next page

fehrest page

back page

كشتى شش گوشه ست اين شش جهت بحر بى پايان در اين شش چون بود
نرگس چشمى كز اين بحر آب يافت در شناس بحر اعمش چون بود
چون گشادى يافت چشمى در رضا از سخط هر لحظه اخفش چون بود
هين خموش و از خمول حق بترس مومن اقبال مرعش چون بود

صاف جان ها سوى گردون مى رود درد جان ها سوى هامون مى رود
چشم دل بگشا و در جان ها نگر چون بيامد چون شد و چون مى رود
جامه بركش چونك در راهى روى چون همه ره خاك با خون مى رود
لاله خون آلود مى رويد ز خاك گر چه با دامان گلگون مى رود
جان چو شد در زير خاكم جا كنيد خاك در خانه چو خاتون مى رود
جان عرشى سوى عيسى مى رود جان فرعونى به قارون مى رود
سوى آن دل جان من پر مى زند كو لطيف و شاد و موزون مى رود
زانك آن جان دون حق چيزى نخواست وين دگر جان سوى مادون مى رود

هر زمان لطفت همى در پى رسد ور نه كس را اين تقاضا كى رسد
مست عشقم دار دايم بى خمار من نخواهم مستيى كز مى رسد
ما نيستانيم و عشقش آتشيست منتظر كان آتش اندر نى رسد
اين نيستان آب ز آتش مى خورد تازه گردد ز آتشى كز وى رسد
تا ابد از دوست سبز و تازه ايم او بهارى نيست كو را دى رسد
لا شويم از كل شيى هالك چون هلاك و آفت اندر شى ء رسد
هر كى او ناچيز شد او چيز شد هر كى مرد از كبر او در حى رسد

شب شد و هنگام خلوتگاه شد قبله عشاق روى ماه شد
مه پرستان ماه خنديدن گرفت شب روان خيزيد وقت راه شد
خواب آمد ما و من ها لا شدند وقت آن بى خواب الاالله شد
مغزها آميخته با كاه تن تن بخفت و دانه ها بى كاه شد
هندوان خرگاه تن را روفتند ترك خلوت ديد و در خرگاه شد
گفت و گوهاى جهان را آب برد وقت گفتن هاى شاهنشاه شد
شمس تبريزى چو آمد در ميان اهل معنى را سخن كوتاه شد

مرگ ما هست عروسى ابد سر آن چيست هو الله احد
شمس تفريق شد از روزنه ها بسته شد روزنه ها رفت عدد
آن عددها كه در انگور بود نيست در شيره كز انگور چكد
هر كى زنده ست به نورالله مرگ اين روح مر او راست مدد
بد مگو نيك مگو ايشان را كه گذشتند ز نيكو و ز بد
ديده در حق نه و ناديده مگو تا كه در ديده دگر ديده نهد
ديده ديده بود آن ديده هيچ غيبى و سرى زو نجهد
نظرش چونك به نورالله است بر چنان نور چه پوشيده شود
نورها گر چه همه نور حقند تو مخوان آن همه را نور صمد
نور باقيست كه آن نور خدا است نور فانى صفت جسم و جسد
نور ناريست در اين ديده خلق مگر آن را كه حقش سرمه كشد
نار او نور شد از بهر خليل چشم خر شد به صفت چشم خرد
اى خدايى كه عطايت ديدست مرغ ديده به هواى تو پرد
قطب اين كه فلك افلاكست در پى جستن تو بست رصد
يا ز ديدار تو ديد آر او را يا بدين عيب مكن او را رد
ديده تر دار تو جان را هر دم نگهش دار ز دام قد و خد
ديده در خواب ز تو بيدارى اين چنين خواب كمالست و رشد
ليك در خواب نيابد تعبير تو ز خوابش به جهان رغم حسد
ور نه مى كوشد و بر مى جوشد ز آتش عشق احد تا به لحد

از دل رفته نشان مى آيد بوى آن جان و جهان مى آيد
نعره و غلغله آن مستان آشكارا و نهان مى آيد
گوهر از هر طرفى مى تابد پاى كوبان سوى جان مى آيد
از در مشعله داران فلك آتش دل به دهان مى آيد
جان پروانه ميان مى بندد شمع روشن به ميان مى آيد
آفتابى كه ز ما پنهان بود سوى ما نورفشان مى آيد
تير از غيب اگر پران نيست پس چرا بانگ كمان مى آيد

گل خندان كه نخندد چه كند علم از مشك نبندد چه كند
نار خندان كه دهان بگشادست چونك در پوست نگنجد چه كند
مه تابان بجز از خوبى و ناز چه نمايد چه پسندد چه كند
آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدين نادره گنبد چه كند
سايه چون طلعت خورشيد بديد نكند سجده نخنبد چه كند
عاشق از بوى خوش پيرهنت پيرهن را ندراند چه كند
تن مرده كه بر او برگذرى نشود زنده نجنبد چه كند
دلم از چنگ غمت گشت چو چنگ نخروشد نترنگد چه كند
شير حق شاه صلاح الدينست نكند صيد و نغرد چه كند

گر نخسپى شبكى جان چه شود ور نكوبى در هجران چه شود
ور بيارى شبكى روز آرى از براى دل ياران چه شود
ور دو ديده ز تو روشن گردد كورى ديده شيطان چه شود
ور بگيرد ز گل افشانى تو همه عالم گل و ريحان چه شود
آب حيوان كه در آن تاريكيست پر شود شهر و بيابان چه شود
ور خضروار قلاووز شوى تا لب چشمه حيوان چه شود
ور ز خوان كرم و نعمت تو زنده گردد دو سه مهمان چه شود
ور ز دلدارى و جان بخشى تو جان بيابد دو سه بى جان چه شود
ور سواره سوى ميدان آيى تا شود سينه چو ميدان چه شود
روى چون ماهت اگر بنمايى تا رود زهره به ميزان چه شود
ور بريزى قدحى مالامال بر سر وقت خماران چه شود
ور بپوشيم يكى خلعت نو ما غلامان ز تو سلطان چه شود
ور چو موسى تو بگيرى چوبى تا شود چوب چو ثعبان چه شود
ور برآرى ز تك دريا گرد چو كف موسى عمران چه شود
ور سليمان بر موران آيد تا شود مور سليمان چه شود
بس كن و جمع كن و خامش باش گر نگويى تو پريشان چه شود

هر كجا بوى خدا مى آيد خلق بين بى سر و پا مى آيد
زانك جان ها همه تشنه ست به وى تشنه را بانگ سقا مى آيد
شيرخوار كرمند و نگران تا كه مادر ز كجا مى آيد
در فراقند و همه منتظرند كز كجا وصل و لقا مى آيد
از مسلمان و جهود و ترسا هر سحر بانگ دعا مى آيد
خنك آن هوش كه در گوش دلش ز آسمان بانگ صلا مى آيد
گوش خود را ز جفا پاك كنيد زانك بانگى ز سما مى آيد
گوش آلوده ننوشد آن بانگ هر سزايى به سزا مى آيد
چشم آلوده مكن از خد و خال كان شهنشاه بقا مى آيد
ور شد آلوده به اشكش مى شوى زانك از آن اشك دوا مى آيد
كاروان شكر از مصر رسيد شرفه گام و درا مى آيد
هين خمش كز پى باقى غزل شاه گوينده ما مى آيد

گر نخسپى شبكى جان چه شود ور نكوبى در هجران چه شود
ور بيارى شبكى روز آرى از براى دل ياران چه شود
ور دو ديده به تو روشن گردد كورى ديده شيطان چه شود
گر برآرى ز دل بحر غبار چون كف موسى عمران چه شود
ور سليمان بر موران آيد تا شود مور سليمان چه شود
ور چو الياس قلاووز شوى تا لب چشمه حيوان چه شود
ور برويد ز گل افشانى تو همه عالم گل و ريحان چه شود
آب حيوان كه در آن تاريكيست پر شود شهر و بيابان چه شود
ور ز خوان كرم و نعمت تو زنده گردد دو سه مهمان چه شود
ور ز دلدارى و جان بخشى تو جان بيابد دو سه بى جان چه شود
ور سواره سوى ميدان آيى تا شود سينه چو ميدان چه شود
روى چون ماهت اگر بنمايى تا رود زهره به ميزان چه شود
آستين كرم ار افشانى تا ندريم گريبان چه شود
ور بريزى قدحى مالامال بر سر وقت خماران چه شود
ور بپوشيم يكى خلعت نو ما غلامان ز تو سلطان چه شود
ور چو موسى بپذيرى چوبى تا شود چوب تو ثعبان چه شود
رو به لطف آر و ز دشمن مشنو گر بجويى دل ايشان چه شود
بس كن اى دل ز فغان جمع نشين گر نگويى تو پريشان چه شود

خشمين بر آن كسى شو كز وى گزير باشد يا غير خاك پايش كس دستگير باشد
گيرم كز او بگردى شاه و امير و فردى ناچار مرگ روزى بر تو امير باشد
گر فاضلى و فردى آب خضر نخوردى هر كو نخورد آبش در مرگ اسير باشد
اى پير جان فطرت پير عيان نه فكرت پيرى نه كز قديدى مويش چو شير باشد
پيرى مكن بر آن كس كز مكر و از فضولى خواهد كه بازگونه بر پير پير باشد
پيرى بر آن كسى كن كو مرده تو باشد پيش جلالت تو خوار و حقير باشد
چون موى ابروى را وهمش هلال بيند بر چشمش آفتابت كى مستدير باشد
آن كس كه از تكبر مالد سبال خود را از نور كبريايى چون مستنير باشد
عرضه گرى رها كن اى خواجه خويش لا كن تا ذره وجودت شمس منير باشد
جلوه مكن جمالت مگشاى پر و بالت تا با پر خدايى جان مستطير باشد
بربند پنج حس را زين سيل هاى تيره تا عقل كل ز شش سو بر تو مطير باشد
بى آن خميرمايه گر تو خمير تن را صد سال گرم دارى نانش فطير باشد
گر قاب قوس خواهى دل راست كن چو تيرى در قوس او درآيد كو همچو تير باشد
خاموش اگر توانى بى حرف گو معانى تا بر بساط گفتن حاكم ضمير باشد

حرف : دال : قسمت چهارم
بعد از سماع گويى كان شورها كجا شد يا خود نبود چيزى يا بود و آن فنا شد
منكر مباش بنگر اندر عصاى موسى يك لحظه آن عصا بد يك لحظه اژدها شد
چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب كو خورد عالمى را وانگه همان عصا شد
يك گوهرى چون بيضه جوشيد و گشت دريا كف كرد و كف زمين شد وز دود او سما شد
الحق نهان سپاهى پوشيده پادشاهى هر لحظه حمله آرد وانگه به اصل واشد
گر چه ز ما نهان شد در عالمى روان شد تا نيستش نخوانى گر از نظر جدا شد
هر حالتى چو تيرست اندر كمان قالب رو در نشانه جويش گر از كمان رها شد
گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد در بحر جويد او را غواص ك آشنا شد
از ميل مرد و زن خون جوشيد وان منى شد وانگه از آن دو قطره يك خيمه در هوا شد
وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان عقلش وزير گشت و دل رفت پادشا شد
تا بعد چند گاهى دل ياد شهر جان كرد واگشت جمله لشكر در عالم بقا شد
گويى چگونه باشد آمدشد معانى اينك به وقت خفتن بنگر گره گشا شد

باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد باز آرزوى جان ها از راه جان درآمد
باز از رضاى رضوان درهاى خلد وا شد هر روح تا به گردن در حوض كوثر آمد
باز آن شهى درآمد كو قبله شهانست باز آن مهى برآمد كز ماه برتر آمد
سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند كان شاه يك سواره در قلب لشكر آمد
اجزاى خاك تيره حيران شدند و خيره از لامكان شنيده خيزيد محشر آمد
آمد نداى بى چون نى از درون نه بيرون نى چپ نى راست نى پس نى از برابر آمد
گويى كه آن چه سويست آن سو كه جست و جويست گويى كجا كنم رو آن سو كه اين سر آمد
آن سو كه ميوه ها را اين پختگى رسيدست آن سو كه سنگ ها را اوصاف گوهر آمد
آن سو كه خشك ماهى شد پيش خضر زنده آن سو كه دست موسى چون ماه انور آمد
اين سوز در دل ما چون شمع روشن آمد وين حكم بر سر ما چون تاج مفخر آمد
دستور نيست جان را تا گويد اين بيان را ور نى ز كفر رستى هر جا كه كفر آمد
كافر به وقت سختى رو آورد بدان سو اين سو چو درد بيند آن سوش باور آمد
با درد باش تا درد آن سوت ره نمايد آن سو كه بيند آن كس كز درد مضطر آمد
آن پادشاه اعظم در بسته بود محكم پوشيد دلق آدم امروز بر در آمد

آن ماه كو ز خوبى بر جمله مى دواند اى عاشقان شما را پيغام مى رساند
سوى شما نبشت او بر روى بنده سطرى خط خوان كيست اين جا كاين سطر را بخواند
نقشش ز زعفران است وين سطر سر جانست هر حرف آتشى نو در دل همى نشاند
كنجى و عشق و دلقى ما از كجا و خلقى ليك او گرفته حلقى ما را همى كشاند
بى دست و پا چو گويى سوى وييم غلطان چوگان زلف ما را اين سو همى دواند
چون اين طرف دويدم چوگانش حمله آرد سوى خودم كشاند اين سر بگو كى داند
هر سو كه هست مستم چوگان او پرستم در عين نيست هستم تا حكم خود براند
گر زانك تو ملولى با خفتگان بنه سر زيرا فسردگان را هم خواب وارهاند
آن جا كه شمس دينم پيدا شود به تبريز والله كه در دو عالم نى درد و درد ماند

در عشق زنده بايد كز مرده هيچ نايد دانى كه كيست زنده آن كو ز عشق زايد
گرمى شير غران تيزى تيغ بران نرى جمله نران با عشق كند آيد
در راه رهزنانند وين همرهان زنانند پاى نگاركرده اين راه را نشايد
طبل غزا برآمد وز عشق لشكر آمد كو رستم سرآمد تا دست برگشايد
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب چون برق بجهد از تن يك لحظه اى نپايد
هرگز چنين سرى را تيغ اجل نبرد كاين سر ز سربلندى بر ساق عرش سايد
هرگز چنين دلى را غصه فرونگيرد غم هاى عالم او را شادى دل فزايد
دريا پيش ترش رو او ابر نوبهارست عالم بدوست شيرين قاصد ترش نمايد
شيرش نخواهد آهو آهوى اوست ياهو منكر در اين چراخور بسيار ژاژ خايد
در عشق جوى ما را در ما بجوى او را گاهى منش ستايم گاه او مرا ستايد
تا چون صدف ز دريا بگشايد او دهانى درياى ما و من را چون قطره درربايد

گر ساعتى ببرى ز انديشه ها چه باشد غوطى خورى چو ماهى در بحر ما چه باشد
ز انديشه ها نخسپى ز اصحاب كهف باشى نورى شوى مقدس از جان و جا چه باشد
آخر تو برگ كاهى ما كهرباى دولت زين كاهدان بپرى تا كهربا چه باشد
صد بار عهد كردى كاين بار خاك باشم يك بار پاس دارى آن عهد را چه باشد
تو گوهرى نهفته در كاه گل گرفته گر رخ ز گل بشويى اى خوش لقا چه باشد
از پشت پادشاهى مسجود جبرئيلى ملك پدر بجويى اى بى نوا چه باشد
اى اولياى حق را از حق جدا شمرده گر ظن نيك دارى بر اوليا چه باشد
جزوى ز كل بمانده دستى ز تن بريده گر زين سپس نباشى از ما جدا چه باشد
بى سر شوى و سامان از كبر و حرص خالى آنگه سرى برآرى از كبريا چه باشد
از ذكر نوش شربت تا وارهى ز فكرت در جنگ اگر نپيچى اى مرتضا چه باشد
بس كن كه تو چو كوهى در كوه كان زر جو كه را اگر نيارى اندر صدا چه باشد

مرغى كه ناگهانى در دام ما درآمد بشكست دام ها را بر لامكان برآمد
از باده گزافى شد صاف صاف صافى وز درد هر دو عالم جوشيد و بر سر آمد
جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل آن جا چو كرد منزل آن جاش خوشتر آمد
در عالم طراوت او يافت بس حلاوت وز وصف لاله رويان رويش مزعفر آمد
زان ماه هر كه ماند وين نقش را نخواند در نقش دين بماند والله كه كافر آمد
ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم زيرا برهنگان را خورشيد زيور آمد
الله اكبر تو خوش نيست با سر تو اين سر چو گشت قربان الله اكبر آمد
هر جان باملالت دورست از اين جلالت چون عشق با ملولى كشتى و لنگر آمد
اى شمس حق تبريز دل پيش آفتابت در كم زنى مطلق از ذره كمتر آمد

بيمار رنج صفرا ذوق شكر نداند هر سنگ دل در اين ره قلب از گهر نداند
هر عنكبوت جوله در تار و پود آن چه از ذوق صنعت خود ذوق دگر نداند
وان كو ز چه برافتد در جام و ساغر افتد مستيش در سر افتد پا را ز سر نداند

پيمانه ايست اين جان پيمانه اين چه داند از پاك مى پذيرد در خاك مى رساند
در عشق بى قرارش بنمودنست كارش از عرش مى ستاند بر فرش مى فشاند
بارى نبود آگه زين سو كه مى رساند اى كاش آگهستى زان سو كه مى ستاند
خاك از نثار جان ها تابان شده چو كان ها كو خاك را زبان ها تا نكته اى جهاند
تا دم زند ز بيشه زان بيشه هميشه كان بيشه جان ما را پنهان چه مى چراند
اين جا پلنگ و آهو نعره زنان كه يا هو اى آه را پناه او ما را كه مى كشاند
شيرى كه خويش ما را جز شير خويش ندهد شيرى كه خويش ما را از خويش مى رهاند
آن شير خويش بر ما جلوه كند چو آهو ما را به اين فريب او تا بيشه مى دواند
چون فاتحه دهدمان گاهى فتوح و گه گه گر فاتحه شويم او از ناز برنخواند

از چشم پرخمارت دل را قرار ماند وز روى همچو ماهت در مه شمار ماند

next page

fehrest page

back page