|
روح زيتونى بيفزا اى چراغ | |
اى معطل كرده دست افزار را |
|
جان شهوانى كه از شهوت زهد | |
دل ندارد ديدن دلدار را |
|
پس به علت دوست دارد دوست را | |
بر اميد خلد و خوف نار را |
|
چون شكستى جان نارى را ببين | |
در پى او جان پرانوار را |
|
گر نبودى جان اخوان پس جهود | |
كى جدا كردى دو نيكوكار را |
|
جان شهوت جان اخوان دان از آنك | |
نار بيند نور موسى وار را |
|
جان شهوانى ست از بى حكمتى | |
ياوه كرده نطق طوطى وار را |
|
گشت بيمار و زبان تو گرفت | |
روى سوى قبله كن بيمار را |
|
قبله شمس الدين تبريزى بود | |
نور ديده مر دل و ديدار را |
|
اين چه كار افتاد آخر ناگهان | |
اين چنين باشد چنين كار قضا |
|
هيچ گل ديدى كه خندد در جهان | |
كو نشد گرينده از خار قضا |
|
هيچ بختى در جهان رونق گرفت | |
كو نشد محبوس و بيمار قضا |
|
هيچ كس دزديده روى عيش ديد | |
كو نشد آونگ بر دار قضا |
|
هيچ كس را مكر و فن سودى نكرد | |
پيش بازى هاى مكار قضا |
|
اين قضا را دوستان خدمت كنند | |
جان كنند از صدق ايثار قضا |
|
گر چه صورت مرد جان باقى بماند | |
در عنايت هاى بسيار قضا |
|
جوز بشكست و بمانده مغز روح | |
رفت در حلوا ز انبار قضا |
|
آنك سوى نار شد بى مغز بود | |
مغز او پوسيد از انكار قضا |
|
آنك سوى يار شد مسعود بود | |
مغز جان بگزيد و شد يار قضا |
|
يوسفى از چاه و زندان چاره نيست | |
سوى زهر قهر چون شكر بيا |
|
گفتنت الله اكبر رسمى است | |
گر تو آن اكبرى اكبر بيا |
|
چون مى احمر سگان هم مى خورند | |
گر تو شيرى چون مى احمر بيا |
|
زر چه جويى مس خود را زر بساز | |
گر نباشد زر تو سيمين بر بيا |
|
اغنيا خشك و فقيران چشم تر | |
عاشقا بى شكل خشك و تر بيا |
|
گر صفت هاى ملك را محرمى | |
چون ملك بى ماده و بى نر بيا |
|
ور صفات دل گرفتى در سفر | |
همچو دل بى پا بيا بى سر بيا |
|
چون لب لعلش صلايى مى دهد | |
گر نه اى چون خاره و مرمر بيا |
|
چون ز شمس الدين جهان پرنور شد | |
سوى تبريز آ دلا بر سر بيا |
|
سينه شكاف گشته دل عشق باف گشته | |
چون شيشه صاف گشته از جام حق تعالى |
|
اشكوفه ها شكفته وز چشم بد نهفته | |
غيرت مرا بگفته مى خور دهان ميالا |
|
اى جان چو رو نمودى جان و دلم ربودى | |
چون مشترى تو بودى قيمت گرفت كالا |
|
ابرت نبات بارد جورت حيات آرد | |
درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا |
|
اى عشق با توستم وز باده تو مستم | |
وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلى |
|
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد | |
سروت اگر بخوانم آن راستست الا |
|
سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد | |
جز اصل
اصل جان ها اصلى ندارد اصلا |
|
خورشيد را كسوفى مه را بود خسوفى | |
گر تو خليل وقتى اين هر دو را بگو لا |
|
گويند جمله ياران باطل شدند و مردند | |
باطل نگردد آن كو بر حق كند تولا |
|
اين خنده هاى خلقان برقيست دم بريده | |
جز خنده اى كه باشد در جان ز رب اعلا |
|
آب حيات حقست وان كو گريخت در حق | |
هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا |
|
آب حيات لطفت در ظلمت دو چشم است | |
زان مردمك چو دريا كردست ديدگان را |
|
هرگز كسى نرقصد تا لطف تو نبيند | |
كاندر شكم ز لطفت رقص است كودكان را |
|
اندر شكم چه باشد و اندر عدم چه باشد | |
كاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را |
|
بر پرده هاى دنيا بسيار رقص كرديم | |
چابك شويد ياران مر رقص آن جهان را |
|
جان ها چو مى برقصد با كندهاى قالب | |
خاصه چو بسكلاند اين كنده گران را |
|
پس ز اول ولادت بوديم پاى كوبان | |
در ظلمت رحم ها از بهر شكر جان را |
|
پس جمله صوفيانيم از خانقه رسيده | |
رقصان و شكرگويان اين لوت رايگان را |
|
اين لوت را اگر جان بدهيم رايگانست | |
خود چيست جان صوفى اين گنج شايگان را |
|
چون خوان اين جهان را سرپوش آسمانست | |
از خوان حق چه گويم زهره بود زبان را |
|
ما صوفيان راهيم ما طبل خوار شاهيم | |
پاينده دار يا رب اين كاسه را و خوان را |
|
در كاسه هاى شاهان جز كاسه شست ما نى | |
هر خام درنيابد اين كاسه را و نان را |
|
از كاسه هاى نعمت تا كاسه ملوث | |
پيش مگس چه فرق است آن ننگ ميزبان را |
|
وان كس كه كس بود او ناخورده و چشيده | |
گه مى گزد زبان را گه مى زند دهان را |
|
نادر جمال بايد كاندر زبان نيايد | |
تا سجده راست آيد مر آدم صفى را |
|
طورى چگونه طورى نورى چگونه نورى | |
هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفى را |
|
خورشيد چون برآيد هر ذره رو نمايد | |
نورى دگر ببايد ذرات مختفى را |
|
اصل وجودها او درياى جودها او | |
چون صيد مى كند او اشياء منتفى را |
|
اين جا كسيست پنهان خود را مگير تنها | |
بس تيز گوش دارد مگشا به بد زبان را |
|
هر جا كه چشمه باشد باشد مقام پريان | |
بااحتياط بايد بودن تو را در آن جا |
|
اين پنج چشمه حس تا بر تنت روانست | |
ز اشراق آن پرى دان گه بسته گاه مجرى |
|
وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور | |
هم پنج چشمه مى دان پويان به سوى مرعى |
|
هر چشمه را دو مشرف پنجاه ميرابند | |
صورت به تو نمايند اندر زمان اجلا |
|
زخمت رسد ز پريان گر باادب نباشى | |
كاين گونه شهره پريان تندند و بى محابا |
|
تقدير مى فريبد تدبير را كه برجه | |
مكرش گليم برده از صد هزار چون ما |
|
مرغان در قفس بين در شست ماهيان بين | |
دل هاى نوحه گر بين زان مكرساز دانا |
|
دزديده چشم مگشا بر هر بت از خيانت | |
تا نفكند ز چشمت آن شهريار بينا |
|
ماندست چند بيتى اين چشمه گشت غاير | |
برجوشد آن ز چشمه خون برجهيم فردا |
|
اى شاه عشق پرور مانند شير مادر | |
اى شيرجوش دررو جان پدر به رقص آ |
|
چوگان زلف ديدى چون گوى دررسيدى | |
از پا و سر بريدى بى پا و سر به رقص آ |
|
تيغى به دست خونى آمد مرا كه چونى | |
گفتم بيا كه خير است گفتا نه شر به رقص آ |
|
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران | |
آن جا قبا چه باشد اى خوش كمر به رقص آ |
|
اى مست هست گشته بر تو فنا نبشته | |
رقعه فنا رسيده بهر سفر به رقص آ |
|
در دست جام باده آمد بتم پياده | |
گر نيستى تو ماده زان شاه نر به رقص آ |
|
پايان جنگ آمد آواز چنگ آمد | |
يوسف ز چاه آمد اى بى هنر به رقص آ |
|
تا چند وعده باشد وين سر به سجده باشد | |
هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ |
|
كى باشد آن زمانى گويد مرا فلانى | |
كاى بى خبر فنا شو اى باخبر به رقص آ |
|
طاووس ما درآيد وان رنگ ها برآيد | |
با مرغ جان سرايد بى بال و پر به رقص آ |
|
كور و كران عالم ديد از مسيح مرهم | |
گفته مسيح مريم كاى كور و كر به رقص آ |
|
مخدوم شمس دين است تبريز رشك چين است | |
اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ |
|
مطرب قدح رها كن زين گونه ناله ها كن | |
جانا يكى بها كن آن جنس بى بها را |
|
آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را | |
آن چاه بابلت را وان كان سحرها را |
|
بازآر بار ديگر تا كار ما شود زر | |
از سر بگير از سر آن عادت وفا را |
|
ديو شقا سرشته از لطف تو فرشته | |
طغراى تو نبشته مر ملكت صفا را |
|
در نورت اى گزيده اى بر فلك رسيده | |
من دم به دم بديده انوار مصطفا را |
|
چون بسته گشت راهى شد حاصل من آهى | |
شد كوه همچو كاهى از عشق كهربا را |
|
از شمس دين چون مه تبريز هست آگه | |
بشنو دعا و گه گه آمين كن اين دعا را |
|
خود را بزن تو بر من اينست زنده كردن | |
بر مرده زن چو عيسى افسون معتمد را |
|
اى رويت از قمر به آن رو به روى من نه | |
تا بنده ديده باشد صد دولت ابد را |
|
در واقعه بديدم كز قند تو چشيدم | |
با آن نشان كه گفتى اين بوسه نام زد را |
|
جان فرشته بودى يا رب چه گشته بودى | |
كز چهره مى نمودى لم يتخذ ولد را |
|
چون دست تو كشيدم صورت دگر نديدم | |
بى هوشيى بديدم گم كرده مر خرد را |
|
جام چو نار درده بى رحم وار درده | |
تا گم شوم ندانم خود را و نيك و بد را |
|
اين بار جام پر كن ليكن تمام پر كن | |
تا چشم سير گردد يك سو نهد حسد را |
|
درده ميى ز بالا در لا اله الا | |
تا روح اله بيند ويران كند جسد را |
|
از قالب نمدوش رفت آينه خرد خوش | |
چندانك خواهى اكنون مى زن تو اين نمد را |
|
بى ساغر و پياله درده ميى چو لاله | |
تا گل سجود آرد سيماى روى ما را |
|
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را | |
رشك بهشت گردان امروز كوى ما را |
|
ما كان زر و سيميم دشمن كجاست زر را | |
از ما رسد سعادت يار و عدوى ما را |
|
شمع طراز گشتيم گردن دراز گشتيم | |
فحل و فراخ كردى زين مى گلوى ما را |
|
اى آب زندگانى ما را ربود سيلت | |
اكنون حلال بادت بشكن سبوى ما را |
|
گر خوى ما ندانى از لطف باده واجو | |
همخوى خويش كردست آن باده خوى ما را |
|
گر بحر مى بريزى ما سير و پر نگرديم | |
زيرا نگون نهادى در سر كدوى ما را |
|
مهمان ديگر آمد ديكى دگر به كف كن | |
كاين ديگ بس نيايد يك كاسه شوى ما را |
|
نك جوق جوق مستان در مى رسند بستان | |
مخمور چون نيابد چون يافت بوى ما را |
|
ترك هنر بگويد دفتر همه بشويد | |
گر بشنود عطارد اين طرقوى ما را |
|
سيلى خورند چون دف در عشق فخرجويان | |
زخمه به چنگ آور مى زن سه توى ما را |
|
بس كن كه تلخ گردد دنيا بر اهل دنيا | |
گر بشنوند ناگه اين گفت و گوى ما را |
|
ديوار گوش دارد آهسته تر سخن گو | |
اى عقل بام بررو اى دل بگير در را |
|
اعدا كه در كمينند در غصه همينند | |
چون بشنوند چيزى گويند همدگر را |
|
گر ذره ها نهانند خصمان و دشمنانند | |
در قعر چه سخن گو خلوت گزين سحر را |
|
اى جان چه جاى دشمن روزى خيال دشمن | |
در خانه دلم شد از بهر رهگذر را |
|
رمزى شنيد زين سر زو پيش دشمنان شد | |
مى خواند يك به يك را مى گفت خشك و تر را |
|
زان روز ما و ياران در راه عهد كرديم | |
پنهان كنيم سر را پيش افكنيم سر را |
|
ما نيز مردمانيم نى كم ز سنگ كانيم | |
بى زخم هاى ميتين پيدا نكرد زر را |
|
درياى كيسه بسته تلخ و ترش نشسته | |
يعنى خبر ندارم كى ديده ام گهر را |
|
زيرا جماع مرده تن را كند فسرده | |
بنگر به اهل دنيا درياب اين نشان را |
|
ميران و خواجگانشان پژمرده است جانشان | |
خاك سياه بر سر اين نوع شاهدان را |
|
دررو به عشق دينى تا شاهدان ببينى | |
پرنور كرده از رخ آفاق آسمان را |
|
بخشد بت نهانى هر پير را جوانى | |
زان آشيان جانى اينست ارغوان را |
|
خامش كنى وگر نى بيرون شوم از اين جا | |
كز شومى زبانت مى پوشد او دهان را |
|
خورشيد و ماه و اختر رقصان بگرد چنبر | |
ما در ميان رقصيم رقصان كن آن ميان را |
|
لطف تو مطربانه از كمترين ترانه | |
در چرخ اندرآرد صوفى آسمان را |
|
باد بهار پويان آيد ترانه گويان | |
خندان كند جهان را خيزان كند خزان را |
|
بس مار يار گردد گل جفت خار گردد | |
وقت نثار گردد مر شاه بوستان را |
|
هر دم ز باغ بويى آيد چو پيك سويى | |
يعنى كه الصلا زن امروز دوستان را |
|
در سر خود روان شد بستان و با تو گويد | |
در سر خود روان شو تا جان رسد روان را |
|
تا غنچه برگشايد با سرو سر سوسن | |
لاله بشارت آرد مر بيد و ارغوان را |
|
تا سر هر نهالى از قعر بر سر آيد | |
معراجيان نهاده در باغ نردبان را |
|
مرغان و عندليبان بر شاخه ها نشسته | |
چون بر خزينه باشد ادرار پاسبان را |
|
اين برگ چون زبان ها وين ميوه ها چو دل ها | |
دل ها چو رو نمايد قيمت دهد زبان را |