next page

fehrest page

back page

مزج النار بالهوى ليس يبقى و لا يذر شببوا لى بنفخه يسكر نفخه السحر
بر آن يار خوش نظر تو مگو هيچ از خبر چو خبر نيست محرمش بر او باش بى خبر
دل من شد حجاب دل نظرم پرده نظر گفتم اى دوست غير تو اگرم هست جان و سر
بزن از عشق گردنم بجوى مر مرا مخر گفت من چيز ديگرم بجز اين صورت بشر
گفتمش روح خود تويى عجبا چيست آن دگر هله اى ناى خوش نوا هله اى باد پرده در
برو از گوش سوى دل بنگر كيست مستتر بدر اين كيسه هاى ما تو به كورى كيسه گر
چه غمست ار زرم بشد كه ميى هست همچو زر عربى گر چه خوش بود عجمى گو تو اى پسر

آفتابى برآمد از اسرار جامه شويى كنيم صوفى وار
تن ما خرقه ايست پرتضريب جان ما صوفييست معنى دار
خرقه پر ز بند روزى چند جان و عشق است تا ابد بر كار
به سر توست شاه را سوگند با چنين سر چه مى كنى دستار
چون رخ توست ماه را قبله با چنين رخ چه مى كنى گلزار
تو بها كرده بودى اى نادان گشته بودى ز عاشقى بيزار
عشق ناگه جمال خود بنمود توبه سودت نكرد و استغفار
اين جهان همچو موم رنگارنگ عشق چون آتشى عظيم شرار
موم و آتش چو گشت همسايه نقش و رنگش فنا شود ناچار
گر بگويم دگر فنا گردى ور نگويم نمى گذارد يار
جنه الروح عشق خالقها منه تجرى جميعه الانهار
منه تصفر خضره الاوراق منه تخضر اغصن الاشجار
منه تحمر و جنه المعشوق منه تصفر و جنه الاحرار
منه تهتز صوره المسرور منه يبكى الكايب بالاسحار
ان فى العشق فسحه الارواح ان فى ذاك عبره الابصار
ذبت فى العشق كى اعاينه ما كفى ان اراه بالاثار
ان الاثار تعجب الاثار ان الاسرار تستر الاسرار
كثره الحجب لا تحجبنى ان ذكراك تخرق الاستار

جاء الربيع و البطر زال الشتاء و الخطر من فضل رب عنده كل الخطايا تغتفر
اوحى اليكم ربكم انا غفرنا ذنبكم فارضوا بما يقضى لكم ان الرضا خير السير
كم قايلين فى الخفا انا علمنا بره فاجرك لدينا سره لا تشتغل فيما اشتهر
السر فيك يا فتى لا تلتمس ممن اتى من ليس سر عنده لم ينتفع مما ظهر
انظر الى اهل الردى كم عاينوا نور الهدى لم ترتفع استارهم من بعد ما انشق القمر
يا ربنا رب المنن ان انت لم ترحم فمن منك الهدى منك الردى ما غير ذا الا غرر
يا شوق اين العافيه كى اضطفر بالقافيه عندى صفات صافيه فى جنبها نطقى كدر
ان كان نطقى مدرسى قد ظل عشقى مخرسى و العشق قرن غالب فينا و سلطان الظفر
سر كتيم لفظه سيف جسيم لحظه شمس الضحى لا تختفى الا بسحار سحر
يا ساحراء ابصارنا بالغت فى اسحارنا فارفق بنا اودارنا انا حضرنا فى السفر
يا قوم موسى اننا فى التيه تهنا مثلكم كيف اهتديتم فاخبرو الا تكتموا عنا الخبر
ان عوقوا ترحالنا فالمن و السلوى لنا اصلحت ربى بالنا طاب السفر طاب الحضر
ان الهوى قد غرنا من بعد ما قد سرنا فاكشف به لطف ضرنا قال النبى لا ضرر
قالوا ندبر شانكم نفتح لكم آذانكم نرفع لكم اركانكم انتم مصابيح البشر
هاكم معاريج اللقا فيها تداريج البقا انعم به من مستقى اكرم به من مستقر
العيش حقاء عيشكم و الموت حقاء موتكم و الدين و الدنيا لكم هذا جزاء من شكر
اسكت فلا تكثر اخى ان طلت تكثر ترتخى الحيل فى ريح الهوى فاحفظه كلا لا وزر

غره وجه سلبت قلب جميع البشر ضاء بها اذ ظهرت باطن ليل كدر
انى وجدت امراه اوصفه تملكهم او قمراء محتجباء تحت حجاب الفكر
داخله خارجه شارقه بارقه صورتها كالبشر خلقتها من شرر
حين نات تنقصنى حين دنت ترقصنى كادسنا برقتها يذهب نور البصر
قامتها عاليه قيمتها غاليه غمزتها ساحره ريقتها من سكر
هدهدها من سباء اتحفنا من نب منديها اخبرنى غيبنى كالخبر
قلت لروح القدس ما هى قل لى عجبا قال اما تعرفها تلك لا حدى الكبر

سيدى انى كليل انت فى زى النهار اشتكى من طول ليلى الفرار اين الفرار
ليلتى مدت يداها امسكت ذيل الصباح ليلتى دار قرار دونها دار القرار
ربنا اتمم لنا يوم التلاقى نورنا ربنا و اغفر لنا ثم اكسنا ذاك الغفار
انما اجسامنا حالت كسور بيننا حبذا يا ربنا من جنه خلف الجدار
ربنا فارفع جداراء قام فيما بيننا ربنا و ارحم فانا فى حياء و اعتذار

حرف : زاء
به سوى ما نگر چشمى برانداز وگر فرصت بود بوسى درانداز
چو كردى نيت نيكو مگردان از آن گلشن گلى بر چاكر انداز
اگر خواهى كه روزافزون بود كار نظر بر كار ما افزونتر انداز
وگر تو فتنه انگيزى و خودكام رها كن داد و رسمى ديگر انداز
نگون كن سرو را همچون بنفشه گناه غنچه بر نيلوفر انداز
ز باد و بوى توست امروز در باغ درختان جمله رقاص و سرانداز
چو شاخ لاغرى افزون كند رقص تو ميوه سوى شاخ لاغر انداز
چو آمد خار گل را اسپرى بخش چو خصم آمد به سوسن خنجر انداز
بر عاشق برى چون سيم بگشا سوى مفلس يكى مشتى زر انداز
برآ اى شاه شمس الدين تبريز يكى نورى عجب بر اختر انداز

تو چشم شيخ را ديدن مياموز فلك را راست گرديدن مياموز
تو كل را جمع اين اجزا مپندار تو گل را لطف و خنديدن مياموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بينى تو مه را نور بخشيدن مياموز
تو عقل خويش را از مى نگهدار تو مى را عقل دزديدن مياموز
تو باز عقل را صيادى آموز چنين بيهوده پريدن مياموز
يتيمان فراقش را بخندان يتيمان را تو ناليدن مياموز
دل مظلوم را ايمن كن از ترس دل او را تو لرزيدن مياموز
تو ظالم را مده رخصت به تاويل ستيزا را ستيزيدن مياموز
زبان را پردگى مى دار چون دل زبان را پرده بدريدن مياموز
تو در معنى گشا اين چشم سر را چو گوشش حرف برچيدن مياموز

اگر كى در فرينداش يوقسا ياوز اوزن يلداسنا بو در قلاوز
چپانى برك دت قر تن اكشدر اشيت بندن قراقوزيم قراقوز
اگر ططسن اگر رومين وگر ترك زبان بى زبانان را بياموز
سر چوب ترى آن گاه گريد كه يابد آن سوى ديگر تف و سوز
چو اسماعيل قربان شو در اين عشق كه شب قربان شود پيوسته در روز
خمش آن شير شيران نور معنيست پنيرى شد به حرف از حاجت يوز

بيا با تو مرا كارست امروز مرا سوداى گلزارست امروز
بيا دلدار من دلداريى كن كه روز لطف و ايثارست امروز
دل من جامه ها را مى دراند كه روز وصل دلدارست امروز
بخندان جان ما را از جمالى كه بر گلبرگ و گلنارست امروز
چرا جان ها بر آن لب مست گشتند كه آن جا نقل بسيارست امروز
نواى طوطيان آفاق پر شد كه شكرها به خروارست امروز

چنان مستم چنان مستم من امروز كه از چنبر برون جستم من امروز
چنان چيزى كه در خاطر نيابد چنانستم چنانستم من امروز
به جان با آسمان عشق رفتم به صورت گر در اين پستم من امروز
گرفتم گوش عقل و گفتم اى عقل برون رو كز تو وارستم من امروز
بشوى اى عقل دست خويش از من كه در مجنون بپيوستم من امروز
به دستم داد آن يوسف ترنجى كه هر دو دست خود خستم من امروز
چنانم كرد آن ابريق پرمى كه چندين خنب بشكستم من امروز
نمى دانم كجايم ليك فرخ مقامى كاندر و هستم من امروز
بيامد بر درم اقبال نازان ز مستى در بر او بستم من امروز
چو واگشت او پى او مى دويدم دمى از پاى ننشستم من امروز
چو نحن اقربم معلوم آمد دگر خود را بنپرستم من امروز
مبند آن زلف شمس الدين تبريز كه چون ماهى در اين شستم من امروز

چنان مستم چنان مستم من امروز كه پيروزه نمى دانم ز پيروز
به هر ره راهبر هشيار بايد در اين ره نيست جز مجنون قلاوز
اگر زنده ست آن مجنون بيا گو ز من مجنونى نادر بياموز
اگر خواهى كه تو ديوانه گردى مثال نقش من بر جامه بردوز
خليل آن روز با آتش همى گفت اگر مويى ز من باقيست درسوز
بدو مى گفت آن آتش كه اى شه به پيشت من بميرم تو برافروز
بهشت و دوزخ آمد دو غلامت تو از غير خدا محفوظ و محروز
پياپى مى ستان از حق شرابى ندارد غير عاشق اندر آن پوز
بده صحت به بيماران عالم كه در صحت نه معلومى نه مهموز
چو ناگفته به پيش روح پيداست چو پوشيده شود بر روح مرموز
خمش كن از خصال شمس تبريز همان بهتر كه باشد گنج مكنوز

در اين سرما سر ما دارى امروز دل عيش و تماشا دارى امروز
ميفكن نوبت عشرت به فردا چو آسايش مهيا دارى امروز
بگستر بر سر ما سايه خود كه خورشيدانه سيما دارى امروز
در اين خمخانه ما را ميهمان كن بدان همسايه كان جا دارى امروز
نقاب از روى سرخ او فروكش كه در پرده حميرا دارى امروز
دراشكن كشتى انديشه ها را كه كفى همچو دريا دارى امروز
سرى از عين و شين و قاف برزن كه صد اسم و مسما دارى امروز
خمش باش و مدم در ناى منطق كه مصر و نيشكرها دارى امروز

الا اى شمع گريان گرم مى سوز خلاص شمع نزديكست شد روز
خلاص شمع ها شمعى برآمد كه بر زنگى ظلمت هاست پيروز
نهان شد ظلم و ظلمت ها ز خورشيد نهان گردد الف چون گشت مهموز
شنو از شمس تاويلات و تعبير چو اندر خواب بشنيدى تو مرموز
چنين باشد بيان نور ناطق نه لب باشد نه آواز و نه پدفوز
چو مه از ابر تن بيرون رو اى دوست هزار اكسير از خورشيدآموز
پى خورشيد بهر اين دوانست هلال و بدر صبح و شام چون يوز
چو ديدى پرده سوزى هاى خورشيد دهان از پرده دريدن فرودوز
خمش آن شير شيران نور معنيست پنيرى شد به حرف از حاجت يوز

در اين سرما سر ما دارى امروز سر عيش و تماشا دارى امروز
تويى خورشيد و ما پيشت چو ذره كه ما را بى سر و پا دارى امروز
به چارم آسمان پهلوى خورشيد تو ما را چون مسيحا دارى امروز
دلا از سنگ صد چشمه روان كن كه احسان موفا دارى امروز
تراشيدى ز رحمت نردبانى كه عزم كوچ بالا دارى امروز
زهى دعوت زهى مهمانى زفت كه بر چرخ معلا دارى امروز
به پيش هر كسى ماهى بريان در آن ماهى تو دريا دارى امروز
درون ماهى دريا كى ديدست عجايب هاى زيبا دارى امروز

اى خفته به ياد يار برخيز مى آيد يار غار برخيز
زنهارده خلايق آمد برخيز تو زينهار برخيز
جان بخش هزار عيسى آمد اى مرده به مرگ يار برخيز
اى ساقى خوب بنده پرور از بهر دو سه خمار برخيز
وى داروى صد هزار خسته نك خسته بى قرار برخيز
اى لطف تو دستگير رنجور پايم بخليد خار برخيز
اى حسن تو دام جان پاكان درماند يكى شكار برخيز
خون شد دل و خون به جوش آمد اين جمله روا مدار برخيز
معذورم دار اگر بگفتم در حالت اضطرار برخيز
اى نرگس مست مست خفته وى دلبر خوش عذار برخيز
زان چيز كه بنده داند و تو پر كن قدح و بيار برخيز
زان پيش كه دل شكسته گردد اى دوست شكسته وار برخيز

ماييم فداييان جانباز گستاخ و دلير و جسم پرداز
حيفست كه جان پاك ما را باشد تن خاكسار انباز
ز آغاز همه به آخر آيند ز آخر برويم ما به آغاز
هين باز پريد جمله ياران شه باز بكوفت طبل شهباز
شش سوى مپر بپر از آن سو كاندر دل تو رسيد آواز
هان اى دل خسته نقل ما را روزى دو سه ماندست مى ساز
گر خوارى وگر عزيزى اين جا زان سوست بقا و ملك و اعزاز
مگشاى پر سخن كز آن سو بى پر باشد هميشه پرواز
پوست سخنست اينچ گفتم از پوست كى يافت مغز آن راز

برخيز و صبوح را برانگيز جان بخش زمانه را و مستيز
آميخته باش با حريفان با آب شراب را مياميز
ياد تو شراب و ياد ما آب ما چون سرخر تو همچو پاليز
اى غم اجلت در اين قنينه ست گر مردنت آرزوست مگريز
مرگ نفس است در تجلى مرگ جعلست در عبربيز
مجلس چمنيست و گل شكفته اى ساقى همچو سرو برخيز
اين جام مشعشع آنگهى شرم ساقى چو تويى خطاست پرهيز
ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوى خود درآويز
هشتيم غزل كه نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتيز

من از سخنان مهرانگيز دل پر دارم ز خواب برخيز
اى آنك رخ تو همچو آتش يك لحظه ز آتشم مپرهيز
شيرم ز تو جوش كرد و خون شد اى شير به خون من درآميز
با يارك خود بساز پنهان مستيز به جان تو كه مستيز
تسليم قضا شدم ازيرا مانند قضا تو تندى و تيز
بنگر كه چه خون دل گرفتست بر گرد قبام چون فراويز
در خشم مكن تو چشم خود را وان فتنه خفته را مينگيز
خود خفته نمايد و نخفتست آن نرگس پرخمار خون ريز

گر نه اى ديوانه رو مر خويش را ديوانه ساز گر چه صد ره مات گشتى مهره ديگر بباز
گر چه چون تارى ز زخمش زخمه ديگر بزن بازگرد اى مرغ گر چه خسته اى از چنگ باز
چند خانه گم كنى و ياوه گردى گرد شهر ور ز شهرى نيز ياوه با قلاوزى بساز
اسب چوبين برتراشيدى كه اين اسب منست گر نه چوبينست اسبت خواجه يك منزل بتاز
دعوت حق نشنوى آنگه دعاها مى كنى شرم بادت اى برادر زين دعاى بى نماز
سر به سر راضى نه اى كه سر برى از تيغ حق كى دهد بو همچو عنبر چونك سيرى و پياز
گر نيازت را پذيرد شمس تبريزى ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز

سوى خانه خويش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتى صورت گداز
خانه خويش آمدى خوش اندرآ شاد آمدى از در دل اندرآ تا پيشگاه جان بتاز
ذره ذره از وجودم عاشق خورشيد توست هين كه با خورشيد دارد ذره ها كار دراز
پيش روزن ذره ها بين خوش معلق مى زنند هر كه را خورشيد شد قبله چنين باشد نماز
در سماع آفتاب اين ذره ها چون صوفيان كس نداند بر چه قولى بر چه ضربى بر چه ساز
اندرون هر دلى خود نغمه و ضربى دگر پاى كوبان آشكار و مطربان پنهان چو راز
برتر از جمله سماع ما بود در اندرون جزوهاى ما در او رقصان به صد گون عز و ناز
شمس تبريزى تويى سلطان سلطانان جان چون تو محمودى نيامد همچو من ديگر اياز

عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز خوردنى و خواب نى اندر هواى دلفروز
گر تو يارا عاشقى ماننده اين شمع باش جمله شب مى گداز و جمله شب خوش مى بسوز
غير عاشق دان كه چون سرما بود اندر خزان در ميان آن خزان باشد دل عاشق تموز
گر تو عشقى دارى اى جان از پى اعلام را عاشقانه نعره اى زن عاشقانه فوز فوز
ور تو بند شهوتى دعوى عشاقى مكن در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز
عاشق و شهوت كجا جمع آيد اى تو ساده دل عيسى و خر در يكى آخر كجا دارند پوز
گر همى خواهى كه بويى بشنوى زين رمزها چشم را از غير شمس الدين تبريزى بدوز
ور نبينى كز دو عالم برتر آمد شمس دين بر تك درياى غفلت مرده ريگى تو هنوز
رو به كتاب تعلم گرد علم فقه گرد تا سرافرازى شوى اندر يجوز و لايجوز
جان من از عشق شمس الدين ز طفلى دور شد عشق او زين پس نماند با مويز و جوز و كوز
عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند زان كمانم هست عريان از لباس نقش و توز
اى جلال الدين بخسپ و ترك كن املا بگو كه تك آن شير را اندرنيابد هيچ يوز

اگر آتش است يارت تو برو در او همى سوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز
تو مخالفت همى كش تو موافقت همى كن چو لباس تو درانند تو لباس وصل مى دوز
به موافقت بيابد تن و جان سماع جانى ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز
به ميان بيست مطرب چو يكى زند مخالف همه گم كننده ره را چو ستيزه شد قلاوز

next page

fehrest page

back page