next page

fehrest page

back page

32- تضرع و مناجات كنار كعبه 
حجت الاسلام و المسلمين قرائتى درباره تضرع و مناجات رهبر عزيز مى گويد:
سال اول انقلاب ، در كنار كعبه ايشان را ديدم . چنان گريه مى كرد كه كتف هاى ايشان حركت مى كرد و آقاى رفسنجانى سر خود را روى دامن گذاشته و به مناجات آقاى خامنه اى گوش مى داد، كه هر دو با هم حال خوشى داشتند. (34)
33- رعايت حقوق در صف ناتوانى 
يكى از همسايگان رهبر عزيز ما در مشهد تعريف مى كرد: چند سال قبل از پيروزى انقلاب اسلامى بود، رهبر ما در حال مبارزه با رژيم شاه بودند. ماءموران شاه ، همه جا به دنبال ايشان بودند و هر لحظه امكان داشت كه دستگير شوند. يك روز كه من براى خريد نان در صف ايستاده بودم ايشان هم آمدند و در صف ايستادند. ميان من و ايشان دو نفر فاصله بود. من من بعد از سلام و احوالپرسى گفتم : حاج آقا!چند تا نان مى خواهيد؟ اجازه بدهيد برايتان بگيرم ! ايشان با فروتنى فرمودند: چون بين من و شما دو نفر در صف هستند. من خودم نان مى گيرم تا حق اين دو نفر از بين نرود. (35)
34- فروش خانه 
مقام معظم رهبرى ، در شهر مقدس مشهد خانه اى داشتند. وقتى براى ادامه زندگى از مشهد به تهران آمدند، از برادرشان خواستند كه با شخصى براى فروختن خانه صحبت كند. آن شخص پس از بازديد خانه گفت : براى فروختن اين خانه ، اول بايد ظاهر آن را درست كنيم و بعد بفروشيم . اگر ظاهر اين خانه را درست نكنيم ، به قيمت خوبى فروخته نمى شود. ولى رهبر عزيز ما، مخالف اين كار بودند و به آن شخص فرمودند: اگر مى خواهى خانه مرا بفروشى با همين وضعى كه دارد بفروش . لازم نيست ظاهر آن را درست كنى .
آن شخص در جواب گفت : وضع ظاهرى خانه بايد درست شود تا به فروش برسد؛ زيرا هيچ كس خانه را با اين وضع نمى خرد.
همين طور هم شد. خانه تا پنج ماهى خالى ماند و بعد از آن براى مدتى برادر ايشان در آن خانه زندگى كردند. (36)
35- علاقه به واليبال 
از مقام معظم رهبرى در مورد بازى كردن پرسيدند، فرمود:
بله ، بازى هم مى كرديم . منتهى در كوچه بازى مى كرديم در خانه جاى بازى نداشتيم و بازيهاى آن وقت بچه ها فرق مى كرد. يك مقدار هم بازيهاى ورزشى بود؛ مثل واليبال و فوتبال و اينها كه بازى مى كرديم . من آن موقع در كوچه ، با بچه ها واليبال بازى مى كرديم ، خيلى هم واليبال دوست مى داشتم . الان هم اگر گاه بخواهم ورزش دستجمعى بكنيم البته با بچه هاى خودم به واليبال رو مى آوريم كه ورزش خيلى خوبى است .
بازيهاى غير ورزشى آن وقت گرگم به هوا و بازيهايى بود كه در آنها خيلى معنا و مفهومى نبود؛ يعنى اگر فرض كنى كه بعضى از بازيها ممكن است براى بچه ها آموزنده باشند و انسان با تفكر، آن ها را انتخاب كند، اين بازى هايى كه الان در ذهن من هست ، واقعا اين خصوصيت را نداشت ، ولى بازى و سرگرمى بود.
(37)
36- سماور برقى يا نفتى 
يكى از نزديكان مقام معظم رهبرى تعريف مى كرد:
در زمان رياست جمهورى ايشان ، يك روز از من خواستند، سماورى برايشان تهيه كنم . من به بازار رفتم و با زحمت زياد، يك سماور برقى با قيمت تعاونى خريدم . فرداى آن روز، ايشان فرمودند: سماور را پس ‍ بدهيد.
من گفتم : حاج آقا ما خيلى تلاش كرديم تا سماور برقى با قيمت تعاونى پيدا كنيم . رهبر عزيز فرمود براى ما سماور نفتى تهيه كنيد زيرا كشور ما در حال جنگ است و درست نيست كه با اين وضع ، ما از سماور برقى استفاده كنيم .
(38)
37- من هيچ شكايتى ندارم 
يك نفر كه قبل از انقلاب اسلامى ، ميانه خوبى با مقام معظم رهبرى نداشت ، پس از پيروزى انقلاب اسلامى هم در نامه اى به ايشان ، توهين كرده بود. آن شخص بعد دستگير شد و قاضى دادگاه به آن نامه نيز اشاره كرد و او را محكوم كرد. اما وقتى خبر محكوم شدن او به اطلاع مقام معظم رهبرى رسيد. به قاضى پيغام داد: من هيچ شكايتى از آن آقا ندارم
شخصى در ابتدا انقلاب در روزنامه اى از مقام معظم رهبرى بدگويى كرده بود. چند سال بعد، آن شخص به اتفاق فرزندانش به ديدن رهبر آمد. وقتى وارد خانه شد، همه افراد خانواده ناراحت شدند و گفتند: چرا اين شخص ‍ به اينجا آمده است ؟ با آن بدگويى كه او كرده باز هم به ديدن ايشان آمده است ! اما معظم له به روى خود نياوردند، با او شروع به صحبت كردند و از او و بچه هايش به خوبى پذيرايى كردند. (39)
38- قناعت 
حجت الاسلام و المسلمين قرائتى درباره سادگى و قناعت در زندگى مقام معظم رهبرى مى گويد: براى عقد دخترم به منزل شخصى ايشان رفتيم . قالى خانه آقا نخ نما شده بود. (40)
39- موكت نازك كافى است 
يكى از دوستان مى گويد: من يك موكت خيلى ضخيم براى منزل مقام معظم رهبرى تهيه كردم . ايشان وقتى موكت را ديدند، فرمودند: اين موكت را ببريد، همان موكت نازك براى زندگى ما كافى است . (41)
40- سوغاتى 
حضرت آيت الله مصباح يزدى (دام ظله ) مى فرمايد:
يكى از همراهان آقاى خامنه اى در سفر بوسنى هرزگوين براى من نقل كردند كه وقتى خواستيم به ايران برگرديم ، به ايشان عرض كرديم شما نمى خواهيد چيزى به عنوان سوغاتى بخريد؟
ايشان فكرى كردند و گفتند: ما حوله در منزل كم داريم ، يا گفتند: نداريم . ايشان ادامه دادند: مى گويند در اين جا حوله هاى خوبى هست ، چند تا حوله مى خريم ، كافى است . (42)
41- مى ترسم خيلى ها باور نكنند 
سردار نبى الله رودكى به نقل از حجت الاسلام و المسلمين حسينى مى گويد: زمانى خدمت ايشان رفتيم و از حضرت آقا درخواست نموديم تا اجازه بفرمايند از داخل منزلشان و وضعيت زندگى شان فيلمبردارى كنيم ، تا مردم وضعيت زندگى رهبر خود را ببيند و بفهمند كه ايشان چگونه زندگى مى كنند؛ اما حضرت آقا فرمودند:
اگر شما بخواهيد زندگى مرا نشان بدهيد، مى ترسم خيلى ها باور نكنند (43)
42- پرهيز از اسراف 
حضرت حجت الاسلام و المسلمين قرائتى درباره پرهيز اسراف توسط مقام معظم رهبرى مى گويد: در زمان رياست جمهورى به هنگام اقتدا به ايشان در نماز، معظم له لامپهاى اضافى اتاق را خاموش كرد و تن ها يك لامپ را روشن گذاشتند. (44)
43- نماز قضا نشود 
حجت الاسلام و المسلمين قرائتى در خاطره ى ديگرى مى گويد:
در زمان طاغوت ، ايشان سفرى با قطار داشتند، به من فرمودند: چون توقف كامل قطار سبب قضا شدن نماز مى شد، من از پنجره ى قطار بيرون پريدم تا نمازم قضا نشود. (45)
44- از زندگى راضى و قانع هستيم 
سركار خانم حسينى ، دختر مقام معظم رهبرى درباره ى سطح زندگى شان مى گويد: ما سعى مى كنيم هميشه در سطح زندگى مردم عادى زندگى كنيم ؛ مثل طبقه سه و چهار جامعه . در روايات سفارش شده است كه رهبران در حد مردمى كه از نظر اقتصادى ، در سطح پايينى هستند زندگى كنند، تا درد آن ها را بفهمند، هم رهبر درد ايشان را بفهمد و هم مردم اميدوار باشند كه رهبرشان در سطح آن ها زندگى مى كند.
زندگى ساده اى داريم و راضى و قانع هستيم
(46)
45- درسى على گونه 
در سال هاى اول رهبرى ، آقا تحت عمل جراحى قرار گرفتند و دوران نقاهت را در منزل گذراندند. روزى ما را به حضور پذيرفتند. اتاق ملاقات ،اتاق پذيرايى بود. من چون وارد اتاق شدم و فضاى آن جا و وسايل و تجهيزات اتاق را ديدم ، سخت تحت تاءثير قرار گرفتم . وسايل در حد اقشار فقير جامعه بود و فرش اتاق پذيرايى ، يك قالى تمام نخ نما كه گل سالمى در آن ديده نمى شد. آن قالى نيز جهيزيه ى همسرشان بود. ساير وسايل اتاق نيز كاملا عادى و معمولى مى نمود. از زندگى افراد متوسط جامعه نيز پايين تر بود. (47)
46- پزشك خصوصى ؟! 
حجت الاسلام احدى مى گويد: روزى در جماران منبر رفتم و خاطراتى را از زندگى مقام معظم رهبرى بيان كردم . بعد از سخن رانى ، پزشكى به من مراجعه كرد و گفت : بگذار من هم خاطره اى براى تو بگويم :
روزى در مطب نشسته بودم ، خانمى به اتفاق فرزندش به من مراجعه كردند. پس از معاينه ، قيافه ى فرزند مرا به فكر فرو برد. خيلى به مقام معظم رهبرى شباهت داشت .
نام و فاميل وى را پرسيدم . چون پاسخ شنيدم ، از آن خانم سؤ ال كردم : آيا شما با آيت الله خامنه اى ، نسبتى داريد؟
گفت : بله ! اما شما به كسى نگوييد من همسر ايشان هستم !
تعجب وجودم را گرفته بود. به همسر مقام معظم رهبرى گفتم : مگر شما پزشك خصوصى نداريد؟
ايشان گفت : خير؛ آقا اجازه ى چنين كارى را نمى دهند و مى گويند: شما چون ساير مردم مانند يك نيروى عادى در نوبت هاى بيمارستان ، به پزشك مراجعه كنيد.
من اين خاطره را از زبان آن پزشك در جماران شنيدم . تمام مشخصات وى نيز نزد من است . با اين حال ، بيش تر تحقيق كردم و از آيت الله مصباح هم پرسيدم . ايشان هم موضوع را تاءييد فرمودند.
اين شيوه ى زندگى آيت الله خامنه اى است . اين عظمت ، مرا عاشق معظم له نموده است . (48)
47- شب زنده دارى در ايام جوانى 
حاج آقا توسلى درباره ى تهجد و شب زنده دارى در ايام جوانى رهبر عزيز انقلاب اسلامى مى گويد:
در مدرسه ى حجتيه ، با ايشان هم حجره بودم . تهجد و شب زنده دارى معظم له در همان ايام جوانى ، يك عبادت خاصى بود. هر روز، هنگام اذان صبح ، ايشان جلوى در مدرسه ى حجتيه ، با صداى بلند اذن مى گفتند.
هر گاه همراه ايشان به جمكران رفتم ، معظم له را مردى استثنايى ديدم .
ايشان توجهات خاصى به حضرت امام زمان (عج ) داشتند.
شايد خيلى ها فكر نمى كردند كه بعد از حضرت امام (ره ) رهبرى به ايشان منتقل شود، اما ايشان ذخيره اى الهى براى اين ايام بود. (49)
48- استخاره 
رهبر محبوب در خاطراتش از زمان دستگيرى اش مى فرمايد:
يك بار ماءموران شاه مرا بيرون از خانه دستگير كردند. وضع آن چنان بود كه نتوانستم دستگير شدن خود را به خانواده و بستگانم خبر بدهم . ماءموران سپس مرا سوار اتومبيل كردند و به طرف چابهار بردند. در يكى از شهرها ماءموران براى رفع خستگى و استراحت ، چند دقيقه اى توقف كردند. همه پياده شدند. من هم از اتومبيل پياده شدم و در گوشه اى نشستم . ماءموران سعى مى كردند كه مردم متوجه دستگير شدن من نشوند. وقتى زمان استراحت به پايان رسيد، خواست به طرف اتومبيل بروم كه ديدم جوانى به من نزديك شد و گفت : حاج آقا اگر ممكن است براى من استخاره بگيريد! من قرآن خودم را بيرون آوردم تا براى او استخاره بگيرم .
در همين موقع ، ماءموران شاه براى اين كه آن جوان فكر نكند كه آنها مراقب من هستند، از من فاصله گرفتند. جوان هم از فرصت استفاده كرد و آهسته گفت : حاج آقا من نمى خواستم استخاره كنم . مى خواستم بپرسم شما را چه موقع دستگير كرده اند و حالا به كجا مى برند، تا كارى انجام دهم .
من از محبت او تشكر كردم و شماره هاى تلفن بستگانم را در مشهد به او دادم تا به آنها خبر بدهد.
(50)
49- مسجد مقدس جمكران 
حجت الاسلام و المسلمين اخترى مشاور رهبرى در امور بين الملل مى گويد:
رهبر عزيز با ارتباط به حضرت ولى عصر (عج )، انقلاب اسلامى را رهبرى مى كنند و بارها مشاهده شد، به مسجد مقدس جمكران قم رفتند و بعد از ارتباط و راز و نياز، با قوت قلب و با نيروى سرشار از ايمان و توكل به خدا به تهران بازگشتند. (51)
50- غذاى سفره ى مهمانى 
حضرت آيت الله مصباح يزدى (دام ظله ) مى فرمايد: ما به منزل مقام معظم رهبرى زيادى رفته ايم و غذا خورده ايم . تا به حال من نديدم كه بر سر سفره ى مهمانى ايشان ، بيش از يك نوع خورش گذاشته شود. (52)
51- يك املت ساده 
سردار سرلشكر رحيم صفوى مى گويد: يك روز كه در منزل مقام معظم رهبرى در خدمت ايشان بودم ، بحث مان قدرى به طول انجاميد و نزديك مغرب شد . پس از نماز معظم له رو به من كردند:
آقا رحيم !شام را مهمان ما باشيد ) .بنده در عين حال كه اين را توفيقى مى دانستم ، خدمتشان عرض كردم : اسباب زحمت مى شود . مقام معظم رهبرى فرمودند:
نه !بمانيد هر چه هست با هم مى خوريم .
وقتى كه سفره را پهن كردند و شام را آوردند، ديدم غذاى ايشان و خانواده اشان ، چيزى جز املت ساده نيست . من نيز بر آن سفره ميهمان بودم و مقدارى از همان غذاى ساده را مى خوردم . (53)
52- ماش پلو و مقدارى سيب زمينى 
در كتاب خورشيد در جبهه به نقل از دكتر محمد ابراهيم سنجقى مى نويسد: روزى به خاطر مساءله اى كه پيش آمده بود، بايد خيلى سريع خدمت مقام معظم رهبرى مى رسيدم . ساعت حدود يك بعد از ظهر بود . من رفتم با محافظين هماهنگ كردم و رفتم سر سفره ى ايشان نشستم . غذايى كه در سفره داشتند براى من خيلى عبرت آور بود . ماش پلو و مقدارى هم سيب زمينى !شما واقعا در كجاى دنيا سراغ داريد كه يك مقام عالى كشور، غذايش اين قدر ساده باشد، تازه آقا مهمان هم داشتند . (54)
53- سيب زمينى و چند تخم مرغ 
جناب آقاى سيد محمد سراج زاده مى گويد: روزى به اتفاق حجت الاسلام و المسلمين آقاى پور محمدى ، در زمان رياست جمهورى مقام معظم رهبرى ، از رفسنجان عازم تهران شديم و تصميم گرفتيم خدمت آيت الله خامنه اى برسيم .
مراتب به عرض آقا رسيد و ايشان كه به حضور شام شرفياب شويم و از محضر ايشان فيض ببريم .
شام را نيز در خدمت آقا بوديم . سفره اى بسيار ساده را گستردند و با سيب و تخم مرغ از ما پذيرايى كردند . مقام معظم رهبرى فرمودند:
شام امشب ما سيب زمينى بود، ليكن به احترام شما گفتم چند عدد تخم مرغ هم اضافه كنند!(55)
54- فقط غنيمت جنگى 
سردار فضلى مى گويد: بعد از بمباران شيميايى حلبچه ، شهر از مردم خالى شد . اموال زيادى از مردم داخل شهر بود و دام ها و احشام زيادى از مردم به جا مانده بود . وقتى از ايشان به عنوان رئيس جمهور و رئيس شوارى عالى دفاع استعلام شد، مؤ كدا فرمودند: هيچ كس حق ندارد از اموال مردم شهر حلبچه چيزى بردارد، فقط آن چه به ارتش عراق متعلق است ، به عنوان غنيمت جنگى ، اشكال ندارد . (56)
55- امشب اتفاقى رخ مى دهد؟! 
حجت الاسلام و المسلمين نيازى مى گويد: در همان شبى كه حادثه ى كوى دانشگاه تهران به وقوع پيوست ، من نماز مغرب و عشا را پشت سر آقا خواندم . نماز كه تمام شد، براى گزارش كارها، خدمت ايشان رسيدم . معظم له فرمودند: من احساس مى كنم كه امشب دارد اتفاقى رخ مى دهد !با خود گفتم : حتما اتفاق هاى هميشگى است كه هر روز در مملكت پيش مى آيد . روز بعد، متوجه شديم كه حادثه ى تلخ كوى دانشگاه به وجود آمده است . ظاهرا ايشان جزئيات را نمى دانستند؛ ليكن اصل موضوع گويا به ايشان الهام شده بود . (57)
56- يك يا دو ماشين كافى است 
سردار شوشترى مى گويد: در زمان جنگ ، همراه آيت الله خامنه اى براى بازديد از لشكر 21 امام رضا (ع ) عازم جبهه شديم . ايشان قبل از حركت فرمودند: ماشين كم بياوريد! يكى يا دو ماشين كافى است !
وقتى از اهواز خارج شديم ، ديديم حدود ده ماشين ديگر پشت سر ماشين ما در حال حركت هستند. آيت الله خامنه اى به راننده فرمودند: توقف كن ! و بلافاصله به من گفتند: از ماشين دومى به بعد يا به اهواز برمى گردند و يا اگر قصد آمدن دارند، خودشان به تنهايى مى آيند. چه دليل دارد كه پشت سر من راه افتاده اند؟! اگر رئيس جمهور با يك كاروان ماشين حركت كند، سرمشقى براى ديگران مى شود. براى من يك يا دو ماشين كافى است ! (58)
57- ديدار با خانواده هاى شهدا 
حجت الاسلام و المسلمين گلپايگانى درباره ديدار معظم له از خانواده هاى شهدا مى گويد:
يكى از برنامه هاى ثابت ايشان ديدار با خانواده شهداست و اين ديدارها هم به صورتى برنامه ريزى مى شود كه خانواده خاصى از قبل اطلاع ندارند چه كسى به منزل آنها مى آيد. يعنى تا لحظه اى كه وارد خانه شهيد مى شوند. خانواده محترم شهيد نمى دانند كه چه كسى قرار است به ديدارشان بيايد. فقط قبل از رفتن ايشان تماس گرفته مى شود كه مطمئن شويم اهل خانه در منزل باشند. جالب اين است كه معمولا از افرادى كه در پايين شهر اقامت دارند، انتخاب مى شوند. آنهايى كه در كوچه هاى باريك و نقاط دور افتاده شهر زندگى مى كنند. (59)
58- همان محبت و علاقه ى قبلى 
يكى از بستگان مقام معظم رهبرى تعريف مى كرد:
يك را ايشان در زمان رياست جمهورى به من فرمودند:
از همه همسايگانى كه در مشهد داشتيم ، دعوت كنيد به تهران بيايند.
من هم همين كار را كردم . حتى ايشان فرموده بودند، خادم مسجد را دعوت كن به تهران بيايد. همسايه ها فكر كرده بودند كه ايشان در مقام رياست جمهورى ، كسى را به ياد نمى آورد و با آنها گرم نمى گيرد؛ اما وقتى به تهران آمدند، رفتار رئيس جمهورى در آنان خيلى اثر گذاشت . ايشان به همان محبت و علاقه ى قبلى ، به همه برخورد كرد.
59- به جدم قسم ، حرفش را نزن 
يكى از نزديكان مقام معظم رهبرى گفت :
در مشهد همسايه اى داشتيم كه آداب شرعى و اخلاقى را رعايت نمى كرد. معظم له هم به خاطر كارشان بيشتر روزها را در خانه بودند. وقتى به خانه مى رفتيم ، مى ديدم كه از آن همسايه ناراحت هستند. گفتم :
حاج آقا اجازه بدهيد بروم به او تذكر بدهم .
فرمودند: تو را به جدم قسم ، حرفش را هم نزن . نبايد به او چيزى بگويى . همين اندازه كه احساس كند من ناراحت هستم ، شايد خود را اصلاح كند. (60)
60- ورزش كوهنوردى 
حاج آقا گلپايگانى در مورد علاقه رهبر انقلاب به ورزش كوهنوردى مى گويد: از نظر سلامت به شما بگويم ايشان در هفته ، بيش از يك بار به كوهنوردى مى روند و اين برنامه كوهنوردى هم ساعت ها طول مى كشد و شايد بسيارى از جوان ها هم نتوانند ايشان را همراه كنند. (61)
61- ديدار از خانواده شهداء 
پدر سه شهيد كه دامادش نيز به شهادت رسيده بود تعريف مى كرد:
يك شب به ما تلفنى اطلاع دادند كه : امشب چند نفر مى خواهند به ديدن شما بيايند. من گمان كردم حتما آنها از مسجد يا حسينيه هستند كه مى خواهند به ديدن ما بيايند. لذا آماده پذيرايى شديم . نزديك ساعت هشت شب بود كه زنگ در به صدا در آمد. وقتى در را باز كردم ، اول يك نفر وارد شد و به دنبال او مقام معظم رهبرى وارد خانه شدند. در آن لحظه خوشحالى زياد به من دست داد. به طورى كه گويى دنيا را به من داده بودند. من عكس هاى چهار شهيدمان را به رهبر عزيز نشان دادم . ايشان براى شهيدان خانواده ما دعا كردند. من گفتم : حاج آقا! دعا كنيد خون شهيدان از بين نرود. ايشان فرمودند: خون شهيدان هيچ وقت از بين نمى رود. انقلاب ما، صاحب دارد و او نگهدار آن است . (62)
62- رفتار با پدر سه شهيد و دو جانباز 
دكتر علاء الدين بروجردى درباره رفتار رهبر عزيز از پدر شهيد مى فرمايد:
در سال 1379، به اتفاق آقاى حسينى نسب كه اهل بروجرد و پدر سه شهيد و دو جانباز است ، خدمت مقام معظم رهبرى رسيديم . معظم له با گرمى با آن پدر شهيد برخورد كرد. چون وقت نماز بود، نماز را به جماعت خوانديم . بعد از نماز، حدود يك ساعت آقاى حسينى نسب با آقا ملاقات كرد.
جلسه ، جلسه ى محبت بود. براى من خيلى جالب بود. رهبرى كه لحظه لحظه هاى وقتش ارزشمند است و بايد صرف حل مشكلات جهان اسلام شود، اين گونه عنايت مى كنند و با يك پير مرد به گفت و گو مى نشينند.
اين ، يك نمونه از هزاران است . رفتار ايشان با خانواده هاى شهدا براى همه ى مسؤ لان نظام درس و الگوست . (63)
63- ورزش ، دليل عدم خستگى 
حاج آقا رحيميان درباره ى علاقه شديد رهبر به خانواده هاى شهدا مى گويد:
در ماه مبارك رمضان ، قبل از غروب آفتاب ، آقا با خانواده هاى شهدا ديدار داشتند. اين ملاقات بيش از دو ساعت طول كشيد. در تمام اين مدت ، مقام معظم رهبرى روى پا ايستاده بودند.
با اينكه برنامه هاى روزانه ، آقا را خسته كرده بود و روزه ى ماه مبارك ، آن هم نزديك غروب ، معمولا ضعف در بدن ايجاد مى كند، محبت آقا به خانواده هاى شهدا كم نمى شد و ايشان ، ايستاده به درد دل آنان گوش ‍ مى دادند. اين نوع برخورد، نشان از علاقه ى بسيار شديد آقا به خانواده هاى شهداست . همه ، افطار را مهمان آقا بودند. من در كنار سفره ، به معظم له گفتم : شما كه اين طورى مى ايستيد و به درد و دل ها گوش مى دهيد، خسته نمى شويد؟ آقا فرمودند: نه ! من چون ورزش مى كنم ، خسته نمى شوم . (64)
64- عروسى صالحان 
آقاى دكتر حداد عادل تعريف مى كردند در سال 1377 يك خانمى زنگ زده بود منزل ما كه مى خواهيم براى خواستگارى بياييم منزل شما. خانم ما گفته بود كه بچه ما فعلا سال چهارم دبيرستانه و مى خواهد كنكور بدهد. اون خانم گفته بود كه حالا نمى شه ما بياييم دختر را ببينيم . خانم ما گفته بود اصلا شما خودتان را معرفى كنيد، من نمى دونم چه كسى مى خواهد بيايد.
اون خانم گفته بود من خانم مقام رهبرى هستم . خانم ما از هولش دوباره سلام و عليك كرده بود و گفته بود ما تا حالا هر كسى آمده بود، رد كرديم ، صبر كنيد با آقاى دكتر صحبت مى كنم و بعد شما را خبر مى كنم . بعدا تماس ‍ گرفتند كه ما حرفى نداريم شايد اين ها آمدند نپسندند و براى اينكه دختر هوايى نشود بهتر است هماهنگى كنيم بيايند در دبيرستان بچه را ببينند بچه هم متوجه نشود چه كسى آمده او را ببيند و قرار گذاشتيم در دفتر دبيرستان

كه خانم من هم مدير دبيرستان هدايت بود، ساعتى را خانم هماهنگ كرد و خانم آقا تشريف آوردند و در دفتر نشسته بود و گفته بود كه من با دخترم صحبت مى كنم وقتى كه صدايش كردند بعد شما او را ببينيد، او را ديدند دختر هم رفت سر كلاس ، خانم آقا هم رفتند. چند روز گذشت كه من براى كارى خدمت آقا رفتم و گفتند خانم استخاره كردند خوب نيامده و بعدا گفتم كه خدا را شكر كه دختر ما نفهميد كه به روحيه اش لطمه بخورد.
يك سال از اين قضيه گذشت و دوباره خانواده آقا زنگ زدند
دوباره مى خواهيد بيايد. خانم آقا گفته بود چون دخترتان دختر خوبى است و نمى توانستيم بگذريم و دختر محجبه و فرهيخته و خوبى است دوباره استخاره كردم و خوب آمد، اگر اجازه بدهيد بيائيم . در آن موقع دخترمان ديپلم گرفته بود و كنكور شركت كرده بود. آمدند و وقتى مقدمات كار فراهم شد، قرار گذاشتيم پسر آقا و مادرش بيايند منزل ما و با يك قواره پارچه به عنوان هديه كه عروس را ببينند و گفتگو كنند، آمدند و نشستند صحبت كردند و وقتى آقا مجتبى رفتند از دخترم پرسيدم نظرتان چيست ؟
ايشان موافق بودند به او گفتم خوب فكرهايت را بكن بعد از چند روز رفتم پيش آقا، آقا فرمودند داريم خويش و قوم مى شويم ، گفتم چطور! گفتند اين ها آمدند و پسنديدند و در گفتگو به نتيجه رسيده اند، گفتند نظر شما چيست ؟ گفتم آقا اختيار ما دست شماست . آقا گفتند نه بالاخره شما دكتر و استاد دانشگاهيد و خانمتان هم همين طور، وضع زندگى شما وضع مناسبى است ولى وضع ما اين جور نيست . و اگر بخواهيم تمام زندگيم را بار كنم غير از كتاب هايم ، يك وانت بار مى شود، اين جا هم دو اتاق اندرون داريم و يك اتاق بيرونى كه آقايان و مسؤ لين مى آيند و با من ديدار مى كنند. من پول ندارم كه خانه بخرم . يك خانه اجاره كرده ايم كه يك طبقه را مصطفى و يك طبقه را مجتبى زندگى مى كند، شما با دخترت صحبت كن كه خيال نكند مى خواهد عروس رهبر شود يك چيزهايى در ذهنش ‍ نباشد.
ما يك زندگى اين جورى داريم شما اين جورى زندگى نكرده ايد، نسبتا زندگى خوبى داريد خونه داريد، زندگى داريد حالا بخواهيد وارد يك زندگى اين جورى شود مشكله . مجتبى معمم هم نيست مى خواهد روحانى شود برود قم درس بخواند زندگى بكند همه را بگو تا بداند. من آمدم با دخترم صحبت كردم و ايشان هم قبول كرد. برگشتيم توى جنوب تهران ايشان هم قبول كرد. برگشتيم و وارد مراحل بعدى شديم آقا يك خانه اى قبل از رياست جمهورى شان داشتند توى جنوب تهران ايشان آن را اجاره داده اند و خروج زندگى شان را از آن در مى آورند.
ايشان حقوق بابت رهبرى نمى گيرند و از وجوهات هم استفاده نمى كنند.
خلاصه براى مراسم عقد، مهريه و اين ها گفتيم كجا برگزار كنيم آقا فرمودند اولا سر مهريه و هر چى اختيار دختر شما باشد همان را مهريه دختر بذارين ولى من چون براى مردم خطبه عقد مى خوانم و اين سنت من بوده كه بيش ‍ از 14 سكه عقد نمى خوانم تا حالا هم نخواندم اگه بخواهيد مى توانيد بيشتر از 14 سكه هم بذارين ولى من عقد را نمى تونم بخونم چون تا حالا براى مردم نخوندم براى عروسم هم نمى خوانم بريد يك آقاى ديگر عقد را بخواند اشكالى هم ندارد از نظر من اشكالى هم نداره . ما گفتيم نه آقا اصلا كه نمى شه ولى حالا من صحبت مى كنم با مادرش فكر نمى كنم مخالفتى داشته باشد. گفتند مى تونيد مراسم عقد را در تالار بگيريد ولى من نمى توانم شركت كنم گفتم آقا هر جور شما صلاح مى دانيد.
فرمودند مى خواهيد اين دو تا و يك اتاق بيرونى را با هم حساب كنيد چند نفر زن و مرد مى شوند نصف از خانواده ما و نصف از خانواده شما دعوت مى كنيم ما نگاه كرديم كلا 150 الى 200 نفر بيشتر جا نمى گيرد ما حتى قوم و خويش هاى درجه اولمان را نمى توانستيم دعوت كنيم گفتم باشد خلاصه تعدادى از اقوام نزديك را دعوت كرديم و آقا هم همين طور از غير فاميل نيز، آقاى خاتمى رئيس جمهور و آقاى هاشمى و آقاى ناطق نورى و رؤ ساى سه قوه و دكتر حبيبى را دعوت فرمودند يك رقم غذا نيز درست كرديم . قبل از اين قضيه صحبت خريد از بازار مطرح شد. پسر آقا گفت كه نه من انگشتر مى خواهم نه ساعت مى خواهم نه چيز ديگرى ، من هم گفتم حداقل يك حلقه كه مى گيرد. آقا گفتند، چه كار كنم مجتبى گفت كه نمى خواهم . بعد آقا يك انگشتر عقيق داشت گفتند اين انگشتر را يكى براى من هديه آورده اگر دخترتون قبول مى كند من اين رو هديه مى دهم به اون .
اون به عنوان حلقه هديه بده به مجتبى گفتيم باشد خلاصه آقا رفت انگشتر را آورد و گرفتيم و رفتيم و به دست مجتبى هم گشاد بود داديم يك انگشتر سازى و 600 تومان اين داديم تا انگشتر را كوچكش كند خلاصه خرج حلقه دامادمان شد و 600 تومان اين شد حلقه داماد. به آقا گفتم توى همه اين مسائل احتياط كرديم ديگر لباس عروس را بسپار به دست ما. آقا فرمودند ديگر آن را طبق متعارف حساب كنيم ما داشتيم تو همان ايام عروسى مى گرفتيم و يك لباس عروسى مى گرفتيم و يك لباس عروس داشتيم كه براى عروسمان سفارش داده بوديم بدوزند خلاصه قبل از آن كه عروسمان استفاده كند همان شب دخترمان استفاده كرد آقا گفتند من يك فرش ‍ ماشينى مى دهم شما هم يك فرش و مراسم برگزار شد.
براى عروسى هم دو تا پيكان از ما بود و دو تا پيكان هم از اقوام آقا مراسم در خانه ما طول كشيد. تا آمدند عروس را ببرند خانواده آقا هم آمده بودند. فقط آقا نتوانسته بود بيايند. مراسم تا حدود ساعت يك طول كشيده بود تا اين كه ما عروس را آورديم خانه ديديم آقا همين طور بيدار نشسته اند منتظرند كه عروس را بياورند گفتند من اصلا وظيفه خود مى دانم براى اولين بار كه عروسمان قدم مى ذاره تو خونه ما تو فاميل ما من هم بدرقه اش كنم هم به اصطلاح خوش آمد بگم اون نگه كه براى من ارزشى قائل نبودند. ما تعجب كرديم فكر نمى كرديم آقا تا اون موقع شب بيدار باشند به خاطر اين كه عروسش را مى خواهند بياورند. خانواده آقا چون اون شب سرشون شلوغ بود غذا هم به آقا نداده بودند. آقا گفتند كه آقاى دكتر امشب شام هم نداشتيم من يكى از اين پاسدارها را صدا كردم گفتم شما خوردنى چيزى نداريد يكى از پاسدارها گفت غير از يك كمى نون چيزى ديگه نداريم آقا فرموده بياور حالا چيزى مى خوريم بعد هم كه دختر وارد شد آقا نشستند و چند دقيقه اى برايشان در مورد تفاهم در زندگى و شرايط و اهميت زندگى زناشويى صحبت كردند و تا پاى در خونه عروس را بدرقه كردند خوش آمد گفتند بعد برگشتيم حالا رعايت آداب حتى تا چنين جايگاهى ، اين ها از بركت انقلاب اسلامى از بركت خون شهدا است . ايشان دستور دادند حتى از ريزترين وسايل دفتر چون بيت المال است استفاده نشود. حتى وقتى مشكل وسيله نقليه هم پيش آمد اجازه ندادند از وسائل دفتر استفاده شود.(65)
65- خودمان آخر شب تقسيم مى كنيم 
چند سال قبل از انقلاب در شهر قوچان سيل آمده بود و خسارت زيادى به مردم آنجا وارد كرد. كاروان هاى كمك از شهرهاى مختلف از جمله مشهد مقدس به راه افتاد. مقام معظم رهبرى به همراه كاروان به قوچان رفتند، اما در قوچان متوجه شدند، كسانى كه كمك هاى مردم را تقسيم مى كردند، بيشتر اجناس را به دوستان و آشنايان خود دادند. رهبر عزيز از اين كار ناراحت شدند لذا به همراهان خود فرمودند:
شما دست نگه داريد! ما بسته هايى را كه از مشهد آورده ايم ، خودمان آخر شب تقسيم مى كنيم . ايشان منتظر ماندند تا ديگران كار خود را انجام دهند و بروند. آن گاه آخر شب كه همه رفتند، خودشان كمك هاى مردمى را به خانه هاى مردم سيل زده بردند و آن ها را به درستى ميان مردم تقسيم كردند. (66)
66- از امريكا نمى ترسيد! 
اين خاطره را بارها نقل كرده ام كه در يكى از مجامع بين المللى كه نطق خيلى پرشورى در آن جا عليه تسلط قدرتها و نظام سلطه در دنيا ايراد كردم و امريكا و شوروى را در حضور بيش از صد هياءت نمايندگى و رؤ ساى دولت ها، به نام كوبيدم و محكوم كردم ، بعد از آن نطق ، عده زيادى آمدند تحسين و تصديق كردند و گفتند: همين سخن شما درست است . يكى از سران كشورها كه يك جوان انقلابى بود و البته بعد هم او را كشتند نزد من آمد و گفت : همه حرف هاى شما درست است ، منتهى من به شما بگويم كه به خودتان نگاه نكنيد كه از امريكا نمى ترسيد؛ همه اين هايى كه در اين جا نشسته اند، از امريكا مى ترسند! بعد سرش را نزديك من آورد و گفت : من هم از امريكا مى ترسم ! (67)
67- بهترن ها 
جانبازان به ديدار مقام معظم رهبرى رفتند، بوى عطر بهشتى لحظه به لحظه نزديك تر مى شد، و من آن بوى خوش عطر آگين را نزديك تر حس مى كردم ؛ لحظاتى فرا رسيد كه شانه هايم از گرمى زياد حالت ديگرى داشت . در اين جا بود كه آن چه را مى خواستم به دست آوردم . دست مجروح آقا را بوسه زدم و چشمانم را تبرك كردم آقا به همان دست مباركشان به عنوان مرهمى بر قلبمان عنايت فرمودند.
خدمت آقا عرض كردم ، لباس رزم پوشيده ام و آمده ام از محضرتان اجازه بگيرم ، كه هميشه لباس رزم بر تن ما باشد، آقا، با لبخندى به كران زيبايى جهان گلستان و با چهره اى گشاده ، فرمودند: شما اول لباس رزم پوشيده ايد و حال اجازه اش را از من مى خواهيد. با اين فرمايش آقا، حاضرين خنديدند. خدمت آقا عرض كردم : لباس رزم ؛ پوشيده ايم كه بگوييم آماده ايم تا آخرين قطره خونمان فداكارى كنيم ؛ آقا فرمودند:
من هميشه دوست دارم شماها از بهترين ها باشيد. (68)
68- علاقه به فرزندان شهيد 
سردار پاسدار على فضلى در كتاب خورشيد در جبهه مى گويد:
من برادرى داشتم به نام رحمان كه در سال 1361 در جبهه شهيد شد.
وى پسرى به نام مصطفى دارد كه در زمان شهادت پدر، چهار ماهه بود.
يك روز كه در محضر مقام معظم رهبرى بوديم ، مصطفى را نيز با خود بردم . او در داخل حياط نشست و ما وارد جلسه شديم . جلسه ما حدود دو ساعت طول كشيد. بعد از جلسه كه بيرون آمديم ، حضرت آيت الله خامنه اى چشمشان به مصطفى افتاد. من او را به حضرت آقا معرفى كردم .
معظم له وقتى فهميدند كه وى فرزند شهيد است ، چهره شان دگرگون شد و مصطفى را در آغوش كشيدند و بوسيدند. سپس به صورت گلايه به من فرمودند:
چرا زودتر به من نگفتى ؟ بعد معظم له به داخل اتاق خود رفتند و يك ساعت و خودكار براى مصطفى هديه آوردند و به وى دادند. (69)
69- نامه هاى مردم را به دستم برسانيد 
در مجله ى اميد انقلاب ، نشريه سپاه پاسداران اسلامى از قول يكى از بستگان رهبرى مى نويسد:
يك روز مقام معظم رهبرى به ما فرمودند: اين را بدانيد؛ نامه هايى كه مردم به دستتان مى دهند تا براى من بياوريد، اين ها امانت نزد شماست كه بايد بياوريد و به من بدهيد. حتى اگر تشخيص داديد كه محتواى نامه نامربوط است ، باز هم فرقى نمى كند و بايد نامه را به دستم برسانيد. (70)
70- در حفظ بيت المال ، دقيق و دلسوزند 
سردار كوثرى در كتاب خورشيد در جبهه مى گويد:
مقام معظم رهبرى در مورد حفظ بيت المال بسيار دقيق و دلسوزند.
روزى ما براى ساختمان سازى در جنوب ، خدمت ايشان رسيديم و گفتيم : مى خواهيم تعدادى خانه آنجا بسازيم كه فرماندهان ، خانواده هايشان را بياورند اينجا. چون رفت و آمد مشكل است و به كارشان هم لطمه مى زند ايشان نگفتند اين پول را بگيريد، برويد. بلكه گفتند اين پول را به طور امانى به شما مى دهم ، و بسازيد؛ بعد كه كارها انجام شد، من از راه قانونى اش به شما پول مى دهم ، كه اين پول را برگردانيد. (71)
71- من هفت ساعت است كه بيدارم 
هفته نامه ى پرتو سخن ، به نقل از سردار محمد شيرازى مى نويسد:
يكى از ويژگى هاى مقام معظم رهبرى ، شب زنده دارى است . در زمان رياست جمهورى نيز، اين خصوصيت در پهنه ى زندگى آقا، حيات معظم له را نورانيت خاصى بخشيده بود. در همان دوران ، مقام معظم رهبرى سفرى به سوريه داشتند. در صبح يكى از روزهاى سفر، حدود ساعت ده كه جلسه اى با رئيس جمهورى سوريه داشتند، حافظ اسد رو به ايشان مى كند و مى پرسد: ديشب كه خوب خوابيديد؟ كه مقام معظم رهبرى فرمودند: من هفت ساعت است كه بيدارم ! (72)
72- اين غذا مال بيت المال است 
حضرت آيت الله جوادى آملى (زيد عزه ) مى فرمايد:
يك روز مهمان مقام معظم رهبرى بودم . سفره را كه گستردند، فرزند ايشان آقا مصطفى نيز نشسته بود. آيت الله خامنه اى به وى نگاهى كردند و فرمودند: پاشو برو! من خدمت ايشان عرض كردم : اجازه بفرماييد آقازاده هم باشند؛ من از او خواستم كه با هم باشيم . آقا فرمودند: اين غذا مال بيت المال است ، شما هم مهمان بيت المال هستيد. براى بچه ها جايز نيست كه بر سر اين سفره بنشينند. آن ها به منزل بروند و از غذاى خانه بخورند من در آن لحظه فهميدم كه خداوند چرا اين همه عزت به حضرت آقا داده است .
73- ساده زيستى 

حضرت آيت الله مصباح يزدى درباره ى ساده زيستى مقام معظم رهبرى مى فرمايد: مصرف گوشت خانه ى آيت الله خامنه اى در زمان رياست جمهورى ، تنها از طريق كوپن بود. ايشان در آن زمان ، به من فرمودند:
من تا كنون ، غير از همان گوشت كوپنى كه به همه ى مردم داده مى شود گوشت ديگرى از بازار نخريدم ! مصرف سوخت خانه ى معظم له نيز همان سهميه ى كوپنى بود. اگر گوشت گرمى هم مصرف مى كردند، گوشتى بود كه افراد به عنوان نذر و قربانى براى آقا مى بردند. امروز هم زندگى ايشان : مثل زندگى مردم محروم و مستضعف است ؛ زندگى بسيار ساده اى است . اين حقايق را بايد نوشت و در تاريخ ثبت كرد. (73)
74- شايستگى رهبرى 
در كتاب حكايت نامه ى سلاله ى زهرا (س ) مى نويسد:
حاج احمد آقا نقل كرده اند وقتى كه آيت الله خامنه اى در سفر كره شمالى بودند، امام گزارش هاى آن سفر را از تلويزيون مى ديدند؛ آن منظره ديدار از كره ، استقبال مردم و يا سخن رانى و مذاكرات ايشان در آن سفر، خيلى برايشان جالب بود و فرموده بودند: الحق ايشان شايستگى رهبرى را دارند (74)
75- خيلى سفر نرو 
حاج احمد آقا (رض ) نقل مى كردند: امام خطاب به مقام معظم رهبرى فرمودند: هر موقعى كه تو به سفر مى روى من مضطرب هستم كه برگردى ، خيلى سفر نرو. اين از الهامات الهى و غيبى حق تعالى بوده است . (75)
76- خدمت در سيل ايرانشهر 
مقام معظم رهبرى در سال 1357 كه سيل در ايرانشهر جارى شد، در آن شهر تبعيد بودند. ايشان با تجربه اى كه از زلزله ى طبس در سال 1347 داشتند، گروهى از طلاب و روحانيون را بسيج كردند و با تشكيلات منسجم ، به كمك مردم آن سامان شتافتند.
نقش معظم له در اين كمك رسانى و خدمت به مردم ، آن قدر روشن بود كه باعث تعجب و ترس و وحشت ساواك گرديد و رئيس ساواك به آيت الله خامنه اى گفت : ديشب در كميسيون امنيت شهربانى ، به ساواك گفتم :
شما چقدر بى عرضه هستيد كه هيچ كارى نكرده ايد! يك نفر تبعيدى را ببينيد اين جا چه اوضاعى درست كرده است ! (76)
77- بخشيدم و حلال كردم 
در كتاب در محضر بزرگان به نقل از حضرت آيت الله مصباح مى نويسد:
يك روز مقام معظم رهبرى فرمودند: من بعد از رهبرى ، همه ى كسانى را كه احيانا از آن ها گله داشتم ، بخشيدم و حلال كردم . (77)
78- آخر اين حرف ها چيست ؟! 
در روزنامه ى كيهان نوشته بود: يك نفر شمشيرى را هديه كرده بود تا خدمت آقا تقديم كنم . روى شمشير اين عبارت را حك كرده بود كه : تقديم به الحبل الخاشع المتصدع الباب المهدى (عج ) السيد الحسينى العلى الخامنه اى . وقتى شمشير خدمت ايشان تقديم شد، تا آقا عبارت روى شمشير را خواندند: خيلى ناراحت شده و با تندى فرمودند:
آخر اين حرف ها چيست كه براى من مى نويسيد و مرا به اين القاب خطاب مى كنند؟ ايشان سپس افزودند: اهل اين حرف ها نيستم . باب المهدى يعنى چه ؟. (78)
79- تا اين لوستر را باز نكنيد... 
قبل از انقلاب يك نفر از ارادتمندان رهبر عزيز، يك لوستر معمولى به عنوان هديه براى منزل ايشان خريده و آورده و در اتاق نصب كرده بود.
وقتى آقا وارد مى شوند و چشم شان به آن لوستر مى افتد، ناراحت شده و مى فرمايند: تا اين لوستر را باز نكنيد و از خانه ى من بيرون نبريد، من نمى نشينم . (79)
80- اين كريستال ها را جمع كنيد 
در كتاب خورشيد در جبهه سردار اشجع از قول يكى از دوستان مى گفت :
آقا در يك مسافرت سياسى كه به كشور كره تشريف برده بودند، در آن جا يك سرويس كريستال به ايشان هديه كرده بودند. در خانه هم سرويس ‍ غذاخورى كريستال نداشتند. بعد از مدتى ، خانواده ى آقا كريستال ها را آورده بودند دم دست تا استفاده كنند. ايشان تا ديده بودند فرمودند:
اين كريستال ها را جمع كنيد، چون اگر ما اين سرويس غذاخورى را در خانه بگذاريم ، فردا مبلمان و فرش و چيزهاى ديگر مشابه اين سرويس ‍ مى خواهيم .اين مقدمه اى مى شود براى اين كه زندگى ما تعبير كند. (80)
81- وسائل پانزده تا بيست سال پيش 
يكى از بستگان مقام معظم رهبرى مى گويد:
سال 1368 در جريان انتقال وسائل منزل مقام معظم رهبرى به منزل فعلى كه پس از تصدى مقام رهبرى صورت گرفت ، چيز عجيبى كه ذهنه ما را متوجه خود كرد اين بود كه هيچ وسيله اى در اين خانه نو و جديد نبود.
يخچال ، لباسشوئى و... مال حدود پانزده تا بيست سال پيش بودن و فرش هاى نسبتا كهنه اى كه معلوم بود از جهيزيه ى خانم ايشان است . (81)
82- درسى از ساده زيستى 
حضرت آيت الله سيد محمود شاهرودى درباره ى ساده زيستى رهبر عزيز مى فرمايد: يك روز كه معظم له مرا به كتابخانه ى خود دعوت كردند، من در آن جا يك ميز بسيار ساده قديمى ديدم كه در كنار آن يك صندلى كهنه هم بود. آن ميز صندلى مربوط به قبل از پيروزى انقلاب اسلامى بود. مقام معظم رهبرى در كتابخانه ى ساده ى خود، هنوز از همان ميز و صندلى استفاده مى كنند و اين حاكى از ساده زيستى ايشان است . (82)

83- كار براى نماز 
سردار شوشترى درباره ى اهميت نماز مقام معظم رهبرى مى گويد:
در بعضى جلسات ما، شهيد بهشتى اصلا به ما نمى گفت كه وقت نماز است ، بلكه بلند مى شد و آماده ى نماز مى شد. ما اگر كارى مى كنيم براى نماز است . (83)
84- پنج دقيقه قبل از اذان ظهر 
شهيد امير سپهبد، على صياد شيرازى درباره ى اهميت نماز اول وقت رهبر عزيز مى فرمايد:
هنوز 24 ساعت از انتخابات آيت الله خامنه اى به رهبرى انقلاب اسلامى نگذشته بود كه به من وقت دادند به صورت خصوصى ، بيست دقيقه قبل از ساعت دوازده ، در دفترشان با ايشان ملاقات كنم .
من كمى زودتر رفتم . وضو گرفته بودم تا براى نماز اول وقت آماده باشم .
پنج دقيقه به اذان ظهر بود، ديدم سجاده ى آقا پهن كردند. همين كه موقع نماز شد، مقام معظم رهبرى به سمت سجاده رفتند و نماز اول وقت را با همان حالى كه در زمان امام راحل (ره ) پشت سر ايشان اقامه مى كرديم ؛ به جماعت خوانديم . من در آن روز، همان اعتقاد عميق حضرت امام نسبت به اقامه ى نماز اول وقت را در سيره ى مقام معظم رهبرى ديدم .
85- اشك شوق 
رهبر عزيز درباره ى فعاليت هاى هنرى مى فرمايد:
بارها اتفاق افتاده كه از خواندن يا ديدن يا شنيدن آثار ذوق و فعاليت هنرى عزيزان اين نسل ، غالبا مربوط به همين حوزه انديشه و هنر، تحت تاءثير قرار گرفته ام ، به شدت منقلب شده ام . خيلى اوقات فيلم نامه ها و نمايش نامه ها يا شعرها مرا به شدت متاءثر كرده و از شوق ، اشك ريخته ام . (84)
86- كار ماندگار 
در سفرى كه آقا به بندر عباس در سال 1374 و براى حضور در مانور داشتند، بنا شد مسؤ لان ادارات استان با ايشان جلسه اى داشته باشند. معظم له كه همواره براى محرومان دل مى سوزانند، در آن نشست به مسؤ لان گفتند: شما كارهاى مهمى چون سدسازى ، راه اندازى كارخانه ها و... انجام مى دهيد و براى آن نيز تحقيقات گسترده اى صورت مى دهيد؛ ولى لازم است بعضى از اوقات هم دنبال كارهايى برويد كه سر و صدا ندارد، اما خيلى مهم است . ايشان فرمودند: افرادى هستند كه چندين عائله دارند و از وضع اقتصادى خوبى برخوردار نيستند. گاهى به آنان سركشى كنيد و مشكلات شان را حل نماييد. اين كارها ماندگار است و چه بسا خانواده اى را حفظ كند. (85)

next page

fehrest page

back page