|
منكر مباش بنگر اندر عصاى موسى | |
يك لحظه آن عصا بد يك لحظه اژدها شد |
|
چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب | |
كو خورد عالمى را وانگه همان عصا شد |
|
يك گوهرى چون بيضه جوشيد و گشت دريا | |
كف كرد و كف زمين شد وز دود او سما شد |
|
الحق نهان سپاهى پوشيده پادشاهى | |
هر لحظه حمله آرد وانگه به
اصل واشد |
|
گر چه ز ما نهان شد در عالمى روان شد | |
تا نيستش نخوانى گر از نظر جدا شد |
|
هر حالتى چو تيرست اندر كمان قالب | |
رو در نشانه جويش گر از كمان رها شد |
|
گر چه صدف ز ساحل قطره ربود و گم شد | |
در بحر جويد او را غواص ك آشنا شد |
|
از ميل مرد و زن خون جوشيد وان منى شد | |
وانگه از آن دو قطره يك خيمه در هوا شد |
|
وانگه ز عالم جان آمد سپاه انسان | |
عقلش وزير گشت و دل رفت پادشا شد |
|
تا بعد چند گاهى دل ياد شهر جان كرد | |
واگشت جمله لشكر در عالم بقا شد |
|
گويى چگونه باشد آمدشد معانى | |
اينك به وقت خفتن بنگر گره گشا شد |
|
باز از رضاى رضوان درهاى خلد وا شد | |
هر روح تا به گردن در حوض كوثر آمد |
|
باز آن شهى درآمد كو قبله شهانست | |
باز آن مهى برآمد كز ماه برتر آمد |
|
سرگشتگان سودا جمله سوار گشتند | |
كان شاه يك سواره در قلب لشكر آمد |
|
اجزاى خاك تيره حيران شدند و خيره | |
از لامكان شنيده خيزيد محشر آمد |
|
آمد نداى بى چون نى از درون نه بيرون | |
نى چپ نى راست نى پس نى از برابر آمد |
|
گويى كه آن چه سويست آن سو كه جست و جويست | |
گويى كجا كنم رو آن سو كه اين سر آمد |
|
آن سو كه ميوه ها را اين پختگى رسيدست | |
آن سو كه سنگ ها را اوصاف گوهر آمد |
|
آن سو كه خشك ماهى شد پيش خضر زنده | |
آن سو كه دست موسى چون ماه انور آمد |
|
اين سوز در دل ما چون شمع روشن آمد | |
وين حكم بر سر ما چون تاج مفخر آمد |
|
دستور نيست جان را تا گويد اين بيان را | |
ور نى ز كفر رستى هر جا كه كفر آمد |
|
كافر به وقت سختى رو آورد بدان سو | |
اين سو چو درد بيند آن سوش باور آمد |
|
با درد باش تا درد آن سوت ره نمايد | |
آن سو كه بيند آن كس كز درد مضطر آمد |
|
آن پادشاه اعظم در بسته بود محكم | |
پوشيد دلق آدم امروز بر در آمد |
|
سوى شما نبشت او بر روى بنده سطرى | |
خط خوان كيست اين جا كاين سطر را بخواند |
|
نقشش ز زعفران است وين سطر سر جانست | |
هر حرف آتشى نو در دل همى نشاند |
|
كنجى و عشق و دلقى ما از كجا و خلقى | |
ليك او گرفته حلقى ما را همى كشاند |
|
بى دست و پا چو گويى سوى وييم غلطان | |
چوگان زلف ما را اين سو همى دواند |
|
چون اين طرف دويدم چوگانش حمله آرد | |
سوى خودم كشاند اين سر بگو كى داند |
|
هر سو كه هست مستم چوگان او پرستم | |
در عين نيست هستم تا حكم خود براند |
|
گر زانك تو ملولى با خفتگان بنه سر | |
زيرا فسردگان را هم خواب وارهاند |
|
آن جا كه شمس دينم پيدا شود به تبريز | |
والله كه در دو عالم نى درد و درد ماند |
|
گرمى شير غران تيزى تيغ بران | |
نرى جمله نران با عشق كند آيد |
|
در راه رهزنانند وين همرهان زنانند | |
پاى نگاركرده اين راه را نشايد |
|
طبل غزا برآمد وز عشق لشكر آمد | |
كو رستم سرآمد تا دست برگشايد |
|
رعدش بغرد از دل جانش ز ابر قالب | |
چون برق بجهد از تن يك لحظه اى نپايد |
|
هرگز چنين سرى را تيغ اجل نبرد | |
كاين سر ز سربلندى بر ساق عرش سايد |
|
هرگز چنين دلى را غصه فرونگيرد | |
غم هاى عالم او را شادى دل فزايد |
|
دريا پيش ترش رو او ابر نوبهارست | |
عالم بدوست شيرين قاصد ترش نمايد |
|
شيرش نخواهد آهو آهوى اوست ياهو | |
منكر در اين چراخور بسيار ژاژ خايد |
|
در عشق جوى ما را در ما بجوى او را | |
گاهى منش ستايم گاه او مرا ستايد |
|
تا چون صدف ز دريا بگشايد او دهانى | |
درياى ما و من را چون قطره درربايد |
|
ز انديشه ها نخسپى ز اصحاب كهف باشى | |
نورى شوى مقدس از جان و جا چه باشد |
|
آخر تو برگ كاهى ما كهرباى دولت | |
زين كاهدان بپرى تا كهربا چه باشد |
|
صد بار عهد كردى كاين بار خاك باشم | |
يك بار پاس دارى آن عهد را چه باشد |
|
تو گوهرى نهفته در كاه گل گرفته | |
گر رخ ز گل بشويى اى خوش لقا چه باشد |
|
از پشت پادشاهى مسجود جبرئيلى | |
ملك پدر بجويى اى بى نوا چه باشد |
|
اى اولياى حق را از حق جدا شمرده | |
گر ظن نيك دارى بر اوليا چه باشد |
|
جزوى ز كل بمانده دستى ز تن بريده | |
گر زين سپس نباشى از ما جدا چه باشد |
|
بى سر شوى و سامان از كبر و حرص خالى | |
آنگه سرى برآرى از كبريا چه باشد |
|
از ذكر نوش شربت تا وارهى ز فكرت | |
در جنگ اگر نپيچى اى مرتضا چه باشد |
|
بس كن كه تو چو كوهى در كوه كان زر جو | |
كه را اگر نيارى اندر صدا چه باشد |
|
از باده گزافى شد صاف صاف صافى | |
وز درد هر دو عالم جوشيد و بر سر آمد |
|
جان را چو شست از گل معراج برشد آن دل | |
آن جا چو كرد منزل آن جاش خوشتر آمد |
|
در عالم طراوت او يافت بس حلاوت | |
وز وصف لاله رويان رويش مزعفر آمد |
|
زان ماه هر كه ماند وين نقش را نخواند | |
در نقش دين بماند والله كه كافر آمد |
|
ز اوصاف خود گذشتم وز خود برهنه گشتم | |
زيرا برهنگان را خورشيد زيور آمد |
|
الله اكبر تو خوش نيست با سر تو | |
اين سر چو گشت قربان الله اكبر آمد |
|
هر جان باملالت دورست از اين جلالت | |
چون عشق با ملولى كشتى و لنگر آمد |
|
اى شمس حق تبريز دل پيش آفتابت | |
در كم زنى مطلق از ذره كمتر آمد |
|
در عشق بى قرارش بنمودنست كارش | |
از عرش مى ستاند بر فرش مى فشاند |
|
بارى نبود آگه زين سو كه مى رساند | |
اى كاش آگهستى زان سو كه مى ستاند |
|
خاك از نثار جان ها تابان شده چو كان ها | |
كو خاك را زبان ها تا نكته اى جهاند |
|
تا دم زند ز بيشه زان بيشه هميشه | |
كان بيشه جان ما را پنهان چه مى چراند |
|
اين جا پلنگ و آهو نعره زنان كه يا هو | |
اى آه را پناه او ما را كه مى كشاند |
|
شيرى كه خويش ما را جز شير خويش ندهد | |
شيرى كه خويش ما را از خويش مى رهاند |
|
آن شير خويش بر ما جلوه كند چو آهو | |
ما را به اين فريب او تا بيشه مى دواند |
|
چون فاتحه دهدمان گاهى فتوح و گه گه | |
گر فاتحه شويم او از ناز برنخواند |