next page

fehrest page

back page

جامست تن خاكى جانست مى پاكى جامى دگرم بخشد كاين جام علل دارد
ساقى وفادارى كز مهر كله دارد ساقى كه قباى او از حلم تگل دارد
شادى و فرح بخشد دل را كه دژم باشد تيزى نظر بخشد گر چشم سبل دارد
عقلى كه بر اين روزن شد حارس اين خانه خاك در او گردد گر علم و عمل دارد
شهمات كجا گردد آن كو رخ شه بيند كى تلخ شود آن كو درياى عسل دارد
از آب حيات او آن كس كه كشد گردن در عين حيات خود صد مرگ و اجل دارد
خورشيد به هر برجى مسعود و بهى باشد اما كر و فر خود در برج حمل دارد
جز صورت عشق حق هر چيز كه من ديدم نيميش دروغ آمد نيميش دغل دارد
چندان لقبش گفتم از كامل و از ناقص از غايت بى مثلى صد گونه مثل دارد

آن عشق كه از پاكى از روح حشم دارد بشنو كه چه مى گويد بنگر كه چه دم دارد
گر جسم تنك دارد جان تو سبك دارد هر چند كه صد لشكر در كتم عدم دارد
گر مانده اى در گل روى آر به صاحب دل كو ملك ابد بخشد كو تاج قدم دارد
اى دل كه جهان ديدى بسيار بگرديدى بنماى كه را ديدى كز عشق رقم دارد
اى مركب خود كشته وى گرد جهان گشته بازآى به خورشيدى كز سينه كرم دارد
آن سينه و چون سينه صيقل ده آيينه آن سينه كه اندر خود صد باغ ارم دارد
اين عشق همى گويد كان كس كه مرا جويد شرطيست كه همچون زر در كوره قدم دارد
من سيمتنى خواهم من همچو منى خواهم بيزارم از آن زشتى كو سيم و درم دارد
القاب صلاح الدين بر لوح چو پيدا شد انصاف بسى منت بر لوح و قلم دارد

آن كس كه تو را دارد از عيش چه كم دارد وان كس كه تو را بيند اى ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شيرين شده جور تو هر چند كه جور تو بس تند قدم دارد
اى نازش حور از تو وى تابش نور از تو اى آنك دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
ور خود حشمش نبود خورشيد بود تنها آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد
بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته در سايه آن زلفى كو حلقه و خم دارد
گفتم به نگار من كز جور مرا مشكن گفتا به صدف مانى كو در به شكم دارد
تا نشكنى اى شيدا آن در نشود پيدا آن در بت من باشد يا شكل بتم دارد
شمس الحق تبريزى بر لوح چو پيدا شد والله كه بسى منت بر لوح و قلم دارد

گويند به بلا ساقون تركى دو كمان دارد ور زان دو يكى كم شد ما را چه زيان دارد
اى در غم بيهوده از بوده و نابوده كاين كيسه زر دارد وان كاسه و خوان دارد
در شام اگر ميرى زينى به كسى بخشد جانت ز حسد اين جا رنج خفقان دارد
جز غمزه چشم شه جز غصه خشم شه والله كه نينديشد هر زنده كه جان دارد
ديوانه كنم خود را تا هرزه نينديشم ديوانه من از اصلم اى آنك عيان دارد
چون عقل ندارم من پيش آ كه تويى عقلم تو عقل بسى آن را كو چون تو شبان دارد
گر طاعت كم دارم تو طاعت و خير من آن را كه تويى طاعت از خوف امان دارد
اى كوزه گر صورت مفروش مرا كوزه كوزه چه كند آن كس كو جوى روان دارد
تو وقف كنى خود را بر وقف يكى مرده من وقف كسى باشم كو جان و جهان دارد
تو نيز بيا يارا تا يار شوى ما را زيرا كه ز جان ما جان تو نشان دارد
شمس الحق تبريزى خورشيد وجود آمد كان چرخ چه چرخست آن كان جا سيران دارد

هرك آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمى چو حسينستش جامى چو حسن دارد
غم نيست اگر ماهش افتاد در اين چاهش زيرا رسن زلفش در دست رسن دارد
نفس ار چه كه زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستيى خواهى آن سرو چمن دارد
صد مه اگر افزايد در چشم خوشش نايد با تنگى چشم او كان خوب ختن دارد
از عكس ويست اى جان گر چرخ ضيا دارد يا باغ گل خندان يا سرو و سمن دارد
گر صورت شمع او اندر لگن غيرست بر سقف زند نورش گر شمع لگن دارد
گر با دگرانى تو در ما نگرانى تو ما روح صفا داريم گر غير بدن دارد
بس مست شدست اين دل وز دست شدست اين دل گر خرد شدست اين دل زان زلف شكن دارد
شمس الحق تبريزى شاه همه شيرانست در بيشه جان ما آن شير وطن دارد

اى دوست شكر خوشتر يا آنك شكر سازد اى دوست قمر خوشتر يا آنك قمر سازد
بگذار شكرها را بگذار قمرها را او چيز دگر داند او چيز دگر سازد
در بحر عجايب ها باشد بجز از گوهر اما نه چو سلطانى كو بحر و درر سازد
جز آب دگر آبى از نادره دولابى بى شبهه و بى خوابى او قوت جگر سازد
بى عقل نتان كردن يك صورت گرمابه چون باشد آن علمى كو عقل و خبر سازد
بى علم نمى تانى كز پيه كشى روغن بنگر تو در آن علمى كز پيه نظر سازد
جان ها است برآشفته ناخورده و ناخفته از بهر عجب بزمى كو وقت سحر سازد
اى شاد سحرگاهى كان حسرت هر ماهى بر گرد ميان من دو دست كمر سازد
مى خندد اين گردون بر سبلت آن مفتون خود را پى دو سه خر آن مسخره خر سازد
آن خر به مثال جو در زر فكند خود را غافل بود از شاهى كز سنگ گهر سازد
بس كردم و بس كردم من ترك نفس كردم خود گويد جانانى كز گوش بصر سازد

با تلخى معزولى ميرى بنمى ارزد يك روز همى خندد صد سال همى لرزد
خربندگى و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همى سازد
زنهار نخندى تو تا اوت نخنداند زيرا كه همه خنده زين خنده همى خيزد
اى روى ترش بنگر آن را كه ترش كردت تا او شكرى شيرين در سركه درآميزد
اى خسته افتاده بنگر كه كه افكندت چون درنگرى او را هم اوت برانگيزد
گر زانك سگى خسبد بر خاك سر كويش شير از حذر آن سگ بگدازد و بگريزد

اى دل به غمش ده جان يعنى بنمى ارزد بى سر شو و بى سامان يعنى بنمى ارزد
چون لعل لبش ديدى يك بوسه بدزديدى برخيز ز لعل و كان يعنى بنمى ارزد
در عشق چنان چوگان مى باش به سر گردان چون گوى در اين ميدان يعنى بنمى ارزد
بى پا شد و بى سر شد تا مرد قلندر شد شاباش زهى ارزان يعنى بنمى ارزد
چون آتش نو كردى عقلم به گرو كردى خاك توم اى سلطان يعنى بنمى ارزد
بر عشق گذشتم من قربان تو گشتم من آن عيد بدين قربان يعنى بنمى ارزد
چون مردم ديوانه ويران كنم اين خانه آن وصل بدين هجران يعنى بنمى ارزد
تا دل به قمر دادم از گردش او شادم چون چرخ شدم گردان يعنى بنمى ارزد

ايمان بر كفر تو اى شاه چه كس باشد سيمرغ فلك پيما پيش تو مگس باشد
آب حيوان ايمان خاك سيهى كفران بر آتش تو هر دو ماننده خس باشد
جان را صفت ايمان شد وين جان به نفس جان شد دل غرقه عمان شد چه جاى نفس باشد
شب كفر و چراغ ايمان خورشيد چو شد رخشان با كفر بگفت ايمان رفتيم كه بس باشد
ايمان فرسى دين را مر نفس چو فرزين را وان شاه نوآيين را چه جاى فرس باشد
ايمان گودت پيش آ وان كفر گود پس رو چون شمع تنت جان شد نى پيش و نى پس باشد
شمس الحق تبريزى رانى تو چنان بالا تا جز من پابرجا خود دست مرس باشد

در خانه غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد
بر هر چه همى لرزى مى دان كه همان ارزى زين روى دل عاشق از عرش فزون باشد
آن را كه شفا دانى درد تو از آن باشد وان را كه وفا خوانى آن مكر و فسون باشد
آن جاى كه عشق آمد جان را چه محل باشد هر عقل كجا پرد آن جا كه جنون باشد
سيمرغ دل عاشق در دام كجا گنجد پرواز چنين مرغى از كون برون باشد
بر گرد خسان گردد چون چرخ دل تارى آن دل كه چنين گردد او را چه سكون باشد
جام مى موسى كش شمس الحق تبريزى تا آب شود پيشت هر نيل كه خون باشد

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره عشق ما آواره نخواهد شد
آن را كه منم خرقه عريان نشود هرگز وان را كه منم چاره بيچاره نخواهد شد
آن را كه منم منصب معزول كجا گردد آن خاره كه شد گوهر او خاره نخواهد شد
آن قبله مشتاقان ويران نشود هرگز وان مصحف خاموشان سى پاره نخواهد شد
از اشك شود ساقى اين ديده من ليكن بى نرگس مخمورش خماره نخواهد شد
بيمار شود عاشق اما بنمى ميرد ماه ار چه كه لاغر شد استاره نخواهد شد
خاموش كن و چندين غمخواره مشو آخر آن نفس كه شد عاشق اماره نخواهد شد

اى خفته شب تيره هنگام دعا آمد وى نفس جفاپيشه هنگام وفا آمد
بنگر به سوى روزن بگشاى در توبه پرداخته كن خانه هين نوبت ما آمد
از جرم و جفاجويى چون دست نمى شويى بر روى بزن آبى ميقات صلا آمد
زين قبله به ياد آرى چون رو به لحد آرى سودت نكند حسرت آنگه كه قضا آمد
زين قبله بجو نورى تا شمع لحد باشد آن نور شود گلشن چون نور خدا آمد

بگذشت مه روزه عيد آمد و عيد آمد بگذشت شب هجران معشوق پديد آمد
آن صبح چو صادق شد عذراى تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شيخ تو مريد آمد
شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شكر آمد شد سنگ و گهر آمد شد قفل و كليد آمد
جان از تن آلوده هم پاك به پاكى رفت هر چند چو خورشيدى بر پاك و پليد آمد
از لذت جام تو دل ماند به دام تو جان نيز چو واقف شد او نيز دويد آمد
بس توبه شايسته بر سنگ تو بشكسته بس زاهد و بس عابد كو خرقه دريد آمد
باغ از دى نامحرم سه ماه نمى زد دم بر بوى بهار تو از غيب دميد آمد

اى خواجه بازرگان از مصر شكر آمد وان يوسف چون شكر ناگه ز سفر آمد
روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد ور چيز دگر خواهى آن چيز دگر آمد
آن ميوه يعقوبى وان چشمه ايوبى از منظره پيدا شد هنگام نظر آمد
خضر از كرم ايزد بر آب حياتى زد نك زهره غزل گويان در برج قمر آمد
آمد شه معراجى شب رست ز محتاجى گردون به نثار او با دامن زر آمد
موسى نهان آمد صد چشمه روان آمد جان همچو عصا آمد تن همچو حجر آمد
زين مردم كارافزا زين خانه پرغوغا عيسى نخورد حلوا كاين آخر خر آمد
چون بسته نبود آن دم در شش جهت عالم در جستن او گردون بس زير و زبر آمد
آن كو مثل هدهد بى تاج نبد هرگز چون مور ز مادر او بربسته كمر آمد
در عشق بود بالغ از تاج و كمر فارغ كز كرسى و از عرشش منشور ظفر آمد
باقيش ز سلطان جو سلطان سخاوت خو زو پرس خبرها را كو كان خبر آمد

آن بنده آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پيش تو در سوز و گداز آمد
چون عبهر و قند اى جان در روش بخند اى جان در را بمبند اى جان زيرا به نياز آمد
ور زانك ببندى در بر حكم تو بنهد سر بر بنده نياز آمد شه را همه ناز آمد
هر شمع گدازيده شد روشنى ديده كان را كه گداز آمد او محرم راز آمد
زهراب ز دست وى گر فرق كنم از مى پس در ره جان جانم والله به مجاز آمد
آب حيوانش را حيوان ز كجا نوشد كى بيند رويش را چشمى كه فرازآمد
من ترك سفر كردم با يار شدم ساكن وز مرگ شدم ايمن كان عمر دراز آمد
اى دل چو در اين جويى پس آب چه مى جويى تا چند صلا گويى هنگام نماز آمد

خواب از پى آن آيد تا عقل تو بستاند ديوانه كجا خسبد ديوانه چه شب داند
نى روز بود نى شب در مذهب ديوانه آن چيز كه او دارد او داند او داند
از گردش گردون شد روز و شب اين عالم ديوانه آن جا را گردون بنگر داند
گر چشم سرش خسپد بى سر همه چشمست او كز ديده جان خود لوح ازلى خواند
ديوانگى ار خواهى چون مرغ شو و ماهى با خواب چو همراهى آن با تو كجا ماند
شب رو شو و عيارى در عشق چنان يارى تا باز شود كارى زان طره كه بفشاند
ديوانه دگر سانست او حامله جانست چشمش چو به جانانست حملش نه بدو ماند
زين شرح اگر خواهى از شمس حق و شاهى تبريز همه عالم زو نور نو افشاند

چونى و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بى چون قدر تو كجا داند
عالم ز تو پرنورست اى دلبر دور از تو حق تو زمين داند يا چرخ سما داند
اين پرده نيلى را باديست كه جنباند اين باد هوايى نى بادى كه خدا داند
خرقه غم و شادى را دانى كه كه مى دوزد وين خرقه ز دوزنده خود را چه جدا داند
اندر دل آيينه دانى كه چه مى تابد داند چه خيالست آن آن كس كه صفا داند
شقه علم عالم هر چند كه مى رقصد چشم تو علم بيند جان تو هوا داند
وان كس كه هوا را هم داند كه چه بيچارست جز حضرت الاالله باقى همه لا داند
شمس الحق تبريزى اين مكر كه حق دارد بى مهره تو جانم كى نرد دغا داند

چشم از پى آن بايد تا چيز عجب بيند جان از پى آن بايد تا عيش و طرب بيند
سر از پى آن بايد تا مست بتى باشد پا از پى آن بايد كز يار تعب بيند
عشق از پى آن بايد تا سوى فلك پرد عقل از پى آن بايد تا علم و ادب بيند
بيرون سبب باشد اسرار و عجايب ها محجوب بود چشمى كو جمله سبب بيند
عاشق كه به صد تهمت بدنام شود اين سو چون نوبت وصل آيد صد نام و لقب بيند
ارزد كه براى حج در ريگ و بيابان ها با شير شتر سازد يغماى عرب بيند
بر سنگ سيه حاجى زان بوسه زند از دل كز لعل لب يارى او لذت لب بيند
بر نقد سخن جانا هين سكه مزن ديگر كان كس كه طلب دارد او كان ذهب بيند

چون جغد بود اصلش كى صورت باز آيد چون سير خورد مردم كى بوى پياز آيد
چون افتد شير نر از حمله حيز و غر وز زخمه كون خر كى بانگ نماز آيد
پاى تو شده كوچك از تنگى پاپوچك پا بركش اى كوچك تا پهن و دراز آيد
بگشاى به اميدى تو ديده جاويدى تا تابش خورشيدش از عرش فرازآيد
چنگا تو سرى بركن در حلقه سر اندر كن تو خويش تهيتر كن تا چنگ به ساز آيد

آن صبح سعادت ها چون نورفشان آيد آن گاه خروس جان در بانگ و فغان آيد
خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آيد
مسكين دل آواره آن گمشده يك باره چون بشنود اين چاره خوش رقص كنان آيد
جان به قدم رفته در كتم عدم رفته با قد به خم رفته در حين به ميان آيد
دل مريم آبستن يك شيوه كند با من عيسى دوروزه تن درگفت زبان آيد
دل نور جهان باشد جان در لمعان باشد اين رقص كنان باشد آن دست زنان آيد
شمس الحق تبريزى هر جا كه كنى مقدم آن جا و مكان در دم بى جان و مكان باشد

از سرو مرا بوى بالاى تو مى آيد وز ماه مرا رنگ و سيماى تو مى آيد
هر نى كمر خدمت در پيش تو مى بندد شكر به غلامى حلواى تو مى آيد
هر نور كه آيد او از نور تو زايد او مى مژده دهد يعنى فرداى تو مى آيد
گل خواجه سوسن شد آرايش گلشن شد زيرا كه از آن خنده رعناى تو مى آيد
هر گه ز تو بگريزم با عشق تو بستيزم اندر سرم از شش سو سوداى تو مى آيد
چون برروم از پستى بيرون شوم از هستى در گوش من آن جا هم هيهاى تو مى آيد
اندر دل آوازى پرشورش و غمازى آن ناله چنين دانم كز ناى تو مى آيد
روزست شبم از تو خشكست لبم از تو غم نيست اگر خشكست درياى تو مى آيد
زير فلك اطلس هشيار نماند كس زيرا كه ز بيش و پس مى هاى تو مى آيد
از جور تو انديشم جور آيد در پيشم بينم كه چنان تلخى از راى تو مى آيد
شمس الحق تبريزى انديشه چو باد خوش جان تازه كند زيرا صحراى تو مى آيد

در تابش خورشيدش رقصم به چه مى بايد تا ذره چو رقص آيد از منش به ياد آيد
شد حامله هر ذره از تابش روى او هر ذره از آن لذت صد ذره همى زايد
در هاون تن بنگر كز عشق سبك روحى تا ذره شود خود را مى كوبد و مى سايد
گر گوهر و مرجانى جز خرد مشو اين جا زيرا كه در اين حضرت جز ذره نمى شايد
در گوهر جان بنگر اندر صدف اين تن كز دست گران جانى انگشت همى خايد
چون جان بپرد از تو اين گوهر زندانى چون ذره به اصلش شد خوانيش ولى نايد
ور سخت شود بندش در خون بزند نقبى عمرى برود در خون موييش نيالايد
جز تا به چه بابل او را نبود منزل تا جان نشود جادو جايى بنياسايد
تبريز ز برج تو گر تابد شمس الدين هم ابر شود چون مه هم ماه درافزايد

next page

fehrest page

back page