زبير عوام كه از مهاجران بود با يكى از انصار (مسلمانان مدينه ) بر
سر آب يارى نخلستان هاى خود كه مجاور هم قرار داشتند، اختلاف پيدا كردند و براى
حل اختلاف خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند.
از آنجا كه باغستان زبير در قسمت بالاى نهر و باغستان انصارى در قسمت پايين نهر
قرار داشت . پيامبر صلى الله عليه و آله به زبير دستور داد كه
اول او باغ هايش را آب يارى كند و بعد مسلمان انصارى (و اين مطابق همان سنتى بود كه
در باغ هاى مجاور هم جريان داشت )، اما اين مرد انصارى به ظاهر مسلمان از داورى عادلانه
پيامبر صلى الله عليه و آله ناراحت شد و گفت : آيا اين قضاوت به خاطر آن بود كه
زبير عمه زاده تو است ؟!
پيامبر از اين سخن ناراحت شد به حدى كه رنگ رخسار او دگرگون گرديد، در اين موقع
آيه نازل شد و به مسلمانان هشدار داد. |
يكى از صحابه پيامبر صلى الله عليه و آله به نام ثوبان كه نسبت
به حضرت محبت و علاقه شديدى داشت ، روزى با
حال پريشان خدمتش رسيد. پيامبر صلى الله عليه و آله از نسبت ناراحتى او سؤ
ال نمود. در جواب عرض كرد؛ زمانى كه از شما دور مى شوم و شما را نمى بينم ناراحت
مى شوم . امروز در اين فكر فرو رفته بودم كه فرداى قيامت اگر من
اهل بهشت باشم ، مسلما در مقام و جايگاه شما خواهم بود و بنابراين شما را هرگز نخواهم
ديد، و اگر اهل بهشت نباشم تكليفم روشن است و در هر
حال ، از درك حضور شما محروم خواهم شد، با اين
حال چرا افسرده نباشم ؟!
آيه نازل شد و به اين گونه اشخاص بشارت داد كه افراد مطيع پروردگار در بهشت
همنشين پيامبران و برگزيدگان خدا خواهند بود، سپس پيامبر صلى الله عليه و آله
فرمود: به خدا سوگند، ايمان مسلمانى كامل نمى شود، مگر اين كه مرا كه از هود و پدر و
مادر و همه بستگانش بيشتر دوست داشته باشد و در برابر گفتار من تسليم باشد. |
جمعى از مفسران ، از جمله بزرگ ، شيخ طوسى نويسنده تبيان و
صاحبان تفسير قرطبى و المنار از ابن عباس چنين
نقل كرده اند كه جمعى از مسلمانان هنگامى كه در مكه بودند و تحت فشار و آزار شديد
مشركان قرار داشتند، خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و گفتند: ما
قبل از اسلام ، عزيز و محترم بوديم اما پس از آن اسلام وضع ما دگرگون شد، آن عزت و
احترام را از دست داديم و همواره مورد آزار مشركان قرار داريم . اگر اجازه دهيد با دشمن مى
جنگيم تا عزت خود را باز يابيم .
آن روز پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من فعلا ماءمور به مبارزه نيستم ، ولى
هنگامى كه مسلمانان به مدينه آمدند و زمينه آماده براى مبارزه مسلحانه شد و دستور جهاد
نازل گرديد، بعضى از آن افراد پرشور و حرارت از شركت در ميدان جهاد مسلحانه مى
گرديد و از آن جوش و حرارت خبرى نبود، آيه
نازل شد و به عنوان تشجيع مسلمانان و ملامت افراد مسامحه كار حقايقى را بيان نمود. |
در چند تفسير آمده است : هنگامى كه ابوسفيان و لشكر قريش پيروزمندانه از ميدان احد
باز گشتند، ابوسفيان با پيامبر صلى الله عليه و آله قرار گذاشت كه در موسم بدر
صغرى (بازارى كه در ماه ذى القعده در سرزمين بدر
تشكيل مى شد) بار ديگر روبرو شوند؛ هنگامى كه موعد مقرر فرار رسيد، پيامبر صلى
الله عليه و آله مسلمانان را دعوت به محل مزبور كرد ولى جمعى از مسلمانان كه خاطره
تلخ شكست احد را فراموش نكرده بودند، شديدا از حركت خوددارى مى نمودند.
آيه نازل شد و پيامبر صلى الله عليه و آله مسلمانان را مجددا دعوت به حركت كرد. در
اين موقع تنها هفتاد نفر در ركاب پيغمبر صلى الله عليه و آله در
محل مزبور حاضر شدند ولى ابوسفيان بر اثر وحشتى كه از روبرو شدن با سپاه
اسلام داشت ، از حضور در آنجا خوددارى كرد و پيامبر صلى الله عليه و آله با همراهان
سالم به مدينه بازگشتند. |
|
مردمان بى هجرت (نساء /88)
|
مطابق نقل جمعى از مفسران از ابن عباس ، عده اى از مردم مكه ظاهرا مسلمان شده بودند
ولى در واقع در صف منافقان قرار داشتند؛ به همين
دليل ، حاضر به مهاجرت به مدينه نشدند و عملا هوادار و پشتيبان بت پرستان بودند،
اما سرانجام مجبور شدند از مكه خارج شوند (و تا نزديكى مدينه بيايند و شايد هم به
خاطر موقعيت ويژه اى كه داشتند براى هدف جاسوسى اين
عمل را انجام دادند) و خوشحال پروردگار بودند كه مسلمانان آنها را از خود مى دانند و
ورود به مدينه براى آنها طبعا مشكلى ايجاد نخواهد كرد.
مسلمانان از جريان آگاه شدند ولى به زودى درباره چگونگى برخورد با اين جمع در
ميان آنان اختلاف افتاد. برخى معتقد بودند كه اين عده را طرد كرد؛ زيرا در واقع پشتيبان
دشمنان اسلامند، ولى بعضى از افراد ظاهربين و ساده
دل با اين طرح مخالفت كردند و گفتند: عجبا! ما چگونه با كسانى كه گواهى به توحيد
و نبوت پيامبر صلى الله عليه و آله داده اند بجنگيم ؟ و تنها به جرم اين كه هجرت
ننموده اند خون آنها را حلال بشماريم ؟ آيه نازل شد و دسته دوم را در برابر اين اشتباه
ملامت و سپس راهنمايى كرد. |
|
هديه به هم پيمانان (نساء /90)
|
از روايات مختلفى كه در شان نزول آيه وارد شده و مفسران در تفاسير خود متذكر آنها
شده اند! چنين استفاده مى شود كه دو قبيله در ميان عرب به نام بنى ضمره
و اشجع وجود داشتند كه قبيله اول با مسلمانان پيمان ترك تعرض بسته
بودند و طايفه اشجع با بنى ضمره نيز هم پيمان بودند.
بعضى از مسلمانان از قدرت طايفه بنى ضمره و پيمان شكنى آنها بيمناك بودند، لذا
به پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله پيشنهاد كردند كه پيش از آن كه آنان حمله را آغاز
كنند، مسلمانان به آنها حمله ور شوند. پيغمبر صلى الله عليه و آله فرمود: نه ،
هرگز چنين كارى نكنيد؛ زيرا آنها در ميان تمام طوايف عرب نسبت به پدر و مادر خود
نيكوكارترند، و از همه نسبت به اقوام و بستگان مهربان تر و به عهد و پيمان خود از
همه پاى بندترند. پس از مدتى مسلمانان با خبر شدند كه طايفه اشجع به
سر كردگى مسعود بن رجيله كه هفتصد نفر بودند به نزديكى مدينه آمدند. پيامبر صلى
الله عليه و آله نمايندگانى نزد آنها فرستاد تا از هدف مسافرتشان مطلع گردد. آنها
اظهار داشتند آمده ايم قرارداد ترك مخاصمه با محمد صلى الله عليه و آله ببنديم .
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله چنين ديد، دستور داد مقدار زيادى خرما به عنوان
هديه براى آنها بردند و سپس با تماس گرفت و آنها اظهار داشتند ما توانايى مبارزه
با دشمنان شما را نيز نداريم ؛ زيرا محل ما به شما نزديك است ، لذا آمده ايم كه با شما
پيمان ترك تعرض ببنديم .
در اين هنگام آنه نازل شد و دستورهاى لازم را در اين زمينه به مسلمانان داد. |
جمعى از مردم مكه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله مى آمدند و از روى خدعه و
نيرنگ اظهار اسلام مى كردند، اما همين كه در برابر قريش و بت هاى آنها قرار مى
گرفتند، به نيايش و عبادت بت ها مى پرداختند. و به اين ترتيب مى خواستند از ناحيه
اسلام و قريش آسوده خاطر باشند، از هر دو طرف سود ببرند و از هيچ يك زيان نبينند و
به اصطلاح در ميان اين دو دسته دو دوزه بازى كنند.آيه
نازل شد و دستور داد كه مسلمانان در برابر اين دسته شدت
عمل به خرج دهند. |
يكى از بت پرستان مكه به نام حارث بن يزيد با دستيارى
ابوجهل مسلمانى به نام عياش بن ابى ربيعه به جرم گرايش به اسلام
مدت ها شكنجه مى داد. پس از هجرت مسلمانان به مدينه ، عياش نيز به مدينه هجرت كرد و
در شمار مسلمانان قرار گرفت .
اتفاقا روزى در يكى از محله هاى اطراف مدينه با شكنجه دهنده خود حارث بن يزيد روبرو
شد و از فرصت استفاده كرده و او را به قتل رسانيد؛ به گمان اين كه دشمنى را از پاى
در آورده است . به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله رفت و جريان را به پيامبر صلى
الله عليه و آله عرض كرد.
آيه نازل شد و حكم قتلى را كه از روى اشتباه و خطا واقع شده بيان كرد. |
در روايات و تفاسير اسلامى آمده است كه پيامبر صلى الله عليه و آله بعد از
بازگشت از جنگ خيبر، اسامة بن زيد را با جمعى از مسلمانان به سوى
يهوديان كه در يكى از روستاهاى فدك زندگى مى كردند، فرستاد تا آنها را به سوى
اسلام و يا قبول شرايط ذمه دعوت كنند.
يكى از يهوديان به نام مرداس كه از آمدن سپاه اسلام با خبر شده بود
اموال و فرزندان هود را در پناهى قرار داد و در حالى كه به يگانگى خدا و نبوت پيامبر
صلى الله عليه و آله گواهى مى داد، به استقبال آنان شتافت .
اسامة بن يزيد به گمان اين كه مرد يهودى از ترس جان و براى حفظ
مال ، اظهار اسلام مى كند و در باطن مسلمان نيست به او حمله كرد و او را كشت و گوسفندان
او را غنيمت گرفت .
هنگامى كه خبر به پيامبر صلى الله عليه و آله سخت از جريان ناراحت شد و فرمود: تو
مسلمانى را كشتى . اسامة ناراحت شد و عرض كرد: اين مرد از ترس جان و براى حفظ مالش
اظهار اسلام كرد. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: تو كه از درون او آگاه نبودى ،
چه ميدانى ؟ شايد به راستى مسلمان شده بود.
در اين موقع آيه نازل شد و به مسلمانان هشدار داد كه به خاطر غنايم جنگى و مانند آن
هيچ گاه انكار سخن كسانى را كه اظهار اسلام مى كنند، ننمايند بلكه هر كس اظهار اسلام
كرد، بايد سخن او پذيرفت . |
مردى از مسلمانان مكه به نام جندب ضمره در حالى كه مريض بود و در بستر آرميده
بود و ناراحتى زياد بر اثر بر او مستولى شده بود، وقتى آيات هجرت را شنيد، گفت :
مى خواهيم من از مهاجران باشم و قسم خورد كه در خانه نم مانم تا آن كه خارج شوم ، چون
مى ترسم بميريم و از مهاجران نباشم . |
هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله با عده اى از مسلمانان به عزم مكه وارد سرزمين
حديبيه شدند و جريان به گويش قريش رسيد، خالد بن وليد به
سرپرستى يك گروه دويست نفرى براى جلوگيرى از پيشروى مسلمانان به سوى مكه
در كوه هاى نزديك مكه مستقر شد. هنگام ظهر بلال اذان گفت و پيامبر صلى الله عليه و آله
با مسلمانان نماز را به جماعت ادا كردند.
خالد از مشاهده اين صحنه در فكر فرو رفت و به نفرات خود گفت : در موقع نماز عصر
-كه در نظر آنها بسيار پرارزش است و حتى از نور آن را گرامى تر مى دارند -بايد از
فرصت استفاده كرد و با يك حمله برق آسا و غافل گيرانه ، كار مسلمانان را يكسره ساخت
.
در اين هنگام آيه نازل شد و دستور نماز خوف را كه از هر حمله
غافل گيرانه جلوگيرى مى كند، به مسلمانان داد.
اين خود، يكى از نكات اعجاز قران است كه قبل از اقدام دشمن ، نقشه هاى آنها را نقش بر
آب كرد. خالدبن وليد با مشاهده اين صحنه ايمان آورد و مسلمان شد. |
|
مقابله به مثل (نساء /104)
|
از ابن عباس و مفسران نقل شده كه پس از حوادث دردناك جنگ احد، پيامبر صلى الله
عليه و آله بر فراز كوه احد رفت و ابوسفيان نيز بر كوه احد قرار گرفت و با لحنى
فاتحانه فرياد زد: اى محمد! يك روز ما پيروز شديم و روز ديگر شما؛
يعنى اين پيروزى ما در برابر شكستى است كه در بدر داشتيم .
پيامبر صلى الله عليه و آله به مسلمانان فرمود: فورا به او پاسخ گوييد (گويا مى
خواهد به ابوسفيان اثبات كند كه پرورش يافتگان مكتب من همه آگاهى دارند) مسلمانان
گفتند: هرگز وضع ما با شما يكسان نيست . شهيدان ما در بهشتند و كشتگان شما در
دوزخ ابوسفيان فرياد زد و اين جمله را به صورت يك شعار افتخارآميز گفت :
لنا العزى و لاغرى بكم ؛ بت بزرگ ، عزى از آن ماست و نه شما.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود شما هم در برابر شعار آنها بگوييد: الله
مولينا و لامولى لكم ؛ سرپرست و تكيه گاه ما خداست و شما سرپرست و تكيه
گاهى نداريد.
ابوسفيان كه خود را در مقابل اين اشعار زنده اسلامى زنده ناتوان مى ديد از بت عزى دست
برداشت و به دامن بت هبل در آويخت و فرياد زد: اعلى
هبل ! سر بلند باد هبل
پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه اين شعار جاهلى را نيز با شعارى نيرومند و
محكم تر بكوبند و بگويند: الله اعلى و
اجل ؛ خداوند برتر و بالاتر است . ابوسفيان كه از شعارهاى گوناگون خود
بهره اى نگرفت ، فرياد زد: ميعادگاه ما سرزمين بدر صغرى است . مسلمانان از ميدان
جنگ با زخم ها و جراحات فراوان بازگشتند در حالى كه از حوادث دردناك احد سخت ناراحت
بودند، در اين هنگام آيه بالا نازل شد و به آنها هشدار داد كه در تعقيب مشركان كوتاهى
نكنند و اين حوادث دردناك ناراحت نشويد. مسلمانان با همان
حال به تعقيب دشمن برخاستند و هنگامى كه خبر به مشركان رسيد با سرعت از مدينه دور
شدند و به مكه بازگشتند. |
در شان نزول اين آيه جريان مفصلى نقل شده كه خلاصه اش اين است :طايفه
بنى ابرق طايفه نسبتا معروفى بودند، سه برادر از اين طايفه بشر و بشير و
مبشر نام داشتند. بشير به خانه مسلمانى به نام رفاعه دستبرد زد و شمشير و زره و
مقدارى از مواد غذايى را به سرقت برد و فرزند برادر او به نام قتاده كه
مجاهدان بود، جريان را به اطلاع پيامبر صلى الله عليه و آله رساند، ولى آن سه
برادر يكى از مسلمانان با ايمان به نام لبيد را كه در آن خانه با آنها زندگى مى كرد،
در اين جريان متهم ساختند.
لبيد از اين تهمت ناروا سخت بر آشفت ، شمشير كشيد و به سوى آنها آمد و فرياد زد كه
مرا متهم به سرقت مى كنيد؟ در حالى كه شما به اين كار سزاوارتريد. شما همان
منافقانى هستيد كه پيامبر صلى الله عليه و آله خدا را هجو كرديد خود را به قريش نسبت
مى داديد. يا بايد اين تهمت را كه به من زده ايد ثابت كنيد يا شمشير خود را بر شما
فرود مى آورم .
برادران سارق كه چنين ديدند با او مدارا كردند، اما چون با خبر شدند كه به وسيله
قتاده به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيده است ، يكى از سخنوران قبيله خود را
فرستادند كه با جمعى به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله برود و با قيافه حق به
جانب سارقان را تبرئه كند و قتاده را به تهمت ناروا زدن متهم سازد.
پيامبر صلى الله عليه و آله طبق وظيفه
عمل به ظاهر شهادت اين جمعيت را پذيرفت و قتاده را مورد سرزنش قرار داد. قتاده
كه بى گناه بود از جريان بسيار ناراحت شد و به سوى عموى خود بازگشت و جريان
را با اظهار تاسف فراوان بيان كرد. عمويش او را دلدارى داد و گفت : نگران مباش ،
خداوند پشتيبان ما است . آيات نازل شد و اين مرد بى گناه را تبرئه كرد و خائنان واقعى
را سرزنش قرار داد. |
در بسيارى از كتب و تفاسير اسلامى آمده است كه رافع بن خديج دو همسر
مسن خود را طلاق داد و هنوز مدت عده تمام نشده بود كه به او گفت : اگر
مايل باشى با تو آشتى مى كنم ، ولى اگر همسر ديگرم را بر تو مقدم داشتم ، بايد
صبر كنى و اگر مايل باشى صبر مى كنم كه مدت عده تمام شود و از هم جدا شويم . زن
پيشنهاد او را قبول كرد و با هم آشتى كردند.
آيه نازل شد و حكم اين كار را بيان داشت . |
|
رسالت انبياء يكسان است (نساء /136)
|
از ابن عباس نقل شده كه اين آيه درباره جمعى از بزرگان
اهل كتاب ؛ مانند عبدالله بن سلام و اسد بن كعب و برادرش اسيد بن كعب و جمعى ديگر
نازل گرديد؛ زيرا آنها در آغاز خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدند و گفتند: ما
به تو و كتاب آسمانى تو و موسى و تورات ايمان مى آوريم ولى به ساير كتاب هاى
آسمانى و همچنين ساير انبياء ايمان نداريم . آيه
نازل شد و به آنها تعليم داد كه بايد به همه ايمان داشته باشند. |
|
عيسى پسر خدا نيست (نساء172-173)
|
جمعى از مفسران در شان نزول اين آيات چنين روايت كرده اند كه طايفه اى از مسيحيان
نجران خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله اسلام رسيدند و عرض كردند: چرا نسبت به
پيشواى ما خورده مى گيرى ؟ پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: من چه عيبى بر او
گذاشتم ؟ گفتند: تو مى گويى او بنده خدا و پيامبر صلى الله عليه و آله او بوده است
. آيات نازل شد و به آنها پاسخ گفت . |
بسيارى از مفسران از قول جابربن عبدالله انصارى چنين
نقل كرده اند كه مى گفت : من شديدا بيمار بودم ، پيامبر صلى الله عليه و آله به عيادت
من آمد و در آنجا وضو گرفت و از آب وضوى خود بر من پاشيد. من كه در انديشه مرگ
بودم به پيامبر صلى الله عليه و آله عرض كردم : وارث من فقط خواهران منند، ميراث
آنها چگونه است ؟ اين آيه كه فرائض نام دارد،
نازل شد و ميراث آنها را روشن ساخت . |
درباره اين آيه شان نزول هايى ذكر كرده اند: زيد الخير و عدى
بن حاتم كه دو نفر از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله بودند، خدمت حضرت
رسيدند و عرض كردند ما جمعيتى هستيم كه با سگ ها و بازهاى شكارى صيد مى كنيم و
سگ ها شكارى ما حيوانات وحشى حلال گوشت را بعضى را مى گيرند. بعضى از آن
حيوانات زنده به دست ما مى رسند و آنها را سر مى بريم ولى بعضى از آنها به وسيله
كشته مى شوند و ما فرصت ذبح آنها را پيدا نمى كنيم و با اين كه مى دانيم خدا گوشت
مردار را بر ما حرام كرده ، تكليف چيست ؟ آيه
نازل شد و به آنها پاسخ گفت . |
|
حكم سنگسار در تورات (مائده /41)
|
يكى از اشراف يهود خيبر كه داراى همسر بود، با زن شوهردارى كه او هم از خانواده
هاى سرشناس خيبر محسوب مى شد، عمل منافى عفت انجام داد.يهوديان از اجراى حكم تورات
(سنگ سار كردن ) در مورد آنها ناراحت بودند و به
دنبال راه حلى مى گشتند كه آن دو را از حكم مزبور معاف سازند، در عين
حال پاى بند بودن خود را به احكام الهى نشان دهند.
اين بود كه به هم مسلكان خود در مدينه پيغام فرستادند كه حكم اين حادثه را از پيامبر
صلى الله عليه و آله بپرسند (تا اگر در اسلام حكم سبك ترى بود آن را انتخاب كنند و
در غير اين صورت ، آن را نيز به دست فراموشى بسپارد و شايد از اين طريق مى
خواستند توجه پيامبر صلى الله عليه و آله را نيز به خود جلب كنند و خود را دوست
مسلمانان معرفى نمايند)
به همين جهت ، جمعى از بزرگان يهود مدينه به خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله
شتافتند. پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: آيا هر چه حكم كنم ، مى پذيريد؟ آنها
گفتند: بخاطر همين بزد تو آمده ايم !
در اين موقع ، حكم سنگ باران كردن كسانى كه مرتكب زناى محصنه مى شوند
نازل گرديد. ولى آنها از پذيرفتن اين حكم (به عذر اين كه در مذهب آنها چنين حكمى نيامده
شانه خالى كردند!) پيامبر صلى الله عليه و آله اضافه كرد، اين همان حكمى است ؟ در
تورات شما نيز آمده ، آيا موافقيد كه يكى از شما را به داورى بطلبم و هر چه او از
زبان تورات نقل كرد بپذيريد؟ گفتند: آرى .
پيامبر صلى الله عليه و آله گفت :ابن صوريا كه در فدك زندگى مى كند چگونه
عالمى است ؟ گفتند :او از همه يهود به تورات آشناتر است . به
دنبال او فرستادند و هنگامى كه نزد پيامبر صلى الله عليه و آله آمد، حضرت به او
فرمود تو را به خداوند يكتايى كه تورات را بر موسى
نازل كرد و دريا را براى نجات شما شكافت و دشمن شما فرعون را غرق نمود و دريا
بيابان شما را از مواهب خود بهره مند ساخت ، سوگند مى دهم بگو آيا حكم سنگ باران
كردن در چنين موردى ، در تورات بر شما نازل شده است يا نه ؟ او در پاسخ گفت
:سوگندى به من دادى كه ناچارم بگويم آرى ، چنين حكمى در تورات آمده است .
پيامبر صلى الله عليه و آله گفت :چرا از اجراى حكم سرپيچى مى كنيد؟ او در جواب گفت
:حقيقت اين است كه ما در گذشته اين را درباره افراد عادى اجرا مى كرديم ولى در مورد
ثروتمندان و اشراف خوددارى مى نموديم ، اين بود كه گناه مزبور در طبقات مرفه
جامعه ما رواج يافت تا اين كه پسر عموى يكى اين
عمل زشت شد و طبق معمول از مجازات او صرف نظر كردند.
در همين اثنا يك فرد عادى مرتكب اين مار گرديد، هنگامى كه مى خواستند او را سنگباران
كنند، خويشان او اعتراض كردند و گفتند:اگر بنا هست اين حكم اجرا بشود، بايد در مورد
هر دو اجرا بشود و به همين جهت ، نشستيم و قانونى سبك تر از قانون سنگسار كردن
تصويب نموديم و آن اين بود كه به هر يك چهل تازيانه بزنيم و آنها را وارونه سوار
مركب كنيم در كوچه و بازار بگردانيم !
در اين هنگام ، پيامبر صلى الله عليه و آله دستور داد كه آن مرد وزن را در
مقابل مسجد سنگسار كنند و فرمود:خدايا من نخستين كسى هستم كه حكم تو را زند# نمودم
بعد از آن كه يهود آن را از بين بردند. در اين هنگام آيه
نازل شد و جريان مزبور را به طور فشرده بيان كرد. |
|
على عليه السلام قائده البرره (مائده /55)
|
در تفسير مجمع البيان از عبدالله بن عباس چنين
نقل شده كه روزى در كنار چاه زمزم نشسته بود و براى مردم از
قول پيامبر صلى الله عليه و آله حديث نقل مى كرد، ناگهان مردى كه عمامه اى بر سر
داشت و صورت خود را پوشانيده بود نزديك آمد و هر مرثيه كه ابن عباس از پيغمبر
صلى الله عليه و آله نقل حديث مى كرد، او نيز با جمله
قال رسول الله صلى الله عليه و آله حديث ديگرى از پيامبر صلى الله عليه و آله
نقل مى كرد.
ابن عباس او را قسم داد تا خود را معرفى كند، او صورت خود را گشود و صدا زد:اى مردم
! هر كس مرا نمى شناسد بداند من ابوذر غفارى هستم ، با گوش هاى خود اين سخنان را از
رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيدم و اگر دروغ مى گويم هر دو چشمم كور باد كه
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: على ، قائدالبره و
قاتل الكفره منصور من نصره ، مخذول من خذله ؛ على عليه السلام ، پيشواى نيكان
است و كشنده كافران ؛ هر كس او را يارى كند، خدا ياريش بر خواهد داشت
سپس ابوذر اضافه كرد:اى مردم ! روزى از روزها با
رسول خدا صلى الله عليه و آله در مسجد نماز مى خواندم . سايلى وارد مسجد شد و از
مردم تقاضاى كمك كرد ولى كسى چيزى به او نداد، او دست خود را به آسمان بلند كرد و
گفت : خدايا! تو شاهد باش كه من در مسجد رسول تو تقاضاى كمك كردم ، كسى جواب
مساعد به من نداد. در همين حال ، على عليه السلام كه در
حال ركوع بود با انگشت كوچك دست راست خود اشاره كرد.
سايل نزديك آمد و انگشتر را از دست آن حضرت بيرون آورد. پيامبر صلى الله عليه و آله
كه در حال نماز بود اين جريان را مشاهده كرد. هنگامى كه از نماز فارغ شد، سر به
سوى آسمان بليد كرد و چنين گفت : خداوند! برادرم موسى از تو تقاضا كرد كه
روح او را وسيع گردانى ، كارها را بر او آسان سازى و گر# از زبان او بگشايى تا
مردم گفتارش را درك كنند و نيز موسى در خواست كرد، هارون را كه برادرش بود وزير
و ياورش قرار دهى و به وسيله
---و زياد كنى و در كارهايش شريك سازى .
خداوند! من محمد، پيامبر و برگزيده توام ، سينه مرا گشاده كن و كارها را بر من آسان
ساز، از خاندانم على عليه السلام را وزير من گردان تا به وسيله او پشتم قوى و محكم
گردد.
ابوذر مى گويد: هنوز دعاى پيامبر صلى الله عليه و آله پايان نيافته بود كه
جبرئيل نازل شد و به پيامبر صلى الله عليه و آله گفت :بخوان ! پيامبر صلى الله
عليه و آله فرمود:چه بخوانم ؟ گفت : بخوان انما وليكم الله و رسوله و الذين
آمنوا... |
|
عمل به كتب پيشين (مائده /68)
|
از ابن عباس نقل شده كه جمعى از يهود خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند، نخست
پرسيدند: آيا تو اقرار ندارى كه تورات از طرف خداست ؟ پيغمبر صلى الله عليه و
آله جواب مثبت داد. آنها گفتند:ما هم تو را قبول داريم ولى به غير آن ايمان نداريم
در حقيقت تورات قدر مشترك ميان ما و شما است اما قران كتابى است كه تنها شما به
آن عقيده داريد، پس چه بهتر كه تورات را بپذيريم و غير آن را نفى كنيم آيه
نازل شد و به آنها پاسخ گفت :اى اهل كتاب ! شما هيچ موقعيتى نداريد مگر اين كه
تورات و انجيل و آن چه بر شما از طرف پروردگارتان
نازل شده است را برپاداريد. |
|
بيماران نمك نشناس (مائده /79)
|
در شان نزول آيه آمده است كه :جمعى از مشركان به مدينه آمده مسلمان شدند و چون
بيمار بودند، به فرمان پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله به منطقه خوش آب و هوايى
در بيرون مدينه رفتند و اجازه يافتند كه آن جا از شير شترهاى زكات بهره گيرند.
چون سلامت خود را بازيافتند، چوپان هاى مسلمانان را گرفته ، دست و پايشان را
بريدند و چشمانشان را كور كرده ، شتران را به غارت بردند و اسلام هم دست كشيدند.
رسول خدا صلى الله عليه و آله دستور داد كه دستگيرشان كنند و همان كارى را كه با
چوپانان كرده بودند، بر سر آنان بياورند و آيه كه در همين رابطه است
نازل شد. |
|
منع از ترك دنيا (مائده /87)
|
روزى پيامبر صلى الله عليه و آله درباره رستاخيز و وضع مردم در آن دادگاه بزرگ
الهى بياناتى فرمود، اين بيانات مردم را تكان داد و جمعى گريستند. به
دنبال آن جمعى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله تصميم گرفتند، پاره اى از لذايذ
و راحتى ها را بر خود تحريم كرده و به جاى آن به عبادت پردازند.
اميرالمؤ منين عليه السلام سوگند ياد كرد كه شب ها كمتر بخوابد و
مشغول عبادت باشد. بلال سوگند ياد كرد كه همه روز روزه باشد. عثمان بن مظعون قسم
ياد كرد كه آميزش جنسى را با همسر خويش ترك گويد و به عبادت بپردازد.
روزى همسر عثمان بن مظعون در حالى كه زن جوان و صاحب جمالى بود، پريشان
حال بزد عايشه آمد. عايشه از وضع او متعجب شد و گفت :چرا به خودت نمى رسى و زينت
نمى كنى ؟!
در پاسخ گفت : براى چه كسى زينت كنم ؟ همسرم مدتى است كه مرا ترك گفته و رهبانيت
پيش گرفته ، اين سخن به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد. فرمان داد همه
مسلمانان به مسجد آيند، هنگامى كه مردم در مسجد اجتماع كردند، بالاى منبر قرار گرفت ،
پس از حمد و ثناى پروردگار گفت :چرا بعضى از شماچيزهاى پاكيزه را بر خود حرام
كرده اند؟ من سنت خود را براى شما بازگو مى كنم ، هر كس از آن روى برگرداند از من
نيست ، من قسمتى از شب را مى خوابم و با همسرانم آميزش دارم و هر روز، روزه نيستم .
آگاه باشيد! من هرگز به شما دستور نمى دهم كه مانند كشيشان مسيحى و رهبان ها ترك
دنيا گوييد؛ زيرا اين گونه مسايل و همچنين ديرنشينى در آيين من نيست .
رهبانيت امت من در جهاد است ، بر خود سخت نگيريد؛ زيرا جمعى از پيشنيان شما بر اثر
سخت گرفتن بر خود هلاك شدند.
آنها كه سوگند ياد كرده بودند اين امور را ترك كنند، بر خاستند و گفتند:اى پيامبر
صلى الله عليه و آله ! ما در اين راه سوگند كرده ايم . وظيفه ما در برابر سوگندمان
چيست ؟
آيه نازل شد و به آنها پاسخ گفت . لازم به يادآورى است كه سوگند عثمان بن مظعون
چون منافات با حق همسرش داشته مشروع نبوده است . |
|
ميهمانى سعد بن وقاص (مائده /90)
|
در تفاسير شيعه و اهل تسنن شان نزول مختلفى آمده كه تقريبا درالمنشور از سعد بن
وقاص چنين نقل شده كه مى گويند:
اين آيه من نازل گرديد. مردى از انصار غذايى تهيه كرده بود و ما را دعوت كرد، جمعى
در مجلس ميهمانى او شركت كردند و علاوه بر صرف غذا، شراب نوشيدند و اين
قبل از تحريم شراب در اسلام بود، هنگامى كه مغز آنها از شراب گرم شد، شروع به
ذكر افتخارات خود كردند.
كم كم بالا گرفت و به اين جا رسيد كه يكى از آنها استخوان شترها را برداشت و بينى
من كوبيد و آن را شكافت . من خدمت پيامبر صلى الله عليه و آله رسيدم و اين جريان را
عرض كردم . در اين موقع آيه نازل شد.
از مسند احمد و سنن ابن داوود و نسايى و ترمذى چنين
نقل است كه عمر (طبق تصريح فى ظلال ، ج 3، ص 33 )علاقه شديد به نوشيدن خمر
داشت و دعا مى كرد و مى گفت :خدايا! بيان روشن در مورد خمر براى ما بفرما، هنگامى كه
آيه يسئلونك عن الخمر و الميسر نازل شد پيامبر صلى الله عليه و آله بر او
قرائت كرد و او دعا مى كرد تا اين كه آيه يا ايها الذين آمنوا لا تقربوا الصلاة و
انتم سكارى نازل شد. پيامبر صلى الله عليه و آله آن را نيز بر او خواندت باز
به دعايى خود ادامه مى داد. تا اين كه آيه (مورد بحث ) كه صراحت فوق العاده در اين
موضوع دارد نازل گرديد، هنگامى كه پيامبر صلى الله عليه و آله آيه را بر او خواند،
گفت :انتهينا انتهينا. |
به طورى كه در كتاب كافى و بسيارى از نظاير آن
نقل شده ، هنگامى كه پيامبر اسلام صلى الله عليه و آله و مسلمانان در
سال حديبيه براى عمره با حال احرام حركت كردند.
در وسط راه با حيوانات وحشى فراوانى فراوانى روبرو شدند به طورى كه مى
توانستند آنها را با دست و نيزه ها صيد كنند! اين شكارها به قدرى زياد بودند كه
بعضى نوشته اند دوش به دوش مركب ها و از نزديكى خيمه ها رفت و آمد مى كردند. آيه
فوق در اين هنگام نازل شد و مسلمانان را از صيد آنها بر حذر داشت و به آنها اخطار كرد
كه اين عمل ، يك نوع امتحان براى آنها محسوب مى شود. |
|
سوالات بى مورد (مائده 101و102)
|
از على بن ابى طالب عليه السلام نقل شد كه روزى پيامبر صلى الله عليه و آله
خطبه اى خواند و دستور خدا را درباره حج بيان كرد. شخصى به نام عكاشه - و به
روايتى سراقه - گفت آيا دستور براى هر سال است و همه
سال بايد حج به جا بياوريم ؟
پيامبر صلى الله عليه و آله به سؤ ال او پاسخ نگفت ولى او لجاجت كرد، دو و يا سه
بار سؤ ال خود را تكرار كرد. پيامبر فرمود:واى بر تو! چرا اين همه اصرار مى كنى ؟
اگر در جواب تو بگويم بلى ، حج در هر سال بر همه شما واجب مى شود و اگر در هر
سال بر شما واجب باشد، توانايى انجام آن را نخواهيد داشت و اگر با آن مخالفت كنيد،
گناهكار خواهيد بود. بنابراين ، مادام كه چيزى به شما نگفته ام ، در پرسش اصرار
نورزيد؛ زيرا (يكى ) از امورى كه باعث هلاكت (بعضى از) اقوام گذشته شد، اين بود
كه لجاجت و پرحرفى مى كردند و از پيامبرشان زياد سؤ
ال مى كردند. بنابراين ، هنگامى كه به شما دستورى مى دهم ، به اندازه توانايى خود
آن را انجام دهيد و هنگامى كه شما را از چيزى نهى مى كنم ، خوددارى كنيد.اشتباه نشود،
منظور اين نيست كه راه سؤ ال و پرسش و فراگيرى مطالب بر روى مردم ببندد بلكه
منظور سؤ الهاى نابجا و بهانه گيرى ها و لجاجت هايى است كه غالبا سبب مشوش شدن
اذهان مردم مى شود. |