|
جامست تن خاكى جانست مى پاكى | |
جامى دگرم بخشد كاين جام علل دارد |
|
ساقى وفادارى كز مهر كله دارد | |
ساقى كه قباى او از حلم تگل دارد |
|
شادى و فرح بخشد دل را كه دژم باشد | |
تيزى نظر بخشد گر چشم
سبل دارد |
|
عقلى كه بر اين روزن شد حارس اين خانه | |
خاك در او گردد گر علم و
عمل دارد |
|
شهمات كجا گردد آن كو رخ شه بيند | |
كى تلخ شود آن كو درياى
عسل دارد |
|
از آب حيات او آن كس كه كشد گردن | |
در عين حيات خود صد مرگ و اجل دارد |
|
خورشيد به هر برجى مسعود و بهى باشد | |
اما كر و فر خود در برج
حمل دارد |
|
جز صورت عشق حق هر چيز كه من ديدم | |
نيميش دروغ آمد نيميش دغل دارد |
|
چندان لقبش گفتم از كامل و از ناقص | |
از غايت بى مثلى صد گونه
مثل دارد |
|
گر جسم تنك دارد جان تو سبك دارد | |
هر چند كه صد لشكر در كتم عدم دارد |
|
گر مانده اى در گل روى آر به صاحب دل | |
كو ملك ابد بخشد كو تاج قدم دارد |
|
اى دل كه جهان ديدى بسيار بگرديدى | |
بنماى كه را ديدى كز عشق رقم دارد |
|
اى مركب خود كشته وى گرد جهان گشته | |
بازآى به خورشيدى كز سينه كرم دارد |
|
آن سينه و چون سينه صيقل ده آيينه | |
آن سينه كه اندر خود صد باغ ارم دارد |
|
اين عشق همى گويد كان كس كه مرا جويد | |
شرطيست كه همچون زر در كوره قدم دارد |
|
من سيمتنى خواهم من همچو منى خواهم | |
بيزارم از آن زشتى كو سيم و درم دارد |
|
القاب صلاح الدين بر لوح چو پيدا شد | |
انصاف بسى منت بر لوح و قلم دارد |
|
از رنگ بلور تو شيرين شده جور تو | |
هر چند كه جور تو بس تند قدم دارد |
|
اى نازش حور از تو وى تابش نور از تو | |
اى آنك دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد |
|
ور خود حشمش نبود خورشيد بود تنها | |
آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد |
|
بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته | |
در سايه آن زلفى كو حلقه و خم دارد |
|
گفتم به نگار من كز جور مرا مشكن | |
گفتا به صدف مانى كو در به شكم دارد |
|
تا نشكنى اى شيدا آن در نشود پيدا | |
آن در بت من باشد يا شكل بتم دارد |
|
شمس الحق تبريزى بر لوح چو پيدا شد | |
والله كه بسى منت بر لوح و قلم دارد |
|
اى در غم بيهوده از بوده و نابوده | |
كاين كيسه زر دارد وان كاسه و خوان دارد |
|
در شام اگر ميرى زينى به كسى بخشد | |
جانت ز حسد اين جا رنج خفقان دارد |
|
جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه | |
والله كه نينديشد هر زنده كه جان دارد |
|
ديوانه كنم خود را تا هرزه نينديشم | |
ديوانه من از اصلم اى آنك عيان دارد |
|
چون عقل ندارم من پيش آ كه تويى عقلم | |
تو عقل بسى آن را كو چون تو شبان دارد |
|
گر طاعت كم دارم تو طاعت و خير من | |
آن را كه تويى طاعت از خوف امان دارد |
|
اى كوزه گر صورت مفروش مرا كوزه | |
كوزه چه كند آن كس كو جوى روان دارد |
|
تو وقف كنى خود را بر وقف يكى مرده | |
من وقف كسى باشم كو جان و جهان دارد |
|
تو نيز بيا يارا تا يار شوى ما را | |
زيرا كه ز جان ما جان تو نشان دارد |
|
شمس الحق تبريزى خورشيد وجود آمد | |
كان چرخ چه چرخست آن كان جا سيران دارد |
|
غم نيست اگر ماهش افتاد در اين چاهش | |
زيرا رسن زلفش در دست رسن دارد |
|
نفس ار چه كه زاهد شد او راست نخواهد شد | |
گر راستيى خواهى آن سرو چمن دارد |
|
صد مه اگر افزايد در چشم خوشش نايد | |
با تنگى چشم او كان خوب ختن دارد |
|
از عكس ويست اى جان گر چرخ ضيا دارد | |
يا باغ گل خندان يا سرو و سمن دارد |
|
گر صورت شمع او اندر لگن غيرست | |
بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد |
|
گر با دگرانى تو در ما نگرانى تو | |
ما روح صفا داريم گر غير بدن دارد |
|
بس مست شدست اين دل وز دست شدست اين دل | |
گر خرد شدست اين دل زان زلف شكن دارد |
|
شمس الحق تبريزى شاه همه شيرانست | |
در بيشه جان ما آن شير وطن دارد |
|
بگذار شكرها را بگذار قمرها را | |
او چيز دگر داند او چيز دگر سازد |
|
در بحر عجايب ها باشد بجز از گوهر | |
اما نه چو سلطانى كو بحر و درر سازد |
|
جز آب دگر آبى از نادره دولابى | |
بى شبهه و بى خوابى او قوت جگر سازد |
|
بى عقل نتان كردن يك صورت گرمابه | |
چون باشد آن علمى كو عقل و خبر سازد |
|
بى علم نمى تانى كز پيه كشى روغن | |
بنگر تو در آن علمى كز پيه نظر سازد |
|
جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته | |
از بهر عجب بزمى كو وقت سحر سازد |
|
اى شاد سحرگاهى كان حسرت هر ماهى | |
بر گرد ميان من دو دست كمر سازد |
|
مى خندد اين گردون بر سبلت آن مفتون | |
خود را پى دو سه خر آن مسخره خر سازد |
|
آن خر به مثال جو در زر فكند خود را | |
غافل بود از شاهى كز سنگ گهر سازد |
|
بس كردم و بس كردم من ترك نفس كردم | |
خود گويد جانانى كز گوش بصر سازد |
|
خربندگى و آنگه از بهر خر مرده | |
بهر گل پژمرده با خار همى سازد |
|
زنهار نخندى تو تا اوت نخنداند | |
زيرا كه همه خنده زين خنده همى خيزد |
|
اى روى ترش بنگر آن را كه ترش كردت | |
تا او شكرى شيرين در سركه درآميزد |
|
اى خسته افتاده بنگر كه كه افكندت | |
چون درنگرى او را هم اوت برانگيزد |
|
گر زانك سگى خسبد بر خاك سر كويش | |
شير از حذر آن سگ بگدازد و بگريزد |
|
چون لعل لبش ديدى يك بوسه بدزديدى | |
برخيز ز لعل و كان يعنى بنمى ارزد |
|
در عشق چنان چوگان مى باش به سر گردان | |
چون گوى در اين ميدان يعنى بنمى ارزد |
|
بى پا شد و بى سر شد تا مرد قلندر شد | |
شاباش زهى ارزان يعنى بنمى ارزد |
|
چون آتش نو كردى عقلم به گرو كردى | |
خاك توم اى سلطان يعنى بنمى ارزد |
|
بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من | |
آن عيد بدين قربان يعنى بنمى ارزد |
|
چون مردم ديوانه ويران كنم اين خانه | |
آن وصل بدين هجران يعنى بنمى ارزد |
|
تا دل به قمر دادم از گردش او شادم | |
چون چرخ شدم گردان يعنى بنمى ارزد |
|
آب حيوان ايمان خاك سيهى كفران | |
بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد |
|
جان را صفت ايمان شد وين جان به نفس جان شد | |
دل غرقه عمان شد چه جاى نفس باشد |
|
شب كفر و چراغ ايمان خورشيد چو شد رخشان | |
با كفر بگفت ايمان رفتيم كه بس باشد |
|
ايمان فرسى دين را مر نفس چو فرزين را | |
وان شاه نوآيين را چه جاى فرس باشد |
|
ايمان گودت پيش آ وان كفر گود پس رو | |
چون شمع تنت جان شد نى پيش و نى پس باشد |
|
شمس الحق تبريزى رانى تو چنان بالا | |
تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد |
|
بر هر چه همى لرزى مى دان كه همان ارزى | |
زين روى دل عاشق از عرش فزون باشد |
|
آن را كه شفا دانى درد تو از آن باشد | |
وان را كه وفا خوانى آن مكر و فسون باشد |
|
آن جاى كه عشق آمد جان را چه محل باشد | |
هر عقل كجا پرد آن جا كه جنون باشد |
|
سيمرغ دل عاشق در دام كجا گنجد | |
پرواز چنين مرغى از كون برون باشد |
|
بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تارى | |
آن دل كه چنين گردد او را چه سكون باشد |
|
جام مى موسى كش شمس الحق تبريزى | |
تا آب شود پيشت هر نيل كه خون باشد |
|
آن را كه منم خرقه عريان نشود هرگز | |
وان را كه منم چاره بيچاره نخواهد شد |
|
آن را كه منم منصب معزول كجا گردد | |
آن خاره كه شد گوهر او خاره نخواهد شد |
|
آن قبله مشتاقان ويران نشود هرگز | |
وان مصحف خاموشان سى پاره نخواهد شد |
|
از اشك شود ساقى اين ديده من ليكن | |
بى نرگس مخمورش خماره نخواهد شد |
|
بيمار شود عاشق اما بنمى ميرد | |
ماه ار چه كه لاغر شد استاره نخواهد شد |
|
خاموش كن و چندين غمخواره مشو آخر | |
آن نفس كه شد عاشق اماره نخواهد شد |
|
آن صبح چو صادق شد عذراى تو وامق شد | |
معشوق تو عاشق شد شيخ تو مريد آمد |
|
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شكر آمد | |
شد سنگ و گهر آمد شد قفل و كليد آمد |
|
جان از تن آلوده هم پاك به پاكى رفت | |
هر چند چو خورشيدى بر پاك و پليد آمد |
|
از لذت جام تو دل ماند به دام تو | |
جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد |
|
بس توبه شايسته بر سنگ تو بشكسته | |
بس زاهد و بس عابد كو خرقه دريد آمد |
|
باغ از دى نامحرم سه ماه نمى زد دم | |
بر بوى بهار تو از غيب دميد آمد |
|
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد | |
ور چيز دگر خواهى آن چيز دگر آمد |
|
آن ميوه يعقوبى وان چشمه ايوبى | |
از منظره پيدا شد هنگام نظر آمد |
|
خضر از كرم ايزد بر آب حياتى زد | |
نك زهره غزل گويان در برج قمر آمد |
|
آمد شه معراجى شب رست ز محتاجى | |
گردون به نثار او با دامن زر آمد |
|
موسى نهان آمد صد چشمه روان آمد | |
جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد |
|
زين مردم كارافزا زين خانه پرغوغا | |
عيسى نخورد حلوا كاين آخر خر آمد |
|
چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم | |
در جستن او گردون بس زير و زبر آمد |
|
آن كو مثل هدهد بى تاج نبد هرگز | |
چون مور ز مادر او بربسته كمر آمد |
|
در عشق بود بالغ از تاج و كمر فارغ | |
كز كرسى و از عرشش منشور ظفر آمد |
|
باقيش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو | |
زو پرس خبرها را كو كان خبر آمد |
|
چون عبهر و قند اى جان در روش بخند اى جان | |
در را بمبند اى جان زيرا به نياز آمد |
|
ور زانك ببندى در بر حكم تو بنهد سر | |
بر بنده نياز آمد شه را همه ناز آمد |
|
هر شمع گدازيده شد روشنى ديده | |
كان را كه گداز آمد او محرم راز آمد |
|
زهراب ز دست وى گر فرق كنم از مى | |
پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد |
|
آب حيوانش را حيوان ز كجا نوشد | |
كى بيند رويش را چشمى كه فرازآمد |
|
من ترك سفر كردم با يار شدم ساكن | |
وز مرگ شدم ايمن كان عمر دراز آمد |
|
اى دل چو در اين جويى پس آب چه مى جويى | |
تا چند صلا گويى هنگام نماز آمد |
|
نى روز بود نى شب در مذهب ديوانه | |
آن چيز كه او دارد او داند او داند |
|
از گردش گردون شد روز و شب اين عالم | |
ديوانه آن جا را گردون بنگر داند |
|
گر چشم سرش خسپد بى سر همه چشمست او | |
كز ديده جان خود لوح ازلى خواند |
|
ديوانگى ار خواهى چون مرغ شو و ماهى | |
با خواب چو همراهى آن با تو كجا ماند |
|
شب رو شو و عيارى در عشق چنان يارى | |
تا باز شود كارى زان طره كه بفشاند |
|
ديوانه دگر سانست او حامله جانست | |
چشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند |
|
زين شرح اگر خواهى از شمس حق و شاهى | |
تبريز همه عالم زو نور نو افشاند |
|
عالم ز تو پرنورست اى دلبر دور از تو | |
حق تو زمين داند يا چرخ سما داند |
|
اين پرده نيلى را باديست كه جنباند | |
اين باد هوايى نى بادى كه خدا داند |
|
خرقه غم و شادى را دانى كه كه مى دوزد | |
وين خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند |
|
اندر دل آيينه دانى كه چه مى تابد | |
داند چه خيالست آن آن كس كه صفا داند |
|
شقه علم عالم هر چند كه مى رقصد | |
چشم تو علم بيند جان تو هوا داند |
|
وان كس كه هوا را هم داند كه چه بيچارست | |
جز حضرت الاالله باقى همه لا داند |
|
شمس الحق تبريزى اين مكر كه حق دارد | |
بى مهره تو جانم كى نرد دغا داند |
|
سر از پى آن بايد تا مست بتى باشد | |
پا از پى آن بايد كز يار تعب بيند |
|
عشق از پى آن بايد تا سوى فلك پرد | |
عقل از پى آن بايد تا علم و ادب بيند |
|
بيرون سبب باشد اسرار و عجايب ها | |
محجوب بود چشمى كو جمله سبب بيند |
|
عاشق كه به صد تهمت بدنام شود اين سو | |
چون نوبت وصل آيد صد نام و لقب بيند |
|
ارزد كه براى حج در ريگ و بيابان ها | |
با شير شتر سازد يغماى عرب بيند |
|
بر سنگ سيه حاجى زان بوسه زند از دل | |
كز لعل لب يارى او لذت لب بيند |
|
بر نقد سخن جانا هين سكه مزن ديگر | |
كان كس كه طلب دارد او كان ذهب بيند |
|
خور نور درخشاند پس نور برافشاند | |
تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آيد |
|
مسكين دل آواره آن گمشده يك باره | |
چون بشنود اين چاره خوش رقص كنان آيد |
|
جان به قدم رفته در كتم عدم رفته | |
با قد به خم رفته در حين به ميان آيد |
|
دل مريم آبستن يك شيوه كند با من | |
عيسى دوروزه تن درگفت زبان آيد |
|
دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد | |
اين رقص كنان باشد آن دست زنان آيد |
|
شمس الحق تبريزى هر جا كه كنى مقدم | |
آن جا و مكان در دم بى جان و مكان باشد |
|
هر نى كمر خدمت در پيش تو مى بندد | |
شكر به غلامى حلواى تو مى آيد |
|
هر نور كه آيد او از نور تو زايد او | |
مى مژده دهد يعنى فرداى تو مى آيد |
|
گل خواجه سوسن شد آرايش گلشن شد | |
زيرا كه از آن خنده رعناى تو مى آيد |
|
هر گه ز تو بگريزم با عشق تو بستيزم | |
اندر سرم از شش سو سوداى تو مى آيد |
|
چون برروم از پستى بيرون شوم از هستى | |
در گوش من آن جا هم هيهاى تو مى آيد |
|
اندر دل آوازى پرشورش و غمازى | |
آن ناله چنين دانم كز ناى تو مى آيد |
|
روزست شبم از تو خشكست لبم از تو | |
غم نيست اگر خشكست درياى تو مى آيد |
|
زير فلك اطلس هشيار نماند كس | |
زيرا كه ز بيش و پس مى هاى تو مى آيد |
|
از جور تو انديشم جور آيد در پيشم | |
بينم كه چنان تلخى از راى تو مى آيد |
|
شمس الحق تبريزى انديشه چو باد خوش | |
جان تازه كند زيرا صحراى تو مى آيد |
|
شد حامله هر ذره از تابش روى او | |
هر ذره از آن لذت صد ذره همى زايد |
|
در هاون تن بنگر كز عشق سبك روحى | |
تا ذره شود خود را مى كوبد و مى سايد |
|
گر گوهر و مرجانى جز خرد مشو اين جا | |
زيرا كه در اين حضرت جز ذره نمى شايد |
|
در گوهر جان بنگر اندر صدف اين تن | |
كز دست گران جانى انگشت همى خايد |
|
چون جان بپرد از تو اين گوهر زندانى | |
چون ذره به اصلش شد خوانيش ولى نايد |
|
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبى | |
عمرى برود در خون موييش نيالايد |
|
جز تا به چه بابل او را نبود منزل | |
تا جان نشود جادو جايى بنياسايد |
|
تبريز ز برج تو گر تابد شمس الدين | |
هم ابر شود چون مه هم ماه درافزايد |