|
همنشينى با فقرا (كهف /28-31)
|
جمعى از ثروتمندان مستكبر و اشراف از خود راضى عرب به حضور پيامبر صلى الله
عليه و آله رسيدند و در حالى كه به مردان با ايمانى همچون سلمان ، ابوذر، صهيب و
خباب و مانند آنها مى كردند، گفتند: اى محمد! اگر تو در صدر مجلس بنشينى و اين
گونه افراد را كه لباس هاى خشن و پشمينه در تن دارند و بوى آنها مشام انسان را آزار
مى دهد، از خود دور سازى (خلاصه مجلس تو خواهيم آمد، در مجلست خواهيم نشست و از
سخنانت بهره مى گيريم ، ولى چه كنيم ؟ كه با وجود اين گروه جاى ما نيست !
در اين هنگام ، آيات نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه هرگز
تسليم اين سخنان فريبنده تو خالى نشوند و همواره در دوران زندگى با افراد با
ايمان و پاكدلى چون سلمان ها و ابوذرها باشد، هر چند دستشان از ثروت دنيا تهى و
لباسشان پشمينه است . به دنبال نزول اين آيات ، پيامبر صلى الله عليه و آله به
جستجوى اين گروه برخاست گويا با شنيدن اين سخنان ناراحت شده و به گوشه اى از
مسجد رفتند و به عبادت پروردگار پرداختند.)
سرانجام آنها را در آخر مسجد در حالى كه به ذكر خدا
مشغول بودند، يافت و فرمود: حمد خدا را كه نمردم تا اين كه او چنين دستورى به من داد
كه با امثال شما باشم آرى زندگى با شما و مرگ هم با شما خوش است |
.
چند روزى وحى قطع شد و جبرييل ، پيك وحى الهى به سراغ پيامبر صلى الله عليه
و آله نيامد، هنگامى كه به اين مدت سپرى گشت و
جبرييل بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل شد، حضرت به او فرمود: چرا دير كردى
؟ من بسيار مشتاق تو بودم . جبرييل گفت : من به تو مشتاق ترم ، ولى من بنده اى ماءمورم
.هنگامى كه ماءمور شوم مى آيم و هنگامى كه دستور نداشته باشم خوددارى مى كنم . |
از روايات بى شمارى بر مى آيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از
نزول وحى و قران ، بسيار عبادت مى كرد؛ به خصوص ايستاده به عبادت
مشغول مى شد آن قدر كه پاهاى مباركش متورم مى گرديد. گاه براى آن كه بتواند به
عبادت خود ادامه دهد سنگينى خود را بر يك پا قرار مى داد و گاه بر پاى ديگر، همچنين
بر پاشنه مى ايستاد و گاه بر انگشتان پا.
آيه نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه اين همه رنج و ناراحتى
بر خود تحميل نكن . |
جمعى از مفسران شيعه و اهل تسنن ، شان نزولى براى اين آيه
نقل كرده اند كه فشرده اش اين است :
روز جنگ بدر سه نفر از مسلمانان (على عليه السلام و حمزه و عبيدة بن حارث بن
عبدالمطلب )به ميدان نبرد آمدند و به ترتيب وليد بن عيبه و عتة بن ربيعه و شيبة بن
ربيعه را از پاى در آوردند.
آيه نازل شد و سرنوشت اين مبارزان را بيان كرد. و نيز
نقل كرده اند كه ابوذر سوگند ياد كرد كه اين آيه درباره مردان فوق
نازل شده است . |
جمعى از مشركان مكه با مسلمانان روبرو شدند در حالى كه فقط دو شب به پايان ماه
محرم باقى بود، مشركان به يكديگر گفتند ياران محمد صلى الله عليه و آله در ماه
محرم دست به پيكار نمى زنند و جنگ را حرام مى دانند؛ به همين
دليل حمله را آغاز كردند. مسلمانان ، نخست با اصرار از آنها خواستند كه در اين ماه حرام
جنگ را آغاز نكنند ولى آنها كوش ندادند. ناچار براى دفاع از خود وارد
عمل شدند و مردانه جنگيدند و خداوند آنها را پيروز كرد. |
ابن عباس مى گويند سعد بن عباده (بزرگ انصار) خدمت پيامبر صلى
الله عليه و آله در حضور جمعى از اصحاب چنين عرض كرد: اى پيامبر خدا! هر گاه
شخصى انجام اعمال منافى عفت را به كسى نسبت دهد و نتواند آن را ثابت كند، بايد هشتاد
تازيانه بخورد؟ پس من چه كنم كه وارد خانه خود شدم و با چشم خود ديدم مرد فاسقى
با همسرم در حال عمل خلافى است كه اگر بگذارم تا چهار نفر شاهد بيايند و ببينند و
شهادت دهند، او كار خود را كرده است و اگر بخواهم او را به
قتل برسانم ، از من بدون شاهد نمى پذيرند و به عنوان شكايت بگويم ، بايد هشتاد
تازيانه بر پشت من قرار گيرد!
پيامبر صلى الله عليه و آله گويا از اين سخن احساس يك نوع اعتراض به اين حكم الهى
كرد، رو به سوى جمعيت انصار نمود و به زبانى گله آميز فرمود: آيا آن چه را كه
بزرگ شما گفت ، چنين شنيديد؟
آنها در مقام عذر خواهى بر آمدند و عرض كردند كه اى
رسول خدا! او را سرزنش نفرما، او مرد غيورى است و آن چه را كه مى گويد به خاطر
شدت غيرت او است .
سعد بن عباده به سخن درآمد و عرض كرد :اى
رسول خدا! پدر و مادرم فدايت باد، به خدا سوگند مى دانم كه اين امر، حكم الهى و حق
است ، ولى با اين حال از اصل اين داستان در شگفتم (و نتوانستم در ذهنم اين
مشكل را حل كنم ) پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: حكم خدا همين است . او نيز عرض كرد
:صدق الله و رسوله . چيزى نگذشت كه پسر عمويش به نام
هلال بن اميه از در وارد شد؛ رحالى كه مرد فاسقى را شب هنگام با همسر
خود ديده بود و براى طرح شكايت خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد. او با صراحت
گفت : من با چشم خودم اين موضوع را ديدم و با گوش خورم صداى آنها را شنيدم !
پيامبر صلى الله عليه و آله به قدرى ناراحت شد كه آثار ناراحتى در چهره مباركش
نمايان گشت .
هلال عرض كرد، من آثار ناراحتى را در چهره شما مى بينم ولى به خدا قسم ، من راست مى
گويم و دروغ در كارم نيست ، من اميدوارم كه خدا خودش اين
مشكل را بگشايد.
به هر حال پروردگار پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت كه حد قذف را
درباره هلال اجرا كند؛ چرا كه او شاهدى براى ادعاى خود نداشت .
در اين هنگام ، انصار به يكديگر مى گفتند :ديديد همان داستان سعد بن عباده تحقق يافت ،
آيا به راستى پيامبر صلى الله عليه و آله
هلال را تازيانه خواهد زد و شهادت او را مردود مى شمرد؟
در اين موقع ، وحى بر پيامبر صلى الله عليه و آله
نازل شد و آثار آن در چهره او نمايان گشت ، همگى خاموش شدند تا ببينند چه پيام تازه
اى از سوى خدا آمده است و راه حل دقيقى به مسلمانان ارائه داد. |
عايشه همسر پيامبر صلى الله عليه و آله خدا مى گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله
هنگامى كه مى خواست به سفر برود، در ميان همسرانش قرعه مى افكند، به نام هر كس در
مى آمد او را با خود مى برد. در يكى از غزوات قرعه به نام من افتاد، من با پيامبر صلى
الله عليه و آله حركت كردم و چون آيه حجاب
نازل شده بود در هودجى پوشيده بودم . جنگ به پايان رسيد و بازگشتيم ، نزديك
مدينه رسيديم . شب بود من از لشكر گاه براى انجام حاجتى كمى دور شدم ، هنگامى كه
بازگشتم متوجه شدم گردن بندى كه از مهره هاى يمانى داشتم پاره شده و
دنبال آن بازگشتم و معطل شدم . هنگامى كه بازگشتم ديدم لشگر حركت كرده و هودج مرا
بر شتر گذارده اند و رفته اند در حالى كه گمان مى كرده اند من در آنم ؛ زيرا زنان در
آن زمان بر اثر كمبود غذا سبك جثه بودند، به علاوه من سن و سالى نداشتم ، به هر
حال در آنجا تك و تنها ماندم و فكر كردم هنگامى كه به منزلگاه برسند و مرا نيابند
به سراغ من باز مى گردند، شب را در آن بيابان ماندم .
اتفاقا صفوان يكى از افراد مسيحى كه او هم از لشگرگاه دور مانده بود،
شب را در آن بيابان به سر برد. به هنگام صبح ، مرا از دور ديد و نزديك آمد. هنگامى
كه مرا شناخت بى آن كه يك كلمه با من سخن بگويد جز اين كه انا لله و انا اليه
راجعون را بر زبان جارى كرد، شتر خود را خواباند و من بر آن سوار شدم . او مهار
ناقه را در دست داشت تا به لشگرگاه رسيديم .
اين منظره سبب شد كه گروهى درباره من شايعه پردازى كنند و خود را بدين سبب هلاك
سازند، كسى كه بيش از همه به اين تهمت دامن مى زد عبدالله بن ابى سلول
بود. ما به مدينه رسيديم و اين شايعه در حالى كه من از هيچ از آن خبر نداشتم ، در شهر
پيچيد. در اين هنگام ، بيمار شدم . پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدن من آمد ولى لطف
سابق را او نمى ديدم و نمى دانستم قضيه از چه قرار است ؟ حالم بهتر شد. بيرون آمدم و
كم كم از بعضى زنان نزديك از شايعه سازى منافقان آگاه شدم .
بيماريم شدت گرفت . پيامبر صلى الله عليه و آله به ديدند آمد. از او اجازه خواستم
به خانه پدرم بروم . هنگامى كه به خانه پدرم آمدم . از مادرم پرسيدم مردم چه مى
گويند؟ او به من گفت غصه مخور، به خدا سوگند زنانى كه امتيازى دارند و مورد حسد
ديگران هستند درباره آنها سخن بسيار است .
در اين هنگام ، پيامبر صلى الله عليه و آله على بن ابى طالب عليه السلام و اسامه بن
زيد را مورد مشورت قرار داد كه در مورد اين گفتگو چه كنم ؟
اما اسامه گفت : اى رسول خدا صلى الله عليه و آله تو است و ما جز خير از او نديده ايم ،
اعتنايى به سخن مردم نكن .
على عليه السلام گفت :اى پيامبر! خداوند كار را بر تو سخت نكرده است غير از او همسر
بسيار است ، از كنيز او اين باره تحقق كن .
پيامبر صلى الله عليه و آله كنيز مرا خواند و از او پرسيد، آنها چيزى كه شك و شبهه
اى پيرامون عايشه برانگيزد هرگز ديده اى ؟ كنيز گفت ؟ نه ، خدايى كه تو را به حق
مبعوث كرده است من هيچ كار خلافى از او نديده ام .
در اين هنگام ، پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت اين سخنان را با مردم در ميان
بگذارد. بر سر منبر رفت و رو به مسلمانان كرد و گفت :اى گروه مسلمانان ! هر گاه
مردى ( منظورش عبدالله بن مسلول بود) مرا در مورد خانواده ام كه جز پاكى از او نديده ام
ناراحت كند، اگر او را مجازات كنم معذورم ؟! او همچنين اگر دامنه اين اتهام دامن مردى را
بگيرد كه من هرگز بدى از او نديده ام ، تكليف چيست ؟
سعد بن معاذ انصارى (بزرگ طايفه اوس ) برخاست و عرض كرد :تو حق دارى ! اگر از
طايفه رومى باشد، من گردنش را مى زنم و اگر از برادران ما از طايفه خزرج باشد، تو
دستور بده تا دستورات را اجرا كنم .
سعد بن عباده كه از بزرگ خزرج و مرد صالحى بود، در اين هنگام تعصب قوميت او را
گرفت . (عبدالله بن ابى از طايفه خزرج بود و به شايعه دامن مى زد) رو به سعد كرد
و گفت : تو دروغ مى گويى ! به خدا سوگند توانايى بر كشتن چنين كسى را كه از
قبيله ما باشد نخواهى داشت !
اسيد بن خضير كه پسر عموى سعد بن معاذ بود، رو به سعد بن عباده كرد و گفت :تو
دروغ مى گويى ! به خدا قسم ما چنين كسى را به
قتل مى رسانيم ، تو منافقى دفاع مى كنى . در اين هنگام ، چيزى نمانده بود كه قبيله اوس
و خزرج به جان هم بيفتند و جنگ شروع شود در حالى كه پيامبر صلى الله عليه و آله
بر منبر ايستاده بود. حضرت بالاخره آنها را خاموش و ساكت كرد. اين وضع همچنان ادامه
داشت . غم و اندوه شديد وجود مرا فرا گرفته بود و يك ماه بود كه در كنار من نمى نشست
.
من خود مى دانستم كه از اين تهمت پاكم و بالاخره خداوند مطلب را روشن خواهد كرد.
سر انجام روزى پيامبر صلى الله عليه و آله نزد من آمد در حالى كه خندان بود، و نخستين
سخنش اين بود، بشارت بر تو باد كه خداوند تو را از اين اتهام مبرا ساخت . در اين
هنگام بود كه آيات ان الذين جائوا بالافك ... تا آخر
نازل شد.(به دنبال نزول آيات ، آنها كه اين دروغ را بسته بودند، همگى حد قذف بر
آنها جارى شد.) |
|
قضاوت رسول الله صلى الله عليه و آله (نور /46-50)
|
ميان اميرالمؤ منين عليه السلام و عثمان يا طبق روايتى ميان آن حضرت و (مغيره بن
وايل ) بر سرزمينى كه على عليه السلام خريدارى كرده بود و سنگهايى كه از آن
بيرون آمده بود و خريدار مى خواست به عنوان معيوب بودن رد كند اختلافى در گرفت .
على عليه السلام فرمود :ميان من و تو رسول الله داورى كند اما حكم بن ابى العاص كه
از منافقان بود به خريدار گفت : اين كار را مكن چرا كه اگر نزد پسر عموى او - يعنى
پيامبر صلى الله عليه و آله - بروى مسلما به نفع او داورى خواهد! آيه
نازل شد و او را سخت نكوهش كرد. |
|
حالت فوق العاده (نور /55)
|
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله و مسلمانان به هجرت كردند و انصار با
آغوشى باز آنها را پذيرا گشتند، تمامى عرب بر ضد آنها قيام كردند و آنجا بود كه
آنها ناچار بودند اسلحه را از خود دور نكنند، شب را با سلاح بخوابند و صبح با سلاح
برخيزند (حالت آماده باش دائم داشته باشند )ادامه اين حالت بر مسلمانان سخت آمد.
بعضى اين مطلب را آشكار گفتند كه تا كى اين
حال ادامه خواهد يافت ؟ آيا زمانى فرا خواهد رسيد كه ما با
خيال آسوده شب استراحت كنيم و اطمينان و آرامش بر ما حكم فرما گردد و جز خدا از هيچ كس
نترسيم ؟ آيه نازل شد و به آنها بشارت داد كه آرى زمانى فرا خواهد رسيد. |
|
داماد يك شبه (نور /62-64)
|
در بعضى از روايات مى خوانيم كه اين آيه در مورد حنظله بن ابى عياش
نازل شده است كه در همان شب كه فرداى آن جنگ احد در گرفت ، ازدواج كرده بود. پيامبر
صلى الله عليه و آله با اصحاب و ياران مشغول به مشورت درباره جنگ بودند كه نزد
پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرضه داشت كه اگر پيامبر صلى الله عليه و آله
به او اجازه دهد بماند، پيامبر صلى الله عليه و آله به او اجازه داد.
صبحگاهان به قدرى عجله براى شركت در برنامه داشت كه موفق به انجام
غسل نشد. با همان حال وارد معركه كارزار گرديد و سر انجام شربت شهادت نوشيد.
پيامبر صلى الله عليه و آله درباره او فرمود :فرشتگانى را ديدم كه حنظله را در ميان
آسمان و زمين غسل مى دهند؛ لذا بعد از آن حنظله به عنوان
غسيل الملائكه ناميده شد. |
|
انسانى عالى (فرقان /7-10)
|
در رواياتى از امام حسن عسگرى هست كه فرمود :از پدرم امام دهم
سوال كردم :آيا پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله با يهود و مشركان در برابر
سرزنش ها و بهانه گيرى هايشان به بحث و گفتگو و
استدلال مى پرداخت .
پدرم فرمود :آرى ، بارها چنين شد، از جمله اين كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله در
خانه خدا نشسته بود، عبدالله بن ابى اميه مخزومى در برابر او قرار
گرفت و گفت :اى محمد! تو ادعايى بزرگى كرده اى ، و سخنان وحشتناكى مى گويى !
تو چنين مى پندارى كه رسول
پروردگار عالميانى ، اما پروردگار جهانيان و خالق همه مخلوقات شايسته نيست ،
رسولى مثل تو و انسانى مانند ما داشته باشد، تو همانند ما غذا مى خورى ، و همچون ما در
بازار راه مى روى !
پيامبر صلى الله عليه و آله عرضه داشت :بار پروردگارا! تو همه سخنان را مى شنوى
و به هر چيز عالمى ، آن چه را بندگان تو مى گويند مى دانى (خودت پاسخ آنها را
بيان فرما)؛ در اين هنگام ، اين آيات نازل شد و بهانه گيرى هاى آنها پاسخ داد. |
|
عهدى خوب (فرقان / 27- 29)
|
در عصر پيامبر صلى الله عليه و آله دو نفر دوست در ميان مشركان به نام
عقبه و ابى بودند. هر زمان عقبه از سفر مى آمد غذايى ترتيب
مى داد و اشراف قومش را دعوت مى كرد و در عين
حال دوست مى داشت به محضر پيامبر صلى الله عليه و آله برسد، هر چند اسلام را
نپذيرفته بود.
روزى از آمد و طبق معمول غذا ترتيب داد و دوستان را دعوت كرد. در ضمن از پيامبر اسلام
صلى الله عليه و آله نيز دعوت نمود.
هنگامى كه سفره را گستردند و غذا حاضر شد، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود :من از
غذاى تو نمى خورم تا شهادت به وحدانيت خدا و رسالت من دهى ، عقبه شهادتين بر زبان
جارى كرد.
اين خبر به گوش دوستانش ابى رسيد. گفت اى عقبه از آيينت منحرف شدى ؟ او گفت نه
به خدا سوگند من منحرف نشدم ، و لكن مردى بر من وارد شد كه حاضر نبود از غذايم
بخورد جز اين كه شهادتين بگويم ، من از اين شرم داشتم كه او از سر سفره من برخيزد
بى آن كه غذا خورده باشد؛ لذا شهادت دادم ! ابى گفت من هرگز از تو راضى نمى شوم
مگر اين كه در برابر او بايستى و سخت توهين كنى ! عقبه اين كار را كرد و مرتد شد،
سر انجام در جنگ بدر در صف كفار به قتل رسيد و رفيقش ابى نيز در روز جنگ احد كشته
شد. آيات اين سوره نازل گرديد و سرنوشت مردى را كه در اين جهان گرفتار دوست
گمراهش مى شود مى كشاند شرح داد. |
در مورد شان نزول اين آيات مفسران و روايان خبر، روايات گوناگونى
نقل كرده اند كه قدر مشترك همه آنها يك چيز است و آن ايمان آوردن گروهى از علماى يهود و
نصارى و افراد پاك دل به آيات قران و پيامبر صلى الله عليه و آله است .
از سعيد بن جبير نقل شده كه اين آيات درباره هفتاد نفر از كشيش هاى مسيحى
نازل شده است كه نجاشى آنها را براى تحقيق از حبشه به مكه فرستاده بود. هنگامى كه
پيامبر صلى الله عليه و آله سوره يس را براى آنها تلاوت كرد، اشك شوق ريختند و
اسلام آوردند. |
|
بازگشت پيامبر به كعبه (قصص 85-88)
|
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به قصد هجرت از مكه به مدينه مى آمد، به
سرزمين جحفه كه فاصله چندان زيادى از مكه ندارد رسيد. به ياد موطنش
مكه افتاد، شهرى كه حرم امن خداست و خانه كعبه ؟ قلب و جان پيامبر صلى الله عليه و
آله با آن پيوند ناگسستنى داشت ، در آنجا است . آثار اين شوق كه با تاءثر و اندوه
آميخته بود در چهره مباركش نمايان گشت ، در اين هنگام پيك وحى خدا،
جبرييل نازل شد و پرسيد آيا به راستى به شهر زادگاهت اشتياق دارى ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود :آرى ، جبرييل عرض كرد :خداوند اين پيام را براى
تو فرستاده : ان الذى فرض عليك القران لرادك الى معاد ، آن كسى كه اين
قرآن را بر تو فرض كرده است تو را به سرزمين اصليت باز مى گرداند.
و مى دانم اين وعده بزرگ سرانجام تحقق يافت و پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله
پيروزمندانه با ارتش نيرومند، و قدرت و عظمت فراوان به مكه بازگشت ، و حرم امن خدا
بدون جنگ و خون ريزى به او تسليم شد.
بنابراين اين آيه يكى از پيشگويى هاى اعجازآميز قر آن است كه چنين خبرى را به طور
قطع و بدون قيد و شرط بيان كرده و بعد از مدت كوتاهى نيز، تحقق يافت . |
|
دعوت به هجرت (عنكبوت /1-3)
|
بعضى از مفسران روايتى نقل كرده اند كه بر طبق آن 11 آيه آغاز اين سوره ؛ در مدينه
نازل شده و در مورد مسلمانانى است كه در مكه بودند و اظهار اسلام مى كردند اما حاضر
به هجرت به مدينه نبودند، آنها نامه اى از برادران خود در مدينه دريافت داشتند كه در
آن تصريح شده بود:
خدا اقرار به ايمان را از شما نمى پذيرد مگر اين كه هجرت كنيد و به سوى ما بياييد.
آنها تصميم به هجرت گرفتند و از مكه خارج شدند، جمعى از مشركان به تعقيب آنان
پرداختند و با آنان پيكار كردند. بعضى كشته شدند و بعضى نجات يافتند. (و احتمالا
بعضى نيز تسليم شده به مكه بازگشتند.) |
|
مادران بى انديشه (عنكبوت /8-9)
|
روايات مختلفى در شان نزول آيه آمده كه عصاره آنها يك چيز است و آن اين كه بعضى
از مردانى كه در مكه بودند، ايمان و اسلام را پذيرفتند.
(مثل سعدبن ابى وقاص و يا عياش بن ابى ربيعه مخزومى ) هنگامى كه مادران آنها از اين
مساءله آگاه شدند تصميم گرفتند كه غذا نخورند و آب ننوشند تا فرزندانشان از
اسلام باز گردند! گرچه هيچ كدام از اين مادران به گفته خود وفا نكردند و اعتصاب را
شكستند، ولى آيه نازل شد و خط روشنى در بر خورد با پدر و مادر در زمينه مساءله
ايمان و كفر به دست همگان داد. |
|
غم روزى نخور (عنكبوت / 56-60)
|
بسيارى از مفسران معتقدند كه آيه اول درباره مؤ منانى
نازل شده كه در مكه تحت فشار شديد كفار بودند؛ به طورى كه توانايى بر اداى
وظايف اسلامى خود نداشتند، لذا به آنها دستور داده شد از آن سرزمين هجرت كنند.
و نيز بعضى از مفسران معتقدند كه آيه و كاين من دابه لا
تحمل رزقها در مورد گروهى از مؤ منان نازل شده كه در مكه گرفتار آزار دشمنان
بودند، و مى گفتند: اگر ما به مدينه هجرت كنيم در آن جا نه خانه اى داريم نه زمينى ،
و چه كسى به ما آب و غذا مى دهد! (آيه نازل شد و گفت تمام جنبندگان روى زمين از خوان
نعمت خداوند بزرگ روزى مى برند، غصه روزى را نخوريد). |
|
ترس بيهوده (عنكبوت 67-69)
|
در تفسير درالمنثور ذيل آيه مورد بحث از ابن عباس چنين
نقل شده :گروهى از مشركان گفتند :اى محمد! اگر ما
داخل در دين تو نمى شويم تنها به خاطر اين است كه مى ترسيم كردم ما را بربايند (و
به سرعت نابود كنند )چون جمعيت ما كم است و جمعيت مشركان عرب بسيار!
به محض اين كه به آنها خبر برسد كه ما وارد دين تو شده ايم به سرعت ما را مى
ربايند، و خوراك يك نفر از آنها هستيم !
در اين آيه نازل شد (ولم يروا) و به آنها پاسخ گفت . |
مفسران بزرگ همگى اتفاق دارند كه آيات نخستين اين سوره بدين سبب
نازل شد كه هنگام پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه بود، و مؤ منان در اقليت بودند،
جنگى ميان ايرانيان و روميان در گرفت ، و در اين نبرد ايرانيان پيروز شدند. مشركان
مكه اين را به فال نيك گرفتند و دليل بر حقانيت شرك خود دانستند و گفتند: ايرانيان
مجوسى هستند و مشرك (دوگانه پرست ) اما روميان مسيحى اند و
اهل كتاب ، همان گونه كه ايرانيان بر روميان غلبه كردند، پيروزى نهايى از آن است و
طومار اسلام به زودى پيچيده خواهد شد و ما پيروز مى شويم .
گر چه اين گونه نتيجه گيرى ها پايه و مايه اى نداشت ، اما در آن محيط براى تبليغ
در ميان مردم جاهل خالى از تاءثير نبود، لذا اين امر بر مسلمانان گران آمد.
آيات نازل شد و قاطعانه گفت : گر چه ايرانيان در اين نبرد پيروز شدند اما چيزى نمى
گذرد كه از روميان شكست خواهند خورد و حتى حدود زمان اين پيشگويى را نيز بيان داشت و
گفت اين امر فقط در طول چند سال به وقوع مى پيوندد!
اين پيشگويى قاطع قر آن ، از يك سو نشانه اعجاز اين كتاب آسمانى و اتكا آورنده آن
به علم بى پايان پروردگار به عالم غيب بود و از سوى ديگر نقطه
مقابل تفال مشركان ؛ و مسلمانان را طورى دلگرم ساخت كه حتى مى گويند بعضى از آنان
با مشركان روى اين مساءله شرط بندى كردند! (آن روز هنوز حكم تحريم اين گونه
شرط بندى ها نازل نشده بود.) |
بعضى از مفسران گفته اند كه نخستين آيات اين سوره درباره نضر بن حارث
نازل شده است . او مرد تاجرى بود و به ايران سفر مى كرد، و در ضمن ،
داستان هاى ايرانيان را براى قريش بازگو مى نمود، و مى گفت :اگر محمد براى شما
سرگذشت عاد و ثمود را نقل مى كند، من داستان هاى رستم و اسفنديار و اخبار كسرى و
سلاطين عجم را باز مى گويم ! آنها دور او را گرفته ، استماع قرآن ترك مى گفتند.
بعضى ديگر گفته اند كه اين قسمت از آيات درباره مردى
نازل شده كه كنيز خواننده اى را خريدارى كرده بود و شب و روز براى او خوانندگى مى
كرد و او را از ياد خدا غافل مى ساخت . |
|
امان ابوسفيان (احزاب /1-3)
|
مفسران در اين جا شان نزول هاى مختلفى نقل كرده اند كه تقريبا همه يك موضوع را
تعقيب مى كند. از جمله اين كه گفته اند اين آيات در مورد ابوسفيان و بعضى ديگر از
سران كفر و شرك نازل شد كه بعد از جنگ احد از
پيامبر صلى الله عليه و آله امان گرفتند و وارد مدينه شدند و به اتفاق عبدالله بن
ابى و بعضى ديگر از دوستانشان خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمدند و عرض
كردند :اى محمد! بيا و از بدگويى به خدايان ما - بت هاى لات و عزى و منات - صرف
نظر كن ، و بگو آنها براى پرستش كنندگانشان شفاعت مى كنند تا ما هم دست از تو
برداريم ، هر چه مى خواهى براى خدايت توصيف كنى ، آزاد هستى .
اين پيشنهاد پيامبر صلى الله عليه و آله را ناراحت كرد، عمر برخاست و گفت :اجازه بده
تا آنها را از دم شمشير بگذرانم ! پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود :من به آنها دادم
چنين چيزى ممكن نيست ؛ اما دستور داد كه به اين گونه پيشنهادها اعتنا نكند. |
جمعى از مفسران گفته اند كه در زمان جاهليت مردى به نام
جميل بن معمر داراى حافظه بسيار قوى ، او ادعا مى كرد كه در درون وجود من ، دو
قلب است كه با هر كدام از آنها بهتر از محمد صلى الله عليه و آله مى فهمم !
لذا مشركان قريش او را ذوالقلبين ! (صاحب دو قلب )مى ناميدند. در روز جنگ بدر كه
مشركان فرار كردند، جميل بن معمر نيز در ميان آنها بود، ابوسفيان او را در حالى ديد كه
يك لنگه كفشش در پايش بود و لنگه ديگر را به دست گرفته و فرار مى كرد،
ابوسفيان به او گفت :چه خبر؟! گفت لشكر فرار كرد، گفت :پس چرا لنگه كفشى را در
دست دارى و ديگرى در پا؟! جميل بن معمر گفت به راستى متوجه نبودم ، گمان مى كردم هر
دو لنگه در پاى من است . (معلوم شد با آن همه ادعا چنين دست و پاى خود را گم كرده كه
به اندازه يك قلب هم چيزى نمى فهمد البته منظور از قلب در اين دو مورد
عقل است .) |
|
تقاضاى همسران پيامبر (احزاب /21-31)
|
مفسران شان نزول هاى متعددى درباره اين آيات ذكر كرده اند كه با هم چندان تفاوتى
ندارد. همسران پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از پاره اى از غزوات كه غنايم سرشارى
در اختيار مسلمانان قرار گرفت ، تقاضاهاى مختلفى از پيامبر صلى الله عليه و آله ؛ در
مورد افزايش نفقه يا لوازم گوناگون زندگى داشتند. طبق
نقل بعضى از تفاسيرت ام سلمه از پيامبر صلى الله عليه و آله كنيز خدمتگزارى تقاضا
كرد و ميمونه حله اى خواست ، زينب بنت حجشى پارچه مخصوص يمن ، و حفضه جامه مصرى
، جويريه لباس مخصوص خواست ، و سوده گليم خيبرى ! خلاصه هر كدام درخواستى
نمودند. پيامبر صلى الله عليه و آله كه مى دانست تسليم شدن در برابر اين گونه
درخواستها كه معمولا پايانى ندارد، چه عواقبى براى بيت نبوت در بر خواهد داشت ، از
انجام اين خواسته ها سر باز زد و يك ماه تمام از آنها كناره گيرى نمود، تا اين كه آيات
نازل شد و با لحن قاطع و در عين حال با رافت و رحمت به آنها هشدار داد كه اگر زندگى
پر زرق و برق دنيا را مى خواهيد، مى توانيد از پيامبر صلى الله عليه و آله جدا شويد
و به هر كجا كى خواهيد برويد، و اگر به خدا و
رسول و روز جزا دل بسته ايد و به زندگى ساده و افتخارآميز خانه پيامبر صلى الله
عليه و آله قانع هستيد، بمانيد و از پاداش هاى بزرگ پروردگار برخوردار شويد.
و به اين ترتيب ، پاسخ محكم و قاطعى به همسران پيامبر صلى الله عليه و آله كه
دامنه توقع را گستره بودند داده شد و آنها را ميان ماندن و جدا شدن از او مخير ساخت ! |
|
ازدواج مساله دار (احزاب /36-38)
|
قبل از بعثت و بعد از آن كه خديجه با پيامبر صلى الله عليه و آله ازدواج كرد، برده
اى به نام زيد خريدارى نمود كه بعدا آن را به پيامبر صلى الله عليه و
آله بخشيد و پيامبر صلى الله عليه و آله او را آزاد فرمود، و چون طايفه اش او را از خود
راندند، پيامبر صلى الله عليه و آله نام او را نهاد و به اصطلاح او را
تبنى كرد.
بعد از ظهور اسلام ، زيد مسلمانى مخلص و پيشتاز شد، و موقعيت ممتازى در اسلام پيدا
كرد، و چنان كه مى دانيم سر انجام يكى از فرماندهان لشكر اسلام در جنگ موته شد كه
در همان جنگ شربت شهادت را نوشيد.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفت براى زيد همسرى برگزيند از
زينب بنت حجشى كه دختر اميه عبدالمطلب (دختر عمه اش ) بود، براى او خواستگارى نمود.
زينب چنين تصور مى كرد كه پيامبر صلى الله عليه و آله كه مى خواهد او را براى خود
انتخاب كند، خوشحال شد و رضايت داد، ولى بعدا كه فهميد خواستگارى از او براى زيد
است ، سخت ناراحت شد و سرباز زد. برادرش عبدالله نيز با اين امر به سختى مخالفت
كرد.
در اين جا بود كه نخستين آيه از اين آيات نازل شد و به
امثال زينب و عبدالله هشدار داد كه آنها نمى توانند هنگامى كه خدا و پيامبرش صلى الله
عليه و آله كارى را لازم مى دانند مخالفت كنند، آنها كه اين مساءله را شنيدند در برابر
قرآن خدا تسليم شدند.
اما اين ازدواج ديرى نپاييد و بر اثر ناسازگارى هاى اخلاقى ميان طرفين ، منجر به
طلاق شد هر چند پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام اصرار داشت كه اين طلاق رخ ندهد اما
رخ داد. سپس پيامبر صلى الله عليه و آله براى جبران اين شكست زينب در ازدواج ، او را
به فرمان خدا به همسرى خود برگزيد، و اين قضيه در اين جا خاتمه يافت ، ولى
گفتگوهاى ديگرى در ميان مردم پديد آمد كه قرآن با بعضى آيات مورد بحث آنها را
برچيد. |
هنگامى كه رسول خدا با زينب بنت حجشى ازدواج كرد، وليمه نسبتا
مفصلى به مردم داد. انس كه خادم پيامبر صلى الله عليه و آله بود مى
گويد: پيامبر صلى الله عليه و آله به من دستور داد كه اصحابش را به غذا دعوت كنم
، من همه را دعوت كردم ، دسته دسته مى آمدند و غذا مى خوردند و از اطاق خارج مى شدند،
تا اين كه عرض كردم : اى پيامبر خدا! كسى باقى نمانده كه من او را دعوت نكرده باشم
. فرمود :اكنون كه چنين است سفره را جمع كنيد. سفره را برداشتند و جمعيت پراكنده شدند،
اما سه نفر همچنان در اطاق پيامبر صلى الله عليه و آله ماندند و
مشغول بحث و گفتگو بودند.
هنگامى كه سخنان آنها به طول انجاميد، پيامبر صلى الله عليه و آله برخاست و من نيز
همراه او برخاستم شايد آنها متوجه شوند و پى كار خود بروند. پيامبر صلى الله عليه
و آله بيرون آمد تا به حجره عايشه رسيد، بار ديگر برگشت من هم خدمتش آمدم باز ديدم
همچنان نشسته اند. آيه نازل شد و دستورات لازم را در برخورد با اين
مسايل به آنها تفهيم كرد. |
|
شايعه سازان (احزاب 59-62)
|
در تفسير على ابن ابراهيم چنين آمده است كه :آن ايام زنان مسلمان به مسجد مى رفتند و
پشت سر پيامبر صلى الله عليه و آله نماز مى گذاردند، هنگام شب موقعى كه براى نماز
مغرب و عشا مى رفتند، بعضى از جوانان هرزه و اوباش بر سر راه آنها مى نشستند و با
مزاح و سخنان ناروا آنها را آزار مى دادند و مزاحم آنها مى شدند، آيه
نازل شد و به آنها دستور داد حجاب خود را به طور
كامل رعايت كنند تا به خوبى شناخته شوند و كسى بهانه مزاحمت پيدا نكند.
و در همين كتاب هست كه :گروهى از منافقان در مدينه بودند و انواع شايعات را پيرامون
پيامبر صلى الله عليه و آله به هنگامى كه به بعضى از غزوات مى رفت در ميان مردم
منتشر مى ساختند. گاه مى گفتند پيامبر صلى الله عليه و آله كشته شده و گاه مى گفتند
اسير شده ، مسلمانانى كه توانايى جنگ نداشتند و در مدينه مانده بودند، سخت ناراحت مى
شدند و شكايت نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آوردند. آيه
نازل شد و سخت شايعه پراكنان را تهديد كرد. |
در تفاسير آمده كه مشركان عرب هنگامى كه مى شنيدند امت هاى پيشين ؛ همچون يهود
پيامبران الهى را تكذيب مى كردند و و آنها را به شهادت مى رساندند، مى گفتند :ولى ما
چنين نيستم ! اگر فرستاده الهى به سراغ ما بيايد ما هدايت پذيرترين امت ها خواهيم
بود! ولى همانا هنگامى كه آفتاب عالمتاب اسلام از افق سرزمينشان طلوع كرد و پيامبر
اسلام صلى الله عليه و آله همراه بزرگترين كتاب آسمانى به سراغشان آمد، نه تنها
نپذيرفتند بلكه در مقام تكذيب و مبارزه و انواع مكر و فريب برآمدند.
آيات فوق نازل شد و آنها را بر اين ادعاهاى تو خالى وى اساس مورد ملامت و سرزنش
قرار داد. |
در غالب تفاسير نقل شده كه مردى از مشركان به نام امى بن حلف و يا
عاص بن وايل قطعه استخوان پوسيده اى را پيدا كرد و گفت با اين
دليل محكم به مخاصمه با محمد صلى الله عليه و آله بر مى خيزم ، و سخن او را درباره
معاد ابطال مى كنم . آن را برداشت و نزد پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله آمد (و شايد
مقدارى از آن را در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله نرم كرد و به روى زمين ريخت ) و
گفت چه كسى مى توانيد اين استخوان هاى پوسيده را از نو زنده كند (و كدام
عقل آنرا بارو مى كند.)
اين آيات و چهار آيه بعد از آن مجموعا هفت آيه را
تشكيل مى دهند، نازل شد و پاسخ و دندان شكنى به او و همفكران داد. |
در حديثى از امام باقر عليه السلام نقل شده است كه فرمود
ابوجهل و جماعتى از قريش نزد ابو طالب آمدند و گفتند فرزند برادرت پيامبر صلى
الله عليه و آله ما را آزار داده ، و خدايان ما را نيز ناراحت ساخته است ! او را بخوان و به
او دستور ده دست از خدايان ما بردارد تا ما هم به خداى او ناسزا نگوييم !
ابوطالب كسى را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله فرستاد. هنگامى كه پيامبر صلى
الله عليه و آله وارد خانه شد و اطراف اتاق را نگاه كرد، ديد كسى جز مشركان در كنار
ابوطالب نيستند، گفت : السلام على من اتبع الهدى ؛ سلام بر كسانى كه
پيروزى از هدايت كنند. پس نشست ، ابو طالب سخنان آنها را براى پيامبر صلى الله
عليه و آله شرح داد.
پيامبر صلى الله عليه و آله در جواب او فرمود:
هل اهم فى كامه خير لهم يسودون بها الحرب و يطاون اعناقهم ؛ آيا آنها حاضرند
جمله اى را با من موافقت كنند و در سايه آن بر تمام عرب پيشى گيرند و حكومت
كنند؟!
ابوجهل (كه از اين سخن به وجد آمده بود و انتظار داشت كليد حكومت بر عرب را از دست
پيامبر صلى الله عليه و آله بگيرد) گفت :بله موافقم ، منظورت كدام جمله است .
پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود :تقولون لا اله الا الله ؛ بگويد! معبودى جز
الله نيست . (و اين بت ها را كه مايه بدبختى و ننگ عقب افتادگى شما است دور
بريزيد.)
هنگامى كه حضار اين جمله را شنيدند، آن چنان وحشت كردند كه انگشت هايشان را در گوش
گذاردند و با شرعت خارج شدند، و مى گفتند، چنين چيزى را تاكنون نشنيده ايم ، اين يك
دروغ است .
اين جا بود كه آيات آغاز سوره محمد صلى الله عليه و آله
نازل شد. |
|
پيشنهاد بد و خوب (ص /4-7)
|
هنگامى كه رسول خدا دعوتش را آشكار كرد، سران قريش نزد ابوطالب آمدند و گفتند
:اى ابوطالب ! فرزند برادرت ما را سبك مغز مى خواند، و به خدايان ما ناسزا مى
گويد، جوانان ما را فاسد نموده ، و در جمعيت ما تفرقه افكنده است ، اگر اين كارها به
خاطر كمبود مالى است ، ما آن قدر نال براى او جمع آورى مى كنيم كه ثروتمندترين مرد
قريش شود، و حتى حاضريم او را به رياست برگزينيم .
ابوطالب اين پيام را به رسول الله صلى الله عليه و آله رساند. پيامبر صلى الله
عليه و آله فرمود: و وضعواالشمس فى و القمر فى يسارى ما اردته ، و لكن كلمه
يعطونى يملكون بها العرب و ترين بها العجم و يكونون ملوكا فى الجنه ؛ اگر
آنها خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپ من بگذارند من به آنها
تمايل ندارم ، ولى (به جاى اين همه وعده ها) يك جمله با من موافقت نمايند تا در سايه آن
بر عرب حكومت كنند، و غير عرب نيز به آيين آنها در آيند و آنها سلاطين بهشت خواهند
بود.
ابوطالب اين پيام را به آنها رسانيد، آنها گفتند حاضريم به جاى يك ده جمله را
بپذيريم ، (كدام جمله منظور تو است ؟)
پيامبر صلى الله عليه و آله به آنها فرمود: تشهدون لا اله الا الله و انى
رسول الله ؛ گواهى دهيد كه معبودى جز الله نيست و من
رسول خدا هستم .
آنها (از اين سخن سخت وحشت كردند) گفتند :ما 360 خدا را رها كنيم ، تنها به سراغ يك
خدا برويم ؟ چه چيز عجيبى ؟ (آنهم خداى كه هرگز ديده نمى شود.)
در مجمع البيان آمده كه پيامبر عليه السلام در حالى كه اشك از چشمانش جارى بود
فرمود :اى عمو اگر اين ها خورشيد را در دست راست من ماه را در دست چپ من قرار دهند
تا دست از اين سخن برداريم ، هرگز چنين نخواهم كرد مگر اين سخن را شنيد عرض كرد
به دنبال برنامه خود با- به خدا سوگند، من هرگز دست از يارى تو بر نخواهم داشت
. |
|
احسن الحدبث (زمر/ 23 - 26 )
|
بعضى مفسران از عبدالله اين مسعود
نقل كرده اند كه روزى جمعى از صحابه پيامبر عليه السلام كه ملالت خاطرى پيدا كرده
بودند، عرض كردند :اى رسول خدا چه مى شود حديثى براى ما بيان مى كردى تا زنگار
ملاك از دل هاى ما بزدايد؟ در اين جا نخستين آيه از اين آيات
نازل شد و قرآن را به عنوان احسن الحديث معرفى كرد. |
|
زبونى بت (زمر / 46 - 37 )
|
بسيارى از مفسران نقل كرده اند كه بت پرسان مكه پيامبر عليه السلام را از خشم و
غضب بت ها بر حذر مى داشتند و مى گفتند :از آنها بدگويى مكن و بر خلاف آنها اقدام منما
كه تو را ديوانه مى كند و آزار مى رسانند.
بعضى نيز نقل كرده اند كه خالد به فرمان پيامبر عليه السلام ماءمور
شكستن بت معروف عزى شد. مشركان گفتند :اى خالد با تبرى كه در دست داشت محكم بر
بينى آن بت كوبند و آن را در هم شكست و گفت : كفرا لك يا عزى ، لاسبحانك ، سبحان
من اهانك ، انى ارئت الله قداهانك ؛ ناسپاسى بر تو باد اى عزى ! هرگز منزه
نيستى ، منزه كسى است كه تو را موهون ساخته است . |
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله وارد مدينه شد و پايه هاى اسلام محكم
گرديد؛ انصار گفتند ما خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله مى رسيم و عرض مى كنيم
:اگر مشكلات مالى پيدا شد، اين اموال ما بدون هيچ گونه قيد و شرط در اختيار تو قرار
دارد. هنگامى كه آنان اين سخن را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردند. آيه
قل لا اسيلكم عليه اجرا الا الموده فى القربى ؛ بگو من مزدى از شما؛ برابر
رسالت جز محبت بستگانم نمى خواهم . نازل شد. و پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را
بر آنها تلاوت كرد، سپس فرمود :نزديكان مرا بعد از من دوست بداريد، آنها با
خوشحالى و رضا و تسليم از محضرش بيرون آمدند، اما متاءسفانه گفتند اين سخنى است
كه او بر خدا افتراء بسته ، و هدفش اين است كه ما را بعد از خود در برابر
خويشاوندانش ذليل كند. آيه ام يقولون افترى على الله كذبا
نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آل به سراغ آنها فرستاد و آيه را بر آنها تلاوت
كرد، گروهى پيشمان شده و گريه كردند و سخت ناراحت گشتند. آيه سوم
نازل شد : و هوالذى يقبل التوبة عن عباده پيامبر صلى الله عليه و آله به
سراغ آنها فرستاد و آنها را بشارت داد كه توبه خالصانه آنان ، مورد
قبول درگاه خداست . |
از خياب بن ارث صحابى معروف
نقل شده كه آيه نخست (و لو سبط الله )درباره ما
نازل شد و اين به خاطر آن بود كه ما به اموال فراوان طوايف بنى قريظه و بنى نظير
و بنى قنيقاع از يهود نظر افكنديم ، و آرزو مى داشتيم كه اى كاش ما هم چنين اموالى
داشتيم ، آيه نازل شد و به هشدار داد كه اگر خداوند چنين روزى را براى بندگانش
گسترده كند، طغيان خواهند كرد. |
|
خداوند ديدنى نيست (شورى /51)
|
بعضى از مفسران شان نزولى براى اين آيه ذكر كرده اند كه حاصلش چنين است :
جمعى از يهود خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و عرض كردند : چرا تو با خداوند
سخن نمى گويى ؟ و به او نگاه نمى كنى ؟ اگر پيامبرى ، همان گونه كه موسى عليه
السلام با او سخن گفت و به او نگاه كرد، تو نيز چنين كن :ما هرگز به تو ايمان نمى
آوريم مگر اين كه همين كار را انجام دهى ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود : موسى
عليه السلام هرگز خدا را نديد. اينم جا بود كه آيه
نازل شد (و چگونگى ارتباط پيامبران را با خداوند
متعال تشريح كرد.) |
|
هر كس با معبودش محشور مى شود (زحر فرمود /57)
|
در سيره ابن هشام چنين آمده است : رسول خدا روزى با وليد بن مغيره در مسجد
نشسته بود نصر بن حارث نيز آمد و در كنار آنها نشست . گروهى از سران
قريش در مجلس بودند، پيامبر صلى الله عليه و آله با آنها سخن گفت . نصر له مقابله
برخاست ، پيامبر صلى الله عليه و آله با دلايل منطقى (پيرامون بت پرستى ) او را
محكوم ساخت ، سپس اين آيه را بر آنها خواند : انكم و ما تعبدون من دون الله جصب جنهم
انتم لها واردون لو كان هولاء الهه ما وردوها و
كل لها خالدون ... ؛ سما و آن چه از خدا مى پرستيد، هيزم جهنم خواهيد بود و همگى در
آن وارد مى شويد؛ اگر اين ها خدا بودند، هرگز وارد وارد دوزخ نمى شدند، و همگى
(بتان و شما) در آن آتش جاودانه خواهيد بود.
بعد از اين ماجرا پيامبر صلى الله عليه و آله از جا برخاست و رفت . در اين هنگام ،
عبدالله بن زبعرى آمد و به جمع پيوست ، وليد به عبدالله گفت نصر بن
حارث در مقابل محمد درمانده شد و پاسخى نداشت بدهد، محمد گمان مى كند ما و همه
معبودهايمان هيزم دوزخيم ! عبدالله گفت : به خدا سوگند، اگر من او را مى ديدم پاسخش را
مى دادم ، از او پرسيد : آيا درست است كه همه معبودان با عابدانشان در دوزخند؟ اگر چنين
است ما فرشتگان را مى پرستيم و يهود (عزير)و نصارى (عيسى بن مريم ) را، چه عيبى
دارد كه ما فرشتگان و پيامبرانى چون عزير و مسيح باشيم !
اين پاسخ براى وليد و كسانى كه در مجلس بودند جالب آمد و معتقد بودند كه
دليل دندان شكنى است ، اين سخن را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند،
رسول الله فرمود : آرى ، هر كس دوست داشته باشد كه معبود واقع شود، او هم با
عابدانش در دوزخ خواهد بود. اين بت پرستان در حقيقت شياطين را مى پرستيدند، و هر چيز
را كه شيطان به آنها دستور مى داد. اين جا بود كه آيه شريفه
نازل گشت . |