next page

fehrest page

back page

روح زيتونيست عاشق نار را نار مى جويد چو عاشق يار را
روح زيتونى بيفزا اى چراغ اى معطل كرده دست افزار را
جان شهوانى كه از شهوت زهد دل ندارد ديدن دلدار را
پس به علت دوست دارد دوست را بر اميد خلد و خوف نار را
چون شكستى جان نارى را ببين در پى او جان پرانوار را
گر نبودى جان اخوان پس جهود كى جدا كردى دو نيكوكار را
جان شهوت جان اخوان دان از آنك نار بيند نور موسى وار را
جان شهوانى ست از بى حكمتى ياوه كرده نطق طوطى وار را
گشت بيمار و زبان تو گرفت روى سوى قبله كن بيمار را
قبله شمس الدين تبريزى بود نور ديده مر دل و ديدار را

اى بگفته در دلم اسرارها وى براى بنده پخته كارها
اى خيالت غمگسار سينه ها اى جمالت رونق گلزارها
اى عطاى دست شادى بخش تو دست اين مسكين گرفته بارها
اى كف چون بحر گوهرداد تو از كف پايم بكنده خارها
اى ببخشيده بسى سرها عوض چون دهند از بهر تو دستارها
خود چه باشد هر دو عالم پيش تو دانه افتاده از انبارها
آفتاب فضل عالم پرورت كرده بر هر ذره اى ايثارها
چاره اى نبود جز از بيچارگى گر چه حيله مى كنيم و چاره ها
نورهاى شمس تبريزى چو تافت ايمنيم از دوزخ و از نارها

مى شدى غافل ز اسرار قضا زخم خوردى از سلحدار قضا
اين چه كار افتاد آخر ناگهان اين چنين باشد چنين كار قضا
هيچ گل ديدى كه خندد در جهان كو نشد گرينده از خار قضا
هيچ بختى در جهان رونق گرفت كو نشد محبوس و بيمار قضا
هيچ كس دزديده روى عيش ديد كو نشد آونگ بر دار قضا
هيچ كس را مكر و فن سودى نكرد پيش بازى هاى مكار قضا
اين قضا را دوستان خدمت كنند جان كنند از صدق ايثار قضا
گر چه صورت مرد جان باقى بماند در عنايت هاى بسيار قضا
جوز بشكست و بمانده مغز روح رفت در حلوا ز انبار قضا
آنك سوى نار شد بى مغز بود مغز او پوسيد از انكار قضا
آنك سوى يار شد مسعود بود مغز جان بگزيد و شد يار قضا

گر تو عودى سوى اين مجمر بيا ور برانندت ز بام از در بيا
يوسفى از چاه و زندان چاره نيست سوى زهر قهر چون شكر بيا
گفتنت الله اكبر رسمى است گر تو آن اكبرى اكبر بيا
چون مى احمر سگان هم مى خورند گر تو شيرى چون مى احمر بيا
زر چه جويى مس خود را زر بساز گر نباشد زر تو سيمين بر بيا
اغنيا خشك و فقيران چشم تر عاشقا بى شكل خشك و تر بيا
گر صفت هاى ملك را محرمى چون ملك بى ماده و بى نر بيا
ور صفات دل گرفتى در سفر همچو دل بى پا بيا بى سر بيا
چون لب لعلش صلايى مى دهد گر نه اى چون خاره و مرمر بيا
چون ز شمس الدين جهان پرنور شد سوى تبريز آ دلا بر سر بيا

اى تو آب زندگانى فاسقنا اى تو درياى معانى فاسقنا
ما سبوهاى طلب آورده ايم سوى تو اى خضر ثانى فاسقنا
ماهيان جان ما زنهارخواه از تو اى درياى جانى فاسقنا
از ره هجر آمده و آورده ما عجز خود را ارمغانى فاسقنا
داستان خسروان بشنيده ايم تو فزون از داستانى فاسقنا
در گمان و وسوسه افتاده عقل زانك تو فوق گمانى فاسقنا
نيم عاقل چه زند با عشق تو تو جنون عاقلانى فاسقنا
كعبه عالم ز تو تبريز شد شمس حق ركن يمانى فاسقنا

دل چو دانه ما مثال آسيا آسيا كى داند اين گردش چرا
تن چو سنگ و آب او انديشه ها سنگ گويد آب داند ماجرا
آب گويد آسيابان را بپرس كو فكند اندر نشيب اين آب را
آسيابان گويدت كاى نان خوار گر نگردد اين كه باشد نانبا
ماجرا بسيار خواهد شد خمش از خدا واپرس تا گويد تو را

در ميان عاشقان عاقل مبا خاصه در عشق چنين شيرين لقا
دور بادا عاقلان از عاشقان دور بادا بوى گلخن از صبا
گر درآيد عاقلى گو راه نيست ور درآيد عاشقى صد مرحبا
عقل تا تدبير و انديشه كند رفته باشد عشق تا هفتم سما
عقل تا جويد شتر از بهر حج رفته باشد عشق بر كوه صفا
عشق آمد اين دهانم را گرفت كه گذر از شعر و بر شعرا برآ

اى دل رفته ز جا بازميا به فنا ساز و در اين ساز ميا
روح را عالم ارواح به است قالب از روح بپرداز ميا
اندر آبى كه بدو زنده شد آب خويش را آب درانداز ميا
آخر عشق به از اول اوست تو ز آخر سوى آغاز ميا
تا فسرده نشوى همچو جماد هم در آن آتش بگداز ميا
بشنو آواز روان ها ز عدم چو عدم هيچ به آواز ميا
راز ك آواز دهد راز نماند مده آواز تو اى راز ميا

من رسيدم به لب جوى وفا ديدم آن جا صنمى روح فزا
سپه او همه خورشيدپرست همچو خورشيد همه بى سر و پا
بشنو از آيت قرآن مجيد گر تو باور نكنى قول مرا
قد وجدت امراه تملكهم اوتيت من كل شى ء و لها
چونك خورشيد نمودى رخ خود سجده داديش چو سايه همه را
من چو هدهد بپريدم به هوا تا رسيدم به در شهر سبا

از بس كه ريخت جرعه بر خاك ما ز بالا هر ذره خاك ما را آورد در علالا
سينه شكاف گشته دل عشق باف گشته چون شيشه صاف گشته از جام حق تعالى
اشكوفه ها شكفته وز چشم بد نهفته غيرت مرا بگفته مى خور دهان ميالا
اى جان چو رو نمودى جان و دلم ربودى چون مشترى تو بودى قيمت گرفت كالا
ابرت نبات بارد جورت حيات آرد درد تو خوش گوارد تو درد را مپالا
اى عشق با توستم وز باده تو مستم وز تو بلند و پستم وقت دنا تدلى
ماهت چگونه خوانم مه رنج دق دارد سروت اگر بخوانم آن راستست الا
سرو احتراق دارد مه هم محاق دارد جز اصل اصل جان ها اصلى ندارد اصلا
خورشيد را كسوفى مه را بود خسوفى گر تو خليل وقتى اين هر دو را بگو لا
گويند جمله ياران باطل شدند و مردند باطل نگردد آن كو بر حق كند تولا
اين خنده هاى خلقان برقيست دم بريده جز خنده اى كه باشد در جان ز رب اعلا
آب حيات حقست وان كو گريخت در حق هم روح شد غلامش هم روح قدس لالا

اى ميرآب بگشا آن چشمه روان را تا چشم ها گشايد ز اشكوفه بوستان را
آب حيات لطفت در ظلمت دو چشم است زان مردمك چو دريا كردست ديدگان را
هرگز كسى نرقصد تا لطف تو نبيند كاندر شكم ز لطفت رقص است كودكان را
اندر شكم چه باشد و اندر عدم چه باشد كاندر لحد ز نورت رقص است استخوان را
بر پرده هاى دنيا بسيار رقص كرديم چابك شويد ياران مر رقص آن جهان را
جان ها چو مى برقصد با كندهاى قالب خاصه چو بسكلاند اين كنده گران را
پس ز اول ولادت بوديم پاى كوبان در ظلمت رحم ها از بهر شكر جان را
پس جمله صوفيانيم از خانقه رسيده رقصان و شكرگويان اين لوت رايگان را
اين لوت را اگر جان بدهيم رايگانست خود چيست جان صوفى اين گنج شايگان را
چون خوان اين جهان را سرپوش آسمانست از خوان حق چه گويم زهره بود زبان را
ما صوفيان راهيم ما طبل خوار شاهيم پاينده دار يا رب اين كاسه را و خوان را
در كاسه هاى شاهان جز كاسه شست ما نى هر خام درنيابد اين كاسه را و نان را
از كاسه هاى نعمت تا كاسه ملوث پيش مگس چه فرق است آن ننگ ميزبان را
وان كس كه كس بود او ناخورده و چشيده گه مى گزد زبان را گه مى زند دهان را

از سينه پاك كردم افكار فلسفى را در ديده جاى كردم اشكال يوسفى را
نادر جمال بايد كاندر زبان نيايد تا سجده راست آيد مر آدم صفى را
طورى چگونه طورى نورى چگونه نورى هر لحظه نور بخشد صد شمع منطفى را
خورشيد چون برآيد هر ذره رو نمايد نورى دگر ببايد ذرات مختفى را
اصل وجودها او درياى جودها او چون صيد مى كند او اشياء منتفى را
اين جا كسيست پنهان خود را مگير تنها بس تيز گوش دارد مگشا به بد زبان را

بر چشمه ضميرت كرد آن پرى وثاقى هر صورت خيالت از وى شدست پيدا
هر جا كه چشمه باشد باشد مقام پريان بااحتياط بايد بودن تو را در آن جا
اين پنج چشمه حس تا بر تنت روانست ز اشراق آن پرى دان گه بسته گاه مجرى
وان پنج حس باطن چون وهم و چون تصور هم پنج چشمه مى دان پويان به سوى مرعى
هر چشمه را دو مشرف پنجاه ميرابند صورت به تو نمايند اندر زمان اجلا
زخمت رسد ز پريان گر باادب نباشى كاين گونه شهره پريان تندند و بى محابا
تقدير مى فريبد تدبير را كه برجه مكرش گليم برده از صد هزار چون ما
مرغان در قفس بين در شست ماهيان بين دل هاى نوحه گر بين زان مكرساز دانا
دزديده چشم مگشا بر هر بت از خيانت تا نفكند ز چشمت آن شهريار بينا
ماندست چند بيتى اين چشمه گشت غاير برجوشد آن ز چشمه خون برجهيم فردا

آمد بهار جان ها اى شاخ تر به رقص آ چون يوسف اندرآمد مصر و شكر به رقص آ
اى شاه عشق پرور مانند شير مادر اى شيرجوش دررو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف ديدى چون گوى دررسيدى از پا و سر بريدى بى پا و سر به رقص آ
تيغى به دست خونى آمد مرا كه چونى گفتم بيا كه خير است گفتا نه شر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران آن جا قبا چه باشد اى خوش كمر به رقص آ
اى مست هست گشته بر تو فنا نبشته رقعه فنا رسيده بهر سفر به رقص آ
در دست جام باده آمد بتم پياده گر نيستى تو ماده زان شاه نر به رقص آ
پايان جنگ آمد آواز چنگ آمد يوسف ز چاه آمد اى بى هنر به رقص آ
تا چند وعده باشد وين سر به سجده باشد هجرم ببرده باشد دنگ و اثر به رقص آ
كى باشد آن زمانى گويد مرا فلانى كاى بى خبر فنا شو اى باخبر به رقص آ
طاووس ما درآيد وان رنگ ها برآيد با مرغ جان سرايد بى بال و پر به رقص آ
كور و كران عالم ديد از مسيح مرهم گفته مسيح مريم كاى كور و كر به رقص آ
مخدوم شمس دين است تبريز رشك چين است اندر بهار حسنش شاخ و شجر به رقص آ

با آن كه مى رسانى آن باده بقا را بى تو نمى گوارد اين جام باده ما را
مطرب قدح رها كن زين گونه ناله ها كن جانا يكى بها كن آن جنس بى بها را
آن عشق سلسلت را وان آفت دلت را آن چاه بابلت را وان كان سحرها را
بازآر بار ديگر تا كار ما شود زر از سر بگير از سر آن عادت وفا را
ديو شقا سرشته از لطف تو فرشته طغراى تو نبشته مر ملكت صفا را
در نورت اى گزيده اى بر فلك رسيده من دم به دم بديده انوار مصطفا را
چون بسته گشت راهى شد حاصل من آهى شد كوه همچو كاهى از عشق كهربا را
از شمس دين چون مه تبريز هست آگه بشنو دعا و گه گه آمين كن اين دعا را

بيدار كن طرب را بر من بزن تو خود را چشمى چنين بگردان كورى چشم بد را
خود را بزن تو بر من اينست زنده كردن بر مرده زن چو عيسى افسون معتمد را
اى رويت از قمر به آن رو به روى من نه تا بنده ديده باشد صد دولت ابد را
در واقعه بديدم كز قند تو چشيدم با آن نشان كه گفتى اين بوسه نام زد را
جان فرشته بودى يا رب چه گشته بودى كز چهره مى نمودى لم يتخذ ولد را
چون دست تو كشيدم صورت دگر نديدم بى هوشيى بديدم گم كرده مر خرد را
جام چو نار درده بى رحم وار درده تا گم شوم ندانم خود را و نيك و بد را
اين بار جام پر كن ليكن تمام پر كن تا چشم سير گردد يك سو نهد حسد را
درده ميى ز بالا در لا اله الا تا روح اله بيند ويران كند جسد را
از قالب نمدوش رفت آينه خرد خوش چندانك خواهى اكنون مى زن تو اين نمد را

بشكن سبو و كوزه اى ميرآب جان ها تا وا شود چو كاسه در پيش تو دهان ها
بر گيجگاه ما زن اى گيجى خردها تا وارهد به گيجى اين عقل ز امتحان ها
ناقوس تن شكستى ناموس عقل بشكن مگذار كان مزور پيدا كند نشان ها
ور جادويى نمايد بندد زبان مردم تو چون عصاى موسى بگشا برو زبان ها
عاشق خموش خوشتر دريا به جوش خوشتر چون آينه ست خوشتر در خامشى بيان ها

جانا قبول گردان اين جست و جوى ما را بنده و مريد عشقيم برگير موى ما را
بى ساغر و پياله درده ميى چو لاله تا گل سجود آرد سيماى روى ما را
مخمور و مست گردان امروز چشم ما را رشك بهشت گردان امروز كوى ما را
ما كان زر و سيميم دشمن كجاست زر را از ما رسد سعادت يار و عدوى ما را
شمع طراز گشتيم گردن دراز گشتيم فحل و فراخ كردى زين مى گلوى ما را
اى آب زندگانى ما را ربود سيلت اكنون حلال بادت بشكن سبوى ما را
گر خوى ما ندانى از لطف باده واجو همخوى خويش كردست آن باده خوى ما را
گر بحر مى بريزى ما سير و پر نگرديم زيرا نگون نهادى در سر كدوى ما را
مهمان ديگر آمد ديكى دگر به كف كن كاين ديگ بس نيايد يك كاسه شوى ما را
نك جوق جوق مستان در مى رسند بستان مخمور چون نيابد چون يافت بوى ما را
ترك هنر بگويد دفتر همه بشويد گر بشنود عطارد اين طرقوى ما را
سيلى خورند چون دف در عشق فخرجويان زخمه به چنگ آور مى زن سه توى ما را
بس كن كه تلخ گردد دنيا بر اهل دنيا گر بشنوند ناگه اين گفت و گوى ما را

خواهم گرفتن اكنون آن مايه صور را دامى نهاده ام خوش آن قبله نظر را
ديوار گوش دارد آهسته تر سخن گو اى عقل بام بررو اى دل بگير در را
اعدا كه در كمينند در غصه همينند چون بشنوند چيزى گويند همدگر را
گر ذره ها نهانند خصمان و دشمنانند در قعر چه سخن گو خلوت گزين سحر را
اى جان چه جاى دشمن روزى خيال دشمن در خانه دلم شد از بهر رهگذر را
رمزى شنيد زين سر زو پيش دشمنان شد مى خواند يك به يك را مى گفت خشك و تر را
زان روز ما و ياران در راه عهد كرديم پنهان كنيم سر را پيش افكنيم سر را
ما نيز مردمانيم نى كم ز سنگ كانيم بى زخم هاى ميتين پيدا نكرد زر را
درياى كيسه بسته تلخ و ترش نشسته يعنى خبر ندارم كى ديده ام گهر را

شهوت كه با تو رانند صدتو كنند جان را چون با زنى برانى سستى دهد ميان را
زيرا جماع مرده تن را كند فسرده بنگر به اهل دنيا درياب اين نشان را
ميران و خواجگانشان پژمرده است جانشان خاك سياه بر سر اين نوع شاهدان را
دررو به عشق دينى تا شاهدان ببينى پرنور كرده از رخ آفاق آسمان را
بخشد بت نهانى هر پير را جوانى زان آشيان جانى اينست ارغوان را
خامش كنى وگر نى بيرون شوم از اين جا كز شومى زبانت مى پوشد او دهان را

در جنبش اندرآور زلف عبرفشان را در رقص اندرآور جان هاى صوفيان را
خورشيد و ماه و اختر رقصان بگرد چنبر ما در ميان رقصيم رقصان كن آن ميان را
لطف تو مطربانه از كمترين ترانه در چرخ اندرآرد صوفى آسمان را
باد بهار پويان آيد ترانه گويان خندان كند جهان را خيزان كند خزان را
بس مار يار گردد گل جفت خار گردد وقت نثار گردد مر شاه بوستان را
هر دم ز باغ بويى آيد چو پيك سويى يعنى كه الصلا زن امروز دوستان را
در سر خود روان شد بستان و با تو گويد در سر خود روان شو تا جان رسد روان را
تا غنچه برگشايد با سرو سر سوسن لاله بشارت آرد مر بيد و ارغوان را
تا سر هر نهالى از قعر بر سر آيد معراجيان نهاده در باغ نردبان را
مرغان و عندليبان بر شاخه ها نشسته چون بر خزينه باشد ادرار پاسبان را
اين برگ چون زبان ها وين ميوه ها چو دل ها دل ها چو رو نمايد قيمت دهد زبان را

next page

fehrest page

back page