|
گر خرابات ازل از تاب رويش پر نگشت | |
پس هزاران صومعه در محو جان آباد چيست |
|
جان ما با عشق او گر نى ز يك جا رسته اند | |
جان بااقبال ما با عشق او همزاد چيست |
|
گر نه پرتوهاى آن رخسار داد حسن داد | |
پس به ديوان سراى عاشقان بيداد چيست |
|
ساكنان آب و گل گر عشق ما را محرمند | |
پس درون گنبد دل غلغله و فرياد چيست |
|
گر نه آتش مى زند آتش رخى در جان نهان | |
پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چيست |
|
گر نه آتش رنگ گشتى جان ها در لامكان | |
صد هزاران مشعله همچون شب ميلاد چيست |
|
گر نه تقصير است از جان در فدا گشتن در او | |
لطف نقد اولين و وعده و ميعاد چيست |
|
گر نه شمس الدين تبريزى قباد جان ها است | |
صد هزاران جان قدسى هر دمش منقاد چيست |
|
بنده بحر محيطم كز محيطى برتر است | |
سنگ و گوهر هر دو را از
فضل او بخشايش است |
|
باغ و طاووسند هر يك از جمالش بانصيب | |
زاغ را خالى ندارد گر چه بى آرايش است |
|
صورت ار نقصان پذيرد نيست معنى را كمى | |
عاشق اندر ذوق باشد گر چه در پالايش است |
|
بنگر اندر جان كه هست او از بلندى بى خبر | |
گر چه اندر قالب او در خانه آلايش است |
|
شمس تبريزى قدومت خانه اقبال را | |
صحن را افروزش است و بام را اندايش است |
|
شاخ عشق اندر ازل دان بيخ عشق اندر ابد | |
اين شجر را تكيه بر عرش و ثرى و ساق نيست |
|
عقل را معزول كرديم و هوا را حد زديم | |
كاين جلالت لايق اين عقل و اين اخلاق نيست |
|
تا تو مشتاقى بدان كاين اشتياق تو بتى است | |
چون شدى معشوق از آن پس هستيى مشتاق نيست |
|
مرد بحرى دايما بر تخته خوف و رجا است | |
چونك تخته و مرد فانى شد جز استغراق نيست |
|
شمس تبريزى تويى دريا و هم گوهر تويى | |
زانك بود تو سراسر جز سر خلاق نيست |
|
گر تو نازى مى كنى يعنى كه من فرخنده ام | |
نزد اين اقبال ما فرخندگى جز عار نيست |
|
گر به فقرت ناز باشد ژنده برگير و برو | |
نزد اين سلطان ما آن جمله جز زنار نيست |
|
گر تو نور حق شدى از شرق تا مغرب برو | |
زانك ما را زين صفت پرواى آن انوار نيست |
|
گر تو سر حق بدانستى برو با سر باش | |
زانك اين اسرار ما را خوى آن اسرار نيست |
|
راست شو در راه ما وين مكر را يك سوى نه | |
زان كه اين ميدان ما جولانگه مكار نيست |
|
شمس دين و شمس دين آن جان ما اينك بدان | |
جز به سوى راه تبريز اسب ما رهوار نيست |
|
مست بودم فاش كردم سر خود با ياركان | |
زانك هشيارى مرا خود مذهب آزار نيست |
|
گر نهى پرگار بر تن تا بدانى حد ما | |
حد ما خود اى برادر لايق پرگار نيست |
|
خاك پاشى مى كنى تو اى صنم در راه ما | |
خاك پاشى دو عالم پيش ما در كار نيست |
|
صوفيان عشق را خود خانقاهى ديگر است | |
جان ما را اندر آن جا كاسه و ادرار نيست |
|
در تك دوزخ نشستم ترك كردم بخت را | |
زانك ما را اشتهاى جنت و ابرار نيست |
|
اين قيامت بين كه گويى آشكارا شد ز غيب | |
خم و كوزه حوض كوثر از مى جبار مست |
|
تن چو سايه بر زمين و جان پاك عاشقان | |
در بهشت عشق تجرى تحتها الانهار مست |
|
چون فزون گردد تجلى از جمال حق ببين | |
ذره ذره هر دو عالم گشته موسى وار مست |
|
از تقاضاهاى مستان وز جواب لن تران | |
در شفاعت مو به موى احمد مختار مست |
|
او سر است و ما چو دستار اندر او پيچيده ايم | |
از شراب آن سرى گردد سر و دستار مست |
|
يوسف مصرى فروكن سر به مصر اندرنگر | |
شهر پرآشوب بين و جمله بازار مست |
|
گر بگويم اى برادر خيره مانى زين عجب | |
عرش و كرسى آسمان ها اين همه كردار مست |
|
شمس تبريزى برآمد در دلم بزمى نهاد | |
از شراب عشق گشتست اين در و ديوار مست |
|
تو چو آب زندگانى ما چو دانه زير خاك | |
وقت آن كز لطف خود با ما درآميزى شدست |
|
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلى شوم | |
زانك جمله چيزها چيزى ز بى چيزى شدست |
|
زين سپس با من مكن تيزى تو اى شمشير حق | |
زانك از لطف تو ز آتش تندى و تيزى شدست |
|
جان كشيدم پيش عشقش گفت كو چيزى دگر | |
گفتم آخر جان جان زين سان ز بى چيزى شدست |
|
چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم | |
شمس تبريزى حجاب شمس تبريزى شدست |
|
از هوا و شهوت اى جان آب و گل مى صد شود | |
مشكل اين ترك هوا و كاشف هر مشكلست |
|
وين تعلل بهر تركش دافع صد علتست | |
چون بشد علت ز تو پس
نقل منزل منزلست |
|
ليك شرطى كن تو با خود تا كه شرطى نشكنى | |
ور نه علت باقى و درمانت محو و زايلست |
|
چونك طبعت خو كند با شرط تندش بعد از آن | |
صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست |
|
پس تو را آيينه گردد اين دل آهن چنانك | |
هر دمى رويى نمايد روى آن كو كاهلست |
|
پس تو را مطرب شود در عيش و هم ساقى شود | |
آن امانت چونك شد محمول جان را حاملست |
|
فارغ آيى بعد از آن از شغل و هم از فارغى | |
شهره گردد از تو آن گنجى كه آن بس خاملست |
|
گر چه حلواها خورى شيرين نگردد جان تو | |
ذوق آن برقى بود تا در دهان آكلست |
|
اين طبيعت كور و كر گر نيست پس چون آزمود | |
كاين حجاب و حائل ست آن سوى آن چون مايلست |
|
ليك طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ست | |
در پى رنج و بلاها عاشق بى طايلست |
|
در تواضع هاى طبعت سر نخوت را نگر | |
و اندر آن كبرش تواضع هاى بى حد شاكلست |
|
هر حديث طبع را تو پرورش هايى بدش | |
شرح و تاويلى بكن وادانك اين بى حائلست |
|
هر يكى بيتى جمال بيت ديگر دانك هست | |
با مويد اين طريقت ره روان را شاغلست |
|
ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها | |
از خدا مى خواه شيرينى اجل كان آجلست |
|
هر طرف رنجى دگرگون فرض كن آن گاه برو | |
جز به سوى بى سوى ها كان دگر بى حاصلست |
|
تو وثاق مار آيى از پى مارى دگر | |
غصه ماران ببينى زانك اين چون سلسله ست |
|
تا نگويى مار را از خويش عذرى زهرناك | |
وان گهت او متهم دارد كه اين هم باطلست |
|
از حديث شمس دين آن فخر تبريز صفا | |
آن مزاجش گرم بايد كاين نه كار پلپلست |
|
چون خيالت بر كه آيد چشمه ها گردد روان | |
خود گرفتم كاين دل ما جز كه و جز خاره نيست |
|
آتش از سنگى روان شد آب از سنگى دگر | |
لعل شد سنگى دگر كز لطف تو آواره نيست |
|
بارها لطف تو را من آزمودم اى لطيف | |
مرده را تو زنده كردى بارها يك باره نيست |
|
ابر رحمت هر سحر گر مى ببارد آن ز تست | |
وين دل گريان من جز كودك گهواره نيست |
|
همچو كوه طور از غم اين دلم صدپاره شد | |
ليك اندر دست من زان پاره ها يك پاره نيست |
|
آهن برهان موسى بر دل چون سنگ زد | |
تا جهد استاره اى كز ابر يك استاره نيست |
|
آنك باشد بر زبان ها لا احب الافلين | |
باقيات الصالحات است آنك در
دل حاصلست |
|
دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمين | |
از زمين تا آسمان ها منزل بس مشكلست |
|
دل
مثال ابر آمد سينه ها چون بام ها | |
وين زبان چون ناودان باران از اين جا نازلست |
|
آب از دل پاك آمد تا به بام سينه ها | |
سينه چون آلوده باشد اين سخن ها باطلست |
|
اين خود آن كس را بود كز ابر او باران چكد | |
بام كو از ابر گيرد ناودانش قايلست |
|
آنك برد از ناودان ديگران او سارقست | |
آنك دزدد آب بام ديگران او ناقلست |
|
هر كه رويد نرگس گل ز آب چشمش عاشقست | |
هر كه نرگس ها بچيند دسته بند عاملست |
|
گر چه كف هاى ترازو شد برابر وقت وزن | |
چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مايلست |
|
هر كى پوشيده ست بر وى حال و رنگ جان او | |
هر جوابى كه بگويد او به معنى سائلست |
|
گر طبيبى حاذقى رنجور را تلخى دهد | |
گر چه ظالم مى نمايد نيست ظالم عادلست |
|
پا شناسد كفش خويش ار چه كه تاريكى بود | |
دل ز راه ذوق داند كاين كدامين منزلست |
|
در دل و كشتى نوح افكن در اين طوفان تو خويش | |
دل مترسان اى برادر گر چه
منزل هايلست |
|
هر كه را خواهى شناسى همنشينش را نگر | |
زانك مقبل در دو عالم همنشين
مقبل ست |
|
هر چه بر تو ناخوش آيد آن منه بر ديگران | |
زانك اين خو و طبيعت جملگان را شاملست |
|
پنبه ها در گوش كن تا نشنوى هر نكته اى | |
زانك روح ساده تو زنگ ها را قابلست |
|
هر كه روحش از هواى هفتمين بگذشت رست | |
مى خور از انفاس روح او كه روحش بسملست |
|
اين هوا اندر كمين باشد چو بيند بى رفيق | |
مرد را تنها بگويد هين كه مردك
غافل ست |
|
وصل خواهى با كسان بنشين كه ايشان واصلند | |
وصل از آن كس خواه بارى كو به معنى
واصل ست |
|
گرد مستان گرد اگر مى كم رسد بويى رسد | |
خود مذاق مى چه داند آنك مرد عاقلست |
|
نكته ها را ياد مى گيرى جواب هر سوال | |
تا به وقت امتحان گويند مرد فاضلست |
|
گر بنتوانى ز نقص خود شدن سوى كمال | |
شمس تبريزى كنون اندر كمالت كاملست |
|
مى روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر | |
كه به يك جرعه بپرد همه طرارى و هوشت |
|
چو از اين هوش برستى به مساقات و به مستى | |
دهدت صد هش ديگر كرم باده فروشت |
|
چو در اسرار درآيى كندت روح سقايى | |
به فلك غلغله افتد ز هياهوى و خروشت |
|
بستان باده ديگر جز از آن احمر و اصفر | |
كندت خواجه معنى برهاند ز نقوشت |
|
دهد آن كان ملاحت قدحى وقت صباحت | |
به از آن صد قدح مى كه بخوردى شب دوشت |
|
تو اگرهاى نگويى و اگر هوى نگويى | |
همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت |
|
چو در آن حلقه بگنجى زبر معدن و گنجى | |
هوس كسب بيفتد ز دل مكسبه كوشت |
|
تو كه از شر اعادى به دو صد چاه فتادى | |
برهانيد به آخر كرم مظلمه پوشت |
|
همه آهنگ لقا كن خمش و صيد رها كن | |
به خموشيت ميسر شود اين صيد وحوشت |
|
تو دهان را چو ببندى خمشى را بپسندى | |
كشش و جذب نديمان نگذارند خموشت |
|
حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد | |
هله اى يار قلندر بشنو طبل ملامت |
|
دل و جان فانى لا كن تن خود همچو قبا كن | |
نه اثر گو نه خبر گو نه نشانى نه علامت |
|
چو من از خويش برستم ره انديشه ببستم | |
هله اى سرده مستم برهانم به تمامت |
|
هله برجه هله برجه قدمى بر سر خود نه | |
هله برپر هله برپر چو من از شكر و غرامت |
|
ببر اى عشق چو موسى سر فرعون تكبر | |
هله فرعون به پيش آ كه گرفتم در و بامت |
|
چو من از غيب رسيدم سپه غيب كشيدم | |
برو اى ظالم سركش كه فتادى ز زعامت |
|
هله پاليز تو باقى سر خر عالم فانى | |
همه ديدار كريمست در اين عشق كرامت |
|
نكند رحمت مطلق به بلا جان تو ويران | |
نكند والده ما را ز پى كينه حجامت |
|
نبود جان و دلم را ز تو سيرى و ملولى | |
نبود هيچ كسى را ز دل و ديده س آمت |
|
بجز از عشق مجرد به هر آن نقش كه رفتم | |
بنه ارزيد خوشى هاش به تلخى ندامت |
|
هله تا ياوه نگردى چو در اين حوض رسيدى | |
كه تكش آب حياتست و لبش جاى اقامت |
|
چو در اين حوض درافتى همه خويش بدو ده | |
به مزن دستك و پايك تو به چستى و شهامت |
|
همه تسليم و خمش كن نه امامى تو ز جمعى | |
نرسد هيچ كسى را بجز اين عشق امامت |
|
چند باشد غم آنت كه ز غم جان ببرم | |
خود نباشد هوس آنك بدانى جان چيست |
|
بوى نانى كه رسيده ست بر آن بوى برو | |
تا همان بوى دهد شرح تو را كاين نان چيست |
|
گر تو عاشق شده اى عشق تو برهان تو بس | |
ور تو عاشق نشدى پس طلب برهان چيست |
|
اين قدر عقل ندارى كه ببينى آخر | |
گر نه شاهيست پس اين بارگه سلطان چيست |
|
گر نه اندر تتق ازرق زيباروييست | |
در كف روح چنين مشعله تابان چيست |
|
چونك از دور دلت همچو زنان مى لرزد | |
تو چه دانى كه در آن جنگ دل مردان چيست |
|
آتش ديده مردان حجب غيب بسوخت | |
تو پس پرده نشسته كه به غيب ايمان چيست |
|
شمس تبريز اگر نيست مقيم اندر چشم | |
چشمه شهد از او در بن هر دندان چيست |
|
خاصه آن لحظه كه از حضرت حق نور كشد | |
سجده گاه ملك و قبله هر انسانست |
|
هر كه او سر ننهد بر كف پايش آن دم | |
بهر ناموس منى آن نفس او شيطانست |
|
و آنك آن لحظه نبيند اثر نور برو | |
او كم از ديو بود زانك تن بى جانست |
|
دل به جا دار در آن طلعت باهيبت او | |
گر تو مردى كه رخش قبله گه مردانست |
|
دست بردار ز سينه چه نگه مى دارى | |
جان در آن لحظه بده شاد كه مقصود آنست |
|
جمله را آب درانداز و در آن آتش شو | |
ك آتش چهره او چشمه گه حيوانست |
|
سر برآور ز ميان دل شمس تبريز | |
كو خديو ابد و خسرو هر فرمانست |
|
خضر وقت تو عشق است كه صوفى ز شكست | |
صافيست و مثل درد به پستى بنشست |
|
لذت فقر چو باده ست كه پستى جويد | |
كه همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست |
|
تا بدانى كه تكبر همه از بى مزگيست | |
پس سزاى متكبر سر بى ذوق بس است |
|
گريه شمع همه شب نه كه از درد سرست | |
چون ز سر رست همه نور شد از گريه برست |
|
كف هستى ز سر خم مدمغ برود | |
چون بگيرد قدح باده جان بر كف دست |
|
ماهيا هر چه تو را كام دل از بحر بجو | |
طمع خام مكن تا نخلد كام ز شست |
|
بحر مى غرد و مى گويد كاى امت آب | |
راست گوييد بر اين مايده كس را گله هست |
|
دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش | |
در خطابات و مجابات بلى اند و الست |
|
نى در آن بزم كس از درد دلى سر بگرفت | |
نى در آن باغ و چمن پاى كس از خار بخست |
|
هله خامش به خموشيت اسيران برهند | |
ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست |
|
لب فروبند چو ديدى كه لب بسته يار | |
دست شمشيرزنان را به چه تدبير ببست |