next page

fehrest page

back page

زان سوى گوش آمد اين طبل عيد در دلش آتش بزن افغان عود
بس كن و اندر تتق عشق رو دلبر خوبست و هزاران حسود

هر كه ز عشاق گريزان شود بار دگر خواجه پشيمان شود
والله منت همه بر جان اوست هر كه سوى چشمه حيوان شود
هر كه سبوى تو كشد عاقبت در حرم عشرت سلطان شود
تنگ بود حوصله آدمى از تو چو درياى و چو عمان شود
رو به دل اهل دلى جاى گير قطره به دريا در و مرجان شود
جنبش هر ذره به اصل خودست هر چه بود ميل كسى آن شود
كافر صدساله چو بيند تو را سجده كند زود مسلمان شود
جان و دل از جذبه ميل و هوس همصفت دلبر و جانان شود
خار كه سرتيز ره عاشق است عاقبت الامر گلستان شود
ناطقه را بند كن و جمع باش گر نه ضمير تو پريشان شود

عشق مرا بر همگان برگزيد آمد و مستانه رخم را گزيد
شكر كز آن كان زر جعفرى روى مرا نادره گازى رسيد
باد تكبر اگرم در سرست هم ز دم اوست كه در من دميد
كرد مرا خشم مه و بر رخم گنبد نيلى سره نيلى كشيد
باده فراوان و يكى جام نى بوسه پياپى شد و لب ناپديد
اى شب كفر از مه تو روز دين گشته يزيد از دم تو بايزيد
گو سگ نفس اين همه عالم بگير كى شود از سگ لب دريا پليد
قفل خداييش بسى خون كه ريخت خونش بريزيم چو آمد كليد
جان به سعادت بكشد نفس را تا به هم افتند سعيد و شهيد
هيچ شكارى نرهد زان صياد كو ز سگى هاى سگ تن رهيد
اى خرف پير جوان شو ز سر تازه شد از يار هزاران قديد
وى بدن مرده برون آ ز گور صور دميدند ز عرش مجيد
خامش و بشنو دهل خامشان ايدك الله به عيش جديد

گفت كسى خواجه سنايى بمرد مرگ چنين خواجه نه كاريست خرد
قالب خاكى به زمين بازداد روح طبيعى به فلك واسپرد
ماه وجودش ز غبارى برست آب حياتش به درآمد ز درد
پرتو خورشيد جدا شد ز تن هر چه ز خورشيد جدا شد فسرد
صافى انگور به ميخانه رفت چونك اجل خوشه تن را فشرد
شد همگى جان مثل آفتاب جان شده را مرده نبايد شمرد
مغز تو نغزست مگر پوست مرد مغز نميرد مگرش دوست برد
پوست بهل دست در آن مغز زن يا بشنو قصه آن ترك و كرد
كرد پى دزدى انبان ترك خرقه بپوشيد و سر و مو سترد

يا من نعماه غير معدود و السعى لديه غير مردود
قد اكرمنا و قد دعانا كى نعبده و نعم معبود
لا يطلب حمدنا لفخر بل يجعلنا بذاك محمود
قد بشر باللقاء صدقه من حضرته الكريم مورود
و الوعد من الحبيب حلو و السعى الى السعود مسعود
خاصا سعدى كه او به هر دم صد دل به سعود خويش بربود

طارت الكتب الكرام من كرام يا عباد ايقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد
جاء نا ميزاننا كى نختبر اوزاننا ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو يا جواد
اضحكوا بعد البكاء نعم هذا المشتكى قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد
پارسى گوييم شاها آگهى خود از فواد ماه تو تابنده باد و دولت پاينده باد
هر ملولى كه تو را ديد و خوش و تازه نشد آب و نانش تيره باد و آتشش بادا رماد
خوابناكى كه صباحت ديد وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الى يوم المعاد

من راى درا تلالا نوره وسط الفواد بيننا و بينه قبل التجلى الف واد
جاء من يحيى الموات و الرميم و الرفات ايها الاموات قوموا و ابصروا يوم التناد
طارت الكتب الكرام من كرام كاتبين ايقظوا من غفله ثم انشروا للاجهتاد
جاء نا ميزاننا كى تختبر اوزاننا ربنا اصلح شاننا اوجد به عفو يا جواد
اضحكوا بعد البكا يا نعم هذ المشتكا قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد
پارسى گوييم شاها آگهى خود از فواد ماه تو تابنده باد و دولتت پاينده باد
هر ملولى كه تو را ديد و خوش و تازه نشد آب نابش تيره باد و آتشش بادا رماد
خوابناكى كه صباحت ديد وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الى يوم المعاد

مير خوبان را دگر منشور خوبى دررسيد در گل و گلزار و نسرين روح ديگر بردميد
با مليحا زاده الرحمن احسانا جديد يا منيرا زاده نور على نور مزيد
خوشتر از جان خود چه باشد جان فداى خاك تو خوبتر از ماه چه بود ماه در تو ناپديد
كل ذى روح يفدى فى هواك روحه كل بستان انيق من جناك مستفيد
لست انكر ما ذكرتم البقاء فى الفنا كل من ابدى جميلا ليس يبعد ان يعيد
اين ملولى مى كشد جان را كه چيزى تو بگو هيچ كس را كس گريبان از گزافه كى كشيد

يا شبه الطيف لى انت قريب بعيد جمله ارواحنا تغمس فيما تريد
نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسيد طبل قيامت زدند خيز كه فرمان رسيد
انت لطيف الفعال انت لذيذ المقال انت جمال الكمال زدت فهل من مزيد
از پس دور قمر دولت بگشاد در دلق برون كن ز سر خلعت سلطان رسيد
جاء اوان السرور زال زمان الفتور ليس لدنيا غرور يا سندى لا تحيد
ديو و پرى داشت تخت ظلم از آن بود سخت ديو رها كرد رخت چتر سليمان رسيد
هل طرب يا غلام فاملا كاس المدام انت بدار السلام ساكن قصر مشيد
عشق چه خوش حاكميست ظالم و بى قول نيست حاجت لاحول نيست ديو مسلمان رسيد
يا لمع المشرق مثلك لم يخلق خذ بيدى ارتقى نحوك انت المجيد
عاشق از دست شد نيست شد و هست شد بلبل جان مست شد سوى گلستان رسيد
پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور زير و زبر بست نور موسى عمران رسيد
هر چه خيال نكوست عشق هيولاى اوست صورت از رشك حق پرده گر جان رسيد
هست تنت چون غبار بر سر بادى سوار چونك جدا گشت باد خاك به ماچان رسيد
اعلم ان الغبار مرتفع بالرياح مثل هوى اختفى وسط صياح شديد

اگر حريف منى پس بگو كه دوش چه بود ميان اين دل و آن يار مى فروش چه بود
فديت سيدنا انه يرى و يجود الى البقاء يبلغ من الفناء يذود
اگر به چشم بديدى جمال ماهم دوش مرا بگو كه در آن حلقه هاى گوش چه بود
معاد كل شرود طغى و منه ن آى مثال ظلك ان طال هو اليك يعود
وگر تو با من هم خرقه اى و همرازى بگو كه صورت آن شيخ خرقه پوش چه بود
بامر حافظ الله المكان يعى بمس عاطفه الله الزمان ولود
اگر فقيرى و ناگفته راز مى شنوى بگو اشارت آن ناطق خموش چه بود
ايا فواد فذب فى لظى محبته ايا حياه فدومى فقد اتاك خلود
وگر نخفتى و از حال دوش آگاهى بگو كه نيم شب آن نعره و خروش چه بود
تريد جبر جبير الفواد فانكسرن تريد نحله تاج فلا تنى به سجود
از آنچ جامه و تن پاره پاره مى كرديم بيار پارگكى تا كه رنگ و بوش چه بود
برغم انفك لا تنكسر كما الحيوان به نصف وجهك لا تسجدن شبيه يهود
وگر چو يونس رستى ز حبس ماهى و بحر بگو كه معنى آن بحر و موج و جوش چه بود
يقول ليت حبيبى يحبنى كرما اليس حبك تاثير حب ود ودود
وگر شناخته اى كاصل انس و جان ز كجاست يكيست اصل پس اين وحشت وحوش چه بود
ايا نضاره عيشى بما تهيجنى متى تقر عيونى و صاحبى مفقود
وگر بديدى جانى كه پشت و رويش نيست گه تصور عشاق پشت و روش چه بود
لان سكرت بما قد سقيتنى يا دهر اكون مثلك لدا لربه لكنود
وگر ز عشق تو سردفتر غرض ماييم هزار دفتر و پيغام و گفت و گوش چه بود

حكم البين بموتى و عمد رضى الصد بحينى و قصد
فتح الدهر عيون حسد فر آنى بفناكم و حسد
يهرق العشق دماء حقنت ليس للعشق قريب و ولد
لكن الموت حياه لكم لكن الفقر غناء و رغد
سافروا فى سبل العشق معى لا تخافن ضلالا و رصد
لا يهولنكم بعدكم دونكم وفد وصال و مدد
فنسيم طرب اولهم يهب السالك حولا و جلد

حرف : راء: قسمت اول
اى شاهد سيمين ذقن درده شرابى همچو زر تا سينه ها روشن شود افزون شود نور نظر
كورى هشياران ده آن جام سلطانى بده تا جسم گردد همچو جان تا شب شود همچون سحر
چون خواب را درهم زدى درده شراب ايزدى زيرا نشايد در كرم بر خلق بستن هر دو در
اى خورده جام ذوالمنن تشنيع بيهوده مزن زيرا كه فاز من شكر زيرا كه خاب من كفر
اى تو مقيم ميكده هم مستى و هم مى زده تشنيع هاى بيهده چون مى زنى اى بى گهر

انا فتحنا عينكم فاستبصروا الغيب البصر انا قضينا بينكم فاستبشروا بالمنتصر
باد صبا اى خوش خبر مژده بياور دل ببر جانم فدات اى مژده ور بستان تو جانم ماحضر
شمشيرها جوشن شود ويرانه ها گلشن شود چشم جهان روشن شود چون از تو آيد يك نظر
اى قهر بى دندان شده وى لطف صد چندان شده جان و جهان خندان شده چون داد جان ها را ظفر
هر كس كه ديدت اى ضيا وان حضرت باكبريا بادا ورا شرم از خدا گر او بلافد از هنر
نگذاشت شير بيشه اى از هست ما يك ريشه اى الا كه نيم انديشه اى در روز و شب هجران شمر
اى آفرين بر روى شه كز وى خجل شد روى مه كوران به ديده گفته خه بشنوده لطفش گوش كر
از عشق آن سلطان من وان دارو و درمان من كى سير گردد جان من در جان من جوع البقر
ان كان عيشا قد هجر و اختل عقلى من سهر والله روحى ما نفر والله روحى ما كفر
من ابروش او ماه وش او روز و من همچو شبش او جان و من چون قالبش حيران از آن خوبى و فر
آه از دعا بى سامعى جرم و گنه بى شافعى درد و الم بى نافعى رويم چو زر بى سيمبر
كى باشد آن در سفته من الحمدلله گفته من مستطرب و خوش خفته من در سايه هاى آن شجر
تا ديدمى جانان خود من جويمى درمان خود كه گويمش هجران خود بنمايمش خون جگر
اى گوهر بحر بقا چون حق تو بس پنهان لقا مخدوم شمس الدين را تبريز شهر و مشتهر

آمد ترش رويى دگر يا زمهرير است او مگر برريز جامى بر سرش اى ساقى همچون شكر
يا مى دهش از بلبله يا خود به راهش كن هله زيرا ميان گلرخان خوش نيست عفريت اى پسر
درده مى پيغامبرى تا خر نماند در خرى خر را برويد در زمان از باده عيسى دو پر
در مجلس مستان دل هشيار اگر آيد مهل دانى كه مستان را بود در حال مستى خير و شر
اى پاسبان بر در نشين در مجلس ما ره مده جز عاشقى آتش دلى ك آيد از او بوى جگر
گر دست خواهى پا دهد ور پاى خواهى سر نهد ور بيل خواهى عاريت بر جاى بيل آرد تبر
تا در شراب آغشته ام بى شرم و بى دل گشته ام اسپر سلامت نيستم در پيش تيغم چون سپر
خواهم يكى گوينده اى آب حياتى زنده اى ك آتش به خواب اندرزند وين پرده گويد تا سحر
اندر تن من گر رگى هشيار يابى بردرش چون شيرگير حق نشد او را در اين ره سگ شمر
قومى خراب و مست و خوش قومى غلام پنج و شش آن ها جدا وين ها جدا آن ها دگر وين ها دگر
ز اندازه بيرون خورده ام كاندازه را گم كرده ام شد وايدى شد وافمى هذا حفاظ ذى السكر
هين نيش ما را نوش كن افغان ما را گوش كن ما را چو خود بى هوش كن بى هوش سوى ما نگر

رو چشم جان را برگشا در بى دلان اندرنگر قومى چو دل زير و زبر قومى چو جان بى پا و سر
بى كسب و بى كوشش همه چون ديگ در جوشش همه بى پرده و پوشش همه دل پيش حكمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر وز عقل و دانش رادتر وز آب حيوان پاكتر
چون ذره ها اندر هوا خورشيد ايشان را قبا بر آب و گل بنهاده پا وز عين دل بركرده سر
در موج درياهاى خون بگذشته بر بالاى خون وز موج وز غوغاى خون دامانشان ناگشته تر
در خار ليكن همچو گل در حبس وليكن همچو مل در آب و گل ليكن چو دل در شب وليكن چو سحر
بارى تو از ارواحشان وز باده و اقداحشان مستى خوشى از راحشان فارغ شده از خير و شر
بس كن كه هر مرغ اى پسر خود كى خورد انجير تر شد طعمه طوطى شكر وان زاغ را چيزى دگر

ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر ديوانگان را مى كند زنجير او ديوانه تر
اى عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب آرى درآ هر نيم شب بر جان مست بى خبر
ما را كجا باشد امان كز دست اين عشق آسمان ماندست اندر خركمان چون عاشقان زير و زبر
اى عشق خونم خورده اى صبر و قرارم برده اى از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم از جان كجا پنهان شوم گر در عدم غلطان شوم اندر عدم دارى نظر
ما را كه پيدا كرده اى نى از عدم آورده اى اى هر عدم صندوق تو اى در عدم بگشاده در
هستى خوش و سرمست تو گوش عدم در دست تو هر دو طفيل هست تو بر حكم تو بنهاده سر
كاشانه را ويرانه كن فرزانه را ديوانه كن وان باده در پيمانه كن تا هر دو گردد بى خطر
اى عشق چست معتمد مستى سلامت مى كند بشنو سلام مست خود دل را مكن همچون حجر
چون دست او بشكسته اى چون خواب او بربسته اى بشكن خمار مست را بر كوى مستان برگذر

اى تو نگار خانگى خانه درآ از اين سفر پسته لعل برگشا تا نشود گران شكر
ساقى روح چون تويى كشتى نوح چون تويى تا كه تهيست ساغرم خون چه پرست اين جگر
طعنه زند مرا ز كين رو صنمى دگر گزين در دو جهان يكى بگو كو صنمى كجا دگر
آن قلمى كه نقش كرد چونك بديد نقش تو گفت كه هاى گم شدم اين ملكست يا بشر
جان و جهان چرا چنين عيب و ملامتم كنى در دل من درآ ببين هر نفسى يكى حشر
عشق بگويد الصلا مايده دو صد بلا خشك لبى و چشم تر مايده بين ز خشك وتر
چونك چشيدى اين دو را جلوه شود بتى تو را شهره يكى ستاره اى بنده او دو صد قمر
فاش بگو كه شمس دين خاصبك و شه يقين در تبريز همچو دين اوست نهان و مشتهر

گرم درآ و دم مده باده بيار و غم ببر اى دل و جان هر طرف چشم و چراغ هر سحر
هم طرب سرشته اى هم طلب فرشته اى هم عرصات گشته اى پر ز نبات و نيشكر
خيز كه رسته خيز شد روز نبات ريز شد با خردم ستيز شد هين بربا از او خبر
خوش خبران غلام تو رطل گران سلام تو چون شنوند نام تو ياوه كنند پا و سر
خيز كه روز مى رود فصل تموز مى رود رفت و هنوز مى رود ديو ز سايه عمر
اى بشنيده آه جان باده رسان ز راه جان پشت دل و پناه جان پيش درآ چو شير نر
مست و خراب و شاد و خوش مى گذرى ز پنج و شش قافله را بكش بكش خوش سفريست اين سفر
لحظه به لحظه دم به دم مى بده و بسوز غم نوبت تست اى صنم دور توست اى قمر
عقل رباست و دلربا در تبريز شمس دين آن تبريز چون بصر شمس در اوست چون نظر
گر چه بصر عيان بود نور در او نهان بود ديده نمى شود نظر جز به بصيرتى دگر

دى سحرى بر گذرى گفت مرا يار شيفته و بى خبرى چند از اين كار
چهره من رشك گل و ديده خود را كرده پر از خون جگر در طلب خار
گفتم كى پيش قدت سرو نهالى گفتم كى پيش رخت شمع فلك تار
گفتم كى زير و زبر چرخ و زمينت نيست عجب گر بر تو نيست مرا بار
گفت منم جان و دلت خيره چه باشى دم مزن و باش بر سيمبرم زار
گفتم كى از دل و جان برده قرارى نيست مرا تاب سكون گفت به يك بار
قطره درياى منى دم چه زنى بيش غرقه شو و جان صدف پر ز گهر دار

اگر باده خورى بارى ز دست دلبر ما خور ز دست يار آتشروى عالم سوز زيبا خور
نمى شايد كه چون برقى به هر دم خرمنى سوزى مثال كشت كوهستان همه شربت ز بالا خور
اگر خواهى كه چون مجنون حجاب عقل بردرى ز دست عشق پابرجا شراب آن جا ز بى جا خور
اگر دلتنگ و بدرنگى به زير گلبنش بنشين وگر مخمور و مغمورى از اين بگزيده صهبا خور
گريزانست اين ساقى از اين مستان ناموسى اگر اوباش و قلاشى مخور پنهان و پيدا خور
حريفان گر همى خواهى چو بسطامى و چون كرخى مخور باده در اين گلخن بر آن سقف معلا خور
برو گر كاركى دارى به كار خويشتن بنشين چو بر يوسف نه اى مجنون غم نان زليخا خور
كسى دكان كند ويران كه بطال جهان باشد چو نربودست سيلابت تو آب از مشك سقا خور
بگرد ديگ اين دنيا چو كفليز ار همى گردى برون رو اى سيه كاسه مخور حمرا و حلوا خور

next page

fehrest page

back page