش
اى روز ز روى تو شب سايه موى تو چون ماه برآ امشب اى طالع و فالت خوش
گر لطف و وصال آرى ور جور و محال آرى آميخته اى با جان اى جور و محالت خوش
دل گفت مرا روزى سالى گذرد زان مه جان گفت به گوش دل كاى دل مه و سالت خوش
تبريز بگو آخر با غمزه شمس الدين كاى فتنه جادويان اى سحر حلالت خوش

زلفى كه به جان ارزد هر تار بشوريدش بس مشك نهان دارد زنهار بشوريدش
در شام دو زلف او صد صبح نهان بيشست هر لحظه و هر ساعت صد بار بشوريدش
آن دولت عالم را وان جنت خرم را كز وى شكفد در جان گلزار بشوريدش
آن باده همى جوشد وز خلق همى پوشد تا روى شود از وى خمار بشوريدش
چشم و دل مريم شد روشن از آن خرما نخليست از آن خرما پربار بشوريدش
گم گشت دل مسكين اندر خم زلف او باشد كه بديد آيد بسيار بشوريدش
شمس الحق تبريزى در عشق مسيح آمد هر كس كه از او دارد زنار بشوريدش

جانم به چه آرامد اى يار به آميزش صحت به چه دريابد بيمار به آميزش
هر چند به بر گيرى او را نبود سيرى دانى به چه بنشيند اين بار به آميزش
آن تشنه ده روزه كى به شود از كوزه الا كه كند آبش خوش خوار به آميزش
در وصل تو مى جويد وز شرم نمى گويد كامسال طرب خواهد چون پار به آميزش
كارى كه كند بنده تقدير زند خنده كاى خفته بجو آخر اين كار به آميزش
زيرا كه به آميزش يك خشت شود قصرى زيرا كه شود جامه يك تار به آميزش
اندر چمن عشقت شمس الحق تبريزى صد گلشن و گل گردد يك خار به آميزش

وقتت خوش وقتت خوش حلوايى و شكركش جمشيد تو را چاكر خورشيد تو را مفرش
بخرام بيا كاين دم والله كه نمى گنجد نى ميوه و نى شيوه نى چرخ و مه و مه وش
جز ما و تو و جامى دريا كف خوش نامى چون ديگ مجوش از غم چون ريگ بيا دركش
زان سوى چو بگذشتم شش پنج زنش گشتم يا رب كه چه ها دارد زان جانب پنج و شش
ناساخته افتادم در دام تو اى خوش دم اى باده در باده اى آتش در آتش
نى بس كن و نى بس كن خود را همه اخرس كن كاين نيست قرائاتى كش فهم كند اخفش

هنگام صبوح آمد اى مرغ سحرخوانش با زهره درآ گويان در حلقه مستانش
هر جان كه بود محرم بيدار كنش آن دم وان كو نبود محرم تا حشر بخسبانش
مى گو سخنش بسته در گوش دل آهسته تا كفر به پيش آرد صد گوهر ايمانش
يك برق ز عشق شه بر چرخ زند ناگه آتش فتد اندر مه برهم زند اركانش
آن جا كه عنايت ها بخشيد ولايت ها آن جا چه زند كوشش آن جا چه بود دانش
آن جا كه نظر باشد هر كار چو زر باشد بى دست برد چوگان هر گوى ز ميدانش
شمس الحق تبريزى كو هر دل بى دل را مى آرد و مى آرد تا حضرت سلطانش

درون ظلمتى مى جو صفاتش كه باشد نور و ظلمت محو ذاتش
در آن ظلمت رسى در آب حيوان نه در هر ظلمتست آب حياتش
بسى دل ها رسد آن جا چو برقى ولى مشكل بود آن جا ثباتش
خنك آن بيدق فرخ رخى را كه هر دم مى رساند شه به ماتش
بسى دل ها چو شكر شد شكسته نگشته صاف و نابسته نباتش
بپوشيده ز خود تشريف فقرش هم از ياقوت خود داده زكاتش
اگر رويش به قبله مى نبينى درون كعبه شد جاى صلاتش
شب قدرست او درياب او را امان يابى چو برخوانى براتش
ز هجران خداوند شمس تبريز شده نالان حياتش از مماتش

next page

fehrest page

back page