|
چون كرد بر عالم گذر سلطان مازاغ الصبر | |
نقشى بديد آخر كه او بر نقش ها عاشق نشد |
|
جانى كجا باشد كه او بر اصل جان مفتون نشد | |
آهن كجا باشد كه بر آهن ربا عاشق نشد |
|
من بر در اين شهر دى بشنيدم از جمع پرى | |
خانه ش بده بادا كه او بر شهر ما عاشق نشد |
|
اى واى آن ماهى كه او پيوسته بر خشكى فتد | |
اى واى آن مسى كه او بر كيميا عاشق نشد |
|
بسته بود راه اجل نبود خلاصش معتجل | |
هم عيش را لايق نبد هم مرگ را عاشق نشد |
|
روزيست اندر شب نهان تركى ميان هندوان | |
شب ترك تازى ها بكن كان ترك در خرگاه شد |
|
گر بو برى زين روشنى آتش به خواب اندرزنى | |
كز شب روى و بندگى زهره حريف ماه شد |
|
ما شب گريزان و دوان و اندر پى ما زنگيان | |
زيرا كه ما برديم زر تا پاسبان آگاه شد |
|
ما شب روى آموخته صد پاسبان را سوخته | |
رخ ها چو شمع افروخته كان بيذق ما شاه شد |
|
اى شاد آن فرخ رخى كو رخ بدان رخ آورد | |
اى كر و فر آن دلى كو سوى آن دلخواه شد |
|
آن كيست اندر راه دل كو را نباشد آه دل | |
كار آن كسى دارد كه او غرقابه آن آه شد |
|
چون غرق دريا مى شود درياش بر سر مى نهد | |
چون يوسف چاهى كه او از چاه سوى جاه شد |
|
گويند اصل آدمى خاكست و خاكى مى شود | |
كى خاك گردد آن كسى كو خاك اين درگاه شد |
|
يك سان نمايد كشت ها تا وقت خرمن دررسد | |
نيميش مغز نغز شد وان نيم ديگر كاه شد |
|
ساقى به سوى جام رو اى پاسبان بر بام رو | |
اى جان بى آرام رو كان يار خلوت خواه شد |
|
اشكى كه چشم افروختى صبرى كه خرمن سوختى | |
عقلى كه راه آموختى در نيم شب گمراه شد |
|
جان هاى باطن روشنان شب را به دل روشن كنان | |
هندوى شب نعره زنان كان ترك در خرگاه شد |
|
باشد ز بازى هاى خوش بى ذوق رود فرزين شود | |
در سايه فرخ رخى بيدق برفت و شاه شد |
|
شب روح ها واصل شود مقصودها حاصل شود | |
چون روز روشن دل شود هر كو ز شب آگاه شد |
|
اى روز چون حشرى مگر وى شب شب قدرى مگر | |
يا چون درخت موسيى كو مظهر الله شد |
|
شب ماه خرمن مى كند اى روز زين بر گاو نه | |
بنگر كه راه كهكشان از سنبله پركاه شد |
|
در چاه شب غافل مشو در دلو گردون دست زن | |
يوسف گرفت آن دلو را از چاه سوى جاه شد |
|
در تيره شب چون مصطفى مى رو طلب مى كن صفا | |
كان شه ز معراج شبى بى
مثل و بى اشباه شد |
|
خاموش شد عالم به شب تا چست باشى در طلب | |
زيرا كه بانگ و عربده تشويش خلوتگاه شد |
|
اى شمس تبريزى كه تو از پرده شب فارغى | |
لاشرقى و لاغربيى اكنون سخن كوتاه شد |
|
مى گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو | |
چون خشك نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد |
|
اى مرد دانشمند تو دو گوش از اين بربند تو | |
مشنو تو اين افسون كه او ز افسون ما افسانه شد |
|
زين حلقه نجهد گوش ها كو عقل برد از هوش ها | |
تا سر نهد بر آسيا چون دانه در پيمانه شد |
|
بازى مبين بازى مبين اين جا تو جانبازى گزين | |
سرها ز عشق جعد او بس سرنگون چون شانه شد |
|
غره مشو با عقل خود بس اوستاد معتمد | |
كاستون عالم بود او نالانتر از حنانه شد |
|
من كه ز جان ببريده ام چون گل قبا بدريده ام | |
زان رو شدم كه عقل من با جان من بيگانه شد |
|
اين قطره هاى هوش ها مغلوب بحر هوش شد | |
ذرات اين جان ريزه ها مستهلك جانانه شد |
|
خامش كنم فرمان كنم وين شمع را پنهان كنم | |
شمعى كه اندر نور او خورشيد و مه پروانه شد |
|
عالم همه دريا شود دريا ز هيبت لا شود | |
آدم نماند و آدمى گر خويش با آدم زند |
|
دودى برآيد از فلك نى خلق ماند نى ملك | |
زان دود ناگه آتشى بر گنبد اعظم زند |
|
بشكافد آن دم آسمان نى كون ماند نى مكان | |
شورى درافتد در جهان ، وين سور بر ماتم زند |
|
گه آب را آتش برد گه آب آتش را خورد | |
گه موج درياى عدم بر اشهب و ادهم زند |
|
خورشيد افتد در كمى از نور جان آدمى | |
كم پرس از نامحرمان آن جا كه محرم كم زند |
|
مريخ بگذارد نرى دفتر بسوزد مشترى | |
مه را نماند زهره را تا پرده خرم زند |
|
افتد عطارد در وحل آتش درافتد در زحل | |
زهره نماند زهره را تا پرده خرم زند |
|
نى قوس ماند نى قزح نى باده ماند نى قدح | |
نى عيش ماند نى فرح نى زخم بر مرهم زند |
|
نى آب نقاشى كند نى باد فراشى كند | |
نى باغ خوش باشى كند نى ابر نيسان نم زند |
|
نى درد ماند نى دوا نى خصم ماند نى گوا | |
نى ناى ماند نى نوا نى چنگ زير و بم زند |
|
اسباب در باقى شود ساقى به خود ساقى شود | |
جان ربى الاعلى گود
دل ربى الاعلم زند |
|
برجه كه نقاش ازل بار دوم شد در عمل | |
تا نقش هاى بى بدل بر كسوه معلم زند |
|
حق آتشى افروخته تا هر چه ناحق سوخته | |
آتش بسوزد قلب را بر قلب آن عالم زند |
|
خورشيد حق دل شرق او شرقى كه هر دم برق او | |
بر پوره ادهم جهد بر عيسى مريم زند |
|
اول نمايد مار كر آخر بود گنج گهر | |
شيرين شهى كاين تلخ را در دم نكوآيين كند |
|
ديوى بود حورش كند ماتم بود سورش كند | |
وان كور مادرزاد را دانا و عالم بين كند |
|
تاريك را روشن كند وان خار را گلشن كند | |
خار از كفت بيرون كشد وز
گل تو را بالين كند |
|
بهر خليل خويشتن آتش دهد افروختن | |
وان آتش نمرود را اشكوفه و نسرين كند |
|
روشن كن استارگان چاره گر بيچارگان | |
بر بنده او احسان كند هم بند را تحسين كند |
|
جمله گناه مجرمان چون برگ دى ريزان كند | |
در گوش بدگويان خود عذر گنه تلقين كند |
|
گويد بگو يا ذا الوفا اغفر لذنب قد هفا | |
چون بنده آيد در دعا او در نهان آمين كند |
|
آمين او آنست كو اندر دعا ذوقش دهد | |
او را برون و اندرون شيرين و خوش چون تين كند |
|
ذوقست كاندر نيك و بد در دست و پا قوت دهد | |
كاين ذوق زور رستمان جفت تن مسكين كند |
|
با ذوق مسكين رستمى بى ذوق رستم پرغمى | |
گر ذوق نبود يار جان جان را چه باتمكين كند |
|
دل را فرستادم به گه كو تيز داند رفت ره | |
تا سوى تبريز وفا اوصاف شمس الدين كند |
|
ترونده پاليز جان هر گاو و خر را كى رسد | |
زان ميوه هاى نادره زيرك
دل و گربز خورد |
|
آن كس كه در مغرب بود يابد خورش از اندلس | |
وان كس كه در مشرق بود او نعمت هرمز خورد |
|
چون خدمت قيصر كند او راتبه قيصر خورد | |
چون چاكر اربز بود از مطبخ اربز خورد |
|
آن كو به غصب و دزديى آهنگ پاليزى كند | |
از داد و داور عاقبت اشكنجه هاى غز خورد |
|
ترك آن بود كز بيم او ديه از خراج ايمن بود | |
ترك آن نباشد كز طمع سيلى هر قنسز خورد |
|
وان عقل پرمغزى كه او در نوبهارى دررسد | |
از پوست ها فارغ شود كى غصه قندز خورد |
|
صفراييى كز طبع بد از نار شيرين مى رمد | |
نار ترش خواهد ولى آن به كه نار مز خورد |
|
خامش نخواهد خورد خود اين راح هاى روح را | |
آن كس كه از جوع البقر ده مرده ماش و رز خورد |
|
امروز توبه بشكنم پرهيز را برهم زنم | |
كان يوسف خوبان من از شهر كنعان مى رسد |
|
مست و خرامان مى روم پوشيده چون جان مى روم | |
پرسان و جويان مى روم آن سو كه سلطان مى رسد |
|
اقبال آبادان شده دستار دل ويران شده | |
افتان شده خيزان شده كز بزم مستان مى رسد |
|
فرمان ما كن اى پسر با ما وفا كن اى پسر | |
نسيه رها كن اى پسر كامروز فرمان مى رسد |
|
پرنور شو چون آسمان سرسبزه شو چون بوستان | |
شو آشنا چون ماهيان كان بحر عمان مى رسد |
|
هان اى پسر هان اى پسر خود را ببين در من نگر | |
زيرا ز بوى زعفران گويند خندان مى رسد |
|
بازآمدى كف مى زنى تا خانه ها ويران كنى | |
زيرا كه در ويرانه ها خورشيد رخشان مى رسد |
|
اى خانه را گشته گرو تو سايه پروردى برو | |
كز آفتاب آن سنگ را
لعل بدخشان مى رسد |
|
گه خونى و خون خواره اى گه خستگان را چاره اى | |
خاصه كه اين بيچاره را كز سوى ايشان مى رسد |
|
امروز مستان را بجو غيبم ببين عيبم مگو | |
زيرا ز مستى هاى او حرفم پريشان مى رسد |
|
خورشيد اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد | |
چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد |
|
گر عيش اول پير شد صد عيش نو توفير شد | |
چون زلف تو زنجير شد ديوانگى ناچار شد |
|
اى مطرب شيرين نفس عشرت نگر از پيش و پس | |
كس نشنود افسون كس چون واقف اسرار شد |
|
ما موسييم و تو مها گاهى عصا گه اژدها | |
اى شاهدان ارزان بها چون غارت بلغار شد |
|
لعلت شكرها كوفته چشمت ز رشك آموخته | |
جان خانه دل روفته هين نوبت ديدار شد |
|
هر بار عذرى مى نهى وز دست مستى مى جهى | |
اى جان چه دفعم مى دهى اين دفع تو بسيار شد |
|
اى كرده دل چون خاره اى امشب ندارى چاره اى | |
تو ماه و ما استاره اى استاره با مه يار شد |
|
اى ماه بيرون از افق اى ما تو را امشب قنق | |
چون شب جهان را شد تتق پنهان روان را كار شد |
|
گر زحمت از تو برده ام پنداشتى من مرده ام | |
تو صافى و من درده ام بى صاف دردى خوار شد |
|
از وصل همچون روز تو در هجر عالم سوز تو | |
در عشق مكرآموز تو بس ساده
دل عيار شد |
|
نى تب بدم نى درد سر سر مى زدم ديوار بر | |
كز طمع آن خوش گلشكر قاصد دلم بيمار شد |