next page

fehrest page

back page

تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد تو يكى نه اى هزارى تو چراغ خود برافروز
كه يكى چراغ روشن ز هزار مرده بهتر كه به است يك قد خوش ز هزار قامت كوز

سيمرغ كوه قاف رسيدن گرفت باز مرغ دلم ز سينه پريدن گرفت باز
مرغى كه تا كنون ز پى دانه مست بود درسوخت دانه را و طپيدن گرفت باز
چشمى كه غرقه بود به خون در شب فراق آن چشم روى صبح به ديدن گرفت باز
صديق و مصطفى به حريفى درون غار بر غار عنكبوت تنيدن گرفت باز
دندان عيش كند شد از هجر ترش روى امروز قند وصل گزيدن گرفت باز
پيراهن سياه كه پوشيد روز فصل تا جايگاه ناف دريدن گرفت باز
مستورگان مصر ز ديدار يوسفى هر يك ترنج و دست بريدن گرفت باز
افغان ز يوسفى كه زليخاش در مزاد با تنگ هاى لعل خريدن گرفت باز
آهوى چشم خونى آن شير يوسفان در خون عاشقان بچريدن گرفت باز
خاتون روح خانه نشين از سراى تن چادركشان ز عشق دويدن گرفت باز
ديگ خيال عشق دلارام خام پز سه پايه دماغ پزيدن گرفت باز
نظاره خليل كن آخر كه شهد و شير از اصبعين خويش مزيدن گرفت باز
آن دل كه توبه كرد ز عشقش ستيز شد افسون و مكر دوست شنيدن گرفت باز
بر بام فكر خفته ستان دل به عشق ما يك يك ستاره را شمريدن گرفت باز
سوداى عشق لولى دزد سياه كار بر زلف چون رسن بخزيدن گرفت باز
صراف ناز ناقد نقد ضمير عشق بر كف قراضه ها بگزيدن گرفت باز
تبريز را كرامت شمس حقست و او گوش مرا به خويش كشيدن گرفت باز

يا مكثر الدلال على الخلق بالنشوز الفوز فى لقايك طوبى لمن يفوز
من آتشين زبانم از عشق تو چو شمع گويى همه زبان شو و سر تا قدم بسوز
غوغاى روز بينى چون شمع مرده باش چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز
گفتم بسوز و سازش چشمم به سوى توست چشمم مدوز هر دم اى شير همچو يوز
ما را چو دركشيدى رو درمكش ز ما اين پرده را دريدى آن پرده را مدوز
اى آب زندگانى بخشا بر آن كسى كو پيش از اين فراق در آن آب كرد پوز
اول چنان نواز و در آخر چنين گداز اول يجوز آمد و امروز لايجوز
اى جان و بخت خندان در روى ما بخند تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز
در موسم عجوز چو در باغ جان روى بنمايد آن عجوز ز هر گوشه صد تموز
گويد به باغ جان رو گويم كه ره كجاست گويد كه راه باغ نياموختى هنوز
آن سو كه نكته ها و رموز چو جان رسد اى عمر باد داده تو در نكته و رموز
تو غمز ما طلب كن خود رمزگو مباش با آن كمان دولت كو درمپيچ توز
گر نفس پير شد دل و جان تازه است و تر همچون بنفشه تر خوش روى پشت گوز
ان لم يكن لقلبك فى ذاته غنى لم تغنه المناصب و المال و الكنوز
ان كنت ذا غنى و غناك مكتم كم حبه مكتمه ترصد البروز
يا طالب الجواهر و الدر و الحصى مثلان فى الظلام فهل تدر ما تحوز
مى چين تو سنگ ريزه و در زين نشيب بحر در شب مزن تو قلب كه پيدا شود به روز
استمحن النقود به ميزان صادق ردا لما يضرك مدا لما يعوز

ساقى روحانيان روح شدم خيز خيز تا كه ببينند خلق دبدبه رستخيز
دوش مرا شاه خواند بر سر من حكم راند در تن من خون نماند خون دل رز بريز
با دل و جان ياغيم بى دل و جان مى زيم باطن من صيد شاه ظاهر من در گريز
اى غم و انديشه رو باده و باى غمست چونك بغريد شير رو چو فرس خون بميز
كشته شوم هر دمى پيش تو جرجيس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تيغ تيز
تشنه ترم من ز ريگ ترك سبو گير و ديگ با جگر مرده ريگ ساقى جان در ستيز
تا مى دل خورده ام ترك جگر كرده ام چونك روم در لحد زان قدحم كن جهيز
ترك قدح كن بيار ساغر زفت اى نگار ساغر خردم سبوست من چه كنم كفجليز
شمس حق و دين بتاب بر من و تبريزيان تا كه ز تف تموز سوزد پرده حجيز

براى عاشق و دزدست شب فراخ و دراز هلا بيا شب لولى و كار هر دو بساز
من از خزينه سلطان عقيق و در دزدم نيم خسيس كه دزدم قماشه بزاز
درون پرده شب ها لطيف دزدانند كه ره برند به حيلت به بام خانه راز
طمع ندارم از شب روى و عيارى بجز خزينه شاه و عقيق آن شه ناز
رخى كه از كر و فرش نماند شب به جهان زهى چراغ كه خورشيد سوزى و مه ساز
روا شود همه حاجات خلق در شب قدر كه قدر از چو تو بدرى بيافت آن اعزاز
همه تويى و وراى همه دگر چه بود كه تا خيال درآيد كسى تو را انباز
هلا گذر كن از اين پهن گوش ها بگشا كه من حكايت نادر همه كنم آغاز
مسيح را چو نديدى فسون او بشنو بپر چو باز سفيدى به سوى طبلك باز
چو نقده زر سرخى تو مهر شه بپذير اگر نه تو زر سرخى چراست چندين گاز
تو آن زمان كه شدى گنج اين ندانستى كه هر كجا كه بود گنج سر كند غماز
بيار گنج و مكن حيله كه نخواهى رست به تف تف و به مصلا و ذكر و زهد و نماز
بدزدى و بنشينى به گوشه مسجد كه من جنيد زمانم ابايزيد نياز
قماش بازده آن گاه زهد خود مى كن مكن بهانه ضعف و فرومكش آواز
خموش كن ز بهانه كه حبه اى نخرند در اين مقام ز تزوير و حيله طناز
بگير دامن اقبال شمس تبريزى كه تا كمال تو يابد ز آستينش طراز

به آفتاب شهم گفت هين مكن اين ناز كه گر تو روى بپوشى كنيم ما رو باز
دمى كه شعشعه اين جمال درتابد صد آفتاب شود آن زمان سياه و مجاز
كسى شود به تو غره كه روى دوست نديد كسى كه ديد مرا كى كند تو را اعزاز
ز گازران مگريز و به زير ابر مرو كه ابر را و تو را من درآورم به نياز
اگر چه جان و جهانى خوش به توست جهان نگون شوى چو رخم دلبرى كند آغاز
مرا هزار جهانست پر ز نور و نعيم چه ناز مى رسدت با من اى كمين خباز
عباد را برهانم ز نان و از نانبا حيات من بدهدشان حيات و عمر دراز
ز آفتاب گذشتيم خيز اى ناهيد بيار باده و نقل و نبات و نى بنواز
زمانه با تو نسازد تو سازوارش كن به چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز
نبات و جامد و حيوان همه ز تو مستند دمى بدين دو سه مخمور بى نوا پرداز
حيات با تو خوشست و ممات با تو خوشست گهيم همچو شكر بفسران گهى بگداز
چو ماه همره من شد سفر مرا حضرست به زير سايه او مى روم نشيب و فراز
ز آسمان شنوم من كه عاقبت محمود خموش باش كه محمود گشت كار اياز

برو برو كه نفورم ز عشق عارآميز برو برو گل سرخى وليك خارآميز
مقام داشت به جنت صفى حق آدم جدا فتاد ز جنت كه بود مارآميز
ميان چرخ و زمين بس هواى پرنورست وليك تيره شود چون شود غبارآميز
چو دوست با عدو تو نشست از او بگريز كه احتراق دهد آب گرم نارآميز
برون كشم ز خمير تو خويش را چون موى كه ذوق خمر تو را ديده ام خمارآميز
وليك موى كشان آردم بر تو غمت كه اژدهاست غمت با دم شرارآميز
هزار بار گريزم چو تير و بازآيم بدان كمان و بدان غمزه شكارآميز
به گردنامه سحرم به خانه بازآرد خيال يار به اكراه اختيارآميز
غم تو بر سفرم زير زير مى خندد كه واقفست از اين عشق زينهارآميز
به پيش سلطنت توبه ام چو مسخره ايست كه عشق را نبود صبر اعتبارآميز
سخن مگوى چو گويى ز صبر و توبه مگوى حديث توبه مجنون بود فشارآميز

حرف : سين
عشق گزين عشق و در او كوكبه مى ران و مترس اى دل تو آيت حق مصحف كژ خوان و مترس
جانورى لاجرم از فرقت جان مى لرزى رى بهل و واو بهل شو همگى جان و مترس
چون تو گمانى ابدا خايفى از روز يقين عين گمان را تو به سر عين يقين دان و مترس
در دل كان نقد زرى غايبى از ديدن خود رقص كنان شعله زنان برجه از اين كار و مترس
دل ز تو برهان طلبد سايه برهان نه تويى بر مثل سايه برو باز به برهان و مترس
سايه كه فانى كندش طلعت خورشيد بقا سايه مخوانش تو دگر عبرت ماكان و مترس

سير نگشت جان من بس مكن و مگو كه بس گر چه ملول گشته اى كم نزنى ز هيچ كس
چونك رسول از قنق گشت ملول و شد ترش ناصح ايزدى ورا كرد عتاب در عبس
گر نكنى موافقت درد دلى بگيردت همنفسى خوش است خوش هين مگريز يك نفس
ذوق گرفت هر چه او پخت ميان جنس خود ما بپزيم هم به هم ما نه كميم از عدس
من نبرم ز سرخوشان خاصه از اين شكركشان مرگ بود فراقشان مرگ كه را بود هوس
دوش حريف مست من داد سبو به دست من بشكنم آن سبوى را بر سر نفس مرتبس
نفس ضعيف معده را من نكنم حريف خود زانك خدوك مى شود خوان مرا از اين مگس
من پس و پيش ننگرم پرده شرم بردرم زانك كمند سكر مى مى كشدم ز پيش و پس
خوش سحرى كه روى او باشد آفتاب ما شاد شبى كه باشد او بر سر كوى دل عسس
آمد عشق چاشتى شكل طبيب پيش من دست نهاد بر رگم گفت ضعيف شد مجس
گفت كباب خور پى قوت دل بگفتمش دل همگى كباب شد سوى شراب ران فرس
گفت شراب اگر خورى از كف هر خسى مخور باده منت دهم گزين صاف شده ز خاك و خس
گفتم اگر بيابمت من چه كنم شراب را نيست روا تيممى بر لب نيل و بر ارس
خامش باش اى سقا كاين فرس الحيات تو آب حيات مى كشد بازگشا از او جرس
آب حيات از شرف خود نرسد به هر خلف زين سببست مختفى آب حيات در غلس

سوى لبش هر آنك شد زخم خورد ز پيش و پس زانك حوالى عسل نيش زنان بود مگس
روى ويست گلستان مار بود در او نهان جعد ويست همچو شب مجمع دزد و هر عسس
كان زمردى مها ديده مار بركنى ماه دوهفته اى شها غم نخوريم از غلس
بى تو جهان چه فن زند بى تو چگونه تن زند جان و جهان غلام تو جان و جهان تويى و بس
نصرت رستمان تويى فتح و ظفررسان تويى هست اثر حمايتت گر زره ست وگر فرس
شمس تو معنوى بود آن نه كه منطوى بود صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس
چرخ ميان آب تو بر دوران همى زند عقل بر طبيبيت عرضه همى كند مجس
ذره به ذره طمع ها صف زده پيش خوان تو سجده كنان و دم زنان بهر اميد هر نفس
دست چنين چنين كند لطف كه من چنان دهم آنچ بهار مى دهد از دم خود به خار و خس
خاك كه نور مى خورد نقره و زر نبات او خاك كه آب مى خورد ماش شدست يا عدس
رنگ جهان چو سحرها عشق عصاى موسوى باز كند دهان خود دركشدش به يك نفس
چند بترسى اى دل از نقش خود و خيال خود چند گريز مى كنى بازنگر كه نيست كس
بس كن و بس كه كمتر از اسب سقاى نيستى چونك بيافت مشترى باز كند از او جرس

نيم شب از عشق تا دانى چه مى گويد خروس خيز شب را زنده دار و روز روشن نستكوس
پرها بر هم زند يعنى دريغا خواجه ام روزگار نازنين را مى دهد بر آنموس
در خروش است آن خروس و تو همى در خواب خوش نام او را طير خوانى نام خود را اثربوس
آن خروسى كه تو را دعوت كند سوى خدا او به صورت مرغ باشد در حقيقات انگلوس
من غلام آن خروسم كو چنين پندى دهد خاك پاى او به آيد از سر واسيليوس
گرد كفش خاك پاى مصطفى را سرمه ساز تا نباشى روز حشر از جمله كالويروس
رو شريعت را گزين و امر حق را پاس دار گر عرب باشى وگر ترك وگر سراكنوس

حال ما بى آن مه زيبا مپرس آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس
زير و بالا از رخش پرنور بين ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس
گوهر اشكم نگر از رشك عشق وز صفا و موج آن دريا مپرس
در ميان خون ما پا درمنه هيچم از صفرا و از سودا مپرس
خون دل مى بين و با كس دم مزن وز نگار شنگ سرغوغا مپرس
صد هزاران مرغ دل پركنده بين تو ز كوه قاف و از عنقا مپرس
صد قيامت در بلاى عشق اوست درنگر امروز و از فردا مپرس
اى خيال انديش دورى سخت دور سر او از طبع كارافزا مپرس
چند پرسى شمس تبريزى كى بود چشم جيحون بين و از دريا مپرس

اى دل بى بهره از بهرام ترس وز شهان در ساعت اكرام ترس
دانه شيرين بود اكرام شاه دانه ديدى آن زمان از دام ترس
گر چه باران نعمتست از برق ترس شاد ايامى تو از ايام ترس
لطف شاهان گر چه گستاخت كند تو ز گستاخى ناهنگام ترس
چون بخندد شير تو ايمن مباش آن زمان از زخم خون آشام ترس
اى مگس دل با لب شكر مپيچ چشم بادامست از بادام ترس

نيست در آخرزمان فريادرس جز صلاح الدين صلاح الدين و بس
گر ز سر سر او دانسته اى دم فروكش تا نداند هيچ كس
سينه عاشق يكى آبيست خوش جان ها بر آب او خاشاك و خس
چون ببينى روى او را دم مزن كاندر آيينه زيان باشد نفس
از دل عاشق برآيد آفتاب نور گيرد عالمى از پيش و پس

اى روترش به پيشم بد گفته اى مرا پس مردار بوى دارد دايم دهان كركس
آن گفته پليدت در روى شدت پديدت پيدا بود خبيثى در روى و رنگ ناكس
ما راست يار و دلبر تو مرگ و جسك مى خور هين كز دهان هر سگ دريا نشد منجس
بيت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوكان بدنام كى شد آخر آن مسجد مقدس
اين روى آينه ست اين يوسف در او بتابد بيگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس
خفاش اگر سگالد خورشيد غم ندارد خورشيد را چه نقصان گر سايه شد منكس
ضحاك بود عيسى عباس بود يحيى اين ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس
گفتند از اين دو يا رب پيش تو كيست بهتر زين هر دو چيست بهتر در منهج موسس
حق گفت افضل آنست كش ظن به من نكوتر كه حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس
تو خود عبوس گينى نه از خوف و طمع دينى از رشك زعفرانى يا از شماتت اطلس
اين دو به كار نايد جز ناروا نشايد اى واى آن كه در وى باشد حسد مغرس
واهل ز دست او را تبت بس است او را هر كو عدوى مه شد ظلمات مر ورا بس
اعدات آفتابا مى دان يقين خفاشند هم ننگ جمله مرغان هم حبس ليل عسعس
ابتر بود عدوش وان منصبش نماند در ديده كى بماند گر درفتد در او خس

دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس چشم من اندرنگر از مى و ساغر مپرس
جوشش خون را ببين از جگر مومنان وز ستم و ظلم آن طره كافر مپرس
سكه شاهى ببين در رخ همچون زرم نقش تمامى بخوان پس تو ز زرگر مپرس
عشق چو لشكر كشيد عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس
هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او جز سخن عاشقى نكته ديگر مپرس
خاصيت مرغ چيست آنك ز روزن پرد گر تو چو مرغى بيا برپر و از در مپرس
چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بيش مگو از پدر بيش ز مادر مپرس
هست دل عاشقان همچو تنورى به تاب چون به تنور آمدى جز كه ز آذر مپرس
مرغ دل تو اگر عاشق اين آتشست سوخته پر خوشترى هيچ تو از پر مپرس
گر تو و دلدار سر هر دو يكى كرده ايت پاى دگر كژ منه خواجه از اين سر مپرس
ديده و گوش بشر دان كه همه پرگلست از بصر پروحل گوهر منظر مپرس
چونك بشستى بصر از مدد خون دل مجلس شاهى تو راست جز مى احمر مپرس
رو تو به تبريز زود از پى اين شكر را با لطف شمس حق از مى و شكر مپرس

اى سگ قصاب هجر خون مرا خوش بليس زانك نيرزد كنون خون رهى يك لكيس
گنج نهان دو كون پيش رخش يك جوست بهر لكيسى دلا سرد بود اين مكيس
عاشقى آن صنم وانگه ترس كسى يك دم و يك رنگ باش عاشق و آن گاه پيس
اى دل شكرستان از نمكش شور كن آب ز كوثر بخور خاك در او بليس
زود بشو لوح را ز ابجد اين كاف و نون آنگه اى دل برو نقطه خالش نويس
اى حسد موج زن بحر سياه آمدى خشت گل تيره اى ز آب جهنم بخيس
شمس حق و دين كشيد تيغ برون از نيام اى خرد دوك سار تار خيالى بريس

بيا كه دانه لطيفست رو ز دام مترس قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس
بيا بيا كه حريفان همه به گوش تواند بيا بيا كه حريفان تو را غلام مترس
بيا بيا به شرابى و ساقيى كه مپرس درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس
شنيده اى كه در اين راه بيم جان و سر است چو يار آب حياتست از اين پيام مترس

next page

fehrest page

back page