next page

fehrest page

back page

كار همه محبان همچون زرست امشب جان همه حسودان كور و كرست امشب
درياى حسن ايزد چون موج مى خرامد خاك ره از قدومش چون عنبرست امشب
دايم خوشيم با وى اما به فضل يزدان ما ديگريم امشب او ديگرست امشب
امشب مخسب اى دل مى ران به سوى منزل كان ناظر نهانى بر منظرست امشب
پهلو منه كه يارى پهلوى تست آرى برگير سر كه اين سر خوش زان سرست امشب
چون دستگير آمد امشب بگير دستى رقصى كه شاخ دولت سبز و ترست امشب
والله كه خواب امشب بر من حرام باشد كاين جان چو مرغ آبى در كوثرست امشب

خوابم ببسته اى بگشا اى قمر نقاب تا سجده هاى شكر كند پيشت آفتاب
دامان تو گرفتم و دستم بتافتى هين دست دركشيدم روى از وفا متاب
گفتى مكن شتاب كه آن هست فعل ديو ديو او بود كه مى نكند سوى تو شتاب
يا رب كنم ببينم بر درگه نياز چندين هزار يا رب مشتاق آن جواب
از خاك بيشتر دل و جان هاى آتشين مستسقيانه كوزه گرفته كه آب آب
بر خاك رحم كن كه از اين چار عنصر او بى دست و پاتر آمد در سير و انقلاب
وقتى كه او سبك شود آن باد پاى اوست لنگانه برجهد دو سه گامى پى سحاب
تا خنده گيرد از تك آن لنگ برق را و اندر شفاعت آيد آن رعد خوش خطاب
با ساقيان ابر بگويد كه برجهيد كز تشنگان خاك بجوشيد اضطراب
گيرم كه من نگويم آخر نمى رسد اندر مشام رحمت بوى دل كباب
پس ساقيان ابر همان دم روان شوند با جره و قنينه و با مشك پرشراب
خاموش و در خراب همى جوى گنج عشق كاين گنج در بهار بروييد از خراب

واجب كند چو عشق مرا كرد دل خراب كاندر خرابه دل من آيد آفتاب
از پاى درفتاده ام از شرم اين كرم كان شه دعام گفت همو كرد مستجاب
بس چهره كو نمود مرا بهر ساكنى گفتم كه چهره ديدم و آن بود خود نقاب
از نور آن نقاب چو سوزيد عالمى يا رب چگونه باشد آن شاه بى حجاب
بر من گذشت عشق و من اندر عقب شدم واگشت و لقمه كرد و مرا خورد چون عقاب
برخوردم از زمانه چو او خورد مر مرا در بحر عذب رفتم و وارستم از عذاب
آن را كه لقمه هاى بلاها گوار نيست زانست كو نديد گوارش از اين شراب
زين اعتماد نوش كنند انبيا بلا زيرا كه هيچ وقت نترسد ز آتش آب

بازآمد آن مهى كه نديدش فلك به خواب آورد آتشى كه نميرد به هيچ آب
بنگر به خانه تن و بنگر به جان من از جام عشق او شده اين مست و آن خراب
مير شرابخانه چو شد با دلم حريف خونم شراب گشت ز عشق و دلم كباب
چون ديده پر شود ز خيالش ندا رسد احسنت اى پياله و شاباش اى شراب
درياى عشق را دل من ديد ناگهان از من بجست در وى و گفتا مرا بياب
خورشيدروى مفخر تبريز شمس دين اندر پيش دوان شده دل هاى چون سحاب

زشت كسى كو نشد مسخره يار خوب دست نگر پا نگر دست بزن پا بكوب
مسخره باد گشت هر چه درختست و كشت و آنچ كشد سر ز باد خار بود خشك و چوب
هر چه ز اجزاى تو رو ننهد سر كشد پاى بزن بر سرش هين سر و پايش بكوب
چونك نخواهى رهيد از دم هر گول گير خاك كسى شو كز او چاره ندارد قلوب

به جان تو كه مرو از ميان كار مخسب ز عمر يك شب كم گير و زنده دار مخسب
هزار شب تو براى هواى خود خفتى يكى شبى چه شود از براى يار مخسب
براى يار لطيفى كه شب نمى خسبد موافقت كن و دل را بدو سپار مخسب
بترس از آن شب رنجوريى كه تو تا روز فغان و يارب و يارب كنى به زار مخسب
شبى كه مرگ بيايد قنق كرك گويد به حق تلخى آن شب كه ره سپار مخسب
از آن زلازل هيبت كه سنگ آب شود اگر تو سنگ نه اى آن به ياد آر مخسب
اگر چه زنگى شب سخت ساقى چستست مگير جام وى و ترس از آن خمار مخسب
خداى گفت كه شب دوستان نمى خسبند اگر خجل شده اى زين و شرمسار مخسب
بترس از آن شب سخت عظيم بى زنهار ذخيره ساز شبى را و زينهار مخسب
شنيده اى كه مهان كام ها به شب يابند براى عشق شهنشاه كاميار مخسب
چو مغز خشك شود تازه مغزيت بخشد كه جمله مغز شوى اى اميدوار مخسب
هزار بارت گفتم خموش و سودت نيست يكى بيار و عوض گير صد هزار مخسب

رباب مشرب عشقست و مونس اصحاب كه ابر را عربان نام كرده اند رباب
چنانك ابر سقاى گل و گلستانست رباب قوت ضميرست و ساقى الباب
در آتشى بدمى شعله ها برافزود بجز غبار نخيزد چو دردمى به تراب
رباب دعوت بازست سوى شه بازآ به طبل باز نيايد به سوى شاه غراب
گشايش گره مشكلات عشاقست چو مشكليش نباشد چه درخورست جواب
جواب مشكل حيوان گياه آمد و كاه كه تخم شهوت او شد خميرمايه خواب
خر از كجا و دم عشق عيسوى ز كجا كه اين گشاد ندادش مفتح الابواب
كه عشق خلعت جانست و طوق كرمنا براى ملك وصال و براى رفع حجاب
به بانگ او همه دل ها به يك مهم آيند نداى رب برهاند ز تفرقه ارباب
ز عشق كم گو با جسميان كه ايشان را وظيفه خوف و رجا آمد و ثواب و عقاب

تو را كه عشق ندارى تو را رواست بخسب برو كه عشق و غم او نصيب ماست بخسب
ز آفتاب غم يار ذره ذره شديم تو را كه اين هوس اندر جگر نخاست بخسب
به جست و جوى وصالش چو آب مى پويم تو را كه غصه آن نيست كو كجاست بخسب
طريق عشق ز هفتاد و دو برون باشد چو عشق و مذهب تو خدعه و رياست بخسب
صباح ماست صبوحش عشاى ما عشوه ش تو را كه رغبت لوت و غم عشاست بخسب
ز كيمياطلبى ما چو مس گدازانيم تو را كه بستر و همخوابه كيمياست بخسب
چو مست هر طرفى مى فتى و مى خيزى كه شب گذشت كنون نوبت دعاست بخسب
قضا چو خواب مرا بست اى جوان تو برو كه خواب فوت شدت خواب را قضاست بخسب
به دست عشق درافتاده ايم تا چه كند چو تو به دست خودى رو به دست راست بخسب
منم كه خون خورم اى جان تويى كه لوت خورى چو لوت را به يقين خواب اقتضاست بخسب
من از دماغ بريدم اميد و از سر نيز تو را دماغ تر و تازه مرتجاست بخسب
لباس حرف دريدم سخن رها كردم تو كه برهنه نه اى مر تو را قباست بخسب

چشم ها وا نمى شود از خواب چشم بگشا و جمع را درياب
بنگر آخر كه بى قرار شدست چشم در چشم خانه چون سيماب
گشت شب دير و خلق افتادند چون ستاره ميانه مهتاب
هم سياهى و هم سپيدى چشم از مى خواب هر دو گشت خراب
جمله انديشه ها چو برگ بريخت گرد بنشست بر همه اسباب
عقل شد گوشه اى و مى گويد عقل اگر آن تست هين درياب
بنگى شب نگر كه چون دادست جمله خلق را از اين بنگاب
چشم در عين و غين افتادست كار بگذشت از سوال و جواب
آن سواران تيزانديشه همه ماندند چون خران به خلاب

چونك درآييم به غوغاى شب گرد برآريم ز درياى شب
خواب نخواهد بگريزد ز خواب آنك بديدست تماشاى شب
بس دل پرنور و بسى جان پاك مشتغل و بنده و مولاى شب
شب تتق شاهد غيبى بود روز كجا باشد همتاى شب
پيش تو شب هست چو ديگ سياه چون نچشيدى تو ز حلواى شب
دست مرا بست شب از كسب و كار تا به سحر دست من و پاى شب
راه درازست برانيم تيز ما به درازا و به پهناى شب
روز اگر مكسب و سوداگريست ذوق دگر دارد سوداى شب
مفخر تبريز توى شمس دين حسرت روزى و تمناى شب

يار آمد به صلح اى اصحاب ما لكم قاعدين عند الباب
نوبت هجر و انتظار گذشت فادخلوا الدار يا اولى الالباب
آفتاب جمال سينه گشاد فاخلعوا فى شعاعه الاثواب
ادب عشق جمله بى ادبيست امه العشق عشقهم آداب
باده عشق ننگ و نام شكست لا راسا ترى و لا اذناب
لذت عشق با دماغ آميخت كامتزاج العبيد بالارباب
دختران ضمير سرمستند وسط روض القلوب و الدولاب
گر شما محرم ضمير نه ايد فاسالوهن من وراء حجاب
شمس تبريز جام عشق از تو و خذ الكبد للشراب كباب

علونا سماء الود من غير سلم و هل يهتدى نحو السماء النوائب
ايعلرا ظلام الكون نور و دادنا و قد جاوز الكونين هذا عجائب
فان فارق الايام بين جسومنا فوالله ان القلب ما هو غائب
فقلبى خفيف الظعن نحو احبتى و ان ثقلت عن ظعنهن الترائب
عليكم سلامى من صميم سريرتى فانى كقلبى او سلامى لائب
و كيف يتوب القلب عن ذنب ودكم فقلبى مدا عما خلاكم لنائب
حواب لمن قد قال عابد بعله ارى البعل قد بالت عليه الثعالب
جواب نصيرالدين ليث فضائل ارى الود قد بالت عليه الارانب

امسى و اصبح بالجوى اتعذب قلبى على نار الهوى يتقلب
ان كنت تهجرنى تهذبنى به انت النهى و بلاك لا اتهذب
ما بال قلبك قد قسى فالى متى ابكى و مما قد جرى اتعتب
مما احب بان اقول فديتكم احيى بكم و قتيلكم اتلقب
و اشرتم بالصبر لى متسليا ما هكذى عشقوا به لا تحسبوا
ما عشت فى هذا الفراق سويعه لو لا لقاوك كل يوم ارقب
انى اتوب مناجيا و مناديا فانا المسى بسيدى و المذنب
تبريز جل به شمس دين سيدى ابكى دما مما جنيت و اشرب

ابشروا يا قوم هذا فتح باب قد نجوتم من شتاب الاغتراب
افرحوا قد جاء ميقات الرضا من حبيب عنده ام الكتاب
قال لا تاسوا على ما فاتكم اذ بدى بدر خروق اللحجاب
ذا مناخ اوقفوا بعراننا ذا نعيم ليس يحصيه الحساب
ان فى عتب الهوى الف الوفا ان فى صمت الولا لطف الخطاب
قد سكتنا فافهموا سر السكوت يا كرام الله اعلم بالصواب
حرف : تاء: قسمت اول
آن خواجه را از نيم شب بيماريى پيدا شده ست تا روز بر ديوار ما بى خويشتن سر مى زده ست
چرخ و زمين گريان شده وز ناله اش نالان شده دم هاى او سوزان شده گويى كه در آتشكده ست
بيماريى دارد عجب نى درد سر نى رنج تب چاره ندارد در زمين كز آسمانش آمده ست
چون ديد جالينوس را نبضش گرفت و گفت او دستم بهل دل را ببين رنجم برون قاعده ست
صفراش نى سوداش نى قولنج و استسقاش نى زين واقعه در شهر ما هر گوشه اى صد عربده ست
نى خواب او را نى خورش از عشق دارد پرورش كاين عشق اكنون خواجه را هم دايه و هم والده ست
گفتم خدايا رحمتى ك آرام گيرد ساعتى نى خون كس را ريخته ست نى مال كس را بستده ست
آمد جواب از آسمان كو را رها كن در همان كاندر بلاى عاشقان دارو و درمان بيهدست
اين خواجه را چاره مجو بندش منه پندش مگو كان جا كه افتادست او نى مفسقه نى معبده ست
تو عشق را چون ديده اى از عاشقان نشنيده اى خاموش كن افسون مخوان نى جادوى نى شعبده ست
اى شمس تبريزى بيا اى معدن نور و ضيا كاين روح باكار و كيا بى تابش تو جامدست

آمده ام كه تا به خود گوش كشان كشانمت بى دل و بيخودت كنم در دل و جان نشانمت
آمده ام بهار خوش پيش تو اى درخت گل تا كه كنار گيرمت خوش خوش و مى فشانمت
آمده ام كه تا تو را جلوه دهم در اين سرا همچو دعاى عاشقان فوق فلك رسانمت
آمده ام كه بوسه اى از صنمى ربوده اى بازبده به خوشدلى خواجه كه واستانمت
گل چه بود كه گل تويى ناطق امر قل تويى گر دگرى نداندت چون تو منى بدانمت
جان و روان من تويى فاتحه خوان من تويى فاتحه شو تو يك سرى تا كه به دل بخوانمت
صيد منى شكار من گر چه ز دام جسته اى جانب دام بازرو ور نروى برانمت
شير بگفت مر مرا نادره آهوى برو در پى من چه مى دوى تيز كه بردرانمت
زخم پذير و پيش رو چون سپر شجاعتى گوش به غير زه مده تا چو كمان خمانمت
از حد خاك تا بشر چند هزار منزلست شهر به شهر بردمت بر سر ره نمانمت
هيچ مگو و كف مكن سر مگشاى ديگ را نيك بجوش و صبر كن زانك همى پرانمت
نى كه تو شيرزاده اى در تن آهوى نهان من ز حجاب آهوى يك رهه بگذرانمت
گوى منى و مى دوى در چوگان حكم من در پى تو همى دوم گر چه كه مى دوانمت

آن نفسى كه باخودى يار چو خار آيدت وان نفسى كه بيخودى يار چه كار آيدت
آن نفسى كه باخودى خود تو شكار پشه اى وان نفسى كه بيخودى پيل شكار آيدت
آن نفسى كه باخودى بسته ابر غصه اى وان نفسى كه بيخودى مه به كنار آيدت
آن نفسى كه باخودى يار كناره مى كند وان نفسى كه بيخودى باده يار آيدت
آن نفسى كه باخودى همچو خزان فسرده اى وان نفسى كه بيخودى دى چو بهار آيدت
جمله بى قراريت از طلب قرار تست طالب بى قرار شو تا كه قرار آيدت
جمله ناگوارشت از طلب گوارش است ترك گوارش ار كنى زهر گوار آيدت
جمله بى مراديت از طلب مراد تست ور نه همه مرادها همچو نثار آيدت
عاشق جور يار شو عاشق مهر يار نى تا كه نگار نازگر عاشق زار آيدت
خسرو شرق شمس دين از تبريز چون رسد از مه و از ستاره ها والله عار آيدت

درآ تا خرقه قالب دراندازم همين ساعت درآ تا خانه هستى بپردازم همين ساعت
صلا زن پاكبازى را رها كن خاك بازى را كه يك جان دارم و خواهم كه دربازم همين ساعت
كمان زه كن خدايا نه كه تير قاب قوسينى كه وقت آمد كه من جان را سپر سازم همين ساعت
چو بر مى آيد اين آتش فغان مى خيزد از عالم امانم ده امانم ده كه بگدازم همين ساعت
جهان از ترس مى درد و جان از عشق مى پرد كه مرغان را به رشك آرم ز پروازم همين ساعت

كه ديد اى عاشقان شهرى كه شهر نيكبختانست كه آن جا كم رسد عاشق و معشوق فراوانست
كه تا نازى كنيم آن جا و بازارى نهيم آن جا كه تا دل ها خنك گردد كه دل ها سخت بريانست
نباشد اين چنين شهرى ولى بارى كم از شهرى كه در وى عدل و انصافست و معشوق مسلمانست
كه اين سو عاشقان بارى چو عود كهنه مى سوزد وان معشوق نادرتر كز او آتش فروزانست
خداوندا به احسانت به حق نور تابانت مگير آشفته مى گويم كه دل بى تو پريشانست
تو مستان را نمى گيرى پريشان را نمى گيرى خنك آن را كه مى گيرى كه جانم مست ايشانست
اگر گيرى ور اندازى چه غم دارى چه كم دارى كه عاشق چون گيا اين جا بيابان در بيابانست
بخندد چشم مريخش مرا گويد نمى ترسى نگارا بوى خون آيد اگر مريخ خندانست
دلم با خويشتن آمد شكايت را رها كردم هزاران جان همى بخشد چه شد گر خصم يك جانست
منم قاضى خشم آلود و هر دو خصم خشنودند كه جانان طالب جانست و جان جوياى جانانست
كه جان ذره ست و او كيوان كه جان ميوه ست و او بستان كه جان قطره ست و او عمان كه جان حبه ست و او كانست
سخن در پوست مى گويم كه جان اين سخن غيبست نه در انديشه مى گنجد نه آن را گفتن امكانست
خمش كن همچو عالم باش خموش و مست و سرگردان وگر او نيست مست مست چرا افتان و خيزانست

حالت ده و حيرت ده اى مبدع بى حالت ليلى كن و مجنون كن اى صانع بى آلت
صد حاجت گوناگون در ليلى و در مجنون فريادكنان پيشت كاى معطى بى حاجت
انگشترى حاجت مهريست سليمانى رهنست به پيش تو از دست مده صحبت
بگذشت مه توبه آمد به جهان ماهى كو بشكند و سوزد صد توبه به يك ساعت
اى گيج سرى كان سر گيجيده نگردد ز او وى گول دلى كان دل ياوه نكند نيت
ما لنگ شديم اين جا بربند در خانه چرنده و پرنده لنگند در اين حضرت
اى عشق تويى كلى هم تاجى و هم غلى هم دعوت پيغامبر هم ده دلى امت
از نيست برآوردى ما را جگرى تشنه بردوخته اى ما را بر چشمه اين دولت
خارم ز تو گل گشته و اجزا همه كل گشته هم اول ما رحمت هم آخر ما رحمت
در خار ببين گل را بيرون همه كس بيند در جزو ببين كل را اين باشد اهليت
در غوره ببين مى را در نيست ببين شى ء را اى يوسف در چه بين شاهنشهى و ملكت
خارى كه ندارد گل در صدر چمن نايد خاكى ز كجا يابد بى روح سر و سبلت
كف مى زن و زين مى دان تو منشاء هر بانگى كاين بانگ دو كف نبود بى فرقت و بى وصلت
خامش كه بهار آمد گل آمد و خار آمد از غيب برون جسته خوبان جهت دعوت

next page

fehrest page

back page