next page

fehrest page

back page

وصيت در هنگام مرگ (مائده /106)
در شان نزول اين آيه نقل شده كه يك نفر از مسلمانان به نام ابن ابى ماريه به اتفاق دو نفر از مسيحيان عرب به نام تميم و عدى كه دو برادر بودند، به قصد تجارت از مدينه خارج شدند. در اثناى راه ابن ماريه كه مسلمان بود، بيمار شد و وصيت نامه اى نوشت و آن را در ميان اثاث خود مخفى كرد و اموال خويش را به دست دو همسفر نصرانى سپرد. وصيت كرد كه آنها را به خانواده او برسانند و از دنيا رفت . همسفران متاع او را گشودند و چيزهاى گران قيمت و جالب آن را برداشتند و بقيه را به ورثه بازگرداندند.
ورثه هنگامى كه متاع را گشودند، قسمتى از اموالى كه ابن ابى ماريه با خود برده بود در آن نيافتند، ناگاه چشمشان به وصيت نامه افتاد، ديدند كه صورت تمام اموال مسروقه در آن ثبت است .
مطلب را با آن نفر مسيحى همسفر در ميان گذاشتند، آنها انكار كرده و گفتند:هر چه به ما داده بود به شما تحويل داده ايم ! ناچار به پيامبر صلى الله عليه و آله شكايت كردند، آيه نازل شد و حكم آن را بيان كرد.

تقاضاى مشركان (انعام /101)
عده اى از قريش خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و گفتند: تو براى موسى و عيسى ، خارق عادات و معجزات فراوانى نقل مى كنى و همچنين درباره انبياى ديگر، تو نيز امثال اين كارها را براى ما انجام ده تا ما ايمان آوريم ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مايليد چه كار براى شما انجام دهم ؟ گفتند: از خدا بخواه كوه صفا را تبديل به طلا كند و بعضى از مردگان پيشين ما به زنده شوند و از آنها درباره حقانيت تو سؤ ال كنيم و نيز، فرشتگان را دسته جمعى با خود بياور!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود اگر بعضى از اين كارها را براى شما بجا آورم ، ايمان مى آوريد؟
گفتند:به خدا سوگند، چنين خواهيم كرد. مسلمانان كه اصرار مشركان را در اين زمينه ديدند از پيامبر صلى الله عليه و آله تقاضا كردند كه چنين كند، شايد ايمان بياورند.
همين كه پيامبر صلى الله عليه و آله آماده دعا كردن شد كه بعضى از اين پيشنهادها را از خدا بخواهد (زيرا بعضى از آنها نا معقول و محال بود) پيك وحى نازل شد، چنين پيام آورد كه اگر بخواهى دعوت تو اجابت مى شود ولى در اين صورت (چون از هر نظر اتمام حجت خواهد شد و موضوع جنبه حسى و شهود به خود خواهد گرفت ) اگر ايمان نياوريد، همگى سخت كيفر مى بينند.

افسر رشيد اسلام (انعام /122)
ابوجهل كه از دشمنان سر سخت اسلام و پيامبر صلى الله عليه و آله بود، روزى سخت آن حضرت را آزار داد. حمزه ، عموى شجاع پيامبر صلى الله عليه و آله كه تا آن روز اسلام را نپذيرفته بود و همچنان درباره آيين برادرزاده اش مطالعه و انديشه مى كرد، در آن روز طبق معمول خود براى شكار به بيابان رفته بود، هنگامى كه از بيابان برگشت از جريان آزار ابوجهل نسبت به برادرزاده اش با خبر شد. سخت بر آشفت و يكسره به سراغ ابوجهل رفت و چنان بر سر او كوفت كه خون جارى شد و با وجود تمام نفوذى كه ابوجهل در ميان قوم و عشيره خود و حتى در ميان مردم مكه داشت ، به ملاحظه شجاعت فوق العاده حمزه ، از نشان دادن عكس العمل خوددارى كرد.
سپس حمزه به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و اسلام را پذيرفت و از آن روز رسما به عنوان يك افسر رشيد اسلام ، تا واپسين دم عمر، از اين آيين آسمانى دفاع كرد.
آيه درباره اين حادثه نازل گرديد و وضع ايمان حمزه و پافشارى ابوجهل را در كفر و فساد مشخص ساخت .

تبليغ (اعراف /184)
مفسران اسلامى چنين نقل كرده اند كه پيامبر صلى الله عليه و آله هنگامى كه در مكه بود، شبى بر كوه صفا بر آمد و مردم را به سوى توحيد و يكتا پرستى دعوت نمود. مخصوصا تمامى طوايف قريش را صدا زد و آنها را از مجازات الهى بر حذر داشت تا مقدار زيادى از شب گذشت ، بت پرستان مكه گفتند: ان صاحبهم قد بات ليلا بصورت الى الصباح !؛ رفيق ما ديوانه شده ، از شب تا صبح نعره مى كشد.
در اين موقع آيه نازل شد و به آنها در اين زمينه پاسخ دندان شكنى داد.

اموال پيامبر صلى الله عليه و آله (انفال /1)
از ابن عباس چنين نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله در روز جنگ بدر براى تشويق جنگجويان اسلام جوايزى براى آنها تعيين كرد و مثلا فرمود كسى كه فلان فرد دشمن را اسير كند و نزد من بياورد، چنين پاداشى را به او داد. اين تشويق (علاوه بر اين كه روح ايمان و جهاد را در وجود آنها شعله ور ساخت ) سبب شد كه سربازان جوان پيامبر صلى الله عليه و آله در يك مسابقه افتخارآميز، با سرعت به سوى هدف بشتابند. ولى پيرمردان و افراد سالخورده در زير پرچم ها توقف مى كردند.
هنگامى كه جنگ بدر پايان پذيرفت ، جوانان براى گرفتن پاداش هاى افتخارآميز خود به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله شتافتند، اما پيرمردان به آنها گفتند كه ما نيز سهمى داريم ؛ زيرا تكيه گاه و مايه دلگرمى شما بوديم و اگر كار بر شما سخت مى شد و عقب نشينى مى كرديد، حتما به سوى ما مى آمديد.
در اين موقع ، ميان دو نفر از انصار مشاجره لفظى پيدا شد و راجع به غنايم جنگى با يكديگر گفتگو كردند. آيه نازل شد و با صراحت غنايم را متعلق به پيغمبر صلى الله عليه و آله معرفى كرد كه هر گونه بخواهد با آن رفتار كند.پيامبر صلى الله عليه و آله هم آن را به طور مساوى در ميان همه جنگجويان تقسيم كرد و دستور داد كه ميان برادران دينى صلح و اصلاح شود.

اشاره خيانت (انفال /27)
* از امام باقر و امام صادق عليه السلام چنين روايت كرده اند كه پيامبر دستور داد يهود بنى قريظه (طايفه از يهود مدينه ) را محاصره كنند، اين محاصره بيست و يك شب ادامه يافت ، لذا ناچار شدند پيشنهاد صلحى همانند صلحى كه برادرانش ‍ از طايفه بنى نضير (گروه ديگرى از مدينه ) كرده بودند، بكنند؛ به اين ترتيب كه از سرزمين مدينه و به سوى شام بروند. پيامبر صلى الله عليه و آله از اين پيشنهاد امتناع كرد (شايد به اين جهت كه صداقتشان در اين پيشنهاد مشكوك بود) و فرمود تنها بايد حكميت سعد بن معاذ را بپذيرند. آنها تقاضا كردند كه پيامبر صلى الله عليه و آله ابولبابه را كه يكى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله در مدينه بود، نزد آنها بفرستد و اين در حالى بود كه ابولبابه با آنها سابقه دوستى داشت و خانواده و فرزندان و اموالش نزد آنها بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله اين پيشنهاد را قبول كرد و ابولبابه را نزد آنها فرستاد. آنها با ابولبابه مشورت كردند كه آيا صلاح است حكميت سعد بن معاذ را بپذيرند؟ ابولبابه اشاره به گلوى خود كرد؛ يعنى اگر بپذيرد كشته خواهيد شد، تن به اين پيشنهاد ندهيد. پيك وحى خدا، جبرئيل ، اين موضوع را به پيامبر صلى الله عليه و آله خبر داد.
ابولبابه مى گويد هنوز كام برنداشته بودم كه متوجه شدم كه من به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله خيانت كرده ام . آيه درباره او نازل شد.
در اين هنگام ابولبابه سخت پريشان گشت ، به طورى كه خود را با طنابى به يكى از ستون هاى مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله بست و گفت به خدا سوگند نه غذا و نه آب مى خورم تا مرگ من فرا رسد، مگر اين كه خداوند توبه مرا بپذيرد.
هفت شبانه روز گذشت . نه غذا خورد و نه آب نوشيد؛ آن چنان كه بى هوش به روى زمين افتاد. خداوند توبه او را پذيرفت . اين خبر به وسيله مو منان به اطلاع او رسيد ولى سوگند ياد كرد كه من خود را از ستون باز نمى كنم تا پيامبر صلى الله عليه و آله بيايد و مرا بگشايد. پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و او را گشود.
ابولبابه گفت براى تكميل توبه خود، خانه ام را كه در آن مرتكب گناه شده ام ، رها خواهم ساخت و از تمام اموالم صرف نظر مى كنم . پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:كافى است كه يك سوم از اموالت را در راه خدا صدقه بدهى .

غار ثور (انفال /29)
مفسران و محدثان ، آيه را اشاره به حوادثى مى دانند كه منتهى به هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله از مكه به مدينه شد.اين حوادث كه با تغييراتى مختلف نقل شده ، همگى يك حقيقت را تعقيب مى كند و آن اين كه خداوند به طرز اعجازآميزى پيامبر صلى الله عليه و آله را از دام يك و قطعى رهايى بخشيد. جريان حادثه طبق نقل در المنثور چنين است :
گروهى از قريش و اشراف مكه از قبايل مختلف جمع شدند تا در دارالندوه (محل جلسات بزرگان مكه ) اجتماع كنند و درباره خطرى كه از ناحيه پيامبر صلى الله عليه و آله آنها را تهديد مى كرد بينديشند.
(مى گويند )در اثناى راه پيرمرد خوش ظاهرى به آنها بر خورد كرد كه در واقع همان شيطان بود (يا انسانى كه داراى روح و فكر شيطانى
از او پرسيد تو كيستى ؟ گفت : پيرمردى از اهل نجد هستم ، چون شما با خبر شدم خواستم در مجلس ‍ شما حضور يابم و عقيده و خير خواهى خود را از شما دريغ ندارم . گفتند:بسيار خوب ، داخل شو! او هم همراه آنها به دارالندوه وارد شد.
يكى از حاضران رو به جمعيت كرد و گفت :درباره اين مرد (اشاره به پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام ) بايد فكرى كنيد؛ زيرا به خدا سوگند بيم آن مى رود كه بر شما پيروز گردد (آيين و عظمت شما را در هم پيچد) يكى پيشنهاد كرد او را حبس ‍ كنيد تا در زندان جان بدهد.
پير مرد نجدى اين نظر را رد كرد و گفت بيم آن مى رود كه طرفدارانش بريزند و در يك فرصت مناسب او را از زندان آزاد كنند و او را از اين سرزمين بيرون ببرند، بايد فكر اساسى ترى بكنيد.
ديگرى گفت :او را از ميان خود بيرون كنيد تا از دست او راحت شويد؛ زيرا همين كه از ميان شما بيرون برود، هر كار كند ضررى به شما نخواهد زد و سرو كارش با ديگران است .
پير مرد نجدى گفت به خدا سوگند اين هم عقيده درستى نيست ، مگر شيرينى گفتار و بلاغت زبان و نفوذ او را در دل ها نمى بينيد؟ اگر اين كار را انجام دهيد به سراغ ساير عرب مى رود و گرد او را مى گيرند، سپس با انبوه جمعيت به سراغ ساير شما باز مى گردد و شما را از شهرهاى خود مى راند و بزرگان شما را به قتل مى رساند! جمعيت گفتند به خدا راست مى گويد، فكر ديگرى كنيد.
ابوجهل كه تا آن وقت ساكت بود، به سخن درآمد و گفت :من عقيده اى دارم ؟ غير از آن را صحيح نمى دانم ! گفتند چه عقيده اى ؟ گفت از هر قبيله اى جوانى شجاع و شمشيرزن را انتخاب مى كنيم و به دست هر يك شمشير برنده اى مى دهيم تا در فرصتى مناسب ، دسته جمعى به او حمله كنند و هنگامى كه به اين صورت او را به قتل برسانند، خونش در همه قبايل پخش مى شود و باور نمى كنم طايفه بنى هاشم بتوانند با همه طوايف قريش بجنگند و مسلما در اين صورت به خون بها راضى مى شوند و ما هم از آزار او راحت خواهيم شد.
پير مرد نجدى (با خوشحالى ) گفت :به خدا راى صحيح همين است كه اين جوانمرد گفت . من هم غير از آن عقيده اى ندارم (و به اين ترتيب ، اين پيشنهاد به اتفاق عموم پذيرفته شد) و آنها با اين تصميم پراكنده شدند.
جبرئيل فرود آمد و به پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه شب در بستر خويش نخوابد. پيامبر صلى الله عليه و آله شبانه به سوى غار (ثور) حركت كرد و سفارش نمود على عليه السلام در بستر او بخوابد.
هنگامى كه صبح شد و به خانه او ريختند و جستجو كردند، على عليه السلام را در بستر پيامبر صلى الله عليه و آله ديدند و به اين ترتيب نقشه هاى آنان را نقش بر آب شد. صدا زدند پس محمد كجاست ؟ فرمود نمى دانم ، آنها به دنبال در پاى پيامبر صلى الله عليه و آله حركت كردند تا به كوه رسيدند و به نزديكى غار، اما با تعجب ديدند كه تار عنكبوتى در جلو غار نمايان است ، به يكديگر گفتند اگر او در اين غار بود، اثرى از اين تارهاى عنكبوت بر در غار وجود نداشت و به اين ترتيب بازگشتند.
پيامبر صلى الله عليه و آله سه روز در غار ماند (و هنگامى كه دشمنان همه بيابان هاى مكه را جستجو كردند و خسته و مايوس بازگشتند، او به سوى مدينه حركت كرد.)

افتخارات بجا و نابجا انفال
روايات مختلفى در كتب اهل سنت و شيعه نقل شده است كه از ميان آنها آن جه صحيح تر به نظر مى رسد در ذيل مى آوريم .
دانشمند معروف اهل سنت حاكم ابوالقاسم حسكانى از بريدة نقل مى كند كه شيبه و عباس هر كدام بر ديگرى افتخار مى كردند و در اين باره مشغول به سخن بودند كه على عليه السلام از كنار آنها گذشت و پرسيد به چه چيز افتخار مى كنيد؟ عباس گفت :امتيازى به من داده شده كه احدى ندارد و آن مساله آب دادن به حجاج خانه خداست .
شبيه گفت من تعمير كننده مسجدالحرام و كليددار خانه كعبه هستم . على عليه السلام گفت :با اين كه از شما حيا مى كنم ، بايد بگويم كه با اين سن كم افتخارى دارم كه شما نداريد. آنها پرسيدند كدام افتخار؟! فرمود:من با شمشير جهاد كردم تا شما ايمان به خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله آوريد.
عباس خشمناك شد، برخاست و دامن كشان به سراغ پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و (به عنوان شكايت ) گفت :آيا نمى بينى على چگونه با من سخن مى گويد؟
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:على را صدا كنيد، هنگامى كه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، حضرت فرمود: چرا اين گونه با عمويت عباس سخن گفتى ؟
على عليه السلام عرض كرد: اى رسول خدا! اگر من او را ناراحت ساختم با بيان حقيقت بوده است . در برابر گفتار حق ، هر كسى مى خواهد ناراحت شود و هر كس مى خواهد خشنود!
جبرئيل نازل شد و گفت :اى محمد! پروردگارت به تو سلام مى فرستد و مى گويد اين آيات را بر آنها بخوان اجلتم سقاية الحاج و...؛ آيا سيراب كردن حجاج و عمران مسجدالحرام را هم ، چون ايمان به خدا و روز رستاخيز و جهاد در راه او برقرار داديد، هرگز مساوى نيستند.
همين روايت با همين مضنون يا با تفاوت كمى در كتاب هاى فراوانى از اهل سنت ؛ مانند تفسير طبرى ، ثعلبى ، اصحاب النزول واحدى ، تفسير خازن بغدادى ، معالم التنزيل علامه جعفرى ، مناقب ابن مغازلى و...نقل شده است .

جنگ و جمع آورى محصول پروردگار (توبه /38)
گفته اند وقتى كه رسول الله صلى الله عليه و آله از طايف برگشت ، امر به جهاد با روميان كرد و آن زمان ، وقت جمع آورى محصولات بود. اصحاب دوست داشتند براى جمع آورى محصول در محل بمانند.
براى آنها سخت بود كه به جنگ بروند، وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله براى جنگ كرد، عده كمى با آن حضرت شركت كردند. در اين جا بود كه آيه نازل شد و فرمود:آيا راضى شديد به زندگى دنيا و زندگى دنيا نسبت به آخرت كم است .

عشق بى مورد (توبه /49)
گروهى از مفسران نقل كرده اند هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان را آماده جنگ تبوك كرده و دعوت به حركت مى كرد، يكى از رؤ ساى طايفه بنى سلمه به نام جد بن قيس كه در صف منافقان بود، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد:اگر اجازه دهيد من در اين ميدان جنگ حاضر نشوم ؛ زيرا علاقه شديدى به زنان دارم ، به خصوص اگر چشمم به دختران رومى بيفتد، ممكن است دل از دست بدهم و مفتون آنها شوم و دست از كارزار بكشم ! پيامبر صلى الله عليه و آله به او اجازه داد.
در اين موقع ، آيه نازل شد و عمل آن شخص را محكوم ساخت . پيامبر صلى الله عليه و آله رو به گروهى از بنى سلمه كرد و فرمود:بزرگ شما كيست ؟ گفتند:جد بن قيس ، ولى او مرد بخيل و ترسويى است . فرمود: چه دردى بدتر از درد بخل ، سپس فرمود:بزرگ شما آن جوان سفيدرو بشر بن براء است (كه مردى است پر سخاوت و گشاده روى ).

خوش باورى مصلح (توبه /61)
*گفته اند اين آيه درباره گروهى از منافقان نازل شده كه دور هم نشسته بودند و سخنان ناهنجار درباره پيامبر صلى الله عليه و آله مى گفتند، يكى از آنان گفت :اين كار را نكنيد؛ زيرا مى ترسم به گوش محمد برسد، و او به ما بد بگويد (و مردم را بر ضد ما بشوراند)
يكى از آنان كه نامش جلاس بود گفت :مهم نيست ، ما هر چه بخواهيم مى گوييم و اگر به گوش او رسيد، نزد وى مى رويم و انكار مى كنيم و او از ما مى پذيرد؛ زيرا محمد صلى الله عليه و آله آدم خوش باور و دهن بينى است و هر كس هر چه بگويد قبول مى كند. در اين هنگام آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت .

توطئه قتل پيامبر صلى الله عليه و آله (توبه /64)
گروهى از منافقان در يك جلسه سرى براى قتل پيامبر صلى الله عليه و آله توطئه كردند كه پس از مراجعت از جنگ تبوك ، در يكى از گردنه هاى سر راه به صورت ناشناس كمين كرده ، شتر پيامبر صلى الله عليه و آله را رم دهند و حضرت را به قتل برسانند. خداوند پيامبرش را از اين نقشه آگاه ساخت و او دستور داد جمعى از مسلمانان مراقب باشند و آنها را متفرق سازند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله به آن عقبه (گردنه ) رسيد عمار مهار مركب پيامبر صلى الله عليه و آله را در دست داشت و حذيفه از از پشت سر آن را مى راند. در اين هنگام گروه منافقان كه گويا صورت هاى خود را پوشيده بودند فرا رسيدند. پيامبر صلى الله عليه و آله به حذيفه فرمود:به صورت مركب هاى آنها بزن و آنها را دور كن . حذيفه چنين كرد.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله بدون خطر از عقبه گذشت به حذيفه فرمود: آنها را نشناختى ؟ عرض كرد:نه ، هيچ يك از آنها را نشناختم .
سپس رسول خدا عليه السلام نام همه آنها را براى او برشمرد. آنها را به قتل برساند؟ فرمود:دوست ندارم عرب بگويند هنگامى كه محمد بر يارانش پيروز شد پيروز شد به كشتن آنها پرداخت !

دنيا طلبى (توبه /75)
يكى از انصار به نام ثعلبه بن حاطب كه مرد فقيرى بود و مرتب به مسجد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمد و اصرار داشت كه پيامبر صلى الله عليه و آله دعا كند تا خداوند مال فراوانى به او بدهد! پيغمبر صلى الله عليه و آله به او فرمود: قليل تودى شكره خير من كثير لا تطيقه ؛ مقدار كمى كه حقش را بتوانى ادا كنى ، بهتر از مقدار زيادى است كه توانايى اداى حقش را نداشته باشى آيا بهتر نيست كه تو به پيامبر صلى الله عليه و آله خدا تاسى جويى و به زندگى ساده اى بسازى ؟
ولى ثعلبه دست بردار نبود و سر انجام به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كرد:به خدايى كه تو را به حق فرستاده سوگند ياد مى كنم كه اگر خداوند ثروتى به من عنايت كند، تمام كند، تمام حقوق آن را مى پردازم . پيامبر صلى الله عليه و آله براى او دعا كرد.
چيزى نگذشت كه طبق روايتى پسر عموى ثروتمند او از دنيا رفت و پروت سرشارى به او رسيد و طبق روايت ديگرى ، گوسفندى خريد و آن چنان زاد و ولد كرد كه نگهدارى آنها در مدينه ممكن نبود، ناچار به آبادى هاى اطراف مدينه روى آورد و چنان مشغول و سر گرم زندگى مادى شد كه در نماز جماعت و حتى نماز جمعه نيز، شركت نمى كرد.
پس از مدتى ، پيامبر صلى الله عليه و آله ماءمور جمع آورى زكات را نزد او فرستاد تا زكات اموال او را بگيرد ولى مرد كم ظرفيت و تازه به نوار رسيده و بخل ، از پرداخت حق الهى خوددارى كرد. نه تنها خوددارى كرد بلكه به اصل تشريع اين حكم نيز اعتراض نمود و گفت :اين حكم برابر جزيه است ؛ يعنى ما مسلمان شده ايم كه از پرداخت جزيه معاف باشيم و با پرداخت زكات ، چه فرقى ميان ما و غير مسلمانان باقى مى ماند؟!
در حالى كه او نه مفهوم جزيه را فهميده بود و نه مفهوم زكات را و يا فهميده بود اما دنيا پرستى اجازه بيان حقيقت و اظهار حق به او نمى داد. به هر حال ، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله سخن او را شنيد فرمود:يا ويح ثعلبه !؛ واى بر ثعلبه ! در اين هنگام آيه نازل شد.

انفاق اندك (توبه /79)
پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام تصميم داشت لشكر اسلام را براى مقابله با دشمن (احتمالا براى جنگ تبوك ) آماده سازد و نياز به گرفتن كمك از مردم داشت . هنگامى كه نظر خود را اظهار فرمود، كسانى كه توانايى داشتند مقدار قابل ملاحظه اى به عنوان زكات يا كمك بلاعوض به ارتش اسلام خدمت كردند. ولى بعضى از كارگران كم درآمد مسلمان ؛ مانند ابوعقيل انصارى با تحمل كار اضافى و كشيدن آب در شب و تهيه دو يك من خرما كه يك من آن را براى خانواده خويش ذخيره كرده و يك من ديگر را خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آوردند، كمك ظاهرا ناچيزى به برنامه بزرگ اسلامى نمودند. ولى منتفقان عيب جو به هر يك از اين دو گروه ايراد مى گرفتند، كسانى را كه كمك زيادى كرده بودند، به عنوان رياكار معرفى مى كردند و كسانى را كه مقدار كمى كمك نموده بودند، به باد مسخره و استهزاء مى گرفتند كه آيا لشكر اسلام نياز به چنين كمكى دارد؟
آيه نازل شد و شديدا آنها را تهديد كرد و از عذاب خداوند بيم داد!

مسجد منافقين (توبه /108)
مفسران گفته اند عمرو بن عوف مسجدى ساخت به نام قبا و از پيامبر صلى الله عليه و آله خواست كه تشريف بياورد و در آن مسجد نماز بخواند. پيامبر صلى الله عليه و آله پيشنهاد او را پذيرفت .تشريف برد و در آن مسجد نماز اقامه كرد.
عده اى از منافقان ، از جمله غنم بن عوف حسادت ورزيد. با خود گفتند ما هم مسجدى درست مى كنيم و به نماز جماعت پيامبر صلى الله عليه و آله حاضر نمى شويم .
مسجدى كنار مسجد قبا درست كردند. وقتى تمام شد، پيش ‍ پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و از آن بزرگوار خواستند كه تشريف بياورد و نمازى در آنجا بخواند و با چرب زبانى گفتند كه ما مى خواهيم شما در اينجا نماز بخوانيد و دعا كنيد تا متبرك شويم .
پيامبر صلى الله عليه و آله كه در حال آماده شدن براى رفتن به جنگ تبوك بود، فرمود:ما در حال سفر هستيم و وقتى كه بازگشتيم مى آييم انشاء الله و نماز مى خوانيم .
وقتى پيامبر صلى الله عليه و آله كه از جنگ بازگشت ، آيه نازل شد كه اين مسجد ضرار است و براى تفرقه بين مسلمانان و براى جنگ با خدا و رسول ساخته شده است و آنها دروغ مى گويند و آن را به خاطر دورى به مسجدالحرام و غيره بنا نهاده اند.

سستى در رفتن به جبهه (توبه /117)
سه نفر از مسلمانان به نام هاى كعب بن مالك و مراة بن ربيع و هلال بن ربيع از شركت در جنگ تبوك و حركت همراه پيامبر صلى الله عليه و آله سرباز زدند، ولى اين به خاطر آن نبود كه جزء دار و دسته منافقان باشند، بلكه به خاطر سستى و تنبلى بود. چيزى نگذشت كه پشيمان شدند.
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از صحنه تبوك به مدينه بازگشتند، خدمتش رسيدند و عذرخواهى كردند، اما پيامبر صلى الله عليه و آله حتى يك جمله با آنها سخن نگفت و به مسلمانان نيز، دستور داد كه احدى با آنها سخن نگويد.
آنها در يك محاصره عجيب اجتماعى قرار گرفتند تا آنجا كه كودكان و زنان نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و اجازه خواستند كه از آنها جدا شوند.
پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه جدايى نداد ولى دستور داد كه به آنها نزديك نشوند.
فضاى مدينه با تمام وسعتش چنان بر آنها تنگ شد كه مجبور شدند براى نجات از اين خودراى و رسوايى بزرگ ، شهر را ترك گويند و به قله كوه هاى اطراف مدينه پناه ببرند.
از جمله مسايلى كه ضربه شديدى بر روحيه آنها وارد كرد، اين بود كه كعب بن مالك مى گفت روزى در بازار مدينه با ناراحتى نشسته بودم ، ديدم يك نفر مسيحى سراغ مرا مى گيرد، هنگامى كه مرا شناخت نامه اى از پادشاه غسان به دست من داد كه در آن نوشته بود اگر صاحبت ترا از خود رانده به سوى ما بيا.
حال من منقلب شد، گفتم اى واى بر من ، كارم به جايى رسيده است كه دشمنان در من طمع دارند! خلاصه بستگان آنها برايشان غذا مى آوردند اما حتى يك كلمه با آنها سخن نمى گفتند.
مدتى به اين صورت گذشت ، پيوسته انتظار مى كشيدند كه توبه آنها قبول شود و آيه اى بر دليل بر قبول توبه آنها باشد نازل گردد. اما خبرى نبود.
در اين هنگام ، فكرى به نظر يكى از آنان رسيد و به ديگران گفت : اكنون كه مردم با ما قطع رابطه كرده اند، چه بهتر كه ما هم از يكديگر قطع رابطه كنيم .
آنها چنين كردند؛ به طورى كه حتى يك كلمه با يكديگر سخن نگفتند و دو نفر از آنان با هم نبودند و به اين ترتيب ، سرانجام پس از پنجاه روز توبه و تضرع به پيشگاه خداوند، توبه آنان قبول شد و آيه در اين زمينه نازل گرديد.

فكر نيكو (توبه /117)
آيه در مورد غزوه تبوك و مشكلات طاقت فرسايى كه به مسلمانان در اين جنگ رسيد نازل شد. اين مشكلات به قدرى بود كه گروهى تصميم به بازگشت گرفتند، اما لطف و توفيق الهى شامل حالشان شده و همچنان پا برجا ماندند.از جمله كسانى كه مى گويند آيه در مورد او نازل شده ابوحثيمه است كه از ياران پيغمبر صلى الله عليه و آله بود نه از منافقان ، ولى بر اثر سستى از حركت به سوى ميدان تبوك ، به اتفاق
پيامبر صلى الله عليه و آله خوددارى كرد.
ده روز از اين واقعه گذشت . هوا گرم و سوزان بود. روزى نزد همسران خود آمد، در حالى كه سايبان هاى او را مرتب و آماده و آب خنگ و طعام خوبى مهيا و فراهم ساخته بودند.او ناگهان در فكر فرو رفت و به ياد پيشواى خود پيامبر صلى الله عليه و آله افتاد و گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله كه هيچ گناهى ندارد و خداوند گذشته و آينده او را تضمين فرموده ، در ميان بادهاى سوزان بيابان ، اسلحه بدوش گرفته و رنج اين سفر دشوار را بر خود تحميل كرده است .
ابوحثيمه را ببين كه در سايه خنگ و كنار غذاى آماده و زنان زيبا قرار گرفته است ، اين انصاف نيست .
سپس رو به همسران خود كرد و گفت :به خدا قسم با هيچ كدام از شما يك كلمه سخن نمى گويم و در زير اين سايبان قرار نمى گيرم تا به پيامبر صلى الله عليه و آله ملحق شوم . اين سخن را گفت و زاد و توشه برگرفت و بر شترهاى خويش ‍ سوار شد و حركت كرد. هر قدر همسرانش خواستند با او سخن بگويند، او كلمه اى بر زبان جارى نكرد و همچنان به حركت ادامه داد تا به نزديكى تبوك رسيد.
مسلمانان به يكديگر مى گفتند:اين سوارى است كه از كناره جاده مى گذرد، اما پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود اين سوار! ابوحثيمه باشد بهتر است .
هنگامى كه نزديك شد و او را شناختند، گفتند آرى ابوحثيمه است . شتر خود را بر زمين خواباند و به پيامبر صلى الله عليه و آله سلام گفت و ماجراى خويش را باز گو كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به او خوش آمد گفت و براى او دعا كرد و از جمله كسانى كه قلبش متمايل به باطل بود، اما به خاطر آمادگى روحى خداوند او را متوجه حق ساخت و ثابت قدم گردانيد.

برادرى على عليه السلام (هود12)
از امام صادق عليه السلام نقل شده كه پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:من از خدا خواسته ام كه ميان من و تو برادرى برقرار سازد و اين درخواست قبول شد، و نيز خواسته ام كه تو را وصى من كند، اين درخواست نيز اجابت گرديد، هنگامى كه اين سخن به گوش بعضى از مخالفان رسيد (از روى عداوت و دشمنى )گفتند به خدا سوگند يك من خرما در يك مشك خشكيده ، از آن چه محمد صلى الله عليه و آله از خداى خود خواست بهتر است (اگر راست مى گويد) چرا از خدا نخواست فرشته اى براى يارى او بر دشمنان بفرستد و يا گنجى كه او را از فقر نجات دهد. آيه نازل شد و به آنها پاسخ داد.

مدعى دروغين نبوت (رعد 30-32)
مفسران گفته اند كه آيه اول ، در صلح حديبيه در سال ششم هجرت نازل شده است . در آن هنگام كه مى خواستند صلح نامه را بنويسند پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:بنويس بسم الله الرحمن الرحيم ... سهيل بن عمرو و ساير مشركان گفتند ما رحمان را نمى شناسيم ! تنها يك رحمان داريم و آن در بهامه است (مقصودشان مسيلمه كذاب بود كه دعوى نبوت داشت ) بلكه بايد بنويسى باسمك اللهم همان گونه كه در زمان جاهليت مى نوشتند. پس پيامبر صلى الله عليه و آله به على عليه السلام فرمود:بنويس :اين صلح نامه اى است كه محمد رسول الله ... مشركان قريش گفتند:اگر تو رسول خدا بودى و ما با تو جنگ مى كرديم و راه خدا را بر تو مى بستيم ، بسيار ستم كار بوديم (دعوا در همين رسالت است ) و لكن بنويس ‍ اين صلح نامه محمد بن عبدالله است ...
در اين هنگام ، ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بر آشفتند و گفتند:اجازه بده ما با اين ها پيكار كنيم ، پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:نه همان گونه كه اين ها مى خواهند بنويس .
در اين هنگام ، آيه نازل شده و در مورد لجاجت ، بهانه گيرى و مخالفت آنان با نام رحمان كه از اوصاف قطعى خداوند است ، شديدا آنها را سرزنش كرد.

لجوجان مشرك (رعد /32)
بعضى از مفسران گفته اند كه آيه در پاسخ جمعى از مشركان مكه نازل شده است كه در پشت خانه كعبه بودند و به دنبال پيامبر صلى الله عليه و آله فرستادند. پيامبر صلى الله عليه و آله (به اميد هدايت آنها) نزدشان آمد، عرض كردند: اگر دوست دارى از تو پيروى كنيم اين كوه هاى مكه را به وسيله قرآنت عقب گردان تا كمى اين زمين تنگ و محدود ما گسترش يابد! و زمين را بشكاف و چشمه ها و نهرهايى در اين جا پديد آور تا درختانى را غرس كرده زراعت نماييم ! تو به گمان خود كمتر از او نيستى كه خداوند كوه ها را براى او مسخر مى كرده بود كه با او هم صدا شده ، تسبيح خدا مى گفتند، يا اين كه باد را مسخر ما گردان كه بر دوش آن سوار شويم و به شام رويم و مشكلاتمان را حل كنيم و مايحتاج خود را تهيه نماييم و همان روز بازگرديم ! همان گونه كه مسخر سليمان بود.
تو به گمان خود از سليمان كمتر نيستى و نيز، جدت قصى (جد طايفه قريش ) يا هر كس ديگر از مردگان ما را مى خواهى زنده كن تا از او سؤ ال كنيم كه آيا آن چه تو مى گويى حق است يا باطل ؛ زيرا عيسى عليه السلام مردگان را زنده مى كرد و تو كمتر از عيسى نيستى ! در اين هنگام ، آيه نازل شد و به آنها گوشزد كرد كه همه آن چه را مى گوييد از سر لجاجت است نه براى ايمان آوردن ، وگرنه معجزه كافى براى ايمان آوردن ارايه شده است .

معامله پرسود (نحل 41-42)
گروهى از مسلمانان ؛ مانند بلال و عمار ياسر و صهيب و خباب پس از اسلام آوردن ، در مكه سخت تحت فشار بودند و براى تقويت اس لام و رساندن صداى نور به ديگران ، پس از هجرت پيامبر صلى الله عليه و آله به مدينه هجرت كردند. هجرتى كه باعث پيروزى آنها و ديگران شد. در اين ميان صهيب كه مرد مسنى بود به مشركان چنين پيشنهاد كرد:من پيرمردم و بودن من با شما سودى به حال شما ندارد و اگر مخالفان باشم ، قدرت بر زيان زدن به شما را ندارم .بياييد اموال مرا بگيريد به مدينه بروم ، آنها موافقت كردند.
صهيب تمام اموال خود را به آنها داد و به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله هجرت كرد. بعضى به صهيب گفتند: معامله پر سودى كردى ! آيات نازل شد و پيروزى او و امثال او را در اين جهان و جهان آخرت بازگو كرد.

حق پذيران (نحل 95-97)
مرحوم طبرسى ، مفسر بزرگ از اين عباس چنين نقل مى كند كه مردى از اهالى حضر موت خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد و عرض كرد:اى رسول خدا! همسايه اى به نام امروءالقيس دارم كه قسمتى از زمين مرا غضب كرده است و مردم گواه صدق منند، ولى چون براى او احترام بيشترى قايلند، حاضر به حمايت من نيستند.
پيامبر صلى الله عليه و آله امروءالقيس را خواست و از او در اين زمينه سؤ ال كرد.او در پاسخ همه چيز را انكار كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله به او پيشنهاد سوگند كرد ولى شاكى عرض كرد:يا رسول الله ! اين مرد بى بند و بارى است كه براى او هيچ مانعى ندارد كه سوگند دروغ ياد كند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:به حال چاره اى نيست ، يا بايد شهود بياورى و يا بايد تسليم او سوگند او شوى ، به هنگامى كه امروء القيس برخواست تا سوگند ياد كند، پيامبر صلى الله عليه و آله به او مهلت داد و فرمود:در اين باره بينديش و بعدا سوگند ياد كن .
آن دو بازگشتند و آيه نازل شد و آنها را از سوگند دروغ و عواقب آن بر حذر داشت .هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله اين آيه را براى آنها خواند امروءالقيس گفت حق است . آن چه نزد من است سر انجام فانى مى شود و اين مرد راست مى گويد. من قسمتى از زمين او را غصب كرده ام ولى نمى دانم چه مقدار بوده است .اكنون كه چنين است هر مقدار مى خواهد(و مى داند حق اوست ) بر گيرد و معادل آن هم بيفزايد؛ به خاطر استفاده اى كه در اين مدت از زمين كرده ام .
در اين هنگام ، سومين آيه نازل شد و به كسانى كه عمل صالح توام با ايمان دارند، بشارت حيات طيب داد.

تقيه (نحل 106-111)
اين آيه در مورد گروهى از مسلمانان ، از جمله عمار و پدرش ياسر و مادرش سميه و صهيب و بلال و خباب كه در چنگال مشركان گرفتار بودند نازل گرديد و اين در حالى بود كه مشركان آنها را مجبور به بازگشت از اسلام و اظهار كلمات كفرآميز و شرك آلود كردند. پدر و مادر عمار در اين ماجرا سخت مقاومت كردند و كشته شدند، ولى عمار كه جوان بود، آن چه را مشركان مى خواستند به زبان آورد.
اين خبر در ميان مسلمانان پيچيد. بعضى غيابى عمار را محكوم كردند و گفتند: عمار از اسلام بيرون رفته و كافر شده است .
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: چنين نيست ، ان عمارا ملاء ايمانا من قرنه الى قدمه و اختلط الايمان بلحمه و دمه ؛ چنين نيست (من عمار را به خوبى مى شناسم ) عمار از فرق تا قدم مملو از ايمان با گوشت و خون او آميخته است . (او هرگز دست از ايمان بر نخواهد داشت و به مشركان نخواهد پيوست ).
چيزى نگذشت كه عمار گريه كنان به خدمت رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: مگر چه شده است ؟ عرض كردن اى پيامبر صلى الله عليه و آله ! بسيار بد شده ، دست از سدم برداشتند تا نسبت به شما جسارت كردم و بت هاى آنها را به نيكى ياد نمودم ! پيامبر صلى الله عليه و آله با دست مباركش اشك از چشمان عمار پاك مى فرمود و مى گفت :اگر باز تو را تحت فشار قرار دادند؟ آن چه خواهند بگو (و جان خود را نجات بده .)

ياد آورى قيامت (اسراء 38-40)
مفسران در شان نزول اين آيات چنين نقل كرده اند كه مردى از مسلمانان از يكى از مشركان طلبى داشت ، هنگامى كه از او مطالبه كرد او در پرداخت دين خود تعلل ورزيد. مرد مسلمان ناراحت شد و ضمن سخنانش چنين سوگند ياد كرد:
قسم به چيزى كه بعد از مرگ در انتظار او هستم . (و هدفش ‍ قيامت و حساب خدا بود) مرد مشرك گفت : گمان مى برى ما بعد از مرگ زنده مى شويم ؟! سوگند به خدا كه او هيچ مرده اى را زنده نخواهد كرد (اين سخن را به اين جهت گفت كه آنها بازگشت مردگان را را به حيات و زندگى مجدد، محال يا بيهوده مى پنداشتند).
آيه نازل شد و به او و مانند او پاسخ گفت و مساءله معاد را با دليل روشن بيان كرد. در حقيقت گفتگوى اين دو نفر سببى بود براى طرح مجدد مساءله معاد.

اظهار نظر مشركان (اسراء /45)
ابن عباس مى گويد:ابوسفيان ، ابوجهل و غير آنها گاهى نزد پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و به سخنان او گوش فرا مى دادند. روزى يكى از آنها به ديگران گفت :اصلا من نمى فهمم محمد چه مى گويد. فقط مى بينم لب هاى او حركت مى كند، ولى ابوسفيان گفت :فكر مى كنم بعضى از سخنانش ‍ حق است .
ابوجهل اظهار داشت او ديوانه است و ابولهب اضافه كرد او كاهن است ، ديگرى گفت او شاعر است و به دنبال اين سخنان ناموزون و نيت هاى ناروا آيه نازل شد.

آغاز هجرت (اسراء /76-77)
مشهور است كه اين آيات درباره اهل مكه نازل شده كه نشينند و تصميم گرفتند كه پيامبر صلى الله عليه و آله را از مكه بيرون كنند، و بعد اين تصميم فسخ و مبدل به تصميم بر اعدام پيامبر صلى الله عليه و آله در مكه گرديد و به دنبال آن خانه پيامبر صلى الله عليه و آله از هر سو محاصره شد و همان گونه كه مى دانيم پيامبر صلى الله عليه و آله از اين حلقه محاصره به طرز اعجازآميزى بيرون آمد و به سوى مدينه حركت كرد و سر انجام هجرت آغاز گرديد.

بر خورد مشركان با پيامبر (اسراء /90)
گروهى از مشركان مكه كه وليد بن مغيره و ابوجهل در جمع آنها بودند، در كنار خانه كعبه اجتماع كردند و با يكديگر پيرامون كار پيامبر صلى الله عليه و آله سخن گفتند. سر انجام نتيجه گرفتند كه بايد كسى را به سراغ محمد فرستاد و به او پيغام داد كه اشراف قريش ، (طايفه تو) اجتماع كرده و آماده گفتن سخن با تو مى باشند. نزد ما بيا. پيامبر صلى الله عليه و آله به اميد آن كه شايد نور ايمان در قلب آنها درخشيدن گرفته است و آماده پذيرش حق شده اند، فورا به سراغ آنها شتافت .
اما با اين سخنان روبرو شد، اى محمد! ما تو را براى اتمام حجت به اين جا خوانديم ، ما سراغ نداريم كسى به مردم و طايفه خود اين قدر كه تو آزار رسانده اى ، آزار رسانده باشد.
خدايان ما را دشنام دادى ، بر آيين ما خرده گرفتى ، عقلاى ما را سفيه خواندى ، در ميان جمع ما تخم نفاق افكندى .
بگو ببينيم درد تو چيست ؟ اگر پول اگر مى خواهى ، آنقدر به تو مى دهيم كه بى نياز شوى ! اگر مقام مى خواهى ، منصب بزرگى به تو مى دهيم ! اگر بيمار هستى (و كسالت روانى دارى ) ما بهترين طبيبان را براى معالجه تو دعوت مى كنيم !
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: هيچ يك از مسايل نيست ، خداوند مرا به سوى شما فرستاده و كتاب آسمانى بر من نازل كرده ، اگر آن را بپذيريد به نفع شما در دنيا و آخرت خواهد بود و اگر نپذيريد، صبر مى كنم تا خدا ميان من و شما داورى كند.
گفتند:بسيار خوب ، حال كه چنين مى گويى ! بدان كه هيچ شهرى تنگ تر از شهر ما نيست (اطراف مكه را كوه هاى نزديك به هم فراگرفته )، از پروردگارت بخواه اين كوه ها را عقب بنشاند، نهرهاى آب ، هم چون نهرهاى شام و عراق در اين سرزمين خشك و بى آب جارى سازد.
و نيز، از او بخواه نياكان ما را زنده كند و حتما قصى بن كلاب بايد در ميان آنها باشد؛ چرا كه پير مرد راستگوى بوده است ! تا ما از آنها بپرسيم آن چه را مى گويى ، حق است يا باطل !.
پيامبر صلى الله عليه و آله با بى اعتنايى فرمود: من ماءمور به اين كارها نيستم .
گفتند: اگر چنين نمى كنى لااقل از خيانت بخواه كه فرشته اى بفرستد و تو را تصديق كند و براى ما با نهج البلاغه و گنج ها و قصرهايى از طلا قرار دهد!
فرمود: به اين امور هم مبعوث نشده ام ، من دعوتى از ناحيه خدا دارم ؛ اگر مى پذيريد چه بهتر والا خداوند ميان من و شما داورى خواهد كرد.
گفتند: پس قطعاتى از سنگ هاى آسمانى را آن گونه كه گمان مى كنى خدايت هر وقت بخواهد مى تواند بر سر ما بيفكند، بر ما فرود آور!
فرمود: اين مربوط به خداست ؛ اگر بخواهد، چنين مى كند.
يكى از ميان صدا زد: ما با اين كارها نيز ايمان نمى آوريم ، هنگامى ايمان خواهيم آورد كه خدا و فرشتگان را بياورى و در برابر ما قرار دهى !
پيامبر صلى الله عليه و آله (هنگامى كه اين سخن هاى بيهوده را از آنان شنيد)از جا برخاست تا آن مجلس را ترك كند، بعضى از آن گروه به دنبال حضرت حركت كردند و گفتند:
اى محمد! قوم تو هر پيشنهادى كردند قبول نكردى ؛ سپس ‍ امورى در رابطه با خودشان خواستند آن را هم انجام ندادى ؛ سر انجام از تو خواستند عذابى را كه تهديدشان به آن مى كنى بر سرشان فرود آرى ، آن را هم انجام ندادى ؛ به خدا سوگند، هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد تا نردبانى به آسمان قرار دهى و مقابل چشم ما از آن بالا روى و چند نفر از ملايكه را پس از بازگشت با خود بياورى ! و نامه اى در دست داشته باشى كه گواهى بر صدق دعوت دهد!
ابوجهل گفت : (رهايش كنيد)او جز دشنام به بت ها و نياكان ما كار ديگرى بلد نيست ! با خدا عهد كرده ام صخره اى بر دارم و هنگامى كه سجده كرد بر مغز او بكوبم !!
پيامبر صلى الله عليه و آله در حالى كه قلبش را هاله اى از اندوه و غم ؛ به خاطر جهل و لجاجت و استكبار اين قوم فراگرفته بود، از نزد آنها بازگشت .
در اين هنگام آيه نازل شد و به گفتگوى آنها پاسخ داد.

پاسخ سوالات (كهف 9-12)
جمعى از سران قريش دو نفر از ياران خود را براى تحقيق درباره دعوت پيامبر صلى الله عليه و آله به سوى يهود در مدينه فرستادند تا ببينند آيا در كتابهاى پيشين چيزى در اين زمينه يافت مى شود. آنها به مدينه آمدند و با علماى يهود تماس گرفتند و گفتار قريش را بازگو كردند.
علماى يهود به آنها گفتند شما سه را از محمد صلى الله عليه و آله سؤ ال كنيد. اگر همه را پاسخ كافى گفت ، پيامبرى است از سوى خدا (طبق بعضى از روايات ، اگر دو سؤ ال از آنها را پاسخ داد و يك سؤ ال را سربسته جواب داد پيامبر است ) وگرنه مرد كذابى است كه شما هر تصميمى درباره او مى توانيد بگيريد.
نخست ، از او سؤ ال كنيد داستان آن گروهى از جوانان كه در گذشته دور، از قوم خود جدا شدند چه بود؛ زيرا آنها سرگذشت عجيبى داشتند. و نيز از او سؤ ال كنيد مردى كه زمين را طواف كرد و به شرق و غرب جهان رسيد كه بود و نامش چه بود؛ و همچنين سؤ ال كنيد حقيقت روح چيست ؟
آنها حركت كردند و به مكه بازگشتند و سران قريش را ملاقات كرده و گفتند ما معيار سنجش صدق و كذب محمد صلى الله عليه و آله را پيدا كرديم ، سپس سرگذشت خود را بازگو كردند. بعد خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و سوالات خود را مطرح كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود فردا به شما پاسخ خواهم گفت ، ولى (انشاء الله ) نفرمود. پانزده شبانه روز گذشت كه وحى از ناحيه خدا بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل نشد و جبرييل به سراغش نيامد. همين امر موجب شد كه اهل مكه شايعاتى بسازند و مطالب ناموزونى نسبت به پيامبر بگويند.
اين امر بر پيامبر صلى الله عليه و آله گران آمد. ولى سر انجام جبرييل فرار رسيد و سوره كهف را از سوى خداوند آورد كه در آن داستان آن گروه از جوانان و همچنين آن مرد دنيا گرد بود. بعلاوه ، آيه يسئلونك عن الروح ... را نيز بر پيامبر صلى الله عليه و آله نازل كرد.
پيامبر صلى الله عليه و آله به جبرييل فرمود: چرا اين قدر تاءخيرى كردى ؟ گفت من جز به فرمان پروردگار نازل نمى شوم و اجازه نداشتيم .

next page

fehrest page

back page