|
نظر در رخسار على عليه السلام
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
آورده اند كه رسول صلى الله عليه و آله و سلم را گفتند: يا
رسول الله ! فلان كس را ديدى كه به سفر دريا شد به اندك سرمايه اى و زود باز آمد
و چندان سود آورد كه همسايگان و خويشان وى بر وى حسد مى بردند؟ خواجه صلى الله
عليه و آله و سلم گفت : من شما را خبر دهم از كسى كه باز آمدنش زودتر بود و غنيمتش
عظيم تر؟
گفتند: بلى يا رسول الله !
گفت : بنگريد بدين مرد كه روى به شما دارد، نگاه كرديم مردى را ديديم كه مى آمد از
انصار جامه اى كهنه پوشيده پيش وى باز شديم و وى را بشارت داديم . چون به
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد، خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت :
ياران را خبر ده كه امروز چه كار كرده اى .
گفت : هر روز دينارى كسب مى كردم . امروز آن كسب از من فوت شد. گفتم : بروم و عوض
آن در روى على عليه السلام نگاه كنم كه رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرموده است
كه : انظر الى وجه على عباده (93) يعنى : نظر در روى على عليه
السلام عبادت است . برفتم و ساعتى در روى على نگريستم . خواجه صلى الله عليه و
آله و سلم گفت : تو هر روز دينارى زر كسب مى كردى ، امروز آن از تو فوت شد و تو
به عوض ، در روى على عليه السلام نگاه كردى . تو را چندان ثواب
حاصل شده است كه اگر بر اهل زمين قسمت كنند، كمترين نصيبى كه يكى را رسد آن بود
كه گناهش را بيامرزند و بر وى رحمت كنند. |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
يونس بن عبد الملك گفت : سالى به حج مى شدم . در بعض
منازل كنيزكى ديدم - حبشى (و) نابينا - دست برداشته و مى گفت : يا راد الشمس
على على بن ابى طالب عليه السلام رد على بصرى . اى خدايى كه آفتاب را
از براى على بن ابى طالب عليه السلام بازگردانيدى ، روشنايى چشم من با من ده .
گفتم : على را دوست دارى ؟
گفت : اى والله .
دو دينار زر از كيسه برون كردم و گفتم : بستان اين را و در بعضى از حوايج خويش
صرف كن . گفت : مرا بدان حاجت نيست . از من قبول نكرد، و برفتيم ، چون باز آمديم و
بدان منزل رسيديم ، وى را ديدم (چشمش ) روشن شده ، حاجيان را آب مى داد. گفتم : دوستى
على عليه السلام با تو چه كرد؟ گفت : هفت شب اين دعا مى كردم . شب هفتم شخصى پيش
آمد و گفت : على را دوست دارى ؟ گفتم : اى والله . گفت : خداوندا! اگر راست مى گويد كه
على را دوست مى دارد، از اعتقادى نيكو و نيتى صادق ، چشمانش باز ده . در
حال چشمم روشن شد. گفتم : به خداى بر تو سوگند كه تو كيستى ؟ گفت : من خضرم از
جمله مواليان على بن ابى طالب عليه السلام و از جمله موكلان بر شيعه وى . شعر:
احب عليا لا ابالى و ان فشا
|
|
و ذلك فضل الله يؤ تيه من يشا(94) |
|
|
جبرئيل خادم اميرالمؤمنين عليه السلام
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
عبد الله عباس گفت : روزى خواجه كونين و فخر عالمين از نماز ديگر فارغ شد
و گفت : هر كه مرا دوست مى دارد و اهل بيت پاك مرا، بايد كه متابعت من كند و در عقب من
بيايد. ما همه در عقب او روان شديم تا برسيديم به منزلى از آن زهره فلك نبوت و نقطه
خطبه رسالت ، چراغ اهل بيت مصطفى ، فاطمه زهرا عليها السلام خواجه صلى الله عليه
و آله و سلم دست بر حلقه در نهاد و آهسته حلقه بر در زد. تا جدار سوره
هل اتى ،(95) شهسوار ميدان لافتى ،(96) مشرف به شرف انما،(97) مخصوص به
عنايت قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى اميرالمؤمنين على
مرتضى - عليه السلام - بيرون آمد گليمى بر خود پيچيده و دستهاى مبارك
گل آلود كرده . مهتر عالم فرمود: يا على ! حدث الناس بما راءيته امس ؛
حديث كن مردم را بدانچه ديروز مشاهده كردى و معاينه ديدى . گفت : يا
رسول الله ! پدر و مادرم فداى تو باد! دى (98) در وقت نماز پيشين ، خواستم كه
طهارتى كنم و فرض ايزدى (99) به جاى آورم . آب نبود، روى بدان دو در درياى
عصمت ، دو گوهر كان حكمت ، دو نازش كونين ، حسن و حسين آوردم و ايشان را به طلب آب
فرستادم . ساعتى تاءخير افتاد. آوازى شنيدم كه يا اباالحسن ! به جانب راست خود نگاه
كن . نظر كردم ، سطلى ديدم از زر معلق در هوا، در وى آبى بود سفيدتر از برف و
شيرين تر از عسل ، بوى گل از آن به مشام من رسيد. از آن آب وضو كردم و به دلم رسيد.
مهتر عالم گفت : يا على ! مى دانى كه آن سطل از كجا بود؟ گفت : خدا و رسولش بدان
عالمترند. رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : آن
سطل از سطلهاى بهشت بود و آن آب از زير درخت طوبى بود و آن قطره اى كه بر سرت
چكيد از زير عرش بود. پس مصطفى صلى الله عليه و آله و سلم ، مرتضى عليه السلام
را به سينه خود بازنهاد و ميان هر دو چشم او را بوسه داد و گفت : حبيب من و روشنى چشم
من آن كسى است كه ديروز خادم او جبرئيل امين بوده است . |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
خواجه كونين و فخر عالمين چون به حرب خيبر رفت ، چشم (على عليه السلام ) - آن چشمه
شجاعت - درد مى كرد و در ميان صحابه نبود.
رسول گفت : مبارز دارالاسلام كجاست كه كار حرب او سازد و
دل عدو به قهر او گذارد؟ گفتند: او به درد چشم مبتلاست و رنج و بلا. خواجه صلى الله
عليه و آله و سلم رايت (100) به يكى از بزرگان صحابه داد و به حرب فرستاد.
آن بزرگ برفت و بى فتح باز آمد. رايت به ديگرى داد. او نيز بى ظفر بازگشت ،
خيبر، حيدر مى جست . حصار، مردكار مى طلبيد! خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت :
لا عطين الرايه غدا رجلا يحب الله و رسوله و يحبه الله و رسوله
(101) يعنى : فردايت رايت را به دست كسى دهم كه خدا و
رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند و نگريزند و باز نگردد تا خيبر را
نگشايد. منافقان گفتند: بارى از على فارغيم . ديگر روز مصطفى صلى الله عليه و
آله و سلم ، مرتضى عليه السلام را بخواند و گفت : تو را چه رسيده است ؟ گفت : درد
چشم دارم . مرا كحل (102) شفقت تو مى بايد. ديده ام دردمند است . سرمه راحت تو مى
طلبد. گفت : بيا كه آب دهن من شفاى جمله دردهاست . خواجه صلى الله عليه و آله و سلم
سر مبارك شاه مردان را در كنار گرفت و يك ميل از لعاب دهن مبارك خود در چشم وى كشيد.
چون خواجه جهان ، نوش داروى امان از مكحله (103) دهان در چشم امير مؤمنان عليه السلام
كشيد، در حال صحت يافت ، رنج به راحت بدل شد....
پس خواجه صلى الله عليه و آله و سلم رايت به دست حيدر داد و به خيبر فرستاد (و
فردا كه روز محشر است هم رايت دار او خواهد بود و امروز خلقان را به ولاى او فرموده اند
و فردالو(104) به دست او خواهد بود. هر كه امروز به ولاى او بود فردا زير لواى
او بود) القصه شاه مردان چون به نزديك خيبر رسيد، مرحب از حصن (105) بيرون آمد و
بر شاه مردان حمله كرد. شاه مردان ضربت وى را رد كرد و بر او ضربتى زد كه چون
خيارش به دو نيم كرد. عامر بيرون آمد. بالاى (106) وى پنج گز(107) بود.
اميرالمؤمنين عليه السلام ضربت بر ساق پاى وى زد - چنانكه آن ملعون از پاى در آمد و
بيفتاد و به لعنت خداى رسيد. ديگران به هزيمت (108) شدند.
آورده اند كه بر بام حصار منجمى بود. هر كس بدانجا مى رسيد نام و نسبش معلوم مى كرد
و مى گفت كه تو نه آنى . چون شاه مردان بدانجا رسيد، نام و نسبش معلوم كرد و گفت :
اين است گيرنده خيبر و خود را از بالاى حصار در افكند. شاه مردان وى را در هوا بگرفت و
آهسته بر زمين نهاد، چنانكه آزرده نشد و اسلام بر وى عرضه كرد. منجم مسلمان شد. چون
شاه مردان از كار منجم بپرداخت و آهنگ در خيبر كرد، على در حق بود، آهنگ در
باطل كرد، زلزله در وى افتاد. حلقه در بگرفت و چنان بجنبانيد كه جمله حصار بلرزيد،
به قوت ربانى در حصار را از جاى كند و چهل گام بينداخت .
آورده اند كه چهل مرد خواستند كه آن در را باز گردانند، نتوانستند. حيدر آن در را به
مردى بر كند و به آزاد مردى بينداخت و به جوانمردى بر دوش گرفت تا جمله صحابه
بر وى بگذشتند يعنى : گذر همه بر من است كه : من اراد العلم فليات الباب
(109) و اتوا البيوت من ابوابها (110). يكى گفت : يا
رسول ! تعجب مى كنم از دست و دوش على كه آن در را نگاه مى دارد كه خلقان به وى مى
گذرند. خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : از دستش تعجب مكن . از پايش تعجب كن
. نگاه كرد اميرالمؤمنين عليه السلام را ديد در ميان خندق در هوا ايستاده .
خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى على ! اگر نه آنست كه مى ترسم كه
طايفه اى در حق تو آن گويند كه در حق عيساى مريم گفتند، من امروز در حق تو آن گفتمى
كه هر جا كه خاك قدم تو بودى ، گرفتندى و تبرك جستندى و ليكن ترا اين بس است كه
تو از من و من از توام . انت منى و انا منك ، نفسك نفسى و لحمك لحمى و دمك دمى
(111). |
|
ترس اميرالمؤمنين عليه السلام
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ابوالدراء گفت : شبى در صحرا بودم . آوازى حزين به گوش من رسيد كه يكى
مى گفت : خدايا! اگر عمرم در نافرمانى تو دراز شد و گناهم در صحف (112)، عظيم
گشت ، ره جز آمرزش تو نمى پويم و جز رحمت تو اميد ندارم . برفتم تا بنگرم كه
كيست . اميرالمؤمنين عليه السلام بود. خود را پناه داشتم تا وى چه مى كند نماز مى گذارد
و هر چند ركعت كه گزاردى ، گريه و زارى آغاز نهادى و مى گفت : خداوندا! چون در عفو
تو نظر مى كنم ، گناه بر من خوار مى نمايد؛ باز از سخت گرفتن تو مى ترسم بلاى
من عظيم مى آيد. گفت : آه ! آه ! اگر من در صحيفه
اعمال سيه نگرم كه آن را فراموش كرده باشم و تو را دانسته . آنگه اگر فرمايى كه
بگيرند آن را، آه ! آه ! از آن گرفته اى كه خويشانش وى را نجات نتوانند داد. قبيله وى ،
وى را نفع نتوانند رسانيد. و اهل جمع را بر وى رحمت آيد. آه ! از آتش زبانه زننده .
آنگه ساعتى اضطراب كرد و ساكن شد گفتم : مگر در خواب شد كه همه شب بى خوابى
كرده است ، بروم و وى را از براى نماز بامداد بيدار كنم . برفتم و وى را ديدم بر زمين
افتاده . وى را بجنبانيدم ، برنخاست . گفتم : آه ! كه اميرالمؤمنين عليه السلام وفات
كرد.
به در خانه فاطمه عليهاالسلام شدم و حال با وى گفتم . گفت : يا ابا الدرداء! آن
بيهوشى از ترش خداى تعالى است .
پس به نزديك امير المؤمنين عليه السلام آمدم و قدرى آب بر وى زدم . چشم باز كرد و
مرا ديد كه مى گريستم . گفت : يا ابا الدرداء! چون بودى كه اگر مرا ديدى به
حسابگاهم مى بردندى و فرشتگان غلاظ و شداد(113) گرد من گرفته ، دوستان مرا
فرو گذاشته ، اهل جمع را بر من رحمت آمدى آنجا رحمت تو بيشتر بودى .
ابوالدرداء گفت : آنچه از على عليه السلام ديدم از هيچ كس نديدم - با آنكه وى را يقين
بود كه بعد از رسول صلى الله عليه و آله و سلم هيچ را آن مقام و منزلت نخواهد بود
كه او را بهشت و دوزخ در حكم وى خواهد بود. |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در تفسير امام حسن عسكى عليه السلام آورده (شده ) است كه روزى
رسول صلى الله عليه و آله و سلم روى به ياران كرد و گفت : دوش (114) كدام يك از
شما خود را از برادر مؤمن پنهان داشته است تا شرم زده نگردد. بعد از آن كار وى
بساخته است ؟ شاه مردان عليه السلام گفت : يا
رسول الله ! من بودم . رسول الله ! فرمود كه مى دانم كه تو بودى ، يا على ! ياران
را خبر ده از آنچه كردى تا به تو اقتدا كنند - و اگر چه هيچ كس از شرق تا به مغرب
به تو نتوانند رسيد و فضايل تو حاصل نتواند كرد.
شاه مردان عليه السلام گفت : يا رسول الله ! دوش مى گذشتم ، مردى از انصار را ديدم
در مزبله اى پوستهاى خربزه و خيار بر مى چيد. دانستم كه گرسنه است و نخواستم كه
مرا بيند - تا از من خجل و شرم زده نگردد. بازگشتم و به خانه شدم و دو قرص كه از
براى افطار نهاده بودم ، پيش وى بردم و گفتم : اين قرصها بستان و هر چه تو را آرزو
بود از طعامها و ميوه ها به نيت آن چيز پاره اى از وى بشكن ، كه حق تعالى آن پاره قرص
را به آن چيز گرداند كه تو را آرزو بود. چون به وى دادم ، شيطان مرا وسوسه كرد
كه اين قرصهاى با بركت كه بدين مرد دادى ، شايد كه اين مرد منافق باشد؛ با شيطان
جهاد كردم و گفتم : اگر او اهل آن نباشد، من اهل آنم و از حق تعالى بخواهم تا او را مؤمن
مخلص گرداند. پس گفتم خداوندا! به جاه (115) محمد و
آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه او را مؤمن و مخلص گردان . آن مرد را ديدم كه
به روى افتاد و سجده كرد. گفتم : حال چيست ؟ گفت : يا على ! در
دل من شكى و شبهتى بود. اين ساعت حجاب برداشتند و بهشت و دوزخ را به من نمودند، آن
شك و شبهه از دل من زايل شد.
خواجه صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى على ! خداى
عزوجل تو را به به مقدار هر حبه اى از آن قرصها، در بهشت درجه اى كرامت كرد
بزرگتر از دنيا و آنچه در اوست . به تو، روز قيامت جدا كند مؤمنان را از كافران و
مخلصان را از منافقان و پاكان را از ناپاكان . |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
چون صدر كاينات و خلاصه موجودات هجرت كرد از مكه به مدينه و مسجد بنا كرد،
مهاجران هر يك در پهلوى مسجد خانه ساختند و درى در مسجد گشادند. چون اسلام قوى شد،
جبرئيل آمد كه حق تعالى مى فرمايد كه درهايى كه در مسجد گشاده اند، برآرند.(116)
جماعتى از صحابه گفتند: همانا اين خطاب با ما نباشد.
اول كسى كه ساز آن كرد كه در بر آرد، شاه مردان بود. خواجه صلى الله عليه و آله و
سلم به حجره فاطمه در آمد و على را گفت : اى على ! اين خطاب نه با توست ، زيرا كه
تو از منى و من از تو: انت منى و انا منك .(117)
عباس آمد كه مرا چه مى فرمايى ؟ گفت : در، برآر. گفت : چرا در على گشاده مى گذارى و
در مرا بر مى آرى ؟ رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : اى عم ! حكم خدا گردن
بايد نهاد، جبرئيل حاضر است ، مى فرمايد كه اى عم
رسول خدا! اگر ببينى منزلت على را به نزديك حق تعالى ، و
محل شريف او را به نزديك فرشتگان مقرب ، و بزرگى او را در اعلا عليين (118)،
آنچه اينجا مى بينى اندك شمرى . اگر
اهل آسمانها و زمينها على را دشمن دارند، حق تعالى همه را هلاك كند و اگر جمله كافران على
را دوست دارند، حق تعالى ايشان را توفيق ايمان دهد و بر ايشان رحمت كند.
دوستى على در هر ترازو كه نهند راجح آيد بر جمله سيئات (119) او و دشمنى على بر
هر ترازو كه نهند راجح آيد بر جمله حسنات او. عباس تسليم و راضى شد.
جبرئيل
رسول را خبر داد كه جمله فرشتگان بر عباس صلوات دادند از براى تسليم و رضاى وى
در فضيلت على . پس عمر پيش رسول آمد و گفت : يا
رسول الله ! اجازت هست كه سوراخى بگذارم كه در
جمال مبارك تو بنگرم . گفت : نه . گفت : آن مقدار كه يك چشم بر آنجا نهم . گفت : نه .
منافقان چون بديدند كه در على بگشاد و درهاى ديگران برآورد. گفتند: الا ان
محمدا قد ضل فى على . محمد در حق على گمراه شد. حق تعالى اين آيت فرستاد
كه : والنجم اذا هوى ما ضل صاحبكم و ماغوى (120)
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به منبر برآمد و گفت : والله ما سددت
ابوابكم و لافتحت باب على بل الله سد ابوابكم و فتح باب على .(121)
به خدا كه من نفرمودم كه درهاى شما برآرند و در على بگذارند خداى تعالى فرمود
كه در شما برآرند و در على بگذارند؛ پس حكم را گردن نهيد تا به خشم و عذاب او
گرفتار نشويد. |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
از حسين (بن ) على عليه السلام روايت است كه چون
رسول صلى الله عليه و آله و سلم از دار فنا به دار بقا
انتقال فرمود، اميرالمؤمنين عليه السلام ندا در داد كه هر كه را به نزديك
رسول صلى الله عليه و آله و سلم و عده اى است يا دينى ، بيايد و از من طلب كند. پس
هر كه مى آمد و آن مقدار درم و دينار كه طلب مى داشت ، اميرالمؤمنين عليه السلام دست در
زير مصلى مى كرد و بيرون مى آورد و بدان كس مى داد. خبر به عمر رسيد، ابوبكر را
گفت : اگر تو نيز ضامن دين و وعده رسول شوى ، همچنان بيابى كه وى مى يابد.
ابوبكر نيز به قول وى ندا داد. خبر به شاه مردان عليه السلام رسيد. زود بود كه بر
آنچه كرد، پشيمان شود. ديگر روز ابوبكر با جماعتى مهاجر و انصار نشسته بودند.
اعرابى (اى ) در آمد. گفت : كدام يكى است از شما وصى
رسول صلى الله عليه و آله و سلم ؟ اشاره به ابوبكر كردند. گفت : تويى وصى
رسول صلى الله عليه و آله و سلم گفت : آرى . گفت : بيار آن هشتاد شتر كه از براى من
ضمان كرده است . ابوبكر به عمر نگريست ، عمر گفت : گواه طلب كه اعرابيان جاهلان
باشند. اعرابى گفت : به خدا كه تو وصى و خليفه
رسول نيستى .
سلمان وى را پيش شاه مردان برد. شاه مردان را چون چشم به اعرابى افتاد، گفت : اسلام
آورده اى تو و اهل تو؟ اعرابى گفت : گواهى مى دهم كه تويى وصى و خليفه
رسول صلى الله عليه و آله و سلم ، شرط اين بوده اندر ميان من و
رسول صلى الله عليه و آله و سلم .
آرى ، اسلام آورده ايم . شاه مردان ، حسن عليه السلام را گفت : تو و مسلمان با اين اعرابى
به فلان وادى رويد و تو ندا در ده كه : يا صالح ! چون تو را جواب دهد، بگو كه
اميرالمؤمنين تو را سلام مى رساند و مى فرمايد كه آن هشتاد شتر كه
رسول صلى الله عليه و آله و سلم از براى اعرابى ضمان كرده است ، بيار. ايشان
بدان وادى شدند و حسن عليه السلام آواز داد. جواب آمد: لبيك ، يابن
رسول الله ! حسن عليه السلام پيغام برسانيد. آواز آمد كه : سمعا و طاعة
(122) و در حال زمام (123) ناقه از زمين برآمد. حسن عليه السلام آن را گرفت
و به دست اعرابى داد و گفت : بكش . وى مى كشيد و ناقه بيرونمى آمد - بر آن صفت كه
اعرابى گفته بود - تا هشتاد تمام شد. اعرابى آواز به كلمه شهادت بركشيد و مى گفت
: من مثلك يا اميرالمؤمنين ، من مثلك يا اميرالمؤمنين .(124) دعا و ثناى
فراوان گفت و برفت . |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
آورده اند كه اميرالمؤمنين على عليه السلام در مسجد نشسته بود و امام حسن عليه السلام
بيمار بود؛ و از امير انار خواست . اميرالمؤمنين عليه السلام دست بر ستون مسجد نهاد و
شاخى از ستون بيرون آمد و بر وى . چهار انار باز كرد و دو به حسن عليه السلام داد و
دو به حسين عليه السلام .
گفتند: يا اميرالمؤمنين ! اين انار از كجاست ؟ گفت : از بهشت . گفتند: تو بر آن قادرى ؟
گفت : آرى من قسيم بهشت و دوزخم . فردا دوستان خود را در بهشت كنم و دشمنان را در دوزخ
. شعر:
يا ذا المعارج ان قصرت فى عملى
|
وسيلتى احمد و ابناه و ابنته
|
|
اليك ثم اميرالمؤمنين على (126) |
|
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
آورده اند كه روزى اميرالمؤمنين على عليه السلام در موضعى نشسته بود. در پيش وى
درختى انار خشك بود. جماعتى دوستان و دشمنان وى در آمدند. حضرت امير عليه السلام
فرمود: امروز آيتى به شما نمايم كه همچو مايده عيسى بود در بنى
اسرائيل . گفتند: آن چيست ؟ گفت : در اين درخت انار نگاه كنيد. چون نگاه كردند، به ولايت
على بن ابى طالب عليه السلام آن درخت سبز شد و شاخ بكشيد و انار بار آورد. ايشان
تعجب مى كردند. فرمود: برخيزيد و بسم الله بگوييد و انار باز كنيد. برخاستند و
بسم الله مى گفتند. آنان كه دوستان بودند، انار باز مى كردند و آنان كه دشمنان
بودند دست به هر انارى كه دراز مى كردند، بالاتر مى رفت و دست ايشان بدان نمى
رسيد. گفتند: يا اميرالمؤمنين ! چگونه است كه دست بعضى بدو مى رسد و دست بعضى
نمى رسد؟ گفت : فرداى قيامت نيز چنين بود. دوستان ما در بهشت بر تختها نشسته باشند
يا تكيه كرده ، چون ميوه خواهند، درخت سر فرود آرد تا ايشان ميوه باز كنند بى زحمت كه
: و ذللت قطوفها تذليلا ؛(127) و دشمنان ما در دوزخ به بهشتيان
مى نگرند و آن نعمتها مى بينند و دست ايشان بدان نرسد. بهشتيان را گويند كه پاره اى
آب بر ما ريزيد يا از آن نعمتها كه روزى شما كرده اند: افيظوا علينا من الماء او
مما رزقناكم الله ؛ (128) ايشان گويند: فارغ باشيد كه از اين هيچ به شما
نرسد كه حق تعالى بر كافران حرام كرده است : ان الله حرمهما على
الكافرين .(129) |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
در معجزات شاه مردان عليه السلام آورده اند... كه اميرالمؤمنين عليه السلام به صفين مى
شد. به صحرايى فرود آمدند، نزديك به صومعه راهبى . ياران وى گفتند: يا اميرالمؤ
منين ! اينجا نزول مى فرمايى و در اين موضع آب نيست . گفت : من شما را (فى
الحال )(130) آبى دهم شيرين تر از عسل و سفيدتر از برف و صافى تر از ياقوت
. پس اشارت كرد به موضعى و مالك اشتر و قومش را گفت : اينجا را بكاويد.(131)
چون بكاويدند سنگى سياه ظاهر شد حلقه اى در وى سفيد همچون سيم (132) مى
درخشيد. گفت : اين سنگ را برداريد. قريب صد مرد قوت كردند و بردارند، نتوانستند.
شاه مردان عليه السلام گفت : دور شويد و دست در آن حلقه زد و آن سنگ را برداشت و
چهل گز(133) بينداخت . آبى پيدا شد چنانكه نهاد و خاك فرا وى كرد. راهب از بالاى
صومعه آن بديد، فرياد بر آورد كه مرا اينجا فرو گيريد. وى را فرو گرفتند و پيش
شاه مردان آوردند. چون اميرالمؤمنين عليه السلام را چشم بر وى افتاد، گفت : شمعون
راهبى ؟
گفت : آرى ، مادر، اين نام نهاده و هيچ مخلوق را بر اين اطلاع نبوده است . تو پيغمبرى ؟ نام
اين چشمه زاحوماست و از بهشت است ، سيصد و سيزده وصى پيغمبر از اين چشمه آب خورده
اند، من آخرين اوصيايم .
راهب گفت : همچون يافتم در كتب انجيل ، و در ساعت كلمه شهادت بر زبان راند و مسلمان شد
و با اميرالمؤمنين عليه السلام به صفين شد.
اول كسى كه شهادت يافت ، او بود.
اميرالمؤمنين عليه السلام از براى او بگريست و گفت : المرء مع من احب
(134)
راهب با ما بود روز قيامت و با ما بود در بهشت . |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
ميثم گفت : روزى در پيش مولاى خود (اميرالمؤمنين عليه السلام ) بودم در كوفه .
جماعتى نزد وى بودند. مردى بيامد قباى سبز پوشيده و عمامه زرد بر سر نهاده و
شمشيرى قلاده حمايل كرده گفت : كدام يك است از شما كه در مجلس شجاعت ، حيات ساخته
است و عمامه براعت (135) و كمال فصاحت در بسته است ؟ كدام يك است از شما كه
ولادتش در حرم كعبه بوده است و در اخلاق پسنديده به
محل رسيده ؛ و كرم ؛ صفت لازم وى شده ؟ كدام است از شما كه محمد را نصرت كرد و
سلطانى محمد بر او عزيز شد و كارش بر او عظيم گشت ؟ كدام است از شما كه عمرو را
اسير گرفت ؟ شاه مردان گفت : منم ، يا سعد بن
الفضل بن فضيل بن ربيع . بپرس از هر چه خواهى . منم پناه اندوهناكان ، منم موصوف
به معروف ، منم كه بلاهاى عظيم بر من گمارد و
تحمل و مقاسات (136) منم كه در جمله كتابها صفت من كرده اند، منم ق ، و القرآن
المجيد، (137) منم صراط مستقيم ، منم على برادر
رسول خداى . اعرابى گفت : به ما رسيده كه تو معجز
رسول خدايى و امام اولياى خدايى و حكم زمين ، بعد از
رسول صلى الله عليه و آله و سلم تو را باشد، چنين است ؟ امير عليه السلام گفت : آرى
، بپرس از آنچه خواهى . اعرابى گفت : من رسولم به نزد تو از نزديك شصت هزار مردم
كه ايشان را عقيمه خوانند، كشته اى آورده ام كه در كشتن او خلاف افتاده است . اگر
تو وى را زنده گردانى ، بدانيم كه تو حجت خدايى و در اين دعوى صادقى . و اگر نه
، از خود ظاهر مى كنى چيزى را كه ندانى .
ميثم گفت : شاه مردان مرا گفت : بر اشتر نشين و در كوچه ها و محله هاى كوفه بگرد و ندا
در ده كه هر كه مى خواهد كه بيند آنچه حق تعالى على بن ابى طالب را داده است ، بايد
كه فردا به نجف آيد. ميثم گويد: ندا در دادم و به حضرت شاه مردان آمدم . گفت : اعرابى
را به خانه بر و جنازه اى كه با خود آورده است ، بيار. به خانه بردم .
ديگر روز شاه مردان ، چون نماز بگزارد، روى به صحرا نهاد و
اهل كوفه به يكبار روى به صحرا نهادند. شاه مردان بفرمود تا اعرابى و جنازه را
حاضر كردند. سر جنازه برداشت ، جوانى بود - سرش از گوش تا گوش بريده . شاه
مردان فرمود كه چندگاه است كه وى را كشته اند؟ اعرابى گفت :
چهل و يك روز است . گفت : كيست كه طلب خون وى مى كند؟ گفت : پنجاه كس اند از قوم وى .
شاه مردان و شير يزدان و امير همه مومنان فرمود كه عمش وى را كشته است ، حديث بن حسان
كه دخترى به وى داده بود و وى دختر عم (خود) را رها كرده بود و زنى ديگر خواسته .
اعرابى گفت : من بدين راضى نشوم ، تا كه وى را زنده گردانى . شاه مردان روى به
اهل كوفه كرد و گفت : اى اهل كوفه ! بقره بنى
اسرائيل نزديك حق تعالى بزرگتر نيست از سخن على بن ابى طالب كه برادر
رسول صلى الله عليه و آله و سلم است . پاره اى از آن بقره بركشته زدند كه هفت روز
بر آمده بود از كشتن وى . حق تعالى او را زنده گردانيد. من نيز بعضى از خود برين مرده
مى زنم - كه بعضى از من فاضل تر است از آن - و پاى راست بر وى زد و گفت : بر خيز
يا مدركة بن حنظلة بن حسان !
جوان باز نشست و گفت : لبيك لبيك يا حجة الله فى الانام و المنفرد
بالفضل و الانعام .(138)
حضرت امير عليه السلام فرمود: كه ؛ تو را كشت ؟ گفت : عمم ، حديث من حسان !
گفت : برو نزديك قوم خود و ايشان را خبر ده .
گفت : يا اميرالمؤمنين ! نمى خواهم و مى ترسم كه بار ديگر بكشند و تو حاضر نباشى
كه زنده اى كنى . اعرابى را گفت : تو برو. گفت : من نيز مى خواهم كه در خدمت تو
باشم . پس هر دو در خدمت شاه مردان بودند تا در صفين شهيد شدند.
اميرالمؤمنين عليه السلام گفت : فرداى قيامت با ما باشند و در درجه ما. |
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
روايت است كه سياهى را به حضر |