|
| اين چند رباعى از ديوان حضرت امام خمينى (قدس سره ) است |
|
| غرر الحكم |
|
(وابل ، باران درشت پر بركت ) 1541 - السيد من تحمل المئونة و جاد بالمعونة . آقا و بزرگوار كسى است كه بار مردم را به دوش كشد و ياريش را به آنان ببخشد. تاج الملك عدله افسر و تاج پادشاه و زمامدار عدالت او است . (352) تاج الرجل عفافه وزينته انصافه . افسر و تاج مرد پاكدامنى و انصافش زيور او مى باشد.(353) خير الامراء من كان على نفسه امير . بهترين اميران اميرى است كه بر نفس خود امير است . (354) خير الملوك من امات الجور واحى العدل . بهترين پادشاه آنكه ستم را بميراند و عدل را زنده كند. (355) كل علم لا يويده عقل مضلة هر دانشى كه عقل او را يارى و تاييد نكند گمراهى است . (356) من زاد علمه على عقله كان و بالا عليه . هر كه علمش بر عقلش بچربد آن علم براى او و بال و گرفتارى است . (چه بسيار از علما كه عقلشان كافى نبود و ميليونها بشر را براى سالهاى بسيار بنده و برده اجانب ساختند و چه بسيار اشخاص عامى كه عاقل بودند و ملتها را از خطرات نجات دادند، پس اين فرمايش امام على عليه السلام از بزرگترين حكمتها بلكه در شمار معجزات است . (357) المرء بفطنئة لا بصورته ارزش مرد به زيركى و هوشيارى او است نه به صورت و قيافه او. (358) الفطنة هداية هوشيارى و تيزهوشى هدايت است . (359) ضاد و الغباوة بالفطنة . با تيز هوشى و زيركى با كودنى و احمقى مقابله كنيد. (360) لا علم لمن لا بصيرة له ، لا بصيرة لمن لا فكر له لا فكر لمن لااعتبار له ، لا اعتبار لمن لا از دجار له لا ازدجار لمن لا اقلاع له . كسى كه فكر و بينش ندارد علمى ندارد، كسى كه بينش و فكر ندارد بصيرت ندارد، كسى كه عبرت پذير نيست بى فكر است كسى كه از دنيا برايش رنجش و روى گردانيدنى نيست او پندى نپذيرفته است ، روى گرداندن از دنيا نيست براى كسى كه دل از آن بر نكند. (361) لا شى ء احسن من عقل مع علم مع حلم و حلم مع قدرة . هيچ چيزى نيكوتر از عقلى كه با علم و علمى با حلم و حلمى كه با قدرت و توانائى توام باشد نيست . (362) |
| تفكر عبادت است |
|
انديشه يك ساعت بهتر از عبادت يك سال است . (363) على عليه السلام : هيچ عبادتى مانند فكر در صنع و خلقت خداى بزرگ نيست . (364) امام عسكرى عليه السلام : عبادت به بسيارى نماز و روزه نيست بلكه به بسيار فكر كردن در كار خدا (و عظمتهاى ژرف و پهناور جهان و اسرار آفرينش است ). (365) پيامبر اكرم (ص ): اى اباذر، دو ركعت كوتاه كه با تفكر (توجه ) گزارده شود بهتر از برپا ايستادن يك شب است در حالى كه قلب غافل باشد. (366) پيامبر (ص ) به نقل زيد ابن على (ع ) از پدرانش : دو ركعت سبك با تفكر بهتر از نماز خواندن يك شب تمام است . (367) امام صادق عليه السلام : بيشترين عبادت ابوذر رحمه الله فكر كردن و عبرت آموختن بود، و در خبر است از ابوذر كه پيامبر اكرم فرمود بر عاقل واجب است كه براى خود سه ساعت (در شبانه روز) داشته باشد: ساعتى كه در آن با پروردگار خود مناجات كند، و ساعتى كه در آن به حساب كار خود برسد و ساعتى كه درباره آنچه خداوند در حق او كرده است بينديشد. (368) |
| داستان حكومت سلمان در مدائن درسى براى زمامداران خائن |
|
براى اهالى مدائن تعجب آور بود كه چگونه اين پيرمرد شهرى با اين عظمت را اراده خواهد كرد، لابد فاسدان فكر مى كردند در سايه حكومت ناتوانى چون او مى توانند به چپاول هاى خود بپردازند، سلمان يكسره به طرف خانه كوچكى در كنار مسجد وارد شد و به اداره امور پرداخت سلمان بيت المال را صرف مردم مى كرد و حتى حقوق شخصى خود را نيز به نفع جامعه و نيازمندان خرج مى كرد، زندگى ساده و روش مردمى سلمان بر محبوبيت او مى افزود و اينگونه رفتار طبيعتا انتقادى غير مستقيم از شيوه كسانى بود كه در حكومت به سود شخصى مى انديشيدند و از بيت المال به وضع خود سر و سامان مى دادند و زندگى جدا از مردم فراهم مى كردند. خليفه دوم از برخى از اعمال سلمان كه همان روش سادگى و مردمى بود ناراحت شد و به او نامه نوشت بعلاوه به سلمان ماموريت داد كه نسبت به وضع زندگى حذيفه يكى از اصحاب وفادار پيامبر تحقيق و بررسى كند. سلمان در پاسخ خواسته هاى خليفه چنين نوشت : (از سلمان آزاده شده پيامبر خدا به عمر بن خطاب ، نامه سرزنش كننده و ملامت بار تو به من رسيد، نوشته بودى كه مرا امير مردم مدائن كرده اى و دستور داده اى كه در تحقيق از كارها و رفتار حذيفة بن يمان باشم و كارهاى نيك و بدش را گزارش دهم . در حالى كه خداوند در كتاب خود از تجشمش و غيبت نهى مى كند و به اجتناب از بسيارى از گمانها دستور مى دهد. (369) خداوند مرا از اين كار نهى كرده است بنابراين در كار حذيفه با اطاعت از دستور تو خدا را نافرمانى نمى كنم . و اما اينكه از حصير بافى و نان جو خوردن من ، ايراد گرفته اى اين چيزى نيست كه مؤ من به خاطر آن ملامت شود، سوگند به خدا، نان جو خوردن و حصير بافى كردن و از مردم بى نياز بودن و چشم به سفره ديگران ندوختن ،، نزد خداوند محبوبتر و به تقوا نزديكتر است .
اما اينكه گفته اى با رفتارم حكومت را ضعيف و خوار كرده ام تا آنجائى كه اهل مدائن از فرمانروائى من بى خبرند و مرا همچون پلى براى عبور يا باربرى كشيدن بارهايشان قرار داده اند و اين موجب سستى و خوارى حكومت الهى است ، پس بدان كه خوارى در مسير طاعت خدا محبوبتر از عزت در نافرمانى خداست . مى دانى كه پيامبر هم با مردم نزديك بود و باآنان انس و الفت داشت و در عين حال كه زمامدار بود مردم با او بسيار نزديك بودند. مگر نه اينكه پيامبر غذاى ساده مى خورد و لباس خشن مى پوشيد و همه مردم نزد او يكسان بودند. مگر پيامبر نفرموده است : هر كس سرپرست هفت نفر باشد از مسلمانان و عدالت نكند با خشم خدا روبرو خواهد شد. كاش من با اين خوارى و ضعفى كه تو گفتى از حكومت مدائن به سلامت بگذرم . من كه از حكومت بر يك شهر ترسانم حال آن كس كه پس از پيامبر بر تمام امت حكومت مى كند چگونه خواهد بود؟ خداوند فرموده است : خانه آخرت از آن كسى است كه در روى زمين قصد سركشى و فساد ندارند و عاقبت براى متقين است . (370) بدان حكومت من براى اقامه حدود خدا در ميان مردم است و اين به راهنمائى يك دانا و رهنما است (منظور على عليه السلام ) و من بر اساس شيوه و روش او عمل مى كنم ...(371) هدف از نقل اين نامه مفصل نشان دادن روحيان خاص و شيوه مردمى سلمان است كه هرگز قدرت رياست او را از مسير تواضع و حق گرائى دور نكرد و قدرت براى او غرور نياورد و در ايامى كه امير بود فراموش نكرد كه عبد است ، منتهى عبد خدا. |
| سلمان حاكم مدائن باربرى مى كند |
|
| علت نفرت سلمان از رياست |
|
يكبار مردم از او خواستند كه برايشان درس قرائت قرآن بگذارد. فرمود: من فارس هستم برويد يك عرب زبان پيدا كنيد. مردم شخص عرب زبانى را يافتند كه به آنان (قرائت ) قرآن مى آموخت سلمان هم به عنوان ناظر خطاهاى او را اصلاح مى كرد. (373) |
| قابل توجه مسئولين و بيشوايان |
|
هارون گفت : چطور؟ گفت : براى اينكه خداوند به تو قدرت و مقام داده نبايد بگذارى كسى جهنمى شود. بايد مرتبا كارت نهى از منكر باشد. اگر از عهده اين ماموريت به در آمدى همه را كه روانه بهشت كردى آن وقت خودت مى توانى به بهشت در آئى و اگر نتوانستى خود زودتر از ديگران به جهنم در مى آيى . نوشته اند هارون گريه كرد، سپس گفت : درست گفتى كار من چه مى شود و وضع مرا چطور مى بينى ؟ بهلول گفت : خودت را به قرآن عرضه كن و قرآن راميزان قرار بده . خداوند در قرآن فرموده است : ان الابرار لفى نعيم وان الفجار لفى جهيم نيكان در بهشت و بدان در جهنمند حال ببين از نيكان هستى يا از بدان ؟ (374) در حيات القلوب مجلسى نقل شده كه اسكندر در يكى از سفرهايش به شهرى رسيد كه قبرستان نداشت و كنار درب ورودى هر خانه اى يك يا چند قبر بود. پرسيد مگر شما زمين براى دفن اموات نداريد؟ گفتند: چرا اما ما را عادتى است كه هر كس از اهل خانه مرد جنازه اش را دور نبرند در همان خانه او را دفن كنند تا بازماندگان او فراموش نكنند كه به او ملحق خواهند شد و روزى هم آنها خواهند مرد و ديگر جنايت و خيانت به ديگران نكنند. (375) |
| پس ابوبكر از پيامبر اسلام عاقلتر بوده |
|
فتند: مانعى ندارد از طرح اين گونه بحثها خوددارى مى كنيم . شب آنجا ماند، ميزبانش به احترام او گروهى از محترمين را كه از جمله آنها يكى از دانشمندان اهل سنت را براى صرف شام دعوت كرد، هنگامى كه سر سفره نشسته بودند آن دانشمند سنى از او پرسيد: عقيده شما نسبت به ابوبكر چيست ؟ ميهمان گفت : بنا بود از اين گونه مباحث خوددارى شود. او گفت : اين سوال و جواب مختصر اشكالى ندارد و اصرار كرد كه جوابش را بگويد. ميهمان گفت : ابوبكر شخصى بسيار بزرگ و يار غار رسول خدا صلى الله عليه و آله بوده و به عقيده من او از پيغمبر خدا هم عاقلتر بوده است ! تا اين جمله از دهان او بيرون آمد همه حضار ناراحت شدند، كه اين چه حرف غلطى بود شما گفتيد. و آن دانشمند سنى ناراحتى زياد گفت : اين چه عقيده باطلى است ابوبكر كجا رسول اكرم كجا؟ اصلا با هم قابل قياس نيستند. ميهمان گفت : ناراحت نشويد من براى گفتار خود دليل دارم . گفتند: دليلت چيست ؟ گفت : دليلم اين است كه ابوبكر دو سال سلطنت كرد و براى اينكه زحمات دو ساله اش از بين نرود هنگام مرگش عمر را براى سرپرستى مردم تعيين كرد. اما پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله بيست و سه سال زحمت كشيد و خون دل خورد تا يك حكومت الهيه تشكيل داد اما براى پس از خون هيچ فكرى نكرد و كسى را تعيين نكرد تا مردم دچار اختلاف نشوند و زحمات او از بين نرود. او كه به اينجا رسيد آن دانشمند سنى فهميد كه او مى خواهد از اين راه اثبات كند كه حتما رسول خدا صلى الله عليه و آله جانشين تعيين كرده بوده است و از اين رو ساكت شد اما ميهمان ساكت نشد و گفت : اگر بگوئيد پيامبر اسلام جانشين خود را تعيين كرده است بايد دست از سنى گرى برداريد و شيعه شويد و اگر بگوئيد تعيين نكرده است پس بايد العياذ بالله ابوبكر را از رسول خدا عاقلتر بدانيد. ميهمان مى گويد: آن شب آن دانشمند سنى در خانه اى كه ما بوديم ماند و از شدت ناراحتى خوابش نمى برد به گونه اى كه هر وقت من سرم را بلند كردم ديدم در رختخواب نشسته و با تعجب مى گويد: لا حول ولا قوة الا بالله . (يعنى عجب اين مرد تبريزى ما را رسوا كرد و به همه اهل مجلس فهمانيد كه حق با مذهب شيعه است . (376) |
| راى كفشدوز |
|
روزى يك تابلوى جالب تهيه كرده و آن را در رهگذر همگان به تماشا گذاشته بود. تابلو اسب سوارى را نشان مى داد كه در حال حمله به سپاه دشمن بود و داد مردى و مردانگى مى داد و صفوف دشمنان را از هم پاشيده و تار و مار كرده بود. مرد كفشدوزى از آنجا مى گذشت . او هم مانند سايرين ، به تماشاى تابلو پرداخت . نگاهش به كفش اسب سوار افتاد و اظهار داشت كه : نقاش در مورد كفش اشتباه بزرگى كرده و آن اين است كه : براى اسب سوارى كه در حال حمله است كفش بسته و محكم لازم است نه كفش آزاد. در حالى كه اين اسب سوار، كفش راحتى پوشيده كه مخصوص حالات عادى يك انسان است . وقتى كه كفشدوز از آنجا گذشت ، نقاش از پشت پرده بيرون آمد و با سرعت و شتاب در مدتى كوتاه ، كفش را تغيير داد و مطابق نظر كفشدوز ترسيم كرد. روز بعد، همان كفشدوز از آنجا مى گذشت ، مجددا به تماشاى تابلو پرداخت و به حاضرين گفت : كفش او را اصلاح كرده اند ولى كلاه اسب سوار هم غلط است و شرحى درباره آن بيان كرد. نقاش كه ديگر حوصله اظهار نظرهاى كفشدوز را نداشت از پشت تابلو بيرون آمد و گفت : نظريه تو را در مورد كفش پذيرفتم و بكار بستم اما خواهش مى كنم درباره كلاهش صحبت نكن ، زيرا راى كفشدوز درباره كلاه غلط است . از آن زمان اين جمله بصورت مثلى در آمده و در هر موردى كه شخص بدون داشتن صلاحيت در كارى دخالت و اظهار نظر كند به او مى گويند: راى كفشدوز در مورد كلاه غلط است . بديهى است كه دانشمندان و مردان بزرگ هرگز در امورى كه از آن اطلاعات كافى ندارند، دخالت نمى كنند، و اگر هم به آنها پيشنهادى داده شود با كمال شهامت رد كرده و مى گويند: از صلاحيت ما خارج است . انيشتن رياضى دان بزرگ را جمعى از دوستان و هواخواهانش براى اشغل پست رياست جمهورى دعوت كردند، ولى او با تشكر از آنها اظهار داشت . ممكن است من رياضيدان خوبى باشم ، اما اين دلى بر آن نيست كه رئيس جمهور خوبى هم باشم و كشور نيازمند به يك رئيس جمهور خوب است . روش مردان بزرگ اين است ولى چه بسيار اتفاق مى افتد كه افرادى سبكسر، براى كسب شهرت و موقعيت اجتماعى ، يا مقاصدى نظير آن در كارهائى دخالت مى كنند كه از صلاحيت آنها خارج است و در نتيجه عوارض شوم آن ، اجتماعى را آلوده و مبتلا مى سازد. دندانسازى كه رشته تخصصى او معالجه امراض دهان و دندان است ، در رشته امور مذهبى كتاب مى نويسد و چون فاقد اطلاعات و معلومات لازم است ، مطابق سليقه خودش قوانين آسمانى را تفسير و تاويل مى كند، همچون مراجع تقليد فتوا مى دهد و خود را كاشف اسرار دين و مافوق تمام مفسرين مى شمارد. ديگرى با اينكه در هيچ رشته اى تخصص ندارد، مدتى را وزارت دارائى كار كرده و به اقرار خودش در سال 1325 پس از سه سال خدمت ، اخراجش كرده اند، مدتى در بازار به خريد و فروش نخود و لوبيا سرگرم بوده و سپس عشقش گل كرده كه دست به كار تاليف و نويسندگى بزند. قلم به دست گرفته و در هر رشته و فنى كه شما تصور كنيد، كتاب نوشته . |
| عضد الدوله و تدبير او در گرفتن امانت و از عطار خائن |
|
پاسخ داد من صاحب گردنبندم عطار چند جمله موهن و تمسخرآميز به وى گفت و دست به سينه اش زد و بيرونش نمود مرد با ناراحتى فرياد كشيد مردم به دور او جمع شدند و همه از عطار پشتيبانى كردند و به او گفتند: و اى بر تو كه اين شخص پاك و درستكار را تكذيب مى كنى . بيچاره با حالت بهت و تحير دكان عطار را ترك گفت و روزهاى بعد چندين بار مراجعه كرد و هر بار جز ضرب و شتم چيزى عائدش نشد. كسانى به وى گفتند: جريان كار خود را به اطلاع عضد الدوله برسان شايد با فراست و هوشى كه دارد براى تو راه چاره اى بينديشد. مرد قضيه خود را مشروحا نوشت عضد الدوله او را به حضور طلبيد و سخنانش را با دقت گوش داد سپس دستور داد از فردا تا سه روز متوالى همه روزه مقابل دكان عطار بنشين روز چهارم من از آنجا مى گذرم مقابل تو توقف مى كنم و سلام مى گويم تو از جاى خود حركت نكن فقط جواب سلام مرا بده پس از آنكه من از آنجا حركت كردم مجددا از عطار گردنبند رامطالبه كن و نتيجه كار را به من برسان . امانت گذار طبق دستور برنامه را اجرا كرد، روز چهارم موكب عضدالدوله با شكوه و عظمت از آنجا عبور كرد موقعى كه مقابل آن مرد رسيد عنان كشيد، توقف نمود و به وى سلام گفت او كه همچنان بى تفاوت در جاى خود نشسته بود فقط جواب سلام گفت ، عضد الدوله گفت : برادر به عراق وارد مى شوى نزد ما نمى آئى و حوائج خود را با ما در ميان نمى گذارى . او با سردى جواب داد نتوانستم به ملاقات شما بيايم و ديگر چيزى نگفت چند دقيقه اى عضد الدوله با وى گفتگو داشت تمام امراى ارتش و افسرانى كه در ركابش بودند نيز توقف كردند، عطار از مشاهده اين منظره سخت نگران شد و خود را باخت و خويشتن را در خطر مرگ ديد پس از آنكه عضد الدوله از آن نقطه گذشت عطار مرد را صدا زد و گفت : برادر چه وقت گردنبند را نزد من امانت گذاردى و آن را در چه پارچه اى پيچيده بودى توضيح بيشترى بده شايد به ياد بياورم ، توضيح داد، عطار در دكان به جستجو پرداخت گردنبند را پيدا كرد و تسليم وى نمود و گفت : خدا مى داند كه فراموش كرده بودم و اگر متذكر نمى كردى به ياد نمى آوردم مرد، امانت خود را گرفت ونزد عضدالدوله رفت و جريان را به اطلاعش رساند عضدالدوله دستور داد گردنبند را به گردن مرد عطار آويختند و او را جلوى دكانش به دار زدند و مامورين ندا در دادند اين است مجازات كسى كه از مردم امانت مى پذيرد و سپس آن را انكار مى كند مرد گردنبند را گرفت و به شهر خود رهسپار شد. (377) |
| لزوم فرمانرواى صالح براى هر ملتى |
|
و اين مطلب را فضل بن شاذان از حضرت على بن موسى الرضا چنين نقل كرده است : انا لا نجد فرقة من الفرق و لا ملة من الملل بقو و عاشورا الا بقيم و رئيس لما لابد لهم منه فى امر الدين و الدنيا . (378) در استقرا و تتبع اوضاع و احوال بشر هيچ فرقه اى و ملتى را كه از نعمت حيات ملى و زندگى اجتماعى برخوردار بوده اند نمى يابيم مگر آنكه در اداره امور دين و دنياى آنان سرپرست و رئيسى مداخله داشته و مشكلات آنان را حل و فصل نموده است . رياست صحيح و ثمر بخش كه موجب بقاء ملتها و مايه حسن جريان امور آنان است دو شرط اساسى دارد: اول آنكه روسا و زمامداران واجد صلاحيت علمى و اطلاعات و آگاهى لازم باشند تا بتوانند حوزه رياست خود را به شايستگى اداره كنند. و ديگر آنكه داراى رشد معنوى و صلاحيت اخلاقى باشند تا از مقام خود سوء استفاده نكنند، نيروى خويش را در مجارى ناصحيح و خلاف مصلحت به كار نيندازند. عن ابى عبدالله عليه السلام : قال : ملعون من تراس ملعون من هم بها ملعون من حدث بها. (379) امام صادق عليه السلام فرمود: مطرود حضرت حق است آن فرد ناصالحى كه با تكلف و تصنع مقام رياست را اشغال كند يا در راه رسيدن به آن همت گمارد، يا فكر چنين رياستى را در سر پروراند. (380) |