|
| فوائد سخن گفتن و برترى آن بر سكوت |
|
لكل واحد منهما آفات فاذا سلما من الافات فالكلام افضل من السكوت . هر كدام از اين دو را آفاتى است و اگر هر دو از آفات سالم باشند سخن گفتن از سكوت بهتر است ، عرض كردند: چرا؟ فرمود: لان الله ما بعث الانبياء و الاوصياء بالسكوت انما بعثهم بالكلام و لا استحقت الجنة بالسكوت ولا استوجب ولاية الله بالسكوت ولا توقيت النار بالسكوت انما ذلك كله بالكلام لا عدل القمر بالشمس انك نصف فضل السكوت بالكلام ولست تصف فضل الكلام بالسكوت . چون خداى عزوجل انبياء و اوصيا را هيچوقت به سكوت و خاموشى نفرستاده بلكه آنها را مبعوث كرده است كه سخن بگويند، بهشت با تنها سكوت به دست نيايد و كسى با سكوت مستوجب ولاية الله نگردد و با سكوت از آتش جهنم جلوگيرى نشود بلكه تمامى اينها به وسيله سخن گفتن حاصل گردد. اين درست نيست ماه را با خورشيد يكسان شمارى ، فضيلت سكوت را با سخن بيان مى كنى و نمى توانى فضيلت بيان را با سكوت ذكر كنى .(206)
|
| وظيفه هر عالمى در هنگام ظهور بدعت |
|
اذا ظهرت البدع فعلى العالم ان يظهر علمه فان لم يفعل سلب عنه نور الايمان ، و ما كنت لادع الجهاد فى امر الله على كل حال . زمانى كه بدعتها آشكار گردد وظيفه هر عالمى است كه ظاهر كند علمش را (و حقايق را بگويد و جلوى بدعتها را بگيرد) چنانچه اين كار را نكند نور ايمان از او سلب شود و من در هر حال در اجراى دستور الهى هرگز خوددارى نخواهم كرد.(207) قال النبى (ص ): اذا ظهرت البدع فى امتى فليظهر العالم علمه والا فعليه لعنة الله و الملائكة و الناس اجمعين . و نيز پيامبر گرامى اسلام فرموده است : هر گاه بدعتها آشكار گردد در ميان امتم بايد عالم علم خود را آشكار سازد (و سكوت و سازش را كنار گذارد) وگرنه بر او باد لعنت خدا و لعنت ملائكه ها و لعنت جميع مردم . (208) |
| مقاومت ابن عباس در مقابل معاويه ديكتاتور زمان |
|
عبدالله فرمود: در نظر شما خواندن قرآن واجبتر است ؟ يا عمل به معناى آن . معاويه گفت : عمل به آن واجب است . عبدالله فرمود: پس چگونه بدون معنا به قرآن عمل كنيم ؟ معاويه : معنى و تاويل قرآن را از ديگران سؤ ال كنيد به گفته فرزندان هاشم عمل نكن . فرمود: اى معاويه به هوش باش قرآن به خاندان فرزندان هاشم نازل گشته ما برويم از آل ابى سفيان بپرسيم ؟ اى معاويه ما حلال و حرام كتاب آسمانى را از هم جدا ساخته به حلالش عمل نموده و از حرامش اجتناب كرديم اگر امت پيغمبر از احكام قرآن نپرسند و به آن عمل نكنند، اختلاف در روى زمين ايجاد مى شود و اجتماع فاسد و مردم به هلاكت مى رسند. معاويه گفت آن آياتى كه در شان شما بنى هاشم نازل شده به مردم نگوئيد و آن آيات را بگوئيد كه در شان شما نيست . ابن عباس گفت : معاويه خدا در قرآن مى فرمايد: مشركين خيلى سعى و كوشش دارند در خاموش كردن نور خدا، ولى نمى توانند. خداوند آيات و انوار الهى را به دنيا ابلاغ خواهد كرد گر چه بت پرستان اراده باطل دارند. معاويه در مقابل جواب دندان شكن عبدالله عاجز ماند، از يكديگر جدا شدند.(209) |
| گفتار راهب در ازاء ظلم انوشيروان |
|
در يكى از زواياى صومعه عابدى مهر سكوت را شكست و در مقابل فساد انوشيروان آرام نگرفت و نامه اى بر انوشيروان نوشت : اى زمامدار از اين خلافكاريهاى خود دست بكش و در حال قدرت و نيرو به كارهاى شايسته و لايق اقدام كن و عمل انسانى انجام بده . خداوند به تو وسعت همه جانبه عطا فرموده بر بندگان خدا سخت گيرى نكن ، اى سلطان مقتدر، قدرت خدا را فراموش نكن ، واز تيرهاى سحرگاهان بترس ، اين تيرها زود به هدف اصابت مى كند زيرا كمان اينها، آن ديده گان اشك ريز است كه تو او را به گريه انداخته اى ، يا مركز اين نيزه ها سينه هائى داغدار و جگرهاى سوزان است كه تو به آنها آتش زده يا بدنهاى عريان ، با اين تيرها تو را هدف كرده كه تو لباسهاى آنها را به غارت برده و عريان گذاشته اى ، بدان اى حاكم مستبد از ايذاء و آزار مردم بى گناه دست نگهدار، بدان دست اجل قوى و پنجه او زورمند است . در مقابل اين دلهاى آتش گرفته و چشمان گريان به دل تو آتش زده و تو را هم گريان خواهد كرد. از اين ضعفا دست بردار و زياده از اين دلها را جريحه دار نكن ، اما بدان هر چه ظلم و فشار در حق مظلومين روا دارى ، ما صبر كرده به خداوند قادر و توانا پناه مى بريم ... نامه سرگشاده اين راهب كه حالى از جنايات فرمانروايان بود به انوشيروان رسيد، بعد از اطلاع از مضمون دستور راهب ، لباس ظلم و ستم را از تن بيرون كرد و عدالت را شمار خود ساخت . مردى در آن روزها، در حين مسافرت درهم و دينار خود را در زير سر گذاشت ، خوابيد. وقتى از خواب بيدار گشت ديد تمام دارائى او را به سرقت بردند، آمد به دربار شاه بار يافت و جريان به غارت رفتن اموال خود را در پيش سلطان گفت ، پادشاه جواب داد چرا خوابيدى تا دزدان مالت را ببرند؟ گفت به تصور اينكه شاه بيدار است ، والا من به چنين خواب نمى رفتم سلطان تصديق كرد و اموال به غارت رفته او را از خزانه كشور به او رد كرد. |
| معرفى دو روحانى كه يكى ربانى و ديگرى شيطانى است |
|
همترين مدركى كه عظمت اين روحانى بزرگ را اثبات مى نمايد همان روايتى است كه على عليه السلام درباره او فرموده است ، ابوذر عالمى است كه مردم از علم او عاجزند. اينقدر علم در پيمانه ابوذر ريخته شد كه برگشت . رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره او فرموده است : درختان سايه نينداخته و زمين بخود بر نداشته راستگوتر از ابوذر را. ابوذر عالمى است كه در مقابل بدعتهاى زمان قيام كرد... به هر حال شخصيت اين روحانى عظيم الشان معلوم است . ما در اينجا مى خواهيم يك روحانى ديگر كه خود را نقطه مقابل او مى دانسته و در برابر فتواى ابوذر فتوا مى داده به شما معرفى كنيم همان كعب الاحبار (معروف ) است بعضى تاريخ نويسهاى قديم حاضر نيستند كسى به ساحت كعب الاحبار جسارت كند زيرا گمان مى كنند وى حقيقتا مسلمان بوده است ولى شگفت انگيز است كه علماى شيعه و سنى داستانهائى از اين مرد نوشته اند كه معلوم مى كند او تا آخر عمر يهودى بوده و فقط براى نزديكى به خلفاى وقت و استفاده از آنها مى گفته است مسلمان شده ام . كعب بن ماتع معروف به كعب الاحبار (ابواسحق ) يهودى زاده ايست كه در يمن متولد شده و در اواخر زندگى پيغمبر به مدينه آمد ولى تا زمان خلافت عمر اسلام نياورد (اسد الغابه به جلد دوم )... (و اما اينكه چرا تا زمان خلافت عمر اسلام نياورد و در زمان عمر اظهار اسلام كرد) جز اين نيست كه كعب وقتى در يمن خبر ظهور پيغمبر تازه را شنيده به اميدى رو به مدينه آورد و چون آمدن او مصادف با آخرين روزهاى زندگانى پيغمبر بود احتمال داد پس از مرگ پيغمبر حكومت تازه از بين برود و سلطنت دوباره به يهود و مشركين برگردد و پس از مرگ ابوبكر نيز اين احتمال را مى داد ولى پس از مرگ ابوبكر اوضاع از حال عادى خارج نشد و اسلام به فتوحات تازه اى نائل گشت كعب ديد موقع مى گذرد از اين رو براى اينكه خود را به دستگاه خلافت نزديك كند اظهار مسلمانى كرد. از اين گفته ها معلوم مى شود كه كعب هيچوقت مسلمان نشده ، هر وقت با مسلمانها بوده ، از توريه آياتى چند براى دلخوشى آنها مى خواند، و وقتى با يهوديها مى نشست چيزهاى ديگرى مى گفت . اين گفته از زبان كعب است : خانه كعبه روزى يكبار و در مقابل بيت المقدس سجده مى كند.(210) حال چگونه مى توان كوينده اين مقال را مسلمان دانست . كعب گاهى بيكار مى نشست افسانه مى گفت به او گفتند: پيغمبر افسانه گفتن را منع كرده است . يك چندى نگفت ولى معاويه او را تشويق نمود كه افسانه بگويد.(211) اگر اين مرد مسلمان بود و براى گفته پيغمبر افسانه سرائى را ترك كرد چگونه به دستور معاويه دوباره افسانه گفتن را آغاز كرد. كعب دروغگوئى معروف بوده به حدى كه معاويه نيز مى گويد كعب دروغگو است . مجلسى (عليه الرحمه ) مى گويد: على عليه السلام درباره او فرموده است كعب مرد دروغگوئى است . ابن ابى الحديد نيز همين مضمون را نقل كرده و مى گويد: كعب با على مخالف بوده . (212) كعب در آخر خلافت عثمان وقتى ديد ستاره اقبال معاويه درخشندگى دارد به شام مسافرت كرد ولى از بخت بدى كه داشت در خمص در سن 104 سالگى مرد (سال 35 - 32 هجرى ) به هر حال كعب به ظاهر فقيه و در سلك روحانيين بود و شاگردانى داشته كه از او روايت مى كرده اند ولى اين مرد از روحانيت خود سوء استفاده كرده و هميشه به طرفدارى خليفه هاى وقت با على مخالفت مى كرد و در اين مناظره (ابوذر با عثمان ) به نفع عثمان فتوا داده است و پيش او محبوب شد ولى ابوذر كه فقط مى خواست تابع دستور اسلام باشد مستوجب اهانتها و تبعيدهاى پى در پى . (و در آخر مرگ در ربذه ) و داستان مناظره از اين قرار است : |
| مناظره ابوذر حامى مستضعفان با كعب الاحبار حامى مستكبران |
|
عثمان گفت : ابوذر چه وقت دست از كارهايت مى كشى ؟ ابوذر گفت : تا وقتى كه داد فقرا از ثروتمندان گرفته شود. عثمان خطاب به حضار: اگر كسى زكات مالش را بدهد باز هم حقى به گردن او هست ؟ كعب : نه يا اميرالمؤ منين ، اگر زكات مالش را داده باشد و خانه اى از يك خشت طلا و يك خشت نقره بنا كند چيزى بر او واجب نيست . ابوذر عصاى خود را به سينه كعب زد: دروغ گفتى ، آنگاه اين آيه را خواند: ليس البر ان تولوا وجوهكم قبل المشرق و المغرب و لكن البر من آمن بالله و اليوم الاخر و الملئكة و الكتاب و النبيين و آتى المال على حبه ذوى القربى و اليتمى و المساكين و ابن السبيل و السائلين و فى الرقاب و اقام الصلاة و آتى الزكاة و الموفون بعهدهم آذآ عاهدوا و الصابرين فى الباساء و الضراء و حين الباس اولئك الذين صدقوا و اولئك هم المفلحون . نيكوكارى اين نيست كه روى خود را به طرف مشرق و مغرب برگردانيد، بلكه نيكوكار كسى است كه به خدا و قيامت و ملائكه و قرآن و پيغمبران ايمان بياورد و روى دوستى خدا مال خود را به خويشاوندان خود يا خويشاوندان پيامبر (چون هر دو احتمال هست ) و يتيمها و بينوايان و مسافرى كه در سفر بى پول مانده است و گدايان و آزاد كردن بنده بدهند و نماز را بر پا بدارد و زكات بدهد و آنانكه به پيمانى كه بسته اند وفا مى كنند و آنهائى كه در فقر و مرض و جنگ و سختى شكيبائى مى كنند اينها كسانى هستند كه راست گفتند و اينها رستگارانند.(213) نمى بينى بين دادن زكات و دادن مال بذوى القربى و يتيمها و گداها فرق گذاشته ؟ و اينها را بر زكات مقدم داشته ، نمى بينى كه اندوختن مال را نهى كرده و به انفاق در راه خير امر نموده ؟ ابوذر دوباره با عصا به سينه او زد و گفت : اگر مردى اموال مردم را به غصب صاحب شود و حق آنها را به ناحق بگيرد و آنوقت زكات اين مال ها را كه به زور از مردم گرفته بپردازد تو او را مسلمانى مى دانى كه واجبات خود را بجا آورده ؟ اين را گفت و از خانه بيرون آمد. روز ديگر به خانه عثمان آمد صد هزار درهم پيش روى عثمان بود كه از نقاط مختلف براى او آورده بودند اطرافيان هم دور او را گرفته و چشم طمع به پولها دوخته بودند كه عثمان آن را در ميانشان قسمت كند. ابوذر گفت : اين پولها چيست ؟ عثمان گفت : صد هزار درهم است برايم آورده اند مى خواهم صد هزار درهم ديگر روى آن بگذارم تا بعدى فكرى درباره اش بكنم آنوقت خطاب به اطرافيان كرده گفت : امام مى تواند از اين مال چيزى قرض بردارد و هر وقت داشت بدهد؟ ابوذر گفت : خير مى شود. كعب گفت : مانعى ندارد. ابوذر باز بانگ زد چه ميگوئى و عصا را به سينه اش كوفت .(214) و به عثمان گفت : عثمان صد هزار درهم بيشتر است يا چهار دينار؟ عثمان گفت : صد هزار درهم . ابوذر گفت : يادت هست من و تو پيش پيغمبر رفتيم پيغمبر غمناك و محزون بود سلام كرديم مثل هر روز با بشاشت جواب نداد روز ديگر كه رفتيم خندان و خوشحال بود سبب را پرسيديم . گفت : چهار دينار از مال مسلمانها پيش ما باقى مانده بود كه قسمت نكرده بودم ترسيدم بميرم و آن پول نزد من بماند امروز آن را قسمت كردم و آسوده شدم ، عثمان تو و اطرافيانت چه مى گوئيد و پيغمبر چه مى گفت ؟ عثمان با غضب گفت : ابوذر تو پير شده اى ، تو خرف شده اى اگر از اصحاب پيغمبر نبودى تو را مى كشتم . ابوذر بى آنكه منتظر چيزى باشد غضبناك بيرون آمد، ماهها گذشت و ابوذر فقط به كارهاى خصوصى مى پرداخت ، به خانه كسى نمى رفت و با كسى نمى نشست روز را با نماز در مسجد بسر مى برد و با كسى حرف نمى زد فقط جواب فتوا يا مسئله اى را مى گفت تا روزى كه ميراث عبدالرحمن بن عوف را نزد عثمان برده بودند اموال عبدالرحمن بقدرى فراوان بود كه جاى وسيعى را اشغال كرده بود عثمان گفت : گمان دارم عبدالرحمن عاقبت خوبى دارد چون صدقه مى داد و مهمان نوازى مى كرد و اينها را كه مى بينيد بجا گذاشت . كعب الاحبار گفت : بلى راست مى گوئيد عبدالرحمن پول حلالى بدست آورد هم به مردم داد و هم بجاى گذاشت خدا خير دنيا و آخرت را به عبدالرحمن داد. ابوذر وقتى شنيد كعب چنين حرفى را در حضور عثمان زده غضبناك از خانه بيرون آمد از چهره اش پيدا بود كه رنج درونى و درد جسمى در آن موقع او را خيلى اذيت مى كند همين طور كه در كوچه ها به دنبال كعب مى گشت استخوان شترى را پيدا كرد و آن را عصاى خود قرار داد و سراغ كعب را گرفت ، شراره از چشمهايش جستن مى كرد به كعب گفتند: ابوذر دنبالت ميگردد كعب از ترس فرار نمود و خود را به خانه عثمان رسانيد، ابوذر نيز دنبال او را گرفت تا به خانه عثمان منتهى شد همين كه ابوذر به خانه عثمان رسيد كعب برخاست و در پشت سر عثمان پنهان شد ابوذر فرياد كرد: آهاى كعب تو مى گوئى خدا خير دنيا و آخرت را به مردى مى دهد كه اين مال از او باقى مانده چنين به خدا گستاخى مى كنى ؟ به من بگو عبدالرحمن اين مال را از كجا آورد. خداوند براى او از آسمان فرستاده ؟ يا از حقوق مردم و دسترنج ملت جمع كرده به خدا قسم صاحب اين مال روز قيامت آرزو مى كند كه كاش اين مال ها عقربى بودند و بند دل او را مى گزيدند. پس شمه اى از گفتار پيامبر (ص )را در نشانى بيان كرد آن گاه اضافه نمود كه پيغمبر گفت : اى اباذر من دوست ندارم كه بميرم و به اندازه يك قيراط از من باقى بماند، كعب پيغمبر اين طور مى گويد و تو مى گوئى عبدالرحمن مسئول اين مالها نيست ؟ اى كعب پيغمبر مى گويد هر مالى (طلا يا نقره )كه بر آن بخل ورزيده شود آتشى است به جان صاحبش تا وقتى كه آن را در راه خدا بدهد آن وقت تو مى گوئى عبدالرحمن مسئول اين پولها نيست ؟ اى كعب به خدا دروغ مى گوئى هر كسى هم با تو هم عقيده باشد دروغ گفته آن وقت به كعب حمله كرد و سر او را با عصائى كه در دست داشت شكست .(215) رفتارى كه ابوذر با كعب كرد بر عثمان گران آمد به حدى كه سينه اش از غضب گرفت و نزديك بود بتركد عثمان آرزو مى كرد كه كاش اين پيرمرد سركش متجاسر غير ابوذر بود (كه صحابى فداكار پيغمبر است )و او را به سختى مجازات مى كرد. با اين همه نتوانست جلو خشم خود را بگيرد، رو به ابوذر كرده گفت : چقدر مرا اذيت مى كنى از پيش من برو از كشور من و از همسايگى من بيرون برود، ابوذر ديد عثمان خشمناك است گفت : چقدر از همسايگى تو بدم مى آيد! خوب كجا بروم ... مكه نه ، شام نه ، عراق ؟ نه ، مصر؟ نه عثمان هيچكدام اين شهرها را قبول نكرد گفت : اگر به ميل خودم باشد غير اين جاها را قبول نمى كنم حالا كه اصرار دارى هر كجا دلت مى خواهد مرا بفرست ... عثمان خطاب به مروان و درباريها كرده گفت : ابوذر را از اينجا بيرون كنيد و او را سوار شترى كنيد كه پالان چوبى به روپوش داشته باشد و با خشونت تمام او را تا ربذه ببريد آنجا بايد كسى مونسش نباشد تا خدا چه بخواهد، متملقين و چاپلوسها هم با عصا ابوذر را ازخانه بيرون كردند.(216) |
| ابوذر و جديت او در بيان حديث |
|
آيا تو مراقب من هستى ؟ اگر شمشير را به پشت گردنم بگذاريد و گمان ببرم كه مى توانم كلامى را كه از او رسول خدا شنيده ام مى توانم پيش از آن كه گردنم را بزنيد بگويم خواهم گفت .(217) |
| ابوهاشم با گفتن تهنيت دشمن را كوبيد |
|
|
| پاسخ سليمان اعمش به منصور درباره خلقت مگس |
|
|
| شجاعت ابن طاوس در برابر منصور دوانيقى |
|
عذاب در روز قيامت براى كسى است كه خداوند او را در حكومت و سلطنت خود شريك قرار داده باشد و او در حكومت ظلم نمايد و ستم را در حكومت الهى روا داند. منصور مدتى سكوت كرد مالك گويد من دامن لباسم را جمع كردم كه اگر منصور ابن طاوس را كشت خون به لباس من ترشح نكند پس منصور به او گفت : آن دوات را به من بده و سه مرتبه اين سخن را تكرار كرد، ابن طاوس گوش به حرفش نداد منصور گفت : چرا دوات را به من ندادى ؟ گفت : مى ترسم چيزى بنويسى كه در آن گناهى باشد و من در آن گناه شركت داشته باشم وقتى منصور اين را شنيد با غضب گفت : برخيزيد و از من دور شويد. ابن طاوس گفت اين همان است كه ما مى خواهيم . مالك گويد: من پس از اين داستان به فضيلت و بزرگى ابن طاوس پى بردم .(220) |