next page

fehrest page

back page

اين بانگ طراق چوب ما را دانيم كه از فراق خيزد

آن كس كه ز جان خود نترسد از كشتن نيك و بد نترسد
وان كس كه بديد حسن يوسف از حاسد و از حسد نترسد
آن كس كه هواى شاه دارد از لشكر بى عدد نترسد
آخر حيوان ز ذوق صحبت از جفته و از لگد نترسد
آن كس كه سعادت ازل ديد از عاقبت ابد نترسد
چون كوه احد دلى ببايد تا او ز جز احد نترسد
مرغى كه ز دام نفس خود رست هر جاى كه برپرد نترسد
هر جاى كه هست گنج گنجست كشته احد از لحد نترسد
هر جانورى كز اصل آبست گر غرقه شود عمد نترسد
هر تن كه سرشته بهشتست بر دوزخ برزند نترسد
وان را كه مدد از اندرونست زين عالم بى مدد نترسد
از ابلهيست نى شجاعت گر جاهل از خرد نترسد
خود سر نبدست آن خسى را كز عشق تو پا كشد نترسد
اين مايه لعنتست كابله دل هاى شهان خلد نترسد
هم پرده خويش مى درد كو پرده من و تو درد نترسد
پازهر چو نيستش چرا او زهر دنيا خورد نترسد
در حضرت آن چنان رقيبى در شاهد بنگرد نترسد
زنهار به سر برو بدان ره كان جا دلت از رصد نترسد
صراف كمين درست و آن دزد از كيسه درم برد نترسد
آن جا گرگان همه شبانند آن جا مردى ز صد نترسد
آن جا من و تو و او نباشد چون وام ز خود ستد نترسد
هرگز دل تو ز تو نرنجد هرگز ذقنت ز خد نترسد
گلشن ز بهار و باغ سوسن وز سرو لطيف قد نترسد
چون گل بشكفت و روى خود ديد زان پس ز قبول و رد نترسد
بس كن هر چند تا قيامت اين بحر گهر دهد نترسد

آن جا كه چو تو نگار باشد سالوس و حفاظ عار باشد
سالوس و حيل كنار گيرد چون رحمت بى كنار باشد
بوسى به دغا ربودم از تو اى دوست دغا سه بار باشد
امروز وفا كن آن سوم را امروز يكى هزار باشد
من جوى و تو آب و بوسه آب هم بر لب جويبار باشد
از بوسه آب بر لب جوى اشكوفه و سبزه زار باشد
از سبزه چه كم شود كه سبزه در ديده خيره خار باشد
موسى ز عصا چرا گريزد گر بر فرعون مار باشد
بر فرعونان كه نيل خون گشت بر مومن خوشگوار باشد
هرگز نرمد خليل ز آتش گر بر نمرود نار باشد
يعقوب كجا رمد ز يوسف گر بر پسرانش بار باشد
آن باد بهار جان باغست بر شوره اگر غبار باشد
زان باغ درخت برگ يابد اشكوفه بر او سوار باشد
احمد چو تو راست پس ز بوجهل عشقا سزدت كه عار باشد
اين را بر دست و آن بدين مات كار دنيا قمار باشد
آن كس كه ز بخت خود گريزد بگريخته شرمسار باشد
هين دام منه به صيد خرگوش تا شير تو را شكار باشد
اى دل ز عبير عشق كم گوى خود بو برد آن كه يار باشد

اى كز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفاى تو كجا شد
با روى تو سور شد عزاها بى روى تو سورها عزا شد
شد بى قدمت سرا خرابه باز از تو خرابه ها سرا شد
از دعوت تو فنا شود هست وز هجر تو هست ها فنا شد
اى كشته مرا به جرم آنك از من راضى به جان چرا شد
آن تخم عطاى تست در جان كو را كف دست باسخا شد
اعنات مهيجست جان را ور نى ز چه روى جان گدا شد
گر عاشق داد نيست جودت پس جان ز چه عاشق دعا شد
زد پرتو ساقييت بر ابر كز عكس تو ابرها سقا شد
زد عكس صبورى تو بر كوه تسكين زمين و متكا شد
زد عكس بلندى تو بر چرخ معنى تو صورت سما شد
از حسن تو خاك هم خبر يافت شد يوسف خوب و دلربا شد
از گفت بدار چنگ كز وى بى گفت تو فهم بانوا شد

روزم به عيادت شب آمد جانم به زيارت لب آمد
از بس كه شنيد ياربم چرخ از يارب من به يارب آمد
يار آمد و جام باده بر كف زان مى كه خلاف مذهب آمد
هر بار ز جرعه مست بودم اين بار قدح لبالب آمد
عالم به خمار اوست معجب پس وى چه عجب كه معجب آمد
بر هر فلكى كه ماه او تافت خورشيد كمينه كوكب آمد
گويى مه نو سواره ديدش كز عشق چو نعل مركب آمد
اين بس نبود شرف جهان را كو روح و جهان چو قالب آمد
شاد آن دل روشنى كه بيند دل را كه چه سان مقرب آمد
از پرتو دل جهان پرگل زيبا و خوش و مودب آمد
هر ميوه به وقت خويش سر كرد هر فصل چه سان مرتب آمد
بس كن كه به پيش ناطق كل گوياى خمش مهذب آمد
بس كن كه عروس جان ز جلوه با نامحرم معذب آمد
من بس نكنم كه بى دلان را اين كلبشكر مجرب آمد
من بس نكنم به كورى آنك اندر ره دين مذبذب آمد
خامش كه به گفت حاجتى نيست چون جذب فرغت فانصب آمد
خود گفتن بنده جذب حقست كز بنده به بنده اقرب آمد

آن يوسف خوش عذار آمد وان عيسى روزگار آمد
وان سنجق صد هزار نصرت بر موكب نوبهار آمد
اى كار تو مرده زنده كردن برخيز كه روز كار آمد
شيرى كه به صيد شير گيرد سرمست به مرغزار آمد
دى رفت و پرير نقد بستان كان نقد خوش عيار آمد
اين شهر امروز چون بهشتست مى گويد شهريار آمد
مى زن دهلى كه روز عيدست مى كن طربى كه يار آمد
ماهى از غيب سر برون كرد كاين مه بر او غبار آمد
از خوبى آن قرار جان ها عالم همه بى قرار آمد
هين دامن عشق برگشاييد كز چرخ نهم نثار آمد
اى مرغ غريب پربريده بر جاى دو پر چهار آمد
هان اى دل بسته سينه بگشا كان گمشده در كنار آمد
اى پاى بيا و پاى مى كوب كان سرده نامدار آمد
از پير مگو كه او جوان شد وز پار مگو كه پار آمد
گفتى با شه چه عذر گويم خود شاه به اعتذار آمد
گفتى كه كجا رهم ز دستش دستش همه دستيار آمد
نارى ديدى و نور آمد خونى ديدى عقار آمد
آن كس كه ز بخت خود گريزد بگريخته شرمسار آمد
خامش كن و لطف هاش مشمر لطفيست كه بى شمار آمد

برخيز كه ساقى اندرآمد وان جان هزار دلبر آمد
آمد مى ناب وز پى نقل بادام و نبات و شكر آمد
آن جان و جهان رسيد و از وى صد جان جهان مصور آمد
مشك آمد پيش طره او كان طره ز حسن بر سر آمد
زد حلقه مشك فام و مى گفت بگشاى كه بنده عنبر آمد
از تابش لعل او چه گويم كز لعل و عقيق برتر آمد
زان سنبل ابروش حياتم با برگ و لطيف و اخضر آمد
درده مى خام و بين كه ما را در مجلس خام ديگر آمد
آن رايت سرخ كز نهيبش اسپاه فرج مظفر آمد
هر كار كه بسته گشت و مشكل آن كار بدو ميسر آمد
مى ده كه سر سخن ندارم زيرا كه سخن چو لنگر آمد

جان از سفر دراز آمد بر خاك در تو بازآمد
در نقد وجود هر چه زر بود از گنج عدم به گاز آمد
بى مهر تو هر كه آسمان رفت درهاى فلك فرازآمد
بى آبى خويش جمله ديدند هرك از تو نه سرفراز آمد
جان رفت كه بى تو كار سازد سوزيد و نه كارساز آمد
اندر سفرش بشد حقيقت كو بى تو همه مجاز آمد
از گرد ره آمدست امروز رحم آر كه پرنياز آمد
سر را ز دريچه اى برون كن تا بيند كان طراز آمد
تا نعره عاشقان برآيد كان قبله هر نماز آمد
از پيش تو رفت باز جانم طبل تو شنيد و بازآمد
اى اهل رباط وارهيديت كز خط خوشش جواز آمد
آن چنگ طرب كه بى نوا بود رقصى كه كنون به ساز آمد
از سلسله نياز رستيد كان بند هزار ناز آمد
ترك خر كالبد بگوييد كان شاه براق تاز آمد
نور رخ شمس حق تبريز عالم بگرفت و راز آمد

آن شعله نور مى خرامد وان فتنه حور مى خرامد
شب جامه سپيد كرد زيرا كان ماه ز دور مى خرامد
مستان شبانه را بشارت ساقى به سحور مى خرامد
جان را به مثال عود سوزيم كان كان بلور مى خرامد
آن فتنه نگر كه بار ديگر با صد شر و شور مى خرامد
آن دشمن صبرهاى عاشق در خون صبور مى خرامد
جانم به فداى آن سليمان كو جانب مور مى خرامد
جز چهره عاشقان مبينيد كان شاه غيور مى خرامد
در قالب خلق شمس تبريز چون نفخه صور مى خرامد

امروز نگار ما نيامد آن دلبر و يار ما نيامد
آن گل كه ميان باغ جانست امشب به كنار ما نيامد
صحرا گيريم همچو آهو چون مشك تتار ما نيامد
اى رونق مطربان همين گو كان رونق كار ما نيامد
آرام مده تو ناى و دف را ك آرام و قرار ما نيامد
آن ساقى جان نگشت پيدا درمان خمار ما نيامد
شمس تبريز شرح فرما چون فصل بهار ما نيامد

خوش باش كه هر كه راز داند داند كه خوشى خوشى كشاند
شيرين چو شكر تو باش شاكر شاكر هر دم شكر ستاند
شكر از شكرست آستين پر تا بر سر شاكران فشاند
تلخش چو بنوشى و بخندى در ذات تو تلخيى نماند
گويى كه چگونه ام خوشم من گويم ترشم دلت بماند
گويد كه نهان مكن وليكن در گوشم گو كه كس نداند
در گوش تو حلقه وفا نيست گوش تو به گوش ها رساند

ساقى زان مى كه مى چريدند بفزاى كه ياركان رسيدند
مهمان بفزود مى بيفزا زان خنب كه اوليا چشيدند
زان مى كه ز بوش جمله ابدال در خلق پديد و ناپديدند
اى ساقى خوب شكرلله كان روى نكوت را بديدند
اى آتش رخت سوز عشاق در عشق تو رخت ها كشيدند
اى پرده فروكشيده بنگر كز عشق چه پرده ها دريدند

اول نظر ار چه سرسرى بود سرمايه و اصل دلبرى بود
گر عشق وبال و كافرى بود آخر نه به روى آن پرى بود
آن جام شراب ارغوانى وان آب حيات زندگانى
وان ديده بخت جاودانى آخر نه به روى آن پرى بود
جمعيت جان هاى خرم در سايه آن دو زلف درهم
در مجلس و بزم شاه اعظم آخر نه به روى آن پرى بود
از رنگ تو گشته ايم بى رنگ زان سوى جهان هزار فرسنگ
آن دم كه بماند جان ما دنگ آخر نه به روى آن پرى بود
در عشق پديد شد سپاهى در سايه چتر پادشاهى
افتاده دلم ميان راهى آخر نه به روى آن پرى بود
همچون مه نو ز غم خميدن چون سايه به رو و سر دويدن
از عالم دل ندا شنيدن آخر نه به روى آن پرى بود
آن مه كه بسوخت مشترى را بشكست بتان آزرى را
گر دل بگزيد كافرى را آخر نه به روى آن پرى بود
گر هجده هزار عالم اى جان پر گشت ز قال و قال اى جان
وان شعله نور حالم اى جان آخر نه به روى آن پرى بود
گر داد طريق عشق داديم ور زان مه و آفتاب شاديم
ور ديده نو در او گشاديم آخر نه به روى آن پرى بود
آن دم كه ز ننگ خويش رستيم وان مى كه ز بوش بود مستيم
وان ساغرها كه درشكستيم آخر نه به روى آن پرى بود
باغى كه حيات گشت وصلش خوشتر ز بهار و چار فصلش
شمس تبريز اصل اصلش آخر نه به روى آن پرى بود

اول نظر ار چه سرسرى بود سرمايه و اصل دلبرى بود
گر عشق وبال و كافرى بود آخر نه به روى آن پرى بود
زان رنگ تو گشته ايم بى رنگ زان سوى خرد هزار فرسنگ
گر روم گزيد جان اگر زنگ آخر نه به روى آن پرى بود
رو كرده به چتر پادشاهى وز نور مشارقش سپاهى
گر ياوه شد او ز شاهراهى آخر نه به روى آن پرى بود
همچون مه بى پرى پريدن چون سايه به رو و سر دويدن
چون سرو ز بادها خميدن آخر نه به روى آن پرى بود
زان مه كه نواخت مشترى را جان داد بتان آزرى را
گر سهو فتاد سامرى را آخر نه به روى آن پرى بود
گر هجده هزار عالم اى جان پر گشت ز قال و قالم اى جان
گر حالم وگر محالم اى جان آخر نه به روى آن پرى بود
چون ماه نزارگشته شاديم كاندر پى آفتاب راديم
ور هم به خسوف درفتاديم آخر نه به روى آن پرى بود
ناموس شكسته ايم و مستيم صد توبه و عهد را شكستيم
ور دست و ترنج را بخستيم آخر نه به روى آن پرى بود
زان جام شراب ارغوانى زان چشمه آب زندگانى
گر داد فضوليى نشانى آخر نه به روى آن پرى بود
فصلى بجز اين چهار فصلش نى فصل ربيع و اصل اصلش
گر لاف زديم ما ز وصلش آخر نه به روى آن پرى بود
خاموش كه گفتنى نتان گفت رازش بايد ز راه جان گفت
ور مست شد اين دل و نشان گفت آخر نه به روى آن پرى بود

دير آمده اى سفر مكن زود اى مايه هر مراد و هر سود
اى ز آتش عزم رفتن تو از بينى ها برآمده دود
هر عود تلف شود ز آتش در آتش توست عيد هر عود
اوميد تو هر دمى بگويد دستت گيرم به فضل خود زود
اما تو مگو كه جهد و كوشش سودم نكند كه بودنى بود
معزول مكن تو قدرتم را من بسته نيم چو تار در پود
هر لحظه بكاهمت چو خواهم وز فضل توانمت بيفزود
بربند دهان ز گفت و سر نه در سجده دوست كوست مسجود

آن كس كه به بندگيت آيد با او تو چنين كنى نشايد
اى روى تو خوب و خوى تو خوش چون تو گهرى فلك نزايد
روى تو و خوى تو لطيفست سر دل تو لطيف بايد
آن شخص كه مردنيست فردا امروز چرا جفا نمايد
چيزى كه به خود نمى پسندد آن بر دگرى چه آزمايد
از خشم مخاى هيچ كس را تا خشم خدا تو را نخايد
برخيز ز قصد خون خلقان تا بر سر تو فرونيايد
آن گاه قضا ز تو بگردد كان وسوسه در دلت نيايد
اى گفته كه مردم اين چه مرديست كابليس تو را چنين بگايد

آخر گهر وفا بباريد آخر سر عاشقان بخاريد
ما خاك شما شديم در خاك تخم ستم و جفا مكاريد
بر مظلومان راه هجران اين ظلم دگر روا مداريد
اى زهره ييان به بام اين مه بر پرده زير و بم بزاريد
يا نيز شما ز درد دورى همچون من خسته دلفكاريد
محروم نماند كس از اين در ما را به كسى نمى شماريد
آن درد كه كوه از او چو ذرست بر ذرگكى چه مى گماريد
اى قوم كه شيرگير بوديت آن آهو را كنون شكاريد
زان نرگس مست شيرگيرش بى خمر وصال در خماريد
زان دلبر گلعذار اكنون بس بى دل و زعفران عذاريد
با اين همه گنج نيست بى رنج بر صبر و وفا قدم فشاريد
مردانه و مردرنگ باشيد گر در ره عشق مرد كاريد
چون عاشق را هزار جانست بى صرفه و ترس جان سپاريد
جان كم نايد ز جان مترسيد كاندر پى جان كامكاريد
عشقست حريف حيله آموز گرد از دغل و حيل برآريد
در عشق حلال گشت حيله در عشق رهين صد قماريد
حقست اگر ز عشق آن سرو با جمله گلرخان چو خاريد
حقست اگر ز عشق موسى بر فرعونان نفس ماريد
جان را سپر بلاش سازيد كاندر كف عشق ذوالفقاريد
در صبر و ثبات كوه قافيد چون كوه حليم و باوقاريد
چون بحر نهان به مظهر آيد ماننده موج بى قراريد
هنگام نثار و درفشانى چون ابر به وقت نوبهاريد
در تير شهيت اگر شهيديت در پيش مهيت اگر غباريد
پاينده و تازه همچو سرويد چون شاخ بلند ميوه داريد
ز آسيب درخت او چو سيبيد چون سيب درخت سنگساريد
گر سنگ دلان زنندتان سنگ با گوهر خويش يار غاريد
چون دامن در پيش دوانيد گر همچو سجاف بر كناريد
چون همسفريد با مه خويش پيوسته چو چرخ در دواريد
هم عشق شما و هم شما عشق با اشتر عشق هم مهاريد
گر نقب زنست نفس و دزدست آخر نه در اين حصين حصاريد
از عشق خوريد باده و نقل گر مقبل وگر حلال خواريد

next page

fehrest page

back page