وقتى كه حضرت زهرا(عليهاالسلام ) بشهادت رسيدند، در همان وقت آقا امام حسن و امام
حسين (عليه السلام ) وارد منزل شدند، ديدند اسماء بنت عميس گريبان چاك است و بسر و
سينه ميزند و از بيت بيرون آمد.
صدا زدند اسماء مادر ما كجاست ؟ اسماء ساكت شد، اما نمى تواند قرار بگيرد، طاقت حرف
زدن ندارد، آقازاده ها دويدند توى بيت مادرشان ، ديدند مادرشان خوابيده امام حسين آمد كنار
بستر مادرش ، مادر را حركت مى دهد، صدا مى زند، مادر، مادر. ديد جواب نمى آيد، رو كرد
به برادرش امام حسن فرمود: دادش خدا صبرت بدهد،
مثل اينكه ما بى مادر شديم ...
امام حسن خودش را روى بدن مادر انداخت ، امام حسين خود را روى پاهاى مادر انداخت ، هى مادر
مادر مى كنند.
اسماء گفت : اى جگر گوشه هاى رسول اللّه بلند شويد، برويد پدرتان را خبردار
كنيد... اين بچه هاى زهرا سلام اللّ ه عليها چطور خودشان را به مسجد رساندند، من نمى
دانم ، تا به مسجد رسيدند يك وقت صداى گريه شان بلند شد، اصحاب پريدند
بيرون ، چه خبر است چه شده ؟ چرا گريه مى كنيد، مگر جاى جدّتان پيغمبر را خالى
ديديد؟!
يك وقت صدا زدند: نه آخر مادرمان را از دست داديم ....
تا آقا اميرالمؤ منين (ع ) اين خبر وحشت اثر را شنيد، برو افتاد و غش كرد. آب آوردند روى
صورت على (ع ) ريختند، آقا حال آمد صدا زد: زهراجان ، فاطمه جان ،
لِكُلِّ اجْتماعٍ مِنْ خَليلَينِ فِرْقَةٌ
|
فَكُلُّ الّذى دُونَ الفِراق قليلٌ
|
توى هر گروه و دسته و جمعى دوتا دوست باهم باشند آخرش از هم جدا مى شوند و هر
مصيبتى كه مصيبت نيست ، مصيبت و غم آن موقعى است كه بخواهند از هم جدا شوند يا مرگ
بين آنها را تفرقه بيندازد. فاطمه جان بعد از وفات پيغمبر متوجّه شدم كه هيچ دوستى
باقى نمى ماند...
خبر شهادت بى بى توى مدينه پخش و منتشر شد، مردم همه گريه مى كردند، صداى
گريه و شيون از همه خانه هاى مدينه بگوش مى رسيد، همه طرف خانه بى بى مى
آمدند، زنان بنى هاشم درخانه بى بى جمع شده بودند، از صداى گريه و شيون مدينه
بلرزه درآمده .
مردم فوج فوج دارند مى آيند خانه على (ع )، به على (ع ) تسليت مى گويند، آقا
اميرالمؤ مين (ع ) نشسته ، امام حسن وامام حسين (عليه السلام ) جلوى بابا نشسته اند، دارند
گريه مى كنند، مادر، مادر مى كنند، مردم از گريه اين آقازاده گريه و ناله و فرياد مى
زدند.
ام كلثوم ، زينب صغرى آمده سر قبر رسول اللّه فرياد مى زند، گريه مى كند، ناله مى
كند، صدا مى زند يا اَبَتاه يا رَسُولَ اللّه امروز مصيبت شما دوباره تازه شده ...(75)
بابا جون مادر ما از بچه هاش رو ميگيره
|
نمى دونم چى شده دستا شو به پهلو ميگيره
|
از همون روز كه درخونمو نو آتيش زدند
|
به دل مادر ما زخم و زبون و نيش زدند
|
ديگه اون روز تا حالا از گريه آروم نميشه
|
ميخوام آرومش كنم جون بابا روم نمى شه
|
يه روز ديدم گل خون نشسته روى پيرهنش
|
مگه سينه اش چى شده كه خون ميآيد هى ازتنش
|
اونكه اون روزا منو بروى زانوش مى نشوند
|
نمى دونم ديشب چرا نمازشو نشسته خوند
|
اونكه از داغ باباش قد بلندش خميده
|
من خودم حاليم ميشه چه قدر مصيبت كشيده
|
يه چيزى ميخوام بگم بابا خجالت مى كشم
|
به داداش حرف نزنى هرچى دارم راست ميگم
|
نكنه مرگ داداش كوچولو از ضرب دره
|
نكنه سينه مادر جاى نيش خنجره
|
نكنه گوشه چشم مادرم نيلى باشه
|
نكنه تو صورتش كبودى سيلى باشه
|
يك بخچه بسته داره ميگه كه توش يك پيراهنه
|
ببرش به كربلا بگو حسين تنش كنه
|
نكنه مادر ما داره وصيت ميكنه
|
آخر اين روزا منو همش نصيحت ميكنه
|
كربلائى كه ميگه جاى شهيدان منه
|
اون كجاست كه گفتنش قلبم آتيش مى زنه
|