next page

fehrest page

back page

شرق تا غرب شكرين گردد گر نمايد بدو شكرت نبات
جان من جام عشق دلبر ديد لعل چون خون خويش گفت كه هات
جان بنوشيد و از سرش تا پاى آتشى برفروخت از شررات
مست شد جان چنان كه نشناسد خويشتن را ز مى جز از طاعات
بانگ آمد ز عرش مژده تو را كه ز من درگذشت نور عطات
مژده از بخششى كه نتوان يافت به دو صد سال خون چشم و عنات
كه به هر قطره از پياله او مرده زنده شود عجوز فتات
گرش از عشق دوست بو بودى كى نگوسار گشتى هرگز لات
چون شدى مست او كجا دانى تو ركوع و سجود در صلوات
چونك بيخود شدى ز پرتو عشق جسم آن شاه ماست جان صلات
چو بمردى به پاى شمس الدين زنده گشتى تو ايمنى ز ممات
داد مخدوم از خداونديش بهر ملك ابد مثال و برات

صوفيان آمدند از چپ و راست در به در كو به كو كه باده كجاست
در صوفى دل ست و كويش جان باده صوفيان ز خم خداست
سر خم را گشاد ساقى و گفت الصلا هر كسى كه عاشق ماست
اين چنين باده و چنين مستى در همه مذهبى حلال و رواست
توبه بشكن كه در چنين مجلس از خطا توبه صد هزار خطاست
چون شكستى تو زاهدان را نيز الصلا زن كه روز روز صلاست
مردمت گر ز چشم خويش انداخت مردم چشم عاشقانت جاست
گر برفت آب روى كمتر غم جاى عاشق برون آب و هواست
آشنايان اگر ز ما گشتند غرقه را آشنا در آن درياست

فعل نيكان محرض نيكيست همچو مطرب كه باعث سيكيست
بهر تحريض بندگان يزدان از بد و نيك شاكر و شاكيست
نكر فرعون و شكر موسى كرد به بهانه ز حال ما حاكيست
جنس فرعون هر كى در منيست جنس موسى هر آنك در پاكيست
از پى غم يقين همه شاديست و از پى شادى تو غمناكيست
خاك باشى گزيد احمد از آن شاه معراج و پيك افلاكيست
خاك باشى برويد از تو نبات گنج دل يافت آنك او خاكيست
ما همه چون يكيم بى من و تو پس خمش باش اين سخن با كيست

عشق جز دولت و عنايت نيست جز گشاد دل و هدايت نيست
عشق را بوحنيفه درس نكرد شافعى را در او روايت نيست
لايجوز و يجوز تا اجل ست علم عشاق را نهايت نيست
عاشقان غرقه اند در شكراب از شكر مصر را شكايت نيست
جان مخمور چون نگويد شكر باده اى را كه حد و غايت نيست
هر كه را پرغم و ترش ديدى نيست عاشق و زان ولايت نيست
گر نه هر غنچه پرده باغى ست غيرت و رشك را سرايت نيست
مبتدى باشد اندر اين ره عشق آنك او واقف از بدايت نيست
نيست شو نيست از خودى زيرا بتر از هستيت جنايت نيست
هيچ راعى مشو رعيت شو راعيى جز سد رعايت نيست
بس بدى بنده را كفى بالله ليكش اين دانش و كفايت نيست
گويد اين مشكل و كناياتست اين صريح است اين كنايت نيست
پاى كورى به كوزه اى برزد گفت فراش را وقايت نيست
كوزه و كاسه چيست بر سر ره راه را زين خزف نقايت نيست
كوزه ها را ز راه برگيريد يا كه فراش در سعايت نيست
گفت اى كور كوزه بر ره نيست ليك بر ره تو را درايت نيست
ره رها كرده اى سوى كوزه مى روى آن بجز غوايت نيست
خواجه جز مستى تو در ره دين آيتى ز ابتدا و غايت نيست
آيتى تو و طالب آيت به ز آيت طلب خود آيت نيست
بى رهى ور نه در ره كوشش هيچ كوشنده بى جرايت نيست
چونك مثقال ذره يره است ذره زله بى نكايت نيست
ذره خير بى گشادى نيست چشم بگشا اگر عمايت نيست
هر نباتى نشانى آب است چيست كان را از او جبايت نيست
بس كن اين آب را نشانى هاست تشنه را حاجت وصايت نيست

قبله امروز جز شهنشه نيست هر كه آيد به در بگو ره نيست
عذر گو وز بهانه آگه باش همه خفتند و يك كس آگه نيست
نگذارد نه كوته و نه دراز آتشى كو دراز و كوته نيست
در چه طبع تو خيالاتست يوسفى بى خيال در چه نيست
چون كه گندم رسيد مغز آكند همره ماست و همره كه نيست
پاره پاره كند يكايك را عشق آن يك كه پاره ده نيست
گه گهى مى كشند گوش تو را سوى آن عالمى كه گه گه نيست
شمس تبريز شاه تركانست رو به صحرا كه شه به خرگه نيست

امشب از چشم و مغز خواب گريخت ديد دل را چنين خراب گريخت
خواب دل را خراب ديد و يباب بى نمك بود از اين كباب گريخت
خواب مسكين به زير پنجه عشق زخم ها خورد وز اضطراب گريخت
عشق همچون نهنگ لب بگشاد خواب چون ماهى اندر آب گريخت
خواب چون ديد خصم بى زنهار مول مولى بزد شتاب گريخت
ماه ما شب برآمد و اين خواب همچو سايه ز آفتاب گريخت
خواب چون ديد دولت بيدار همچو گنجشك از عقاب گريخت
شكرلله هماى بازآمد چونك باز آمد اين غراب گريخت
عشق از خواب يك سوالى كرد چون فروماند از جواب گريخت
خواب مى بست شش جهت را در چون خدا كرد فتح باب گريخت
شمس تبريز از خيالت خواب چون خطاييست كز صواب گريخت

اندرآ عيش بى تو شادان نيست كيست كو بنده تو از جان نيست
اى تو در جان چو جان ما در تن سخت پنهان وليك پنهان نيست
دست بر هر كجا نهى جانست دست بر جان نهادن آسان نيست
جان كه صافى شدست در قالب جز كه آيينه دار جانان نيست
جمع شد آفتاب و مه اين دم وقت افسانه پريشان نيست
مستى افزون شدست و مى ترسم كاين سخن را مجال جولان نيست
دست نه بر دهان من تا من آن نگويم چو گفت را آن نيست

بر شكرت جمع مگس ها چراست نكته لاحول مگسران كجاست
هر نظرى بر رخ او راست نيست جز نظرى كو ز ازل بود راست
اسب خسان را به رخى پى بزن عشوه ده اى شاه كه اين روى ماست
عشوه و عيارى و جور و دغل تو نكنى ور كنى از تو رواست
از تو اگر سنگ رسد گوهرست گر تو كنى جور به از صد وفاست
تيره نظر چونك ببيند دو نقش جامه درد نعره زند كاين صفاست
چونك هر انديشه خيالى گزيد مجلس عشاق خيالش جداست
كعبه چو از سنگ پرستان پرست روى به ما آر كه قبله خداست
آنك از اين قبله گدايى كند در نظرش سنجر و سلطان گداست
جز كه به تبريز بر شمس دين روح نياسود و نخفت و نخاست

خيز كه امروز جهان آن ماست جان و جهان ساقى و مهمان ماست
در دل و در ديده ديو و پرى دبدبه فر سليمان ماست
رستم دستان و هزاران چو او بنده و بازيچه دستان ماست
بس نبود مصر مرا اين شرف اين كه شهش يوسف كنعان ماست
خيز كه فرمان ده جان و جهان از كرم امروز به فرمان ماست
زهره و مه دف زن شادى ماست بلبل جان مست گلستان ماست
كاسه ارزاق پياپى شده ست كيسه اقبال حرمدان ماست
شاه شهى بخش طرب ساز ماست يار پرى روى پرى خوان ماست
آن ملك مفخر چوگان و گوى شكر كه امروز به ميدان ماست
آن ملك مملكت جان و دل در دل و در جان پريشان ماست
كيست در آن گوشه دل تن زده پيش كشش كو شكرستان ماست
خازن رضوان كه مه جنت ست مست رضاى دل رضوان ماست
شور درافكنده و پنهان شده او نمك عمر و نمكدان ماست
گوشه گرفتست و جهان مست اوست او خضر و چشمه حيوان ماست
چون نمك ديگ و چو جان در بدن از همه ظاهرتر و پنهان ماست
نيست نماينده و خود جمله اوست خود همه ماييم چو او آن ماست
بيش مگو حجت و برهان كه عشق در خمشى حجت و برهان ماست

پيشتر آ روى تو جز نور نيست كيست كه از عشق تو مخمور نيست
نى غلطم در طلب جان جان پيش ميا پس به مرو دور نيست
طلعت خورشيد كجا برنتافت ماه بر كيست كه مشهور نيست
پرده انديشه جز انديشه نيست ترك كن انديشه كه مستور نيست
اى شكرى دور ز وهم مگس وى عسلى كز تن زنبور نيست
هر كه خورد غصه و غم بعد از اين با رخ چون ماه تو معذور نيست
هر دل بى عشق اگر پادشاست جز كفن اطلس و جز گور نيست
تابش انديشه هر منكرى مقت خدا بيند اگر كور نيست
پير و جوان كو خورد آب حيات مرگ بر او نافذ و ميسور نيست
پرده حق خواست شدن ماه و خور عشق شناسيد كه او حور نيست
مفخر تبريز تويى شمس دين گفتن اسرار تو دستور نيست

كار من اينست كه كاريم نيست عاشقم از عشق تو عاريم نيست
تا كه مرا شير غمت صيد كرد جز كه همين شير شكاريم نيست
در تك اين بحر چه خوش گوهرى كه مثل موج قراريم نيست
بر لب بحر تو مقيمم مقيم مست لبم گر چه كناريم نيست
وقف كنم اشكم خود بر ميت كز مى تو هيچ خماريم نيست
مى رسدم باده تو ز آسمان منت هر شيره فشاريم نيست
باده ات از كوه سكونت برد عيب مكن زان كه وقاريم نيست
ملك جهان گيرم چون آفتاب گر چه سپاهى و سواريم نيست
مى كشم از مصر شكر سوى روم گر چه شتربان و قطاريم نيست
گر چه ندارم به جهان سرورى دردسر بيهده باريم نيست
بر سر كوى تو مرا خانه گير كز سر كوى تو گذاريم نيست
همچو شكر با گلت آميختم نيست عجب گر سر خاريم نيست
قطب جهانى همه را رو به توست جز كه به گرد تو دواريم نيست
خويش من آنست كه از عشق زاد خوشتر از اين خويش و تباريم نيست
چيست فزون از دو جهان شهر عشق بهتر از اين شهر و دياريم نيست
گر ننگارم سخنى بعد از اين نيست از آن رو كه نگاريم نيست

كيست كه او بنده راى تو نيست كيست كه او مست لقاى تو نيست
غصه كشى كو كه ز خوف تو نيست يا طربى كان ز رجاى تو نيست
بخل كفى كو كه ز قبض تو نيست يا كرمى كان ز عطاى تو نيست
لعل لبى كو كه ز كان تو نيست محتشمى كو كه گداى تو نيست
متصل اوصاف تو با جان ها يك رگ بى بند و گشاى تو نيست
هر دو جهان چون دو كف و تو چو جان كف چه دهد كان ز سخاى تو نيست
چشم كى ديدست در اين باغ كون رقص گلى كان ز هواى تو نيست
غافل ناله كند از جور خلق خلق بجز شبه عصاى تو نيست
جنبش اين جمله عصاها ز توست هر يك جز درد و دواى تو نيست
زخم معلم زند آن چوب كيست كيست كه او بند قضاى تو نيست
همچو سگان چوب تو را مى گزند در سرشان فهم جزاى تو نيست
دفع بلاى تن و آزار خلق جز به مناجات و ثناى تو نيست
بشكنى اين چوب نه چوبش كمست دفع دو سه چوب رهاى تو نيست
صاحب حوت از غم امت گريخت جان به كجا برد كه جاى تو نيست
بس كن وز محنت يونس بترس با قدر استيزه به پاى تو نيست

شير خدا بند گسستن گرفت ساقى جان شيشه شكستن گرفت
دزد دلم گشت گرفتار يار دزد مرا دست ببستن گرفت
دوش چه شب بود كه در نيم شب برق ز رخسار تو جستن گرفت
عشق تو آورد شراب و كباب عقل به يك گوشه نشستن گرفت
ساغر مى قهقهه آغاز كرد خابيه خونابه گرستن گرفت
در دل خم باده چو انداخت تير بال و پر غصه گسستن گرفت
پير خرد ديد كه سرده توى دست ز مستان تو شستن گرفت
طفل دلم را به كرم شير ده چون سر پستان تو جستن گرفت
جان من از شير تو شد شيرگير وز سگى نفس برستن گرفت
ساقى باقى چو به جان باده داد عمر ابد يافت و بزستن گرفت
بيش مگو راز كه دلبر به خشم جانب من كژ نگرستن گرفت

مرغ دلم باز پريدن گرفت طوطى جان قند چريدن گرفت
اشتر ديوانه سرمست من سلسله عقل دريدن گرفت
جرعه آن باده بى زينهار بر سر و بر ديده دويدن گرفت
شير نظر با سگ اصحاب كهف خون مرا باز خوريدن گرفت
باز در اين جوى روان گشت آب بر لب جو سبزه دميدن گرفت
باد صبا باز وزان شد به باغ بر گل و گلزار وزيدن گرفت
عشق فروشيد به عيبى مرا سوخت دلش بازخريدن گرفت
راند مرا رحمتش آمد بخواند جانب ما خوش نگريدن گرفت
دشمن من ديد كه با دوستم او ز حسد دست گزيدن گرفت
دل برهيد از دغل روزگار در بغل عشق خزيدن گرفت
ابروى غماز اشارت كنان جانب آن چشم خميدن گرفت
عشق چو دل را به سوى خويش خواند دل ز همه خلق رميدن گرفت
خلق عصااند عصا را فكند قبضه هر كور كه ديدن گرفت
خلق چو شيرند رها كرد شير طفل كه او لوت كشيدن گرفت
روح چو بازيست كه پران شود كز سوى شه طبل شنيدن گرفت
بس كن زيرا كه حجاب سخن پرده به گرد تو تنيدن گرفت

باز به بط گفت كه صحرا خوشست گفت شبت خوش كه مرا جا خوشست
سر بنهم من كه مرا سر خوشست راه تو پيما كه سرت ناخوشست
گر چه كه تاريك بود مسكنم در نظر يوسف زيبا خوشست
دوست چو در چاه بود چه خوشست دوست چو بالاست به بالا خوشست
در بن دريا به تك آب تلخ در طلب گوهر رعنا خوشست
بلبل نالنده به گلشن به دشت طوطى گوينده شكرخا خوشست
تابش تسبيح فرشته ست و روح كاين فلك نادره مينا خوشست
چونك خدا روفت دلت را ز حرص رو به دل آور دل يكتا خوشست
از تو چو انداخت خدا رنج كار رو به تماشا كه تماشا خوشست
گفت تماشاى جهان عكس ماست هم بر ما باش كه با ما خوشست
عكس در آيينه اگر چه نكوست ليك خود آن صورت احيا خوشست
زردى رو عكس رخ احمرست بگذر از اين عكس كه حمرا خوشست
نور خدايى ست كه ذرات را رقص كنان بى سر و بى پا خوشست
رقص در اين نور خرد كن كز او تحت ثرى تا به ثريا خوشست
ذره شدى بازمرو كه مشو صبر و وفا كن كه وفاها خوشست
بس كن چون ديده ببين و مگو ديده مجو ديده بينا خوشست
مفخر تبريز شهم شمس دين با همه فرخنده و تنها خوشست

همچو گل سرخ برو دست دست همچو ميى خلق ز تو مست مست
بازوى تو قوس خدا يافت يافت تير تو از چرخ برون جست جست
غيرت تو گفت برو راه نيست رحمت تو گفت بيا هست هست
لطف تو درياست و منم ماهيش غيرت تو ساخت مرا شست شست
مرهم تو طالب مجروح هاست نيست غم ار شست توام خست خست
اى كه تو نزديكتر از دم به من دم نزنم پيش تو جز پست پست
گر چه يكى يوسف و صد گرگ بود از دم يعقوب كرم رست رست
مست همه گرد در اين شهر ما دزد و عسس را شه ما بست بست

صبر مرا آينه بيماريست آينه عاشق غمخواريست
درد نباشد ننمايد صبور كه دل او روشن يا تاريست
آينه جويى ست نشان جمال كه رخم از عيب و كلف عاريست
ور كلفى باشد عاريتيست قابل داروست و تب افشاريست
آينه رنج ز فرعون دور كان رخ او رنگى و زنگاريست
چند هزاران سر طفلان بريد كم ز قضا دردسرى ساريست
من در آن خوف ببندم تمام چون كه مرا حكم و شهى جاريست
گفت قضا بر سر و سبلت مخند كاين قلمى رفته ز جباريست
كور شو امروز كه موسى رسيد در كف او خنجر قهاريست
حلق بكش پيش وى و سر مپيچ كاين نه زمان فن و مكاريست
سبط كه سرشان بشكستى به ظلم بعد توشان دولت و پاداريست
خار زدى در دل و در ديدشان اين دمشان نوبت گلزاريست
خلق مرا زهر خورانيده اى از منشان داد شكرباريست
از تو كشيدند خمار دراز تا به ابدشان مى و خماريست
هيزم ديك فقرا ظالمست پخته بدو گردد كو ناريست
دم نزدم زان كه دم من سكست نوبت خاموشى و ستاريست
خامش كن كه تا بگويد حبيب آن سخنان كز همه متواريست

كيست در اين شهر كه او مست نيست كيست در اين دور كز اين دست نيست
كيست كه از دمدمه روح قدس حامله چون مريم آبست نيست
كيست كه هر ساعت پنجاه بار بسته آن طره چون شست نيست
چيست در آن مجلس بالاى چرخ از مى و شاهد كه در اين پست نيست

next page

fehrest page

back page