next page

fehrest page

back page

اى بنده بازگرد به درگاه ما بيا بشنو ز آسمان ها حى على الصلا
درهاى گلستان ز پى تو گشاده ايم در خارزار چند دوى اى برهنه پا
جان را من آفريدم و درديش داده ام آن كس كه درد داده همو سازدش دوا
قدى چو سرو خواهى در باغ عشق رو كاين چرخ كوژپشت كند قد تو دوتا
باغى كه برگ و شاخش گويا و زنده اند باغى كه جان ندارد آن نيست جان فزا
اى زنده زاده چونى از گند مردگان خود تاسه مى نگيرد از اين مردگان تو را
هر دو جهان پر است ز حى حيات بخش با جان پنج روزه قناعت مكن ز ما
جان ها شمار ذره معلق همى زنند هر يك چو آفتاب در افلاك كبريا
ايشان چو ما ز اول خفاش بوده اند خفاش شمس گشت از آن بخشش و عطا

اى صوفيان عشق بدريد خرقه ها صد جامه ضرب كرد گل از لذت صبا
كز يار دور ماند و گرفتار خار شد زين هر دو درد رست گل از امر ايتيا
از غيب رو نمود صلايى زد و برفت كاين راه كوتهست گرت نيست پا روا
من هم خموش كردم و رفتم عقيب گل از من سلام و خدمت ريحان و لاله را
دل از سخن پر آمد و امكان گفت نيست اى جان صوفيان بگشا لب به ماجرا
زان حال ها بگو كه هنوز آن نيامده ست چون خوى صوفيان نبود ذكر مامضى

اى خان و مان بمانده و از شهر خود جدا شاد آمديت از سفر خانه خدا
روز از سفر به فاقه و شب ها قرار نى در عشق حج كعبه و ديدار مصطفا
ماليده رو و سينه در آن قبله گاه حق در خانه خدا شده قد كان آمنسا
چونيد و چون بديت در اين راه باخطر ايمن كند خداى در اين راه جمله را
در آسمان ز غلغل لبيك حاجيان تا عرش نعره ها و غريوست از صدا
جان چشم تو ببوسد و بر پات سر نهد اى مروه را بديده و بررفته بر صفا
مهمان حق شديت و خدا وعده كرده است مهمان عزيز باشد خاصه به پيش ما
جان خاك اشترى كه كشد بار حاجيان تا مشعرالحرام و تا منزل منا
بازآمده ز حج و دل آن جا شده مقيم جان حلقه را گرفته و تن گشته مبتلا
از شام ذات جحفه و از بصره ذات عرق باتيغ و باكفن شده اين جا كه ربنا
كوه صفا برآ به سر كوه رخ به بيت تكبير كن برادر و تهليل و هم دعا
اكنون كه هفت بار طوافت قبول شد اندر مقام دو ركعت كن قدوم را
وانگه برآ به مروه و مانند اين بكن تا هفت بار و باز به خانه طواف ها
تا روز ترويه بشنو خطبه بليغ وانگه به جانب عرفات آى در صلا
وانگه به موقف آى و به قرب جبل بايست پس بامداد بار دگر بيست هم به جا
وان گاه روى سوى منى آر و بعد از آن تا هفت بار مى زن و مى گير سنگ ها
از ما سلام بادا بر ركن و بر حطيم اى شوق ما به زمزم و آن منزل وفا
صبحى بود ز خواب بخيزيم گرد ما از اذخر و خليل به ما بو دهد صبا

نام شتر به تركى چه بود بگو دوا نام بچه ش چه باشد او خود پيش دوا
ما زاده قضا و قضا مادر همه ست چون كودكان دوان شده ايم از پى قضا
ما شير از او خوريم و همه در پيش پريم گر شرق و غرب تازد ور جانب سما
طبل سفر ز دست قدم در سفر نهيم در حفظ و در حمايت و در عصمت خدا
در شهر و در بيابان همراه آن مهيم اى جان غلام و بنده آن ماه خوش لقا
آن جاست شهر كان شه ارواح مى كشد آن جاست خان و مان كه بگويد خدا بيا
كوته شود بيابان چون قبله او بود پيش و سپس چمن بود و سرو دلربا
كوهى كه در ره آيد هم پشت خم دهد كاى قاصدان معدن اجلال مرحبا
همچون حرير نرم شود سنگلاخ راه چون او بود قلاوز آن راه و پيشوا
ما سايه وار در پى آن مه دوان شديم اى دوستان همدل و همراه الصلا
دل را رفيق ما كند آن كس كه عذر هست زيرا كه دل سبك بود و چست و تيزپا
دل مصر مى رود كه به كشتيش وهم نيست دل مكه مى رود كه نجويد مهاره را
از لنگى تنست و ز چالاكى دلست كز تن نجست حق و ز دل جست آن وفا
اما كجاست آن تن همرنگ جان شده آب و گلى شده ست بر ارواح پادشا
ارواح خيره مانده كه اين شوره خاك بين از حد ما گذشت و ملك گشت و مقتدا
چه جاى مقتدا كه بدان جا كه او رسيد گر پا نهيم پيش بسوزيم در شقا
اين در گمان نبود در او طعن مى زديم در هيچ آدمى منگر خوار اى كيا
ما همچو آب در گل و ريحان روان شويم تا خاك هاى تشنه ز ما بر دهد گيا
بى دست و پاست خاك جگرگرم بهر آب زين رو دوان دوان رود آن آب جوى ها
پستان آب مى خلد ايرا كه دايه اوست طفل نبات را طلبد دايه جا به جا
ما را ز شهر روح چنين جذب ها كشيد در صد هزار منزل تا عالم فنا
باز از جهان روح رسولان همى رسند پنهان و آشكار بازآ به اقربا
ياران نو گرفتى و ما را گذاشتى ما بى تو ناخوشيم اگر تو خوشى ز ما
اى خواجه اين ملالت تو ز آه اقرباست با هر كى جفت گردى آنت كند جدا
خاموش كن كه همت ايشان پى توست تاثير همت ست تصاريف ابتلا

شب رفت و هم تمام نشد ماجراى ما ناچار گفتنى ست تمامى ماجرا
والله ز دور آدم تا روز رستخيز كوته نگشت و هم نشود اين درازنا
اما چنين نمايد كاينك تمام شد چون ترك گويد اشپو مرد رونده را
اشپوى ترك چيست كه نزديك منزلى تا گرمى و جلادت و قوت دهد تو را
چون راه رفتنى ست توقف هلاكت ست چونت قنق كند كه بيا خرگه اندرآ
صاحب مروتى ست كه جانش دريغ نيست ليكن گرت بگيرد ماندى در ابتلا
بر ترك ظن بد مبر و متهم مكن مستيز همچو هندو بشتاب همرها
كان جا در آتش است سه نعل از براى تو وان جا به گوش تست دل خويش و اقربا
نگذارد اشتياق كريمان كه آب خوش اندر گلوى تو رود اى يار باوفا
گر در عسل نشينى تلخت كنند زود ور با وفا تو جفت شوى گردد آن جفا
خاموش باش و راه رو و اين يقين بدان سرگشته دارد آب غريبى چو آسيا
حرف : الف : قسمت سوم
هر روز بامداد سلام عليكما آن جا كه شه نشيند و آن وقت مرتضا
دل ايستاد پيشش بسته دو دست خويش تا دست شاه بخشد پايان زر و عطا
جان مست كاس و تا ابدالدهر گه گهى بر خوان جسم كاسه نهد دل نصيب ما
تا زان نصيب بخشد دست مسيح عشق مر مرده را سعادت و بيمار را دوا
برگ تمام يابد از او باغ عشرتى هم بانوا شود ز طرب چنگل دوتا
در رقص گشته تن ز نواهاى تن به تن جان خود خراب و مست در آن محو و آن فنا
زندان شده بهشت ز ناى و ز نوش عشق قاضى عقل مست در آن مسند قضا
سوى مدرس خرد آيند در سوال كاين فتنه عظيم در اسلام شد چرا
مفتى عقل كل به فتوى دهد جواب كاين دم قيامت ست روا كو و ناروا
در عيدگاه وصل برآمد خطيب عشق با ذوالفقار و گفت مر آن شاه را ثنا
از بحر لامكان همه جان هاى گوهرى كرده نثار گوهر و مرجان جان ها
خاصان خاص و پردگيان سراى عشق صف صف نشسته در هوسش بر در سرا
چون از شكاف پرده بر ايشان نظر كند بس نعره هاى عشق برآيد كه مرحبا
مى خواست سينه اش كه سنايى دهد به چرخ سيناى سينه اش بنگنجيد در سما
هر چار عنصرند در اين جوش همچو ديك نى نار برقرار و نه خاك و نم هوا
گه خاك در لباس گيا رفت از هوس گه آب خود هوا شد از بهر اين ولا
از راه روغناس شده آب آتشى آتش شده ز عشق هوا هم در اين فضا
اركان به خانه خانه بگشته چو بيذقى از بهر عشق شاه نه از لهو چون شما
اى بى خبر برو كه تو را آب روشنى ست تا وارهد ز آب و گلت صفوت صفا
زيرا كه طالب صفت صفوت ست آب وان نيست جز وصال تو با قلزم ضيا
ز آدم اگر بگردى او بى خداى نيست ابليس وار سنگ خورى از كف خدا
آرى خداى نيست وليكن خداى را اين سنتى ست رفته در اسرار كبريا
چون پيش آدم از دل و جان و بدن كنى يك سجده اى به امر حق از صدق بى ريا
هر سو كه تو بگردى از قبله بعد از آن كعبه بگردد آن سو بهر دل تو را
مجموع چون نباشم در راه پس ز من مجموع چون شوند رفيقان باوفا
ديوارهاى خانه چو مجموع شد به نظم آن گاه اهل خانه در او جمع شد دلا
چون كيسه جمع نبود باشد دريده درز پس سيم جمع چون شود از وى يكى بيا
مجموع چون شوم چو به تبريز شد مقيم شمس الحقى كه او شد سرجمع هر علا

آمد بهار خرم آمد نگار ما چون صد هزار تنگ شكر در كنار ما
آمد مهى كه مجلس جان زو منورست تا بشكند ز باده گلگون خمار ما
شاد آمدى بيا و ملوكانه آمدى اى سرو گلستان چمن و لاله زار ما
پاينده باش اى مه و پاينده عمر باش در بيشه جهان ز براى شكار ما
دريا به جوش از تو كه بى مثل گوهرى كهسار در خروش كه اى يار غار ما
در روز بزم ساقى درياعطاى ما در روز رزم شير نر و ذوالفقار ما
چونى در اين غريبى و چونى در اين سفر برخيز تا رويم به سوى ديار ما
ما را به مشك و خم و سبوها قرار نيست ما را كشان كنيد سوى جويبار ما
سوى پرى رخى كه بر آن چشم ها نشست آرام عقل مست و دل بى قرار ما
شد ماه در گدازش سوداش همچو ما شد آفتاب از رخ او يادگار ما
اى رونق صباح و صبوح ظريف ما وى دولت پياپى بيش از شمار ما
هر چند سخت مستى سستى مكن بگير كارزد به هر چه گويى خمر و خمار ما
جامى چو آفتاب پرآتش بگير زود دركش به روى چون قمر شهريار ما
اين نيم كاره ماند و دل من ز كار شد كار او كند كه هست خداوندگار ما

سر بر گريبان درست صوفى اسرار را تا چه برآرد ز غيب عاقبت كار را
مى كه به خم حقست راز دلش مطلق ست ليك بر او هم دق ست عاشق بيدار را
آب چو خاكى بده باد در آتش شده عشق به هم برزده خيمه اين چار را
عشق كه چادركشان در پى آن سرخوشان بر فلك بى نشان نور دهد نار را
حلقه اين در مزن لاف قلندر مزن مرغ نه اى پر مزن قير مگو قار را
حرف مرا گوش كن باده جان نوش كن بيخود و بى هوش كن خاطر هشيار را
پيش ز نفى وجود خانه خمار بود قبله خود ساز زود آن در و ديوار را
مست شود نيك مست از مى جام الست پر كن از مى پرست خانه خمار را
داد خداوند دين شمس حق ست اين ببين اى شده تبريز چين آن رخ گلنار را

چند گريزى ز ما چند روى جا به جا جان تو در دست ماست همچو گلوى عصا
چند بكردى طواف گرد جهان از گزاف زين رمه پر ز لاف هيچ تو ديدى وفا
روز دو سه اى زحير گرد جهان گشته گير همچو سگان مرده گير گرسنه و بى نوا
مرده دل و مرده جو چون پسر مرده شو از كفن مرده ايست در تن تو آن قبا
زنده نديدى كه تا مرده نمايد تو را چند كشى در كنار صورت گرمابه را
دامن تو پرسفال پيش تو آن زر و مال باورم آنگه كنى كه اجل آرد فنا
گويى كه زر كهن من چه كنم بخش كن من به سما مى روم نيست زر آن جا روا
جغد نه اى بلبلى از چه در اين منزلى باغ و چمن را چه شد سبزه و سرو و صبا

اى همه خوبى تو را پس تو كرايى كه را اى گل در باغ ما پس تو كجايى كجا
سوسن با صد زبان از تو نشانم نداد گفت رو از من مجو غير دعا و ثنا
از كف تو اى قمر باغ دهان پرشكر وز كف تو بى خبر با همه برگ و نوا
سرو اگر سر كشيد در قد تو كى رسيد نرگس اگر چشم داشت هيچ نديد او تو را
مرغ اگر خطبه خواند شاخ اگر گل فشاند سبزه اگر تيز راند هيچ ندارد دوا
شرب گل از ابر بود شرب دل از صبر بود ابر حريف گياه صبر حريف صبا
هر طرفى صف زده مردم و ديو و دده ليك در اين ميكده پاى ندارند پا
هر طرفى ام بجو هر چه بخواهى بگو ره نبرى تار مو تا ننمايم هدى
گرم شود روى آب از تپش آفتاب باز همش آفتاب بركشد اندر علا
بربردش خرد خرد تا كه ندانى چه برد صاف بدزدد ز درد شعشعه دلربا
زين سخن بوالعجب بستم من هر دو لب ليك فلك جمله شب مى زندت الصلا

اى كه به هنگام درد راحت جانى مرا وى كه به تلخى فقر گنج روانى مرا
آن چه نبردست وهم عقل نديدست و فهم از تو به جانم رسيد قبله ازانى مرا
از كرمت من به ناز مى نگرم در بقا كى بفريبد شها دولت فانى مرا
نغمت آن كس كه او مژده تو آورد گر چه به خوابى بود به ز اغانى مرا
در ركعات نماز هست خيال تو شه واجب و لازم چنانك سبع مثانى مرا
در گنه كافران رحم و شفاعت تو راست مهترى و سرورى سنگ دلانى مرا
گر كرم لايزال عرضه كند ملك ها پيش نهد جمله اى كنز نهانى مرا
سجده كنم من ز جان روى نهم من به خاك گويم از اين ها همه عشق فلانى مرا
عمر ابد پيش من هست زمان وصال زانك نگنجد در او هيچ زمانى مرا
عمر اوانى ست و وصل شربت صافى در آن بى تو چه كار آيدم رنج اوانى مرا
بيست هزار آرزو بود مرا پيش از اين در هوسش خود نماند هيچ امانى مرا
از مدد لطف او ايمن گشتم از آنك گويد سلطان غيب لست ترانى مرا
گوهر معنى اوست پر شده جان و دلم اوست اگر گفت نيست ثالث و ثانى مرا
رفت وصالش به روح جسم نكرد التفات گر چه مجرد ز تن گشت عيانى مرا
پير شدم از غمش ليك چو تبريز را نام برى بازگشت جمله جوانى مرا

از جهت ره زدن راه درآرد مرا تا به كف رهزنان بازسپارد مرا
آنك زند هر دمى راه دو صد قافله من چه زنم پيش او او به چه آرد مرا
من سر و پا گم كنم دل ز جهان بركنم گر نفسى او به لطف سر بنخارد مرا
او ره خوش مى زند رقص بر آن مى كنم هر دم بازى نو عشق برآرد مرا
گه به فسوس او مرا گويد كنجى نشين چونك نشينم به كنج خود به درآرد مرا
ز اول امروزم او مى بپراند چو باز تا كه چه گيرد به من بر كى گمارد مرا
همت من همچو رعد نكته من همچو ابر قطره چكد ز ابر من چون بفشارد مرا
ابر من از بامداد دارد از آن بحر داد تا كه ز رعد و ز باد بر كى ببارد مرا
چونك ببارد مرا ياوه ندارد مرا در كف صد گون نبات بازگذارد مرا

اى در ما را زده شمع سرايى درآ خانه دل آن توست خانه خدايى درآ
خانه ز تو تافته ست روشنيى يافته ست اى دل و جان جاى تو اى تو كجايى درآ
اى صنم خانگى مايه ديوانگى اى همه خوبى تو را پس تو كرايى درآ

گر نه تهى باشدى بيشترين جوى ها خواجه چرا مى دود تشنه در اين كوى ها
خم كه در او باده نيست هست خم از باد پر خم پر از باد كى سرخ كند روى ها
هست تهى خارها نيست در او بوى گل كور بجويد ز خار لطف گل و بوى ها
با طلب آتشين روى چو آتش ببين بر پى دودش برو زود در اين سوى ها
در حجب مشك موى روى ببين اه چه روى آنك خدايش بشست دور ز روشوى ها
بر رخ او پرده نيست جز كه سر زلف او گاه چو چوگان شود گاه شود گوى ها
از غلط عاشقان از تبش روى او صورت او مى شود بر سر آن موى ها
هى كه بسى جان ها موى به مو بسته اند چون مگسان شسته اند بر سر چربوى ها
باده چو از عقل برد رنگ ندارد رواست حسن تو چون يوسفيست تا چه كنم خوى ها
آهوى آن نرگسش صيد كند جز كه شير راست شود روح چون كژ كند ابروى ها
مفخر تبريزيان شمس حق بى زيان توى به تو عشق توست باز كن اين توى ها

باز بنفشه رسيد جانب سوسن دوتا باز گل لعل پوش مى بدراند قبا
بازرسيدند شاد زان سوى عالم چو باد مست و خرامان و خوش سبزقبايان ما
سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت وز سر كه رخ نمود لاله شيرين لقا
سنبله با ياسمين گفت سلام عليك گفت عليك السلام در چمن آى اى فتا
يافته معروفيى هر طرفى صوفيى دست زنان چون چنار رقص كنان چون صبا
غنچه چو مستوريان كرده رخ خود نهان باد كشد چادرش كاى سره رو برگشا
يار در اين كوى ما آب در اين جوى ما زينت نيلوفرى تشنه و زردى چرا
رفت دى روترش كشته شد آن عيش كش عمر تو بادا دراز اى سمن تيزپا
نرگس در ماجرا چشمك زد سبزه را سبزه سخن فهم كرد گفت كه فرمان تو را
گفت قرنفل به بيد من ز تو دارم اميد گفت عزبخانه ام خلوت توست الصلا
سيب بگفت اى ترنج از چه تو رنجيده اى گفت من از چشم بد مى نشوم خودنما
فاخته با كو و كو آمد كان يار كو كردش اشارت به گل بلبل شيرين نوا
غير بهار جهان هست بهارى نهان ماه رخ و خوش دهان باده بده ساقيا
يا قمرا طالعا فى الظلمات الدجى نور مصابيحه يغلب شمس الضحى
چند سخن ماند ليك بى گه و ديرست نيك هر چه به شب فوت شد آرم فردا قضا

next page

fehrest page

back page