|
زان چنين خندان و خوش ما جان شيرين مى دهيم | |
كان ملك ما را به شهد و قند و حلوا مى كشد |
|
خويش فربه مى نماييم از پى قربان عيد | |
كان قصاب عاشقان بس خوب و زيبا مى كشد |
|
آن بليس بى تبش مهلت همى خواهد از او | |
مهلتى دادش كه او را بعد فردا مى كشد |
|
همچو اسماعيل گردن پيش خنجر خوش بنه | |
درمدزد از وى گلو گر مى كشد تا مى كشد |
|
نيست عزرائيل را دست و رهى بر عاشقان | |
عاشقان عشق را هم عشق و سودا مى كشد |
|
كشتگان نعره زنان يا ليت قومى يعلمون | |
خفيه صد جان مى دهد دلدار و پيدا مى كشد |
|
از زمين كالبد برزن سرى وانگه ببين | |
كو تو را بر آسمان بر مى كشد يا مى كشد |
|
روح ريحى مى ستاند راح روحى مى دهد | |
باز جان را مى رهاند جغد غم را مى كشد |
|
آن گمان ترسا برد مومن ندارد آن گمان | |
كو مسيح خويشتن را بر چليپا مى كشد |
|
هر يكى عاشق چو منصورند خود را مى كشند | |
غير عاشق وانما كه خويش عمدا مى كشد |
|
صد تقاضا مى كند هر روز مردم را اجل | |
عاشق حق خويشتن را بى تقاضا مى كشد |
|
بس كنم يا خود بگويم سر مرگ عاشقان | |
گر چه منكر خويش را از خشم و صفرا مى كشد |
|
شمس تبريزى برآمد بر افق چون آفتاب | |
شمع هاى اختران را بى محابا مى كشد |
|
اينك آن چوگان سلطانى كه در ميدان روح | |
هر يكى گو را به وحدت سالك ميدان كند |
|
اينك آن نوحى كه لوح معرفت كشتى اوست | |
هر كه در كشتيش نايد غرقه طوفان كند |
|
هر كه از وى خرقه پوشد بركشد خرقه فلك | |
هر كه از وى لقمه يابد حكمتش لقمان كند |
|
نيست ترتيب زمستان و بهارت با شهى | |
بر من اين دم را كند دى بر تو تابستان كند |
|
خار و گل پيشش يكى آمد كه او از نوك خار | |
بر يكى كس خار و بر ديگر كسى بستان كند |
|
هر كه در آبى گريزد ز امر او آتش شود | |
هر كه در آتش شود از بهر او ريحان كند |
|
من بر اين برهان بگويم زانك آن برهان من | |
گر همه شبهه ست او آن شبهه را برهان كند |
|
چه نگرى در ديو مردم اين نگر كو دم به دم | |
آدمى را ديو سازد ديو را انسان كند |
|
اينك آن خضرى كه ميرآب حيوان گشته بود | |
زنده را بخشد بقا و مرده را حيوان كند |
|
گر چه نامش فلسفى خود علت اولى نهد | |
علت آن فلسفى را از كرم درمان كند |
|
گوهر آيينه كلست با او دم مزن | |
كو از اين دم بشكند چون بشكند تاوان كند |
|
دم مزن با آينه تا با تو او همدم بود | |
گر تو با او دم زنى او روى خود پنهان كند |
|
كفر و ايمان تو و غير تو در فرمان اوست | |
سر مكش از وى كه چشمش غارت ايمان كند |
|
هر كه نادان ساخت خود را پيش او دانا شود | |
ور بر او دانش فروشد غيرتش نادان كند |
|
دام نان آمد تو را اين دانش تقليد و ظن | |
صورت عين اليقين را علم القرآن كند |
|
پس ز نوميدى بود كان كور بر درها رود | |
داروى ديده نجويد جمله ذكر نان كند |
|
اين سخن آبيست از درياى بى پايان عشق | |
تا جهان را آب بخشد جسم ها را جان كند |
|
هر كه چون ماهى نباشد جويد او پايان آب | |
هر كه او ماهى بود كى فكرت پايان كند |
|
گر به فقر و صدق پيش آيى به راه عاشقان | |
شمس تبريزى تو را همصحبت مردان كند |
|
چون بتازند آسمان هفتمين ميدان شود | |
چون بخسپند آفتاب و ماه را بالين كنند |
|
ماهيانى كاندرون جان هر يك يونسيست | |
گلبنانى كه فلك را خوب و خوب آيين كنند |
|
دوزخ آشامان جنت بخش روز رستخيز | |
حاكمند و نى دعا دانند و نه نفرين كنند |
|
از لطافت كوه ها را در هوا رقصان كنند | |
وز حلاوت بحرها را چون شكر شيرين كنند |
|
جسم ها را جان كنند و جان جاويدان كنند | |
سنگ ها را كان لعل و كفرها را دين كنند |
|
از همه پيداترند و از همه پنهان ترند | |
گر عيان خواهى به پيش چشم تو تعيين كنند |
|
گر عيان خواهى ز خاك پاى ايشان سرمه ساز | |
زانك ايشان كور مادرزاد را ره بين كنند |
|
گر تو خارى همچو خار اندر طلب سرتيز باش | |
تا همه خار تو را همچون
گل و نسرين كنند |
|
گر مجال گفت بودى گفتنى ها گفتمى | |
تا كه ارواح و ملايك ز آسمان تحسين كنند |
|
ما به بغداد جهان جان اناالحق مى زديم | |
پيش از آن كاين دار و گير و نكته منصور بود |
|
پيش از آن كاين نفس كل در آب و گل معمار شد | |
در خرابات حقايق عيش ما معمور بود |
|
جان ما همچون جهان بد جام جان چون آفتاب | |
از شراب جان جهان تا گردن اندر نور بود |
|
ساقيا اين معجبان آب و گل را مست كن | |
تا بداند هر يكى كو از چه دولت دور بود |
|
جان فداى ساقيى كز راه جان در مى رسد | |
تا براندازد نقاب از هر چه آن مستور بود |
|
ما دهان ها باز مانده پيش آن ساقى كز او | |
خمرهاى بى خمار و شهد بى زنبور بود |
|
يا دهان ما بگير اى ساقى ور نى فاش شد | |
آنچ در هفتم زمين چون گنج ها گنجور بود |
|
شهر تبريز ار خبر دارى بگو آن عهد را | |
آن زمان كى شمس دين بى شمس دين مشهور بود |