مورخين و ارباب تفسير در اين باره اقوالى بر حسب اختلاف نظريه شان در تطبيق داستان
دارند:
الف - به بعضى از مورخين نسبت مى دهند كه گفته اند: سد مذكور در قرآن همان ديوار چين
است . آن ديوار طولانى ميان چين و مغولستان حائل شده ، و يكى از پادشاهان چين به نام
((شين هوانك تى )) آن را بنا نهاده ، تا جلو هجومهاى
مغول را به چين بگيرد. طول اين ديوار سه هزار كيلومتر و عرض آن 9 متر و ارتفاعش
پانزده متر است ، كه همه با سنگ چيده شده ، و در
سال 264 قبل از ميلاد شروع و پس از ده و يا بيست
سال خاتمه يافته است ، پس ذوالقرنين همين پادشاه بوده .
و ليكن اين مورخين توجه نكرده اند كه اوصاف و مشخصاتى كه قرآن براى ذوالقرنين
ذكر كرده و سدى كه قرآن بنايش را به او نسبت داده با اين پادشاه و اين ديوار چين تطبيق
نمى كند، چون درباره اين پادشاه نيامده كه به مغرب اقصى سفر كرده باشد، و سدى
كه قرآن ذكر كرده ميان دو كوه واقع شده و در آن قطعه هاى آهن و قطر، يعنى مس مذاب به
كار رفته ، و ديوار بزرگ چين كه سه هزار كيلومتر است از كوه و زمين همينطور، هر دو مى
گذرد و ميان دو كوه واقع نشده است ، و ديوار چين با سنگ ساخته شده و در آن آهن و قطرى
به كارى نرفته .
ب - به بعضى ديگرى از مورخين نسبت داده اند كه گفته اند: آنكه سد مذكور را ساخته
يكى از ملوك آشور بوده كه در حوالى قرن هفتم
قبل از ميلاد مورد هجوم اقوام سيت قرار مى گرفته ، و اين اقوام از تنگناى كوه هاى قفقاز
تا ارمنستان آنگاه ناحيه غربى ايران هجوم مى آوردند
و چه بسا به خود آشور و پايتختش ((نينوا)) هم مى رسيدند، و آن را محاصره نموده دست
به قتل و غارت و برده گيرى مى زدند، بناچار پادشاه آن ديار براى جلوگيرى از آنها
سدى ساخت كه گويا مراد از آن سد ((باب الابواب )) باشد كه تعمير و يا ترميم آن
را به كسرى انوشيروان يكى از ملوك فارس نسبت مى دهند. اين گفته آن مورخين است و
ليكن همه گفتگو در اين است كه آيا با قرآن مطابق است يا خير ؟.
ج - صاحب روح المعانى نوشته : بعضيها گفته اند او، يعنى ذو القرنين ، اسمش فريدون
بن اثفيان بن جمشيد پنجمين پادشاه پيشدادى ايران زمين بوده ، و پادشاهى
عادل و مطيع خدا بوده . و در كتاب صور الاقاليم ابى زيد بلخى آمده كه او مؤ يد به
وحى بوده و در عموم تواريخ آمده كه او همه زمين را به تصرف در آورده ميان فرزندانش
تقسيم كرد، قسمتى را به ايرج داد و آن عراق و هند و حجاز بود، و همو او را صاحب تاج
سلطنت كرد، قسمت ديگر زمين يعنى روم و ديار مصر و مغرب را به پسر ديگرش سلم داد، و
چين و ترك و شرق را به پسر سومش تور بخشيد، و براى هر يك قانونى وضع كرد
كه با آن حكم براند، و اين قوانين سهگانه را به زبان عربى سياست ناميدند، چون
اصلش ((سى ايسا)) يعنى سه قانون بوده .
و وجه تسميه اش به ذوالقرنين ((صاحب دو قرن )) اين بوده كه او دو طرف دنيا را مالك
شد، و يا در طول ايام سلطنت خود مالك آن گرديد، چون سلطنت او به طورى كه در روضة
الصفا آمده پانصد سال طول كشيد، و يا از اين جهت بوده كه شجاعت و قهر او همه ملوك
دنيا را تحت الشعاع قرار داد.
اشكال اين گفتار اين است كه تاريخ بدان اعتراف ندارد.
د- بعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است كه در زبانها مشهور است ،
و سد اسكندر هم نظير يك مثلى شده ، كه هميشه بر سر زبانها هست . و بر اين معنا
رواياتى هم آمده ، مانند روايتى كه در قرب الاسناد از موسى بن جعفر (عليه السلام )
نقل شده ، و روايت عقبة بن عامر از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم )، و روايت وهب
بن منبه كه هر دو در الدرالمنثور نقل شده .
و بعضى از قدماى مفسرين از صحابه و تابعين ، مانند معاذ بن
جبل - به نقل مجمع البيان - و قتاده - به نقل الدرالمنثور نيز همين
قول را اختيار كرده اند.
و بوعلى سينا هم وقتى اسكندر مقدونى را وصف مى كند او را به نام اسكندر ذوالقرنين مى
نامد، فخر رازى هم در تفسير كبير خود بر اين نظريه اصرار و پافشارى دارد.
و خلاصه آنچه گفته اين است كه : قرآن دلالت مى كند بر اينكه سلطنت اين مرد تا
اقصى نقاط مغرب ، و اقصاى مشرق و جهت شمال گسترش يافته ، و اين در حقيقت همان
معموره آن روز زمين است ، و مثل چنين پادشاهى بايد نامش جاودانه در زمين بماند، و
پادشاهى كه چنين سهمى از شهرت دارا باشد همان اسكندر است و بس .
چون او بعد از مرگ پدرش همه ملوك روم و مغرب را برچيده و بر همه آن سرزمينها مسلط
شد، و تا آنجا پيشروى كرد كه درياى سبز و سپس مصر را هم بگرفت . آنگاه در مصر
به بناى شهر اسكندريه پرداخت ، پس وارد شام شد، و از آنجا به قصد سركوبى بنى
اسرائيل به طرف بيت المقدس رفت ، و در قربانگاه (مذبح ) آنجا قربانى كرد، پس
متوجه جانب ارمينيه و باب الابواب گرديد، عراقيها و قطبيها و بربر خاضعش شدند، و
بر ايران مستولى گرديد، و قصد هند و چين نموده با امتهاى خيلى دور جنگ كرد، سپس به
سوى خراسان بازگشت و شهرهاى بسيارى ساخت ، سپس به عراق بازگشته در شهر
((زور)) و يا روميه مدائن از دنيا برفت ، و مدت سلطنتش دوازده
سال بود.
خوب ، وقتى در قرآن ثابت شده كه ذوالقرنين بيشتر آباديهاى زمين را مالك شد، و در
تاريخ هم به ثبوت رسيد كه كسى كه چنين نشانهاى داشته باشد اسكندر بوده ، ديگر
جاى شك باقى نمى ماند كه ذوالقرنين همان اسكندر مقدونى است .
اشكالى كه در اين قول است اين است كه : ((اولا اينكه گفت پادشاهى كه بيشتر آباديهاى
زمين را مالك شده باشد تنها اسكندر مقدونى است ))
قبول نداريم ، زيرا چنين ادعائى در تاريخ مسلم نيست ، زيرا تاريخ ، سلاطين ديگرى را
سراغ مى دهد كه ملكش اگر بيشتر از ملك مقدونى نبوده كمتر هم نبوده است .
و ثانيا اوصافى كه قرآن براى ذوالقرنين برشمرده تاريخ براى اسكندر مسلم نمى
داند، و بلكه آنها را انكار مى كند.
مثلا قرآن كريم چنين مى فرمايد كه ((ذو القرنين مردى مؤ من به خدا و روز جزا بوده و
خلاصه دين توحيد داشته در حالى كه اسكندر مردى وثنى و از صابئى ها بوده ، همچنان
كه قربانى كردنش براى مشترى ، خود شاهد آن است .
و نيز قرآن كريم فرموده ((ذو القرنين يكى از بندگان صالح خدا بوده و به
عدل و رفق مدارا مى كرده )) و تاريخ براى اسكندر خلاف اين را نوشته است .
و ثالثا در هيچ يك از تواريخ آنان نيامده كه اسكندر مقدونى سدى به نام سد ياجوج و
ماجوج به آن اوصافى كه قرآن ذكر فرموده ساخته باشد.
و در كتاب ((البداية و النهايه )) در باره ذوالقرنين گفته : اسحاق بن بشر از سعيد
بن بشير از قتاده نقل كرده كه اسكندر همان ذوالقرنين است ، و پدرش اولين قيصر روم
بوده ، و از دودمان سام بن نوح بوده است . و اما ذوالقرنين دوم اسكندر پسر فيلبس بوده
است . (آنگاه نسب او را به عيص بن اسحاق بن ابراهيم مى رساند و مى گويد:) او مقدونى
يونانى مصرى بوده ، و آن كسى بوده كه شهر اسكندريه را ساخته ، و تاريخ بنايش
تاريخ رايج روم گشته ، و از اسكندر ذوالقرنين به مدت بس طولانى متاخر بوده .
و دومى نزديك سيصد سال
قبل از مسيح بوده ، و ارسطاطاليس حكيم وزيرش بوده ، و همان كسى بوده كه دارا پسر
دارا را كشته ، و ملوك فارس را ذليل ، و سرزمينشان را لگدكوب نموده است .
در دنباله كلامش مى گويد: اين مطالب را بدان جهت خاطرنشان كرديم كه بيشتر مردم
گمان كرده اند كه اين دو اسم يك مسمى داشته ، و ذوالقرنين و مقدونى يكى بوده ، و همان
كه قرآن اسم مى برد همان كسى بوده كه ارسطاطاليس وزارتش را داشته است ، و از همين
راه به خطاهاى بسيارى دچار شده اند. آرى اسكندر
اول ، مردى مؤ من و صالح و پادشاهى عادل بوده و وزيرش حضرت خضر بوده است ، كه
به طورى كه قبلا بيان كرديم خود يكى از انبياء بوده . و اما دومى مردى مشرك و وزيرش
مردى فيلسوف بوده ، و ميان دو عصر آنها نزديك دو هزار
سال فاصله بوده است ، پس اين كجا و آن كجا؟ نه بهم شبيهند، و نه با هم برابر، مگر
كسى بسيار كودن باشد كه ميان اين دو اشتباه كند.
در اين كلام به كلامى كه سابقا از فخر رازى
نقل كرديم كنايه مى زند و ليكن خواننده عزيز اگر در آن كلام دقت نمايد سپس به كتاب
او آنجا كه سرگذشت ذوالقرنين را بيان مى كند مراجعه نمايد، خواهد ديد كه اين آقا هم
خطائى كه مرتكب شده كمتر از خطاى فخر رازى نيست ، براى اينكه در تاريخ اثرى از
پادشاهى ديده نمى شود كه دو هزار سال قبل از مسيح بوده ، و سيصد
سال در زمين و در اقصى نقاط مغرب تا اقصاى مشرق و جهت
شمال سلطنت كرده باشد، و سدى ساخته باشد و مردى مؤ من صالح و بلكه پيغمبر بوده
و وزيرش خضر بوده باشد و در طلب آب حيات به ظلمات رفته باشد،
حال چه اينكه اسمش اسكندر باشد و يا غير آن .
ه - جمعى از مورخين از قبيل اصمعى در ((تاريخ عرب
قبل از اسلام )) و ابن هشام در كتاب ((سيره )) و ((تيجان )) و ابو ريحان بيرونى در
((آثار الباقيه )) و نشوان بن سعيد در كتاب ((شمس العلوم ))و... - به طورى كه از
آنها نقل شده - گفته اند كه ذوالقرنين يكى از تبابعه اذواى يمن و يكى از ملوك حمير
بوده كه در يمن سلطنت مى كرده .
آنگاه در اسم او اختلاف كرده اند، يكى گفته : مصعب بن عبدالله بوده ، و يكى گفته صعب
بن ذى المرائد اول تبابعه اش دانسته ، و اين همان كسى بوده كه در محلى به نام بئر
سبع به نفع ابراهيم (عليه السلام ) حكم كرد. يكى ديگر گفته : تبع الاقرن و اسمش
حسان بوده . اصمعى گفته وى اسعد الكامل چهارمين تبايعه و فرزند حسان الاقرن ، ملقب
به ملكى كرب دوم بوده ، و او فرزند ملك تبع
اول بوده است . بعضى هم گفته اند نامش ((شمر يرعش )) بوده است .
البته در برخى از اشعار حميريها و بعضى از شعراى جاهليت نامى از ذوالقرنين به
عنوان يكى از مفاخر برده شده . از آن جمله در كتاب ((البداية و النهاية ))
نقل شده كه ابن هشام اين شعر اعشى را خوانده و انشاد كرده است :
و الصعب ذوالقرنين اصبح ثاويا
|
و در بحث روايتى سابق گذشت كه عثمان بن ابى الحاضر براى ابن عباس اين اشعار را
انشاد كرد:
قد كان ذوالقرنين جدى مسلما
|
ملكا تدين له الملوك و تحشد
|
و دو بيت ديگر كه ترجمه اش نيز گذشت .
مقريزى در كتاب ((الخطط)) خود مى گويد: بدان كه تحقيق علماى اخبار به اينجا منتهى
شده كه ذوالقرنين كه قرآن كريم نامش را برده و فرموده : ((و يسالونك عن ذى القرنين
...)) مردى عرب بوده كه در اشعار عرب نامش بسيار آمده است ، و اسم اصلى اش صعب
بن ذى مرائد فرزند حارث رائش ، فرزند همال ذى سدد، فرزند عاد ذى منح ، فرزند عار
ملطاط، فرزند سكسك ، فرزند وائل ، فرزند حمير، فرزند سبا، فرزند يشجب ، فرزند
يعرب ، فرزند قحطان ، فرزند هود، فرزند عابر، فرزند شالح ، فرزند أ رفخشد،
فرزند سام ، فرزند نوح بوده است .
و او پادشاهى از ملوك حمير است كه همه از عرب عاربه بودند و عرب عرباء هم ناميده
شده اند. و ذوالقرنين تبعى بوده صاحب تاج ، و چون به سلطنت رسيد نخست تجبر پيشه
كرده و سرانجام براى خدا تواضع كرده با خضر رفيق شد. و كسى كه
خيال كرده ذوالقرنين همان اسكندر پسر فيلبس است اشتباه كرده ، براى اينكه كلمه
((ذو)) عربى است و ذوالقرنين از لقبهاى عرب براى پادشاهان يمن است ، و اسكندر
لفظى است رومى و يونانى .
ابو جعفر طبرى گفته : خضر در ايام فريدون پسر ضحاك بوده البته اين نظريه عموم
علماى اهل كتاب است ، ولى بعضى گفته اند در ايام موسى بن عمران ، و بعضى ديگر
گفته اند در مقدمه لشگر ذوالقرنين بزرگ كه در زمان ابراهيم
خليل (عليه السلام ) بوده قرار داشته است . و اين خضر در سفرهايش با ذوالقرنين به
چشمه حيات برخورده و از آن نوشيده است ، و به ذوالقرنين اطلاع نداده . از همراهان
ذوالقرنين نيز كسى خبردار نشد، در نتيجه تنها خضر جاودان شد، و او به عقيده علماى
اهل كتاب همين الا ن نيز زنده است .
ولى ديگران گفته اند: ذو القرنينى كه در عهد ابراهيم (عليه السلام ) بوده همان
فريدون پسر ضحاك بوده ، و خضر در مقدمه لشگر او بوده است .
ابو محمد عبد الملك بن هشام در كتاب تيجان كه در معرفت ملوك زمان نوشته بعد ازذكر
حسب و نسب ذوالقرنين گفته است :
ذكر حسب و نسب ذوالقرنين گفته است : وى تبعى بوده داراى تاج . در آغاز سلطنت ستمگرى
كرد و در آخر تواضع پيشه گرفت ، و در بيت المقدس به خضر برخورده با او به
مشارق زمين و مغارب آن سفر كرد و همانطور كه خداى تعالى فرموده همه رقم اسباب
سلطنت برايش فراهم شد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نهاد و در آخر در عراق از دنيا رفت .
و اما اسكندر، يونانى بوده و او را اسكندر مقدونى مى گفتند، و مجدونى اش نيز خوانده
اند، از ابن عباس پرسيدند ذوالقرنين از چه نژاد و آب خاكى بوده ؟ گفت : از حمير بود و
نامش صعب بن ذى مرائد بوده ، و او همان است كه خدايش در زمين مكنت داده و از هر سببى به
وى ارزانى داشت ، و او به دو قرن آفتاب و به رأ س زمين رسيد و سدى بر ياجوج و
ماجوج ساخت .
بعضى به او گفتند: پس اسكندر چه كسى بوده ؟ گفت : او مردى حكيم و صالح از
اهل روم بود كه بر ساحل دريا در آفريقا منارى ساخت و سرزمين رومه را گرفته به
درياى عرب آمد و در آن ديار آثار بسيارى از كارگاه ها و شهرها بنا نهاد.
از كعب الاحبار پرسيدند كه ذوالقرنين كه بوده ؟ گفت :
قول صحيح نزد ما كه از احبار و اسلاف خود شنيده ايم اين است كه وى از قبيله و نژاد
حمير بوده و نامش صعب بن ذى مرائد بوده ، و اما اسكندر از يونان و از دودمان عيصو
فرزند اسحاق بن ابراهيم خليل (عليه السلام ) بوده . و
رجال اسكندر، زمان مسيح را درك كردند كه از جمله ايشان جالينوس و ارسطاطاليس بوده
اند.
و همدانى در كتاب انساب گفته : كهلان بن سبا صاحب فرزندى شد به نام زيد، و زيد
پدر عريب و مالك و غالب و عميكرب بوده است . هيثم گفته : عميكرب فرزند سبا برادر
حمير و كهلان بود. عميكرب صاحب دو فرزند به نام ابو مالك فدرحا و
مهيليل گرديد و غالب داراى فرزندى به نام جنادة بن غالب شد كه بعد از
مهيليل بن عميكرب بن سبا سلطنت يافت . و عريب صاحب فرزندى به نام عمرو شد و عمرو
هم داراى زيد و هميسع گشت كه ابا الصعب كنيه داشت . و اين ابا الصعب همان ذوالقرنين
اول است ، و همو است مساح و بناء كه در فن مساحت و بنائى استاد بود و نعمان بن بشير
در باره او مى گويد:
فمن ذا يعادونا من الناس معشرا
|
و حاتم و نيز در اين باره است كه حارثى مى گويد:
سموا لنا واحدا منكم فنعرفه
|
فى الجاهلية لاسم الملك محتملا
|
كالتبعين و ذى القرنين يقبله
|
اهل الحجى فاحق القول ما قبلا
|
و در اين باره ابن ابى ذئب خزاعى مى گويد:
و منا الذى بالخافقين تغربا
|
و اصعد فى كل البلاد و صوبا
|
فقد نال قرن الشمس شرقا و مغربا
|
و فى ردم ياجوج بنى ثم نصبا
|
و ذلك ذوالقرنين تفخر حمير
|
بعكسر قيل ليس يحصى فيحسبا
|
همدانى سپس مى گويد: (علماى همدان مى گويند: ذوالقرنين اسمش صعب بن مالك بن
حارث الاعلى فرزند ربيعة بن الحيار بن مالك ، و در باره ذوالقرنين گفته هاى زيادى
هست .
و اين كلامى است جامع ، و از آن استفاده مى شود كه اولا لقب ذوالقرنين مختص به شخص
مورد بحث نبوده بلكه پادشاهانى چند از ملوك حمير به اين نام ملقب بوده اند، ذوالقرنين
اول ، و ذو القرنينهاى ديگر.
و ثانيا ذوالقرنين اول آن كسى بوده كه سد ياجوج و ماجوج را
قبل از اسكندر مقدونى به چند قرن بنا نهاده و معاصر با ابراهيم
خليل (عليه السلام ) و يا بعد از او بوده - و مقتضاى آنچه ابن هشام آورده كه وى خضر را
در بيت المقدس زيارت كرده همين است كه وى بعد از او بود، چون بيت المقدس چند قرن
بعد از حضرت ابراهيم (عليه السلام ) و در زمان داوود و سليمان ساخته شد - پس به هر
حال ذوالقرنين هم قبل از اسكندر بوده . علاوه بر اينكه تاريخ حمير تاريخى مبهم است .
بنا بر آنچه مقريزى آورده گفتار در دو جهت باقى مى ماند.
يكى اينكه اين ذوالقرنين كه تبع حميرى است سدى كه ساخته در كجا است ؟.
دوم اينكه آن امت مفسد در زمين كه سد براى جلوگيرى از فساد آنها ساخته شده چه امتى
بوده اند؟ و آيا اين سد يكى از همان سدهاى ساخته شده در يمن ، و يا پيرامون يمن ، از
قبيل سد مارب است يا نه ؟ چون سدهايى كه در آن نواحى ساخته شده به منظور ذخيره
ساختن آب براى آشاميدن ، و يا زراعت بوده است ، نه براى جلوگيرى از كسى . علاوه بر
اينكه در هيچ يك آنها قطعه هاى آهن و مس گداخته به كار نرفته ، در حالى كه قرآن سد
ذوالقرنين را اينچنين معرفى نموده .
و آيا در يمن و حوالى آن امتى بوده كه بر مردم هجوم برده باشند، با اينكه همسايگان
يمن غير از امثال قبط و آشور و كلدان و... كسى نبوده ، و آنها نيز همه ملتهايى متمدن بوده
اند ؟.
يكى از بزرگان و محققين معاصر ما اين قول را تاييد كرده ، و آن را چنين توجيه مى كند:
ذوالقرنين مذكور در قرآن صدها سال قبل از اسكندر مقدونى بوده ، پس او اين نيست ،
بلكه اين يكى از ملوك صالح ، از پيروان اذواء از ملوك يمن بوده ، و از عادت اين قوم اين
بوده كه خود را با كلمه ((ذى )) لقب مى دادند، مثلا مى گفتند: ذى همدان ، و يا ذى غمدان ،
و يا ذى المنار، و ذى الاذغار و ذى يزن و امثال آن .
و اين ذوالقرنين مردى مسلمان ، موحد، عادل ، نيكو سيرت ، قوى ، و داراى هيبت و شوكت بوده
، و با لشگرى بسيار انبوه به طرف مغرب رفته ، نخست بر مصر و سپس بر ما بعد آن
مستولى شده ، و آنگاه همچنان در كناره درياى سفيد به سير خود ادامه داده تا به
ساحل اقيانوس غربى رسيده ، و در آنجا آفتاب را ديده كه در عينى حمئة و يا حاميه فرو
مى رود.
سپس از آنجا رو به مشرق نهاده ، و در مسير خود آفريقا را بنا نهاده . مردى بوده بسيار
حريص و خبره در بنائى و عمارت . و همچنان سير خود را ادامه داده تا به شبه جزيره و
صحراهاى آسياى وسطى رسيده ، و از آنجا به تركستان ، و ديوار چين برخورده ، و در
آنجا قومى را يافته كه خدا ميان آنان و آفتاب ساترى قرار نداده بود.
سپس به طرف شمال
متمايل و منحرف گشته ، تا به مدار السرطان رسيده ، و شايد همانجا باشد كه بر سر
زبانها افتاده كه وى به ظلمات راه يافته است .
اهل اين ديار از وى درخواست كرده اند كه برايشان سدى بسازد تا از رخنه ياجوج و ماجوج
در بلادشان ايمن شوند، چون يمنيها - و مخصوصا ذوالقرنين - معروف به تخصص در
ساختن سد بوده اند، لذا ذوالقرنين براى آنان سدى بنا نهاده است .
حال اگر محل اين سد همان محل ديوار چين باشد، كه فاصله ميان چين و
مغول است ، ناگزير بايد بگوئيم قسمتى از آن ديوار بوده كه خراب شده ، و وى آن را
ساخته است ، و اگر اصل ديوار چنين نباشد، چون
اصل آن را بعضى از ملوك چين قبل اين تاريخ ساخته بوده اند كه ديگر اشكالى باقى
نمى ماند. و به طورى كه مى گويند از جمله بناهايى كه ذوالقرنين كه اسم اصليش
((شمر يرعش )) بود ساخته شهر سمرقند بوده است .
اين احتمال كه وى پادشاهى عربى زبان بوده تاييد شده به اينكه مى بينيم اعراب از
رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از وى پرسش نموده و قرآن كريم ، داستانش را
براى تذكر و عبرتگيرى آورده است ، زيرا اگر از نژاد عرب نبود جهت نداشت از ميان همه
ملوك عالم تنها او را ذكر كند. پس چون اعراب نسبت به نژاد خود تعصب مى ورزيدند
سرگذشت او در آنان مؤ ثرتر بوده ، چون ملوك روم و عجم و چين از امتهاى دورى بوده اند
كه اعراب خيلى به شنيدن تاريخشان و عبرتگيرى از سرگذشتشان علاقمند نبودند، به
همين جهت مى بينيم كه در سراسر قرآن اسمى از آن ملوك به ميان نيامده است . اين بود
خلاصه كلام شهرستانى .
اشكالى كه به گفته وى باقى مى ماند اين است كه ديوار چين نمى تواند سد ذوالقرنين
باشد، براى اينكه ذوالقرنين به اعتراف خود او قرنها
قبل از اسكندر بوده ، و ديوار چين در حدود نيم قرن بعد از اسكندر ساخته شده ، و اما
سدهاى ديگرى كه غير از ديوار بزرگ چين در آن نواحى هست هيچ يك از آهن و مس ساخته
نشده و همه با سنگ است .
صاحب تفسير جواهر بعد از ذكر مقدمه اى بيانى آورده كه خلاصه اش اين است كه : با
كمك سنگنبشته ها و آثار باستانى از خرابه هاى يمن به دست آمده كه در اين سرزمى ن
سه دولت حكومت كرده است : يكى دولت معين بود كه پايتختش قرناء بوده ، و علماء تخمين
زده اند كه آثار اين دولت از قرن چهاردهم قبل از ميلاد آغاز و در قرن هفتم و يا هشتم
قبل از ميلاد خاتمه يافته است ، و از ملوك اين دولت به شانزده پادشاه
مثل ((اب يدع )) و ((أ ب يدع ينيع )) دست يافته اند.
دولت سبا كه از قحطانيان بوده اول اذواء بوده و سپس
اقيال . و از همه برجستهتر سبا بوده كه صاحب قصر صرواح در قسمت شرقى صنعا است
، كه بر همه ملوك اين دولت غلبه يافته است . اين سلسله از
سال 850 ق م تا سال 115 ق م در آن نواحى سلطنت داشته اند، و معروف از ملوك آنان
بيست و هفت پادشاه بوده كه پانزده نفر آنان لقب ((مكرب )) داشته اند مانند مكرب
((يثعمر)) و مكرب ((ذمرعلى )) و دوازده نفر ايشان تنها لقب ملك داشته اند مانند ملك
((ذرح )) و ملك ((يريم ايمن )).
و سوم سلسله حميريها كه دو طبقه بوده اند اول ملوك سبا و ريدان كه از
سال 115 ق م تا سال 275 ب م سلطنت كرده اند. اينها تنها ملوك بوده اند. طبقه دوم ملوك
سبا و ريدان و حضرموت و غير آن كه چهارده نفر از اين سلسله سلطنت كرده اند، و
بيشترشان تبع بوده اند اول آنان ((شمر يرعش )) و دوم ((ذو القرنين )) و سوم
((عمرو)) شوهر بلقيس بود كه آخرشان منتهى به ذى جدن مى شود و آغاز سلطنت اين
سلسله از سال 275 م شروع شده در سال 525 خاتمه يافته است .
آنگاه صاحب جواهر مى گويد: پيشوند ((ذى )) در لقب ملوك يمن اضافه شده ، و هيچ
ملوك ديگرى از قبيل ملوك روم سراغ نداريم كه اين كلمه در لقبشان اضافه شده باشد،
به همين دليل است كه مى گوئيم ذوالقرنين از ملوك يمن بوده ، و
قبل از شخص مورد بحث اشخاص ديگرى نيز در يمن ملقب به ذوالقرنين بوده اند، و ليكن
آيا اين همان ذوالقرنين مذكور در قرآن باشد يا نه
قابل بحث است .
اعتقاد ما اين است كه : نه ، براى اينكه ملوك يمن قريب العهد با ما بوده اند و از آنها چنين
خاطراتى نقل نشده مگر در رواياتى كه نقالهاى قهوهخانه با آنها سر و كار دارند،
مثل اينكه ((شمر يرعش )) به بلاد عراق و فارس و خراسان و صغد سفر كرده و شهرى
به نام سمرقند بنا نهاده كه اصلش ((شمركند)) بوده و اسعد ابو كرب در آذربايجان
جنگ كرده ، و حسان پسرش را به صغد فرستاده و يعفر پسر ديگرش را به روم و برادر
زاده اش را به فارس روانه ساخته ، و اينكه بعد از جنگ او با چين از حميريها عدهاى در
چين باقى ماندند كه هم اكنون در آنجا هستند.
ابن خلدون و ديگران اين اخبار را تكذيب كرده اند، و آن را مبالغه دانسته و با ادله
جغرافيائى و تاريخى رد نموده اند.
پس مى توان گفت كه ذوالقرنين از امت عرب بوده و ليكن در تاريخى
قبل از تاريخ معروف مى زيسته است . اين بود خلاصه كلام صاحب جواهر.
و- و بعضى ديگر گفته اند: ذوالقرنين همان كورش يكى از ملوك هخامنشى در فارس است
كه در سالهاى ((539 - 560)) ق م مى زيسته و همو بوده كه امپراطورى ايرانى را
تاسيس و ميان دو مملكت فارس و ماد را جمع نمود.
بابل را مسخر كرد و به يهود اجازه مراجعت از
بابل به اورشليم را صادر كرد، و در بناى هيكل كمك ها كرد و مصر را به تسخير خود
درآورد، آنگاه به سوى يونان حركت نموده بر مردم آنجا نيز مسلط شد و به طرف مغرب
رهسپار گرديده آنگاه رو به سوى مشرق نهاد و تا اقصى نقطه مشرق پيش رفت .
اين قول را يكى از علماى نزديك به عصر ما ذكر كرده و يكى از محققين هند در ايضاح و
تقريب آن سخت كوشيده است . اجمال مطلب اينكه : آنچه قرآن از وصف ذوالقرنين آورده با
اين پادشاه عظيم تطبيق مى شود، زيرا اگر ذوالقرنين مذكور در قرآن مردى مؤ من به خدا
و به دين توحيد بوده كورش نيز بوده ، و اگر او پادشاهى
عادل و رعيت پرور و داراى سيره رفق و رأ فت و احسان بوده اين نيز بوده و اگر او نسبت
به ستمگران و دشمنان مردى سياستمدار بوده اين نيز بوده و اگر خدا به او از هر چيزى
سببى داده به اين نيز داده ، و اگر ميان دين و
عقل و فضائل اخلاقى وعده و عده و ثروت و شوكت و انقياد اسباب براى او جمع كرده
براى اين نيز جمع كرده بود.
و همانطور كه قرآن كريم فرموده كورش نيز سفرى به سوى مغرب كرده حتى بر
ليديا و پيرامون آن نيز مستولى شده و بار ديگر به سوى مشرق سفر كرده تا به
مطلع آفتاب برسيد، و در آنجا مردمى ديد صحرانشين و وحشى كه در بيابانها زندگى
مى كردند. و نيز همين كورش سدى بنا كرده كه به طورى كه شواهد نشان مى دهد سد بنا
شده در تنگه داريال ميان كوه هاى قفقاز و نزديكيهاى شهر تفليس است . اين
اجمال آن چيزى است كه مولانا ابو الكلام آزاد گفته است كه اينك
تفصيل آن از نظر شما خواننده مى گذرد.
اما مساله ايمانش به خدا و روز جزا: دليل بر اين معنا كتاب عزرا (اصحاح 1) و كتاب
دانيال (اصحاح 6) و كتاب اشعياء (اصحاح 44 و 45) از كتب عهد عتيق است كه در آنها از
كورش تجليل و تقديس كرده و حتى در كتاب اشعياء او را ((راعى رب )) (رعيتدار خدا)
ناميده و در اصحاح چهل و پنج چنين گفته است : (( (پروردگار به مسيح خود در باره
كورش چنين مى گويد) آن كسى است كه من دستش را گرفتم تا كمرگاه دشمن را خرد كند
تا برابر او دربهاى دو لنگهاى را باز خواهم كرد كه دروازه ها بسته نگردد، من
پيشاپيشت رفته پشته ها را هموار مى سازم ، و درب هاى برنجى را شكسته ، و بندهاى
آهنين را پاره پاره مى نمايم ، خزينه هاى ظلمت و دفينه هاى مستور را به تو مى دهم تا
بدانى من كه تو را به اسمت مى خوانم خداوند اسرائيلم به تو لقب دادم و تو مرا نمى
شناسى )).
و اگر هم از وحى بودن اين نوشته ها صرفنظر كنيم بارى يهود با آن تعصبى كه به
مذهب خود دارد هرگز يك مرد مشرك مجوسى و يا وثنى را (اگر كورش يكى از دو مذهب را
داشته ) مسيح پروردگار و هدايت شده او و مؤ يد به تاييد او و راعى رب نمى خواند.
علاوه بر اينكه نقوش و نوشته هاى با خط ميخى كه از عهد داريوش كبير به دست آمده كه
هشت سال بعد از او نوشته شده - گوياى اين حقيقت است كه او مردى موحد بوده و نه مشرك
، و معقول نيست در اين مدت كوتاه وضع كورش دگرگونه ضبط شود.
و اما فضائل نفسانى او: گذشته از ايمانش به خدا، كافى است باز هم به آنچه از اخبار
و سيره او و به اخبار و سيره طاغيان جبار كه با او به جنگ برخاسته اند مراجعه كنيم و
ببينيم وقتى بر ملوك ((ماد)) و ((ليديا)) و
((بابل )) و ((مصر)) و ياغيان بدوى در اطراف بكتريا كه همان بلخ باشد و غير
ايشان ظفر مى يافته با آنان چه معامله مى كرده ، در اين صورت خواهيم ديد كه بر هر
قومى ظفر پيدا مى كرده از مجرمين ايشان گذشت و عفو مى نموده و بزرگان و كريمان هر
قومى را اكرام و ضعفاى ايشان را ترحم مى نموده و مفسدين و خائنين آنان را سياست مى
نموده .
كتب عهد قديم و يهود هم كه او را به نهايت درجه تعظيم نموده بدين جهت بوده كه ايشان
را از اسارت حكومت بابل نجات داده و به بلادشان برگردانيده و براى تجديد بناى
هيكل هزينه كافى در اختيارشان گذاشته ، و نفائس گرانبهايى كه از
هيكل به غارت برده بودند و در خزينه هاى ملوك
بابل نگهدارى مى شد به ايشان برگردانيده ، و همين خود مؤ يد ديگرى است براى اين
احتمال كه كورش همان ذوالقرنين باشد، براى اينكه به طورى كه اخبار شهادت مى دهد
پرسش كنندگان از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله و سلم ) از داستان ذوالقرنين يهود
بوده اند.
علاوه بر اين مورخين قديم يونان مانند ((هردوت )) و ديگران نيز جز به مروت و فتوت
و سخاوت و كرم و گذشت و قلت حرص و داشتن رحمت و رأ فت ، او را نستوده اند، و او را
به بهترين وجهى ثنا و ستايش كرده اند.
و اما اينكه چرا كورش را ذوالقرنين گفته اند: هر چند تواريخ از دليلى كه جوابگوى اين
سؤ ال باشد خالى است ليكن مجسمه سنگى كه اخيرا در مشهد مرغاب در جنوب ايران از او
كشف شده جاى هيچ ترديدى نمى گذارد كه همو ذوالقرنين بوده ، و وجه تسميه اش اين
است كه در اين مجسمه ها دو شاخ ديده مى شود كه هر دو در وسط سر او در آمده يكى از
آندو به طرف جلو و يكى ديگر به طرف عقب خم شده ، و اين با گفتار قدماى مورخين كه
در وجه تسميه او به اين اسم گفته اند تاج و يا كلاه خودى داشته كه داراى دو شاخ
بوده درست تطبيق مى كند.
در كتاب دانيال هم خوابى كه وى براى كورش
نقل كرده را به صورت قوچى كه دو شاخ داشته ديده است .
در آن كتاب چنين آمده : در سال سوم از سلطنت بيلشاصر پادشاه ، براى من كه
دانيال هستم بعد از آن رؤ يا كه بار اول ديدم رؤ يايى دست داد كه گويا من در شوشن
هستم يعنى در آن قصرى كه در ولايت عيلام است مى باشم و در خواب مى بينم كه من در
كنار نهر ((اولاى )) هستم چشم خود را به طرف بالا گشودم ناگهان قوچى ديدم كه دو
شاخ دارد و در كنار نهر ايستاده و دو شاخش بلند است اما يكى از ديگرى بلندتر است كه
در عقب قرار دارد. قوچ را ديدم به طرف مغرب و
شمال و جنوب حمله مى كند، و هيچ حيوانى در برابرش مقاومت نمى آورد و راه فرارى از
دست او نداشت و او هر چه دلش مى خواهد مى كند و بزرگ مى شود.
در اين بين كه من مشغول فكر بودم ديدم نر بزى از طرف مغرب نمايان شد همه ناحيه
مغرب را پشت سر گذاشت و پاهايش از زمين بريده است ، و اين حيوان تنها يك شاخ دارد
كه ميان دو چشمش قرار دارد. آمد تا رسيد به قوچى كه گفتم دو شاخ داشت و در كنار نهر
بود سپس با شدت و نيروى هر چه بيشتر دويده ، خود را به قوچ رسانيد با او در آويخت
و او را زد و هر دو شاخش را شكست ، و ديگر تاب و توانى براى قوچ نماند، بى اختيار
در برابر نر بز ايستاد. نر بز قوچ را به زمين زد و او را
لگدمال كرد، و آن حيوان نمى توانست از دست او بگريزد، و نر بز بسيار بزرگ شد.
آنگاه مى گويد: جبرئيل را ديدم و او رؤ ياى مرا تعبير كرده به طورى كه قوچ داراى دو
شاخ با كورش و دو شاخش با دو مملكت فارس و ماد منطبق شد و نر بز كه داراى يك شاخ
بود با اسكندر مقدونى منطبق شد.
و اما سير كورش به طرف مغرب و مشرق : اما سيرش به طرف مغرب همان سفرى بود كه
براى سركوبى و دفع ((ليديا)) كرد كه با لشگرش به طرف كورش مى آمد، و
آمدنش به ظلم و طغيان و بدون هيچ عذر و مجوزى بود. كورش به طرف او لشگر كشيد و
او را فرارى داد، و تا پايتخت كشورش تعقيبش كرد، و پايتختش را فتح نموده او را اسير
نمود، و در آخر او و ساير ياورانش را عفو نموده اكرام و احسانشان كرد با اينكه حق داشت
كه سياستشان كند و به كلى نابودشان سازد. و انطباق اين داستان با آيه شريفه
((حتى اذا بلغ مغرب الشمس وجدها تغرب فى عين حمئة ))
- كه شايد ساحل غربى آسياى صغير باشد - ((و وجد عندها قوما قلنا يا ذا القرنين اما
ان تعذب و اما ان تتخذ فيهم حسنا)) از اين رواست كه گفتيم حمله ليديا تنها از باب
فساد و ظلم بوده .
آنگاه به طرف صحراى كبير مشرق ، يعنى اطراف بكتريا عزيمت نمود، تا غائله
قبائل وحشى و صحرانشين آنجا را خاموش كند، چون آنها هميشه در كمين مى نشستند تا به
اطراف خود هجوم آورده فساد راه بيندازند، و انطباق آيه ((حتى اذا بلغ مطلع الشمس وجدها
تطلع على قوم لم نجعل لهم من دونها سترا)) روشن است .
و اما سدسازى كورش : بايد دانست سد موجود در تنگه كوه هاى قفقاز، يعنى سلسله كوه
هائى كه از درياى خزر شروع شده و تا درياى سياه امتداد دارد، و آن تنگه را تنگه
((داريال )) مى نامند كه بعيد نيست تحريف شده از
((داريول )) باشد، كه در زبان تركى به معناى تنگه است ، و به لغت محلى آن سد را
سد ((دميرقاپو)) يعنى دروازه آهنى مى نامند، و ميان دو شهر تفليس و ((ولادى كيوكز))
واقع شده سدى است كه در تنگهاى واقع در ميان دو كوه خيلى بلند ساخته شده و جهت
شمالى آن كوه را به جهت جنوبى اش متصل كرده است ، به طورى كه اگر اين سد ساخته
نمى شد تنها دهانهاى كه راه ميان جنوب و شمال آسيا بود همين تنگه بود. با ساختن آن
اين سلسله جبال به ضميمه درياى خزر و درياى سياه يك حاجز و مانع طبيعى به
طول هزارها كيلومتر ميان شمال و جنوب آسيا شده .
و در آن اعصار اقوامى شرير از سكنه شمال شرقى آسيا از اين تنگه به طرف بلاد
جنوبى قفقاز، يعنى ارمنستان و ايران و آشور و كلده ، حمله مى آوردند و مردم اين سرزمينها
را غارت مى كردند. و در حدود سده هفتم قبل از ميلاد حمله عظيمى كردند، به طورى كه دست
چپاول و قتل و بردهگيريشان عموم بلاد را گرفت تا آنجا كه به پايتخت آشور يعنى
شهر نينوا هم رسيدند، و اين زمان تقريبا همان زمان كورش است . مورخان قديم - نظير
هردوت يونانى - سير كورش را به طرف شمال ايران براى خاموش كردن آتش فتنهاى
كه در آن نواحى شعلهور شده بود آورده اند. و على الظاهر چنين به نظر مى رسد كه در
همين سفر سد مزبور را در تنگه داريال و با استدعاى اهالى آن مرز و بوم و تظلمشان از
فتنه اقوام شرور بنا نهاده و آن را با سنگ و آهن ساخته است و تنها سدى كه در دنيا در
ساختمانش آهن به كار رفته همين سد است ، و انطباق آيه ((فاعينونى بقوة
اجعل بينكم و بينهم ردما أ تونى زبر الحديد...)) بر اين سد روشن است .
و از جمله شواهدى كه اين مدعا را تاييد مى كند وجود نهرى است در نزديكى اين سد كه آن
را نهر سايروس مى گويند، و كلمه سايروس در اصطلاح غربيها نام كورش است ، و
نهر ديگرى است كه از تفليس عبور مى كند به نام ((كر)).
و داستان اين سد را ((يوسف ))، مورخ يهودى در آنجا كه سرگذشت سياحت خود را در
شمال قفقاز مى آورد ذكر كرده است . و اگر سد مورد بحث كه كورش ساخته عبارت از
ديوار باب الابواب باشد كه در كنار بحر خزر واقع است نبايد يوسف مورخ آن را در
تاريخ خود بياورد، زيرا در روزگار او هنوز ديوار باب الابواب ساخته نشده بود، چون
اين ديوار را به كسرى انوشيروان نسبت مى دهند و يوسف
قبل از كسرى ميزيسته و به طورى كه گفته اند در قرن
اول ميلادى بوده است .
علاوه بر اين كه سد باب الابواب قطعا غير سد ذو القرنينى است كه در قرآن آمده ،
براى اينكه در ديوار باب الابواب آهن به كار نرفته .
و اما ياجوج و ماجوج : بحث از تطورات حاكم بر لغات و سيرى كه زبانها در
طول تاريخ كرده ما را بدين معنا رهنمون مى شود كه ياجوج و ماجوج همان مغوليان بوده
اند، چون اين دو كلمه به زبان چينى ((منگوك )) و يا ((منچوك )) است ، و معلوم مى شود
كه دو كلمه مذكور به زبان عبرانى نقل شده و ياجوج و ماجوج خوانده شده است ، و در
ترجمه هائى كه به زبان يونانى براى اين دو كلمه كرده اند ((گوك )) و ((ماگوك
)) مى شود، و شباهت تامى كه ما بين ((ماگوك )) و ((منگوك )) هست حكم مى كند بر
اينكه كلمه مزبور همان منگوك چينى است همچنانكه
((منغول )) و ((مغول )) نيز از آن مشتق و نظائر اين تطورات در الفاظ آنقدر هست كه
نمى توان شمرد.
پس ياجوج و ماجوج مغول هستند و مغول امتى است كه در
شمال شرقى آسيا زندگى مى كنند، و در اعصار قديم امت بزرگى بودند كه مدتى به
طرف چين حملهور مى شدند و مدتى از طريق داريال قفقاز به سرزمين ارمنستان و
شمال ايران و ديگر نواحى سرازير مى شدند، و مدتى ديگر يعنى بعد از آنكه سد
ساخته شد به سمت شمال اروپا حمله مى بردند، و اروپائيان آنها را ((سيت )) مى
گفتند. و از اين نژاد گروهى به روم حملهور شدند كه در اين حمله دولت روم سقوط كرد.
در سابق گفتيم كه از كتب عهد عتيق هم استفاده مى شود كه اين امت مفسد از سكنه اقصاى
شمال بودند.
اين بود خلاصهاى از كلام ابو الكلام ، كه هر چند بعضى از جوانبش خالى از
اعتراضاتى نيست ، ليكن از هر گفتار ديگرى انطباقش با آيات قرآنى روشنتر و
قابل قبول تر است .
ز - از جمله حرفهائى كه در باره ذوالقرنين زده شده مطلبى است كه من از يكى از مشايخم
شنيدهام كه مى گفت : ((ذو القرنين از انسانهاى ادوار قبلى انسان بوده )) و اين حرف
خيلى غريب است ، و شايد خواسته است پارهاى حرفها و اخبارى را كه در عجائب حالات
ذوالقرنين هست تصحيح كند، مانند چند بار مردن و زنده شدن و به آسمان رفتن و به زمين
برگشتن و مسخر شدن ابرها و نور و ظلمت و رعد و برق براى او و با ابر به مشرق و
مغرب عالم سير كردن .
و معلوم است كه تاريخ اين دوره از بشريت كه دوره ما است هيچ يك از مطالب مزبور را
تصديق نمى كند، و چون در حسن ظن به اخبار مذكور مبالغه دارد، لذا ناگزير شده آن را
به ادوار قبلى بشريت حمل كند.