next page

fehrest page

back page

جان پيش تو هر ساعت مى ريزد و مى رويد از بهر يكى جان كس چون با تو سخن گويد
هر جا كه نهى پايى از خاك برويد سر وز بهر يكى سر كس دست از تو كجا شويد
روزى كه بپرد جان از لذت بوى تو جان داند و جان داند كز دوست چه مى بويد
يك دم كه خمار تو از مغز شود كمتر صد نوحه برآرد سر هر موى همى مويد
من خانه تهى كردم كز رخت تو پر دارم مى كاهم تا عشقت افزايد و افزويد
جانم ز پى عشق شمس الحق تبريزى بى پاى چو كشتى ها در بحر همى پويد

عاشق شده اى اى دل سودات مبارك باد از جا و مكان رستى آن جات مبارك باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملك ملك گويند تنهات مبارك باد
اى پيش رو مردى امروز تو برخوردى اى زاهد فردايى فردات مبارك باد
كفرت همگى دين شد تلخت همه شيرين شد حلوا شده كلى حلوات مبارك باد
در خانقه سينه غوغاست فقيران را اى سينه بى كينه غوغات مبارك باد
اين ديده دل ديده اشكى بد و دريا شد درياش همى گويد دريات مبارك باد
اى عاشق پنهانى آن يار قرينت باد اى طالب بالايى بالات مبارك باد
اى جان پسنديده جوييده و كوشيده پرهات بروييده پرهات مبارك باد
خامش كن و پنهان كن بازار نكو كردى كالاى عجب بردى كالات مبارك باد

هر ذره كه بر بالا مى نوشد و پا كوبد خورشيد ازل بيند وز عشق خدا كوبد
آن را كه بخنداند خوش دست برافشاند وان را كه بترساند دندان به دعا كوبد
مستست از آن باده با قامت خم داده اين چرخ بر اين بالا ناقوس صلا كوبد
اين عشق كه مست آمد در باغ الست آمد كانگور وجودم را در جهد و عنا كوبد
گر عشق نى مستستى يا باده پرستستى در باغ چرا آيد انگور چرا كوبد
تو پاى همى كوبى و انگور نمى بينى كاين صوفى جان تو در معصره ها كوبد
گويى همه رنج و غم بر من نهد آن همدم چون باغ تو را باشد انگور كه را كوبد
همخرقه ايوبى زان پاى همى كوبى هر كو شنود اركض او پاى وفا كوبد
از زمزمه يوسف يعقوب به رقص آمد وان يوسف شيرين لب پا كوبد پا كوبد
اى طايفه پا كوبيد چون حاضر آن جوييد باشد كه سعادت پا در پاى شما كوبد
اين عشق چو بارانست ما برگ و گيا اى جان باشد كه دمى باران بر برگ و گيا كوبد
پا كوفت خليل الله در آتش نمرودى تا حلق ذبيح الله بر تيغ بلا كوبد
پا كوفته روح الله در بحر چو مرغابى با طاير معراجى تا فوق هوا كوبد
خاموش كن و بى لب خوش طال بقا مى زن مى ترس كه چشم بد بر طال بقا كوبد

گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد گيرم كه بپوشد رو بو را چه دوا دارد
گر نيز بپوشد رو ور نيز ببرد بو از خنبش روحانى صد گونه گوا دارد
آن مه چو گريزانه آيد سپس خانه ليكن دل ديوانه صد گونه دغا دارد
غم گر چه بود دشمن گويد سر او با من با مرغ دلم گويد كو دام كجا دارد

هر ك آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمى چو حسينستش جامى چو حسن دارد
نفس ار چه كه زاهد شد او راست نخواهد شد ور راستيى خواهى آن سرو چمن دارد
جانيست تو را ساده نقش تو از آن زاده در ساده جان بنگر كان ساده چه تن دارد
آيينه جان را بين هم ساده و هم نقشين هر دم بت نو سازد گويى كه شمن دارد
گه جانب دل باشد گه در غم گل باشد ماننده آن مردى كز حرص دو زن دارد
كى شاد شود آن شه كز جان نبود آگه كى ناز كند مرده كز شعر كفن دارد
مى خايد چون اشتر يعنى كه دهانم پر خاييدن بى لقمه تصديق ذقن دارد
مردانه تو مجنون شو و اندر لگن خون شو گه ماده و گه نر نى كان شيوه زغن دارد
چون موسى رخ زردش توبه مكن از دردش تا يار نعم گويد كر گفتن لن دارد
چون مست نعم گشتى بى غصه و غم گشتى پس مست كجا داند كاين چرخ سخن دارد
گر چشمه بود دلكش دارد دهنت را خوش ليكن همه گوهرها درياى عدن دارد

عاشق به سوى عاشق زنجير همى درد ديوانه همى گردد تدبير همى درد
تقصير كجا گنجد در گرم روى عاشق كز آتش عشق او تقصير همى درد
تا حال جوان چه بود كان آتش بى علت دراعه تقوا را بر پير همى درد
صد پرده در پرده گر باشد در چشمى ابروى كمان شكلش از تير همى درد
مرغ دل هر عاشق كز بيضه برون آيد از چنگل تعجيلش تاخير همى درد
اين عالم چون قيرست پاى همه بگرفته چون آتش عشق آيد اين قير همى درد
شمس الحق تبريزى هم خسرو و هم ميرست پيراهن هر صبرى زان مير همى درد

اى دوست شكر بهتر يا آنك شكر سازد خوبى قمر بهتر يا آنك قمر سازد
اى باغ توى خوشتر يا گلشن گل در تو يا آنك برآرد گل صد نرگس تر سازد
اى عقل تو به باشى در دانش و در بينش يا آنك به هر لحظه صد عقل و نظر سازد
اى عشق اگر چه تو آشفته و پرتابى چيزيست كه از آتش بر عشق كمر سازد
بيخود شده آنم سرگشته و حيرانم گاهيم بسوزد پر گاهى سر و پر سازد
درياى دل از لطفش پرخسرو و پرشيرين وز قطره انديشه صد گونه گهر سازد
آن جمله گهرها را اندرشكند در عشق وان عشق عجايب را هم چيز دگر سازد
شمس الحق تبريزى چون شمس دل ما را در فعل كند تيغى در ذات سپر سازد

عاشق چو منى بايد مى سوزد و مى سازد ور نى مثل كودك تا كعب همى بازد
مه رو چو تويى بايد اى ماه غلام تو تا بر همه مه رويان مى چربد و مى نازد
عاشق چو منى بايد كز مستى و بى خويشى با خلق نپيوندد با خويش نپردازد
فارس چو تويى بايد اى شاه سوار من كز وهم و گمان زان سو مى راند و مى تازد
عشق آب حيات آمد برهاندت از مردن اى شاه كه او خود را در عشق دراندازد
چون شاخ زرست اين جان مى كش به خودش مى دان چندان كه كشش بيند سوى تو همى يازد
بارى دل و جان من مستست در آن معدن هر روز چو نوعشقان فرهنگ نو آغازد
چون چنگ شوى از غم خم داده وانگه او در بر كشدت شيرين بى واسطه بنوازد
آن آهوى مفتونش چون تازه شود خونش آن شير بدان آهو در ميمنه بگرازد
شمس الحق تبريزى بر شمس فلك روزى باشد كه طراز نو شعشاع تو بطرازد

گر ديو و پرى حارس باتيغ و سپر باشد چون حكم خدا آيد آن زير و زبر باشد
بر هر چه اميدستت كى گيرد او دستت بر شكل عصا آيد وان مار دوسر باشد
وان غصه كه مى گويى آن چاره نكردم دى هر چاره كه پندارى آن نيز غرر باشد
خودكرده شمر آن را چه خيزد از آن سودا اندر پى صد چون آن صد دام دگر باشد
آن چاره همى كردم آن مات نمى آمد آن چاره لنگت را آخر چه اثر باشد
از مات تو قوتى كن ياقوت شو او را تو تا او تو شوى تو او اين حصن و مفر باشد

نوميد مشو جانا كاوميد پديد آمد اوميد همه جان ها از غيب رسيد آمد
نوميد مشو گر چه مريم بشد از دستت كان نور كه عيسى را بر چرخ كشيد آمد
نوميد مشو اى جان در ظلمت اين زندان كان شاه كه يوسف را از حبس خريد آمد
يعقوب برون آمد از پرده مستورى يوسف كه زليخا را پرده بدريد آمد
اى شب به سحر برده در يارب و يارب تو آن يارب و يارب را رحمت بشنيد آمد
اى درد كهن گشته بخ بخ كه شفا آمد وى قفل فروبسته بگشا كه كليد آمد
اى روزه گرفته تو از مايده بالا روزه بگشا خوش خوش كان غره عيد آمد
خامش كن و خامش كن زيرا كه ز امر كن آن سكته حيرانى بر گفت مزيد آمد

حرف : دال : قسمت دوم
عيد آمد و عيد آمد وان بخت سعيد آمد برگير و دهل مى زن كان ماه پديد آمد
عيد آمد اى مجنون غلغل شنو از گردون كان معتمد سدره از عرش مجيد آمد
عيد آمد ره جويان رقصان و غزل گويان كان قيصر مه رويان زان قصر مشيد آمد
صد معدن دانايى مجنون شد و سودايى كان خوبى و زيبايى بى مثل و نديد آمد
زان قدرت پيوستش داوود نبى مستش تا موم كند دستش گر سنگ و حديد آمد
عيد آمد و ما بى او عيديم بيا تا ما بر عيد زنيم اين دم كان خوان و ثريد آمد
زو زهر شكر گردد زو ابر قمر گردد زو تازه و تر گردد هر جا كه قديد آمد
برخيز به ميدان رو در حلقه رندان رو رو جانب مهمان رو كز راه بعيد آمد
غم هاش همه شادى بندش همه آزادى يك دانه بدو دادى صد باغ مزيد آمد
من بنده آن شرقم در نعمت آن غرقم جز نعمت پاك او منحوس و پليد آمد
بربند لب و تن زن چون غنچه و چون سوسن رو صبر كن از گفتن چون صبر كليد آمد

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سيمبرم آمد وان كان زرم آمد
مستى سرم آمد نور نظرم آمد چيز دگر ار خواهى چيز دگرم آمد
آن راه زنم آمد توبه شكنم آمد وان يوسف سيمين بر ناگه به برم آمد
امروز به از دينه اى مونس ديرينه دى مست بدان بودم كز وى خبرم آمد
آن كس كه همى جستم دى من به چراغ او را امروز چو تنگ گل بر ره گذرم آمد
دو دست كمر كرد او بگرفت مرا در بر زان تاج نكورويان نادر كمرم آمد
آن باغ و بهارش بين وان خمر و خمارش بين وان هضم و گوارش بين چون گلشكرم آمد
از مرگ چرا ترسم كو آب حيات آمد وز طعنه چرا ترسم چون او سپرم آمد
امروز سليمانم كانگشتريم دادى وان تاج ملوكانه بر فرق سرم آمد
از حد چو بشد دردم در عشق سفر كردم يا رب چه سعادت ها كه زين سفرم آمد
وقتست كه مى نوشم تا برق زند هوشم وقتست كه برپرم چون بال و پرم آمد
وقتست كه درتابم چون صبح در اين عالم وقتست كه برغرم چون شير نرم آمد
بيتى دو بماند اما بردند مرا جانا جايى كه جهان آن جا بس مختصرم آمد

نك ماه رجب آمد تا ماه عجب بيند وز سوختگان ره گرمى و طلب بيند
گر سجده كنان آيد در امن و امان آيد ور بى ادبى آرد سيلى و ادب بيند
حكمى كه كند يزدان راضى بود و شادان ور سر كشد از سلطان در حلق كنب بيند
گر درخور عشق آيد خرم چو دمشق آيد ور دل ندهد دل را ويران چو حلب بيند
گويد چه سبب باشد آن خرم و اين ويران جان خضرى بايد تا جان سبب بيند
آمد شعبان عمدا از بهر برات ما تا روزى و بى روزى از بخشش رب بيند
ماه رمضان آمد آن بند دهان آمد زد بر دهن بسته تا لذت لب بيند
آمد قدح روزه بشكست قدح ها را تا منكر اين عشرت بى باده طرب بيند
سغراق معانى را بر معده خالى زن معشوقه خلوت را هم چشم عزب بيند
با غره دولت گو هم بگذرد اين نوبت چون بگذرد اين نوبت هم نوبت تب بيند
نوبت بگذار و رو نوبت زن احمد شو تا برف وجود تو خورشيد عرب بيند
خامش كن و كمتر گو بسيار كسى گويد كو جاه و هوا جويد تا نام و لقب بيند

مستان مى ما را هم ساقى ما بايد با آن همه شيرينى گر ترش كند شايد
با آن همه حسن آن مه گر ناز كند گه گه والله كه كلاه از شه بستاند و بربايد
پر ده قدحى ميرم آخر نه چو كمپيرم تا شينم و مى ميرم كاين چرخ چه مى زايد
فرماى تو ساقى را آن شادى باقى را تا باد نپيمايد تا باده بپيمايد
صد سر ببرد در دم از محرم و نامحرم نى غم خورد از ماتم نى دست بيالايد
چون شمع بسوزاند پروانه مسكين را چون جعد براندازد چون چهره بيارايد
پروانه چو بى جان شد جانيش دهد نسيه وان جان چو آتش را زان رطل بفرمايد
رطلى ز مى باقى كز غايت راواقى هر نقش كه انديشى در دل به تو بنمايد
اى عشق خداوندى شمس الحق تبريزى چندانك بيفزايى اين باده بيفزايد

بميريد بميريد در اين عشق بميريد در اين عشق چو مرديد همه روح پذيريد
بميريد بميريد و زين مرگ مترسيد كز اين خاك برآييد سماوات بگيريد
بميريد بميريد و زين نفس ببريد كه اين نفس چو بندست و شما همچو اسيريد
يكى تيشه بگيريد پى حفره زندان چو زندان بشكستيد همه شاه و اميريد
بميريد بميريد به پيش شه زيبا بر شاه چو مرديد همه شاه و شهيريد
بميريد بميريد و زين ابر برآييد چو زين ابر برآييد همه بدر منيريد
خموشيد خموشيد خموشى دم مرگست هم از زندگيست اينك ز خاموش نفيريد

برانيد برانيد كه تا بازنمانيد بدانيد بدانيد كه در عين عيانيد
بتازيد بتازيد كه چالاك سواريد بنازيد بنازيد كه خوبان جهانيد
چه داريد چه داريد كه آن يار ندارد بياريد بياريد در اين گوش بخوانيد
پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد بگوييد بگوييد اگر مست شبانيد
شرابيست شرابيست خدا را پنهانى كه دنيا و شما نيز ز يك جرعه آنيد
دوم بار دوم بار چو يك جرعه بريزد ز دنيا و ز عقبى و ز خود فرد بمانيد
گشادست گشادست سر خابيه امروز كدوها و سبوها سوى خمخانه كشانيد
صلا گفت صلا گفت كنون فالق اصباح سبك روح كند راح اگر سست و گرانيد
رسيدند رسيدند رسولان نهانى درآريد درآريد برونشان منشانيد
دريغا و دريغا كه در اين خانه نگنجند كه ايشان همه كانند و شما بند مكانيد
مبادا و مبادا كه سر خويش بگيريد كه ايشان همه جانند و شما سخره نانيد
بكوشيد بكوشيد كه تا جان شود اين تن نه نان بود كه تن گشت اگر آدميانيد
زهى عشق و زهى عشق كه بس سخته كمانست در آن دست و در آن شست و شما تير مكانيد
سماعيست سماعيست از آن سوى كه سو نيست عروسى همه آن جاست شما طبل زنانيد
خموشيد خموشيد خموشانه بنوشيد بپوشيد بپوشيد شما گنج نهانيد
به ديدار نهانيد به آثار عيانيد پديد و نه پديديت كه چون جوهر جانيد
چو عقليد و چو عقليد هزاران و يكى چيز پراكنده به هر خانه چو خورشيد روانيد
در اين بحر در اين بحر همه چيز بگنجد مترسيد مترسيد گريبان مدرانيد
دهان بست دهان بست از اين شرح دل من كه تا گيج نگرديد كه تا خيره نمانيد

ملولان همه رفتند در خانه ببنديد بر آن عقل ملولانه همه جمع بخنديد
به معراج برآييد چو از آل رسوليد رخ ماه ببوسيد چو بر بام بلنديد
چو او ماه شكافيد شما ابر چراييد چو او چست و ظريفست شما چون هلپنديد
ملولان به چه رفتيد كه مردانه در اين راه چو فرهاد و چو شداد دمى كوه نكنديد
چو مه روى نباشيد ز مه روى متابيد چو رنجور نباشيد سر خويش مبنديد
چنان گشت و چنين گشت چنان راست نيايد مدانيد كه چونيد مدانيد كه چنديد
چو آن چشمه بديديت چرا آب نگشتيد چو آن خويش بديديت چرا خويش پسنديد
چو در كان نباتيد ترش روى چراييد چو در آب حياتيد چرا خشك و نژنديد
چنين برمستيزيد ز دولت مگريزيد چه امكان گريزست كه در دام كمنديد
گرفتار كمنديد كز او هيچ امان نيست مپيچيد مپيچيد بر استيزه مرنديد
چو پروانه جانباز بساييد بر اين شمع چه موقوف رفيقيد چه وابسته بنديد
از اين شمع بسوزيد دل و جان بفروزيد تن تازه بپوشيد چو اين كهنه فكنديد
ز روباه چه ترسيد شما شيرنژاديد خر لنگ چراييد چو از پشت سمنديد
همان يار بيايد در دولت بگشايد كه آن يار كليدست شما جمله كلنديد
خموشيد كه گفتار فروخورد شما را خريدار چو طوطيست شما شكر و قنديد

آن سرخ قبايى كه چو مه پار برآمد امسال در اين خرقه زنگار برآمد
آن ترك كه آن سال به يغماش بديدى آنست كه امسال عرب وار برآمد
آن يار همانست اگر جامه دگر شد آن جامه به در كرد و دگربار برآمد
آن باده همانست اگر شيشه بدل شد بنگر كه چه خوش بر سر خمار برآمد
اى قوم گمان برده كه آن مشعله ها مرد آن مشعله زين روزن اسرار برآمد
اين نيست تناسخ سخن وحدت محضست كز جوشش آن قلزم زخار برآمد
يك قطره از آن بحر جدا شد كه جدا نيست ك آدم ز تك صلصل فخار برآمد
رومى پنهان گشت چو دوران حبش ديد امروز در اين لشكر جرار برآمد
گر شمس فروشد به غروب او نه فنا شد از برج دگر آن مه انوار برآمد
گفتار رها كن بنگر آينه عين كان شبهه و اشكال ز گفتار برآمد
شمس الحق تبريز رسيدست مگوييد كز چرخ صفا آن مه اسرار برآمد

تا باد سعادت ز محمد خبر افكند زان مردى و زان حمله شقاوت سپر افكند
از حال گدا نيست عجب گر شود او پست تيغ غم تو از سر صد شاه سر افكند

next page

fehrest page

back page