next page

fehrest page

back page

گر نديد آن شادجان اين گلستان را شاد چيست گر نه لطف او بود پس عيش را بنياد چيست
گر خرابات ازل از تاب رويش پر نگشت پس هزاران صومعه در محو جان آباد چيست
جان ما با عشق او گر نى ز يك جا رسته اند جان بااقبال ما با عشق او همزاد چيست
گر نه پرتوهاى آن رخسار داد حسن داد پس به ديوان سراى عاشقان بيداد چيست
ساكنان آب و گل گر عشق ما را محرمند پس درون گنبد دل غلغله و فرياد چيست
گر نه آتش مى زند آتش رخى در جان نهان پس دماغ عاشقان پرآتش و پرباد چيست
گر نه آتش رنگ گشتى جان ها در لامكان صد هزاران مشعله همچون شب ميلاد چيست
گر نه تقصير است از جان در فدا گشتن در او لطف نقد اولين و وعده و ميعاد چيست
گر نه شمس الدين تبريزى قباد جان ها است صد هزاران جان قدسى هر دمش منقاد چيست

جمع باشيد اى حريفان زانك وقت خواب نيست هر حريفى كو بخسبد والله از اصحاب نيست
روى بستان را نبيند راه بستان گم كند هر كه او گردان و نالان شيوه دولاب نيست
اى بجسته كام دل اندر جهان آب و گل مى دوانى سوى آن جو كاندر آن جو آب نيست
ز آسمان دل برآ ماها و شب را روز كن تا نگويد شب روى كامشب شب مهتاب نيست
بى خبر بادا دل من از مكان و كان او گر دلم لرزان ز عشقش چون دل سيماب نيست

چشمه اى خواهم كه از وى جمله را افزايش است دلبرى خواهم كه از وى مرده را آسايش است
بنده بحر محيطم كز محيطى برتر است سنگ و گوهر هر دو را از فضل او بخشايش است
باغ و طاووسند هر يك از جمالش بانصيب زاغ را خالى ندارد گر چه بى آرايش است
صورت ار نقصان پذيرد نيست معنى را كمى عاشق اندر ذوق باشد گر چه در پالايش است
بنگر اندر جان كه هست او از بلندى بى خبر گر چه اندر قالب او در خانه آلايش است
شمس تبريزى قدومت خانه اقبال را صحن را افروزش است و بام را اندايش است

عشق اندر فضل و علم و دفتر و اوراق نيست هر چه گفت و گوى خلق آن ره ره عشاق نيست
شاخ عشق اندر ازل دان بيخ عشق اندر ابد اين شجر را تكيه بر عرش و ثرى و ساق نيست
عقل را معزول كرديم و هوا را حد زديم كاين جلالت لايق اين عقل و اين اخلاق نيست
تا تو مشتاقى بدان كاين اشتياق تو بتى است چون شدى معشوق از آن پس هستيى مشتاق نيست
مرد بحرى دايما بر تخته خوف و رجا است چونك تخته و مرد فانى شد جز استغراق نيست
شمس تبريزى تويى دريا و هم گوهر تويى زانك بود تو سراسر جز سر خلاق نيست

در ره معشوق ما ترسندگان را كار نيست جمله شاهانند آن جا بندگان را بار نيست
گر تو نازى مى كنى يعنى كه من فرخنده ام نزد اين اقبال ما فرخندگى جز عار نيست
گر به فقرت ناز باشد ژنده برگير و برو نزد اين سلطان ما آن جمله جز زنار نيست
گر تو نور حق شدى از شرق تا مغرب برو زانك ما را زين صفت پرواى آن انوار نيست
گر تو سر حق بدانستى برو با سر باش زانك اين اسرار ما را خوى آن اسرار نيست
راست شو در راه ما وين مكر را يك سوى نه زان كه اين ميدان ما جولانگه مكار نيست
شمس دين و شمس دين آن جان ما اينك بدان جز به سوى راه تبريز اسب ما رهوار نيست
مست بودم فاش كردم سر خود با ياركان زانك هشيارى مرا خود مذهب آزار نيست
گر نهى پرگار بر تن تا بدانى حد ما حد ما خود اى برادر لايق پرگار نيست
خاك پاشى مى كنى تو اى صنم در راه ما خاك پاشى دو عالم پيش ما در كار نيست
صوفيان عشق را خود خانقاهى ديگر است جان ما را اندر آن جا كاسه و ادرار نيست
در تك دوزخ نشستم ترك كردم بخت را زانك ما را اشتهاى جنت و ابرار نيست

آفتاب امروز بر شكل دگر تابان شدست در شعاعش همچو ذره جان من رقصان شدست
مشترى در طالع است و ماه و زهره در حضور يار چوگان زلف مه رو مير اين ميدان شدست
هر قدح كز مى دهد گويد بگير و هوش دار هش كه دارد عقل دارد عقل خود پنهان شدست
بزم سلطان است اين جا هر كه سلطانى است نوش خوان رحمت گستريد و ساقى اخوان شدست
ساقيا پايان رسيدى عشق را از سر بگير پا چه باشد سر چه باشد پا و سر يك سر شدست

از سقاهم ربهم بين جمله ابرار مست وز جمال لايزالى هفت و پنج و چار مست
اين قيامت بين كه گويى آشكارا شد ز غيب خم و كوزه حوض كوثر از مى جبار مست
تن چو سايه بر زمين و جان پاك عاشقان در بهشت عشق تجرى تحتها الانهار مست
چون فزون گردد تجلى از جمال حق ببين ذره ذره هر دو عالم گشته موسى وار مست
از تقاضاهاى مستان وز جواب لن تران در شفاعت مو به موى احمد مختار مست
او سر است و ما چو دستار اندر او پيچيده ايم از شراب آن سرى گردد سر و دستار مست
يوسف مصرى فروكن سر به مصر اندرنگر شهر پرآشوب بين و جمله بازار مست
گر بگويم اى برادر خيره مانى زين عجب عرش و كرسى آسمان ها اين همه كردار مست
شمس تبريزى برآمد در دلم بزمى نهاد از شراب عشق گشتست اين در و ديوار مست

آخر اى دلبر نه وقت عشرت انگيزى شدست آخر اى كان شكر وقت شكرريزى شدست
تو چو آب زندگانى ما چو دانه زير خاك وقت آن كز لطف خود با ما درآميزى شدست
گر بپوسم همچو دانه عاقبت نخلى شوم زانك جمله چيزها چيزى ز بى چيزى شدست
زين سپس با من مكن تيزى تو اى شمشير حق زانك از لطف تو ز آتش تندى و تيزى شدست
جان كشيدم پيش عشقش گفت كو چيزى دگر گفتم آخر جان جان زين سان ز بى چيزى شدست
چون حجاب چشم دل شد چشم صورت لاجرم شمس تبريزى حجاب شمس تبريزى شدست

چون نظر كردن همه اوصاف خوب اندر دلست وين همه اوصاف رسوا معدنش آب و گلست
از هوا و شهوت اى جان آب و گل مى صد شود مشكل اين ترك هوا و كاشف هر مشكلست
وين تعلل بهر تركش دافع صد علتست چون بشد علت ز تو پس نقل منزل منزلست
ليك شرطى كن تو با خود تا كه شرطى نشكنى ور نه علت باقى و درمانت محو و زايلست
چونك طبعت خو كند با شرط تندش بعد از آن صد هزاران حاصل جان از درونت حاصلست
پس تو را آيينه گردد اين دل آهن چنانك هر دمى رويى نمايد روى آن كو كاهلست
پس تو را مطرب شود در عيش و هم ساقى شود آن امانت چونك شد محمول جان را حاملست
فارغ آيى بعد از آن از شغل و هم از فارغى شهره گردد از تو آن گنجى كه آن بس خاملست
گر چه حلواها خورى شيرين نگردد جان تو ذوق آن برقى بود تا در دهان آكلست
اين طبيعت كور و كر گر نيست پس چون آزمود كاين حجاب و حائل ست آن سوى آن چون مايلست
ليك طبع از اصل رنج و غصه ها بررسته ست در پى رنج و بلاها عاشق بى طايلست
در تواضع هاى طبعت سر نخوت را نگر و اندر آن كبرش تواضع هاى بى حد شاكلست
هر حديث طبع را تو پرورش هايى بدش شرح و تاويلى بكن وادانك اين بى حائلست
هر يكى بيتى جمال بيت ديگر دانك هست با مويد اين طريقت ره روان را شاغلست
ور تو را خوف مطالب باشد از اشهادها از خدا مى خواه شيرينى اجل كان آجلست
هر طرف رنجى دگرگون فرض كن آن گاه برو جز به سوى بى سوى ها كان دگر بى حاصلست
تو وثاق مار آيى از پى مارى دگر غصه ماران ببينى زانك اين چون سلسله ست
تا نگويى مار را از خويش عذرى زهرناك وان گهت او متهم دارد كه اين هم باطلست
از حديث شمس دين آن فخر تبريز صفا آن مزاجش گرم بايد كاين نه كار پلپلست

اندرآ اى مه كه بى تو ماه را استاره نيست تا خيالت درنيايد پاى كوبان چاره نيست
چون خيالت بر كه آيد چشمه ها گردد روان خود گرفتم كاين دل ما جز كه و جز خاره نيست
آتش از سنگى روان شد آب از سنگى دگر لعل شد سنگى دگر كز لطف تو آواره نيست
بارها لطف تو را من آزمودم اى لطيف مرده را تو زنده كردى بارها يك باره نيست
ابر رحمت هر سحر گر مى ببارد آن ز تست وين دل گريان من جز كودك گهواره نيست
همچو كوه طور از غم اين دلم صدپاره شد ليك اندر دست من زان پاره ها يك پاره نيست
آهن برهان موسى بر دل چون سنگ زد تا جهد استاره اى كز ابر يك استاره نيست

نقش بند جان كه جان ها جانب او مايلست عاقلان را بر زبان و عاشقان را در دلست
آنك باشد بر زبان ها لا احب الافلين باقيات الصالحات است آنك در دل حاصلست
دل مثال آسمان آمد زبان همچون زمين از زمين تا آسمان ها منزل بس مشكلست
دل مثال ابر آمد سينه ها چون بام ها وين زبان چون ناودان باران از اين جا نازلست
آب از دل پاك آمد تا به بام سينه ها سينه چون آلوده باشد اين سخن ها باطلست
اين خود آن كس را بود كز ابر او باران چكد بام كو از ابر گيرد ناودانش قايلست
آنك برد از ناودان ديگران او سارقست آنك دزدد آب بام ديگران او ناقلست
هر كه رويد نرگس گل ز آب چشمش عاشقست هر كه نرگس ها بچيند دسته بند عاملست
گر چه كف هاى ترازو شد برابر وقت وزن چون زبانه ش راست نبود آن ترازو مايلست
هر كى پوشيده ست بر وى حال و رنگ جان او هر جوابى كه بگويد او به معنى سائلست
گر طبيبى حاذقى رنجور را تلخى دهد گر چه ظالم مى نمايد نيست ظالم عادلست
پا شناسد كفش خويش ار چه كه تاريكى بود دل ز راه ذوق داند كاين كدامين منزلست
در دل و كشتى نوح افكن در اين طوفان تو خويش دل مترسان اى برادر گر چه منزل هايلست
هر كه را خواهى شناسى همنشينش را نگر زانك مقبل در دو عالم همنشين مقبل ست
هر چه بر تو ناخوش آيد آن منه بر ديگران زانك اين خو و طبيعت جملگان را شاملست
پنبه ها در گوش كن تا نشنوى هر نكته اى زانك روح ساده تو زنگ ها را قابلست
هر كه روحش از هواى هفتمين بگذشت رست مى خور از انفاس روح او كه روحش بسملست
اين هوا اندر كمين باشد چو بيند بى رفيق مرد را تنها بگويد هين كه مردك غافل ست
وصل خواهى با كسان بنشين كه ايشان واصلند وصل از آن كس خواه بارى كو به معنى واصل ست
گرد مستان گرد اگر مى كم رسد بويى رسد خود مذاق مى چه داند آنك مرد عاقلست
نكته ها را ياد مى گيرى جواب هر سوال تا به وقت امتحان گويند مرد فاضلست
گر بنتوانى ز نقص خود شدن سوى كمال شمس تبريزى كنون اندر كمالت كاملست

گر تو پندارى به حسن تو نگارى هست نيست ور تو پندارى مرا بى تو قرارى هست نيست
ور تو گويى چرخ مى گردد به كار نيك و بد چرخ را جز خدمت خاك تو كارى هست نيست
سال ها شد كه بيرون درت چون حلقه ايم بر در تو حلقه بودن هيچ عارى هست نيست
بر در انديشه ترسان گشته ايم از هر خيال خواجه را اين جا خيالى هست آرى هست نيست
اى دل جاسوس من در پيش كيكاووس من جز صلاح الدين ز دل ها هوشيارى هست نيست

هله اى آنك بخوردى سحرى باده كه نوشت هله پيش آ كه بگويم سخن راز به گوشت
مى روح آمد نادر رو از آن هم بچش آخر كه به يك جرعه بپرد همه طرارى و هوشت
چو از اين هوش برستى به مساقات و به مستى دهدت صد هش ديگر كرم باده فروشت
چو در اسرار درآيى كندت روح سقايى به فلك غلغله افتد ز هياهوى و خروشت
بستان باده ديگر جز از آن احمر و اصفر كندت خواجه معنى برهاند ز نقوشت
دهد آن كان ملاحت قدحى وقت صباحت به از آن صد قدح مى كه بخوردى شب دوشت
تو اگرهاى نگويى و اگر هوى نگويى همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت
چو در آن حلقه بگنجى زبر معدن و گنجى هوس كسب بيفتد ز دل مكسبه كوشت
تو كه از شر اعادى به دو صد چاه فتادى برهانيد به آخر كرم مظلمه پوشت
همه آهنگ لقا كن خمش و صيد رها كن به خموشيت ميسر شود اين صيد وحوشت
تو دهان را چو ببندى خمشى را بپسندى كشش و جذب نديمان نگذارند خموشت

به خدا كت نگذارم كه روى راه سلامت كه سر و پا و سلامت نبود روز قيامت
حشم عشق درآمد ربض شهر برآمد هله اى يار قلندر بشنو طبل ملامت
دل و جان فانى لا كن تن خود همچو قبا كن نه اثر گو نه خبر گو نه نشانى نه علامت
چو من از خويش برستم ره انديشه ببستم هله اى سرده مستم برهانم به تمامت
هله برجه هله برجه قدمى بر سر خود نه هله برپر هله برپر چو من از شكر و غرامت
ببر اى عشق چو موسى سر فرعون تكبر هله فرعون به پيش آ كه گرفتم در و بامت
چو من از غيب رسيدم سپه غيب كشيدم برو اى ظالم سركش كه فتادى ز زعامت
هله پاليز تو باقى سر خر عالم فانى همه ديدار كريمست در اين عشق كرامت
نكند رحمت مطلق به بلا جان تو ويران نكند والده ما را ز پى كينه حجامت
نبود جان و دلم را ز تو سيرى و ملولى نبود هيچ كسى را ز دل و ديده س آمت
بجز از عشق مجرد به هر آن نقش كه رفتم بنه ارزيد خوشى هاش به تلخى ندامت
هله تا ياوه نگردى چو در اين حوض رسيدى كه تكش آب حياتست و لبش جاى اقامت
چو در اين حوض درافتى همه خويش بدو ده به مزن دستك و پايك تو به چستى و شهامت
همه تسليم و خمش كن نه امامى تو ز جمعى نرسد هيچ كسى را بجز اين عشق امامت

چند گويى كه چه چاره ست و مرا درمان چيست چاره جوينده كه كرده ست تو را خود آن چيست
چند باشد غم آنت كه ز غم جان ببرم خود نباشد هوس آنك بدانى جان چيست
بوى نانى كه رسيده ست بر آن بوى برو تا همان بوى دهد شرح تو را كاين نان چيست
گر تو عاشق شده اى عشق تو برهان تو بس ور تو عاشق نشدى پس طلب برهان چيست
اين قدر عقل ندارى كه ببينى آخر گر نه شاهيست پس اين بارگه سلطان چيست
گر نه اندر تتق ازرق زيباروييست در كف روح چنين مشعله تابان چيست
چونك از دور دلت همچو زنان مى لرزد تو چه دانى كه در آن جنگ دل مردان چيست
آتش ديده مردان حجب غيب بسوخت تو پس پرده نشسته كه به غيب ايمان چيست
شمس تبريز اگر نيست مقيم اندر چشم چشمه شهد از او در بن هر دندان چيست

چشم پرنور كه مست نظر جانانست ماه از او چشم گرفتست و فلك لرزانست
خاصه آن لحظه كه از حضرت حق نور كشد سجده گاه ملك و قبله هر انسانست
هر كه او سر ننهد بر كف پايش آن دم بهر ناموس منى آن نفس او شيطانست
و آنك آن لحظه نبيند اثر نور برو او كم از ديو بود زانك تن بى جانست
دل به جا دار در آن طلعت باهيبت او گر تو مردى كه رخش قبله گه مردانست
دست بردار ز سينه چه نگه مى دارى جان در آن لحظه بده شاد كه مقصود آنست
جمله را آب درانداز و در آن آتش شو ك آتش چهره او چشمه گه حيوانست
سر برآور ز ميان دل شمس تبريز كو خديو ابد و خسرو هر فرمانست

آن شنيدى كه خضر تخته كشتى بشكست تا كه كشتى ز كف ظالم جبار برست
خضر وقت تو عشق است كه صوفى ز شكست صافيست و مثل درد به پستى بنشست
لذت فقر چو باده ست كه پستى جويد كه همه عاشق سجده ست و تواضع سرمست
تا بدانى كه تكبر همه از بى مزگيست پس سزاى متكبر سر بى ذوق بس است
گريه شمع همه شب نه كه از درد سرست چون ز سر رست همه نور شد از گريه برست
كف هستى ز سر خم مدمغ برود چون بگيرد قدح باده جان بر كف دست
ماهيا هر چه تو را كام دل از بحر بجو طمع خام مكن تا نخلد كام ز شست
بحر مى غرد و مى گويد كاى امت آب راست گوييد بر اين مايده كس را گله هست
دم به دم بحر دل و امت او در خوش و نوش در خطابات و مجابات بلى اند و الست
نى در آن بزم كس از درد دلى سر بگرفت نى در آن باغ و چمن پاى كس از خار بخست
هله خامش به خموشيت اسيران برهند ز خموشانه تو ناطق و خاموش بجست
لب فروبند چو ديدى كه لب بسته يار دست شمشيرزنان را به چه تدبير ببست

حرف : تاء: قسمت دوم
تا نلغزى كه ز خون راه پس و پيش ترست آدمى دزد ز زردزد كنون بيشترست
گربزانند كه از عقل و خبر مى دزدند خود چه دارند كسى را كه ز خود بى خبرست
خود خود را تو چنين كاسد و بى خصم مدان كه جهان طالب زر و خود تو كان زرست
كه رسول حق الناس معادن گفته ست معدن نقره و زرست و يقين پرگهرست
گنج يابى و در او عمر نيابى تو به گنج خويش درياب كه اين گنج ز تو بر گذرست

next page

fehrest page

back page