سال 59 كه گاهى به مناطق جنگى مى رفتم ،... هر دفعه هفته يى يك بار، براى نماز
جمعه تهران مى آمدم و از راه كه مى رسيدم ، خدمت امام مى رفتم ... يك بار كه خدمت ايشان
رفته بودم ،... لباس كار سربازى به تنم بود. وقتى سوار هواپيما مى شدم كه به
اين جا بيايم ، قبا مى پوشيدم و عمامه سرم مى گذاشتم و اين لباس هم ، آن زير مى
ماند. يعنى لباسى نداشتم كه عوض كنم و همان طورى هم خدم امام مى رفتم . ايشان ،
وقتى كه چشمشان به اين لباس نظامى مى افتاد، تعبيرى كردند كه
احتمال مى دهم ، در جايى آن را نوشته باشم ... اجمالش يادم است . ايشان گفتند...
اين ... مايه افتخار است كه يك روحانى ، لباس رزم به تنش مى كند. و اين درست است و
همان چيزى است كه بايد باشد...
حقيقتش هم اين است كه روزى بود، لباس رزم را براى روحانى ، خلاف مروت ذكر مى
كردند. در باب امام جماعت گفته اند كه بايستى
عادل باشد و كار خلاف عدالت و مروت نكند. از جمله ى كارهاى خلاف مروت كه ذكر مى
شد اين بود كه نفر امام جماعت ، مثلا لباس نظامى بپوشد... و در رديف كارهايى بود كه
مثلا كسى در بازار يا در ممر عام مردم ، حركت غير محترمانه يى از او سر بزند. (48)
من به قدرى خوشحال شدم كه گويى بالدر آوردم
اول جنگ ، وقتى كه هفت ، هشت ، ده روزى گذشت ، ديدم كه هر چه خبر مى آيد، ياءس آور است
... البته ، من نماينده ى امام در شوراى عالى دفاع و سخنگوى آن شورا بودم ... ديدم كه
از من كارى برنمى آيد، دلم هم مى جوشد و اصلا نمى توانم صبر كنم ، با دغدغه
كامل ، خدمت امام رفتم ... هميشه امام به ما مى گفتند كه خودتان را حفظ كنيد و از خودتان
مراقبت نماييد... من به امام گفتم ، خواهش مى كنم اجازه بدهيد، من به اهواز و يا
دزفول بروم ، شايد كارى بتوانم بكنم . بلافاصله گفتند كه شما برويد. من به
قدرى خوشحال شدم ، كه گويى بال در آوردم مرحوم چمران هم در آن جا نشسته بود. گفت
، پس به من اجازه بدهيد تا به جبهه بروم . ايشان گفتند، شما هم برويد...
يك روز عصر با مرحوم چمران راه افتاديم اوايل شب به اهواز رسيديم ... همان شب
اول كه رفتيم ، گروه كوچكى درست شد. قرار شد كه
اينها بروند، آر.پى .جى و تفنگ بردارند و به
داخل صفوف دشمن ، شبيخون بزنند... ما هر شب ، همين عمليات را مى رفتيم ... بعد از سه
چهار شب يك روز ديدم سرهنگى ... كه مرد نسبتا مسنى هم بود... پيش من آمد و نامه يى را
داد و گفت ، من خواهش مى كنم به اين نامه توجه كنيد. من ته دلم سوء ظن پيدا كردم كه اين
فرد لابد آمده بگويد، مثلا به من مرخصى بدهيد. يك مقدار لجم هم گرفت و با خود گفتم
كه حالا در اين اوضاع و احوال اين چه نامه اى است . نامه را باز كردم ، ديدم نوشته ،
شما كه شبها به عمليات مى رويد، يك شب هم دست من را بگيريد و با خودتان ببريد. من
با ديدن آن نامه ، منقلب شدم ...
حضور يك روحانى ، اين قدر مؤ ثر است . هيچ عاملى به قدر يك روحانى نمى تواند اين
دلها را پر از شور و شوق بكند. (49)