نشان دادن حضرت امير عليه السلام جبرئيل را در مسجد بصره
در كتاب مفتاح الجنة روايت شده كه روزى حضرت اميرالمؤمنين عليه السلام در منبر بصره
مى فرمود: (( ايها النّاس سلونى قبل ان تفقدون )) يعنى از من سؤ
ال كنيد از راههاى آسمانها به درستيكه من به آنها اعرافم ، در
آنحال مردى از ميان قوم برخاسته عرض كرد: در اين ساعت
جبرئيل در كجاست ؟
آن حضرت نظر مبارك به جانب آسمان انداخت ، بعد به جانب مشرق و مغرب نظر كرد،
اطراف قبه خضر و اطراف كره عنبر را ملاحظه فرمود
جبرئيل را در هيچ يك نديد، متوجه همان مرد سائل شده فرمود: اى شيخ تو
جبرئيل هستى راوى مى گويد: پس بالهاى خود را به هم زده پرواز كرد در
آنحال حاضرين مسجد به ناله و فرياد در آمدند گفتند: شهادت مى دهيم كه تو خليفه
رسول خدا هستى .(26)
ظلم منصور لعين در حقّ آل
رسول صلى الله عليه و آله
از عبداللّه بن سلام از احمد بن حنبل منقول است كه شبى در خانه كعبه بودم ، شخصى از
پرده كعبه گرفته و استغاثه مى كرد، و با تضرّع مى گريست ، من نزديك او رفتم و
گفتم : اى برادر سبب اين نوع استغاثه و گريه چيست ؟ گفت : من
نقل عجيبى دارم اگر با من شرط كنى كه به كسى تا من زنده ام نگويى به تو بيان مى
كنم .
راوى مى گويد: كه من گفتم اللّه شاهد باشد كه ماداميكه تو حيات دارى اين
نقل تو را به كسى خبر نمى دهم ، پس گفت : بدان كه من از كسانى بودم كه در نزد
منصور عباسى خدمت مى كردم ، شبى مرا طلب نمود، و شصت نفر از سادات علوى را به من
داد و حكم كرد كه تا طلوع صبح صادق همه اينها را در ميان ديوار گذاشته با گچ و آجر
محكم كنى ، و كسى را از اين كار با خبر نكنى پس من پنجاه و نه نفر ايشان را در ميان
ديوار گذاشته با گچ و آجر كار كرده پنهان نمودم .
يك نفر باقى ماند ديدم جوان خوش طلعت و نورانى است و گيسوى درازى داشت خواستم او
را نيز در ميان ديوار گذاشته پنهان كنم ، ديدم به روى من نگاهى كرده به نوعى گريه
و زارى كرد كه بر من تاءثير گذاشته و خوفى از او در دلم افتاد، گفتم : اى جوان چرا
گريه مى كنى ؟ آيا از مرگ مى ترسى ؟ گفت : قسم به خدا گريه من براى تلف شدن
جان نيست ! بلكه گريه من به جهت مادر پيرم است كه يك ماه است مرا در خانه نگه مى
داشت و نمى گذاشت كه به كوچه و بازار بروم ، هر وقت كه مى خوابيدم او هم مى
خوابيد و هر قدر كه من بيدار بودم از خوف بيرون شدن من بيدار و در پاسبانى من مى
كوشيد و در وقت خوابيدن دست خود را زير سر من مى گذاشت .
ديروز خواب به من غلبه كرد، خوابيدم بعد از زمانى بيدار شدم ديدم مادرم در خواب است
، آهسته چنان برخاستم كه مادرم بيدار نشد، پس از خانه بيرون شدم و به ملازمان منصور
دچار شدم مرا گرفتند، پس گريه من به جهت محافظت نمودن مادرم است كه آن بيچاره از
حال من خبر ندارد، و نمى داند كه به سر من چه آمده و از خدا خواهش مى كنم كه در اين
خصوص در آخرت به من عقاب نكند، و به مادرم در فراق من صبر عطا فرمايد، گفتم :
مادرت غير از تو پسرى دارد؟ گفت نه . تنها پسرش من هستم و برادرى ندارم پس من
خطاب را به نفس خود گفتم : كه به جهت متاع
قليل دنيا عذاب ابدى آخرت را خريدى ، گفتم : واللّه در خصوص همين جوان علوى كار خير
مى كنم ، پس يك نفر از پسران خود را طلبيده احوالات را به او
نقل كردم ، گفتم : آيا طالب نعمت ابدى مى شوى ، كه تو را به جاى اين جوان علوى به
ميان ديوار گذاشته با گچ و آجر جسد تو را در ميان ديوار پنهان كنم ؟
پسرم راضى شد به ميان ديوار گذاشتمش و آن جوان علوى را قسم دادم كه اين امر را به
كسى اظهار نكند قبول نمود، پس گيسوان علويّه او را بريدم و لباس كهنه اى بر او
پوشانيدم و قدرى گچ به لباس و بدن او ماليدم مانند شاگرد بنّا و به خانه خودم
آوردم و تا شب در خانه نگاهش داشتم ، بعد خوابيدم و به خواب رفتم و بسيار متفكّر بودم
و از خليفه مى ترسيدم ، كه اگر بداند، مرا با
اهل و عيالم تماما مى كشد، و از زن خود نيز در ترس و خوف بودم كه مبادا اين راز را افشا
كند.
در اين اثنا به خواب رفتم كه ناگاه ديدم كنيز مرا بيدار كرد كه برخيز در پشت در
كسى ، در را مى كوبد، من يقين كردم كه كوبنده در از طرف منصور است و مرا خواسته ، و
خواهد كشت ، پس به كنيز گفتم برو بگو كيست كه در را مى زند؟ ديدم به صداى بلند
گفت : من فاطمه زهرا دختر رسول اللّه صلى الله عليه و آله مى باشم ، به مولاى خود
بگو كه فرزند ما را بدهد، و بيايد پسر خود را از ما بگيرد همينكه اين را شنيدم بى
اختيار از جاى خود برخاستم ، گفتم : با من چه كار دارى اى دختر
رسول الّه صلى الله عليه و آله فرمود: شيخ
عمل تو مخفى از رضاى خدا نيست . (( ان اللّه لايضيع اجر المحسنين )).
احسان تو را دانستم پسر تو را آورده ام بگير، و پسر ما را به من رد كن ، پس در را
گشودم پسر خودم را ديدم با تن صحيح و سالم بود كاءنّه هيچ زحمتى به او نرسيده و
آن جوان علوى را تسليم آن خاتون معظمه كردم ، و بسيار شكر نمودم و همان وقت از خانه
بيرون شده و توبه و بازگشت به خدا نمودم بعد از اينكه منصور از اين
حال مطلع شد جميع اموال و املاك مرا ضبط و تصرف كرد.(27)
آزاد كردن جاريه براى رضاى فاطمه عليها السلام
از كتاب بشارة المصطفى از طبرى به اسنادش از مجاهد از ابن عباس
نقل است ، كه ابن عباس مى گويد: وقتيكه حضرت
رسول صلى الله عليه و آله خيبر را فتح كرد، جناب جعفر از حبشه به خدمت
رسول خدا صلى الله عليه و آله آمد و جاريه اى آورد، و آن جاريه را به حضرت على
عليه السلام هديه كرد پس وقتيكه فاطمه زهرا عليها السلام به نزد اميرالمؤمنين على
عليه السلام آمد ديد كه حضرت در كنار همان جاريه است .
حضرت فاطمه عليها السلام مانند زنان ديگر به غيرت آمد پس رفت تا نزد پدر
بزرگوارش شكايت كند، در آن حال جبرئيل به حضرت
رسول اكرم صلى الله عليه و آله نازل شد عرض كرد: يا
رسول اللّه خداوند به تو سلام مى رساند، و مى فرمايد: حضرت فاطمه عليها السلام
مى آيد تا از على عليه السلام در نزد تو شكايت كند، شكايت فاطمه را
قبول مكن .
وقتيكه فاطمه عليها السلام به نزد پدر بزرگوارش رسيد حضرت
رسول صلى الله عليه و آله فرمود: به سوى شوهر خود بازگرد و بگو يا على پدرم
مرا براى رضاى تو رد كرد، پس فاطمه عليها السلام رجوع كرده احوالات را به على
عليه السلام عرض كرد، حضرت على عليه السلام فرمود: تو از من نزد حضرت
رسول صلى الله عليه و آله شكايت كردى ، واى بر حياى من و
منفعل شدن من از حضرت رسول صلى الله عليه و آله شاهد باش ، يا فاطمه به درستيكه
اين جاريه را در راه خدا و براى رضاى تو آزاد كردم .
و در خدمت اميرالمؤمنين على عليه السلام پانصد درهم بود پس فرمود: اين پانصد درهم
صدقه اى براى فقراءِ مهاجرين و انصار و رضامندى تو،اى دختر
رسول خدا است .
جبرئيل نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله
نازل شد و عرض كرد: يا رسول اللّه خداوند عالم به تو سلام مى رساند، و مى
فرمايد: كه به على مژده بده ! كه من بهشت را به او هبه كردم ، به سبب آزاد كردن آن
جاريه و براى رضايت فاطمه عليها السلام ، پس زمانيكه روز قيامت باشد در باب جنة
مى ايستد، و داخل به بهشت مى كند هر كس را خواهد به رحمت خود، و منع مى كند از آن هر كس
را كه خواهد از غضب من ،.
و به تحقيق من دوزخ را به على بن ابيطالب هبه كردم ، پس وقتيكه قيامت مى شود، على
عليه السلام در باب جهنم مى ايستد و به جهنم
داخل مى كند، به جهنم به غضب من و منع مى كند از جهنم هر كس را كه خواهد به رحمت من .
رسول خدا صلى الله عليه و آله نزد آنها آمد، و فرمود: يا على مباركباد بر تو، مباركباد
يا على ! چه كسى مثل تو مى شود؟ حال آنكه تو قسمت كننده بهشت و دوزخ مى باشى .
(28)
در احوالاتِ حضرت فاطمه عليها السلام كه گردنبند خود را
به سائل داد
در كتاب كنزالغرائب زماتمكده از كتاب بشارت المصطفى از سلمان فارسى (ره ) مرويست
، كه روزى خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله در مسجد تشريف داشت ، مرد پيرى از مهاجر
كه از شدّت گرسنگى مى لرزيد، نمايان گرديده و عرض كرد: يا
رسول اللّه گرسنه ام مرا سير نما و برهنه ام مرا بپوشان ، آنحضرت فرمود:اى پير
تو را به خير و بركت دلالت مى كنم ، برو به خانه كسيكه خدا و
رسول او را دوست مى دارند، و او هم خدا را بنده و
رسول را فرزند پسنديده است .
رو به بيت الشرف فاطمه بايد كردن
|
التجا بايدت اى پير به آنجا بردن
|
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله بلال را قائد آن پير نمود، چون به در خانه
فاطمه عليها السلام رسيد، گفت : السلام عليك يا
اهل بيت النبوة . آن مخدره فرمود: سلام بر تو باد كيستى ؟ عرض كرد: پير حزين و
پريشانم ، مرا مواساة كن ، از قضاء سه روز بود كه حضرت فاطمه عليها السلام و
حسنين عليهما السلام و جناب اميرالمؤمنين عليه السلام غذا نخورده بودند و چيزى موجود
نبود پوست گوسفندى كه حسنين عليهما السلام در روى آن مى خوابيدند، به آن پير مرد
داد،
و پيرمرد عرضكرد اين پوست به حال من وصلت نمى دهد، آن خاتون معظمه از خجالت
عرقناك شد، گردن بندى كه دختر جناب حمزه به رسم هديه داده بود، به آن پير مرد
عطا كرد و فرمود: كه اين را بفروش و صرف مايحتاج خود كن ! آن پير مرد به خدمت
رسول خدا صلى الله عليه و آله آورده و عرض كرد: دخترت اين عطا را فرموده و فرمود
بفروش شايد خداى تعالى بهتر از اين را به من عطا فرمايد.
راوى مى گويد: عمار ياسر حاضر بود، عرضكرد: يا
رسول اللّه در خريدن گردنبند ماءذونم ، فرمود: بلى ! اگر جن و انس در خريدن اين
گردنبند شراكت نمايند خداوند عالم آنها را عذاب نمى كند عمار به آن پير گفت : چند مى
فروشى ؟ گفت : به آن قدر نان و گوشت كه سير شوم و يك برد يمانى كه خود را
بپوشانم و يك دينار طلا كه خود را به اهل و عيالم برسانم .
عمار در آن وقت حصّه خود را از غنايم خيبر فروخته بود گفت :اى اعرابى اين گردنبند را
از تو خريدم به بيست مثقال طلا و دويست درهم نقره و يك برد يمانى و شترى كه تو را
به خانه ات برساند و آن مقدار طعامى كه سير شوى . پير مرد گفت : مرحبا به سخاى
تو.
پس آنچه كه عمار گفته بود، بالتّمام تسليم آن پير مرد كرد، و آن پير به خدمت آن
حضرت رسيده امتنان و استغفار نمود، آنحضرت فرمود: اى پير مرد در حق فاطمه عليها
السلام دعا كن پير مرد دست به دعا برداشت عرض كرد (( خدايا به فاطمه عليها السلام
عطا كن ما لا عين راءت و لا اذن سمعت )) حضرت گفت آمين و گفت عطا فرموده ، كه من پدر او
و على عليه السلام شوهر اوست و حسنين عليهما السلام فرزندان اوست كه مانند ندارند.
پس عمار گردن بند را به غلامى كه سهم نام داشت ، داد، و گفت : اين گردن بند را نزد
فاطمه عليها السلام ببر و تو را نيز به فاطمه عليها السلام بخشيدم .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله غلام و گردن بند را به خدمت دختر خود فرستاد
حضرت فاطمه عليها السلام گردن بند را گرفته و غلام را در راه رضاى خدا آزاد كرد،
غلام خنديد، آن صديقه فرمود: چرا خنديدى ؟ عرض كرد از تعجب به بسيارى خير و
بركت اين گردن بند كه گرسنه اى را سير كرد و برهنه اى را پوشانيد و پياده اى را
سوار كرد و فقيرى را غنى كرد و عبدى را آزاد ساخته باز به صاحبش رسيد. (29)
سلام دادن فاطمه عليها السلام در حين موت به همه فرشتگان مقرب خداوند
در كتاب فوائدالمشاهد از حضرت اميرالمؤمنين على عليه السلام روايت كرده ، كه آن
حضرت فرمود: كه در وقت قبض روح مقدسه حضرت فاطمه عليها السلام در نزدش
نشسته بودم ، ديدم آن مخدره جواب سلام كسى را داد گفتم ، به كه سلام كردى ؟ عرض
كرد به جناب جبرئيل كه آمده بود، به من سلام كرده و گفت :(السلام يقرئك السلام ) اى
فاطمه خداوند به تو سلام مى رساند، حضرت امير عليه السلام فرمود: ديدم دفعه دوم
جواب سلام گفت ! گفتم : به كه سلام گفتى ؟ عرض كرد: به
ميكائيل حضرت امير عليه السلام مى فرمايد: ديدم دفعه سوم آن مخدره رنگش زرد شد و
چشمانش فرو رفت و گفت :( و عليكم السلام يا قابض الارواح
عجّل و لا تعذّبنى ) و بعد عرض كرد (( اللّهم اليك لا الى النار)) يعنى خداوندا مرا به
سوى رحمت خود ببر نه به سوى آتش جهنم .
پس آن صديقه طاهره به آن جلالت شاءن به چه قسم از خدا مى ترسيد كه به اميرالمؤ
منين عرض كرد يا على بعد از دفن من در سر قبر من بمان كه من از تنهايى قبر مى ترسم
.
پس اى برادر از غفلت خود هشيار باش ، ببين چه
عمل لايقى تحفه مى برى كه در قبر مونست باشد، و امر دين را،
سهل خيال مكن ببين بزرگان دين از براى امر دين چه مصيبتها كشيده اند، تا دين را اوج
دهند.(30)
تعزيه بنا كردن در خانه فاطمه عليها السلام براى امام حسين عليه السلام
در كتاب مفتاح الجنة از كتاب كنزالغرائب روايت كرده است ، كه روزى حضرت فاطمه عليها
السلام براى دو نور ديدگان خود حسن و حسين عليه السلام جامه تازه دوخته و به آن دو
بزرگواران پوشانيد.
و آنها را به خدمت جدّ بزرگوارشان فرستاده بود، جناب
رسول صلى الله عليه و آله فرزندان دلبند خود را به كنار گرفته و ايشان را مى
بوسيد، ناگاه نظر انورش بر جامه امام حسين عليه السلام افتاد ديد، كه گريبان جامه
او تنگ است ، و از شدّت تنگى در گرداگرد گلوى مباركش خطى سرخ پديد آمده است ،
بر خاطر مباركش گران آمده فى الفور دكمه جامه اش را گشوده و جاى خط را بوسيد، و
به آن نگاه مى كرد و غمگين و دلگير مى شد، در همان
حال جبرئيل به حكم ربّ جليل رسيد.
بعد از سلام عرض كرد، يا رسول اللّه اين خط گريبان جامه حسين را ديده
تحمل نكردى و غمگين شدى روزى باشد كه با خنجر جاى همين خط را مى برند و با تيغ
كين گلوى نازنينش را قطع كرده سر انورش را از بدن جدا مى نمايند، پس آن جناب از
شنيدن اين كلام جانسوز بر مظلومى حسين گريه نمود، و
جبرئيل هم در گريه حضرت را موافقت كرد، و گريه سر داد در آن
حال فاطمه زهرا عليها السلام داخل گرديده و ديد كه پدر بزرگوارش گريان و
پريشان است ، عرض كرد: يا ابتا ديده ات هرگز گريان مباد،اى پدر سبب گريه شما
چيست ؟
فرمود: اى فاطمه به تو مى گويم ، به شرط آنكه صبر نمايى اينك
جبرئيل از طرف پروردگار عالم خبر آورده است كه حسين در وكربلا با تيغ
اهل جفا شربت شهادت خواهد نوشيد، و اعضاى بدن مباركش به ضرب شمشير و تير و نيزه
پاره پاره خواهد شد جناب فاطمه عليها السلام از شنيدن اين خبر خود را بر خاك افكنده
عرض كرد: يا ابتا اين مصيبت در چه وقت مى شود فرمود وقتيكه هيچ يك از من و تو و پدر
و برادرش حاضر نمى شويم .
جناب فاطمه عليها السلام از شنيدن اين سخن چنين گريست كه صداى گريه اش از حرم
رسول خدا صلى الله عليه و آله بلند شد، پس با ديده گريان عرض كرد: يا ابتا
رخصت مرحمت فرما كه در حيات خودم تعزيه فرزند مظلومم را بر پا كنم ، حضرت
فرمود: آنچه كه خواهى بكن پس با دو ديده گريان
داخل خانه شد، كه تعزيه حسين را بر پا كند
اوّل امر كرد كه در حجره ها پرده هاى سياه آويختند، و در خانه صورت قبرى درست كردند،
سياهى بر روى قبر كشيدند، اما به جهت اعلام زنان بنى هاشم زنى فرستاده فرمود: به
زنان بنى هاشم از ما سلام برسان و بگو كه فاطمه دختر خاتم الانبياء صلى الله عليه
و آله مى گويد، اى زنان بنى هاشم و اى اقربا و خويشان من ، به عزاى حسينم حاضر
شويد، و در ناله و زارى با من موافقت كنيد. پس زنان بنى هاشم با نوحه و ناله و
گريه و فغان وقتى رسيدند، ديدند كه فاطمه زهرا عليها السلام گيسوان عنبرين خود
را پريشان كرده و لباس سياه در بر كرده و خود را بر روى قبر افكنده و مى گريدُ و
مى گويد: اى شهيد مادر، واى غريب مادر، تو را در صحراى كربلا تشنه شهيد مى كنند،
زنان بنى هاشم اين حالت را كه ديدند، يكباره همگى مقنعه ها از سر كشيده خود را بر
روى قبر انداخته وا غريبا و وا مظلوما و وا حسينا گويان
مشغول گريه شدند، چنانكه اهل بيت در شام شوم در خانه يزيد پليد عزادارى
كردند.(31)
آشنايى با زمين كربلا
روايت شده است ، وقتيكه جناب سلمان (ره ) از جانب اميرالمؤمنين عليه السلام به حكومت
مداين ماءمور گرديد، و عازم مداين شد، آن عالى مقام با كاروانى همراه شد، و به دراز
گوشى سوار شده به منزل مى رفتند، و قانون آن جناب بود كه يك فرسخ راه را سوار
الاغ مى شد، و يك فرسخ راه را پياده مى رفت ، تا آن حيوان ناراحت نشود، و در ميان
اهل قافله قانون مراعات احوال حيوان مركوب آن جناب معروف و معلوم شده بود.
در منزلى از منازل كه نوبت سوارى الاغ بود، آن جناب سوار شده و به قدر نيم فرسخ
سوار بود، كه ناگاه اهل قافله ديدند، آن جناب بى اختيار از الاغِ مركوب خود پياده شد، و
بى اختيار خود را به زمين انداخت و آن زمين را به آغوش كشيد، و مانند ابر بهارى زار زار
مى گريست ، اهل قافله متعجب شده و متوجه آن جناب بودند.
ناگاه ديدند بعد از زمانى از آن زمين گريان و نالان برخاسته و چند قدم راه رفت ، باز
خود را به زمين افكند، صدا به گريه و ناله بلند كرد، زمانى با شدت گريست ، بعد
از آن قدرى رفته باز خود را به زمين افكند، با شدّت تمام صيحه و ضجّه زده ،مانند زن
ثلكى مى گريست ، و مى ناليد تا اينكه اهل قافله را معلوم شد كه آن زمين ، زمين
كربلاست . (32)
در خاصيت زمين كربلاست
دربندى در اسرارالشهادة روايت كرده است ،
فاضل بسطامى (ره ) در تحفة الحسينيه نقل نموده ، كه پسر يكى از خلفاى بنى مروان در
خواب ديد، كه قيامت قيام شده و شخص گناهكارى را كه ، گناه بسيارى داشت ، ملائكه
عذاب خواستند كه او را به جهنم ببرند، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: كه
روزى اين شخص به صحراى كربلا گذشته و غبار آن صحرا به جسدش نشسته و هر كس
كه غبار كربلا به جسدش نشيند آتش دوزخ بر او حرام است .
پس آن شخص به بركت سيدالشهدا عليه السلام از آتش نجات يافت . (33)
فضيلت اشك ريختن در تعزيه سيدالشهدا عليه السلام
در مدينه زن صاحب فحشى يعنى صاحب امر قبيحى بود، كه در مدينه مشهوره بود، همسايه
اى داشت كه هميشه به تعزيه دارى سيدالشهداء عليه السلام
مشغول مى شد، و روزى در نزد آن شخص مردانى چند بودند كه مرثيه مى خواندند و مى
گريستند، و آن شخص امر كرده بود كه براى تعزيه داران طعامى تهيه كنند.
پس اين زن فاحشه را آتش ضرور شد و به مطبخ آن صاحب تعزيه
داخل شد، كه آتشى براى مصرف خودش ببرد ديد كه مباشرين طعام
مشغول تعزيه شده اند، و آتش زير طعام خاموش شده پس به نوعى سعى كرد آن آتشهاى
افسرده را با زحمت بسيار روشن كرد، و چون زمان زيادى
طول كشيد از غلبه دود كه به چشمش رسيده بود، اشك چشمش جارى شد، چون آتش شعله
ور گرديد، قدرى آتش براى حاجتش برداشت و روانه
منزل خود گرديد،
چونكه معتاد خواب بود، چون ظهر شد و هوا گرم شد
مشغول خواب شد و در عالم رؤ يا ديد كه قيامت قائم شده و زبانه جهنم
مشتعل گرديده و او را با زنجيرهاى آتشين مى كشند تا به جهنم ببرند، و هر چه فرياد
مى كند به فريادش نمى رسند، و هر قدر پناه مى خواند كسى به او پناه نمى دهد و
موكلين عذاب به او مى گويند: كه غضب خدا بر تو باد، كه خدا به ما امر كرده ، تا تو
را به قعر جهنم بيندازيم ،
آن زن مى گويد: واللّه چون مرا به كنار جهنم رسانيدند آنگاه شخصى نورانى ظاهر شد،
و صيحه اى بر موكلين عذاب من زد، و فرمود: او را رها كنيد عرض كردند، يابن
رسول اللّه به چه سبب او را رها كنيم فرمود: اين زن
داخل شده ، بر قومى كه تعزيه دار من بودند، و آتش ايشان خاموش شده بود، كه اشك از
چشمش جارى شد، ايشان چون فرمايش آن شخص را شنيدند، عرض كردند (( كرامة لك يابن
الشافع و السّاقى )) يعنى دست از اين زن برداشته او را براى كرامت تو اى پسر
شافع قيامت و ساقى كوثر رها كرديم .
پس چون خلاص شدم ، به آن شخص عرض كردم : كه تو كيستى ؟ كه خدا با تو بر من
منّت نهاد، فرمود: كه من حسين بن على عليه السلام هستم .
پس از خواب بيدار شده و پيش از تفرق ايشان به مجلسشان رفتم و خوابم را حكايت كردم
، از امر من تعجب كردند، و مجددا براى مظلوم كربلا گريه و نوحه سرايى كردند، و با
دست ايشان از آن عمل قبيح توبه نمود.(34)
منكر فضيلت گريستن در مصائب سيدالشهداء عليه السلام
علامه مجلسى (ره ) در بحار نقل كرده كه در بعضى مولفات اصحاب ديدم ، كه از سيد
على حسينى كه او مى گويد: من در مشهد مولاى خود على بن موسى الرضا عليه السلام با
جمعى از مومنين مجاور بودم ، چون روز دهم محرم شد، مردى از اصحاب ما شروع كرد به
خواندن مقتل حسين عليه السلام و از امام محمد باقر عليه السلام روايتى وارد كرد كه آن
حضرت فرموده اند، كسيكه چشمش بر مصائب حسين عليه السلام بگريد، اگر چه به قدر
بال پشه اى بوده باشد خداوند عالم گناهانش را مى آمرزد، اگر چه
مثل كف دريا باشد.
و در ميان ما جاهل مركبى بود، كه ادّعاى عالمى مى كرد، و آن را نمى شناخت ، گفت : اين حديث
كه نقل كردى ، صحيح نيست و عقل به اين اعتقاد نمى كند، و بحث بسيارى در ميانه واقع
شد، تا اينكه اهل مجلس متفرق شدند و او مصرّ بر عناد و ردّ كردن حديث و تكذيب كردنش
بود، و او هم رفت و در منزل خود خوابيد.
پس در خواب ديد كه محشر بر پا شده و خلايق به حشرگاه جمع شده اند، و ميزان
اعمال نصب شده و صراط كشيده شده و حساب مى كشند، و نامه هاى
اعمال پراكنده گرديده ، به صاحبش مى رسد و جهنم افروخته گرديده ، و بهشت مزين
گشته ، و از هول محشر و شدت گرماى آن عرصه ، عطش شديدى به اين شخص غالب
شد.
و در جستجوى آب بود، ناگاه چشمش به حوض عظيم
الطّول و العرضى افتاد، مى گويد: كه من در نزد خود گفتم : كه اين همان كوثر است ،
كه ائمه عليه السلام خبر داده اند، و ديد كه در آن آبى است كه سردتر از برف و
شيرينتر از عسل است ، و ديد در نزد آن حوض دو نفر مرد و يك نفر زن ايستاده كه نور
ايشان به خلايق روشنى ميدهد، و مع ذلك لباسهاى ايشان سياه است ، و محزونند و گريه
مى كنند.
گفت : پس من سؤ ال كردم ، كه اينها كيستند؟ گفته شد، كه اين محمد صلى الله عليه و آله
و ديگرى اميرالمؤمنين على عليه السلام است ، و اين طاهره ، فاطمه زهرا عليها السلام است
، گفتم : چرا لباس سياه پوشيده اند و محزونند؟ گفته شد آيا روز عاشورا نيست ؟ كه
روز قتل امام حسين عليه السلام باشد اينها به همين جهت محزون و گريان هستند،
آن عالم جاهل مى گويد: كه من به فاطمه زهرا عليها السلام نزديك شدم ، و عرض كردم :
اى دختر رسول خدا من تشنه هستم قدرى آب به من مرحمت كن ، آن خاتون معظمه خشمناك به
من نگريست و فرمود: تويى آن كسيكه فضيلت گريستن در مصائب پسر من حسين را انكار
مى كنى ؟ كه او روشنى چشم و آرام قلب من است و او را شهيد كرده و با ظلم عدوان كه خدا
بر قاتلان او لعنت كند به آن كسانيكه به او ظلم كردند.
و او را از آب فرات منع كردند، مى گويد: كه در اين
حال من از خواب بيدار شدم ، و با هول و خوف استغفار كردم و پشيمان شدم از اينكه آن
حديث را انكار كردم ، با عجله نزد جماعتى كه با ايشان مجادله مى كردم ، بازگشتم و كيفيت
خواب را به ايشان نقل كردم و توبه نمودم . (35)
فضيلت لعنت فرستادن بر قاتلين سيدالشهدا عليه السلام
دربندى ؛ از داود الرقّى روايت كرده و مى گويد: كه من در خدمت ابى عبداللّه عليه السلام
بودم ، كه آن حضرت آب طلبيد وقتيكه نوشيد، ديدم كه چشهماى مباركش پر از اشك
گرديد،
بعد فرمود:يا داود خدا قاتل امام حسين عليه السلام را لعنت كند هر بنده اى كه آب بنوشد
و امام حسين عليه السلام را به ياد آورد، و بر قاتلينش لعنت فرستد، به اذن خداى
تعالى براى او صد هزار حسنه مى نويسند و صد هزار سيئه از او محو مى گردد، و براى
او صد هزار درجه بلند گردانند، پس گويا صد هزار بنده آزاد كرده است ، و خداوند قلب
او را سرد مى كند.(36)
صلوات بر سيّدالشهداء عليه السلام مساويست با...
دربندى مرحوم ذكر كرده است كه در نزد حضرت صادق عليه السلام شخصى از اصحابش
بود، پس زمانى كه شب داخل شد و نماز واجبى را ادا كردند، طعام
تناول نمودند، بعد از آن ، آن شخص خوابيد و حضرت
مشغول عبادات و مناجات با قاضى الحاجات گرديد. تا طلوع صبح صادق حضرت هيچ
نخوابيد، چون صبح شد، آن شخص بيدار شد، عرض كرد:
يا سيّدى قسم به خدا من از نجات خود ماءيوس شدم ، و اميد نجات اصلا ندارم ، حضرت
فرمود: چرا؟ عرض كرد: كه چون احوالات جناب تو چنين باشد، كه با وجود منصب امامت و
طهارت اصلا نخوابيدى و متصل به عبادت و مناجات ، شب را ره روز آوردى و از خوف الهى
لذّت خواب به چشمهاى مباركت نيامد، و گريستى با اينكه خداوند عالم خلق نكرده است ،
آسمانها و آنچه در آسمانهاست و دنيا و آخرت را مگر به بركت وجود مبارك شما، پس من
چگونه اميد به نجات داشته باشم با اين احوال و كمى طاعات و عبادات كه دارم .
حضرت فرمود: كه تو شب گذشته عملى انجام دادى كه آن
عمل تو با فضيلت آنچه كه من مشغول آن شدم ، مساويست . عرض كرد كه من در شب
گذشته چه كردم ، فرمود: زمانيكه مى خوابيدى عطش بر تو غلبه كرد، برخاستى و
كوزه را برداشتى و آب نوشيدى و حسين عليه السلام را به ياد آوردى و بر او صلوات
فرستادى و قاتلينش را لعنت كردى ! و به خوابگاه خود بازگشتى و خوابيدى و اين ، آن
عمل فضل توست .
فاضل مرحوم مى فرمايد: كه بايد لابدا مقيّد كنيم آن چنانكه در اين روايت است به قيدى و
آن ، اين است كه قائل شويم بر اينكه مقصود امام عليه السلام از اينكه به آن شخص
فرمود كه فضل صلوات بر حسين عليه السلام و لعن تو بر قاتلينش مساويست با آنچه
كه ، من به عمل آوردم و از شب تا صبح مشغول دعا و تضرع بودم .(37)
هفت مرغى كه در مصيبت و بر مظلوميت سيدالشهداء عليه السلام گريستند
در كتاب تحفه رضويه مسطور است ، كه بعد از شهادت امام حسين عليه السلام هفت مرغ در
مصيبت آن مظلوم گريستند، كه تا گواه و برهان بر مظلوميّت و شدّت مصيبت آن حضرت
باشد، و اشاره شود، به اينكه بايد جميع اشياء در مصيبت آن حضرت گريان و نالان
باشند .
اول : غراب (كلاغ ) كه خبر شهادت آن حضرت را در مدينه به دختر عليله اش فاطمه
صغرى در آورد، چنانچه تفصيل احوالات اين غراب در كتب
مقاتل و همين كشكول النور مبسوطا مذكور است .
دوم : مرغ جون كه قسمى از قطا است و شكم و پاهاى آن سياه مى باشد، چنانچه آن حضرت
در وداع خود به سكينه فرمود: (( لو ترك القطا لنام )).
سوم : حمامه راعبيّه به روايت كامل الزياره داود بن فرقدم مى گويد:در خدمت حضرت امام
صادق عليه السلام بودم ، حمامه راعبى را ديدم ، كه صيحه بسيار مى كشد، بعد از زمان
طويلى هر دو ديده اش را به طرف آن حضرت گردانيده ، نگاه حسرتى به آن حضرت مى
كند، پس آن بزرگوار فرمود: مى دانى كه اين حمامه چه مى گويد:
عرض كرد: نمى دانم فرمود: مى گويد: (( لعن اللّه
قاتل الحسين عليه السلام )) يعنى خدا بر كشنده گان حسين عليه السلام لعنت كند.اى داود
از اين حمامه ها در خانه هاى خود نگاه داريد.
چهارم : بوم است كه به روايت كامل الزيارة هميشه در بيت المعموره ها
منزل داشت ، و با مردم اكل و شرب مى نمود، و بعد از شهادت جناب مظلوم كربلا در خرابه
ها و كوهها و صحراها منزل مى كرد.
پنجم : گنجشكها هستند راوى مى گويد: هر بار نان خُرد مى كردم ، و گنجشكها مى
خوردند، همين كه روز عاشورا شد، ديدم آن گنجشكها از آن نان اصلا نخوردند، دانستم كه
به جهت مصيبت جناب حضرت سيّد الشهداء عليه السلام ماتم زده شده اند.
ششم : مرغيست كه در حوالى مدينه در نخلستان يهودى از خون سيّدالشهدا عليه السلام
كه در پرهاى او بود قطره اى چكيده چشم كور دختر يهودى بينا شد، و علتهاى بدنش
تماما مرتفع شده سبب مسلمان شدن پدرش و اتباع او گرديد.
هفتم : آن مرغيست كه در جزاير هندوستان مسمّى به جزيره سيستان مى باشد، راوى اين
حكايت مى گويد: در آن جزيره درخت بسيار بزرگى ديدم ، كه از براى آن درخت شاخه
هاى بسيار بود، هر وقت كه باد به آن درخت مى وزيد، واضح و گشاده مى شنيدم ، كه اين
كلمات از شاخه هايش ظاهر مى شد،
(( آه مظلومم حسين ، آه محرومم حسين ، آه شهيدم حسين ، آه وحيدم حسين ، آه چه شد اكبرت ، آه چه
شد اصغرت ، آه چه شد قاسمت ، آه چه شد عبّاست ، آه غريبم حسين ، آه شهيدم حسين )).
راوى مى گويد: چون اين كلمات را شنيدم آنقدر گريستم كه غش كردم ، چون به هوش آمدم
، ديدم يك مرغ بزرگى بالاى آن درخت بال و پر مى زند، و صراحتا اين كلمات را تكرار
مى كند، و بعد از شنيدن اين كلمات ، ديدم خون از شاخه هاى درخت جارى شد. (38)
تكلم ذوالجناح با امام حسين عليه السلام درچند جا
اول : تكلم ، ذوالجناح در وقت سوارى آن در خيمه گاه كه عرض كرد: ((اسئلك ان اكون
مركوبك الى يوم القيامه )) .
دوم : وقتيكه آن حضرت به شريعه فرات داخل شده عطش ذوالجناح را ملاحظه فرمود،
خطاب به آن حيوان تشنه كام فرمود:(( انت عطشان و انا عطشان و اللّه لا ذُقت الماء حتّى
تشرب )) آن حيوان سرش را بالا گرفته گفت : يا سيّدى انت اشدّ عطشا منّى لوجوه .
اول كثرت جراحات ، دوم طول محاربه ، سوم شدّت حرارت آفتاب ، چهارم بسيارى حركت ،
پنجم سوختگى قلب از شهادت على اكبر و قاسم و و عبّاس ، ششم جارى شدن خون بسيار
از جراحات ، هفتم سوزش غصه اهلبيت جگر سوخته ، هشتم سوزش ديدن بدنهاى پاره پاره
شهدا، در روى زمين و خاك گرم كربلا.
امّا تكلم سوم : ذوالجناح در وقت خبر آوردن شهادت به خيمه گاه كه مى گفت : الظليمة
الظليمة .
چهارم : وقتيكه جناب سكينه سؤ ال كرد: كه اى حيوان ((
هل سقى ابى ام قتل عطشانا قال ذوالجناح بل
قتل عطشانا)). (39)
احوال كنيز سيّد الشهدا عليه السلام در غارت خيمه ها
در مجالس المتقين فاضل برغانى (اعلى اللّه مقامه ) روايت كرده است :
كه جناب سيّد الشهدا عليه السلام كنيزى داشت ، و در هنگام غارت خيمه ها
مشغول گريه و زارى براى آقايان خود بود، قيس بن ظفر ملعون
داخل خيمه اش شد، هر چه كه در خيمه بود برداشت ، بعد نظرش به آن كنيز افتاد،
خواست كه لباس و گوشواره و خلخال آن بيچاره را بگيرد.
گريان و لرزان گفت :
اى لعين همين درد كشته شدن آقايان من ، به من بس است ، ديگر بيشتر از اين مرا عذاب مده ،
و از خدا و رسول حيا كن ، اما آن حرام زاده بى حيائى نموده و با كنيز در آويخت تا
گوشواره و مقنعه اش را بردارد آن ضعيفه با دو دست از مقنعه و گوشواره اش محكم
گرفت ، و رها نكرد، آن ملعون هر چه كشيد، رها نكرد.
پس آن شقى با تازيانه آن قدر به دست و بازوهاى آن مظلومه زد كه بازوهايش شكست
بعد از آن همه اش را غارت كرد.
الا لعنة اللّه على القوم الظّالمين . (40)
احوالات دفن زن زانيه و تاءثيرات تربت سيّدالشهدا عليه السلام
علامه حلّى (اعلى اللّه مقامه ) در كتاب منتهى المطالب روايت كرده ، كه زنى زانيه بود، و
خيانت آن زن در مرتبه اى بود، كه اولاد خود را كه از زنا متولد مى نمود، با آتش مى
سوزانيد! تا كسى از اقرباى او به عملش مطلع نگردد، و هيچ كس هم از اقوام او به
عمل قبيح او مطلع نبود، غير از مادرش و روزى خود را با اين
عمل شنيع مى گذرانيدند، تا وقتيكه مرگ او را دريافت ، وقتى كه آن زن را دفن نمودند،
زمين جسد او را قبول نكرد، و او را از خاك بيرون مى انداخت ،
پس قبر ديگرى درست كرده ، و دفن نمودند، باز زمين او را
قبول نكرد، و جسدش را بيرون انداخت ، دفعه سوم در جاى ديگر قبر كندند، همينكه دفن
نمودند، قبر او را بيرون انداخت ، پس اقوام و
اهل او متحيّر ماندند، و به خدمت حضرت صادق عليه السلام آمدند، احوالات او را عرض
كردند، حضرت صادق عليه السلام متوجه مادر آن زن گشته فرمود:
كه عمل آن زن چه بوده مادرش عرض كرد: عمل دخترش بسيار بد بوده است ، حضرت
فرمود: سبب قبول نكردن زمين ، جسد اين زن را، اين است كه آن زن فرزندان خود را كه
مخلوق خالق حكيم بودند، به عذاب خداوند قهّار كه آتش است معذب نموده است ، چاره او
اين است كه قدرى از تربت طاهره سيّدالشهداء عليه السلام را با او دفن كنيد، چون اقوام
آن زن چنان كردند، زمين او را قبول كرد.
اين روايت در اكثر استدلاليه فقه در باب دفن اموات
نقل شده است . (41)
نسوختن دست يك نفر از اهل جهنم به جهت اشك چشم باكيان سيدالشهداء عليه السلام
در كتاب مفتاح الجنة روايت است ، كه در روز قيامت
جبرئيل امين از درگاه رب العالمين استدعامى نمايد، كه يارب مى خواهم مرا اذن شفاعت مرحمت
فرمايى ، كه يك نفر از امت خاتم الانبياء صلى الله عليه و آله را شفاعت كنم ،
حق تعالى مى فرمايد:اى جبرئيل در فلان مكان جهنم ، يك نفر گناهكار باقى مانده است ، او
را به تو بخشيدم ، چون جبرئيل بيايد او را دريابد كه
مثل زغال سوخته و سياه شده ، اما يك دست او نسوخته .
عرض مى كند الهى سبب چيست ؟
كه همه اعضاى اين عاصى سوخته و سياه شده مگر يك دستش كه اصلا نسوخته است ؟.
خطاب مستطاب مى رسد، كه يا جبرئيل آن شخص روزى به ماتم خانه فرزند پيغمبرم
محمدالمصطفى صلى الله عليه و آله ، حسين مظلوم مى گذشت ، و اشك يكى از عزاداران امام
حسين عليه السلام بر دست او چكيده به سبب احترام آن اشك حسينى او را با آتش
نسوزانيديم . (42)
خبر دادن امام حسين عليه السلام از خواب عربى و تعبير آن حضرت و اسلام آوردن
عرب
در كتاب مفتاح الجنة مرويست كه روزى عربى
داخل مسجد حضرت رسول صلى الله عليه و آله شده ، و از خليفه آن حضرت سؤ
ال نمود، ابوبكر را نشان دادند، پيش آمد، و گفت :اى خليفه ، شب گذشته خواب عجيبى
ديدم ، فراموش كرده ام ، مى خواهم كه خواب مرا با تعبيرش بيان كنى .
ابوبكر گفت :اى عرب خواب تو از مغيّبات است ما از علم غيب بى بهره ايم ، او را نزد
عمر فرستادند، مثل ابوبكر جواب داد، او را پيش عثمان فرستادند، مانند اولى و دومى
جواب شنيد، پس ابوذر(ره ) به او رسيد، بعد از درك مطلب گفت : اى عرب بيا برويم
نزد وصى و خليفه بر حق جناب رسول صلى الله عليه و آله .
حضرت به او فرمود:اى عرب چه مطلبى دارى ؟ عرض كرد: خوابى ديده ام كه از يادم
فراموش شده است ، مى خواهم خوابم را با تعبيرش بيان فرمايى ، آن حضرت روى مبارك
را به مظلوم كربلا كرده ، و فرمود:اى نور ديده ! خواب اين مرد را با تعبيرش بيان كن ،
عرب تعجب كرد، و عرض كرد:
اى مولى يك ساعت پيش از اين مرا نزد سه نفر از اصحاب پيغمبر كه ادّعاى علم و خبر دارى
مى نمودند، بردند هيچ يك نتوانستند جواب دهند، اكنون مرا به طفلى رجوع مى فرمائى ؟
حضرت فرمود:
اين فرزند پيغمبر است ، از هر چه كه مى خواهى سؤ
ال كن ! امام حسين عليه السلام فرمود: اى عرب در خواب ديدى كه در كنار شطّفرات
ايستاده اى چند ستاره درخشان از آسمان پيدا شد، وبعد يك به يك به زمين كربلا افتاده
پنهان شده و در همان جا غروب كردند، بعد از آن ديدى يك ماه درخشان
مثل طشت پر از خون پيدا شد او نيز در آنجا غروب كرد.
عرض كرد، بلى ! يابن رسول اللّه خوابم چنين است ، حالا تعبيرش را بفرما! حضرت امير
عليه السلام فرمود: اى عرب از تعبيرش در گذر! عرب اصرار و تاءكيد بسيار كرده و
دست بر دامان امام حسين عليه السلام زده التماس تعبير نمود آن جناب فرمود:اى عرب
خوب ديده اى آن زمين ، محل دفن و قبر من است و آن ستاره ها جوانان من هستند و آن ماهِ مانند
طشت طلا پر از خون ، من هستم كه مرا، كوفيانِ بى وفا مهمان خواسته و در همان كنار
فرات مرا با جوانان و برادران و اصحابم با لب تشنه و شكم گرسنه و بدن مجروح
شهيد خواهند كرد، آن عرب گريسته و مسلمان شد. (43)
اشك چشم عزاداران مرحم جراحات سيّدالشهداء عليه السلام
مرويست كه شخصى به نام عبداللّه مى گويد: در شب يازدهم محرم الحرام ، در خواب ديدم
كه امام حسين عليه السلام در صحراى كربلا در ميان خاك و خون افتاده ، و يك هزار و
نهصد و پنجاه زخم تير و نيزه و شمشير در بدن مبارك او ظاهر بود و سيلاب خون از
زخمهاى بدن شريفش جارى بود.
چون آن حالت را در آن بزرگوار ديدم ، خوف عظيم بر دلم افتاد و از
هول بيدار شدم ، و بسيار گريه نمودم ، و چون شب دوازدهم خوابيدم ، باز آن جناب را در
خواب ديدم ليكن زخمهاى پيكر انورش صحيح و سالم شده بود پيش رفته ، عرض كردم :
پدر و مادرم فداى تو باد! يابن رسول
اللّه ديشب شما را در خواب ديدم كه زخمهاى بسيارى بر شما وارد شده بود و امشب اثرى
از آن زخمها نيست ، آن حضرت فرمود: بدانكه آب ديده گريه كننده گان مرحم جراحتهاى من
مى باشد،اى عبداللّه ! شب گذشته چون مرا در خواب ديدى و بر
حال من گريستى ! آب ديده تو مرحم زخمهاى من شد. (44)
به بركت گرد و غبار خاك كربلا روى تابوت مرد عاصى ...
از كتاب تحفة المجالس نقل شده است ، كه در بغداد مردى بود، كه بسيار گنهكار و
اهل معصيت بود، و مال بسيارى داشت ، چون وقت مردنش رسيد، وصيت كرد: كه چون از دنيا
رفتم ، جسد مرا به نجف اشرف ببريد، و در آنجا دفن كنيد، شايد كه از بركت حضرت
اميرالمؤمنين عليه السلام حق تعالى از گناهان من در گذرد، و مرا به آن حضرت ببخشد
اين را بگفت ، و جانش را تسليم كرد،
خويشان و اقرباى او به وصيت او عمل نموده ، و نعش او را برداشته و روانه نجف اشرف
شدند، و خدمه حضرت اميرالمؤمنين در همان شب در خواب ديدند كه آن حضرت در صحن حرم
مطهرش ظاهر شد، و جميع خدمه خود را طلبيد و فرمود: كه فردا صبح فاسقى را در
تابوت نهاده با اين نشان به اينجا خواهند مى آورند، مانع شويد و نگذاريد، كه او را در
اينجا دفن كنند، كه گناه او از ريگ بيابان بيشتر است ، اين را گفته و نا پديد شد.
چون صبح شد جميع خدمه حاضر شده و خواب را به يكديگر تعريف كردند، همگى در
جلوى دروازه به انتظار او نشستند، بسيار طول كشيد ولى كسى نيامد، برگشتند، و متفكّر
ماندند، كه چرا اين واقعه به عمل نيامد، از قضا آن جماعتى كه تابوت همراه ايشان بود،
در آن شب راه را گم كردند و گذرشان به صحراى كربلا افتاد.
چون روز شد راه نجف الاشرف را در پيش گرفتند، چون شب دوم شد خدمه ، آن حضرت رادر
خواب ديدند، كه همه ايشان را طلبيده فرمود: چون صبح شد همه بيرون رويد تابوت را
كه شب سابق شما را امر به منع آن كرده بودم ، با اعزاز و اكرام بياوريد وساعتى در
روضه من بگذاريد، بعد در بهترين جاى دفن كنيد خدّام از شنيدن اين كلام تعجب نمودند،
عرض كردند: در اين چه سّر است ، فرمود: كه شب گذشته آن جماعت راه را گم كرده و به
صحراى كربلا افتادند، و باد خاك كربلا را به تابوت آن مرد گنه كار انداخت ، و
افشانده از بركت خاكِ كربلا به خاطر فرزندم حسين عليه السلام حق تعالى از جميع
تقصيرات او در گذشته و او را عفو فرموده است ، پس خدمه جملگى بيدار شده و چون
صبح شد، همه از شهر بيرون رفتند،
بعد از ساعتى آن تابوت را با اعزاز و اكرام تمام به روضه مباركه آن حضرت برده و
در بهترين مكان دفن كردند، و صورت واقعه را به همراهان آن تابوت
نقل كردند.(45)
نقل شيخ جمال الدّين در قصد به كشتن زوّار سيّد الشهدا عليه السلام
در كتاب تحفة المجالس نوشته شده ، كه شيخ
جمال الدين موصلى مى گويد: كه پدرم دشمن خاندان
رسول صلى الله عليه و آله بود و حاكم بصره و بسيار صاحب بغض و عناد بود، و زن
ناصبيه ، كه من از او متولد شدم ، در حباله خود داشت و هيچ پسرى نداشت ، پس پدرم به
مقتضاى عقيده فاسد خود نذر كرد، كه اگر خداوند عالم پسرى به من كرامت فرمايد، به
شكرانه آن موهبت ،آن پسر را بدان وادارد كه مادام العمر زائران سيّدالشهداء عليه السلام
را كه عبورشان به موصل افتد، بكشد وتلف سازد. چونكه مشيّت الهى به هدايت يافتن او
تعلق گرفته بود، بعد از اندك مدتى جمال الدّين متولد شد، چون به حدّ
رجال و مرتبه كمال رسيد، پدرش وفات كرده بود، پس مادرش از كيفيت نذر پدر او را
با خبر كرد، آن پسر به موجب نذر پدر از عقب جماعتى كه زوار كربلا بودند رفت ، چون
به مسيرى كه در نزديكى كربلا است رسيد، غبار آن سرزمين به مشام او در آمد، ديد كه
زوار عبور كرده و رفته اند، در آنجاتوقف نمود، تا وقتى كه زوار مراجعت نمايند، ايشان
رابكشد از بركت آن سرزمين ، و يمن وصول غباران تربت طاهره به مشامش ، خواب بر او
غالب شد. در خواب ديد كه قيامت برپا شده و خلق را ديد كه وانفسا مى گويند: و او را
نيز گرفته به دوزخ ميبرند، چون او را به جهنم انداختند، آتش در سوختنش توقف كرد،
مالك دوزخ به آتش خطاب كرد كه چرا درسوختن او توقف ميكنى ؟ آتش گفت : چگونه
بسوزانم و حال آن كه غبار زوار و تربت حسينى بر او نشسته و در بدن او جاى گرفته
است ، تا او را نشويند تصرف سوختن من او را غير ممكن است !
چون خواستند، كه او را بشويند جمال الدّين از خوف عتاب مالك دوزخ بيدار شد، و توفيق
يارى كرده و او از عقيده فاسده خود و عداوت اهل بيت برگشت و رفت مجاور آستانه
سيّدالشهداء عليه السلام گرديد، و چون طبع موزون داشت لهذا به مداحى و مرثيه
خوانى جناب سيد الشهدا عليه السلام و ساير ائمه عليه السلام تا حيات داشت ،
مشغول گشته و به شيخ جمال الدين اشتهار يافت .(46)
|