next page

fehrest page

back page

جانا سر تو يارا مگذار چنين ما را اى سرو روان بنما آن قامت بالا را
خرم كن و روشن كن اين مفرش خاكى را خورشيد دگر بنما اين گنبد خضرا را
رهبر كن جان ها را پرزر كن كان ها را در جوش و خروش آور از زلزله دريا را
خورشيد پناه آرد در سايه اقبالت آرى چه توان كردن آن سايه عنقا را
مغزى كه بد انديشد آن نقص بسست اى جان سوداى بپوسيده پوسيده سودا را
هم رحمت رحمانى هم مرهم و درمانى درده تو طبيبانه آن دافع صفرا را
تو بلبل گلزارى تو ساقى ابرارى تو سرده اسرارى هم بى سر و بى پا را
يا رب كه چه دارى تو كز لطف بهارى تو در كار درآرى تو سنگ و كه خارا را
افروخته نورى انگيخته شورى ننشاند صد طوفان آن فتنه و غوغا را

شاد آمدى اى مه رو اى شادى جان شاد آ تا بود چنين بودى تا باد چنان بادا
اى صورت هر شادى اندر دل ما يادى اى صورت عشق كل اندر دل ما ياد آ
بيرون پر از اين طفلى ما را برهان اى جان از منت هر دادو وز غصه هر دادا
ما چنگ زديم از غم در يار و رخان ما اى دف تو بنال از دل وى ناى به فرياد آ
اى دل تو كه زيبايى شيرين شو از آن خسرو ور خسرو شيرينى در عشق چو فرهاد آ

يك پند ز من بشنو خواهى نشوى رسوا من خمره افيونم زنهار سرم مگشا
آتش به من اندرزن آتش چه زند با من كاندر فلك افكندم صد آتش و صد غوغا
گر چرخ همه سر شد ور خاك همه پا شد نى سر بهلم آن را نى پا بهلم اين را
يا صافيه الخمر فى آنيه المولى اسكر نفرا لدا و السكر بنا اولى

اى شاد كه ما هستيم اندر غم تو جانا هم محرم عشق تو هم محرم تو جانا
هم ناظر روى تو هم مست سبوى تو هم شسته به نظاره بر طارم تو جانا
تو جان سليمانى آرامگه جانى اى ديو و پرى شيدا از خاتم تو جانا
اى بيخودى جان ها در طلعت خوب تو اى روشنى دل ها اندر دم تو جانا
در عشق تو خمارم در سر ز تو مى دارم از حسن جمالات پرخرم تو جانا
تو كعبه عشاقى شمس الحق تبريزى زمزم شكر آميزد از زمزم تو جانا

در آب فكن ساقى بط زاده آبى را بشتاب و شتاب اولى مستان شبابى را
اى جان بهار و دى وى حاتم نقل و مى پر كن ز شكر چون نى بوبكر ربابى را
اى ساقى شور و شر هين عيش بگير از سر پر كن ز مى احمر سغراق و شرابى را
بنما ز مى فرخ اين سو اخ و آن سو اخ برباى نقاب از رخ معشوق نقابى را
احسنت زهى يار او شاخ گل بى خار او شاباش زهى دارو دل هاى كبابى را
صد حلقه نگر شيدا زان باده ناپيدا كاسد كند اين صهبا صد خمر لعابى را
مستان چمن پنهان اشكوفه ز شاخ افشان صد كوه چو كه غلطان سيلاب حبابى را
گر آن قدح روشن جانست نهان از تن پنهان نتوان كردن مستى و خرابى را
ماييم چو كشت اى جان سرسبز در اين ميدان تشنه شده و جويان باران سحابى را
چون رعد نه اى خامش چون پرده تست اين هش وز صبر و فنا مى كش طوطى خطابى را

زهى باغ زهى باغ كه بشكفت ز بالا زهى قدر و زهى بدر تبارك و تعالى
زهى فر زهى نور زهى شر زهى شور زهى گوهر منثور زهى پشت و تولا
زهى ملك زهى مال زهى قال زهى حال زهى پر و زهى بال بر افلاك تجلى
چو جان سلسله ها را بدرد به حرونى چه ذاالنون چه مجنون چه ليلى و چه ليلا
علم هاى الهى ز پس كوه برآمد چه سلطان و چه خاقان چه والى و چه والا
چه پيش آمد جان را كه پس انداخت جهان را بزن گردن آن را كه بگويد كه تسلا
چو بى واسطه جبار بپرورد جهان را چه ناقوس چه ناموس چه اهلا و چه سهلا
گر اجزاى زمينى وگر روح امينى چو آن حال ببينى بگو جل جلالا
گر افلاك نباشد به خدا باك نباشد دل غمناك نباشد مكن بانگ و علالا
فروپوش فروپوش نه بخروش نه بفروش تويى باده مدهوش يكى لحظه بپالا
تو كرباسى و قصار تو انگورى و عصار بپالا و بيفشار ولى دست ميالا
خمش باش خمش باش در اين مجمع اوباش مگو فاش مگو فاش ز مولى و ز مولا

مينديش مينديش كه انديشه گرى ها چو نفطند بسوزند ز هر بيخ ترى ها
خرف باش خرف باش ز مستى و ز حيرت كه تا جمله نيستان نمايد شكرى ها
جنونست شجاعت مينديش و درانداز چو شيران و چو مردان گذر كن ز غرى ها
كه انديشه چو دامست بر ايثار حرامست چرا بايد حيلت پى لقمه برى ها
ره لقمه چو بستى ز هر حيله برستى وگر حرص بنالد بگيريم كرى ها

زهى عشق زهى عشق كه ما راست خدايا چه نغزست و چه خوبست چه زيباست خدايا
از آن آب حياتست كه ما چرخ زنانيم نه از كف و نه از ناى نه دف هاست خدايا
يقين گشت كه آن شاه در اين عرس نهانست كه اسباب شكرريز مهياست خدايا
به هر مغز و دماغى كه درافتاد خيالش چه مغزست و چه نغزست چه بيناست خدايا
تن ار كرد فغانى ز غم سود و زيانى ز تست آنك دميدن نه ز سرناست خدايا
نى تن را همه سوراخ چنان كرد كف تو كه شب و روز در اين ناله و غوغاست خدايا
نى بيچاره چه داند كه ره پرده چه باشد دم ناييست كه بيننده و داناست خدايا
كه در باغ و گلستان ز كر و فر مستان چه نورست و چه شورست چه سوداست خدايا
ز تيه خوش موسى و ز مايده عيسى چه لوتست و چه قوتست و چه حلواست خدايا
از اين لوت و زين قوت چه مستيم و چه مبهوت كه از دخل زمين نيست ز بالاست خدايا
ز عكس رخ آن يار در اين گلشن و گلزار به هر سو مه و خورشيد و ثرياست خدايا
چو سيليم و چو جوييم همه سوى تو پوييم كه منزلگه هر سيل به درياست خدايا
بسى خوردم سوگند كه خاموش كنم ليك مگر هر در درياى تو گوياست خدايا
خمش اى دل كه تو مستى مبادا به جهانى نگهش دار ز آفت كه برجاست خدايا
ز شمس الحق تبريز دل و جان و دو ديده سراسيمه و آشفته سوداست خدايا

زهى عشق زهى عشق كه ما راست خدايا چه نغزست و چه خوبست و چه زيباست خدايا
چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد چه پنهان و چه پنهان و چه پيداست خدايا
زهى ماه زهى ماه زهى باده همراه كه جان را و جهان را بياراست خدايا
زهى شور زهى شور كه انگيخته عالم زهى كار زهى بار كه آن جاست خدايا
فروريخت فروريخت شهنشاه سواران زهى گرد زهى گرد كه برخاست خدايا
فتاديم فتاديم بدان سان كه نخيزيم ندانيم ندانيم چه غوغاست خدايا
ز هر كوى ز هر كوى يكى دود دگرگون دگربار دگربار چه سوداست خدايا
نه داميست نه زنجير همه بسته چراييم چه بندست چه زنجير كه برپاست خدايا
چه نقشيست چه نقشيست در اين تابه دل ها غريبست غريبست ز بالاست خدايا
خموشيد خموشيد كه تا فاش نگرديد كه اغيار گرفتست چپ و راست خدايا

لب را تو به هر بوسه و هر لوت ميالا تا از لب دلدار شود مست و شكرخا
تا از لب تو بوى لب غير نيايد تا عشق مجرد شود و صافى و يكتا
آن لب كه بود كون خرى بوسه گه او كى يابد آن لب شكربوس مسيحا
مى دانك حدث باشد جز نور قديمى بر مزبله پرحدث آن گاه تماشا
آنگه كه فنا شد حدث اندر دل پاليز رست از حدثى و شود او چاشنى افزا
تا تو حدثى لذت تقديس چه دانى رو از حدثى سوى تبارك و تعالى
زان دست مسيح آمد داروى جهانى كو دست نگه داشت ز هر كاسه سكبا
از نعمت فرعون چه موسى كف و لب شست درياى كرم داد مر او را يد بيضا
خواهى كه ز معده و لب هر خام گريزى پرگوهر و روتلخ همى باش چو دريا
هين چشم فروبند كه آن چشم غيورست هين معده تهى دار كه لوتيست مهيا
سگ سير شود هيچ شكارى بنگيرد كز آتش جوعست تك و گام تقاضا
كو دست و لب پاك كه گيرد قدح پاك كو صوفى چالاك كه آيد سوى حلوا
بنماى از اين حرف تصاوير حقايق يا من قسم القهوه و الكاس علينا

رفتم به سوى مصر و خريدم شكرى را خود فاش بگو يوسف زرين كمرى را
در شهر كى ديدست چنين شهره بتى را در بر كى كشيدست سهيل و قمرى را
بنشاند به ملكت ملكى بنده بد را بخريد به گوهر كرمش بى گهرى را
خضر خضرانست و از هيچ عجب نيست كز چشمه جان تازه كند او جگرى را
از بهر زبردستى و دولت دهى آمد نى زير و زبر كردن زير و زبرى را
شايد كه نخسپيم به شب چونك نهانى مه بوسه دهد هر شب انجم شمرى را
آثار رساند دل و جان را به موثر حمال دل و جان كند آن شه اثرى را
اكسير خداييست بدان آمد كاين جا هر لحظه زر سرخ كند او حجرى را
جان هاى چو عيسى به سوى چرخ برانند غم نيست اگر ره نبود لاشه خرى را
هر چيز گمان بردم در عالم و اين نى كاين جاه و جلالست خدايى نظرى را
سوز دل شاهانه خورشيد ببايد تا سرمه كشد چشم عروس سحرى را
ما عقل نداريم يكى ذره وگر نى كى آهوى عاقل طلبد شير نرى را
بى عقل چو سايه پيت اى دوست دوانيم كان روى چو خورشيد تو نبود دگرى را
خورشيد همه روز بدان تيغ گزارد تا زخم زند هر طرفى بى سپرى را
بر سينه نهد عقل چنان دل شكنى را در خانه كشد روح چنان رهگذى را
در هديه دهد چشم چنان لعل لبى را رخ زر زند از بهر چنين سيمبرى را
رو صاحب آن چشم شو اى خواجه چو ابرو كو راست كند چشم كژ كژنگرى را
اى پاك دلان با جز او عشق مبازيد نتوان دل و جان دادن هر مختصرى را
خاموش كه او خود بكشد عاشق خود را تا چند كشى دامن هر بى هنرى را

حرف : الف : قسمت دوم
اى از نظرت مست شده اسم و مسما اى يوسف جان گشته ز لب هاى شكرخا
ما را چه از آن قصه كه گاو آمد و خر رفت هين وقت لطيفست از آن عربده بازآ
اى شاه تو شاهى كن و آراسته كن بزم اى جان ولى نعمت هر وامق و عذرا
هم دايه جان هايى و هم جوى مى و شير هم جنت فردوسى و هم سدره خضرا
جز اين بنگوييم وگر نيز بگوييم گوييد خسيسان كه محالست و علالا
خواهى كه بگويم بده آن جام صبوحى تا چرخ به رقص آيد و صد زهره زهرا
هر جا ترشى باشد اندر غم دنيى مى غرد و مى برد از آن جاى دل ما
برخيز بخيلانه در خانه فروبند كان جا كه تويى خانه شود گلشن و صحرا
اين مه ز كجا آمد وين روى چه رويست اين نور خداييست تبارك و تعالى
هم قادر و هم قاهر و هم اول و آخر اول غم و سودا و به آخر يد بيضا
هر دل كه نلرزيدت و هر چشم كه نگريست يا رب خبرش ده تو از اين عيش و تماشا
تا شيد برآرد وى و آيد به سر كوى فرياد برآرد كه تمنيت تمنا
نگذاردش آن عشق كه سر نيز بخارد شاباش زهى سلسله و جذب و تقاضا
در شهر چو من گول مگر عشق نديدست هر لحظه مرا گيرد اين عشق ز بالا
هر داد و گرفتى كه ز بالاست لطيفست گر حاذق جدست وگر عشوه تيبا

دلارام نهان گشته ز غوغا همه رفتند و خلوت شد برون آ
برآور بنده را از غرقه خون فرح ده روى زردم را ز صفرا
كنار خويش دريا كردم از اشك تماشا چون نيايى سوى دريا
چو تو در آينه ديدى رخ خود از آن خوشتر كجا باشد تماشا
غلط كردم در آيينه نگنجى ز نورت مى شود لا كل اشياء
رهيد آن آينه از رنج صيقل ز رويت مى شود پاك و مصفا
تو پنهانى چو عقل و جمله از تست خرابى ها عمارت ها به هر جا
هر آنك پهلوى تو خانه گيرد به پيشش پست شد بام ثريا
چه باشد حال تن كز جان جدا شد چه عذر آورد كسى كز تست عذرا
چه يارى يابد از ياران همدل كسى كز جان شيرين گشت تنها
به از صبحى تو خلقان را به هر روز به از خوابى ضعيفان را به شب ها
تو را در جان بديدم بازرستم چو گمراهان نگويم زير و بالا
چو در عالم زدى تو آتش عشق جهان گشتست همچون ديگ حلوا
همه حسن از تو بايد ماه و خورشيد همه مغز از تو بايد جدى و جوزا
بدان شد شب شفا و راحت خلق كه سوداى توش بخشيد سودا
چو پروانه ست خلق و روز چون شمع كه از زيب خودش كردى تو زيبا
هر آن پروانه كه شمع تو را ديد شبش خوشتر ز روز آمد به سيما
همى پرد به گرد شمع حسنت به روز و شب ندارد هيچ پروا
نمى يارم بيان كردن از اين بيش بگفتم اين قدر باقى تو فرما
بگو باقى تو شمس الدين تبريز كه به گويد حديث قاف عنقا

بيا اى جان نو داده جهان را ببر از كار عقل كاردان را
چو تيرم تا نپرانى نپرم بيا بار دگر پر كن كمان را
ز عشقت باز طشت از بام افتاد فرست از بام باز آن نردبان را
مرا گويند بامش از چه سويست از آن سويى كه آوردند جان را
از آن سويى كه هر شب جان روانست به وقت صبح بازآرد روان را
از آن سو كه بهار آيد زمين را چراغ نو دهد صبح آسمان را
از آن سو كه عصايى اژدها شد به دوزخ برد او فرعونيان را
از آن سو كه تو را اين جست و جو خاست نشان خود اوست مى جويد نشان را
تو آن مردى كه او بر خر نشسته است همى پرسد ز خر اين را و آن را
خمش كن كو نمى خواهد ز غيرت كه در دريا درآرد همگنان را

بسوزانيم سودا و جنون را درآشاميم هر دم موج خون را
حريف دوزخ آشامان مستيم كه بشكافند سقف سبزگون را
چه خواهد كرد شمع لايزالى فلك را وين دو شمع سرنگون را
فروبريم دست دزد غم را كه دزديدست عقل صد زبون را
شراب صرف سلطانى بريزيم بخوابانيم عقل ذوفنون را
چو گردد مست حد بر وى برانيم كه از حد برد تزوير و فسون را
اگر چه زوبع و استاد جمله ست چه داند حيله ريب المنون را
چنانش بيخود و سرمست سازيم كه چون آيد نداند راه چون را
چنان پير و چنان عالم فنا به كه تا عبرت شود لايعلمون را
كنون عالم شود كز عشق جان داد كنون واقف شود علم درون را
درون خانه دل او ببيند ستون اين جهان بى ستون را
كه سرگردان بدين سرهاست گر نه سكون بودى جهان بى سكون را
تن باسر نداند سر كن را تن بى سر شناسد كاف و نون را
يكى لحظه بنه سر اى برادر چه باشد از براى آزمون را
يكى دم رام كن از بهر سلطان چنين سگ را چنين اسب حرون را
تو دوزخ دان خودآگاهى عالم فنا شو كم طلب اين سرفزون را
چنان اندر صفات حق فرورو كه برنايى نبينى اين برون را
چه جويى ذوق اين آب سيه را چه بويى سبزه اين بام تون را
خمش كردم نيارم شرح كردن ز رشك و غيرت هر خام دون را
نما اى شمس تبريزى كمالى كه تا نقصى نباشد كاف و نون را

سليمانا بيار انگشترى را مطيع و بنده كن ديو و پرى را
برآر آواز ردوها على منور كن سراى شش درى را
برآوردن ز مغرب آفتابى مسلم شد ضمير آن سرى را
بدين سان مهترى يابد هر آن كس كه بهر حق گذارد مهترى را
بنه بر خوان جفان كالجوابى مكرم كن نياز مشترى را
به كاسى كاسه سر را طرب ده تو كن مخمور چشم عبهرى را
ز صورت هاى غيبى پرده بردار كسادى ده نقوش آزرى را
ز چاه و آب چه رنجور گشتيم روان كن چشمه هاى كوثرى را
دلا در بزم شاهنشاه دررو پذيرا شو شراب احمرى را
زر و زن را به جان مپرست زيرا بر اين دو دوخت يزدان كافرى را
جهاد نفس كن زيرا كه اجرى براى اين دهد شه لشكرى را
دل سيمين برى كز عشق رويش ز حيرت گم كند زر هم زرى را
بدان دريادلى كز جوش و نوشش به دست آورد گوهر گوهرى را
كه باقى غزل را تو بگويى به رشك آرى تو سحر سامرى را
خمش كردم كه پايم گل فرورفت تو بگشا پر نطق جعفرى را

دل و جان را در اين حضرت بپالا چو صافى شد رود صافى به بالا
اگر خواهى كه ز آب صاف نوشى لب خود را به هر دردى ميالا
از اين سيلاب درد او پاك ماند كه جانبازست و چست و بى مبالا
نپرد عقل جزوى زين عقيله چو نبود عقل كل بر جزو لالا
نلرزد دست وقت زر شمردن چو بازرگان بداند قدر كالا
چه گرگينست وگر خارست اين حرص كسى خود را بر اين گرگين ممالا
چو شد ناسور بر گرگين چنين گر طلى سازش به ذكر حق تعالا
اگر خواهى كه اين در باز گردد سوى اين در روان و بى ملال آ
رها كن صدر و ناموس و تكبر ميان جان بجو صدر معلا
كلاه رفعت و تاج سليمان به هر كل كى رسد حاشا و كلا
خمش كردم سخن كوتاه خوشتر كه اين ساعت نمى گنجد علالا
جواب آن غزل كه گفت شاعر بقايى شاء ليس هم ارتحالا

next page

fehrest page

back page