فروختن تعزيه دار دختر خود را
در كتاب مفتاح الجنة منقولست كه در زمان سلف شيخ صالح ديندارى از دوستان اهلبيت
عليهم السلام بود، كه هر سال در دهه محرم مشغول تعزيه دارى سيّدالشهدا عليه السلام
شده و مال بسيارى صرف طعام فقراء و مساكين و عزاداران مى كرد.
از گردش روزگار كج رفتار صدمه به مال و دولتش رسيده و بسيار فقير و پريشان
حال شد، و با نهايت عسرت مى گذرانيد، تا اينكه ماه محرم
داخل شد، و دو روز گذشت ، آن مرد بيچاره هر چه كوشيد، و به هر جانب دويد دستش به
جايى نرسيد، با حسرت و ندامت دلگير و غمگين به خانه خود
داخل شد، و سر به زانو نهاده متفكر بود
زنش او را بسيار پريشان ديد و در مقام تسلّى گفت : اى شوهر چه حادثه رو داده و به چه
مصيبت گرفتارى كه حال گفتگو ندارى ؟ گفت :اى مونسِ روزهاى غمگينىِ من ، خودت مى
دانى كه هر سال در دهه محرم با چه اوضاع و
جلال مشغول تعزيه دارى خامس آل عبا مى شدم ، و
امسال دو ماه از ماه محرم مى گذرد و من از فيض تعزيه دارى محروم و دلگير و لاعلاج مانده
ام ،
آن غيوره زن گفت : غم مخور اگر مال نداريم الحمدللّه كه ، جان داريم در هر
سال صرف مال مى كردى امسال صرف جان كن گفت چگونه ؟ گفت طلاق مرا بده و مرا در
بازار برده بفروش و قيمت مرا صرف عزادارى مظلوم كربلا كن ! و اين قدر غصه و اندوه
مخور پس آن مرد قدرى متفكر شد و آه سوزناكى كشيد و گفت : اى همدم ايّامِ محنت و شادىِ من
اين از غيرت و حميّت دور مى ماند، لكن تو اگر به مفارقت اين دختر ما راضى و دلگير
نباشى و بر بى دختر ماندنت صبر توانى كرد، من آن وقت از تو راضى و ممنون مى شوم
، آن زن شير دل به شنيدن اين سخن از جاى برخاسته دختر را به هر زبانى راضى
نموده و خود هم با ميل و رضامندى تمام ، دختر را تسليم آن مرد نمود، و گفت : اين دختر ما
را ببر و در بازار اسيران بفروش ، كه جان و اولاد من فداى تعزيه داران و گريه
كنندگان سيّدالشهداء عليه السلام است .
آن مرد دخترش را آورد، به يك نفر عربى به مبلغ معينى فروخته برگشت و
مشغول تهيه و تداركات مجلس عزا گشت ، و آن عرب دختر را به خانه خود برد، زن آن
عرب به محض ديدن دختر واله حسن و جمال و شيفته گفتار و
كمال او شد و مانند مادر مهربان برخاست ، و نوازشها كرده اراده نمود كه گيسوهاى او را
شانه زده و ببافد، كه دختر ممانعت كرده و راضى نشد، و گفت : اين زلفها و گيسوان مرا
مادرم شانه زده و بافته است ، هر وقت كه به آنها نگاه مى كنم ، مادرم به خاطرم مى آيد،
و امشب بافته مادرم را بر هم نزن .
بعد از نماز و طعام اراده خواب كردند ليكن آن دختر را به
خيال در نزد مادر بود و به خيال خوابش برد، پس آن عرب در خواب ديد كه حضرت خاتم
الانبياء صلى الله عليه و آله تشريف آورده و به عرب فرمود: كه اين مشت طلا را از من
بگير، و فردا اين دختر را به مادرش برسان ، آن عرب
قبول كرده و با وحشت از خواب بيدار شد.
و دختر نيز در خواب ديد كه يك نفر زن نورانى آمد، او را به آغوش كشيد و مهربانيهاى
بسيار و نوازشهاى بى شمار كرده در آغوش كشيد، و مهربانتر از مادر گيسوهاى او را
شانه كرد و تسلّى و آرام داده و گفت : اى دختر مخور كه به زودى به مادرت مى رسى و
دختر هم از خواب بيدار گرديد.
پس عرب با هزار مهربانى دختر را به آغوش كشيد و به پدر و مادرش رسانيد و عذرها
خواست و خوابش را بيان نمود آن مرد و آن زن بسيار دلشاد شد، با اخلاص تمام
مشغول تعزيه دارى شدند بعد از آن مادر دختر خواست كه گيسوانش را شانه بزند ديد
كه گيسوان دختر را به نحوى شانه كرده و بافته اند كه در قوت بشر نيست ، گفت :
نور ديده گيسوان تو را چه كسى شانه زده و بافته كه مثلش در دنيا بافت نمى شود؟ و
بوى مشك و عنبر مى دهد؟ گفت : اى مادرِ غم كشيده گيسوان مرا در عالم رؤ يا مادر مظلوم
كربلا فاطمه زهرا عليها السلام اين چنين بافته است و اين بوى مشك و عنبر از تاءثير
دستهاى مبارك آن خاتون است . (47)
مكالمه بين امام رضا عليه السلام و شيران درنده ماءمون ملعون
در كتاب بحارالانوار روايت نموده ، كه ماءمون چند شير درنده داشت ، و هر كس را كه مى
خواست شكنجه كند، به قفس آن شيرها مى انداخت ، او را دريده و مى خوردند، روزى به
خدمت جناب امام رضا عليه السلام عرض نمود: كه يا ابالحسن مى خواهم به قفسهاى
شيران بروى و با آنها مكالمه نمايى ! آن سرور
قبول نموده و به قفس شيرها رفت ، وقتى چشم شيران به آن ركن زمين و آسمان افتاد، به
قدرت كامله الهى و اعجاز آن بزرگوار شيران به تكلم در آمدند، و اظهار اعزاز و احترام
نمودند، و عرض كردند: يابن رسول اللّه به چه جهت خود را به دست دشمن داده اى ؟ ما را
ماءذون و مرخص فرما، كه دشمنان تو را از صفحه دين براندازيم آن سرور فرمود: كه
پدران بزرگوارم به من خبر داده اند، كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: مرا
ماءمون شهيد خواهد كرد، و ما تسليم امر خدا و
رسول هستيم ، و از ظلمهايى كه از دشمنان به ما مى رسد راضى و شاكريم ،
پس از ميان شيران ، شير لاغر و ضعيفى برخاست و عرض كرد: يا سيّدى ماءمون هر روز
براى خوراك شيران ، گاو و گوسفند مى آورد، و اين شيرهاى جوان و پر قدرت و قوى
هستند و من پير و لاغر هستم ، اين شيرها به من ظلم و ستم مى كنند، و چيزى به من نمى دهند،
همه را خودشان مى خورند،
آن سرور به آن شيران حكم فرمود، كه اول بگذاريد، آن شير ضعيف طعمه خود را
بردارد، بعد از آن شما شروع به خوردن كنيد، همه شيران عرض كردند، سمعا و طاعتا.
ماءمون چون از احوالات تكلم شير ضعيف پير مطلع شد، براى امتحان عرض نمود، كه چند
گاو براى طعمه آن شيران آورند، و چنانكه آن حضرت مقرّر فرموده بود، آن شيران جوان
به جاآوردند، ماءمون از مشاهده اين معجزه چون مار به خود پيچيد و عرض كرد: يا ابالحسن
اين شيران چه مى گويند، فرمود: آنچه كه شنيدى و فهميدى . (48)
كرامت امام رضا عليه السلام
در كتاب تحفه رضويه روايت كرده است ، كه شخصى به مرض برص مبتلا شده بود،
خدمت يكى از ائمه عليه السلام شكايت كرد، آن حضرت به او فرمود: كه حنا را با نوره
ممزوج نموده و به محل بهق و برص بمال ،
مير محمد على نقى نام خادم امام رضا عليه السلام مى گويد: وقتى علامت برص در من پيدا
شد، به اطباء مراجعت كردم ، معالجه نشد، احوال خود را به شخصى گفتم ، آن شخص گفت
: اگر تو مرد خوبى بودى مبروص نمى شدى ! اين سخن به من دشوار آمد، به زيارت
امام رضا عليه السلام رفته و بسيار ناليدم ، و استغاثه كردم ، و عرض نمودم : فدايت
شوم ، جماعت مرا سيد مى دانند، اگر سيّدم مرا دوا كن و اگر ناسيّدم ، برص من زيادتر
شود، پس از گريه زارى به خانه رفتم كتابى برداشته مطالعه مى كردم از معالجه
مرقومه اى كه مذكور شد در آن كتاب ديدم ، دانستم كه از معجزه آن حضرت است ،
همان ساعت رفتم حنا و نوره تحصيل نموده و بر
محل بهق و برص ماليدم ، دو ساعت فاصله نشد، كه آن مرض از من به
كل دفع شد. الحمدللّه الّذى هدينا لهذا.،(49)
مسخ شدن ماءمون ملعون
ايضا در كتاب تحفه رضويه در واقعه پنجاه ويكم آن روايت كرده كه سيّد
فاضل عالم و عامل محقق و موقّق سيّد ابوالفتح سيّد نصر اللّه بن سيّد حسين موسوى مدرّس
كربلاى معلى در كتاب مسمى بروضات الدهرات از شيخ محمد باقر مكّى بن ملا محمد حسين
مشافهة شنيدم ، كه او مى گفت :
يكى از فضلاى اماميه براى من نقل كرد، كه در قرن حادى العشر در كشتى نشسته بوديم ،
كشتى ما شكست من در تخته پاره اى به جزيره اى افتادم ، در آن جزيره ميمونى را ديدم ،
كه از چاهى كه در آنجا بود، آب مى كشيد و به حوضى كه در نزديك آن چاه بود مى ريخت
، بعد از زمانى ديدم كه فيلى آمد، و آن ميمون را تكه تكه كرد، تا آنكه ميمون را كشت و
بدنش را ماليد، و نرم نمود، و آب آن حوض را خورد و رفت ، بعد از آن ديدم ، آن ميمون
زنده گشت ، و به قرار سابق از آن چاه آب كشيد و به آن حوض ريخت ، تا پر كرد روز
ديگر ديدم ، كه به همان نحو فيل آمد و ميمون را كشت ، و آب حوض را خورد، و رفت و باز
ميمون زنده شد و شروع به آب كشيدن نمود، تا اينكه ميمون متوجه من شد، و به تكلم در
آمده و گفت : آيا مرا مى شناسى ؟ گفتم : نه .
بعد از آن همان ميمون گفت : لعنت خدا بر دشمنان محمّد
وآل محمّد صلى الله عليه و آله .
آيا ماءمون عباسى را مى شناسى ؟ گفتم : بلى ! گفت : من همان ماءمون عباسى مى باشم ،
از وقتى كه مرده ام ، تا به حالا خداوند عالم مرا به اين عذاب معذّب ساخته است ، به سبب
آن ظلمى كه به امام رضا عليه السلام كرده ام .(50)
گواهى دادن اسب امام رضا عليه السلام در امامت ايشان
در كتاب وسيلة الرضوان جارى مى گردد:
معجزات بسيارى براى امام رضا عليه السلام روايت كرده است ، از آن جمله اين است ، كه
شيخ محمد حرّ در كتاب خصوص المعجزات و در كتاب بهجة روايت كرده اند، از شيخ
ابوالفضل محمد بن على شادان قزوينى كه او به اسناد خود از سعيد سلاام روايت كرده ،
كه گفت :
در خدمت حضرت امام رضا عليه السلام بودم و مردمان در خدمت آن حضرت خضوع مى كردند:
بعضى مى گفت : كه او صلاحيت امامت ندارد كه پدرش تصريح و وصيت نكرده و او را
وليعهد خود نساخته است ، در آن وقت ما پيش آن حضرت رفتيم و سخن گفتيم :
پس شنيديم از مركبى كه آن حضرت سوارش بود، به كلام فصيح گفت :
كه او امام من و امام جميع خلايق است ، و به درستى كه آن بزرگوار به مسجد مدينه
تشريف برد، شنيدم كه ديوارهاى مسجد و چوبهاى آن ، به آن حضرت سلام كردند، و سخن
گفتند. (51)
گواهى برّه آهو در امامت على بن موسى الرّضا عليه السلام
در كتاب بصائرالدرجات و كفاية المؤمنين از عبداللّه بن سمره روايت ميكند، كه روزى
حضرت امام رضا عليه السلام بر ما گذشت ، و من با يتم بن يعقوب در مخالفت و
مخاصمت آن حضرت مبالغه مى كردم ، پس آن بزرگوار رو به صحرا روان شد، و ما از
عقب او مى رفتيم ، و سخنان بى ادبانه نسبت به او مى گفتيم ،
در اثناى آن حال چند آهو ديديم ، كه در ركن صحرا چرا مى كردند، پس آن حضرت به برّه
آهو اشاره كرد، و به نزد آن حضرت آمد، و حضرت دست مرحمت بر سر آن برّه آهو كشيد و
برّه آهو را به غلام خود سپرد، و برّه آهو به جهت جدا شدن از پدر و مادرش اضطراب مى
كرد، پس آن بزرگوار او را به نزد خود طلبيد، دوباره دست بر سرش كشيد، و سخنى
به او گفت ! كه ما نفهميديم ،
ديديم كه برّه آهو آرام گرفت ، بعد از آن متوجه ما گرديد، و فرمود: كه يا عبداللّه
دانستى كه ما اهلبيتِ رسالت هستيم ، و وحوش و طيور و جميع
اهل عالم امر و حكم ما را مطيع و منقادند،گفتم : بلى يا سيّدى تو حجّت خدا بر
اهل عالم و جميع خلق خدا هستى ، پس من توبه كردم ، از آنچه كه مى گفتم و مى كردم ، پس
آن حضرت به غلام خود فرمود: كه اين برّه آهو را آزاد و رها كن ، غلام ، آهو را رها كرد، و
آهو به جانب صحرا مى رفت ، و اشك چشم خود را مى ريخت ، باز حضرت براى تسلّى آن
برّه آهو دست مرحمت بر سرش كشيد، و آن آهو با زبان خود كلماتى به آن حضرت ، عرض
كرد، و رو به صحرا روان گرديد.
حضرت به من فرمود: اى عبداللّه دانستى ؟ كه اين آهو چه مى گفت ، عرض كردم : نه ،
فرمود: اين آهو مى گفت : وقتيكه مرا به حضور خويش طلبيدى ، من به اين اميدوار بودم
كه تو مرا ذبح كرده ، چيزى از گوشت بدنم غذاى بدن شريف تو گردد، پس مرا نااميد
رها كردى ، من او را دلجويى و نوازش كردم ، تا به چراگاه خود رجوع نمود. (52)
غيرت امام رضا عليه السلام
در بيان غارت لباسهاى اهلبيت عليهم السلام در مدينه منوّره در زمان جناب امام رضا عليه
السلام ، در كتاب تحفه رضويه از كتاب غيور روايت كرده كه در زمان خلافت هارون
الرشيد (عليه اللعنة والعذاب ) بعد از شهادت حضرت امام موسى كاظم عليه السلام
شهزاده محمّد بن جعفر صادق عليه السلام خروج كرده ، هارون ملعون ، سردارى بنام عيسى
جلودى را به همراه لشكر بسيار به عزم دفع شهزاده محمّد به مدينه منوره فرستاد، كه
اگر مدينه را به تصرف خود آورد، شهزاده محمّد را گرفته و به
قتل رساند، و خاندان اهلبيت رسالت و زنان و دختران سلسله ابوطالب را غارت و نالان و
عريان نمايد.
چون جلودى نابكار وارد مدينه شد و با شهزاده محمّد
قتال و محاربه شديد نمود، شهزاده را مغلوب و مدينه را متصرّف شد، و شهزاده را به
قتل رسانيد، چون از قتل شهزاده فارغ شد، به لشكريان خود فرمان داد، به خاندان
حضرت امام رضا عليه السلام هجوم آورده شد، و احاطه نمود جلودى ملعون بنا به حكم
هارون پاى جسارت پيش گذاشته خواست ، كه با لشكريان خود
داخل دولت خانه حضرت امام رضا عليه السلام شده ، زنان و
عيال و اطفال آل رسول صلى الله عليه و آله را به خانه اى جمع نمود، خود آن بزرگوار
در همان خانه ايستاد، مانع شد،
جلودى فرياد زد كه يا اباالحسن من اين كار را با حكم اميرالمؤمنين هارون مى كنم ، تو
نمى توانى كه مانع من و لشكر هارون شوى و من ماءمورم كه
داخل اين خانه شوم ، و جميع دختران و زنان آل
رسول صلى الله عليه و آله را غارت و عريان نمايم ، امام رضا عليه السلام به آن
شقى فرمود: اگر مقصود تو گرفتن لباس و زينت ايشان است من خودم لباسها و
زيورهاى ايشان را مى گيرم و به تو تسليم مى نمايم ، ليكن نمى گذارم كه تو
داخل حرمخانه ما شوى ! آن شقىِ رو سياه قبول نكرد،
تا اينكه آن حضرت قسم ياد كرد، كه من از لباس و زيور ايشان چيزى باقى نمى گذارم
همه را گرفته به تو مى دهم آن شقى رو سياه باز
قبول نكرد، تا اينكه آن حضرت با سعى و كوشش بسيار آن
سنگدل را راضى نمود، و خود آن برگوار داخل حرمخانه شد و جميع لباسها و زيورهاى
اهلبيت را حتى گوشواره و خلخال و دكمه هاى پيراهن ايشان را گرفته به جلودى لعين داد،
و نگذاشت كه جلودى لعين يا يكى از لشكريانش به حرمخانه اهلبيت
داخل شوند.
مؤلف دلسوخته عرض مى كند پدر و مادر و مال و اولادم فداى غيرت تو باد يا امام رضا
عليه السلام غيرت تو قبول نكرد كه شخض نامحرم
داخل حرمخانه ات شود، پس فدايت شوم جدّ بيمار تو حضرت امام زين العابدين عليه
السلام را چه حالت روى داد، كه چون اهل كوفه و شام با بى حيائى تمام رو به خيام و
اسيرى و غارت آل رسول آمدند. (53)
احوالات دو برادر كه زوّار امام رضا عليه السلام بودند
در كتاب عيون الذكاء و تحفه رضويه منقول است ، كه دو برادر بودند، يكى طالب علم و
ديگرى ، نوكر حاكم ولايت بود، در سالى آن طالب علم ، عازم زيارت حضرت امام رضا
عليه السلام گرديد، و مرد بسيار عابد و زاهد و صاحب تقوى بود، و در وقت سفر به
خراسان به خانه برادرش رفت ، تا با او وداع كند،
از قضا برادرش در خانه نبود با اهل و عيال برادرش وداع كرد، و عازم خراسان گرديد، و
بعد از زمانى برادرى كه نوكر حاكم بود به خانه اش آمد و از رفتن بردارش مطلع
گرديد، سوار اسبش شد و عقب برادر به عزم وداع بيرون آمد.
در اثناى راه به برادرش رسيده وداع نمود، خواست كه به خانه اش مراجعت كند، ناگاه
قلب او نيز مايل زيارت حضرت امام رضا عليه السلام شد، با برادر خود و رفقاى ديگر
عازم زيارت شد چند منزل كه طى كردند از بس كه اين برادر نوكر خدمت حاكم به اذيّت و
آزار مردم عادت كرده بود، در طى منازل با رفقاء و زوّار بناى اذيّت و آزار گذاشت ، و
برادر صالح و متّقى او هر چند به او موعظه و نصيحت مى كرد، تاءثير نمى كرد، و
هميشه برادر مؤمن و صالح به جهت آزار برادرش از زوّار و همراهان خود شرمنده مى شد، و
اعترض ها مى كرد.
تا اينكه بعد از طى چند منزل همان برادر موذى و ناهموار، ناخوش گرديد، و مدتى
گذشت در نزديكى مشهد مقدّس وفات نمود، برادرش او را
غسل و كفن نمود، و بعد از نماز جنازه اش را به تابوت گذاشت ، با خود برد تا وارد
مشهد مقدس شد، و در صحن مقدس منزل گرفت ، و نعش برادر خود را به حرم شريف برد و
طواف داد، در همان مكان مقدس دفن نمود، چون شب شد آن برادر صالح بعد از زيارت و
نماز به منزل خود آمد، تا اينكه خوابيد در خواب ديد كه به زيارت آن حضرت مشرّف شد
و بيرون آمد.
در جوار صحن مقدس باغى ديد، كه نهايت صفا و انهار و اشجار و ثمرات و عمارات عاليه
در آن باغ هست و خدّام بسيار در آنجا ايستاده اند، و شخصى در غايت عزّت و اقتدار در آن
عمارت نشسته و خدمتكاران بسيار در يمين و يسار او صف بسته اند، اين مرد صالح مى
گويد: من در اين خيال بودم كه خدايا اين عمارت و خدّام از كيست ؟ ناگاه ديدم آن شخص كه
در عمارت نشسته بود از جاى خود برخاست با سرعت آمد، و خود را به دست و پاى من
انداخت خوب ملاحظه كردم ديدم برادرم است كه او را خودم در روز گذشته دفن كرده بودم ،
از روى تعجب گفتم : اى برادر تو نوكر حاكم بودى و به مردم و زوّار چه قدر آزار و
اذيّت مى رساندى ! به چه وسيله به اين درجه و مقام رسيدى ؟ گفت : اين درجه و مقام كه
مى بينى همه از بركت تو به من رسيده است ، حالا
احوال خود را از اوّل به تو بيان مى كنم ، بدان كه چون محتضر شدم در نهايت شدت و
سختى جان مرا قبض كردند و چون مرا به تابوت گذاشته بر اسب بستى ، تابوت و
اسب براى من آتش شد و دو نفر آمدند، كه در نهايت بد منظرى و كريه الصورة و حربهاى
آتشين در دست ايشان بود، و مرا عذاب مى كردند.
هر چند به شما و ساير زوّار التماس نمودم ، فايده نبخشيد و هر شب و روز در آتش و
عذاب بودم تا داخل مشهد مقدس شديم ديدم آن دو نفر قدرى از من دور شدند، ليكن در
مقابل من ايستادند، باز احوال من مشوّش شد هر چند التماس نمودم كه مرا از دست اين دو نفر
خلاص كنيد، مفيد نشد.
تا اينكه عصر كه شما آمديد و تابوت مرا به روضه مقدسه برده و طواف داديد، ديدم
مرد پيرى در روضه نزديك جناب امام رضا عليه السلام نشسته و حضرت امام رضا عليه
السلام در بالاى ضريح مبارك قرار گرفته ، سلامش كردم آن بزرگوار روى مبارك خود
را از من برگردانيد، پس آن پير مرد گفت : التماس كن حضرت تو را ببخشند، من
التماس كردم فايده نشد و حضرت به من التفاتى فرمود، تا اينكه شما نوبت ديگر
مرا به ضريح مبارك طواف داديد چون به قرب آن پير رسيدم باز به من فرمود:
التماس كن باز التماس كن كه حضرت تو را ببخشد و اين حضرت را به جدّ
بزرگوارش قسم بده و الّا همينكه تو را از روضه اش بيرون ببرند همان عذابها كه
ديدى براى تو خواهد شد، من عرض كردم : يا حضرت امام رضا عليه السلام تو را به
حق جدّ بزرگوارت قسم مى دهم ! كه ديگر تاب آن عذابها را ندارم كه روى مبارك خود را
به آن پير مرد كرد و گفت : اينها نمى گذارند كه ما روى شفاعت داشته باشيم ، پس
كاغذى با دو انگشت مبارك خود باز فرموده و به من داد، همينكه مرا از روضه مقدسه اش
بيرون كرديد، ديدم اين خدمتكاران در پيش روى من هستند، و فرياد كردند، كه اين شخص
آزاد كرده حضرت امام رضا عليه السلام است و مرا به اين باغ و عمارت كه مى بينى
آوردند و ديگر روى آن دو نفر را كه مرا عذاب مى كردند، نديدم .
حالا در اين استراحت و نعمت مى باشم و اينها همه از شفقّت و مهربانى تو است كه به من
كردى كه اگر تو مرا به اين روضه مباركه نمى آوردى و سه مرتبه طواف نمى دادى من
هميشه در آن عذاب بلكه بدتر از آن گرفتار مى بودم ، پس آن مرد طالب العلم مى
گويد:
چون از خواب بيدار شدم ميل و محبت من به زيارت آن حضرت خيلى زياد گرديد، و اميدوارى
من به شفاعت آن بزرگوار و ساير ائمه عليه السلام بالمضاعف قوى شد. (54)
اذن ندادن امام رضا عليه السلام به چند نفر كه ادّعا مى كردند كه ما شيعه على
هستيم
در كتاب احتجاج در بيان احتجاجات امام رضا عليه السلام روايت كرده است ، كه قومى بر
درِ منزل آن بزرگوار آمده اذن حضور به خدمت جناب امام رضا عليه السلام كرده و به
ملازم آن حضرت گفتند: كه به مولاى خود بگوئيد، كه ما از شيعه هاى على بن ابيطالب
عليه السلام هستيم ، ما را ماءذون فرمايد، به خدمتش برسيم .
ملازم احوالات را به آن حضرت معروض داشتند، حضرت فرمود: به آنهابگو كه من
مشغول كارى هستم و بروند، فردا بيايند فردا نيز آمدند استيذان كردند، همان جواب را
شنيدند، تا مدت دو ماه به اين منوال ماءذون شدند، و از شرف
وصول محضر سامى آن بزرگوار ماءيوس شدند، آخرين روز به ملازم گفتند: به مولاى
خود بگو كه ما از شيعيان پدرش على بن ابيطالب عليه السلام هستيم ، به تحقيق
دشمنان به ما شماتت مى كنند، در اذن ندادن آن جناب اگر اين دفعه هم ماءذون نفرمايند،
بايد از اين شهر و از خوف شماتت دشمنان بگريزيم ،
پس ملازم عرض ايشان را به حضرت رسانيد، و آن بزرگوار ايشان را اذن مرحمت فرمود.
چون داخل شدند ايشان را به نشستن اذن نداد، و سر پا ايستادند و عرض كردند: يابن
رسول اللّه اين چه جفاست كه بر ما روا داشتى مدّت دو ماه است ، اذن
دخول نداده و حالا كه ماءذون فرموده ايد،اذن جلوس ارزانى نمى فرماييد؟ حضرت فرمود:
اين آيه را بخوانيد (( و ما اصابكم من مصيبته فبما كسبت ايديكم و يعفو عن كثير)) يعنى
آنچه كه از مصيبت به شما رسيده است ، سببش آن است كه كسب كرد دو دست شما و خدا از
بسيارى عفو كند.
فرمود: كه من دراين باب به پروردگار خودم و به
رسول او و جدّم اميرالمؤمنين عليه السلام و به پدران بزرگوار خودم اقتدا نمودم ، كه
ايشان عتاب فرمودند، به شما نيز عتاب نموده ،و ماءذون نكردم عرض كردند: به چه سبب
مستحق اين عتاب شده ايم ؟ فرمود:
به سبب آنكه شما ادّعا نموديد كه شيعه على عليه السلام ، امام حسن عليه السلام ، امام
حسين عليه السلام ، سلمان ، ابوذر، مقداد، عمّار و محمّد بن ابى بكر است آن چنان شيعيانى
كه به چيزى از فرموده هاى على عليه السلام مخالفت نكردند، و امّا شما با امام على
عليه السلام مخالفت مى كنيد، و در بسيارى از واجبات تقصير مى كنيد، و
سهل انگارى به عمل مى آوريد در حقوق عظيمه برادران دينى خودتان و تقيّه مى كنيد، در
جايى كه تقيّه نبايد بكنيد، در آن جايى كه تقيّه بايد كرد، تقيّه نمى كنيد، و اگر
بگوئيد (( انكم مواليه و محبّوه و الموالوان لاوليائه و المعادون لاءعدائه لم انكره من
قولكم )) يعنى به درستيكه ما از موالين و دوستداران على عليه السلام و دوستداران
دوستان على عليه السلام مى باشيم ، به اين سخن شما انكار نمى كنم وليكن اين شيعه
على عليه السلام بودن مرتبه شريفه است كه شما ادّعا مى كنيد هر گاه تصديق نكند
ادّعاى شما را كرد و عمل شما چنانكه لازمه عمل شيعه است هلاك خواهيد شد مگر اينكه شما را
رحمت پروردگار دريابد عرض كردند:
يابن رسول اللّه پس ما به پروردگار خودمان توبه و استغفار مى كنيم از آن ادّعاى
شيعه كه كرديم و قائل مى شويم چنانكه فرموديد و اقرار مى كنيم بر اينكه مادوستدار
شمائيم و دشمنِ دشمنان شما هستيم چون اين نوع توبه و اقرار به دوستى كردند پس آن
بزرگوار نظر مرحمت به سوى ايشان افكنده فرمود مرحبا به شمااى برادران مؤمن من
واى اهل دوستى من به بالا بيائيد و آنقدر آنها را به طرف خود بالا كرد تا اينكه ايشان
را بر نفس گرامى خود چسبانيد بعد از آن به ملازم خود فرمود چند مرتبه ايشان را از من
برگردانيدى عرض كرد شصت مرتبه ، پس فرمود شصت مرتبه بيرون شو و بيا و از
جانب من به ايشان سلام مرا ربسان پس به تحقيق گناهان خود را به سبب توبه و
استغفار محو كردند و به احترام و اكرام سزاوار شدند از براى دوست داشتن ايشان ما را.
پس ملازم چنانكه ماءمور شد به عمل
آورد و بعد از آن به كار ايشان وارسى فرمود و امور
عيال و نفقه ايشان را وسعت مرحمت فرمود و انعامها و صله ها براى ايشان مقرّر داشت و
حاجات ايشان را كفايت داده ، مرخص فرمود.(55)
احترام كردن امام حسن عسگرى عليه السلام به زوّار كربلا و خراسان
در كتاب مفتاح الجنة روايت شده كه روزى دو نفر از محبّان يكى از زيارت خراسان و
ديگرى از زيارت كربلا به شهر سُرمن راى وارد مى شدند پس احوالات را به خدمت امام
حسن عسگرى عليه السلام معروض داشتند آن حضرت هر دو را پيشواز كردند امّا در وقت
مراجعت آن حضرت پياده تشريف مى آوردند يكى از اصحاب عرض كرد يابن
رسول اللّه اسبِ سوارى موجود است چرا سوار نمى شويد فرمود كه به خود گوارا نمى
بينم كه دوستان و محبّان ما پياده باشند و من سوار شوم پس با همان پيادگيها با آن دو
نفر به خانه ايشان تشريف آوردند آن حضرت به ايشان نظر مبارك مى كرد و مى گريست
به حدّى كه عرض كردند يابن رسول اللّه سبب گريه شما چيست ؟ فرمود سبب گريه من
اين دو نفر زائر هستند وقتى به زائر خراسان نظر مى كنم جدّم حضرت امام رضا عليه
السلام به خاطرم مى آيد كه در ولايت غريب بى كس و تنها به او زهر دادند و جگر
مباركش را پاره پاره نمودند احدى نبود كه او را يارى و دلدارى نمايد و به اين زائر كه
نظر مى كنم به خاطرم مى رسد جدّم سيّد الشهدا عليه السلام كه در روز عاشورا با لب
تشنه و جگر سوخته و بيكس و تنها در ميان اهل ظلم و جفا با بدن پاره پاره به روى خاك
و ريگهاى كربلا افتاده بود و در ميان اهل ظلم كسى نبود كه اعانتش كند پس هر كس كه
اعانت زوّار ما كند گويا به ما اعانت كرده است .(56)
خبردادن ميتى از احوالات قبر به خاطر حضرت عباس
منقول است كه :
دو نفر از فضلاى كربلاى معلى كه با هم بسيار مهربان و رفيق بودند يكى وفات مى
كند پس شبى كه ديگرى آن متوفّى را در خواب مى بيند و از انگشت شصت او گرفته از
احوالات قبر و مردن و سؤ الات نكير و منكر و اوضاع آن عالم خبر و سؤ
ال مى كند آن متوفى مى گويد كه ماءمور نيستم كه چيزى از احوالات آن عالم را به كسى
بگويم پس بسيار مبالغه و تاءكيد كرد، سؤ
ال نود جواب نشنيد تا اينكه چون مى دانست كه آن متوفى محبت زياد و اخلاص بسيارى به
حضرت اباالفضل العباس عليه السلام داشت پس او را به آن حضرت قسم داده و گفت از
طرف تو نيابتا مولاى تو حضرت عباس عليه السلام را زيارت مى كنم بگو از بس كه
آن متوفى خيلى از اخلاص كيشان حضرت عباس عليه السلام بود گفت بدان كه در آن دنيا
از سه چيز اميد نجات است يكى زيارت سيّذ الشهدا عليه السلام و يكى گريستن براى
آن جناب و يكى مواسات كردن با براران دينى خود.(57)
نجات دادن حضرت عباس عليه السلام زن عجوزه اى را از آب فرات
منقول است كه يكى از خلفاى بنى عباس قرار گذاشته بود كه هر كس به زيارت امام
حسين عليه السلام برود صد اشرفى پول به ديوان بدهد و با اين قرار شيعيان جان
نثار فرزند مظلوم حيدر كرّار در هر سال با جمعيت بسيار به زيارت مى رفتند.
يك روز خليفه بغداد در قصر خود نشسته بود و قصرش مشرف به بيرون بود ديد كه
زوّار مى آيند و هر يك صد اشرفى مى دهند و مى روند ناگاه پير زنى از عقب زوّار با
پاى برهنه و پياده و انبانى در پشت رسيد و از
بغل خود كيسه اى بيرون آورده صد اشرفى شمرد و به موكلان خليفه داد خواست كه از
عقب زوّار برود خليفه حكم كرد او را گرفته پيش خليفه بردند خبفه گفت اى پير زن تو
كه اينقدر پول داشتى پس چرا پپاى پياده آمده اى گفت به جهت ثواب بسيار و تاءسّى
به اهلبيت سيّدالشهدا عليه السلام كه سرگردان لشكر يزيد با حالت اسير بعضى از
ايشان را پياده مى برند خليفه گفت به زيارت چه كسى مى روى ؟ گفت به زيارت
مولاى خودم حضرت سيّد الشهدا عليه السلام و حضرت عباس مى روم . گفت :
از ايشان چه منفعتى ديده اى كه اينقدر پول را در راه ايشان صرف مى كنى ؟ گفت اصلاح
جميع كارهاى دنيا و آخرت من منوط به شفاعت ايشان است و در هر تنگى و عسرتى دستگير
دوستان و زائران خود مى باشند خليفه گفت اگر من به تو ظلم كنم آقايان تو به
فرياد تو مى رسند؟ گفت آرى .
پس آن ملعون حكم كرد كه دست و پاى آن عجوزه ضعيفه را بستند و به فرات انداختند و
نگاه مى كردند كه آيا از اين مهلكه چه كسى او را نجات تواند داد آن ضعيفه بيچاره به
آب غوطه زده او را بالا برداشت د آن حال رو به طرف روضه حضرت عباس كرد يك
مرتبه گفت يا اباالفضل العباس به فريادم برس باز غوطه ور شد دفعه ديگر نيز
آب او را بالا برداشت باز حضرت عباس را ندا كرد در آن
حاتل ديدند سواره اى چون برق رسيد خود را به ضعيفه رسانيده ، ضعيفه را برداشته
رديف ساخته از آب نجاتش داد ضعيفه رو به گماشتگان خليفه كرده گفت به خليفه
بگوئيد كه مولاى من مرا در شماتت نگذاشته چطور مرا نجات داد پس آن ضعيفه به سواره
گفت اى بنده خدا تو چه كسى هستى كه مرا از ورطه هلاكت نجات دادى گفت در وقت افتادن
در آب نام چه كسى را فرياد مى زدى گفت مولاى خودم
اباالفضل العباس را صدا مى زدم فرمود من اباالفضل العباس هستم پس در اندك زمانى
ضعيفه را به زوّار رسانيد غايب شد و چون خليفه از نجات يافتن ضعيفه با خبر شد آن
قرار صد اشرفى را از زوّار روداشت حكم كرد كه هيچ كس متعرّض زوّار نشود كه اين راه
را نتوان بست . (58)
در شهادت على اكبر (ع )
روز عاشورا كه چون نعش خون آلود على اكبر را به خيمه گاه آوردند جميع
اهل بيت به سر نعش آن جوان حاضر شده هر يكى با زبانى نوحه و ناله كرده و به
حالش مى گريستند مگر مادرش ليلا و بيمار كربلا سر نعش على اكبر نيامدند تا اينكه
به سيّد الشهدا عليه السلام عرض كردند فدايت شوم ليلا از تو حيا مى كند و به سر
نعش فرزندش نمى آيد حضرت از اين سخن به كنارى تشريف برد ليلا بنا كرد به
آمدن امّا چطور مى آمد يك دستش را جناب زينب خاتون گرفته و دست ديگرش را جناب ام
كلثوم گرفته بودند چون بر سر نعش على اكبر رسيد يك مرتبه وا ولداه و اعليّاه گفت
و خود را به نعش خون آلود پسرش انداخت و صيحه مى كشيد. (59)
در شهادت على اصغر (ع )
جناب ام السلمه مى گويد:
شب سوم كوچ جناب امام حسين عليه السلام از مدينه در خواب شهربانو را ديدم كه على
اصغر در كنارش گريه مى كرد و به من گفت :
اى مادر! فاطمه را به تو سپردم خوب متوجه باش و در وقت خواب لحافش را ملاحظه كن
كه كنار نرود من از خواب بيدار شدم خواستم لحاف فاطمه را ملاحظه كنم ديدم فاطمه در
رختخوابش نيست و در گوشه اى گهواره خالى على اصغر را مى جنباند و لاى لاى مى
گويد و مى گريد گفتم نور ديده چرا گريه مى كنى اين چه اوضاعيست ؟
گفت جده جان الآن در خواب مادرم شهربانو را ديدم به من گفت يا فاطمه قدر تو را
ندانستم على اصغر بى تو خواب نمى كند و گريه مى كند بيا برادر را در آغوش بگير
و لاى لاى بگو بخوابان و پسرم على اصغر را راحت كن پس من على اصغر را به كنار
گرفتم ، بيدار شدم اثرى از ايشان نديدم چنين گريان و نالان شده ام . (60)
مكالمه بين گرگ و حضرت يعقوب عليه السلام
در كتاب جرير طبرى روايت مى كند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود زمانيكه
پسران حضرت يعقوب كردند آنچه قصد داشتند پس به نزد يعقوب آمدند و گفتند يوسف
را گرگ خوابيده است حضرت يعقوب سخن آنها را تصديق نكرد پسران يعقوب برگشتند
و از صحرا گرگى گرفتند پيش حضرت يعقوب آوردند پس گرگ سلام كرد حضرت
به آن گرگ فرمود چرا پسر مرا خوردى ؟ گرگ عرض كرد يا نبى اللّه از آن وقت كه من
مخلوق شده ام تا به حال گوشت بنى نوع انسان را نخورده ام و ديگر اينكه خودت مى
دانى كه گوشتهاى پيغمبران و اولاد آنها بر وحشيان حرام است و علاوه بر اينها من از
گرگهاى شهر تو نيستم و در همين ساعت به اين شهر آمده ام حضرت يعقوب عليه السلام
فرمود از كدام شهرى و براى چه چيز آمده اى گفت از شهر مصر به اين ديار آمده ام و مى
خواهم به خراسان بروم در آنجا برادرى دارم مى خواهم او را زيارت كنم حضرت يعقوب
فرموداى گرگ از اين زيارت چه هدفى دارى ؟ گرگ عرض كرد فدايت شوم من با پدر
تو حضرت نوح عليه السلام در كشتى بودم روزى فرمود از
جبرئيل به من از جانب پروردگار اين چنين نازل شده كه خداى تعالى مى فرمايد كه هر
كس برادر خود را به جهت رضاى خداوند زيارت كند و هدفش تقرّب به خدا، نه براى
ريا و سمعه و نه براى طلى امور دنيوى باشد براى آن زائر به هر گامى كه برمى
دارد براى او ده حسنه نوشته مى شود و از او ده سيئه محو مى شود و براى او ده درجه
بلند مى شود يعقوب فرمود: اى گرگ اين زيارت به چه كار تو مى آيد
حال آنكه به شما گروه وحوش ثواب داده نمى شود براى طاعت و معاقب نمى شويد در
آخرت براى معصيتى .
گرگ عرض كرد يا نبى اللّه من ثواب اين زيارت را براى على بن ابيطالب عليه
السلام و شيعه آن بزگوار كه وصى مرسلين است مقرّر و موهب مى كنم چون اين كلمات را
از گرگ شنيد به اولاد خود فرمود اين حديث گرگ را بنويسيد گرگ عرض كرد يا
نبى اللّه ما گروه حيوانات تكلّم نمى كنيم الاّ با پيغمبر و وصى پيغمبر، پس تو به
ايشان بفرما تا به فرمايش تو بنويسند.
حضرت يعقوب فرمود براى اين گرگ طعمه حاضر كنيد تا بخورد گرگ گفت من احتياج
به طعمه تو ندارم يعقوب فرمود چرا طعمه ما را نمى خورى ؟ عرض كرد براى آنكه من
صبح كرده ام و خالقى دارم كه جميع جسدها و رزقها را خلق فرموده است اين قدر يقين دارم
كه خدايى كه جسد را خلق كرده است آن جسد را بى روزى نمى گذارد. (61)
داخل شدن حضرت يوسف صديق به رود
نيل براى تغسيل
در بكى العيون مسطور است وقتيكه حضرت يوسف على نبينا و آله و عليه السلام را نزديك
مصر رسانيدند مالك گفت اى غلام عبرانى برو و در رود
نيل غسل كن و بدن خود را از گرد و غبار راه پاك كن و لباسهاى پاكيزه و فاخر بپوش
كه نزديك مصر شده ايم .
آن حضرت با بدن عريان داخل آب رود نيل شد در آن
حال يكى از ماهيان فرياد كرد و با زبان خود خطاب به ماهيان ديگر نموده گفت كه اى
ماهيان اين جوان ، حضرت يوسف صديق است به جهت احترام و اكرام او چشمهايتان را
بپوشانيد مبادا نظر شما به بدن بى پوشش او بيفتد پس ماهيان با شنيدن اين سخن به
آن حضرت اعزاز و اكرام و احترام ملاحظه كرده تماما چشمها را پوشانيدند و ابدا به طرف
آن حضرت نگاه نكردند و حال آنكه ماهيان به آدميان نا محرم نيستند.
حضرت يوسف على نبينا و آله و عليه السلام تبسم نمود نورى از دندانهاى مباركش ساطع
شد كه دوازده هزار نفر از نور او مدهوش شدند و چون جناب يوسغ را به كار رود
نيل آوردند عكس جمال حضرت يوسف به آب نيل افتاد يك ماهى سر بيرون كرده اندام لطيف
حضرت يوسف را ديد و غوطه به آب زده ماهيان ديگر را خبر كرد كه اى ماهيان حضرت
يوسف كنار رود نيل آمده زود خود را برسانيد و او را زيارت كنيد پس ماهيان فوج فوج از
قعر و ته دريا به روى آب آمدند و به حضرت يوسف تعظيم و تكريم نموده او را
زيارت كردند و خداوند به همان ماهى دو فرزند عطا كرد يكى
حامل خاتم حضرت سليمان گرديد و ديگرى معراج حضرت يونس كه او را در شكم خود
سِير داد تا وقتيكه به حكم خدا او را به كنارى انداخت چنان بدن مبارك يوسف لطيف و
نازك شده بود كه به حرارت آفتاب دوام نداشت فى
الحال به حكم خداوند قادر متعال درخت كدويى روئيده به بدن لطيف و نازك جناب يونس
سايه انداخت و يك بز كوهى فرستاد كه از شير بخورد و چشمه اى برايش جارى نمود و
حال آنكه بدن جناب يونس نه زخم شمشير و نه زخم خنجر و تير داشت .
امّا يوسف عريان كربلا امام بيمار با اهل بيت اطهار وقتيكه
داخل شهر كوفه خراب گرديدند. الخ ... .(62)
امّا يونس كربلا كه آن يونس كه به طفيل وجود مبارك اين خلق شده بود با بدن مجروح و
عريان در پيش سواران افتاده بود سايه بانى نداشت مگر مرغان با پرهاى خودشان
سايه به آن بدن عريان و بريان انداخته بودند.
در بيان وفات جناب سلمان رضى اللّه عنه
از اصبغ بن نباته مرويست كه من با سلمان رضى اللّه عنه در مداين بودم وقتيكه او حاكم
مداين بود و در وقت بيمارى او هر روز به عيادتش مى رفتم تا اينكه مرض او اشتداد يافت
به من گفت اى اصبع ، پيغمبر صلى الله عليه و آله به من فرمود چون وفات تو نزديك
شود ميّتى با تو تكلّم خواهد كرد پس مى خواهم مرا به قبرستان ببرى تا ببينم كه
وفاتم نزديك است يا نه .
او را به قبرستان برديم بر اهل قبور سلام كرد ناگاه ميّتى جواب سلام او را داد و
مكالمه بسيارى نمود تا ميّت گفت يا سلمان نديدم چيزى كه محبوبتر باشد نزد خداى
تعالى جز سه چيز كه اوّل نماز شب در شب بسيار سرد، دوّم روزه در روز بسيار گرم ، و
سوّم صدقه با دست راست كه دست چپ آن را نداند پس كلام ميّت قطع شد ما او را به
منزلش و در جاى خودش گذاشتيم پس سرش را رو به آسمان بلند كرده گفت :اى خدايى
كه اختيار هر چيز به دست تو است به تو ايمان آوردم و به پيغمبرت متابعت كردم و به
كتابت تو تصديق نمودم و آن چه كه وعده فرموده بودى رسيد پس مرا قبض روح كن و به
سوى خود بران . خادم سلمان مى گويد: گفتم كدام كس تو را
غسل مى دهد گفت كسيكه پيغمبر را غسل داد گفتم او در مدينه است گفت همينكه پاهاى مرا رو
به قبله راست كردى حُنُك مرا بستى صداى سمّ اسبش را خواهى شنيد پس گفت (( اشهد ان
لا اله الا اللّه وحده لا شريك له و اشهد ان محمّد
رسول اللّه و اشهد ان عليا ولىّ اللّه و اوصيائه حجج اللّه )) و تمام شد من چشمهاى او را
بر هم كشيدم و بستم ديدم صداى سمّ اسب بلند شد بيرون آمدم نظر به
جمال عالم آراى اميرالمؤمنين على عليه السلام افتاد و سلام عرض كردم حضرت جواب داد و
فرمود: ابوعبداللّه ، سلمان وفات نموده گفتم بلى .
آن بزرگوار داخل شد و ردا را از روى سلمان دور كرد ديدم كه سلمان به آن حضرت تبسّم
كرد بعد از آنكه مرده بود سلام كرد و خواست به جهت تعظيم امام على عليه السلام بر
پا خيزد حضرت فرمود (( عُدالى موتك فعاد)) عنى به
حال مردگى خود برگرد پس به مردگى خود برگشت حضرت فرمودكه يا ابا عبداللّه
وقتيكه به خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله مى رسى عرض كن كه امّت تو با برادرت
چه ظلم و ستمها كردند.
زادان عرض كرد يا اميرالمؤمنين عليه السلام اگر اذن مى دهى آبى حاضر كنم تا سلمان
را غسل دهيم و سدر كافور مهيّا نمايم حضرت فرمود اى زادان خدا ت را رحمت كند ما به
ملائكه امر نموديم كه آب از چشمه سلسبيل و سدر كافور از سدرة المنتهى حاضر نمايند
و كفن سلمان را از بهشت (( مُدها مَتّان )) آورند.
زادان مى گويد ما در اين حال بويم خيمه سبزى بر پا شده و سطلهاى طلا از آسمان
فرود آمده در آن خيمه گذاشته شد و اميرالمؤمنين على عليه السلام با دست مبارك خود و آن
خيمه شروع به غسل سلمان نمود عرض كردم اذن مى دهى به شما اعانت در
تغسيل سلمان كنم فرمود: اى زادان ! چهل هزار ملائكه به جهت
تغسيل سلمان حاضر شده اند و ملائكه كرّوبين در
تغسيل سلمان مرا اعانت مى كنند و آب بر دست من مى ريزند چون امير عليه السلام از
تغسيل سلمان فارغ شد ديدم قطيفه سبزى از آسمان فرود آمد و در آنجا گذاشته شد
اميرالمؤمنين عليه السلام آن را گشود ديدم كفن لطيفى در آن گذاشته بودند و رقعه سر
بسته در آن بود چون اميرالمؤمنين عليه السلام رقعه را گشود ديدم كه در آن نوشته
شده (( هذه هديه من اللّه الغالب الى محبّ على بن ابيطالب سلمان )) يعنى اين هديه اى
است كه خداوند غالب بر دوست على بن ابيطالب ، سلمان فرستاده پس حضرت بر آن
كفن اين دو بيت را نوشت .
من الحسنات و القلب السّليم
|
اذا كان الوفود على الكريم
|
يعنى سلمان بر خداوند كريم وارد شد در حاليكه زاد و توشه اى از
اعمال حسنه و قلب سليم ندارد و حمل نمودن و برداشتن زاد و توشه قبيح تر جميع
قبايحست .
زمانيكه ورود شخصى به كسى باشد كه بسيار كريم و اكرام باشد، آن كفن را بر قامت
سلمان پوشانيده و او را در نعشى خوابانيد و همينكه خواست به نمازش شروع نمايد
هاتفى از عالم غيب آواز داد كه اى ولىّ خداوند قدرى صبر كن تا ملائكه هاى عرش و ملائكه
هاى آسمان و ارواح مقدسه انبياء و اوصياء و اولياء حاضر شوند كه همگى مى شتابند تا
با تو بر دوست تو نماز گذارند در آن حال صداى تكبير و
تهليل و تمجيد ملائكه بلند شد كه همه بر نماز سلمان حاضر شدند پس اميرالمؤمنين
عليه السلام نماز خوانده و او را دفن نمود و بر استر خود سوار شد و از نظر غايب شد و
بعد از نماز صبح بود كه از مدينه و به روايتى از كوفه بيرون آمده بود و
اوّل ظهر بود كه به مدينه يا كوفه داخل شد. (63)
كرامت حضرت سلمان عليه الرحمة
در بعضى از كتب اخبار روايت شده كه :
روزى ابوذر به منزل سلمان آمد و ديد كه ديك پر بارى در بالاى سه سنگ گذاشته شده
بود كه ناگاه ديك سرنگون شد امّا نه از گوشت و نه از آبش قطره اى ريخته شد پس
ديك را درست كرد و مشغول صحبت شدند كه ناگاه ديك دوباره سرنگون شد ولى از
گوشت و آبش چيزى ريخته نشد و مرتبه سوم ابوذر خيلى متعجّب شد.
سلمان برخاست و سه عدد سنگ كوچك به زير ديك گذاشت سنگها
مشتعل شد و ديك را جوشانيد بيشتر تعجب نمود تا اينكه آن گوشت را با آبش خوردند
ابوذر بيرون آمد و در تعجب بود كه ناگاه به حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام
برخورد كرد.
آن بزرگوار از تعجب ابوذر سؤ ال
نمود ابوذر دليل تعجبش را براى حضرت تعريف كرد حضرت فرمود تعجب مكن كه در نزد
سلمان علوم اوّلين و آخرين و اسم اعظم خداى تعالى است كسى كه صاحب اين درجه باشد
اين قسم كارها از او عجيب و بعيد نيست . (64)
|