در سيزدهم آبان - همان طور كه همه مى دانيد - سه خاطره است كه هر سه ى آنها در
ارتباط با امريكاست . دو خاطره مربوط به ضربه يى است كه امريكا به ما زد و يك
خاطره مربوط به سيلى يى است كه ملت ما به امريكا نواخت .
خاطره ى تبعيد حضرت امام (رضوان الله تعالى عليه ) اولين خاطره ى مربوط به آن
روز است ؛ چون قضيه ى كاپيتولاسيون - يعنى حاكميت قضايى دولت امريكا - در سايه ى
حكومت دست نشانده اش در كشور ايران ، در حال استفرار بود. اصلا معنا و لازمه ى استكبار
همين طور است چيزهاست و مشخصه ى مستكبر نيز
تحميل چنين حاكميتى است . امام (ره ) در مقابل اين حادثه ، موضع سختى گرفتند. بيانات
ايشان در سر تا سر كشور پخش شد و دستگاه وابسته ى به امريكا، احساس خطر كرد و
با همان تشخيص غلطى كه معمولا اصحاب شياطين دارند، اولا
خيال مى كردند فشار روى شخص ، مقاومتها را كم مى كند؛
غافل از اين كه فشار بر مؤ منين ، استقامتشان را زياد مى كند. ثانيا تصور مى كردند كه
شخص را بايد از ميان بردارند؛ غافل از اين جريان ، جريان اللهى بود. آنها امام را
تبعيد كردند و همان تبعيد تا هنگام بازگشت آن بزرگوار در دوازدهم بهمن نيز ادامه پيدا
كرد.
دومين خاطره ، خاطره ى دانش آموزان شهيدى است كه در ادامه ى همان نهضتى به وجود آمد كه
حدود پانزده سال قبل از آن ، طاغوتيان خيال كرده بودند با تبعيد امام از بين خواهد رفت ؛
ولى برخلاف ميل آنان روز به روز قويتر شده و آفاق جامعه را فرا گرفته و مرد و زن
و پير جوان و نوجوان را به صحنه كشانده بود. دانش آموزان ما به خيابانها آمدند و
مزدوران امريكايى - كه ما يقينا جنايات شاه و دستگاهش را به حساب آنها مى گذاريم - اين
عزيزان را شهيد كردند. اين هم ضربه ى دومى بود كه در اين روز امريكاييها به ما ملت
ايران زدند.
حادثه ى سوم ، باز نتيجه ى طبيعى همين جريان است . نهضت
اول آن قدر غريب است كه مى توانند رهبر آن را از
داخل خانه بربايند و تبعيد كنند. با گذشت حدود پانزده
سال ، نهضت اول آن قدر پرحجم و پركيفيت مى شود كه جوانان و نوجوانان دانش آموز را
هم به خيابانها مى كشد و بلافاصله بعد از آن ، پيروزى نهضت و انقلاب و
تشكيل نظامى بر مبناى اسلام را مشاهده مى كنيم .
از اين جا به بعد، نوبت تهاجم ابتدايى سربازان و فرزندان كتك خورده ى همين انقلاب
است كه اين يك امر طبيعى است و اشتباه را آن كسانى كردند كه حمله ى انقلاب به امريكا و
بغض فرزندان انقلاب نسبت به او را يك چيز عجيب دانستند! اين ، طبيعيترين حادثه يى
بود كه بايد در كشور ما انجام مى گرفت . عكس
العمل انقلابيون نسبت به امريكايى كه ضامن همه ى فجايع دو سه دهه ى اخير
قبل از انقلاب بوده است ، همين است كه وقتى ملت انقلابى توانست و قدرت پيدا كرد، هر
طور كه مى تواند، نفرت خودش را نسبت به مستكبران و زورگوها و قلدرها و متجاوزان
نشان بدهد.
حادثه ى سوم ، در همين روز اتفاق افتاد. اين جا ديگر مساءله ى برعكس شد. يعنى جوانان
ما و دانشجويان مسلمان پيرو خط امام - همان اسمى كه خودشان آن را انتخاب كرده بودند و
گويا بود و جهت را روشن مى كرد - به سفارت امريكا حمله كردند و آن حادثه ى عجيب
تاريخى اتفاق افتاد. مساءله ، مساءله ى سفارت و اعضاى آن و اين
قبيل مسايل نبود؛ مساءله اين بود كه امپراتورى عظيم زر و زور و تزوير با اين عرض و
طول در دنياى معاصر كه تمام ملتها و رهبرانشان را در مواجهه با قدرت استكبارى خود
تحقير مى كند و دولتهاى برخاسته از ملتها را به چيزى نمى انگارد و هر وقت اراده كند،
آنها را بر مى دارد و يا به آنها تهاجم مى كند، يكجا تحقير بشود و به دنيا نشان داده
شود كه زور زورگويان ، يك چيز مطلق نيست و اراده ى مستكبران ، امر غالب بر فطرت
جهان نيست .
آنها مى خواستند اين باور غلط در ذهن مردم واقع بشود؛ در حالى كه اين باور واقعيت ندارد.
امريكاييها، در آن حادثه تحقير شدند كه هنوز هم غبار ملالتش از چهره ى سردمداران
مستكبر امريكا زدوده نشده است و در آين - هم زدوده نخواهد شد. (70)
آنچه انفاق كرده ايم براى ما مى ماند!
اين نكته را ياد آورى مى كنم كه هر چه در راه خدا مى دهيم ؛ براى ما مى ماند و در حقيقت
براى ((من )) واقعى خودمان خرج كرده ايم . هر چه براى خودمان نگه مى داريم ؛ در حقيقت
براى ما نمى ماند و مثل همه چيز ديگر دنيا، از بين خواهد رفت . من در اين خصوص ، اعتقاد
راسخ دارم و هيچ نقطه ى غبارى در ذهنم نيست .
در زمان پيامبر اكرم (ص )، بزغاله يى را خدمت ايشان آوردند و حضرت آن را ذبح كردند.
فقرا و مستحقان ، نزد ايشان آمدند و طلب گوشت كردند. پيامبر (ص )، مرتب از گوشت آن
بزغاله يى كه براى خودشان ذبح كرده بودند؛ مى بريدند و به فقرا مى دادند.
نهايتا از تمام گوشتها، فقط كتف آن باقى ماند. چون ديگر كسى نبود؛ آن را به خانه
خود بردند تا بپزند و بخورند. يكى از همسران حضرت عرض كرد: يا
رسول الله ! همه ى بزغاله ى ما رفت و فقط همين كتفش برايمان ماند. پيامبر (ص )
فرمودند: خير، همه اش ماند و همين كتفش است كه از دست ما خواهد رفت ؛ چون اين كتف را مى
خوريم و تمام مى شود؛ اما آنهايى را كه انفاق كرده ايم ، براى ما مى ماند. (71)
تحليل ابلهانه ى غلط و متكى به تفكرات مادى
فبل از پيروزى انقلاب ، كسانى كه تفكرات چپ و التقاطى داشتند، از اين كه كسى به
فقرا و مستمندان كمك و احساس كند، ناراحت و ناراضى بودند. به ما مى گفتند: چرا وقتى
كه زمستان مى شود، مى آيند به شما ذغال مى دهند كه به فقرا بدهيد و شما هم
قبول مى كنيد و به آنها مى دهيد؟! آن وقت در مشهد
معمول بود كه آدمهاى اهل خير مى آمدند و حواله هاى
ذغال را به امثال ما مى دادند و ما هم به فقرا مى داديم كه بروند بگيرند و استفاده كنند.
مى گفتند: چرا اين كار را مى كنيد؟! بگذاريد اينها سرما بخورند تا در سايه ى سرما
خوردن ، از دستگاه عصبانى بشوند و انقلاب جلو بيفتد! يك تبليغ ابلهانه ى غلط و متكى
به تفكرات مادى و درست دور از واقعيات و حقايق اسلامى .
آنها با احسان و همين كارهاى قرض الحسنه و امثال اينها هم مخالف بودند. همان وقت در
روزهاى اختناق ، بعضى از همين برادرانى كه امروز هم مى بينم بحمدالله در كارهاى اين
صندوقها هستند، در ابتدا چند صندوق و بعد بيشتر
تشكيل دادند و اين كار در آن وقت ، چه كمكهايى مى كرد. ما كه در جريان بوديم ، مى
فهميديم كه اين پولها به چه كسانى قرض الحسنه داده مى شد و چه گرههايى را باز
مى كرد. (72)
حصر آبادان چطور شكسته شد؟
اين روزها، روزهاى شكسته شدن حصر آبادان است . حادثه ى عجيبى بود. آن روزهايى كه
دشمن از كارون عبور مى كرد و مقدمات حصر آبادان را فراهم مى نمود، روزهاى عجيبى بود.
آن وقت من غالبا در اهواز بودم . فضاى غم آلودى بود؛ فراوانى مشكلات ، فرماندهى غلط
و ناقص ، بى پناهى نيروهاى مؤ من و مخلص ، تجهيزات در
حداقل لازم ، نه مهماتى ، نه سلاحى . دشمن هم از اين وضع استفاده كرد. از آن طرف كه
هر چه فشار آوردند، نتوانستند آبادان را تصرف كنند و ديدند كه
قابل تصرف هم نيست ؛ مجبور شدند دور بزنند، از اين طرف بيايند، از كارون عبور كنند
و با فاصله ى زيادى آبادان را محاصره نمايند.
در اين دوران چند ماهه يى كه آبادان ، اول از دو جهت ، بعد از سه جهت ، بعد تقريبا از
چهار جهت محصور بود و هيچ راه زمينى به سمت آبادان وجود نداشت و بايد از درون آب مى
رفتند و با فاصله يى خودشان را مى رساندند، قضايايى اتفاق افتاد. اين قدر جوان مؤ
من ، رزمنده ى مخلص و آدم فداكار جان خود را به خطر انداخت يا نثار كرد، تا دشمن را يك
وجب عقب بنشاند، يا از جلو آمدن او مانع بشود، كه واقعا ضبط و حصر آنها كار آسانى
نبود. من نمى دانم آيا اين چيزها در نوشته ها و دفترها و
لااقل در سينه ها ضبط است ، تا روزى در اختيار تاريخ قرار بگيرد، يا نه ؟ و اى كاش
باشد و قرار بگيرد.
امام (ره ) فرمودند: حصر آبادان بايد شكسته بشود. به
دنبال اين فرمان ، براى شكستن حصر آبادان تلاش شد. حصر آبادان ، در
خلال يك فداكارى بزرگ شكسته شد و حرف امام تحقق پيداكرد. كسانى كه در دنيا
بودند كه از دور فكر مى كردند كه قضيه ى جنگ با از دست رفتن آبادان
حل خواهد شد و قضيه ى جمهورى اسلامى هم حل خواهد گرديد! جمهورى اسلامى كه نتواند
آبادان خود - يعنى شهر صنعتى و چشم و چراغ آن منطقه از كشور - را نگه بدارد، ديگر
چه طور حكومت و دولتى است ؟! معلوم بود كه اگر آبادان مى رفت ، روحيه ها هم با اين
شهر مى رفت و ديگر اهواز هم قابل دفاع نبود.
آن روز دشمن در ده ، دوازده كيلومترى اهواز بود و خمپاره هاى 60 او در اين شهر به زمين مى
خورد. يعنى دشمن جلو مى آمد، تا حدى كه اهواز در برد خمپاره هاى 60 او قرار مى گرفت
و مى زد و هيچ چيز باقى نمى ماند. امام (ره ) آن نقطه ى اصلى را پيدا كردند و گفتند كه
حصر آبادان بايد شكسته بشود، و شكسته شد. اين روزها، سالگرد آن روزهاى
افتخارآميز است .
حصر آبادان چه طور شكسته شد؟ حرف من اين است ، ملت ايران ، رزمندگان ، آزادگان ،
خانواده هاى عزيز شهيدان ، جانبازان عزيزمان - كه جگر گوشه هاى ما هستند - و خود
كسانى كه در آن حادثه شركت داشتند، به خودشان برگردند و مراجعه كنند و از
خودشان سؤ ال نمايند، چه شد كه حصر آبادان شكست ؟ ما نتوانسته بوديم جلوى دشمن را
بگيريم كه روى رودخانه پل نزندو بيايد. براى يك نيروى نظامى ،
پل زدن روى رودخانه ، كار خيلى مشكلى است . جلوگيرى از آن ، به مراتب آسان تر از
شكستن آن محاصره ى سنگين بود. چه طور شد كه ما توانستيم اين كار بزرگ را انجام
بدهيم ؟ اين عامل ، عامل اصلى است . اين عامل ، همان
عامل است كه تمام مشكلات جمهورى اسلامى را رفع خواهد كرد. اين
عامل ، همان عاملى است كه تا امروز هم در تمام جبهه هاى مبارزات گوناگون نظام مظلوم ما،
به داد مردم رسيده است . اين عامل چيست ؟
اين عامل ، چيزى مركب از دو، سه عنصر است : اول ،
توكل به خدا و دل به دريا زدن به اميد. دوم ، فداكارى و جان راحتى و منافع خود را به
حساب نياوردن . من الان در ميان رزمندگان برجسته ى نام و نشاندارمان - كه بحمدالله
زندگى بابركتشان باقى ماند - كسانى را مى بينم كه در آن روز با چه شرايطى به
مقابله ى با دشمن رفتند. من آن ساعات و آن لحظات را فراموش نمى كنم كه اينها براى
گرفتن يك چيز مختصر و يك سلاح كوچك ، به هر كسى كه فكر مى كردند ممكن است كه
به آنها كمك كند، با التماس متوسل مى شدند، تا اين سلاح را به دست آورند. روزها و
هفته ها و ماهها به ميدان جنگ مى رفتند و در اين شكافها و اين سوراخها و اين سنگرها، آن
هواى گرم و آن سرما را تحمل مى كردند، براى اين كه بتوانند به دشمن يك ضربه
بزنند. البته معلوم بود، اول چيزى كه در خطر بود، جان خودشان بود. آن جا، جايى
نبود كه انسان بتواند فكر جانش را بكند؛ برايشان مهم نبود.
روزى كه آن جنگ خونين ، در حول و حوش جزيره ى آبادان واقع شد و جوانان رزمنده ى ما،
از ارتشى و سپاهى و بسيجى ، همين طور مثل ستاره هاى فروزانى كه ساقط بشوند، در
بهمنشير مى افتادند و شهيد مى شدند، اما برنمى گشتند و مى رفتند، تا دشمن را نابود
كردند و سرش را به سنگ كوبيدند و جزيره ى آبادان را فتح كردند و محاصره را
شكستند و دشمن را عقب راندند، چيزى كه براى اين جوانان و اين رزمندگان و اين بسيجيها
و اين افسران و درجه داران و سپاهيها مطرح نبود، جانشان بود.
اين طورى مى شود به هدفهاى بزرگ رسيد. اين طورى مى شود شر استكبار را كم كرد.
اين طورى يك ملت ، زندگى راحت و شرافتمندانه را براى خود فراهم مى كند. ممكن است
زندگى راحت و خوبى باشد، اما با زندگى راحت ملتهاى اسير،
قابل مقايسه نسيت . آيا راحتى در زندان و سلول و يك فضا، كه در را روى شما ببندند،
ظهر هم غذايتان را بياورند، شب هم شامتان را را تهيه كنند و
مثل خيلى زندانها بيگارى بدهند، با آ: راحتى يى كه شما در خانه ى خودتان ، يك مقدار
زحمت بيشتر هم داشته باشيد، يكى است ؟ بعضى از كشورها، براى استكبار جهانى و
گردن كلفتها و قلدرهاى جهانى ، مثل يك زندان است .
شما ملت ايران ، امروز آزاديد و هيچ سياستى از سياستهاى بيگانه و دشمن در دنيا بر
شما حاكم نيست و خودتان تصميم مى گيريد. (73)
روايت روزهاى پر مخاطره محاصره سوسنگرد
البته سوسنگرد دوبار محاصره شد و اين شهر يك شهر مقاوم و آسيب ديده اى است : بار
اول يا دوم بود كه آن جا محاصره شد بعد از آن كه مدتى بود عراقى ها نزديك ما بودند
و توانستند وارد سوسنگرد شوند و نيروهاى ما را از
داخل شهر عقب بزنند، كه حتى فرماندار هم براى آن جا معين كردند اما بعدا نيروهاى ما
رفتند عراقى ها را غقب زدند و آنها فرار كردند. ولى دفعه ى ديگر كه شايد آخرين
دفعه بود سوسنگرد محاصره شد، البته اين را هم بگويم كه من در فاصله اين مدت
يكى دو بار آن مرحوم شهيد مدنى هم با ما بود و آن طور كه
احتمال مى دهم آقاى موسوى اردبيلى هم سفرى با ما بودند. در آن جريان و در سوسنگرد
بود كه عربها دور ما جمع شده بودند و هوسه مى كردند. يك خانم عرب با همسرش كه
نابينا بود آن چنان شجاعانه هوسه مى كردند كه من كاملا تحت تاءثير قرار گرفتم و
آن خانم ، خانم مسنى بود شايد در حدود 40 الى 50
سال كه خيلى شجاع و عجيب بود، خلاصه اين كه من خاطرات خيلى خوبى از سوسنگرد و
از رفت و آمدهايم به سوسنگرد داشتم كه الان در نظر ندارم .
اما قضيه ى فتح سوسنگرد به اين ترتيب است كه مدتى بود عراقى ها سوسنگرد را
به تدريج محاصره مى كردند. ما تا سوسنگرد رفته بوديم و سوسنگرد را گرفته
بوديم اما يك مقدار آن طرفتر سوسنگرد كه محور سوسنگرد - بستان باشد، دست عراقى
ها بود. البته اول عراقى ها عقب نشينى كردند. لكن بعد مجددا آمدند تا نزديك سوسنگرد،
يعنى تقريبا يك نيم دايره در ضلع شمالى و
شمال غرب سوسنگرد زدند و از طرف بستان محاصره كردند كه تدريجا از طرف جنوب
هم از قسمت ((دب حردان )) يعنى غرب اهواز، نيروهايى كه در آن جا بودند تدريجا كشيدند
به طرف شمال و خودشان را به كرخه كور نزديك كردند، سپس از كرخه كور عبور
كردند و آمدند محور حميديه - سوسنگرد را قطع نمودند(كه البته حميديه غير از
پادگان حميد است و اين حميديه بين اهواز و سوسنگرد است ) حميديه شهرى است كه خيلى
مورد تهاجم سخت عراقى ها قرار گرفته بود و مردم آن جا مردمان عزيز و شجاعى هستند و
من هم در آن جا چندن مرتبه رفت و آمد كرده ام خلاصه اين كه در حقيقت با طى كردن يك نيم
دايره از شمال و يك نيم داير از جنوب ، كاملا سوسنگرد محاصره شد، تا آن جا كه ما
فقط يك راه را به داخل سوسنگرد داشتيم و آن هم راه كرخه بود؛ يعنى تنها از
داخل كرخه نيروها مى توانستند به داخل سوسنگرد بروند. و تدريجا همين راه هم مورد
محاصره و زير آتش قرار گرفت و چند تا از قايق هاى ما كه يك وقت مى رفتند به سمت
سوسنگرد داخل كرخه غرق شدند و حالا كه آيا در
داخل سوسنگرد چه كسى هست ؟ داخل سوسنگرد ما متاءسفانه هيچ كس را تقريبا نداشتيم و
نيروهاى مردم نبودند، چون مردم شهر را تخليه كردند و رفتند بيرون كه حق هم داشتند،
چون ما خودمان گفته بوديم شهر را تخليه كنيد، و لذا فقط خيلى كم از نيروهاى سپاه و
ارتش در آن جا بودند تا آن اواخر كه ما رفتيم آن جا يك سرگرد نيروى هوايى به نام
سرگرد فرتاش كه در حال حاضر نمى دانم كجا هستند، ايشان را گذاشتيم براى
فرماندهى نيروهاى مستقر در سوسنگرد، يعنى هم ارتش ، و هم سپاه و هم نيروهاى نامنظم
كه در ستاد ما تحت فرماندهى مرحوم شهيد چمران بودند، همه را گفتيم زير فرماندهى
سرگرد فرتاش باشند و بنا شد كه ايشان آن جا باشد چون يك عده از افسرهاى نيروى
هوايى با ميل و رغبت خودشان داوطلبانه در آن جا
مشغول جنگ شده بودند كه حدود 10 الى 15 نفر بودند و يكى از آنها هم در اين حادثه
شهيد شد.
لذا مدافعين شهر سوسنگرد همين عده ى قليل بودند كه
متشكل از يك عده بچه هاى سپاه و يك گروهى از بچه هاى جنگهاى نامنظم و يك عده هم
ارتشيهايى كه عبارت بودند از همين برادران نيروى هوايى و ديگر يادم نيست از نيروى
زمينى هم كسى آن جا بود يا نه كه احتمال مى دهم از نيروى زمينى كسى نبود اما شايد از
ژاندارمرى و شهربانى يك تعداد خيلى كم و معدودى آن جا بودند، خلاصه اين كه نمى
دانم همه ى نيروهاى ما در آن جا اصلا به 200 نفر مى رسيد يا نمى رسيد و گمان نمى
كنم كه مى رسيد.
به هر حال ما چنين وضعيت محدودى آن جا داشتيم و اينها شهر را نگه داشته بودند و در
حالى كه ما يقين داشتيم و مطمئن بوديم اگر عراقى ها سوسنگرد را بگيرند، همه ى اين
بچه ها قتل عام خواهند شد.
يك خاطره هم مربوط به عصر روز 23 آبان است كه اين را دقيق يادم هست ، علتش هم اين
است كه اين خاطره را من سه روز بعد از حادثه از
اول تا آخر نوشتم و نوشته اش الان در تقويمم هست . (شايد روز 27 يا 28 آبان اين را
نوشته ام ) اين قضيه مربوط به روز 23 آبان
سال 59 است كه مصادف بود با روزهاى دهه ى محرم و در روز 23 آبان كه روز جمعه
بود ما در تهران جلسه ى شوراى عالى دفاع داشتيم ،
قبل از آن كه من بروم جلسه ، از ستاد ما، سرهنگ سليمى تلفنى با من تماس گرفت و
آقاى سرهنگ سليمى كه اخيرا وزير دفاع بود، ايشان هم در آن جا رئيس ستاد بود (آدم كار
آمد و خوبى ست كه به درد مى خورد، خودش هم در عمليات شركت مى كرد) ايشان تلفن
كرد به من با اضطراب كه سوسنگرد به شدت زير فشار و آتش فراوانى است ،
بنابراين بچه ها استمداد مى كنند؛ يك كارى هم قبلا قرار بود انجام بگيرد كه انجام
نگرفته است و آن كار اين بود كه ما نشته بوديم با فرمانده ى لشكر 92 كه سرهنگى
بود توافق كرديم حركتى انجام بگيرد و آنها بروند به كمك اين بچه ها و قرار بود
مقدماتى فراهم شود كه آن مقدمات فراهم نشده بود. لذا ايشان ناراحت بود كه بچه ها
سخت زير فشار هستند، فكرى بكنيد و چون اندكى بعد جلسه ى شوراى عالى دفاع
تشكيل مى شد گفتيم در جلسه مطرح كنيم ، وقتى جلسه
تشكيل شد، بنى صدر نيم ساعت يك ساعتى دير آمد، وارد جلسه كه شد، ما اطلاع پيدا
كرديم ايشان هم در اتاق ديگرى با فرماندهان نظامى قضيه سوسنگرد را داشتند
رسيدگى مى كردند، بنابراين ، فهميديم كه بنى صدر هم از جريان با اطلاع است و
لذا تاءكيد كرديم كه زودتر به داد اين بچه ها برسيد و من مى دانستم اين بچه ها چه
بچه هاى خوبى هستند بد نسيت اين را هم در اين جا بگويم كه بچه ها چون به خوبى راه
رفت و آمد در