next page

fehrest page

back page

مى نهلد مى كه خرد دم زند تا بنگويند كه پيوست نيست
جان بر او بسته شد و لنگ ماند زانك از اين جاش برون جست نيست
بوالعجب بوالعجبان را نگر هيچ تو ديدى كه كسى هست نيست
برپرد آن دل كه پرش شه شكست بر سر اين چرخ كش اشكست نيست
نيست شو و واره از اين گفت و گوى كيست كز اين ناطقه وارست نيست

قصد سرم دارى خنجر به مشت خوشتر از اين نيز توانيم كشت
برگ گل از لطف تو نرمى بيافت بر مثل خار چرايى درشت
تيغ زدى بر سرم اى آفتاب تا شدم از تيغ تو من گرم پشت
تيغ حجابست رها كن حجاب بر رخ من گرم بزن يك دو مشت
وصف طلاق زن همسايه كرد گفت به خارى زن خود هشت هشت
گفت چرا هشت جوابش بداد در عوض زشت بدان قحبه رشت
بهر طلاقست امل كو چو مار حبس حطامست و كند خشت خشت
آتش در مال زن و در حطام تا برهى ز آتش وز زاردشت
بس كن و كم گوى سخن كم نويس بس بودت دفتر جان سر نوشت

خانه دل باز كبوتر گرفت مشغله و بقر بقو درگرفت
غلغل مستان چو به گردون رسيد كركس زرين فلك پر گرفت
بوطربون گشت مه و مشترى زهره مطرب طرب از سر گرفت
خالق ارواح ز آب و ز گل آينه اى كرد و برابر گرفت
ز آينه صد نقش شد و هر يكى آنچ مر او راست ميسر گرفت
هر كه دلى داشت به پايش فتاد هر كه سر او سر منبر گرفت
خرمن ارواح نهايت نداشت مورچه اى چيز محقر گرفت
گر ز تو پر گشت جهان همچو برف نيست شوى چون تف خود درگرفت
نيست شو اى برف و همه خاك شو بنگر كاين خاك چه زيور گرفت
خاك به تدريج بدان جا رسيد كز فر او هر دو جهان فر گرفت
بس كه زبان اين دم معزول شد بس كه جهان جان سخنور گرفت

بازرسيديم ز ميخانه مست بازرهيديم ز بالا و پست
جمله مستان خوش و رقصان شدند دست زنيد اى صنمان دست دست
ماهى و دريا همه مستى كنند چونك سر زلف تو افتاده شست
زير و زبر گشت خرابات ما خنب نگون گشت و قرابه شكست
پير خرابات چو آن شور ديد بر سر بام آمد و از بام جست
جوش برآورد يكى مى كز او هست شود نيست شود نيست هست
شيشه چو بشكست و به هر سوى ريخت چند كف پاى حريفان كه خست
آن كه سر از پاى نداند كجاست مست فتادست به كوى الست
باده پرستان همه در عشرتند تنتن تنتن شنو اى تن پرست

اى ز بگه خاسته سر مست مست مست شرابى و شراب الست
عشق رسانيد تو را همچو جام از بر ما تا بر خود دست دست
بازوى تو قوس خدا يافت يافت تير تو از چرخ برون جست جست
هر گهرى كان ز خزينه خداست در دو لب لعل تو آن هست هست
فاش شد اين عشق تو بى قصد ما بند بدريد ز دل جست جست
فاش شد آن راز كه در نيم شب زير زبان گفته بدم پست پست
كرم خورد چوب و برويد ز چوب عشق ز من رست و مرا خست خست

نفسى بهوى الحبيب فارت لما رات الكوس دارت
مدت يدها الى رحيق و النفس بنوره استنارت
لما شربته نفس و ترا خفت و تصاعدت و طارت
لاقت قمرا اذا تجلى الشمس من الحيا توارت
جادت بالروح حين لاقت لا التفتت و لا استشارت

حرف : جيم
اى دل فرورو در غمش كالصبر مفتاح الفرج تا رو نمايد مرهمش كالصبر مفتاح الفرج
چندان فروخور آن دهان تا پيشت آيد ناگهان كرسى و عرش اعظمش كالصبر مفتاح الفرج
خندان شو از نور جهان تا تو شوى سور جهان ايمن شوى از ماتمش كالصبر مفتاح الفرج
بارى دلم از مرد و زن بركند مهر خويشتن تا عشق شد خال و عمش كالصبر مفتاح الفرج
گر سينه آيينه كنى بى كبر و بى كينه كنى در وى ببينى هر دمش كالصبر مفتاح الفرج
چون آسمان گر خم دهى در امر و فرمان وارهى زين آسمان و از خمش كالصبر مفتاح الفرج
هم بجهى از ما و منى هم ديو را گردن زنى در دست پيچى پرچمش كالصبر مفتاح الفرج
اقبال خويش آيد تو را دولت به پيش آيد تو را فرخ شوى از مقدمش كالصبر مفتاح الفرج
ديويست در اسرار تو كز وى نگون شد كار تو بربند اين دم محكمش كالصبر مفتاح الفرج
دارد خدا خوش عالمى منگر در اين عالم دمى جز حق نباشد محرمش كالصبر مفتاح الفرج
خامش بيان سر مكن خامش كه سر من لدن چون مى زند اندرهمش كالصبر مفتاح الفرج

حرف : حاء
اى مبارك ز تو صبوح و صباح اى مظفر فر از تو قلب و جناح
اى شراب طهور از كف حور بر حريفان مجلس تو مباح
اى گشاده هزار در بر ما وى بداده به دست ما مفتاح
وانمودى هر آنچ مى گويند موذنان صبح فالق الاصباح
هرچ دادى عوض نمى خواهى گر چه گفتند السماح رباح

يا راهبا انظر الى مصباح متشعشعا و استغن عن اصباح
انظر الى راح تناهى لطفه و سبى النهى يا لطف ها من راح
فالراح نسخ للعقول بنوره كالشمس عزل للنجوم و ماح
الجد يسجد راحنا متخاضعا و اعوذ من راح يزيد مزاحى
اهل المزاح و اهل راح هالك لا خير فيهم مسكرا او صاحى
العقل مساح الزمان و اهله فتجانبوا من عاقل مساح
الراح اجنحه لسكرى انها يجتازهم بحرا بلا ملاح
ذا الراح لا شرقيه غربيه من دنه مسكيه نفاح
نسخ الهموم و ليس ذاك لغفله زاد العقول و مدها بلقاح
فتحوا العيون بطيبه و نسيمه سكروا به فاذا هم بملاح
صاروا سكارى نحو باب مليكنا ملك الملوك و روحهم كرياح
ملك البصيره شمس دين سيدى ظلنا به ذى عزه مرتاح
هاتوا من التبريز من صهبائهم من مازح متروق وشاح

حرف : خاء
ماه ديدم شد مرا سوداى چرخ آن مهى نى كو بود بالاى چرخ
تو ز چرخى با تو مى گويم ز چرخ ور نه اين خورشيد را چه جاى چرخ
زهره را ديدم همى زد چنگ دوش اى همه چون دوش ما شب هاى چرخ
جان من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهناى چرخ
در فراق آفتاب جان ببين از شفق پرخون شده سيماى چرخ
سر فروكن يك دمى از بام چرخ تا زنم من چرخ ها در پاى چرخ
سنگ از خورشيد شد ياقوت و لعل چشم از خورشيد شد بيناى چرخ
ماه خود بر آسمان ديگرست عكس آن ماهست در درياى چرخ

حرف : دال : قسمت اول
اى بى وفا جانى كه او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد كه بر لطف خدا عاشق نشد
چون كرد بر عالم گذر سلطان مازاغ الصبر نقشى بديد آخر كه او بر نقش ها عاشق نشد
جانى كجا باشد كه او بر اصل جان مفتون نشد آهن كجا باشد كه بر آهن ربا عاشق نشد
من بر در اين شهر دى بشنيدم از جمع پرى خانه ش بده بادا كه او بر شهر ما عاشق نشد
اى واى آن ماهى كه او پيوسته بر خشكى فتد اى واى آن مسى كه او بر كيميا عاشق نشد
بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل هم عيش را لايق نبد هم مرگ را عاشق نشد

بى گاه شد بى گاه شد خورشيد اندر چاه شد خورشيد جان عاشقان در خلوت الله شد
روزيست اندر شب نهان تركى ميان هندوان شب ترك تازى ها بكن كان ترك در خرگاه شد
گر بو برى زين روشنى آتش به خواب اندرزنى كز شب روى و بندگى زهره حريف ماه شد
ما شب گريزان و دوان و اندر پى ما زنگيان زيرا كه ما برديم زر تا پاسبان آگاه شد
ما شب روى آموخته صد پاسبان را سوخته رخ ها چو شمع افروخته كان بيذق ما شاه شد
اى شاد آن فرخ رخى كو رخ بدان رخ آورد اى كر و فر آن دلى كو سوى آن دلخواه شد
آن كيست اندر راه دل كو را نباشد آه دل كار آن كسى دارد كه او غرقابه آن آه شد
چون غرق دريا مى شود درياش بر سر مى نهد چون يوسف چاهى كه او از چاه سوى جاه شد
گويند اصل آدمى خاكست و خاكى مى شود كى خاك گردد آن كسى كو خاك اين درگاه شد
يك سان نمايد كشت ها تا وقت خرمن دررسد نيميش مغز نغز شد وان نيم ديگر كاه شد

بى گاه شد بى گاه شد خورشيد اندر چاه شد خيزيد اى خوش طالعان وقت طلوع ماه شد
ساقى به سوى جام رو اى پاسبان بر بام رو اى جان بى آرام رو كان يار خلوت خواه شد
اشكى كه چشم افروختى صبرى كه خرمن سوختى عقلى كه راه آموختى در نيم شب گمراه شد
جان هاى باطن روشنان شب را به دل روشن كنان هندوى شب نعره زنان كان ترك در خرگاه شد
باشد ز بازى هاى خوش بى ذوق رود فرزين شود در سايه فرخ رخى بيدق برفت و شاه شد
شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود چون روز روشن دل شود هر كو ز شب آگاه شد
اى روز چون حشرى مگر وى شب شب قدرى مگر يا چون درخت موسيى كو مظهر الله شد
شب ماه خرمن مى كند اى روز زين بر گاو نه بنگر كه راه كهكشان از سنبله پركاه شد
در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن يوسف گرفت آن دلو را از چاه سوى جاه شد
در تيره شب چون مصطفى مى رو طلب مى كن صفا كان شه ز معراج شبى بى مثل و بى اشباه شد
خاموش شد عالم به شب تا چست باشى در طلب زيرا كه بانگ و عربده تشويش خلوتگاه شد
اى شمس تبريزى كه تو از پرده شب فارغى لاشرقى و لاغربيى اكنون سخن كوتاه شد

اى لوليان اى لوليان يك لوليى ديوانه شد طشتش فتاد از بام ما نك سوى مجنون خانه شد
مى گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشك نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد
اى مرد دانشمند تو دو گوش از اين بربند تو مشنو تو اين افسون كه او ز افسون ما افسانه شد
زين حلقه نجهد گوش ها كو عقل برد از هوش ها تا سر نهد بر آسيا چون دانه در پيمانه شد
بازى مبين بازى مبين اين جا تو جانبازى گزين سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد
غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد كاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد
من كه ز جان ببريده ام چون گل قبا بدريده ام زان رو شدم كه عقل من با جان من بيگانه شد
اين قطره هاى هوش ها مغلوب بحر هوش شد ذرات اين جان ريزه ها مستهلك جانانه شد
خامش كنم فرمان كنم وين شمع را پنهان كنم شمعى كه اندر نور او خورشيد و مه پروانه شد

گر جان عاشق دم زند آتش در اين عالم زند وين عالم بى اصل را چون ذره ها برهم زند
عالم همه دريا شود دريا ز هيبت لا شود آدم نماند و آدمى گر خويش با آدم زند
دودى برآيد از فلك نى خلق ماند نى ملك زان دود ناگه آتشى بر گنبد اعظم زند
بشكافد آن دم آسمان نى كون ماند نى مكان شورى درافتد در جهان ، وين سور بر ماتم زند
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد گه موج درياى عدم بر اشهب و ادهم زند
خورشيد افتد در كمى از نور جان آدمى كم پرس از نامحرمان آن جا كه محرم كم زند
مريخ بگذارد نرى دفتر بسوزد مشترى مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند
نى قوس ماند نى قزح نى باده ماند نى قدح نى عيش ماند نى فرح نى زخم بر مرهم زند
نى آب نقاشى كند نى باد فراشى كند نى باغ خوش باشى كند نى ابر نيسان نم زند
نى درد ماند نى دوا نى خصم ماند نى گوا نى ناى ماند نى نوا نى چنگ زير و بم زند
اسباب در باقى شود ساقى به خود ساقى شود جان ربى الاعلى گود دل ربى الاعلم زند
برجه كه نقاش ازل بار دوم شد در عمل تا نقش هاى بى بدل بر كسوه معلم زند
حق آتشى افروخته تا هر چه ناحق سوخته آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند
خورشيد حق دل شرق او شرقى كه هر دم برق او بر پوره ادهم جهد بر عيسى مريم زند

آن كيست آن آن كيست آن كو سينه را غمگين كند چون پيش او زارى كنى تلخ تو را شيرين كند
اول نمايد مار كر آخر بود گنج گهر شيرين شهى كاين تلخ را در دم نكوآيين كند
ديوى بود حورش كند ماتم بود سورش كند وان كور مادرزاد را دانا و عالم بين كند
تاريك را روشن كند وان خار را گلشن كند خار از كفت بيرون كشد وز گل تو را بالين كند
بهر خليل خويشتن آتش دهد افروختن وان آتش نمرود را اشكوفه و نسرين كند
روشن كن استارگان چاره گر بيچارگان بر بنده او احسان كند هم بند را تحسين كند
جمله گناه مجرمان چون برگ دى ريزان كند در گوش بدگويان خود عذر گنه تلقين كند
گويد بگو يا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا چون بنده آيد در دعا او در نهان آمين كند
آمين او آنست كو اندر دعا ذوقش دهد او را برون و اندرون شيرين و خوش چون تين كند
ذوقست كاندر نيك و بد در دست و پا قوت دهد كاين ذوق زور رستمان جفت تن مسكين كند
با ذوق مسكين رستمى بى ذوق رستم پرغمى گر ذوق نبود يار جان جان را چه باتمكين كند
دل را فرستادم به گه كو تيز داند رفت ره تا سوى تبريز وفا اوصاف شمس الدين كند

خامى سوى پاليز جان آمد كه تا خربز خورد ديدى تو يا خود ديد كس كاندر جهان خر بز خورد
ترونده پاليز جان هر گاو و خر را كى رسد زان ميوه هاى نادره زيرك دل و گربز خورد
آن كس كه در مغرب بود يابد خورش از اندلس وان كس كه در مشرق بود او نعمت هرمز خورد
چون خدمت قيصر كند او راتبه قيصر خورد چون چاكر اربز بود از مطبخ اربز خورد
آن كو به غصب و دزديى آهنگ پاليزى كند از داد و داور عاقبت اشكنجه هاى غز خورد
ترك آن بود كز بيم او ديه از خراج ايمن بود ترك آن نباشد كز طمع سيلى هر قنسز خورد
وان عقل پرمغزى كه او در نوبهارى دررسد از پوست ها فارغ شود كى غصه قندز خورد
صفراييى كز طبع بد از نار شيرين مى رمد نار ترش خواهد ولى آن به كه نار مز خورد
خامش نخواهد خورد خود اين راح هاى روح را آن كس كه از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد

امروز خندانيم و خوش كان بخت خندان مى رسد سلطان سلطانان ما از سوى ميدان مى رسد
امروز توبه بشكنم پرهيز را برهم زنم كان يوسف خوبان من از شهر كنعان مى رسد
مست و خرامان مى روم پوشيده چون جان مى روم پرسان و جويان مى روم آن سو كه سلطان مى رسد
اقبال آبادان شده دستار دل ويران شده افتان شده خيزان شده كز بزم مستان مى رسد
فرمان ما كن اى پسر با ما وفا كن اى پسر نسيه رها كن اى پسر كامروز فرمان مى رسد
پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان شو آشنا چون ماهيان كان بحر عمان مى رسد
هان اى پسر هان اى پسر خود را ببين در من نگر زيرا ز بوى زعفران گويند خندان مى رسد
بازآمدى كف مى زنى تا خانه ها ويران كنى زيرا كه در ويرانه ها خورشيد رخشان مى رسد
اى خانه را گشته گرو تو سايه پروردى برو كز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان مى رسد
گه خونى و خون خواره اى گه خستگان را چاره اى خاصه كه اين بيچاره را كز سوى ايشان مى رسد
امروز مستان را بجو غيبم ببين عيبم مگو زيرا ز مستى هاى او حرفم پريشان مى رسد

صوفى چرا هوشيار شد ساقى چرا بى كار شد مستى اگر در خواب شد مستى دگر بيدار شد
خورشيد اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد
گر عيش اول پير شد صد عيش نو توفير شد چون زلف تو زنجير شد ديوانگى ناچار شد
اى مطرب شيرين نفس عشرت نگر از پيش و پس كس نشنود افسون كس چون واقف اسرار شد
ما موسييم و تو مها گاهى عصا گه اژدها اى شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد
لعلت شكرها كوفته چشمت ز رشك آموخته جان خانه دل روفته هين نوبت ديدار شد
هر بار عذرى مى نهى وز دست مستى مى جهى اى جان چه دفعم مى دهى اين دفع تو بسيار شد
اى كرده دل چون خاره اى امشب ندارى چاره اى تو ماه و ما استاره اى استاره با مه يار شد
اى ماه بيرون از افق اى ما تو را امشب قنق چون شب جهان را شد تتق پنهان روان را كار شد
گر زحمت از تو برده ام پنداشتى من مرده ام تو صافى و من درده ام بى صاف دردى خوار شد
از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو در عشق مكرآموز تو بس ساده دل عيار شد
نى تب بدم نى درد سر سر مى زدم ديوار بر كز طمع آن خوش گلشكر قاصد دلم بيمار شد

مر عاشقان را پند كس هرگز نباشد سودمند نى آن چنان سيليست اين كش كس تواند كرد بند

next page

fehrest page

back page