|
علامه سيد محسن امين و خاطره ارزانيهاى اجناس
|
مرحوم علامه سيد محسن امين نقل كرده است : اولين روزى كه
منتقل به نجف شدم رفتم بازار مقدارى گوشت و بادمجان بخرم به فروشنده بادمجان
كمترين پول كه يك فلس كه به سكه ايران نيم
پول مى گفتند دادم و گفتم با اين پول بادمجان بده .فروشنده ترازو را پر كرد از
بادنجان ، فكر كردم زيادى مى خواهد بدهد، گفتم :
معادل اين پول مى خواهم ، گفت : معادل پول شما بيشتر از اين نمى شود.
اين داستان مرا به ياد داستان ديگرى انداخت و آن اينكه مردى دمشقى در سفر زيارت
حضرت رضا عليه السلام به كرمانشاه رسيد در آنجا مردى را ديد خربزه مى فروشد،
خواست يكدانه خربزه بخرد نصف قران به او داد و گفت : بطيخ (يعنى خربزه مى خواهم
) او گمان مى كرد كه اين پول يكدانه خربزه كوچك بيش نمى شود.فروشنده چهارده
خربزه بزرگ به او داد، او گفت : برادر من ، من
معادل نصف قران خربزه خواستم مرد گفت : نصف قران ديگر بيشتر از چهارده خربزه نمى
شود مسافر ناچار از اسب خود پياده شده خربزه ها را بار اسب كرده و خودش پياده به راه
افتاد و رفت .(427)
و نيز فرموده است وقتى در نجف اشرف پولم تمام شد و از جهت معاش بشدت در مضيقه
افتادم يكى از رفقا به من گفت : مردى است بنام حاج احمد ايرانى كه در
مقابل درب قبله صحن شريف دكان نانوائى دارد و به طلبه ها نسيه مى دهد من رفتم درب
دكان او نان خواستم او نان را داد و مطالبه قيمت كرد، گفتم : نسيه حساب كن . او چون اين
را شنيد دست خود را دراز كرده از گوشه مغازه چوب خطى آورد به من داد و گفت : هر وقت
نان خواستى اين چوب خطى را همراه خود بياور، او به هر طلبه اى يك عدد از اين چوبها
داده بود هر چه نان مى داد يك خطى به آن چوب مى كشيد اتفاقا يك روز چوب خطى از جيبم
كه سوراخ شده بود افتاد و گم شد من فكر مى كردم كه چگونه بروم نزد حاج احمد.با
هزار فكر و خيال و ترس و نگرانى از اينكه اگر گم شدن چوب خط را به او بگويم
ناراحت شده به من ديگر نان نخواهد داد بلكه غيظ و غضب و دعوا خواهد كرد نزد او رفتم
نان را گرفتم .چون چوب خط را خواست گفتم : گمشده است .آن مرد خدا بدون كوچكترين
ناراحتى از من پرسيد: به نظرت چند خط روى آن كشيده شده بود؟گفتم : نمى دانم .گفت :
تقريبا چقدر حدس مى زنى من تعدادى حدس زدم او چوب ديگرى را به آن تعداد خط زده
به من داد و گفت : دقت كن كه گم نكنى .خداوند اين مرد مؤ من و مهربان و خوش اخلاق را
ماءمور كرده براى رفاه حال طلبه ها.و اما نسبت به ساير مخارج
منزل ، روزى يكى از رفقا به من گفت : يكى از تجار بغداد عبادتى در ذمه اش هست كه مى
خواهد كسى آنرا انجام دهد و اجرت يكسالش شش ليره عثمانى است من گفتم : نصف
سال براى من كافى است بالاخره من از آن سه ليره يك عباى نازك خاشيه اى به دوازده
قران خريدم و يك قران ديگر دادم خياط كه آنرا دوخت .(428)
|
عبيدالله بن زبير از طرف برادرش عبدالله زبير فرماندار مدينه بود و حوزه
ماءموريت خود را در كمال قدرت اداره مى كرد.روزى بر منبر در حضور جمعيت زيادى دچار
لغزش سخن شد، او در ضمن اندرز و موعظه از شتر صالح نام برد و ستم قوم صالح را
به آن حيوان بيان نمود. (فقال لهم قد ترون ما صنع الله بقوم فى ناقة قيمتها خمسة
دراهم ) سپس گفت : ديديد خداوند با آن امت كه به شتر پنج درهمى ظلم نمودند چه معامله
كرد؟ و چگونه آنان را گرفتار عذاب خود نمود.(فسمى مقوم الناقة ) مردم او را قيمت
گذارنده ناقه لقب دادند.
اصل موعظه صحيح ولى قيمت كردن شتر لغزشى بود بزرگ و ناصحيح .مردم به او
مقوم الناقه لقب دادند يعنى فرماندار شتر قيمت كن !
اين لقب زبانزد همه شد و به شخصيت وى ضربه عظيمى زد عبدالله زبير ناچار او را از
كار بركنار كرد و مصعب بن زبير را به جانى وى قرار داد.(429)
|
|
اميدوارم از اين بستر هرگز برنخيزى
|
در اوائل قرن سوم هجرى شخصى بنام ابوحفص در عراق زندگى مى كرد كه در اثر
پاره اى از اعمال مردم به او لقب لوطى دادند و در غياب وى با اين لقب او را تحقير مى
كردند. اين شهرت او را سخت ناراحت مى كرد.زمانى يكى از همسايگان او مريض شد
ابوحفص به عيادت او رفت .از بيمار احوالپرسى كرد و از او پرسيد مرا مى شناسى
؟بيمار كه در شدت ضعف بود با صدائى بسيار ضعيف جواب داد چرا نشناسم تو
ابوحفص لوطى هستى .اوحفص از اين لقب سخت برآشفت و گفت از حد شناسائى گذشتى
اميدوارم از اين بستر هرگز برنخيزى .اين سخن را گفت و از كنار بيمار برخاست و رفت
.(430)
|
|
به واسطه لقب آوازخان از مقام علمى ساقط شد
|
چه بسا مردان عالم و تحصيلكرده اى كه لايق
مشاغل بزرگ مملكتى و شايسته مقامات عالى اجتماعى بودند و در اثر لقب بد و سوء
شهرت تمام ارزش خويش را از دست دادند.اسحق بن ابراهيم معروف به ابن نديم از مردان
تحصيلكرده و از افراد كم نظير زمان خود بود او در چند رشته از علوم مانند كلام ، فقه ،
تاريخ ، لغت ، شعر، زحمت بسيار كشيده بود.در مجالس بحث علمى پهلوان توانائى بود
و آهنگ گرم و جذابى داشت و به آواز خواندن نيز بسيار علاقه مند بود.مكرر در مجالس
بزم خلفا و رجال كشور شركت مى كرد و به آواز طرب انگيز مجلس را گرم و حضار را
مجذوب مى نمود.
در اثر تكرار اين عمل رفته رفته نام و لقب ((مغنى )) و مطرب را به او دادند.اين
شهرت به او ضربه سختى وارد كرد و ديگر نتوانست به عنوان يك مرد علم و دانش در
جامعه قد علم كند و مراتب شايستگى و لياقت خود را آشكار سازد، با آنكه خلفا و
رجال وقت به او احترام بسيار مى كردند ولى از ترس افكار عمومى نمى توانستند به
وى شغل شايسته اى بدهند ماءمون خليفه عباسى مى گفت : اگر شهرت غنا و آوازخوانى
ابن النديم مانع نبود من او را به مقام رفيع قضاوت منصوب مى كردم زيرا از نظر
فضل از تمام قضات كشور لياقت بيشترى دارد.(431)
|
|
شوخى كردن ابوهريره با رسول خدا(ص )
|
برخورد پيغمبر اسلام با مردم طورى بود كه اشخاص با آن حضرت شوخيهائى مى
كردند چنانچه آن حضرت ابوهريره را از شوخى كردن با عربها منع فرمود.
روزى ابوهريره كفش آن حضرت را دزديده و در
مقابل قيمت آن مقدارى خرما خريد، و كفش را نزد خرما فروش گرو گذاشت و آمد روبروى
حضرت نشست و مشغول خوردن خرما شد.حضرت فرمود: اباهريره چه مى خورى ؟عرض
كرد كفش پيغمبر را.(432)
|
|
داستان حضرت على (ع ) با ابوهريره
|
همين ابوهريره از حكومت على عليه السلام ناراضى بود.در هفته هاى
اول زمامدارى روزى نزديك على (ع ) در نقطه اى به زمين نشست و سخنان تحقيرآميزى
درباره آن حضرت به رفقاى خود گفت : و اصرار داشت كه بلند سخن بگويد كه به
گوش آن حضرت برسد دوستان آن حضرت كه ناظر جريان بودند و از
عمل ابوهريره سخت آزرده خاطر شدند.فرداى آن روز ابوهريره شرفياب محضر آن
حضرت شده و خواسته هاى چندى داشت كه به عرض رسانيد.حضرت تمام حوائج او را
برآورد.اصحاب كه از قضيه روز گذشته خشمگين بودند علت انجام فورى حوائج او را
از حضرت سؤ ال كردند.فرمود: ((انى لاستحيى ان يغلب جهله علمى و ذنبه عفوى و
مسئلته جودى )).
من حيا مى كنم كه نادانى ابوهريره بر علم من و گناه او بر عفو من و تمناى او بر بخشش
من غلبه كند.(433)
|
|
سخنان مرحوم دكتر ضيائى در مجلس دعا براى شاه
|
حجة الاسلام و المسلمين آقاى نوربخش رشتى برايم
نقل كرد كه : زمانى در آستانه اشرفيه رشت از طرف دولت شاهنشاهى مجلس نيايشى به
شكرانه رفع خطر از شاه تشكيل و يك روحانى نمايى كه زيارتنامه خوان حرم امامزاده
بود به منبر رفت و در ضمن صحبت از عدل و عدالت شاهان و اينكه شاه
ظل الله و... ضمنا اشاره به محمدرضا شاه پهلوى كرده گفت : لازم نيست شاه نماز
بخواند براى او همين مملكت دارى و رعيت پرورى كافى است .اتفاقا مرحوم آيت الله دكتر
ضيائى رشتى نيز در كنار من تشريف داشت از شنيدن اين سخنان از ناراحتى به خود مى
پيچيد و مردم متدين نيز متوجه ايشان بودند.وقتى منبر آن شخص تمام شد دكتر ضيائى
فرمود: يا الله نگو من مى خواهم صحبت كنم .آن شخص از منبر پائين آمد.دكتر ضيائى
برخاست رفت پشت بلندگو سرپا ايستاد بدون اينكه منبر برود.و حتى بسم الله هم
نگفت .فقط گفت : اين چه سخنى است كه مى گويند براى شاه نماز واجب نيست نبايد شاه
نماز بخواند.آدم كافر نماز نمى خواند آيا شاه كافر است آدم ديوانه نماز نمى خواند آيا
شاه ديوانه است ؟براى بچه نماز واجب نيست آيا شاه بچه است .براى زن حائض نماز
نيست آيا شاه حيض ديده زن نفساء نبايد نماز بخواند آيا شاه بچه زائيده ؟
با اين سخنرانى هم آن روحانى نما را كوبيد و هم شاه را بالاخره مجلس دعاى شاه
تبديل به توهين به شاه و خنده مردم و اهل مجلس شد.آن وقت بدون هيچ دعائى آمد در جاى
خود نشست از طرف رئيس سازمان امنيت رشت ماءمورى آمد نزد ايشان عرض كرد: رئيس
فرمودند: ما شما را نمى بريم ولى خودتان بعد از ظهر بيائيد در رشت .سازمان امنيت
خودتان را معرفى كنيد.چون به شاه توهين كرديد.
ايشان فرمودند: مى آيم ولى اين را بدانيد شما پرونده مرا پر كنيد و من نيز خودم حضورا
در نزد شاه مى روم و ثابت مى كنم كه شما به شاه توهين كرده ايد نه من شما چرا براى
سخنرانى كه مربوط به شاه است يك نفر منبرى وارد و آگاه و عالم دعوت نكرده ايد و يك
آدم بى سواد و زيارت نامه خوان ياوه گو را دعوت كرديد كه اين حرفهاى ناروا را به
شاه نسبت دهد.آيا شما به شاه توهين كرده ايد يا من ؟
خلاصه مجلس تمام شد و پس از چند روز من ايشان را ملاقات كرده پرسيدم چكار
كرديد؟فرمودند: رفتم در سازمان امنيت همين بازى كه اينجا درآوردم آنجا هم همين كار را
كردم لذا آنها به التماس افتادند و تقاضا كردند در اين خصوص هيچ اقدامى صورت
نگيرد. |
|
سعيد بن مسيب و تعبير او خواب عبدالملك را
|
وقتى عبدالملك بن مروان در خواب ديد چهار مرتبه در محراب مسجدى
بول كرد براى تعبير آن سعيد بن مسيب را خواست سعيد گفت : چهار نفر از فرزندان
صلبى تو به خلافت مى رسند.همانطور شد كه سعيد گفته بود، چهار نفر از فرزندان
عبدالملك به نامهاى وليد و سليمان و يزيد و هشام از
نسل عبدالملك خليفه شدند.(434)
|
|
دوست داشتم هر روز يكى از اعضاى او قطع شود
|
وقتى زياد بن ابيه به معاوية بن ابى سفيان نوشت : اى معاويه من عراق را با دست
چپم براى تو حفظ كرده ام دست راستم بيكار است رياست حجاز را نيز به من واگذار كن
.اين خبر به عبدالله بن عمر رسيد گفت : ((اللهم
اشغل عنا يمين زياد)) خدايا دست زياد را از سر ما كوتاه كن .پس دست زياد به مرض
طاعون مبتلا شد.اطبا را جمع كرده مشورت كرد آنها گفتند بايد دست قطع شود و گرنه
منجر به مرگ خواهد شد زياد شرح قاضى را خواست و با او در اين جهت مشورت
كرد.شريح گفت : تو روزى معين و اجل معين دارى خداوند آنها را تعيين و مقدر فرموده است و
تا آن مدت و مقدار تمام نشود تو نخواهى مرد و ديگر اينكه من دوست ندارم كه امير مدتى
بدون دست به زندگى خود ادامه دهد و وقتى كه اجلش رسيد و خدا را با دست بريده
ملاقات كرد و اگر خداوند سؤ ال كند كه چرا با دست بريده پيش من آمدى بگويد به دو
جهت يكى اينكه دوست نداشتن ملاقات خدا و ديگر فرار از قضا و قدر و
اجل و مدت عمرى كه خدا تعيين كرده بود پس زياد از قطع دست ممانعت كرد و در همان روز
وفات كرد.مردم شريح را ملامت كردند به جهت اينكه نگذاشت دست او را قطع كنند تا زنده
بماند.شريح گفت : او با من مشورت كرد و مستشار بايد امين باشد و اگر امانت در كار
نبود دوست داشتم يك روز دست او را و روز ديگر پاى او را و روز ديگر سر او را و هر روز
يكى از اعضاى او را پاره و قطع كنند.(435)
|
در ازالة الخفاء ج 5 ص 177 از بكر بن عبدالله مزنى حكايت شده دو مرد در احرام
آهوئى را شكار كردند و كشتند.آنگاه جهت تعيين كفاره آن نزد عمر آمدند و عبدالرحمن بن
عوف هم حضور داشت عمر روى بدو نموده فرمود: ترا در اين مسئله نظر چيست ؟عبدالرحمن
گفت : گوسفندى را قربانى كند عمر بدون
تاءمل گفته وى را تصديق كرد چون آن دو بازگشتند يكى از آنها به رفيقش گفت :
اميرالمؤ منين عمر پاسخ ما را نمى دانست ناچار از مصاحب خويش آموخت ، عمر سخنان او را
شنيد و آنان را دوباره به حضور خواست و تازيانه اى چند به گوينده آن سخن بنواخت
.(436)
در كتاب ((در المنثور ص 2 ج 7)) نقل از حسن : عمر بن خطاب در طرز قرائت يكى از
آيات قرآن به ابى بن كعب ايراد نمود ((ابى )) پاسخ داد: زمانى كه تو در بقيع به
خريد و فروش مشغول بودى من آنرا از رسول خدا آموختم .عمر گفته اش را تصديق
فرمود.(437)
حيوة الحيوان ج ل ص 177.نوشته حرفه عمر دلالى بود (بعد از
قبول اسلام .م ) و همواره جهت انجام يافتند معامله ميان بايع و مشترى مى كوشيد.(438)
در ازالة الخفاء ج ل ص 234 نوشته است : ابراهيم قيمى مى گويد: مردى نزد عمر اظهار
داشت .از خداوند خواسته ام كه مرا از آن عده اندك و
قليل قرار دهد.عمر گفت : اين چه خواسته اى است كه از آفريدگار خود مى نمائى .مرد
گفت : از پيغمبر(ص ) شنيدم فرمود: بندگان سپاسگزار خدا اندكند و من از خداوند
خواسته ام از آن اندكان باشم (و قليل من عبادى الشكور) خليفه اعتراف كرد كه تمام مردم
از عمر داناترند.و در ص 108 ج 2 ابن ماجه روايت كرده كه عمر پيوسته مى گفت :
رسول خدا رحلت نمود و احكام ربا را بيان نفرمود.(439)
|
|
تو از سليمان نبى بزرگتر و من از هدهد كوچكتر نيستم
|
حسن ابن فضل به يكى از خلفاء وارد شد كه دورادور او را دانشمندان بزرگ احاطه
كرده بودند.حسن خواست حرف بزند او را زجر كرده و گفتند: در همچو مقامى
مثل تو بچه اى نبايد حرف بزند حسن گفت : اى اميرالمؤ منين اگر بچه هستم ولى از هدهد
سليمان كوچكتر نيستم و تو هم از سليمان بزرگتر نيستى و هدهد به سليمان گفت : مى
دانم چيزى را كه تو نمى دانى ((احطت بما لم تحط به )). |
چون كتاب فوائد مرحوم آقا محمد باقر وحيد را به اصفهان بردند و به نظر علماى
اصفهان رسيد گفتند: مؤ لف اين كتاب گويا در نزد زن درس خوانده است .
چون اين حكايت را براى آقا نقل كردند فرمود: راست گفتند من تا سيوطى و حاشيه را در
نزد عمه ام درس خوانده ام .(440)
|
|
تيزهوشى بوعلى در معالجه بيمار لاعلاج
|
يك بيمار چند روز به منزل بوعلى سينا رفت ولى بوعلى با آنكه او را مى ديد نسخه
اى براى او نمى داد، آخرين روز به خدمت بوعلى رفت و تقاضاى نسخه كرد بوعلى گفت
تو معالجه نمى شوى و من به تو نسخه نمى دهم .آن مرد وقتى ديد بوعلى از معالجه او
اظهار عجز مى كند از خود ماءيوس شده دل از دنيا بركند و تمام
مال و متاع خود را بين اهل و عيال قسمت كرد و سر به بيابان نهاد.بعد از مدتى
بيابانگردى روزى به حدود كوه بيستون رسيد و براى رفع خستگى در دامان كوه نشست
و از چوپانى كه در آن حوالى بود تقاضاى جرعه شيرى كرد چوپان از او ظرف خواست
و چون او ظرف نداشت جمجمه انسانى را كه آنجا افتاده بود برداشت و به او داد و چوپان
در آن مقدارى شير ريخت .مرد شير را كنار جوى آب گذاشت تا سرد و گوارا شود.در اين
حال به خواب رفت .اتفاقا وقتى بيدار شد ديد كه مارى سر به درون جمجمه كرده و
مقدارى شير را به دهان برده و برگردانده است بيابانگرد قدرى فكر كرد ولى بعد
ناگهان تصميم گرفت و شير را يكدفعه بسر كشيد به اميد آنكه فورا هلاك شود و از
اين بيمارى لاعلاج خلاص گردد.بعد از اين
عمل دوباره خوابيد و چون بيدار شد با نهايت تعجب ملاحظه كرد ديد اثرى از آن بيمارى
نيست . پس با سرعت به ديار خود بازگشت و دوباره نزد بوعلى رفت و گفت : با آنكه
مرا از زندگانى ماءيوسم كردى اينكه شفا يافته و سالم شده ام .
بوعلى او را دلدارى داد و گفت علت آنكه از معالجه تو امتناع كردم عدم تشخيص مرض نبود
بلكه آن بود كه تهيه داروى آن مرض براى من و تو مقدور نبوده است .دواى تو شيرى
بود كه از پستان بز زرد رنگى كه فلان سال داشته باشد دوشيده و در جمجمه دختر
چهارده ساله اى ريخته باشند و بعد مى بايست مار زردى آنرا بنوشد و برگرداند و تو
آنرا بخورى .چون تهيه چنين دوائى ممكن نبود از اظهار آن امتناع ورزيدم .
وقتى آن مرد دقت كرد ديد نشانيهاى بوعلى همه درست است فقط نتوانست بفهمد آن جمجمه
از دختر چهارده ساله است يا نه .(441)
|
|
داستان اسكندر با يك فيلسوف و گفتگوى رمزى آنان
|
در كتاب حيوة الحيوان و زينة المجالس است كه : چون اسكندر تمام مملكتها و شهرها را
گرفت و به طرف هند و چين روانه شد و تمام پادشاهان آن ناحيه را مطيع و فرمانبردار
خود كرد به كشور سلطانى دادگر و عادل از هنديان رسيد كه صاحب خصلتهاى ستوده و
اوصاف پسنديده بود.اسكندر نامه اى بدين مضمون به او فرستاد كه : اى سلطان چون
نامه من به تو رسد بى معطلى به سوى من بيا و گرنه مملكت ترا ويران و
پايمال سم ستوران خواهم كرد و ترا مانند سلاطين ديگر هند و سند خواهم نمود، چون
نوشته اسكندر به آن سلطان رسيد و از مضمون آن آگاه شد جوابش را به اين مضمون
نوشت كه : اى پادشاه پادشاهان ، كه عدالتمندى ، در نزد من از چيزهاى پرارزش چند چيز
است كه اختصاصى است و ديگران از سلاطين را نيست از جمله كنيزكى است كه آفتاب بر او
رشك برد و در زيبايى صورت و رعنائى قامت در روزگار نظير ندارد.و ديگر قدحى است
كه هرگاه از آب پر شود و تمام لشكريان شما از آن بياشامند قطره اى از آن كم نمى
شود و ديگر طبيبى است كه در طبابت بقدرى مهارت دارد كه با بودن او از هيچ بيمارى
ترس نيست مگر بيمارى مرگ ، و من اينها را پيش از شرفيابى خود براى شما فرستادم
تا خود شرفياب شوم .
چون نامه به اسكندر رسيد از جهت ديدن آن نفايس در قلق و
تزلزل افتاد و چند نفر از بزرگان و دانشمندان را پيش سلطان فرستاد كه آن چيزها را
ديده و به همراه بياورند. چون فرستادگان به حضور سلطان رسيدند سلطان سه روز
به آنها احترام و پذيرائى شايسته كرد و در روز چهارم آنها را به حضور پذيرفت و در
مجلس خاص خود خواند و از هر مقوله با آنان سخن گفت و در علم هيئت و
اصول و حكمت و فلسفه و علم الهى چنا شرح داد كه فرستادگان و دانشمندان و حكما همه
متحير ماندند، سپس امر كرد آن اشياء نفيسه را آوردند به فرستادگان داد و خود و آنها را
وداع كرده و رفت .و چون آن هديه ها را به نزد اسكندر آوردند اسكندر امر كرد طبيب و
فيلسوف را در منزلى شايسته جاى دادند سپس كنيز را به حضور آوردند.چون اسكندر را
نظر بر آن افتاد نزديك بود كه عقلش برود و ديوانه شود.آن را در حرمسراى خود
فرستاد، سپس آن قدح را خواست و آن را آزمايش كرد، ديد آنچه پادشاه هند نوشته بود
راست است ، و بعد طبيب را در حضور خواست و چون حذاقت و مهارت او را ديد ملازم ركابش
قرار داد سپس خواست آن فيلسوف را آزمايش كند ظرفى را پر از روغن نمود بدون اينكه
ذره اى از او خالى باشد آن را پيش فيلسوف فرستاد، چون فيلسوف آن ظرف را ديد كه
پر از روغن است امر كرد سوزن بسيارى آوردند و در آن روغن فرو برد كه آن ظرف از
زيادى سوزن مثل خارپشت شد و آن ظرف را به اسكندر فرستاد چون اسكندر آن را ديد سر
خود را حركت داد، و امر كرد از آن سوزنها كره اى ساختند و آن كره را نزد فيلسوف
فرستاد چون فيلسوف كره را ديد آن را برداشته
مثل آئينه صيقلى نمود و آن كرده صيقلى را در طشتى گذارد و به حضور اسكندر فرستاد
چون نظر اسكندر به آن كره صيقلى افتاد امر كرد آن طشت را پر از آب كرده و آن كره را
در طشت پر از آب گذاشت و پيش فيلسوف فرستاد چون فيلسوف آن را ديد كره را
بيرون آورد و مقعرش نمود و به روى آب طشت گذاشت و براى اسكندر فرستاد چون نظر
اسكندر به آن كره مقعر افتاد آن را بيرون آورد و سوراخ كرد و پر از خاك نمود و به
نزد فيلسوف فرستاد چون فيلسوف چشمش به آن كره سوراخ شده پر از خاك افتاد
ناگهان رنگش متغير شد و آب از چشمانش جارى گرديد و امر كرد آن را به نزد اسكندر
ببرند بدون اينكه اين دفعه در آن كارى انجام دهد چون روز ديگر شد اسكندر در مجلس
خاص نشست و امر به احضار فيلسفو نمود، اسكندر او را جوانى خوش صورت ديد و به
او گفت : مرا خبر بده به آنچه بين من و تو از اسرار رد و
بدل شد كه اينها چه معنى داشت .
فيلسوف گفت : اى پادشاه ظرف پر از روغن كه به من فرستادى خواستى خبر دهى كه من
پر از علم و حكمتم و ممكن نيست بر حكمتم افزوده شود من تو را خبر دادم از دقايق و ريزه
كاريهاى حكمت در نزد خود كه مثل اين سوزنها نفوذ در آن روغن مى كند، و چون شما از آن
سوزنها كره اى ساختى خواستى بفهمانى كه من در قهر و چيره شدن به دشمنان برترى
بر همگنان دارم مثل اين كره سپس من آن را صيقلى دادم و فرستادم در نزد شما كه يعنى در
نزد من از حيله و مكرهاست كه ترا مثل اين كره صيقلى مى دهد پس شما طشت را پر از آب
كرديد و كره را در آن نهاديد و فرستاديد و مرا خبر داديد كه روزگار ناتوان است كه
تو اين حيله ها را به من بنمائى و من خبر دادم چنان تو را به حكمت و دانش مى رسانم
مثل نگاهداشتن آهن در روى آب و حال آنكه طبع آهن آن است كه بايد زير آب رود و شما آن
كره را سوراخ كرده و پر از خاك كرديد و فرستاديد، بدين وسيله به من خبر داديد مرا از
مرگ و من آن را تغيير ندادم و فرستادم نزد شما يعنى از مرگ چاره اى نيست و دفع آن حيله
بردار نيست پس اسكندر از علم و حكمت و هوش و حذاقت او تعجب كرد و گفت : قسم به خدا
آنچه به خاطرم رسيده بود در اين امور چنان بود كه اين فيلسوف گفت پس امر كرد به
او مال بسيارى بدهند فيلسوف قبول نكرد پرسيد چرا
قبول نمى كنى ؟گفت : آنچه را كه سبب زيادتى
عقل است من قبول مى كنم چطور ممكن است چيزى كه سبب نقصان
عقل است قبول كنم ، بعد عرض كرد اى پادشاه اگر مى خواهى درباره من نيكى كنى به
اهل هند نيكى كن و از مبارزه با آنان صرف نظر كن .(442)
|
|
تاءثير كلمه حكمت و دانش كودكى در دل سخت معتصم
|
معتصم خليفه غاصب عباسى بر اهالى بصره خشم گرفت و لشكر كشيد و خواست آن
شهر را غارت كند مشايخ بصره بيرون شدند و با سيصد هزار دينار آزادى بصره را
خواستند خليفه رضايت نداد، در بصره عالمى بود مشهور به نام عبدالرزاق صغانى و او
كه از ندماء و جلساى هارون بود و با معتصم نيز دوستى داشت نزد معتصم رفت و شفاعت
كرد ولى باز هم قبول واقع نشد برخاست كه برگردد جوانى از مريدان آن عالم رو به
معتصم كرده گفت : اى امير عفو كن كه اگر پشيمان شوى كه چرا عقوبت نكردم توانى
تلافى كنى و اگر عقوبت كنى و بعد از آن پشيمان شوى كه چرا عفو نكردم تدارك آن
دست ندهد چون گفته اند: چهار چيز باز نگردد: سخن گفته ، تير انداخته ، غم گذشته ، و
قضاء رفته .اين سخن در دل سنگ معتصم اثر كرد كه گفتارى بود با دانش و آن جوان را
خلعت داد.(443)
|
|
وزير يحيى بن هبيره چگونه به مقام وزارت رسيد؟
|
وزير ابوالمظفر عون الدين يحيى بن هبيره عالم
فاضل و دانشمندى اديب و صاحب راءى و سيره صالحه كه با داشتن مقام علم و دانش در
منصب ولايت و وزارت در سياست و درايت و تدبير و هوش و كياست نيز شهرت داشت
.كتابهائى را تاءليف كرده مانند (الافصاح عن شرح معانى الصحاح ) كه
مشتمل بر نوزده كتاب است .و شرح الجمع بين الصحيحين .و كتاب المقتصد.وى
جلال الدين لقب داشت پس از رسيدن به وزارت او را عون الدين گفتند: در علت رسيدنش
به مقام وزارت چنين گفته است : من از شدت فقر و تنگدستى چند روز غذا نيافتم بعضى
از كسان من به من گفت : برو در كنار قبر معروف كرخى دعا كن و از خداوند فرجى مسئلت
كن چون در آن مكان دعا مستجاب است .
پس آمدم كنار قبر معروف كرخى دو ركعت نماز خوانده و دعا كردم سپس به سوى شهر
بغداد حركت كردم و از يكى از محله هاى بغداد عبور مى كردم مسجد مهجور و متروكى را
مشاهده كردم داخل شدم كه دو ركعت نماز در آن مسجد بخوانم مريضى را ديدم كه در گوشه
مسجد افتاده در كنار سرش نشسته احوالش را پرسيدم و گفتم چه
ميل دارى ؟گفت : دلم گلابى مى خواهد از مسجد خارج شدم به دكان بقالى رسيده عبايم را
رهن داده دو عدد گلابى خريده آوردم به آن مريض دادم چون خورد
خوشحال شد آن وقت به من گفت : در مسجد را ببند، من در را بستم خود را به كنارى كشيد و
جائى را به من نشان داده گفت : اينجا را بكن چون كندم كوزه اى پيدا شد، گفت اين كوزه را
بردار كه تو به اين سزاوارترى .
گفتم : مگر تو را وارثى نيست ؟گفت : نه فقط برادرى داشتم كه مدت زيادى از او خبر
ندارم و شنيده ام او مرده است و ما از اهل رصافه هستيم .
همانطور كه مشغول صحبت و گفتگو بوديم ديدم حالش تغيير يافت و در
حال جانداد، من او را غسل داده و كفن كرده و دفن نمودم كوزه را برداشتم ديدم در آن پانصد
دينار است .آمدم كنار دجله كه از آن عبور كنم ديدم ملاحى در يك كشتى كهنه با لباسهاى
مندرس و كهنه به من گفت : بيا نزد من بيا به كشتى من رفتم در ميان كشتى او ديدم عده اى
چند در آن كشتى است شبيه و هم رديف او هستند.گفتم تو
اهل كجائى ؟گفت : اهل رصافه هستم و چند دختر دارم و آدم فقيرى هستم ، گفتم از خويش و
فاميل نزديك چه كسى دارى ؟ گفت : تنها يك برادرى داشتم كه مدت زيادى ناپديد رفته
است و هيچ خبرى از او نيست و نمى دانم چه به سرش آمده است .
گفتم : دامنت را باز كن چون باز كرد آنچه در كوزه بود به دامنش ريختم او مبهوت مانده
بود پس داستان را از اول برايش گفتم ، از من خواست كه نصف
مال را بردارم قبول نكردم گفتم : به خدا سوگند حبه اى نخواهم برداشت و اين حق توست
اين خبر كم كم منتشر شد تا به خليفه (المقتضى ) رسيد پس خليفه مرا خواست در
اول امر مرا خزانه دار خود قرار داد سپس به مقام وزارت رسيدم .(444)
و داستان وفات او نيز خواندنى است كه در بخش ديگر
نقل شده است . |
|
شعبى رسول عبدالملك در نزد پادشاه روم
|
شعبى گفته است : عبدالملك مروان مرا به سوى پادشاه روم فرستاد، چون نزد او
رسيدم او از من چيزهائى را سؤ ال كرد و از هر چيزى در هر موضوعى سؤ
ال مى كرد من او را پاسخ مى دادم او هيچوقت فرستادگان را نزد خود
معطل نمى كرد ولى مرا زياد معطل كرد تا اينكه من با اصرار از او خواستم كه مرا اذن
خروج بدهد چون اراده بازگشت كردم به من گفت : تو از درباريان كشورت هستى ؟گفتم :
نه من از جمله افراد عرب مى باشم .مقدارى فكر كرد آن وقت نوشته اى را به من داد و گفت
: وقتى پيامها را به صاحبت رساندى اين رقعه را نيز به او بده .شعبى گفت : من پيامها
را رساندم به عبدالملك و رقعه را فراموش كردم هنگام بازگشت كه خواستم از در خارج
شوم به خاطرم رسيد برگشتم آن رقعه را به عبدالملك دادم .وقتى خواند به من گفت :
پيش از اينكه نامه را به تو بدهد چيزى گفت ؟: گفتم آرى .گفت : تو از
اهل بيت مملكتى ؟گفتم : نه .بلكه يك مرد عربى هستم .آن وقت من از نزد عبدالملك خارج شدم
.
وقتى به درگاه رسيدم مرا برگردانيدند، چون پيش او حاضر شدم گفت : آيا مى دانى در
نامه چه نوشته است ؟گفتم : نه .گفت : بخوان آن را چون خواند ديد در آن نوشته است :
تعجب مى كنم از جماعتى كه چنين مرد عالم و دانشمندى در ميان آنان هست چگونه ديگرى را
پادشاه و فرمانرواى خود قرار داده اند.من به عبدالملك گفتم : به خدا سوگند اگر اين
را مى دانستم آن رقعه را قبول نمى كردم شايد علت گفتن چنين سخن اين باشد كه او ترا
نديده و نمى شناسد عبدالملك گفت : مى دانى چرا اين را نوشته است ؟گفتم : نه گفت : او
خواسته است مرا وادار كند به قتل تو و حسودى كرده مرا به خاطر تو و چون اين گفتگو
به گوش ملك روم رسيده بود گفته بود: اراده نداشتم جز همانكه عبدالملك گفته است
.(445)
((و قيل ثلاثة تدل على عقول اربابها: الهدية ، و
الرسول ، و الكتاب )) سه چيز علامت عقل صاحبان آنهاست .هديه ، پيغام رسان و كتاب و
نوشته .(446)
|
|
حسن ختام با وصيت امام خمينى (قدس سره ) به فرزندش حاج احمد آقا رحمه الله
|