معاويه پس از اين كه عمرو بن عاص را به حكومت مصر گماشت ، نامه هاى بسيارى براى
او نوشت و از او خواست كه ماليات و خراج مصر را به او بدهد، ولى عمرو امتناع مى كرد.
معاويه خشمگين شد و در آخرين نامه خود به عمرو نوشت ((نامه هايى مكرر مبنى بر
مطالبه خراج مصر به تو نوشتم و تو در جواب آن كوتاهى كردى و امتناع ورزيدى .
اكنون براى آخرين بار مى نويسم كه بدون هيچ تاءخيرى ، فورا خراج مصر را
ارسال نما.))
عمرو كه از ديدن نامه بسيار ناراحت شده بود، قصيده اى را تنظيم كرد و به عنوان جواب
براى معاويه فرستاد كه در آن ضمن نكوهش معاويه و شرحى از جنايات و ظلمهاى او به
خاندان اهل بيت عليهاالسلام به بر حق بودن ولايت على عليه السلام اشاره مى كند. اين
قصيده به نام جلجليه معروف شده است .
على اهلها يوم لبس الحلى ؟...
|
قسمت هاى از ترجمه اشعار به فارسى اين چنين است :
معاويه بنوشت او را كه زود
|
خراجى كه از مصر كردى تو سود
|
ببايد كه بفرستى آنرا به شام
|
يكى چامه در پاسخش عمرو داد
|
چو خواندش برآورد آه از نهاد
|
ز يك روسپى زاده در روزگار
|
اگر من نبودم . تو همچون زنان
|
پس پرده در خانه بودى نهان
|
به ناحق تو را بر شه سرفراز
|
شد او بر همه سرور و داد خدا
|
كه تصريح فرمود او را بنام
|
به منبر بر آمد چو بدر سما
|
در آن دم نمود آن شه ملك و دين
|
كه جمله شناسد آن شاه را (238)
|
مادر عمرو بن عاص
عمرو بن عاص از ناحيه نسب داراى هيچ فضيلت و افتخارى نبود. نام مادرش ليلا عنزيه
جلانيه بود. او در شهر مكه از مشهورترين و ارزان ترين فاحشه ها بود.
پس از آن كه عمرو از او متولد شد، پنج نفر از كسانى كه با او همبستر شده بودند، ادعاى
فرزندى عمرو را نمودند. ولى ليلى عمرو را به عاص ملحق نمود. زيرا عمرو به عاص
بيشتر از كسان ديگر شباهت داشت و عاص بيشتر از ديگران به ليلى
پول مى داد.
خود عمرو بن عاص نيز به اين ماجراى مادرش اعتراف كرده است .(239)
تبعيد حاكم
حكم بن ابى العاص در جاهليت همسايه پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بود و پس از
ظهور اسلام ، بيش از همه همسايگان ديگر، او را آزار مى رساند پس از فتح مكه ، به
مدينه آمد و در دين اسلام ترديد داشت . او هميشه پشت سر
رسول الله راه مى افتاد و با تكان داد دهان و بينى تقليد در مى آورد و چون او به نماز
مى ايستاد، وى هم پشت سرش مى ايستاد و با حركات انگشتان مسخره بازى در مى آورد و
به همان گونه در حالت ارتعاش ماند و به جنون مبتلا شد و يك روز پيامبر صلى الله
عليه و آله و سلم در منزل يكى از زنانش بود، او دزديده نگاه مى كرد.
چون رسول الله وى را شناخت ، با نيزه اى كوچك بيرون شد و گفت : كيست كه از سوى من
اين قورباغه ملعون را ادب كند؟ بخدا كه او و خانواده اش نبايد با من در يكجا باشند پس
همه شان را به طايف تبعيد كرد. چون رسول خدا درگذشت ، عثمان به شفاعت از ايشان با
ابوبكر سخن گفت و خواست كه بازشان گرداند. او نپذيرفت و گفت : من رانده شدگان
رسول الله را پناه نمى دهم . عمر نيز اين چنين جوابى داد و چون عثمان به خلافت رسيد،
ايشان را به مدينه آورد و به دروغ گفت كه در اين مدينه درگذشت و او بروى نماز خواند
و بر گورش چادر زد.(240)
شيوه بيعت
هنگامى كه معاويه براى پسرش بيعت گرفت . مروان گفت : اين همان شيوه ابوبكر و عمر
است . عبدالرحمن بن ابوبكر گفت : اين شيوه آنها نيست بلكه شيوه هراكليوس و قيصر
روم است . مروان گفت : اين مرد همان است كه خدا درباره او فرموده است : ((كسى است كه
به پدر و مادرش گفته است ، ننگ بر شما... )) عبدالرحمن گفت :
رسول الله پدر تو را در حالى لعن كرده است كه تو در صلب او بودى . پس تو خرده
ريزه لعنت خدائى هستى .
هنگامى كه اين خبر به گوش عايشه رسيد، گفت : بخدا كه مروان دروغ مى گويد: او
دروغگوست آن آيه درباره كس ديگرى نازل شده است نه عبدالرحمن . ابوبكر و عمر
هيچكدام خلافت را در خاندان خود به ارث نگذاشتند و اين كار معاويه بر خلاف سنت است
.)) (241)
چشم در راه خدا
عثمان به سعيد پسر عاص از بيت المال ، صدقه و بخششهاى فراوان مى كرد. عثمان او را
به حكومت گمارد و از همان آغازين روز حكومت به انجام كارهاى ضداسلامى پرداخت و گفت :
به راستى تمام دهكده ها و كشتزارهاى عراق ، باغستانى است براى كودكان قريش . يك
بار در كوفه گفت : كدام يك از شما ماه نو را ديده ايد و آن در ماه رمضان بود. مردم گفتند:
ما نديده ايم .
اما هاشم بن عتبه گفت : من آن را ديده ام . سعيد به او گفت : تو با اين يك چشمت بوده كه
از ميان همه مردم آن را ديده اى . هاشم گفت : مرا به چشمم نكوهش مى كنى در حالى كه من آن
را در جنگ يرموك در راه خدا از دست دادم . صبح كه شد هاشم در خانه اش افطار كرد و مردم
نزد او چاشت خوردند و چون خبر به سعيد رسيد، كسانى را به سراغ او فرستاد و او او
را كتك زدند و خانه اش را سوزاندند. هاشم كه در جنگ صفين پرچمدار على عليه السلام
بود و در خيل ياران حضرت به فيض شهادت
نائل شد.(242)
دست بيعت
روزى عبدالرحمن پسر خالد به ميان مردم شام آمد و گفت : اى مردم شام ! من سالخورده شده
ام و مرگم نزديك شده است و چنان خواستم كه با مردى پيمان فرمانبرى و دست بيعت
بدهيد. تا كار شما به سامان رسد و شما نيز به رستگارى برسيد. و آنان جذب سخنان
او شده و او را انتخاب كردند و اين در حالى بود كه معاويه به او دستور داده بود كه
ميان مردم شام برود و از آنها براى پسرش يزيد، بيعت بگيرد. وقتى كه معاويه از
جريان آگاه شد، كينه او را به دل گرفت . مدتى بعد عبدالرحمن در بستر بيمارى افتاد.
معاويه پزشك مخصوص خود را كه يهودى بود، به سراغ او فرستاد و دستور داد كه او
از طريق خوراندن شربتى ، او را بكشد. آن پزشك ، كار خود را انجام داد و عبدالرحمن را
به قتل رساند.
برادرم عبدالرحمن كه از قضيه مطلع شد، به همراه برده خود به صورت
پنهانى بهدمشق و سر راه آن پزشك به كمين نشست و در يكى از شبها كه
او از كاخ معاويه بيرون مىآمد، به او حمله كرده و او را كشت .(243)
اعتراف عمرو بن عاص بر حديث غدير
مردى از اهالى همدان به نام برد به نزد معاويه آمد. در آن هنگام از عمرو بن عاص شنيد
كه نسبت به على عليه السلام سخنان ناروا و توهين آميز مى گويد. آن مرد به عمرو بن
عاص گفت : همانا بزرگان ما از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم شنيده اند كه
فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه )) آيا اين سخنان حق است يا
باطل ؟
عمرو بن عاص گفت : اين سخنان كاملا حق و درست است و من در ادامه اين سخنان مى گويم
كه هيچ يكى از صحابه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم نيست كه مناقب و
فضايلى چون فضايل حضرت على عليه السلام براى او باشد.
ولى على عليه السلام فضايل و مناقب خود را به سبب كارهاى كه درباره عثمان نمود،
تباه و نابود ساخت .
برد گفت : آيا دستور كشتن عثمان را حضرت على صادر كرده بود؟ و يا آيا خود اقدام به
كشتن او كرد؟
عمرو گفت : نه دستور قتل از على عليه السلام بود و نه خود او اين كار را كرد بلكه
قاتل او را پناه داد و دستگيرى او ممانعت به عمل آورد.
برد گفت : آيا به اين وصف مردم با او در مورد خلافت بيعت كردند؟
گفت : آرى . برد گفت : پس چه چيزى تو را از بيعت على عليه السلام خارج نمود؟
گفت : متهم دانستن من او را درباره قتل عثمان . برد گفت : تو خود نيز مورد چنين اتهامى
واقع شدى . عمرو گفت : راست گفتى و به همين علت به فلسطين رفتم .
پس از اين صحبت ها، برد به سوى قبيله خود برگشت و به آنها گفت : ما به سوى قومى
رفتيم و عليه آن قوم از صحبت هاى خودشان برهان و سند محكوميتشان را گرفتيم . اى
مردم على عليه السلام بر حق است از او پيروى كنيد.(244)
اعتراف ابوهريره بر حديث غدير
اميرالمؤ منين عليه السلام در ايام جنگ صفين نامه اى به معاويه نوشت و آن را به دست
اصبغ بن نباته داد كه به او رساند. او مى گويد:
داخل كاخ معاويه شدم در حالى كه بر قطعه چرمى نشسته بود و بر دو بالش سبز تكيه
داده بود.
در طرف راست او عمرو بن عاص و حوشب و ذولكاع و در طرف چپ او برادرش عتبه و در
برابرش ابوهريره و چند نفر ديگر قرار داشتند.
پس از آن كه معاويه نامه آن جناب را قرائت كرد. گفت : همانا على عليه السلام قاتلان
عثمان را به ما تسليم نمى كند. اصبغ گويد: به او گفتم : اى معاويه ، خون عثمان را
بهانه مگير! تو جوياى پادشاهى و سلطنت هستى و اگر در زمان زندگى عثمان مى
خواستى او را يارى كنى ، مى كردى . ولى در كمين فرصت و در انتظار كشته شدن بودى
تا اين امر را دستاويز رسيدن به پادشاهى قرار دهى .
اصبغ گويد: معاويه از سخنان من در خشم شد و من خواستم خشم او بيشتر شود. لذا رو به
ابى هريره كردم و به او گفتم : اى يار رسول الله من تو را سوگند مى دهم به آن
خداوندى كه معبودى جز او نيست و داناى آشكار و نهان است و به حق حبيبش مصطفى صلى
الله عليه و آله و سلم كه مرا خبر دهى ، آيا روز غدير خم را درك نمودى و حضور داشتى ؟
گفت : بلى حاضر بودم .
گفتم : درباره حضرت على عليه السلام از رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چه
شنيده اى ؟ گفت : شنيدم كه رسول خدا فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه ... )) به او
گفتم : بنابراين اباهريره تو با دوست از دشمن شدى و با دشمن او دوست . در اين موقع
ابوهريره نفس بلندى كه حاكى از تاءسف او بود كشيد و گفت : ((انا لله و انا اليه
راجعون )) (245)
فصل هفتم : داستانهايى از مناظرات
مناظره در مسجد پيامبر
قاضى عياض روايت كرده است كه روزى ابوجعفر با مالك در مسجد
رسول خدا مناظره مى كردند. مالك به ابوجعفر گفت : اى ابوجعفر، صدايت را در اين مسجد
بلند نكن . زيرا بالاتر از صداى رسول خدا قرار ندهيد )) و مردم ديگرى را چنين ستود:
((كسانى كه صدايشان را پيش رسول الله پائين مى آوردند)) و قومى ديگر را چنين
نكوهش نمود: ((كسان كه از پشت حجره ها تو را مى خوانند )) و روشن است كه احترام او
بعد از مرگ همانند احترامش در زمان حيات اوست . با شنيدن اين مطالب ، ابوجعفر آرام شد و
گفت : اى بنده خدا رو به قبله بمانم و دعا بخوانم و يا رو به
رسول الله ؟ مالك گفت : چرا رويت را از رسول الله برگردانى ؟
روبرويش بمان و از او طلب شفاعت كن . تا در روز قيامت تو را شفاعت كند. زيرا كه
خداوند فرموده است ((و اگر آنان ، هنگامى كه به خود ستم كرده اند، پيشت بيايند و از
خدا طلب مغفرت كنند و تو نيز برايشان طلب آمرزش نمائى ، خدا را توبه پذير و
بخشنده خواهند يافت .(246)
مناظره با يهودى
روزى يك يهودى وارد مجلس عمر شد و گفت : اى خليفه من مى خواهم سؤ الاتى از شما
بنمايم . هر كس كه عالمترين شماست به من نشان بدهيد. عمر رو به حضرت على عليه
السلام كرد و گفت : او داناترين ما به قرآن و سنت الهى است . يهودى گفت : به خدا قسم
اگر جواب درست بدهى من مسلمان مى شوم . حال جواب بده كه
اول سنگى كه بر روى گذارده و اول درختى كه روى زمين روئيده و
اول چشمه اى كه روى زمين جارى شده است ، چه است ؟ على عليه السلام فرمود: يهوديان
فكر مى كنند اول سنگى كه بر روى زمين نهاده شده است ، قله بيت المقدس است و
حال آنكه اولين سنگ حجرالاسود است كه حضرت آدم آنرا با خودش از بهشت به زمين آورد.
اولين درختى كه روئيده است ، شما فكر مى كنيد كه درخت زيتون است اما آن درخت خرمايى
است كه حضرت آدم آنرا از بهشت آورد. و اولين چشمه اى است كه زير صخره بيت المقدس
است ولى در واقع اولين چشمه چشمه آب حيات است كه در زمان يوشع رفيق موسى به
ماهى رسيد و آن ماهى زنده شد. يهودى گفت : به خدا قسم كه راست مى گفتى :
حال به من بگو كه منزل محمد صلى الله عليه و آله و سلم در بهشت كجاست ؟ حضرت
فرمود: منزل او در بهشت عدن است كه نزديك ترين بهشت ها به عرش خداى رحمان است .
يهودى گفت : حال خبر بده مرا از وصى صلى الله عليه و آله و سلم كه آيا مى ميرد و يا
كشته مى شود. على عليه السلام فرمود: اى يهودى فرمود: اى يهودى سى
سال بعد از او مى ماند و بالاخره صورتش با خون سرگين رنگين مى شود. پس يهودى
گفت : شهادت مى دهم ((ان لا اله الا الله و ان محمد
رسول الله ))(247)
خليفه و اسقف نجران
روزى اسقف بزرگ نصاراى نجران به نزد عمر بن خطاب آمد و گفت : اى خليفه سرزمين ما
سردسير است و رفت و آمد به آنجا سخت و پرهزينه است . من ضمانت مى كنم كه هر ساله
ماليات ها را به نزد شما بياورم و تقديم كنم . عمر ضمانت او را پذيرفت . پس اسقف هر
سال ماليات را مى آورد و عمر هم برائت نامه اى براى او مى نوشت . يكبار هم همراه با
پيرمرد خوش سيمايى آمد عمر او را به خدا و پيامبر و قرآن هدايت نمود و از فضيلت
اسلام با او صحبت كرد.
اسقف گفت : اى عمر آيا در كتاب خود مى خوانيد كه : ((بهشتى كه عرضش مانند عرض و
پهناى آسمان و زمين است )). پس آتش دوزخ كجاست ؟ عمر كه از پاسخ دادن عاجز بود رو
به على عليه السلام كرد و از ايشان خواهش كرد كه پاسخ را بدهد. حضرت على عليه
السلام فرمود: اى سقف آيا به شب و روز فكر كرده اى ؟ هر گاه كه شب مى آيد، روز كجا
مى رود؟ وقتى روز مى آيد، شب كجا مى رود؟ پس بهشت و جهنم نيز اين گونه اند. اسقف
به عمر گفت : اى خليفه من فكر نمى كردم كه كسى بتواند به اين سؤ
ال پاسخ بدهد. آن جوان كه بود كه پاسخ داد. عمر با خوشحالى گفت : او داماد پيامبر
صلى الله عليه و آله و سلم و پدر حسن عليه السلام و حسين عليه السلام است . هر چه
سؤ ال دارى از او بپرس نه از من . مرا خبر بده از قطعه اى از زمين كه يكبار خورشيد بر
آن تابيد و ديگر بر آن . نه پيش از آن و نه پس از آن .
حضرت فرمود: آن دريايى بود كه براى بنى
اسرائيل شكافته شد و خورشيد بر آن يكبار تابيد و ديگر نتابيد. نه
قبل از آن و نه بعد از آن .
اسقف گفت : مرا خبر بده از چيزى كه در دست مردم است . شبيه به ميوه هاى بهشتى . كه هر
چه از او بر مى دارند، تمام نمى شود. حضرت فرمود: آن قرآن است كه
اهل دنيا بر آن جمع مى شوند و نياز خود را از آن مى گيرند و هرگز تمام نمى شود. اسقف
گفت : مرا خبر بده از قفل آسمانها.
حضرت فرمود: قفل آسمانها شرك به خداوند است . و كليد آن شهادت به يگانگى خدا و
نبوت رسول الله است . اسقف گفت : مرا خبر بده از اولين خونى كه بر روى زمين ريخته
شد. حضرت فرمود: اولين خون ، خون نفاس و زايمان حوا است هنگامى كه
هابيل را زائيد. اسقف گفت : مرا خبر بده از مكان خدا. پس عمر خشمگين و غضبناك شد ولى
على عليه السلام با آرامى و متانت فرمود: ما در نزد
رسول خدا بوديم كه فرشته اى آمد و سلام كرد.
رسول خدا به او فرمود: از كجا آمده اى ؟ گفت : از آسمان هفتم از پيش پروردگارم . سپس
فرشته ديگرى آمد. پس از او پرسيد و او جواب داد: از زمين هفتم از نزد خداوند عز و
جل هم اينجاست و هم آنجاست ((فى سماء اله و فى الارض اله )) در آسمان و زمين خدا هست
.(248)
مناظره معاويه و قيس
گفته شد: آنان فقير هستند و وسيله سوارى ندارند. معاويه به طعنه گفت : پس شتران
آبكش آنها چه شد؟
قيس در جواب گفت : شتران آبكش خود را در جنگ هاى احد و غزوات بعد از آن كه در موكب
رسول خدا بودند، از دست دادند. آنگاه كه جنگ به خاطر اين برپا بود كه تو و پدرت
به اسلام آيند درآييد.
معاويه گفت : شما با نصرت و همكارى خود، بر ما منتى مى گذاريد در حالى كه منت و
عنايت براى خداست و براى قريش است . قيس گفت : پس از رسالت پيامبر، اولين كسى
كه ايمان آورده حضرت على عليه السلام بود و اين در حالى بود كه قريش به فكر آزار
و اذيت و ممانعت از تبليغ دين او بود.
مادامى كه عموى پيامبر زنده بود از هر نوع اذيت و آزار قريش محفوظ بود،
رسول خدا بين خود و على عليه السلام برادرى برقرار نمود. قريش ديگر نمى تواند
اين ننگ و جنايتى كه نسبت به انصار و خاندان محمد صلى الله عليه و آله و سلم نموده
بزدايد. در حالى كه به جان خودم سوگند ياد مى كنم كه با وجود على بن ابى طالب
عليه السلام ، احدى از انصار و قريش و عرب و عجم ، حق خلافت را نداشتند.
در اين هنگام معاويه به خشم در آمد و گفت : اى قيس ، اين سخنان را از كه روايت مى كنى ؟
قيس گفت : از كسى نقل مى كنم كه از من و پدرم بهتر بود. او عالم و صديق اين امت است و
آيات بسيارى از قرآن در شاءن منزلت او نازل شده است . او كسى است كه
رسول خدا او را در غدير به خلافت امت منصوب داشت و فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه
...)) (249)
مناظره ماءمون
روزى ماءمون خليفه عباسى تصميم گرفت كه با جمعى از فقها مناظره كند. بنابراين
به يحيى بن اكثم قاضى القضاة دستور داد كه در تاريخ معينى
چهل نفر از فقها و علماء را در كاخ او جمع كند.
قاضى القضاء نيز فقها و علماء را فرا خواند از جمله اسحق بن ابراهيم را. در روز موعود،
قاضى القضاة گفت : همانا اميرالمؤ منين خواسته در مذهب و روش دينى خود با شما مناظره
نمايند. عقيده او اين است كه على بن ابى طالب عليه السلام بهترين خلفاى الهى است ،
بعد از رسول خدا و سزاوارترين مردم است براى خلافت
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم .
اسحق رو به ماءمون نمود و گفت : يا اميرالمؤ منين در ميان ما كسانى هستند كه نسبت به
آنچه درباره على عليه السلام فرموديد، معرفت و علمى ندارند.
حال من در مقام سؤ ال از شما مى پرسم كه بر اين حرف خود چه دليلى داريد؟ ماءمون گفت
: اى اسحاق چه كسى برتر و بافضيلت تر از على عليه السلام مى شناسى كه در
كنار پيامبر بوده و از پيامبر فضايل بسيارى براى او
نقل شده است . اى اسحاق آيا حديث و داستان ولايت را شنيده اى ؟ گفت : بله . گفت : آن را
روايت كن و سپس اسحاق حديث غدير خم را روايت كرد. ماءمون گفت : آيا نه چنين است كه اين
حديث بر ذمه ابى بكر و عمر نسبت به على عليه السلام چيزى را ايجاب مى كند. كه بر
ذمه على عليه السلام نسبت به آن دو آن امر را ايجاب نمى نمايد. يعنى آنها را ملزم مى كند
كه على عليه السلام را مولاى خود بدانند. اسحاق بدانند. اسحاق گفت : مردم مى گويند
كه داستان غدير بهم سبب زيد بن حارث بوده براى جريانى كه بين او و على عليه
السلام دست داده بود و او ولايت على عليه السلام را در آن جريان انكار نمود.
لذا پيغمبر فرمود: ((من كنت مولاه فعلى مولاه ...)) ماءمون گفت : كشته شدن زيد بن
حارثه قبل از غدير وقوع يافته است . چگونه بر اساس اين شايعات قضاوت مى كنى ؟
اكنون به من بگو اگر پسرى داشته باشى كه به سن پانزده
سال رسيده باشد و بگويد: مولاى من ، مولاى پسرعموى من است ، مردم اين را بدانيد در
حالى كه همه مردم اين را مى دانند و چيزى را كه مردم انكار ندارند و اين پسر در مقام
تعريف و تاءكيد آن برآيد، آيا ناپسند نيست ؟ اى اسحاق آيا فرزند 15 ساله خود را از
چنين عملى منزه مى دانى و رسول خدا را از آن منزه نمى شمارى ؟ واى بر شما، فقهاء را
به منزله معبود و پروردگار خود قرار ندهيد. خداى
متعال در كتاب قرآن در مقام نكوهش يهئود و نصارى مى فرمايد: ((كه آنها احبار و رهبان
خود را خدايان خود گرفتند نه خداى يگانه را)) در حالى كه آنها نماز خود را براى آنان
نخوانده اند و روزه براى آنها نگرفته اند و از روى واقع آنها را خدايان خود نمى دانستند
فقط احبار و رهبان به آنها امر مى كردند و آنها امرشان را گردن مى نهادند. پس از اين
سخنان تمام حاضرين تحت تاءثير قرار گرفته و به صحت حديث غدير شهادت
دادند.(250)