next page

fehrest page

back page

يا من بنا قصر الكمال مشيدا لا زال سعدا بالسعود مويدا
هز القلوب و ردها بصدوده فغدا دماء العاشقين مبددا
يا ساكنين محال العشق فى قلق تظنون ان العشق يترككم سدا
لا و الذى حاز الملاحه و البها و لم يبق للعشاق حيلا و لا يدا
و ذلك شمس الدين مولا و سيدا و تبريز منه كالفراديس قد غدا

ورد البشير مبشرا ببشاره احيى الفواد عشيه بورودها
فكان ارضا نورت بربيعها فكان شمسا اشرقت بخدودها
يا طاعنى فى صبوتى و تهتكى انظر الى نار الهوى و وقودها

يا كالمينا يا حاكمينا يا مالكينا لا تظلمونا
يا ذا الفضائل زهر الشمائل سيف الدلائل لا تظلمونا
يا نعم ساقى حلو التلاقى مر الفراق لا تظلمونا
فى القلب بارق مثل الطوارق بين المشارق لا تظلمونا
نادى المنادى فى كل وادى لا بالعناد لا تظلمونا
افديك روحى عند الصبوح يا ذا الفتوح لا تظلمونا
هذا فوادى فى العشق بادى فى الحب عادى لا تظلمونا
اسمع كلامى نومى جرامى عند الكرام لا تظلمونا
عشقى حصانى نحو المعانى هذا كفانى لا تظلمونا
العشق حال ملك و مال نومى محال لا تظلمونا

يا مخجل البدر اشرقنا بلالا يا ساقى الروح اسكرنا بصهبا
لا تبخلن و اوفر راحنا مددا حتى تنادم فى اخذ و اعطا
دعنا ينافس فى الصهباء من سكر بالسكر يذهل عن وصف و اسما
خوابى الغيب قد املاتها مددا راحا يطهر عن شح و شحنا

حرف باء
بى يار مهل ما را بى يار مخسب امشب زنهار مخور با ما زنهار مخسب امشب
امشب ز خود افزونيم در عشق دگرگونيم اين بار ببين چونيم اين بار مخسب امشب
اى طوق هواى تو اندر همه گردن ها ما را همه شب تنها مگذار مخسب امشب
صيديم به شصت غم شوريده و مست غم ما را تو به دست غم مسپار مخسب امشب
اى سرو گلستان را وى ماه شبستان را اين ماه پرستان را مازار مخسب امشب

اى خواب به جان تو زحمت ببرى امشب وز بهر خدا زين جا اندرگذرى امشب
هر جا كه بپرى تو ويران شود آن مجلس اى خواب در اين مجلس تا درنپرى امشب
امشب به جمال او پرورده شود ديده اى چشم ز بى خوابى تا غم نخورى امشب
و الليل اذا يغشى اى خواب برو حاشا تا از دل بيداران صد تحفه برى امشب
گر خلق همه خفتند اى دل تو بحمدالله گر دوش نمى خفتى امشب بترى امشب
با ماه كه همخويم تا روز سخن گويم كاى مونس مشتاقان صاحب نظرى امشب
شد ماه گواه من استاره سپاه من وز ناوك استاره اى مه سپرى امشب

زان شاهد شكرلب زان ساقى خوش مذهب جان مست شد و قالب اى دوست مخسب امشب
زان نور همه عالم هر شيوه همى نالم تا بشنود احوالم اى دوست مخسب امشب
گاهى به پريشانى گاهى به پشيمانى زين عيش همى مانى اى دوست مخسب امشب
يك روز تو گر خوارى يك روز تو مردارى از ما چه خبر دارى اى دوست مخسب امشب
بيرون شو از اين هر دو بيگانه شو اى مردو قم قد ضحك الورد اى دوست مخسب امشب
از هجر تو پرهيزم در عشق تو برخيزم شمس الحق تبريزم اى دوست مخسب امشب

مهمان توام اى جان زنهار مخسب امشب اى جان و دل مهمان زنهار مخسب امشب
روى تو چو بدر آمد امشب شب قدر آمد اى شاه همه خوبان زنهار مخسب امشب
اى سرو دو صد بستان آرام دل مستان بردى دل و جان بستان زنهار مخسب امشب
اى باغ خوش خندان بى تو دو جهان زندان آنى تو و صد چندان زنهار مخسب امشب

بريده شد از اين جوى جهان آب بهارا بازگرد و وارسان آب
از آن آبى كه چشمه خضر و الياس نديدست و نبيند آن چنان آب
زهى سرچشمه اى كز فر جوشش بجوشد هر دمى از عين جان آب
چو باشد آب ها نان ها برويند ولى هرگز نرست اى جان ز نان آب
براى لقمه اى نان چون گدايان مريز از روى فقر اى ميهمان آب
سراسر جمله عالم نيم لقمه ست ز حرص نيم لقمه شد نهان آب
زمين و آسمان دلو و سبويند برون ست از زمين و آسمان آب
تو هم بيرون رو از چرخ و زمين زود كه تا بينى روان از لامكان آب
رهد ماهى جان تو از اين حوض بياشامد ز بحر بى كران آب
در آن بحرى كه خضرانند ماهى در او جاويد ماهى جاودان آب
از آن ديدار آمد نور ديده از آن بام ست اندر ناودان آب
از آن باغ ست اين گل هاى رخسار از آن دولاب يابد گلستان آب
از آن نخل ست خرماهاى مريم نه ز اسباب ست و زين ابواب آن آب
روان و جانت آنگه شاد گردد كز اين جا سوى تو آيد روان آب
مزن چوبك دگر چون پاسبانان كه هست اين ماهيان را پاسبان آب

الا اى روى تو صد ماه و مهتاب مگو شب گشت و بى گه گشت بشتاب
مرا در سايه ات اى كعبه جان به هر مسجد ز خورشيدست محراب
غلط گفتم كه اندر مسجد ما برون در بود خورشيد بواب
از اين هفت آسيا ما نان نجوييم ننوشيم آب ما زين سبز دولاب
مسبب اوست اسباب جهان را چه باشد تار و پود لاف اسباب
ز مستى در هزاران چه فتاديم برون مان مى كشد عشقش به قلاب
چه رونق دارد از مجلس جان زهى چشم و چراغ جان اصحاب
بخندد باغ دل زان سرو مقبل بجوشد خون ما زين شاخ عناب
فتوح اندر فتوح اندر فتوحى توى مفتاح و حق مفتاح ابواب
ز نفط انداز عشق آتشينت زمين و آسمان لرزان چو سيماب
بر مستانش آيد مى به دعوى خلق گردد برانندش به مضراب
خمش كن ختم كن اى دل چو ديدى كه آن خوبى نمى گنجد در القاب

مخسب اى يار مهمان دار امشب كه تو روحى و ما بيمار امشب
برون كن خواب را از چشم اسرار كه تا پيدا شود اسرار امشب
اگر تو مشترييى گرد مه گرد بگرد گنبد دوار امشب
شكار نسر طاير را به گردون چو جان جعفرى طيار امشب
تو را حق داد صيقل تا زدايى ز هجر ازرق زنگار امشب
بحمدالله كه خلقان جمله خفتند و من بر خالقم بر كار امشب
زهى كر و فر و اقبال بيدار كه حق بيدار و ما بيدار امشب
اگر چشمم بخسبد تا سحرگه ز چشم خود شوم بيزار امشب
اگر بازار خالى شد تو بنگر به راه كهكشان بازار امشب
شب ما روز آن استارگان ست كه درتابيد در ديدار امشب
اسد بر ثور برتازد به جمله عطارد برنهد دستار امشب
زحل پنهان بكارد تخم فتنه بريزد مشترى دينار امشب
خمش كردم زبان بستم وليكن منم گوياى بى گفتار امشب

اى در غم تو به سوز و يارب بگريسته آسمان همه شب
گر چرخ بگريد و بخندد آن جذبه خاك باشد اغلب
از بس كه بريخت اشك بر خاك شد خاك ز اشك او مطيب
از گريه آسمان درآمد صد باغ به خنده مذهب
من بودم و چرخ دوش گريان او را و مرا يكى ست مذهب
از گريه آسمان چه رويد گل ها و بنفشه مرطب
وز گريه عاشقان چه رويد صد مهر درون آن شكرلب
آن چشم به گريه مى فشارد تا بفشارد نگار غبغب
اين گريه ابر و خنده خاك از بهر من و تو شد مركب
وين گريه ما و خنده ما از بهر نتيجه شد مرتب
خاموش كن و نظاره مى كن اندر طلب جهان و مطلب

آه از اين زشتان كه مه رو مى نمايند از نقاب از درون سو كاه تاب و از برون سو ماهتاب
چنگ دجال از درون و رنگ ابدال از برون دام دزدان در ضمير و رمز شاهان در خطاب
عاشق چادر مباش و خر مران در آب و گل تا نمانى ز آب و گل مانند خر اندر خلاب
چون به سگ نان افكنى سگ بو كند آنگه خورد سگ نه اى شيرى چه باشد بهر نان چندين شتاب
در هر آن مردار بينى رنگكى گويى كه جان جان كجا رنگ از كجا جان را بجو جان را بياب
تو سوال و حاجتى دلبر جواب هر سوال چون جواب آيد فنا گردد سوال اندر جواب
از خطابش هست گشتى چون شراب از سعى آب وز شرابش نيست گشتى همچو آب اندر شراب
او ز نازش سر كشيده همچو آتش در فروغ تو ز خجلت سر فكنده چون خطا پيش صواب
گر خزان غارتى مر باغ را بى برگ كرد عدل سلطان بهار آمد براى فتح باب
برگ ها چون نامه ها بر وى نبشته خط سبز شرح آن خط ها بجو از عنده ام الكتاب

يا وصال يار بايد يا حريفان را شراب چونك دريا دست ندهد پاى نه در جوى آب
آن حريفان چو جان و باقيان جاودان در لطافت همچو آب و در سخاوت چون سحاب
همرهان آب حيوان خضريان آسمان زندگى هر عمارت گنج هاى هر خراب
آب يار نور آمد اين لطيف و آن ظريف هر دو غمازند ليكن نى ز كين بل ز احتساب
آب اندر طشت و يا جو چون ز كف جنبان شود نور بر ديوار هم آغاز گيرد اضطراب
عرق جنسيت برادر جون قيامت مى كند خود تو بنگر من خموشم و هوا علم بالصواب

كو همه لطف كه در روى تو ديدم همه شب وان حديث چو شكر كز تو شنيدم همه شب
گر چه از شمع تو مى سوخت چو پروانه دلم گرد شمع رخ خوب تو پريدم همه شب
شب به پيش رخ چون ماه تو چادر مى بست من چو مه چادر شب مى بدريدم همه شب
جان ز ذوق تو چو گربه لب خود مى ليسد من چو طفلان سر انگشت گزيدم همه شب
سينه چون خانه زنبور پر از مشغله بود كز تو اى كان عسل شهد كشيدم همه شب
دام شب آمد جان هاى خلايق بربود چون دل مرغ در آن دام طپيدم همه شب
آنك جان ها چو كبوتر همه در حكم ويند اندر آن دام مر او را طلبيدم همه شب

هله صدر و بدر عالم منشين مخسب امشب كه براق بر در آمد فاذا فرغت فانصب
چو طريق بسته بودست و طمع گسسته بودست تو برآ بر آسمان ها بگشا طريق و مذهب
نفسى فلك نيايد دو هزار در گشايد چو امير خاص اقرا به دعا گشايد آن لب
سوى بحر رو چو ماهى كه بيافت در شاهى چو بگويد او چه خواهى تو بگو اليك ارغب
چو صرير تو شنيدم چو قلم به سر دويدم چو به قلب تو رسيدم چه كنم صداع قالب
ز سلام خوش سلامان بكشم ز كبر دامان كه شدست از سلامت دل و جان ما مطيب
ز كف چنين شرابى ز دم چنين خطابى عجب ست اگر بماند به جهان دلى مودب
ز غناى حق برسته ز نياز خود برسته به مشاغل اناالحق شده فانى ملهب
بكش آب را از اين گل كه تو جان آفتابى كه نماند روح صافى چو شد او به گل مركب
صلوات بر تو آرم كه فزوده باد قربت كه به قرب كل گردد همه جزوها مقرب
دو جهان ز نفخ صورت چو قيامتست پيشم سوى جان مزلزلست و سوى جسميان مرتب
به سخن مكوش كاين فر ز دلست نى ز گفتن كه هنر ز پاى يابيد و ز دم ديد ثعلب

در هوايت بى قرارم روز و شب سر ز پايت برندارم روز و شب
روز و شب را همچو خود مجنون كنم روز و شب را كى گذارم روز و شب
جان و دل از عاشقان مى خواستند جان و دل را مى سپارم روز و شب
تا نيابم آن چه در مغز منست يك زمانى سر نخارم روز و شب
تا كه عشقت مطربى آغاز كرد گاه چنگم گاه تارم روز و شب
مى زنى تو زخمه و بر مى رود تا به گردون زير و زارم روز و شب
ساقيى كردى بشر را چل صبوح زان خمير اندر خمارم روز و شب
اى مهار عاشقان در دست تو در ميان اين قطارم روز و شب
مى كشم مستانه بارت بى خبر همچو اشتر زير بارم روز و شب
تا بنگشايى به قندت روزه ام تا قيامت روزه دارم روز و شب
چون ز خوان فضل روزه بشكنم عيد باشد روزگارم روز و شب
جان روز و جان شب اى جان تو انتظارم انتظارم روز و شب
تا به سالى نيستم موقوف عيد با مه تو عيدوارم روز و شب
زان شبى كه وعده كردى روز بعد روز و شب را مى شمارم روز و شب
بس كه كشت مهر جانم تشنه است ز ابر ديده اشكبارم روز و شب

مجلس خوش كن از آن دو پاره چوب عود را درسوز و بربط را بكوب
اين ننالد تا نكوبى بر رگش وان دگر در نفى و در سوزست خوب
مجلسى پرگرد بر خاشاك فكر خيز اى فراش فرش جان بروب
تا نسوزى بوى ندهد آن بخور تا نكوبى نفع ندهد اين حبوب
نير اعظم بدان شد آفتاب كو در آتش خانه دارد بى لغوب
ماه از آن پيك و محاسب مى شود كو نياسايد ز سيران و ركوب
عود خلقانند اين پيغامبران تا رسدشان بوى علام الغيوب
گر به بو قانع نه اى تو هم بسوز تا كه معدن گردى اى كان عيوب
چون بسوزى پر شود چرخ از بخور چون بسوزد دل رسد وحى القلوب
حد ندارد اين سخن كوتاه كن گر چه جان گلستان آمد جنوب
صاحب العودين لا تهملهما حرقن ذا حركن ذا للكروب
من يلج بين السكارى لا يفق من يذق من راح روح لا يتوب
اغتنم بالراح عجل و استعد من خمار دونه شق الجيوب
اين تنجو ان سلطان الهوى جاذب العشاق جبار طلوب

هيچ مى دانى چه مى گويد رباب ز اشك چشم و از جگرهاى كباب
پوستى ام دور مانده من ز گوشت چون ننالم در فراق و در عذاب
چوب هم گويد بدم من شاخ سبز زين من بشكست و بدريد آن ركاب
ما غريبان فراقيم اى شهان بشنويد از ما الى الله الماب
هم ز حق رستيم اول در جهان هم بدو وا مى رويم از انقلاب
بانگ ما همچون جرس در كاروان يا چو رعدى وقت سيران سحاب
اى مسافر دل منه بر منزلى كه شوى خسته به گاه اجتذاب
زانك از بسيار منزل رفته اى تو ز نطفه تا به هنگام شباب
سهل گيرش تا به سهلى وارهى هم دهى آسان و هم يابى ثواب
سخت او را گير كو سختت گرفت اول او و آخر او او را بياب
خوش كمانچه مى كشد كان تير او در دل عشاق دارد اضطراب
ترك و رومى و عرب گر عاشق است همزبان اوست اين بانگ صواب
باد مى نالد همى خواند تو را كه بيا اندر پيم تا جوى آب
آب بودم باد گشتم آمدم تا رهانم تشنگان را زين سراب
نطق آن بادست ك آبى بوده است آب گردد چون بيندازد نقاب
از برون شش جهت اين بانگ خاست كز جهت بگريز و رو از ما متاب
عاشقا كمتر ز پروانه نه اى كى كند پروانه ز آتش اجتناب
شاه در شهرست بهر جغد من كى گذارم شهر و كى گيرم خراب
گر خرى ديوانه شد نك كير گاو بر سرش چندان بزن ك آيد لباب
گر دلش جويم خسيش افزون شود كافران را گفت حق ضرب الرقاب

آواز داد اختر بس روشنست امشب گفتم ستارگان را مه با منست امشب
بررو به بام بالا از بهر الصلا را گل چيدنست امشب مى خوردنست امشب
تا روز دلبر ما اندر برست چون دل دستش به مهر ما را در گردنست امشب
تا روز زنگيان را با روم دار و گيرست تا روز چنگيان را تنتن تنست امشب
تا روز ساغر مى در گردش است و بخشش تا روز گل به خلوت با سوسنست امشب
امشب شراب وصلت بر خاص و عام ريزم شادى آنك ماهت بر روزنست امشب
داوودوار ما را آهن چو موم گردد ك آهن رباست دلبر دل آهنست امشب
بگشاى دست دل را تا پاى عشق كوبد كان زار ترس ديده در مامنست امشب
بر روى چون زر من اى بخت بوسه مى ده كاين زر گازديده در معدنست امشب
آن كو به مكر و دانش مى بست راه ما را پالان خر بر او نه كو كودنست امشب
شمشير آبدارش پوسيده است و چوبين وان نيزه درازش چون سوزنست امشب
خرگاه عنكبوتست آن قلعه حصينش برگستوان و خودش چون روغنست امشب
خاموش كن كه طامع الكن بود هميشه با او چه بحث دارى كو الكنست امشب

رغبت به عاشقان كن اى جان صدر غايب بنشين ميان مستان اينك مه و كواكب
آن روز پرعجايب وان محشر قيامت گشتست پيش حسنت مستغرق عجايب
چون طيبات خواندى بر طيبين فشاندى طيبتر از تو كى بود اى معدن اطايب
جان را ز تست هر دم سلطانيى مسلم اين شكر از كى گويم از شاه يا ز صاحب
در جيب خاك كردى ارواح پاك جيبان سر كرده در گريبان چون صوفيان مراقب
عشق تو چون درآمد انديشه مرد پيشش عشق تو صبح صادق انديشه صبح كاذب
اى عقل باش حيران نى وصل جو نه هجران چون وصل گوش دارى زان كس كه نيست غايب
جان چيست فقر و حاجت جان بخش كيست جز تو اى قبله حوايج معشوقه مطالب
نك نقد شد قيامت اينك يكى علامت طالع شد آفتابت از جانب مغارب
دركش رميدگان را محنت رسيدگان را زان جذبه هاى جانى اى جذبه تو غالب
تا بيند اين دو ديده صبح خدا دميده دام طلب دريده مطلوب گشته طالب
عشق و طلب چه باشد آيينه تجلى نقش و حسد چه باشد آيينه معايب
كو بلبل چمن ها تا گفتمى سخن ها نگذشت بر دهان ها يا دست هيچ كاتب
نه از نقش هاى صورت نه از صاف و نه از كدورت نه از ماضى و نه حالى نه از زهد نه از مراتب
عقلم برفت از جا باقيش را تو فرما اى از درت نرفته كس نااميد و غايب

next page

fehrest page

back page