|
عيد آمد اى مجنون غلغل شنو از گردون | |
كان معتمد سدره از عرش مجيد آمد |
|
عيد آمد ره جويان رقصان و غزل گويان | |
كان قيصر مه رويان زان قصر مشيد آمد |
|
صد معدن دانايى مجنون شد و سودايى | |
كان خوبى و زيبايى بى
مثل و نديد آمد |
|
زان قدرت پيوستش داوود نبى مستش | |
تا موم كند دستش گر سنگ و حديد آمد |
|
عيد آمد و ما بى او عيديم بيا تا ما | |
بر عيد زنيم اين دم كان خوان و ثريد آمد |
|
زو زهر شكر گردد زو ابر قمر گردد | |
زو تازه و تر گردد هر جا كه قديد آمد |
|
برخيز به ميدان رو در حلقه رندان رو | |
رو جانب مهمان رو كز راه بعيد آمد |
|
غم هاش همه شادى بندش همه آزادى | |
يك دانه بدو دادى صد باغ مزيد آمد |
|
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم | |
جز نعمت پاك او منحوس و پليد آمد |
|
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن | |
رو صبر كن از گفتن چون صبر كليد آمد |
|
مستى سرم آمد نور نظرم آمد | |
چيز دگر ار خواهى چيز دگرم آمد |
|
آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد | |
وان يوسف سيمين بر ناگه به برم آمد |
|
امروز به از دينه اى مونس ديرينه | |
دى مست بدان بودم كز وى خبرم آمد |
|
آن كس كه همى جستم دى من به چراغ او را | |
امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد |
|
دو دست كمر كرد او بگرفت مرا در بر | |
زان تاج نكورويان نادر كمرم آمد |
|
آن باغ و بهارش بين وان خمر و خمارش بين | |
وان هضم و گوارش بين چون گلشكرم آمد |
|
از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد | |
وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد |
|
امروز سليمانم كانگشتريم دادى | |
وان تاج ملوكانه بر فرق سرم آمد |
|
از حد چو بشد دردم در عشق سفر كردم | |
يا رب چه سعادت ها كه زين سفرم آمد |
|
وقتست كه مى نوشم تا برق زند هوشم | |
وقتست كه برپرم چون بال و پرم آمد |
|
وقتست كه درتابم چون صبح در اين عالم | |
وقتست كه برغرم چون شير نرم آمد |
|
بيتى دو بماند اما بردند مرا جانا | |
جايى كه جهان آن جا بس مختصرم آمد |
|
گر سجده كنان آيد در امن و امان آيد | |
ور بى ادبى آرد سيلى و ادب بيند |
|
حكمى كه كند يزدان راضى بود و شادان | |
ور سر كشد از سلطان در حلق كنب بيند |
|
گر درخور عشق آيد خرم چو دمشق آيد | |
ور دل ندهد دل را ويران چو حلب بيند |
|
گويد چه سبب باشد آن خرم و اين ويران | |
جان خضرى بايد تا جان سبب بيند |
|
آمد شعبان عمدا از بهر برات ما | |
تا روزى و بى روزى از بخشش رب بيند |
|
ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد | |
زد بر دهن بسته تا لذت لب بيند |
|
آمد قدح روزه بشكست قدح ها را | |
تا منكر اين عشرت بى باده طرب بيند |
|
سغراق معانى را بر معده خالى زن | |
معشوقه خلوت را هم چشم عزب بيند |
|
با غره دولت گو هم بگذرد اين نوبت | |
چون بگذرد اين نوبت هم نوبت تب بيند |
|
نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو | |
تا برف وجود تو خورشيد عرب بيند |
|
خامش كن و كمتر گو بسيار كسى گويد | |
كو جاه و هوا جويد تا نام و لقب بيند |
|
با آن همه حسن آن مه گر ناز كند گه گه | |
والله كه كلاه از شه بستاند و بربايد |
|
پر ده قدحى ميرم آخر نه چو كمپيرم | |
تا شينم و مى ميرم كاين چرخ چه مى زايد |
|
فرماى تو ساقى را آن شادى باقى را | |
تا باد نپيمايد تا باده بپيمايد |
|
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم | |
نى غم خورد از ماتم نى دست بيالايد |
|
چون شمع بسوزاند پروانه مسكين را | |
چون جعد براندازد چون چهره بيارايد |
|
پروانه چو بى جان شد جانيش دهد نسيه | |
وان جان چو آتش را زان رطل بفرمايد |
|
رطلى ز مى باقى كز غايت راواقى | |
هر نقش كه انديشى در دل به تو بنمايد |
|
اى عشق خداوندى شمس الحق تبريزى | |
چندانك بيفزايى اين باده بيفزايد |
|
بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد | |
كز اين خاك برآييد سماوات بگيريد |
|
بميريد بميريد و زين نفس ببريد | |
كه اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد |
|
يكى تيشه بگيريد پى حفره زندان | |
چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد |
|
بميريد بميريد به پيش شه زيبا | |
بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد |
|
بميريد بميريد و زين ابر برآييد | |
چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد |
|
خموشيد خموشيد خموشى دم مرگست | |
هم از زندگيست اينك ز خاموش نفيريد |
|
بتازيد بتازيد كه چالاك سواريد | |
بنازيد بنازيد كه خوبان جهانيد |
|
چه داريد چه داريد كه آن يار ندارد | |
بياريد بياريد در اين گوش بخوانيد |
|
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد | |
بگوييد بگوييد اگر مست شبانيد |
|
شرابيست شرابيست خدا را پنهانى | |
كه دنيا و شما نيز ز يك جرعه آنيد |
|
دوم بار دوم بار چو يك جرعه بريزد | |
ز دنيا و ز عقبى و ز خود فرد بمانيد |
|
گشادست گشادست سر خابيه امروز | |
كدوها و سبوها سوى خمخانه كشانيد |
|
صلا گفت صلا گفت كنون فالق اصباح | |
سبك روح كند راح اگر سست و گرانيد |
|
رسيدند رسيدند رسولان نهانى | |
درآريد درآريد برونشان منشانيد |
|
دريغا و دريغا كه در اين خانه نگنجند | |
كه ايشان همه كانند و شما بند مكانيد |
|
مبادا و مبادا كه سر خويش بگيريد | |
كه ايشان همه جانند و شما سخره نانيد |
|
بكوشيد بكوشيد كه تا جان شود اين تن | |
نه نان بود كه تن گشت اگر آدميانيد |
|
زهى عشق و زهى عشق كه بس سخته كمانست | |
در آن دست و در آن شست و شما تير مكانيد |
|
سماعيست سماعيست از آن سوى كه سو نيست | |
عروسى همه آن جاست شما
طبل زنانيد |
|
خموشيد خموشيد خموشانه بنوشيد | |
بپوشيد بپوشيد شما گنج نهانيد |
|
به ديدار نهانيد به آثار عيانيد | |
پديد و نه پديديت كه چون جوهر جانيد |
|
چو عقليد و چو عقليد هزاران و يكى چيز | |
پراكنده به هر خانه چو خورشيد روانيد |
|
در اين بحر در اين بحر همه چيز بگنجد | |
مترسيد مترسيد گريبان مدرانيد |
|
دهان بست دهان بست از اين شرح دل من | |
كه تا گيج نگرديد كه تا خيره نمانيد |
|
به معراج برآييد چو از آل رسوليد | |
رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد |
|
چو او ماه شكافيد شما ابر چراييد | |
چو او چست و ظريفست شما چون هلپنديد |
|
ملولان به چه رفتيد كه مردانه در اين راه | |
چو فرهاد و چو شداد دمى كوه نكنديد |
|
چو مه روى نباشيد ز مه روى متابيد | |
چو رنجور نباشيد سر خويش مبنديد |
|
چنان گشت و چنين گشت چنان راست نيايد | |
مدانيد كه چونيد مدانيد كه چنديد |
|
چو آن چشمه بديديت چرا آب نگشتيد | |
چو آن خويش بديديت چرا خويش پسنديد |
|
چو در كان نباتيد ترش روى چراييد | |
چو در آب حياتيد چرا خشك و نژنديد |
|
چنين برمستيزيد ز دولت مگريزيد | |
چه امكان گريزست كه در دام كمنديد |
|
گرفتار كمنديد كز او هيچ امان نيست | |
مپيچيد مپيچيد بر استيزه مرنديد |
|
چو پروانه جانباز بساييد بر اين شمع | |
چه موقوف رفيقيد چه وابسته بنديد |
|
از اين شمع بسوزيد دل و جان بفروزيد | |
تن تازه بپوشيد چو اين كهنه فكنديد |
|
ز روباه چه ترسيد شما شيرنژاديد | |
خر لنگ چراييد چو از پشت سمنديد |
|
همان يار بيايد در دولت بگشايد | |
كه آن يار كليدست شما جمله كلنديد |
|
خموشيد كه گفتار فروخورد شما را | |
خريدار چو طوطيست شما شكر و قنديد |
|
آن ترك كه آن سال به يغماش بديدى | |
آنست كه امسال عرب وار برآمد |
|
آن يار همانست اگر جامه دگر شد | |
آن جامه به در كرد و دگربار برآمد |
|
آن باده همانست اگر شيشه بدل شد | |
بنگر كه چه خوش بر سر خمار برآمد |
|
اى قوم گمان برده كه آن مشعله ها مرد | |
آن مشعله زين روزن اسرار برآمد |
|
اين نيست تناسخ سخن وحدت محضست | |
كز جوشش آن قلزم زخار برآمد |
|
يك قطره از آن بحر جدا شد كه جدا نيست | |
ك آدم ز تك صلصل فخار برآمد |
|
رومى پنهان گشت چو دوران حبش ديد | |
امروز در اين لشكر جرار برآمد |
|
گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد | |
از برج دگر آن مه انوار برآمد |
|
گفتار رها كن بنگر آينه عين | |
كان شبهه و اشكال ز گفتار برآمد |
|
شمس الحق تبريز رسيدست مگوييد | |
كز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد |