next page

fehrest page

ديوان شمس تبريزى ((غزليات ))
تاليف : مولانا جلال الدين محمد بلخى
حرف : الف : قسمت اول
اى رستخيز ناگهان ، وى رحمت بى منتها اى آتشى افروخته ، در بيشه ى انديشه ها
امروز خندان آمدى ، مفتاح زندان آمدى بر مستمندان آمدى ، چون بخشش و فضل خدا
خورشيد را حاجب تويى ، اوميد را واجب تويى مطلب تويى طالب تويى ، هم منتها هم مبتدا
در سينه ها برخاسته ، انديشه را آراسته هم خويش حاجت خواسته ، هم خويشتن كرده روا
اى روح بخش بى بَدَل ، وى لذت علم و عمل باقى بهانه ست و دغل ، كاين علت آمد وآن دوا
ما زان دغل كژ بين شده ، با بى گنه در كين شده گه مست حورالعين شده ، گه مست نان و شوربا
اين سُكر بين هل عقل را، وين نقل بين هل نقل را كز بهر نان و بقل را، چندين نشايد ماجرا
تدبير صدرنگ افكنى ، بر روم و بر زنگ افكنى و اندر ميان جنگ افكنى ، فى اصطناع لا يرى
ميمال پنهان گوش جان ، مينه بهانه بر كسان جان رب خلصنى زنان ، والله كه لاغست اى كيا
خامش كه بس مستعجلم ، رفتم سوى پاى علم كاغذ بنه بشكن قلم ، ساقى درآمد، الصلا

اى طايران قدس را عشقت فزوده بال ها در حلقه سوداى تو روحانيان را حال ها
در "لا احب الافلين "، پاكى ز صورت ها يقين در ديده هاى غيب بين ، هر دم ز تو تمثال ها
افلاك از تو سرنگون ، خاك از تو چون درياى خون ماهت نخوانم ، اى فزون از ماه ها و سال ها
كوه از غمت بشكافته ، وآن غم به دل درتافته يك قطره خونى يافته ، از فضلت اين افضال ها
اى سروران را تو سند، بشمار ما را زان عدد دانى سران را هم بود، اندر تبع دنبال ها
سازى ز خاكى سيدى ، بر وى فرشته حاسدى با نقد تو جان كاسدى ، پامال گشته مال ها
آن كو تو باشى بال او، اى رفعت و اجلال او آن كو چنين شد حال او، بر روى دارد خال ها
گيرم كه خارم ، خار بَد، خار از پى گُل ميزهد صرافِ زر هم مينهد، جو بر سر مثقال ها
فكرى بُدست افعال ها، خاكى بُدست اين مال ها قالى بُدست اين حال ها، حالى بُدست اين قال ها
آغاز عالم غلغله ، پايان عالم زلزله عشقى و شكرى با گله ، آرام با زلزال ها
توقيع شمس آمد شفق ، طغراى دولت عشق حق فال وصال آرد سبق ، كان عشق زد اين فال ها
از رحمة للعالمين ، اقبال درويشان ببين چون مه منور خرقه ها، چون گل معطر شال ها
عشق امر كل ، ما رقعه اى ، او قلزم و ما جرعه اى او صد دليل آورده و، ما كرده استدلال ها
از عشق گردون مؤ تلف ، بى عشق اختر منخسف از عشق گشته دال الف ، بى عشق الف چون دال ها
آب حيات آمد سخن ، كايد ز علم من لدُن جان را از او خالى مكن ، تا بردهد اعمال ها
بر اهل معنى شد سخن ، اجمال ها، تفصيل ها بر اهل صورت شد سخن ، تفصيل ها، اجمال ها
گر شعرها گفتند پُر، پُر به بود دريا ز دُر كز ذوق شعر آخر شتر، خوش ميكشد ترحال ها

اى دل چه انديشيده اى در عذر آن تقصيرها زان سوى او چندان وفا زين سوى تو چندين جفا
زان سوى او چندان كرم زين سو خلاف و بيش و كم زان سوى او چندان نعم زين سوى تو چندين خطا
زين سوى تو چندين حسد چندين خيال و ظن بد زان سوى او چندان كشش چندان چشش چندان عطا
چندين چشش از بهر چه تا جان تلخت خوش شود چندين كشش از بهر چه تا دررسى در اوليا
از بد پشيمان مى شوى الله گويان مى شوى آن دم تو را او مى كشد تا وارهاند مر تو را
از جرم ترسان مى شوى وز چاره پرسان مى شوى آن لحظه ترساننده را با خود نمى بينى چرا
گر چشم تو بربست او چون مهره اى در دست او گاهى بغلطاند چنين گاهى ببازد در هوا
گاهى نهد در طبع تو سوداى سيم و زر و زن گاهى نهد در جان تو نور خيال مصطفى
اين سو كشان سوى خوشان وان سو كشان با ناخوشان يا بگذرد يا بشكند كشتى در اين گرداب ها
چندان دعا كن در نهان چندان بنال اندر شبان كز گنبد هفت آسمان در گوش تو آيد صدا
بانك شعيب و ناله اش وان اشك همچون ژاله اش چون شد ز حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
گر مجرمى بخشيدمت وز جرم آمرزيدمت فردوس خواهى دادمت خامش رها كن اين دعا
گفتا نه اين خواهم نه آن ديدار حق خواهم عيان گر هفت بحر آتش شود من درروم بهر لقا
گر رانده آن منظرم بستست از او چشم ترم من در جحيم اوليترم جنت نشايد مر مرا
جنت مرا بى روى او هم دوزخست و هم عدو من سوختم زين رنگ و بو كو فر انوار بقا
گفتند بارى كم گرى تا كم نگردد مبصرى كه چشم نابينا شود چون بگذرد از حد بكا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند ديدن آن صفت هر جزو من چشمى شود كى غم خورم من از عمى
ور عاقبت اين چشم من محروم خواهد ماندن تا كور گردد آن بصر كو نيست لايق دوست را
اندر جهان هر آدمى باشد فداى يار خود يار يكى انبان خون يار يكى شمس ضيا
چون هر كسى درخورد خود يارى گزيد از نيك و بد ما را دريغ آيد كه خود فانى كنيم از بهر لا
روزى يكى همراه شد با بايزيد اندر رهى پس بايزيدش گفت چه پيشه گزيدى اى دغا
گفتا كه من خربنده ام پس بايزيدش گفت رو يا رب خرش را مرگ ده تا او شود بنده خدا

اى يوسف خوش نام ما خوش مى روى بر بام ما اى درشكسته جام ما اى بردريده دام ما
اى نور ما اى سور ما اى دولت منصور ما جوشى بنه در شور ما تا مى شود انگور ما
اى دلبر و مقصود ما اى قبله و معبود ما آتش زدى در عود ما نظاره كن در دود ما
اى يار ما عيار ما دام دل خمار ما پا وامكش از كار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پاى دل جان مى دهم چه جاى دل وز آتش سوداى دل اى واى دل اى واى ما

آن شكل بين وان شيوه بين وان قد و خد و دست و پا آن رنگ بين وان هنگ بين وان ماه بدر اندر قبا
از سرو گويم يا چمن از لاله گويم يا سمن از شمع گويم يا لگن يا رقص گل پيش صبا
اى عشق چون آتشكده در نقش و صورت آمده بر كاروان دل زده يك دم امان ده يا فتى
در آتش و در سوز من شب مى برم تا روز من اى فرخ پيروز من از روى آن شمس الضحى
بر گرد ماهش مى تنم بى لب سلامش مى كنم خود را زمين برمى زنم زان پيش كو گويد صلا
گلزار و باغ عالمى چشم و چراغ عالمى هم درد و داغ عالمى چون پا نهى اندر جفا
آيم كنم جان را گرو گويى مده زحمت برو خدمت كنم تا واروم گويى كه اى ابله بيا
گشته خيال همنشين با عاشقان آتشين غايب مبادا صورتت يك دم ز پيش چشم ما
اى دل قرار تو چه شد وان كار و بار تو چه شد خوابت كه مى بندد چنين اندر صباح و در مسا
دل گفت حسن روى او وان نرگس جادوى او وان سنبل ابروى او وان لعل شيرين ماجرا
اى عشق پيش هر كسى نام و لقب دارى بسى من دوش نام ديگرت كردم كه درد بى دوا
اى رونق جانم ز تو چون چرخ گردانم ز تو گندم فرست اى جان كه تا خيره نگردد آسيا
ديگر نخواهم زد نفس اين بيت را مى گوى و بس بگداخت جانم زين هوس ارفق بنا يا ربنا

بگريز اى مير اجل از ننگ ما از ننگ ما زيرا نمى دانى شدن همرنگ ما همرنگ ما
از حمله هاى جند او وز زخم هاى تند او سالم نماند يك رگت بر چنگ ما بر چنگ ما
اول شرابى دركشى سرمست گردى از خوشى بيخود شوى آنگه كنى آهنگ ما آهنگ ما
زين باده مى خواهى برو اول تنك چون شيشه شو چون شيشه گشتى برشكن بر سنگ ما بر سنگ ما
هر كان مى احمر خورد بابرگ گردد برخورد از دل فراخى ها برد دلتنگ ما دلتنگ ما
بس جره ها در جو زند بس بربط شش تو زند بس با شهان پهلو زند سرهنگ ما سرهنگ ما
ماده است مريخ زمن اين جا در اين خنجر زدن با مقنعه كى تان شدن در جنگ ما در جنگ ما
گر تيغ خواهى تو ز خور از بدر برسازى سپر گر قيصرى اندرگذر از زنگ ما از زنگ ما
اسحاق شو در نحر ما خاموش شو در بحر ما تا نشكند كشتى تو در گنگ ما در گنگ ما

بنشسته ام من بر درت تا بوك برجوشد وفا باشد كه بگشايى درى گويى كه برخيز اندرآ
غرقست جانم بر درت در بوى مشك و عنبرت اى صد هزاران مرحمت بر روى خوبت دايما
ماييم مست و سرگران فارغ ز كار ديگران عالم اگر برهم رود عشق تو را بادا بقا
عشق تو كف برهم زند صد عالم ديگر كند صد قرن نو پيدا شود بيرون ز افلاك و خل
اى عشق خندان همچو گل وى خوش نظر چون عقل كل خورشيد را دركش به جل اى شهسوار هل اتى
امروز ما مهمان تو مست رخ خندان تو چون نام رويت مى برم دل مى رود والله ز جا
كو بام غير بام تو كو نام غير نام تو كو جام غير جام تو اى ساقى شيرين ادا
گر زنده جانى يابمى من دامنش برتابمى اى كاشكى درخوابمى در خواب بنمودى لقا
اى بر درت خيل و حشم بيرون خرام اى محتشم زيرا كه سرمست و خوشم زان چشم مست دلربا
افغان و خون ديده بين صد پيرهن بدريده بين خون جگر پيچيده بين بر گردن و روى و قفا
آن كس كه بيند روى تو مجنون نگردد كو بگو سنگ و كلوخى باشد او او را چرا خواهم بلا
رنج و بلايى زين بتر كز تو بود جان بى خبر اى شاه و سلطان بشر لا تبل نفسا بالعمى
جان ها چو سيلابى روان تا ساحل درياى جان از آشنايان منقطع با بحر گشته آشنا
سيلى روان اندر وله سيلى دگر گم كرده ره الحمدلله گويد آن وين آه و لا حول و لا
اى آفتابى آمده بر مفلسان ساقى شده بر بندگان خود را زده بارى كرم بارى عطا
گل ديده ناگه مر تو را بدريده جان و جامه را وان چنگ زار از چنگ تو افكنده سر پيش از حيا
مقبلترين و نيك پى در برج زهره كيست نى زيرا نهد لب بر لبت تا از تو آموزد نوا
نى ها و خاصه نيشكر بر طمع اين بسته كمر رقصان شده در نيستان يعنى تعز من تشا
بد بى تو چنگ و نى حزين برد آن كنار و بوسه اين دف گفت مى زن بر رخم تا روى من يابد بها
اين جان پاره پاره را خوش پاره پاره مست كن تا آن چه دوشش فوت شد آن را كند اين دم قضا
حيفست اى شاه مهين هشيار كردن اين چنين والله نگويم بعد از اين هشيار شرحت اى خدا
يا باده ده حجت مجو يا خود تو برخيز و برو يا بنده را با لطف تو شد صوفيانه ماجرا

جز وى چه باشد كز اجل اندرربايد كل ما صد جان برافشانم بر او گويم هنييا مرحبا
رقصان سوى گردون شوم زان جا سوى بى چون شوم صبر و قرارم برده اى اى ميزبان زودتر بيا
از مه ستاره مى برى تو پاره پاره مى برى گه شيرخواره مى برى گه مى كشانى دايه را
دارم دلى همچون جهان تا مى كشد كوه گران من كه كشم كه كى كشم زين كاهدان واخر مرا
گر موى من چون شير شد از شوق مردن پير شد من آردم گندم نيم چون آمدم در آسيا
در آسيا گندم رود كز سنبله زادست او زاده مهم نى سنبله در آسيا باشم چرا
نى نى فتد در آسيا هم نور مه از روزنى زان جا به سوى مه رود نى در دكان نانبا
با عقل خود گر جفتمى من گفتنى ها گفتمى خاموش كن تا نشنود اين قصه را باد هوا

من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا آن جام جان افزاى را برريز بر جان ساقيا
بر دست من نه جام جان اى دستگير عاشقان دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا
نانى بده نان خواره را آن طامع بيچاره را آن عاشق نانباره را كنجى بخسبان ساقيا
اى جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان برجه گدارويى مكن در بزم سلطان ساقيا
اول بگير آن جام مه بر كفه آن پير نه چون مست گردد پير ده رو سوى مستان ساقيا
رو سخت كن اى مرتجا مست از كجا شرم از كجا ور شرم دارى يك قدح بر شرم افشان ساقيا
برخيز اى ساقى بيا اى دشمن شرم و حيا تا بخت ما خندان شود پيش آى خندان ساقيا

مهمان شاهم هر شبى بر خوان احسان و وفا مهمان صاحب دولتم كه دولتش پاينده با
بر خوان شيران يك شبى بوزينه اى همراه شد استيزه رو گر نيستى او از كجا شير از كجا
بنگر كه از شمشير شه در قهرمان خون مى چكد آخر چه گستاخى است اين والله خطا والله خطا
گر طفل شيرى پنجه زد بر روى مادر ناگهان تو دشمن خود نيستى بر وى منه تو پنجه را
آن كو ز شيران شير خورد او شير باشد نيست مرد بسيار نقش آدمى ديدم كه بود آن اژدها
نوح ار چه مردم وار بد طوفان مردم خوار بد گر هست آتش ذره اى آن ذره دارد شعله ها
شمشيرم و خون ريز من هم نرمم و هم تيز من همچون جهان فانيم ظاهر خوش و باطن بلا

اى طوطى عيسى نفس وى بلبل شيرين نوا هين زهره را كاليوه كن زان نغمه هاى جان فزا
دعوى خوبى كن بيا تا صد عدو و آشنا با چهره اى چون زعفران با چشم تر آيد گوا
غم جمله را نالان كند تا مرد و زن افغان كند كه داد ده ما را ز غم كو گشت در ظلم اژدها
غم را بدرانى شكم با دورباش زير و بم تا غلغل افتد در عدم از عدل تو اى خوش صدا
ساقى تو ما را ياد كن صد خيك را پرباد كن ارواح را فرهاد كن در عشق آن شيرين لقا
چون تو سرافيل دلى زنده كن آب و گلى دردم ز راه مقبلى در گوش ما نفخه خدا
ما همچو خرمن ريخته گندم به كاه آميخته هين از نسيم باد جان كه را ز گندم كن جدا
تا غم به سوى غم رود خرم سوى خرم رود تا گل به سوى گل رود تا دل برآيد بر سما
اين دانه هاى نازنين محبوس مانده در زمين در گوش يك باران خوش موقوف يك باد صبا
تا كار جان چون زر شود با دلبران هم بر شود پا بود اكنون سر شود كه بود اكنون كهربا
خاموش كن آخر دمى دستور بودى گفتمى سرى كه نفكندست كس در گوش اخوان صفا

اى نوبهار عاشقان دارى خبر از يار ما اى از تو آبستن چمن و اى از تو خندان باغ ها
اى بادهاى خوش نفس عشاق را فريادرس اى پاكتر از جان و جا آخر كجا بودى كجا
اى فتنه روم و حبش حيران شدم كاين بوى خوش پيراهن يوسف بود يا خود روان مصطفى
اى جويبار راستى از جوى يار ماستى بر سينه ها سيناستى بر جان هايى جان فزا
اى قيل و اى قال تو خوش و اى جمله اشكال تو خوش ماه تو خوش سال تو خوش اى سال و مه چاكر تو را

اى باد بى آرام ما با گل بگو پيغام ما كاى گل گريز اندر شكر چون گشتى از گلشن جدا
اى گل ز اصل شكرى تو با شكر لايقترى شكر خوش و گل هم خوش و از هر دو شيرينتر وفا
رخ بر رخ شكر بنه لذت بگير و بو بده در دولت شكر بجه از تلخى جور فنا
اكنون كه گشتى گلشكر قوت دلى نور نظر از گل برآ بر دل گذر آن از كجا اين از كجا
با خار بودى همنشين چون عقل با جانى قرين بر آسمان رو از زمين منزل به منزل تا لقا
در سر خلقان مى روى در راه پنهان مى روى بستان به بستان مى روى آن جا كه خيزد نقش ها
اى گل تو مرغ نادرى برعكس مرغان مى پرى كامد پيامت زان سرى پرها بنه بى پر بيا
اى گل تو اين ها ديده اى زان بر جهان خنديده اى زان جامه ها بدريده اى اى كربز لعلين قبا
گل هاى پار از آسمان نعره زنان در گلستان كاى هر كه خواهد نردبان تا جان سپارد در بلا
هين از ترشح زين طبق بگذر تو بى ره چون عرق از شيشه گلابگر چون روح از آن جام سما
اى مقبل و ميمون شما با چهره گلگون شما بوديم ما همچون شما ما روح گشتيم الصلا
از گلشكر مقصود ما لطف حقست و بود ما اى بود ما آهن صفت وى لطف حق آهن ربا
آهن خرد آيينه گر بر وى نهد زخم شرر ما را نمى خواهد مگر خواهم شما را بى شما
هان اى دل مشكين سخن پايان ندارد اين سخن با كس نيارم گفت من آن ها كه مى گويى مرا
اى شمس تبريزى بگو سر شهان شاه خو بى حرف و صوت و رنگ و بو بى شمس كى تابد ضيا

اى عاشقان اى عاشقان امروز ماييم و شما افتاده در غرقابه اى تا خود كه داند آشنا
گر سيل عالم پر شود هر موج چون اشتر شود مرغان آبى را چه غم تا غم خورد مرغ هوا
ما رخ ز شكر افروخته با موج و بحر آموخته زان سان كه ماهى را بود دريا و طوفان جان فزا
اى شيخ ما را فوطه ده وى آب ما را غوطه ده اى موسى عمران بيا بر آب دريا زن عصا
اين باد اندر هر سرى سوداى ديگر مى پزد سوداى آن ساقى مرا باقى همه آن شما
ديروز مستان را به ره بربود آن ساقى كله امروز مى در مى دهد تا بركند از ما قبا
اى رشك ماه و مشترى با ما و پنهان چون پرى خوش خوش كشانم مى برى آخر نگويى تا كجا
هر جا روى تو با منى اى هر دو چشم و روشنى خواهى سوى مستيم كش خواهى ببر سوى فنا
عالم چو كوه طور دان ما همچو موسى طالبان هر دم تجلى مى رسد برمى شكافد كوه را
يك پاره اخضر مى شود يك پاره عبهر مى شود يك پاره گوهر مى شود يك پاره لعل و كهربا
اى طالب ديدار او بنگر در اين كهسار او اى كه چه باد خورده اى ما مست گشتيم از صدا
اى باغبان اى باغبان در ما چه درپيچيده اى گر برده ايم انگور تو تو برده اى انبان ما

next page

fehrest page