گل و سرو و سمن به بار آمد
|
ابر رحمت در اين خجسته بهار
|
وه چه عيدى كه در طليعه او
|
عيد قرآن و دين نمايان است
|
آن كه چون آفتاب تابان است
|
دين و مذهب از اين دو يافت رواج
|
در دو قالب نهفته يك جان است
|
تاج فخرى به فرق قرآن است (17)
|
اى خواجه عالم همه عالم به فدايت
|
چون كرده خدا، خلقت عالم ز برايت
|
ذات تو بود علّت و عالم همه معلول
|
در حقّ تو لولاك از آن گفته خدايت
|
شد ختم رسالت به تو اين جامه زيبا
|
خيّاط ازل دوخته بر قدّ رسايت
|
در روز جزا جمله رسولان مكرّم
|
از آدم و عيسى همه در تحت لوايت
|
هنگام سخا چون به عطا دست گشائى
|
صد حاتم طائى شده درويش و گدايت
|
مردم همه مشتاق به فردوس برينند
|
فردوس برين تا شده مشتاق لقايت
|
راضى به رضا گشتى و صابر به مصائب
|
تا صبر و رضا مات شد از صبر و رضايت (18)
|
دگرگونى كواكب با ظهور نور هدايت
مرحوم شيخ صدوق و ديگر بزرگان آورده اند:
چون عبداللّه فرزند عبدالمطّلب به حدّ بلوغ رسيد، پدرش يكى از زنان شريف به نام
آمنه بنت وهب را براى همسرى او انتخاب كرد.
آمنه گويد: چون مدّتى از ازدواج من با عبداللّه سپرى شد و نطفه فرزندم منعقد گرديد،
هر مقدارى كه از دوران حمل مى گذشت ، نه تنها هيچگونه احساس سنگينى و ناراحتى نمى
كردم ؛ بلكه شادابى وراحتى غير قابل وصفى را در خود احساس مى كردم .
تا آن كه شبى در خواب ، شخصى را ديدم كه به من گفت : اى آمنه ! تو به بهترين خلق
خداوند، آبستن گشته اى .
وقتى زمان وضع حمل و زايمان فرا رسيد، بدون هيچگونه ناراحتى و دردى ، نوزادم به
دنيا آمد.
هنگامى كه آن عزير وارد اين دنيا شد زانوها و دست هاى خود را بر زمين نهاد و سر به
سوى آسمان بلند نمود، در همين حال صدائى را شنيدم كه گفت : بهترين و شريف ترين
انسان ها به دنيا آمد، او در پناه خداى بى همتا است ، و از شرّ هر ظالم و حسودى در امان
خواهد بود.
در همان لحظه ، نورى از من جدا گرديد و بين زمين و آسمان را روشن نمود و حالت عجيبى
در آسمان و ستاره ها به وجود آمد، به طورى كه مى ديدم ستاره ها همانند تير، از سوئى
به سوى ديگر پرتاب مى شدند.
هنگامى كه قُريش ، چنين حالتى را مشاهده كردند، همه در حيرت فرو رفته و مى گفتند:
قيامت بر پا شده است ؛ پس همگى نزد يكى از ستاره شناسان معروف به نام وليد بن
مغيره رفتند، تا از جريان آگاه گردند.
او گفت : دقّت كنيد، اگر ستاره ها با اين وضع نابود مى شوند؛ پس قيامت بر پا خواهد
شد و گرنه حادثه اى عجيب رخ داده است كه در طبيعت تصرّف و دخالت دارد.
سپس پيش يكى ديگر از ستاره شناسان يهودى به نام يوسف رفتند و او چون شاهد
دگرگونى ستاره ها بود، گفت : در اين شب پيغمبرى به دنيا آمده است كه كتاب هاى
آسمانى بشارت ورودش را داده اند؛ و او آخرين پيامبر الهى خواهد بود؛ و اين دگرگونى
موجود در آسمان كه ستاره ها همانند تير، از سوئى به سوى ديگر پرتاب مى شوند و
از رفتن شياطين به آسمان ها جلوگيرى مى كنند.
پس چون صبح شد، بزرگان قريش در محلّ اجتماع ، گرد هم جمع شدند و خبر ولادت
نوزاد عبداللّه فرزند مطّلب را مطرح كردند وبه همراه ستاره شناس يهودى يعنى يوسف
به طرف منزل آمنه حركت كردند تا نوزاد عزيز را مشاهده كنند.
همين كه به منزل آمنه رسيدند، قنداقه نوزاد روشنائى بخش را آوردند، يوسف نگاهى به
چشم و موهاى آن نوزاد يعنى حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله كرد و يقه پيراهن حضرت
را گشود و بر شانه اش خال سياهى با چند مو ديد.
با ديدن اين علامت ها، يوسف از جاى خود بلند شد، قريش همگى تعجّب كردند
ومشغول خنده و مسخره كردن يوسف شدند.
او از جاى برخواست و گفت : اين نوزاد، پيامبر خداست كه با شمشير عدالت گستر خويش
قيام مى كند و با تمام شِرك و بت پرستى مى ستيزد، و با آمدن اين شخص ، نبوّت از قوم
بنى اسرائيل قطع خواهد گرديد.
پس قريش با شنيدن اين خبر همه پراكنده شدند.(19)
فاطمه بنت اسد مادر امام علىّ عليه السلام مى گويد: چون كه نشانه هاى مرگ در
عبدالمطّلب آشكار گشت ، خطاب به فرزندان خود گفت : چه كسى سرپرستى و
مسئوليّت حمايت از محمّد را مى پذيرد؟
گفتند: او عبدالمطّلب از همه ما هوشيارتر است ، بگو او هر كس را كه مى خواهد، خود
انتخاب نمايد.
عبدالمطّلب گفت : اى محمّد! جدّ تو، آماده مسافرت به قيامت است ، كدام يك از عموهايت را
مايل هستى كه متكّفل كارهايت شود؟
پس از آن ، حضرت نگاهى به يكايك افراد نمود و توجّه خاصّى به ابوطالب كرد.
به همين جهت عبدالمطّلب ، ابوطالب را متكفّل كارهاى حضرت
رسول صلّى اللّه عليه و آله ، قرار داد.
فاطمه گويد: چون عبدالمطّلب وفات يافت و ابوطالب محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، را
به منزل آورد، من خدمتگذار او شدم و او مرا به عنوان مادر صدامى كرد.
در خانه ما درخت خرمائى بود كه چون خرماهاى آن مى رسيد،
چهل بچّه از هم سِنّى هاى محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، مى آمدند و خرماهائى كه روى زمين
مى ريخت جمع مى كردند ومى خوردند و هر يك از دست ديگرى يا از جلوى او خرمايش را مى
ربود؛ ولى من حتّى يك بار هم نديدم كه آن حضرت از بچّه ها خرمائى را بگيرد، يا از
جلويشان بردارد و هيچ وقت به حقّ ديگران تجاوز نمى كرد.
و من هر روز مشتى خرما برايش جمع مى كردم ، همچنين كنيزى داشتم كه او هم برايش خرما
جمع مى كرد، تا آن كه روزى حضرت خوابيده بود و ما فراموش كرديم كه برايش خرما
برداريم و تمامى خرماها را بچّه ها جمع كرده بودند.
پس هنگامى كه حضرت از خواب بيدار شد و خرمائى روى زمين نيافت ؛ خطاب به درخت
خرما كرد و فرمود: اى درخت ! من گرسنه ام .
فاطمه مى گويد: ديدم كه درخت خم شد به طورى كه خوشه هاى آن جلوى حضرت قرار
گرفت و تا مقدارى كه ميل داشت خورد و سپس درخت خرما به حالت
اوّل خود بازگشت .(20)
طبابت كودكى درد آشنا، براى پيرى كهن سال
بعد از آن كه عبدالمطلّب جدّ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از دنيا رفت ونگه دارى آن
حضرت به عمويش ابوطالب واگذار گرديد.
پس از چند روزى ، حضرت به چشم درد مبتلا شد و پزشكان از درمان آن ناتوان گشتند،
ناراحتى تمام وجود عمويش را فرا گرفته بود، عدّه اى پيشنهاد دادند تا حضرت را نزد
راهب نصرانى به نام حبيب برده تا با دعاى او درد چشم حضرت بر طرف گردد.
ابوطالب پيشنهاد آن ها را براى برادرزاده اش حضرت
رسول صلّى اللّه عليه و آله بازگو كرد.
حضرت اظهار نمود: از طرف من مانعى نيست ، آنچه مصلحت مى دانى
عمل كن .
به همين جهت ابوطالب ، حضرت را طبق تشريفات خاصّى سوار بر شتر نمود و با هم
به سمت جايگاه راهب نصرانى حركت كردند.
موقعى كه نزديك صومعه راهب رسيدند، اجازه ورود خواستند وحبيب راهب به ايشان اجازه داد،
وقتى وارد شدند تا لحظاتى هيچ گونه صحبت و سخنى مطرح نگرديد.
سپس ابوطالب شروع به سخن نمود و اظهار داشت : برادرزاده ام محمّد بن عبداللّه صلّى
اللّه عليه و آله مدّتى است كه به چشم درد مبتلا گرديده وپزشكان از درمان آن عاجز مانده
اند؛ لذا نزد شما آمده ايم تا به درگاه خداوند دعا كنى و چشمان او سالم گردد.
حبيب راهب پس از شنيدن سخنان ابوطالب ، به حضرت
رسول خطاب كرد و گفت : بلند شو و نزديك بيا.
حضرت با اين كه در سنين كودكى بود، خطاب به راهب كرد و فرمود: تو از جاى خود
حركت كن و نزد من بيا.
ابوطالب حضرت را مخاطب قرار داد و عرضه داشت : از اين سخن و برخورد تعجّب مى كنم
زيرا كه شما مريض هستى .
حضرت رسول در جواب فرمود: خير، چنين نيست ، بلكه حبيب راهب مريض است و بايد او نزد
من آيد.
حبيب با شنيدن چنين سخنى از آن خردسال در غضب شد و گفت : اى پسر! ناراحتى و مريضى
من در چيست ؟
حضرت فرمود: پوست بدن تو مبتلا به مرض پيسى مى باشد و سى
سال است كه مرتّب براى شفا و بهبودى آن به درگاه خدا دعا مى كنى وليكن اثرى
نبخشيده است .
حبيب با حالت تعجّب گفت : اين موضوع را كسى غير از من و غير از خدا نمى دانسته است ،
در اين سنين كودكى چگونه از آن آگاه شده اى ؟!
حضرت در پاسخ به او، فرمود: در خواب ديده ام ؛ حبيب با حالت تواضع گفت : پس بر
من بزرگوارى نما و برايم دعا كن تا خدا مرا شفا و عافيت دهد.
بعد از آن ، حضرت پارچه اى را كه روى پيشانى و چشم هاى خود بسته بود، باز كرد و
نورى عظيم از چهره مباركش ظاهر گشت كه تمامى فضا را روشنائى بخشيد؛ و عدّه اى از
مردم كه در آن مجلس حضور داشتند متوجّه تمام صحبت ها و جريانات شدند.
حضرت فرمود: اى حبيب ! پيراهنت را بالا بزن تا افراد حاضر بدنت را نگاه كنند و آنچه
را گفتم تصديق نمايند.
هنگامى كه حبيب پيراهن خود را بالا زد، حاضران ناراحتى پوستى او را ديدند كه به
اندازه يك درهم مرض پيسى و كنار آن مقدار مختصرى سياهى روى پوست بدنش وجود دارد.
در اين لحظه حضرت دست به دعا برداشت و چون دعايش پايان يافت ، دست مبارك خود را
بر بدن حبيب كشيد و با اذن خداوند، شفا يافت ؛ سپس عموى خود را مخاطب قرار داد و
فرمود: اگر تاكنون مى خواستم خدا مرا شفا دهد، دعا مى كردم و شفا مى يافتم و اينجا
نمى آمدم ؛ ولى اكنون دعا مى كنم و شفاى چشم خود را از خداى
متعال مسئلت مى نمايم ؛ و چون دست به دعا بلند نمود و دعا كرد، بلافاصله ناراحتى چشم
او برطرف شد و اثرى از آن باقى نماند.(21)
با 12 درهم 3 كار مهمّ
مردى حضور رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، آمد وچون متوجّه شد كه پيراهن
حضرت كهنه و پاره مى باشد، مبلغ دوازده درهم به آن حضرت داد.
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، به علىّ عليه السلام فرمود: اين درهم ها را بگير
و پيراهنى مناسب براى من خريدارى نما.
علىّ عليه السلام مى فرمايد: پول ها را گرفتم و روانه بازار شدم و پيراهنى به
دوازده درهم خريده و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آوردم .
حضرت نگاهى به آن پيراهن انداخت و اظهار داشت : اگر اين پيراهن را عوض كنى و
فروشنده پس بگيرد، بهتر است .
به همين جهت نزد فروشنده برگشتم و گفتم :
رسول اللّه اين پيراهن را دوست نداشت ، اگر ممكن است آن را پس بگير، فروشنده هم
پيراهن را تحويل گرفت و پول ها را برگرداند و چون
پول ها را خدمت آن حضرت آوردم ، با يكديگر روانه بازار شديم تا پيراهنى مطابق
ميل خود خريدارى نمايد.
در مسير راه كنيزكى را ديديم كه كنارى نشسته و گريه مى كند،
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، علّت گريه او را جويا شد؟
كنيز گفت : خانواده ام چهار درهم به من داد كه براى ايشان چيزى خريدارى كنم ؛ وليكن آن
ها را گم كرده ام و جراءت برگشتن به منزل راندارم .
در اين هنگام حضرت چهار درهم به كنيز داد و فرمود: به خانه ات برگرد.
سپس به بازار رفتيم و حضرت پيراهنى را به چهار درهم خريد و چون آن را پوشيد خدا
را شكر نمود.
وقتى به سمت منزل مراجعت كرديم ، در بين راه مرد برهنه اى را ديديم كه مى گفت : هر
كس مرا بپوشاند، خداوند او را از لباس هاى بهشتى بپوشاند.
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، پيراهن خريدارى شده را از بدن خود در آورد و به آن
مرد برهنه پوشانيد، سپس به بازار برگشتيم و حضرت پيراهنى ديگر به همان مبلغ
خريدارى كرد و پوشيد و شكر خدا را نمود، و چون به طرف
منزل مراجعت كرديم ، هنوز آن كنيزك در جاى خود نشسته بود.
حضرت رسول به او فرمود: چرا به منزلت نرفته اى ؟
كنيز پاسخ داد: مى ترسم مرا كتك بزنند، حضرت فرمود: همراه من بيا تا به منزلتان
برويم .
پس حركت كرديم و چون به منزل رسيديم ، پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله جلوى درب
منزل ايستاد و اظهار داشت : ((السّلامُ عَلَيْكُمْ يا اءَهلَ الدّار))؛ كسى
جواب نداد، حضرت دومرتبه سلام كرد و باز جوابى نشنيد.
و چون مرتبه سوّم سلام بر اهل
منزل داد، از درون منزل جواب آمد: ((وَ عَلَيْكَ السّلامُ يا
رَسُول اللّه ورحمة اللّه و بركاته ))؛
رسول خدا فرمود: چرا در مرحله اوّل و دوّم جواب سلام مرا نداديد؟
در پاسخ اظهار داشتند: چون سلام شما را شنيديم ، دوست داشتيم كه صداى شما را بيشتر
بشنويم .
پس از آن پيامبر خدا اظهار داشت : اين كنيز شما در آمدن به
منزل قدرى تاءخير داشته است ، از شما مى خواهم او را شكنجه نكنيد.
اهل منزل گفتند: اى رسول خدا! به جهت قدوم مبارك شما او را آزاد كرديم .
امام علىّ عليه السلام افزود: چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله ، چنين ديد فرمود:
شكر خدا را كه چه بركتى در اين دوازده درهم قرار داد كه دو برهنه پوشيده گشتند ويك
بنده آزاد شد.(22)
همه چيز، حتّى انتخاب همسربراى مصلحت دين
بايد توجّه داشت كه تمامى پيامبران الهى خصوصا پيامبر اسلام و ائمّه اطهار عليهم
السلام تمام آنچه انجام مى دادند، بر مبناى مصلحت احكام الهى و عامّه مردم بوده است و نيز
آنان منافع و لذايذ شخصى را فداى دين و اجتماع مى كرده اند.
از آن جمله : انتخاب همسر در تشكيلات زندگى ايشان بوده است كه تنها مصلحت ، چگونگى
گسترش دين و پذيرش و هدايت مردم ، مورد نظر قرار مى گرفته است .
در همين راستا، پيامبر عاليقدر اسلام حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله ، نيز دوران
عنفوان جوانى خود را به پاك ترين و عفيف ترين روش ، سپرى نمود و در سنين 25
سالگى با خديجه ، آن بانوى مخدّره ازدواج نمود و به
دنبال آن پس از مبعوث شدن به مقام والاى نبوّت ورسالت ، جهت مصالح دين مبين اسلام ،
همسران ديگرى را نيز انتخاب نمود كه همه آن ها جز عايشه بيوه بوده اند.(23)
به هر حال در اين كه آن حضرت چند همسر جهت مصلحت اسلام و مسلمين برگزيد، بين مورّخين
و محدّثين اختلاف است ؛ كه به مشهور آن اشاره مى كنيم :
1 خديجه دختر خُوَيْلِد.
2 صفيّه دختر حيّى بن اخطب ، از بنى اسرائيل .
3 عايشه دختر ابوبكر بن ابى قحافه ، از بنى تميم .
4 حفصه دختر عمر بن خطّاب ، از طايفه طىّ.
5 امّ حبيب دختر ابوسفيان بن حرب ، از بنى اميّه .
6 زينب دختر جحش از بنى اسد، از خانواده بنى اميّه .
7 سوده دختر زمعه ، از طايفه بنى اسد.
8 ميمونه دختر حارث ، از طائفه بنى هلال .
9 هند (امّ سلمة ) دختر ابى اميّه ، از طايفه مخزوم .
10 جويريه دختر حارث .
11 خوله دختر حكيم سليمى .
12 زينب دختر خزيمة بن حارث .
13 ماريه قبطيّه .
14 ريحانه خندقيّه .
15 زينب دختر ابى الجون كندى .
و در هنگام رحلت و شهادت حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله ، تعداد 9 همسر
برايش باقى مانده بود، و از تمامى آن ها فقط داراى هشت فرزند، چهار پسر و چهار دختر
گرديد.(24)
و در موقع رحلت ، تنها فاطمه زهراء سلام اللّه عليها، مادر تمام ائمّه اطهار عليهم السلام
و مادر سادات بنى الزّهراء برايش به يادگار باقى ماند.(25)
جبرئيل و نقش انگشتر
زيد بن علىّ از پدرش امام سجّاد زين العابدين عليه السلام حكايت نمايد:
روزى پيامبر اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، انگشتر خود را به امام علىّ بن ابى طالب
عليه السلام داد و فرمود: اين انگشتر را نزد حكّاك برده ، به او بگو كه بر نگين آن :
((محمّد بن عبداللّه )) نوشته شود.
اميرالمؤ منين علىّ عليه السلام آن انگشتر را گرفت و پيش حكّاك برد واظهار داشت : بر
نگين اين انگشتر نقش كلمه ((محمّد بن عبداللّه )) حكّاكى كَنْده كارى نما.
حكّاك آن را پذيرفت وليكن در هنگام كار، دست و قلم او خطا رفت و به جاى آن نقش ((محمّد
رسول اللّه )) نوشته شد.
هنگامى كه امام علىّ عليه السلام خواست انگشتر را بگيرد، دقّت نمود؛ و چون ديد نقش ،
غير از چيزى است كه دستور داده بود، به او فرمود: من چنين موضوعى را نگفته بودم .
حكّاك اظهار داشت : بلى ، صحيح مى فرمائى ؛ وليكن دستم به اشتباه رفت .
پس حضرت آن انگشتر را گرفت و نزد رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله آورد واظهار داشت
: يا رسول اللّه ! حكّاك آنچه را گفته بودم ، انجام نداده ومدّعى است كه دستش خطا رفته
است .
در اين لحظه پيامبر خدا آن انگشتر را گرفت و پس از دقّت بر آن فرمود: اى علىّ! من محمّد
بن عبداللّه هستم ، پس چرا ((محمّد رسول اللّه )) نوشته شده است و سپس انگشتر را به
دست مبارك خود نمود؛ و چون صبح شد و بر انگشتر نگاه كرد، ديد زير آن نوشته شده
است : ((علىّ ولىّ اللّه )).
پس به همين جهت تعجّب حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله فزونى يافت ، در همين بين
جبرئيل امين عليه السلام نازل شد و رسول خدا جريان را براى او بازگو نمود.
جبرئيل در پاسخ اظهار داشت : آنچه را كه تو خواستى نوشته شود گفتى ؛ و آنچه را كه
ما خواستيم نوشتيم .(26)
چگونگى دوّمين شوهر
مرحوم شهيد ثانى در كتاب خود به نام مسكّن الفؤ اد از امّ سلمه حكايت نموده است :
روزى اوّلين همسرش ابو سلمه به محضر مبارك
رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله شرفياب شد، همين كه شوهر به
منزل مراجعت كرد به همسرش امّ سلمه گفت : مطلبى را از آن حضرت شنيدم كه بسيار
مسرور و شادمان گشتم .
امّ سلمه گويد: به او گفتم : آن مطلب چيست كه اين قدر باعث شادى تو شده است ؟
شوهرش اظهار داشت : حضرت رسول
صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: هرگاه مصيبتى بر شما وارد شد و يكى از افراد خانواده
تان فوت نمود؛ چنانچه بگوئيد: ((إ نّا للّه و انّا اليه راجعون ))؛ خدايا! مرا در اين
مصيبت پاداش نيك عطا فرما، و بهتر از آن را جايگزين گردان ؛ پس خداوند دعاى او را
مستجاب مى نمايد.
امّ سلمه گويد: من آن جمله را حفظ كردم و چون بعد از مدّتى شوهرم ابو سلمه از دنيا رفت
، همان جمله را بر زبان جارى كردم و پس از گفتن آن جمله ، در فكر فرو رفته و با خود
گفتم : مگر بهتر از اين شوهرى كه داشتم ، مقدّر من مى شود؟!
و چون عدّه وفات را سپرى كردم ، روزى داخل
منزل مشغول دبّاغى پوست بودم كه ناگهان متوجّه شدم
رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله اجازه ورود مى طلبد.
و من به آن حضرت اجازه دادم ، وقتى آن بزرگوار وارد
منزل شد، در گوشه اى نشست و پس از لحظه اى سكوت ، به من پيشنهاد ازدواج داد كه
به او شوهر كنم .
در جواب گفتم : يا رسول اللّه ! من زنى غيور هستم ، مى ترسم كارى كنم كه موجب آزار
شما گردد، همچنين من در سنّ و سالى هستم كه دوران زناشوئى را سپرى كرده و داراى
خانواده اى بسيار هستم .
حضرت فرمود: سنّ و سال براى من و تو مطرح نيست و من تمام اعضاء خانواده ات را
متكفّل مى شوم .
پس از آن پيشنهاد حضرت را پذيرفتم و به ازدواج ايشان در آمدم و خداوند دعايم را كه
هنگام مرگ اوّلين شوهرم خواسته بودم مستجاب نمود.(27)
مرگ ابراهيم و برداشتن سه سُنّت
امام موسى كاظم صلوات اللّه عليه حكايت فرمايد:
چون ابراهيم فرزند حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله در سنين هيجده ماهگى در گذشت
، سه سُنّت و سيره براى مسلمان ها تحقّق يافت :
هنگامى كه ابراهيم قبض روح شد؛ خورشيد، گرفتگى پيدا كرد و كُسوف شد، مردم
گفتند: كسوفِ خورشيد به جهت مرگ ابراهيم پسر
رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مى باشد.
حضرت رسول با شنيدن چنين سخنى بالاى منبر رفت و پس از حمد و ثناى الهى ، فرمود:
گرفتگى خورشيد و ماه ، دو نشانه از آيات الهى هستند كه به دستور خداوند
متعال واقع مى شوند و ارتباطى با مرگ يا حيات كسى ندارند؛ پس هر زمانى كه چنين
علامت و حادثه اى رخ دهد نماز آيات بخوانيد.
و چون از منبر فرود آمد، با جمعيّت نماز كسوف به جا آوردند، بعد از آن خطاب به
حضرت امير المؤ منين علىّ عليه السلام ، كرد و فرمود: فرزندم ابراهيم را
غسل ده و كفن كن تا آماده دفن او گرديم .
پس هنگامى كه خواستند ابراهيم را دفن كنند، مردم گفتند:
رسول خدا بجهت غم و اندوهى كه در مرگ فرزند خود دارد نماز ميّت را فراموش كرده است
، وقتى سر و صداى مردم به گوش حضرت رسيد، از جاى خود بر خاست و ايستاد؛ سپس
اظهار داشت :
جبرئيل مرا بر گفتگوى شما آگاه نمود؛ ولى چون خداوند
متعال بر شما پنج نماز، در پنج موقع واجب گردانده است ، به جاى هر نماز يك تكبير
براى اموات گفته مى شود، آن امواتى كه نماز بر آن ها واجب بوده باشد يعنى ؛ به حدّ
بلوغ و تكليف رسيده باشند.
پس از آن فرمود: يا علىّ! وارد قبر برو، و فرزندم ابراهيم را در لحد بگذار؛ چون علىّ
عليه السلام ، ابراهيم را درون قبر نهاد، مردم گفتند: ديگر نبايد كسى فرزند خود را
داخل قبر بگذارد؛ چون رسول خدا صلوات اللّه عليه چنين نكرد.
در اين هنگام نيز حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، فرمود: اگر كسى فرزند مرده
خود را داخل قبر بگذارد، حرام نيست ؛ مشروط بر آن كه مطمئن باشد كه شيطان ايمان او را
نگيرد و جزع و بى تابى نكند و كلماتى كفرآميز بر زبان خود جارى ننمايد.
امام كاظم عليه السلام در پايان افزود: پس از اين جريان مردم همه متفرّق شدند و
رفتند.(28)
تعليم وضوء و نماز در 33 سالگى
علىّ بن ابراهيم قمىّ كه يكى از روات و مفسّرين و از معتمدين مى باشد حكايت كند:
هنگامى كه پيامبر خدا حضرت محمّد بن عبداللّه صلّى اللّه عليه و آله مدّت سى و سه
سال از عمر مباركش سپرى شد، در خواب صدائى را شنيد و حسّ كرد كه شخصى كنارش
مى آيد ومى گويد: يا رسول اللّه !
همچنين در حال چوپانى ، بين كوه هاى مكّه حركت مى نمود، ناگهان شخصى را ديد كه او را
مخاطب قرار داده است و مى گويد: يارسول اللّه !
حضرت اظهار داشت : تو كيستى ؟
آن شخص پاسخ داد: من جبرئيل هستم ؛ خداوند مرا نزد تو فرستاده است تا آن كه تو را
به عنوان رسول و پيامبر خود برگزيند.
حضرت اين موضوع را پنهان داشت تا زمانى كه
جبرئيل مقدارى آب از آسمان آورد و گفت : اى محمّد! با اين آب وضو بگير.
و كيفيّت آن را در شستن صورت و دست ها از آرنج تا انگشتان ومسح سر و پاها، همچنين
ركوع و سجود را به حضرت تعليم داد.
پس از آن ، علىّ بن ابى طالب عليه السلام به محضر حضرت
رسول صلوات اللّه عليه وارد شد و او را در حالت خاصّى مشاهده كرد.
و چون مدّت چهل
سال از عمر مباركش گذشته بود، علىّ عليه السلام حضرت را در آن حالت ديد، اظهار
داشت : يا اباالقاسم ! اين چه عملى است كه انجام مى دهى ؟
حضرت فرمود: اين نمازى است كه خداوند متعال مرا بر آن دستور داده است .
پس در همان لحظه علىّ عليه السلام در كنار حضرت
رسول صلوات اللّه عليه ، براى انجام نماز ايستاد.
سپس خديجه سلام اللّه عليها، نيز اسلام آورد و با آن دو ايستاد و نماز بجاى آورد.
مدّتى بدين منوال گذشت و آن سه نفر هر روز با هم نماز مى خواندند، تا آن كه روزى
ابوطالب به همراه جعفر وارد شد و ديد حضرت محمّد صلّى اللّه عليه و آله و علىّ عليه
السلام و خديجه سلام اللّه عليها در حال انجام نماز هستند.
ابوطالب به جعفر گفت : كنار آن ها بايست و با ايشان نماز بگذار وجعفر با ايشان
مشغول خواندن نماز شد.(29)
نجات جوان با رضايت مادر
مرحوم شيخ مفيد، به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه عليه حكايت نمايد:
روزى به رسول گرامى اسلام صلّى اللّه عليه و آله ، خبر دادند كه فلان جوان مسلمان ،
مدّتى است در سكرات مرگ و جان دادن به سر مى برد ونمى ميرد.
چون حضرت رسول بر بالين آن جوان حضور يافت ، فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ
اللّه ))؛ ولى مثل اين كه زبان جوان
قفل شده باشد ونمى توانست حركت دهد، حضرت چند بار تكرار نمود و جوان بر گفتن
كلمه طيّبه ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) قادر نبود.
زنى در كنار بستر جوان مشغول پرستارى از او بود، حضرت از آن زن سؤ
ال نمود: آيا اين جوان مادر دارد؟
پاسخ داد: بلى ، من مادر او هستم .
حضرت فرمود: آيا از فرزندت ناراحت و ناراضى مى باشى ؟
گفت : آرى ، مدّت پنج سال كه است با او سخن نگفته ام .
حضرت پيشنهاد داد: از فرزندت راضى شو. عرض كرد: به احترام شما از او راضى شدم
و خداوند نيز از او راضى باشد.
سپس حضرت به جوان فرمود: بگو ((لا إ لهَ إ لاّ اللّه )) ، در اين
موقع آن جوان سريع كلمه طيّبه را بر زبان خود جارى كرد.
بعد از آن ، حضرت به او فرمود: دقّت كن ، اكنون چه مى بينى ؟
عرض كرد: مردى سياه چهره با لباس هاى كثيف و بدبو همين الا ن در كنارم مى باشد و
سخت گلوى مرا مى فشارد.
حضرت رسول صلّى اللّه عليه و آله ، اظهار نمود: بگو:
((يا مَنْ يَقْبَلُ الْيَسيرَ، وَ يَعْفُو عَنِ الْكَثيرِ، إ قبَلْ مِنِّى الْيَسيرَ، وَاعْفُ عنّىِ
الْكَثيرَ، إ نّكَ اءنْتَ الْغَفُورُ الرَّحيم )).
يعنى ؛ اى كسى كه عمل ناچيز را پذيرا هستى ، و از خطاهاى بسيار در مى گذرى ، كمترين
عمل مرا بپذير و گناهان بسيارم را به بخشاى ؛ همانا كه تو آمرزنده و مهربان هستى ،
وقتى جوان اين دعا را خواند، حضرت فرمود: اكنون چه مى بينى ؟
گفت : مردى خوش چهره و سفيد روى و خوش بو با بهترين لباس ، در كنارم آمد و با
ورود او، آن شخص سياه چهره رفت .
حضرت فرمود: بار ديگر آن جملات را بخوان ، وقتى تكرار كرد.
و در همان لحظه روح ، از بدنش خارج شد و به دست پر بركت پيامبر اسلام صلّى اللّه
عليه و آله ، نجات يافت و سعادتمند گرديد.(30)