next page

fehrest page

back page

ديديت كه تان همى نگارد ديگر چه خيال مى نگاريد
اوتان به خود اختيار كردست چه در پى جبر و اختياريد
محكوم يك اختيار باشيد گر عاشق و اهل اعتباريد
خاموش كنم اگر چه با من در نطق و سكوت سازواريد

اى اهل صبوح در چه كاريد شب مى گذرد روا مداريد
ماننده آفتاب رخشان از جام صبوح سر برآريد
اى شب شمران اگر شمارست بارى شب زلف او شماريد
زخمى كه زدست وانماييد گر پنجه شير را شكاريد
در خواب شويد اى ملولان وين خلوت را به ما سپاريد
مى آيد آن نگار امشب چون منتظران آن نگاريد
زان روى كه شمس دين تبريز داند كه شما در انتظاريد

از بهر چه در غم و زحيريد وقت سفرست خر بگيريد
خيزيد روان شويد ياران تا همچو روان صفا پذيريد
پران باشيد در پى صيد آخر نه كم از كمان و تيريد
اندر حركت نهانست روزى گر محتشميد وگر فقيريد
در اول روز تازه ز آنيد كه شب سوى غيب در مسيريد

هر سينه كه سيمبر ندارد شخصى باشد كه سر ندارد
وان كس كه ز دام عشق دورست مرغى باشد كه پر ندارد
او را چه خبر بود ز عالم كز باخبران خبر ندارد
او صيد شود به تير غمزه كز عشق سر سپر ندارد
آن را كه دلير نيست در راه خود پندارى جگر ندارد
در راه فكنده است درى جز او كه فكند برندارد
آن كس كه نگشت گرد آن در بس بى گهرست و فر ندارد
وقت سحرست هين بخسبيد زيرا شب ما سحر ندارد

ما مست شديم و دل جدا شد از ما بگريخت تا كجا شد
چون ديد كه بند عقل بگسست در حال دلم گريزپا شد
او جاى دگر نرفته باشد او جانب خلوت خدا شد
در خانه مجو كه او هواييست او مرغ هواست و در هوا شد
او باز سپيد پادشاهست پريد به سوى پادشا شد

ساقى برخيز كان مه آمد بشتاب كه سخت بى گه آمد
تركانه بتاز وقت تنگست كان ترك ختا به خرگه آمد
در وهم نبود اين سعادت اقبال نگر كه ناگه آمد
عاشق چو پياله پر ز خون بود چون ساغر مى به قهقه آمد
با چون تو مه آنك وقت دريافت تعجيل نكرد ابله آمد
از خرمن عشق هر كى بگريخت كاهست به خرمن كه آمد
بى گه شد و هر كى اوست مقبل بگريخت ز خود به درگه آمد
اندر تبريزهاى و هوييست آن را كه ز هجر با ره آمد

گرمابه دهر جان فزا بود زيرا كه در او پرى ما بود
مر پريان را ز حيرت او هر گوشه مقال و ماجرا بود
عقلست چراغ ماجراها آن جا هش و عقل از كجا بود
در صرصر عشق عقل پشه ست آن جا چه مجال عقل ها بود
از احمد پا كشيد جبريل از سدره سفر چو ماورا بود
گفتا كه بسوزم ار بيايم كان سو همه عشق بد ولا بود
تعظيم و مواصلت دو ضدند در فسحت وصل آن هبا بود
آن جا ليلى شدست مجنون زيرا كه جنون هزار تا بود
آن جا حسنى نقاب بگشود پيراهن حسن ها قبا بود
يوسف در عشق بد زليخا نى زهره و چنگ و نى نوا بود
وان نافخ صور مانده بى روح كان جا جز روح دوست لا بود
در بحر گريخت اين مقالات زيرا هنگام آشنا بود

كس با چو تو يار راز گويد يا قصه خويش بازگويد
عاقل كردست با تو كوتاه ليكن عاشق دراز گويد
از عشق تو در سجود افتد سوداى تو در نماز گويد
از ناز همه دروغ گويى آنچ اين دلم از نياز گويد
من همچو ايازم و تو محمود بشنو سخنى كاياز گويد
پيش تو كسى حديث من گفت گفتى تو كه او مجاز گويد
چون زر سخنان من شنيدى گفتى به طريق گاز گويد

شب رفت حريفكان كجاييد شب تا برود شما بياييد
از لعل لبش شراب نوشيد وز خنده او شكر بخاييد
چون روز شود به هوشياران زين باده نشانه وانماييد
در جيب شما چو دردميدند عيسى زاييد اگر بزاييد
بى هشت بهشت و هفت دوزخ همچون مه چهارده برآييد
يك موى ز هفت و هشت گر هست اين خلوت خاص را نشاييد
مويى در چشم نيست اندك زنهار كه سرمه اى بساييد
چون چشم ز موى پاك گردد در عشق چو چشم پيشواييد
در عشق خديو شمس تبريز انصاف كه بى شما شماييد

از دلبر ما نشان كى دارد در خانه مهى نهان كى دارد
بى ديده جمال او كى بيند بيرون ز جهان جهان كى دارد
آن تير كه جان شكار آنست بنماى كه آن كمان كى دارد
در هر طرفى يكى نگاريست صوفى تو نگر كه آن كى دارد
اين صورت خلق جمله نقش اند هم جان داند كه جان كى دارد
اين جمله گدا و خوشه چين اند آن دست گهرفشان كى دارد
قلاب شدند جمله عالم آخر خبرى ز كان كى دارد
شادست زمان به شمس تبريز آخر بنگر زمان كى دارد

دشمن خويشيم و يار آنك ما را مى كشد غرق درياييم و ما را موج دريا مى كشد
زان چنين خندان و خوش ما جان شيرين مى دهيم كان ملك ما را به شهد و قند و حلوا مى كشد
خويش فربه مى نماييم از پى قربان عيد كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مى كشد
آن بليس بى تبش مهلت همى خواهد از او مهلتى دادش كه او را بعد فردا مى كشد
همچو اسماعيل گردن پيش خنجر خوش بنه درمدزد از وى گلو گر مى كشد تا مى كشد
نيست عزرائيل را دست و رهى بر عاشقان عاشقان عشق را هم عشق و سودا مى كشد
كشتگان نعره زنان يا ليت قومى يعلمون خفيه صد جان مى دهد دلدار و پيدا مى كشد
از زمين كالبد برزن سرى وانگه ببين كو تو را بر آسمان بر مى كشد يا مى كشد
روح ريحى مى ستاند راح روحى مى دهد باز جان را مى رهاند جغد غم را مى كشد
آن گمان ترسا برد مومن ندارد آن گمان كو مسيح خويشتن را بر چليپا مى كشد
هر يكى عاشق چو منصورند خود را مى كشند غير عاشق وانما كه خويش عمدا مى كشد
صد تقاضا مى كند هر روز مردم را اجل عاشق حق خويشتن را بى تقاضا مى كشد
بس كنم يا خود بگويم سر مرگ عاشقان گر چه منكر خويش را از خشم و صفرا مى كشد
شمس تبريزى برآمد بر افق چون آفتاب شمع هاى اختران را بى محابا مى كشد

اينك آن جويى كه چرخ سبز را گردان كند اينك آن رويى كه ماه و زهره را حيران كند
اينك آن چوگان سلطانى كه در ميدان روح هر يكى گو را به وحدت سالك ميدان كند
اينك آن نوحى كه لوح معرفت كشتى اوست هر كه در كشتيش نايد غرقه طوفان كند
هر كه از وى خرقه پوشد بركشد خرقه فلك هر كه از وى لقمه يابد حكمتش لقمان كند
نيست ترتيب زمستان و بهارت با شهى بر من اين دم را كند دى بر تو تابستان كند
خار و گل پيشش يكى آمد كه او از نوك خار بر يكى كس خار و بر ديگر كسى بستان كند
هر كه در آبى گريزد ز امر او آتش شود هر كه در آتش شود از بهر او ريحان كند
من بر اين برهان بگويم زانك آن برهان من گر همه شبهه ست او آن شبهه را برهان كند
چه نگرى در ديو مردم اين نگر كو دم به دم آدمى را ديو سازد ديو را انسان كند
اينك آن خضرى كه ميرآب حيوان گشته بود زنده را بخشد بقا و مرده را حيوان كند
گر چه نامش فلسفى خود علت اولى نهد علت آن فلسفى را از كرم درمان كند
گوهر آيينه كلست با او دم مزن كو از اين دم بشكند چون بشكند تاوان كند
دم مزن با آينه تا با تو او همدم بود گر تو با او دم زنى او روى خود پنهان كند
كفر و ايمان تو و غير تو در فرمان اوست سر مكش از وى كه چشمش غارت ايمان كند
هر كه نادان ساخت خود را پيش او دانا شود ور بر او دانش فروشد غيرتش نادان كند
دام نان آمد تو را اين دانش تقليد و ظن صورت عين اليقين را علم القرآن كند
پس ز نوميدى بود كان كور بر درها رود داروى ديده نجويد جمله ذكر نان كند
اين سخن آبيست از درياى بى پايان عشق تا جهان را آب بخشد جسم ها را جان كند
هر كه چون ماهى نباشد جويد او پايان آب هر كه او ماهى بود كى فكرت پايان كند
گر به فقر و صدق پيش آيى به راه عاشقان شمس تبريزى تو را همصحبت مردان كند

اينك آن مرغان كه ايشان بيضه ها زرين كنند كره تند فلك را هر سحرگه زين كنند
چون بتازند آسمان هفتمين ميدان شود چون بخسپند آفتاب و ماه را بالين كنند
ماهيانى كاندرون جان هر يك يونسيست گلبنانى كه فلك را خوب و خوب آيين كنند
دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخيز حاكمند و نى دعا دانند و نه نفرين كنند
از لطافت كوه ها را در هوا رقصان كنند وز حلاوت بحرها را چون شكر شيرين كنند
جسم ها را جان كنند و جان جاويدان كنند سنگ ها را كان لعل و كفرها را دين كنند
از همه پيداترند و از همه پنهان ترند گر عيان خواهى به پيش چشم تو تعيين كنند
گر عيان خواهى ز خاك پاى ايشان سرمه ساز زانك ايشان كور مادرزاد را ره بين كنند
گر تو خارى همچو خار اندر طلب سرتيز باش تا همه خار تو را همچون گل و نسرين كنند
گر مجال گفت بودى گفتنى ها گفتمى تا كه ارواح و ملايك ز آسمان تحسين كنند

پيش از آن كاندر جهان باغ و مى و انگور بود از شراب لايزالى جان ما مخمور بود
ما به بغداد جهان جان اناالحق مى زديم پيش از آن كاين دار و گير و نكته منصور بود
پيش از آن كاين نفس كل در آب و گل معمار شد در خرابات حقايق عيش ما معمور بود
جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود
ساقيا اين معجبان آب و گل را مست كن تا بداند هر يكى كو از چه دولت دور بود
جان فداى ساقيى كز راه جان در مى رسد تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود
ما دهان ها باز مانده پيش آن ساقى كز او خمرهاى بى خمار و شهد بى زنبور بود
يا دهان ما بگير اى ساقى ور نى فاش شد آنچ در هفتم زمين چون گنج ها گنجور بود
شهر تبريز ار خبر دارى بگو آن عهد را آن زمان كى شمس دين بى شمس دين مشهور بود

حرف : دال : قسمت سوم
دى ميان عاشقان ساقى و مطرب مير بود در هم افتاديم زيرا زور گيراگير بود
عقل باتدبير آمد در ميان جوش ما در چنان آتش چه جاى عقل يا تدبير بود
در شكار بى دلان صد ديده جان دام بود وز كمان عشق پران صد هزاران تير بود
آهوى مى تاخت آن جا بر مثال اژدها بر شمار خاك شيران پيش او نخجير بود
ديدم آن جا پيرمردى طرفه اى روحانيى چشم او چون طشت خون و موى او چون شير بود
ديدم آن آهو به ناگه جانب آن پير تاخت چرخ ها از هم جدا شد گوييا تزوير بود
كاسه خورشيد و مه از عربده درهم شكست چونك ساغرهاى مستان نيك باتوفير بود
روح قدسى را بپرسيدم از آن احوال گفت بيخودم من مى ندانم فتنه آن پير بود
شمس تبريزى تو دانى حالت مستان خويش بى دل و دستم خداوندا اگر تقصير بود

ذره ذره آفتاب عشق دردى خوار باد مو به موى ما بدان سر جعفر طيار باد
ذره ها بر آفتابت هر زمان بر مى زنند هر كه اين بر خورد از تو از تو برخوردار باد
هر كجا يك تار مويت بر هوس سر مى نهد تار ما را پود باد و پود ما را تار باد
در بيابان غم از دورى دارالملك وصل چند غم بردار بودستم كه غم بر دار بود
خار مسكينى كه هر دم طعنه گل مى كشد خواجه گلزار باد و از حسد گل زار باد
گل پرستان چمن را دشمن مخفيست مار اين چمن بى مار باد و دشمنش بيمار باد
چونك غمخوارى نباشد سخت دشوارست غم همنشين غمخوار باد و بعد از اين غم خوار باد

مطربا اين پرده زن كز رهزنان فرياد و داد خاصه اين رهزن كه ما را اين چنين بر باد داد
مطربا اين ره زدن زان رهزنان آموختى زانك از شاگرد آيد شيوه هاى اوستاد
مطربا رو بر عدم زن زانك هستى ره زنست زانك هستى خايفست و هيچ خايف نيست شاد
مى زن اى هستى ره هستان كه جان انگاشتست كاندر اين هستى نيامد وز عدم هرگز نزاد
ما بيابان عدم گيريم هم در باديه در وجود اين جمله بند و در عدم چندين گشاد
اين عدم دريا و ما ماهى و هستى همچو دام ذوق دريا كى شناسد هر كه در دام اوفتاد
هر كه اندر دام شد از چار طبع او چارميخ دانك روزى مى دويد از ابلهى سوى مراد
آتش صبر تو سوزد آتش هستيت را آتش اندر هست زن و اندر تن هستى نژاد
قدحه و المورياتش نيست الا سوز صبر ضبحه و العادياتش نيست جز جان هاى راد
برد و ماندى هست آخر تا كى ماند كى برد ور نه اين شطرنج عالم چيست با جنگ و جهاد
گه ره شه را بگيرد بيدق كژرو به ظلم چيست فرزين گشته ام گر كژ روم باشد سداد
من پياده رفته ام در راستى تا منتها تا شدم فرزين و فرزين بندهاام دست داد
رخ بدو گويد كه منزل هات ما را منزليست خط و تين ماست اين جمله منازل تا معاد
تن به صد منزل رود دل مى رود يك تك به حج ره روى باشد چو جسم و ره روى همچون فواد
شاه گويد مر شما را از منست اين ياد و بود گر نباشد سايه من بود جمله گشت باد
اسب را قيمت نماند پيل چون پشه شود خانه ها ويرانه ها گردد چو شهر قوم عاد
اندر اين شطرنج برد و ماند يك سان شد مرا تا بديدم كاين هزاران لعب يك كس مى نهاد
در نجاتش مات هست و هست در ماتش نجات زان نظر ماتيم اى شه آن نظر بر مات باد

دوش آمد پيل ما را باز هندستان به ياد پرده شب مى دريد او از جنون تا بامداد
دوش ساغرهاى ساقى جمله مالامال بود اى كه تا روز قيامت عمر ما چون دوش باد
باده ها در جوش از او و عقل ها بى هوش از او جزو و كل و خار و گل از روى خوبش باد شاد
بانگ نوشانوش مستان تا فلك بررفته بود بر كف ما باده بود و در سر ما بود باد
در فلك افتاده ز ايشان صد هزاران غلغله در سجود افتاده آن جا صد هزاران كيقباد
روز پيروزى و دولت در شب ما درج بود شب ز اخوان صفا ناگه چنين روزى بزاد
موج زد دريا نشانى يافت زين شب آسمان آن نشان را از تفاخر بر سر و رو مى نهاد
هر چه ناسوتى ز ظلمت راه ها را بسته بود نور لاهوتى ز رحمت بسته ها را مى گشاد
كى بماند زان هوا اشكال حسى برقرار چون بماند برقرار آن كس كه يابد اين مراد
عمر را از سر بگيريد اى مسلمانان كه يار نيستان را هست كرد و عاشقان را داد داد
يار ما افتادگان را زين سپس معذور داشت زان كه هر جا كوست ساقى كس نماند بر سداد
جوش درياى عنايت اى مسلمانان شكست طمطراق اجتهاد و بارنامه اعتقاد
آن عنايت شه صلاح الدين بود كو يوسفيست هم عزيز مصر بايد مشتريش اندر مزاد

گر يكى شاخى شكستم من ز گلزارى چه شد ور ز سرمستى كشيدم زلف دلدارى چه شد
گر بزد ناداشت زخمى از سر مستى چه باك ور ز طرارى ربودم رخت طرارى چه شد
ور يكى زنبيل كم شد از همه بغداد چيست ور يكى دانه برون آمد ز انبارى چه شد
اى فلك تا چند از اين دستان و مكارى تو گر يكى دم خوش نشيند يار با يارى چه شد
گوييم از سر او ناگفتنى ها گفته اى چند گويى چند گويى گفته ام آرى چه شد
گر ميان عاشق و معشوق كارى رفت رفت تو نه معشوقى نه عاشق مر تو را بارى چه شد
از لب لعلش چه كم شد گر لبش لطفى نمود ور ز عيسى عافيت يابيد بيمارى چه شد
گر براتست امشب و هر كس براتى يافتند بى خطى گر پيشم آيد ماه رخسارى چه شد
شمس تبريزى اگر من از جنون عشق تو برشكستم عاشقان را كار و بازارى چه شد

نام آن كس بر كه مرده از جمالش زنده شد گريه هاى جمله عالم در وصالش خنده شد
ياد آن كس كن كه چون خوبى او رويى نمود حسن هاى جمله عالم حسن او را بنده شد
جمله آب زندگانى زير تختش مى رود هر كى خورد از آب جويش تا ابد پاينده شد
يك شبى خورشيد پايه تخت او را بوسه داد لاجرم بر چرخ گردون تا ابد تابنده شد
زندگى عاشقانش جمله در افكندگيست خاك طامع بهر اين در زير پا افكنده شد
آهوان را بوى مشك از طره اش بر ناف زد تا مشام شير صيد مرج ها غرنده شد

next page

fehrest page

back page