next page

fehrest page

back page

حرف : راء: قسمت دوم
پر ده آن جام مى را ساقيا بار ديگر نيست در دين و دنيا همچو تو يار ديگر
كفر دان در طريقت جهل دان در حقيقت جز تماشاى رويت پيشه و كار ديگر
تا تو آن رخ نمودى عقل و ايمان ربودى هست منصور جان را هر طرف دار ديگر
جان ز تو گشت شيدا دل ز تو گشت دريا كى كند التفاتى دل به دلدار ديگر
جز به بغداد كويت يا خوش آباد رويت نيست هر دم فلك را جز كه پيكار ديگر
در خرابات مردان جام جانست گردان نيست مانند ايشان هيچ خمار ديگر
همتى دار عالى كان شه لاابالى غير انبار دنيا دارد انبار ديگر
پاره اى چون برانى اندر اين ره بدانى غير اين گلستان ها باغ و گلزار ديگر
پا به مردى فشردى سر سلامت ببردى رفت دستار بستان شصت دستار ديگر
دل مرا برد ناگه سوى آن شهره خرگه من گرفتار گشتم دل گرفتار ديگر
روز چون عذر آرى شب سر خواب خارى پاى ما تا چه گردد هر دم از خار ديگر
جز كه در عشق صانع عمر هرزه ست و ضايع ژاژ دان در طريقت فعل و گفتار ديگر
بخت اينست و دولت عيش اينست و عشرت كو جز اين عشق و سودا سود و بازار ديگر
گفتمش دل ببردى تا كجاها سپردى گفت نى من نبردم برد عيار ديگر
گفتمش من نترسم من هم از دل بپرسم دل بگويد نماند شك و انكار ديگر
راستى گوى اى جان عاشقان را مرنجان جز تو در دلربايان كو دل افشار ديگر
چون كمالات فانى هستشان اين امانى كه به هر دم نمايند لطف و ايثار ديگر
پس كمالات آن را كو نگارد جهان را چون تقاضا نباشد عشق و هنجار ديگر
بحر از اين روى جوشد مرغ از اين رو خروشد تا در اين دام افتد هر دم آشكار ديگر
چون خدا اين جهان را كرد چون گنج پيدا هر سرى پر ز سودا دارد اظهار ديگر
هر كجا خوش نگارى روز و شب بى قرارى جويد او حسن خود را نوخريدار ديگر
هر كجا ماه رويى هر كجا مشك بويى مشترى وار جويد عاشقى زار ديگر
اين نفس مست اويم روز ديگر بگويم هم بر اين پرده تر با تو اسرار ديگر
بس كن و طبل كم زن كاندر اين باغ و گلشن هست پهلوى طبلت بيست نعار ديگر

داد جاروبى به دستم آن نگار گفت كز دريا برانگيزان غبار
باز آن جاروب را ز آتش بسوخت گفت كز آتش تو جاروبى برآر
كردم از حيرت سجودى پيش او گفت بى ساجد سجودى خوش بيار
آه بى ساجد سجودى چون بود گفت بى چون باشد و بى خارخار
گردنك را پيش كردم گفتمش ساجدى را سر ببر از ذوالفقار
تيغ تا او بيش زد سر بيش شد تا برست از گردنم سر صد هزار
من چراغ و هر سرم همچون فتيل هر طرف اندر گرفته از شرار
شمع ها مى ورشد از سرهاى من شرق تا مغرب گرفته از قطار
شرق و مغرب چيست اندر لامكان گلخنى تاريك و حمامى به كار
اى مزاجت سرد كو تاسه دلت اندر اين گرمابه تا كى اين قرار
برشو از گرمابه و گلخن مرو جامه كن دربنگر آن نقش و نگار
تا ببينى نقش هاى دلربا تا ببينى رنگ هاى لاله زار
چون بديدى سوى روزن درنگر كان نگار از عكس روزن شد نگار
شش جهت حمام و روزن لامكان بر سر روزن جمال شهريار
خاك و آب از عكس او رنگين شده جان بباريده به ترك و زنگبار
روز رفت و قصه ام كوته نشد اى شب و روز از حديثش شرمسار
شاه شمس الدين تبريزى مرا مست مى دارد خمار اندر خمار

گر ز سر عشق او دارى خبر جان بده در عشق و در جانان نگر
عشق درياييست و موجش ناپديد آب دريا آتش و موجش گهر
گوهرش اسرار و هر سويى از او سالكى را سوى معنى راه بر
سر كشى از هر دو عالم همچو موى گر سر مويى از اين يابى خبر
دوش مستى خفته بودم نيم شب كاوفتاد آن ماه را بر ما گذر
ديد روى زرد من در ماهتاب كرد روى زرد ما از اشك تر
رحمش آمد شربت وصلم بداد يافت يك يك موى من جانى دگر
گر چه مست افتاده بودم از شراب گشت يك يك موى بر من ديده ور
در رخ آن آفتاب هر دو كون مست لايعقل همى كردم نظر

عقل بند ره روانست اى پسر بند بشكن ره عيانست اى پسر
عقل بند و دل فريب و جان حجاب راه از اين هر سه نهانست اى پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستى اين يقين هم در گمانست اى پسر
مرد كو از خود نرفت او مرد نيست عشق بى درد آفسانست اى پسر
سينه خود را هدف كن پيش دوست هين كه تيرش در كمانست اى پسر
سينه اى كز زخم تيرش خسته شد در جبينش صد نشانست اى پسر
عشق كار نازكان نرم نيست عشق كار پهلوانست اى پسر
هر كى او مر عاشقان را بنده شد خسرو و صاحب قرانست اى پسر
عشق را از كس مپرس از عشق پرس عشق ابر درفشانست اى پسر
ترجمانى منش محتاج نيست عشق خود را ترجمانست اى پسر
گر روى بر آسمان هفتمين عشق نيكونردبانست اى پسر
هر كجا كه كاروانى مى رود عشق قبله كاروانست اى پسر
اين جهان از عشق تا نفريبدت كاين جهان از تو جهانست اى پسر
هين دهان بربند و خامش چون صدف كاين زبانت خصم جانست اى پسر
شمس تبريز آمد و جان شادمان چونك با شمسش قرانست اى پسر

آمدم من بى دل و جان اى پسر رنگ من بين نقش برخوان اى پسر
نى غلط من نامدم تو آمدى در وجود بنده پنهان اى پسر
همچو زر يك لحظه در آتش بخند تا ببينى بخت خندان اى پسر
در خرابات دلم انديشه هاست در هم افتاده چو مستان اى پسر
پاى دار و شور مستان گوش دار در شكست و جست دربان اى پسر
آمدم و آوردمت آيينه اى روى بين و رو مگردان اى پسر
كفر من آيينه ايمان توست بنگر اندر كفر ايمان اى پسر
مى زنم من نعره ها در خامشى آمدم خاموش گويان اى پسر

اى نهاده بر سر زانو تو سر وز درون جان جمله باخبر
پيش چشمت سركش روپوش نيست آفرين ها بر صفاى آن بصر
بحر خونست اى صنم آن چشم نيست الحذر اى دل ز زخم آن نظر
در مژه او گر چه دل را مژده هاست الحذر اى عاشقان از وى حذر
او به زير كاه آب خفته ست پا منه گستاخ ور نى رفت سر
خفته شكلى اصل هر بيداديى تا ز خوابش تو نخسپى اى پسر
پاره خواهم كرد من جامه ز تو اى برادر پاره اى زين گرمتر
سركه آشامى و گويى شهد كو دست تو در زهر و گويى كو شكر
روح را عمريست صابون مى زنى يا تو را خود جان نبودست اى مگر
تا به كى صيقل زنى آيينه را شرم بادت آخر از آيينه گر
سوى بحر شمس تبريزى گريز تا برآرد ز آينه جانت گهر

بس كه مى انگيخت آن مه شور و شر بس كه مى كرد او جهان زير و زبر
مر زبان را طاقت شرحش نماند خيره گشته همچنين مى كرد سر
اى بسا سر همچنين جنبان شده با دهان خشك و با چشمان تر
در دو چشمش بين خيال يار ما رقص رقصان در سواد آن بصر
من به سر گويم حديثش بعد از اين من زبان بستم ز گفتن اى پسر
پيش او رو اى نسيم نرم رو پيش او بنشين به رويش درنگر
تيز تيزش بنگر اى باد صبا چشم و دل را پر كن از خوبى و فر
ور ببينى يار ما را روترش پرده اى باشد ز غيرت در نظر
مو نباشد عكس مو باشد در آب صورتى باشد ترش اندر شكر
توبه كردم از سخن اين باز چيست توبه نبود عاشقانش را مگر
توبه شيشه عشق او چون گازرست پيش گازر چيست كار شيشه گر
بشكنم شيشه بريزم زير پاى تا خلد در پاى مرد بى خبر
شحنه يار ماست هر كو خسته شد گو مرا بسته به پيش شحنه بر
شحنه را چاه زنخ زندان ماست تا نهم زنجير زلفش پاى بر
بند و زندان خوش اى زنده دلان خوش مرا عيشيست آن جا معتبر
گر چه مى كاهم چو ماه از عشق او گر چه مى گردم چه گردون بر قمر
بعد من صد سال ديگر اين غزل چون جمال يوسفى باشد سمر
زانك دل هرگز نپوسد زير خاك اين ز دل گفتم نگفتم از جگر
من چو داوودم شما مرغان پاك وين غزل ها چون زبور مستطر
اى خدايا پر اين مرغان مريز چون به داوودند از جان يارگر
اى خدايا دست بر لب مى نهم تا نگويم زان چه گشتم مستتر

نرم نرمك سوى رخسارش نگر چشم بگشا چشم خمارش نگر
چون بخندد آن عقيق قيمتى صد هزاران دل گرفتارش نگر
سر برآر از مستى و بيدار شو كار و بار و بخت بيدارش نگر
اندرآ در باغ بى پايان دل ميوه شيرين بسيارش نگر
شاخه هاى سبز رقصانش ببين لطف آن گل هاى بى خارش نگر
چند بينى صورت نقش جهان بازگرد و سوى اسرارش نگر
حرص بين در طبع حيوان و نبات بعد از آن سيرى و ايثارش نگر
حرص و سيرى صنعت عشقست و بس گر نديدى عشق را كارش نگر
گر نديدى عشق رنگ آميز را رنگ روى عاشق زارش نگر
با چنين دشوار بازارى كه اوست با زر و بى زر خريدارش نگر

عشق را با گفت و با ايما چه كار روح را با صورت اسما چه كار
عاشقان گوى اند در چوگان يار گوى را با دست و يا با پا چه كار
هر كجا چوگانش راند مى رود گوى را با پست و با بالا چه كار
آينه ست و مظهر روى بتان با نكوسيماش و بدسيما چه كار
سوسمار از آب خوردن فارغست مر ورا با چشمه و سقا چه كار
آن خيالى كه ضمير اوطان اوست پاش را با مسكن و با جا چه كار
عيسيى كه برگذشت او از اثير با غم سرماش و يا گرما چه كار
اى رسايل كشته با نادى غيب رو تو را با گفت و با غوغا چه كار

رفتم آن جا مست و گفتم اى نگار چون مرا ديوانه كردى گوش دار
گفت بنگر گوش من در حلقه ايست بسته آن حلقه شو چون گوشوار
زود بردم دست سوى حلقه اش دست بر من زد كه دست از من بدار
اندر اين حلقه تو آنگه ره برى كز صفا درى شوى تو شاهوار
حلقه زرين من وانگه شبه كى رود بر چرخ عيسى با حمار

باز شد در عاشقى بابى دگر بر جمال يوسفى تابى دگر
مژده بيداران راه عشق را آنك ديدم دوش من خوابى دگر
ساخته شد از براى طالبان غير اين اسباب اسبابى دگر
ابرها گر مى نبارد نقد شد از براى زندگى آبى دگر
ياركان سركش شدند و حق بداد غير اين اصحاب اصحابى دگر
سبزه زار عشق را معمور كرد عاشقان را دشت و دولابى دگر
وين جگرهايى كه بد پرزخم عشق شد درآويزان به قلابى دگر
عشق اگر بدنام گردد غم مخور عشق دارد نام و القابى دگر
كفشگر گر خشم گيرد چاره شد صوفيان را نعل و قبقابى دگر
گر نداند حرف صوفى دان كه هست دردهاى عشق را بابى دگر
از هواى شمس دين آموختم جانب تبريز آدابى دگر

اى خيالت در دل من هر سحور مى خرامد همچو مه يك پاره نور
نقش خوبت در ميان جان ما آتش و شور افكند وانگه چه شور
آتشى كردى و گويى صبر كن من ندانم صبر كردن در تنور
ياد دارى ك آمدى تو دوش مست ماه بودى يا پرى يا جان حور
آن سخن هايى كه گفتى چون شكر وان اشارت ها كه مى كردى ز دور
دست بر لب مى زدى يعنى كه تو از براى اين دل من برمشور
دست بر لب مى نهى يعنى كه صبر با لب لعلت كجا ماند صبور
رو به بالا مى كنى يعنى خدا چشم بد را از جمالم دار دور
اى تو پاك از نقش ها وز روى تو هر زمانى يوسفى اندر صدور

راز را اندر ميان نه وامگير بنده را هر لحظه از بالا مگير
تو نكو دانى كه هر چيز از كجاست گر خطاها رفت آن از ما مگير
روستايى گر بوم آن توام روستايى خويش را رستا مگير
چون مرا در عشق ست ا كرده اى خود مرا شاگرد گير ستا مگير
تو مرا از ذوق مى گيرى گلو تا بنالم گويمت آن جا مگير
سوى بحرم كش كه خاشاك توام تو مرا خود لايق دريا مگير
از الست آمد صلاح الدين تمام تو ورا ز امروز و از فردا مگير

در چمن آييد و بربنديد ديد تا نيفتد بر جماعت هر نظر
من زيان ها كرده ام من ديده ام زخم ها از چشم هر بى پا و سر
چشم بد ديديم ما كز زخم او روسيه گردد عيان شمس و قمر
دور باد از رزم شيران چشم سگ دور باد از مهد عيسى كون خر
تير پرانست از چشم بدان خلوت آمد تير ايشان را سپر
ليك چشم نيك و بد آميخته ست قلب را هر كس بنشناسد ز زر
زاهدانش آه ها پنهان كنند خلوتى جويند در وقت سحر
ليك اين مستان به حكم خود نيند نيستشان جز حفظ حق حصنى دگر
باد كم پران مزن لاف خوشى باد آرد خاك و خس را در بصر

ساقيا باده چون نار بيار دفع غم را تو ز اسرار بيار
باده اى را كه ز دل مى جوشد زود اى ساقى دلدار بيار
كافر عشق بيا باده ببين نيست شو در مى و اقرار بيار
ساقيا دست همه مستان گير همچنان جانب گلزار بيار
پيش اين شاهد ما خوبان را گردن بسته ز بلغار بيار
مومنان را همه عريان كردى گروى نيز ز كفار بيار
شمس تبريز بگو دولت را بپذير اندك و بسيار بيار

ساقيا باده گلرنگ بيار داروى درد دل تنگ بيار
روز بزمست نه روز رزمست خنجر جنگ ببر چنگ بيار
اى ز تو دردكشان دردكشان درديى كه كندم دنگ بيار
من ز هر درد نمى گردم دنگ دردى آن سره سرهنگ بيار
روز جامست نه نام و ناموس نام از پيش ببر ننگ بيار
كيميايى كه كند سنگ عقيق آزمون كن بر او سنگ بيار
صيقل آينه نه فلكست ز امتحان آهن پرزنگ بيار
چشمه خضر تو را مى خواند كه سبو كش دو سه فرسنگ بيار
پس گردن ز چه رو مى خارى نك ظفر هست تو آهنگ بيار
حرف رنگست اگر خوش بويست جان بى صورت و بى رنگ بيار
كم كنى رنگ بيفزايد روح بوى روح صنم شنگ بيار
لب ببند از دغل و از حيلت جان بى حيلت و فرهنگ بيار

از لب يار شكر را چه خبر وز رخش شمس و قمر را چه خبر
با دمش باد بهارى چه زند وز قدش سرو و شجر را چه خبر
گر جهان زير و زبر گشت از او عاشق زير و زبر را چه خبر
چونك جان محرم اسرارش نيست از رهش اهل خبر را چه خبر
گر چه نرگس نگرانست به باغ از چمن نرگس تر را چه خبر
گفته هر قوم هم از مستى خويش كه ز ما قوم دگر را چه خبر
گفت چونى و دل تو چونست از دل اين خسته جگر را چه خبر
با ملك تاج و كمر گر به همند از ملك تاج و كمر را چه خبر
كم كن اين ناله كه كس واقف نيست ز آه عشاق سحر را چه خبر

روزى خوشست رويت از نور روز خوشتر باده نكوست ليكن ساقى ز مى نكوتر
هر بسته اى كه باشد امروز برگشايد دل در مراد پيچد چون باز در كبوتر
هر بى دلى ز دلبر انصاف خود بيابد هر تشنه اى نشيند بر آب حوض كوثر
هر دم دهد بت من نو ساغرى به ساقى كامروز بزم عامست اين را به عاشقان بر
يك ساغر لطيفى كز غايت لطيفى گويى همه شرابست خود نيست هيچ ساغر

بر منبرست اين دم مذكر مذكر چون چشمه روانه مطهر مطهر
بر منبرى بلندى داناى هوشمندى بر پاى منبر او مكرر مكرر
هر لفظ او جهانى روشن چو آسمانى بگشاده در بيانى مقرر مقرر
زين گونه درگشايى داده تو را رهايى از حبس خاكدانى مكدر مكدر
بنهاده نردبانى از صنعت زبانى بر بام آسمانى مدور مدور
نور از درون هيزم بيرون كشيد آتش آتش ز خود نيامد منور منور
آتش به فعل مردم زايد ز سنگ و آهن و اختر به امر زايد مدبر مدبر
مر هر پيمبرى را بودست معجز نو چون نيست معجزه او مشهر مشهر
مسعود از اوست نحسى فردوس از او است حبسى محكوم از اوست نفسى مزور مزور
اين منبر و مذكر در نفس توست در سر اما در اين طلب تو مقصر مقصر

اى جان جان جان ها جانى و چيز ديگر وى كيمياى كان ها كانى و چيز ديگر
اى آفتاب باقى وى ساقى سواقى وى مشرب مذاقى آنى و چيز ديگر
اى مشعله يقين را وى پرورش زمين را وى عقل اولين را ثانى و چيز ديگر
اى مظهر الهى وى فر پادشاهى هر صنعتى كه خواهى تانى و چيز ديگر
هر گون غرايبى را هر بوالعجايبى را هر غيب و غايبى را دانى و چيز ديگر

next page

fehrest page

back page