حجة السلام على دوانى نقل مى كنند:
در فروردين 1349 همراه استاد شهيد مطهرى براى شركت در كنگره هزاره شيخ طوسى
به مشهد مقدس رفتم كه در دانشگاه فردوسى مشهد برگزار مى شد. استاد محمد تقى
جعفرى از چهره هاى سرشناس مدعوين بود.
كنگره بسيار مهم و پربار بود. حدود 200 نفر از دانشمندان خاصه و عامه و خارجى كه
از كشورهاى اسلامى و اروپايى آمده بودند شركت داشتند خيلى ها مى گفتند تا كنون
كنگره اى به اين خوبى و پربارى نديده ايم من نويسنده اولين بار بود كه در كنگره
اى شركت مى كردم نوبت سخن كه به استاد جعفرى رسيد 20 دقيقه با آن لحن شيرين و
دلنشين پيرامون قاعده لطف از نظر شيخ طوسى صحبت كرد. سخنانش طبق
معمول با تعبيه ابياتى از مثنوى جلال الدين بلخى بود از جمله اين ابيات كه همه را
مجذوب كرد:
اين همه گفتيم ليك اندر بسيج
|
گر ملك باشد سياه هستش ورق
|
اى خدا اى قادر بى چند و چون
|
واقفى بر حال بيرون و درون
|
اى خدا اى فضل تو حاجت روا
|
اين قدر ارشاد تو بخشيده اى
|
تا بدين بس عيب ما پوشيده اى
|
قطره دانش كه بخشيدى ز پيش
|
متصل گردان به درياهاى خويش
|
وا رهانش از هوا و زخاك تن
|
كفى كه حضار براى او زدند از همه بيشتر و پر طنين تر و طولاتى تر بود.
در پايان كنگره دانشجويان را مى ديدم كه استاد جعفرى را در ميان گرفته اند و با او
سر بحث دارند او هم در ميان آنها فرو رفته بود و با لحنن گرم و نرم خود به سوالات
آنها پاسخ مى داد.
حتى در خيابان هم مى ديدم كه استاد جعفرى با جمعى از دانشجويان كه دورش را گرفته
بودند با سرعتى كه در راه رفتن داشت از پياده رو مى گذرد و با صداى رسا جواب
پرسشهاى آنها را مى دهد يا سوالات آنها را اصلاح مى كند.
آن ارتباط دانشجويان و جوانان با او را كسى ديگر از اعضاى كنگره نداشت با اينكه
حاضران همه اهل فكر و قلم و استادان سرشناس حوزه و دانشگاه بودند.
دو روز گرسنه :
علامه محمد تقى جعفرى نقل مى كنند:
در دوران تحصيل در حوزه علميه قم دو شبانه روز بود كه براز غذا چيزى نداشتيم
بالاخره احساس وظيفه شرعى كردم كه بروم از همان
بقال كه دائما از او مواد غذايى مى خريديم مقدارى برنج و روغن و خرما بگيرم . روز سوم
رفتم به همان بقال گفتم : يك كيلو برنج و يك سير روغن و هفت سير خرما بده
بقال آنها را كشيد و به دست من داد گفتم : وجه اينها را دو سه روز ديگر مى آورم
بقال گفت من نسيه نمى دهم و آنها را از من گرفت و برگرداند سر جاى خود من برگشتم
و طرف عصر آن روز كه در رختخواب بودم در حجره همسايه من طلبه اى بود كتاب معالم
را آورد و صفحه اى را باز كرد كه من در اينجا اشكالى دارم . من گفتم فعلا حالم مقتضى
نيست ، گفت من ناهار نخورده ام و كته پخته ام برويم حجره من با هم ناهار بخوريم و
اشكال مراهم حل كن با هم رفتيم و ايشان كته را پخته و خرما را خورشت كرده بود و با هم
ناهار را خورديم به هر حال از اين نمونه ها در دوران
تحصيل طلبگى بسيار زياد بود. (22)