1- نه هزار سال
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
ميمون بن مهران گفت : نزد امام حسن عليه السلام نشسته بودم كه
مردى آمد و گفت : اى فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله فلان
شخص از من طلبى دارد ولى من پولى ندارم ، براى همين او مى
خواهد مرا زندانى كند.
امام فرمود: در حال حاضر مالى ندارم كه بدهى تو را بدهم ؛ او
عرض كرد: پس شما كارى كنيد كه او مرا زندانى نكند.
امام در حالى كه در مسجد مشغول عبادت (اعتكاف ) بود، كفشهاى خود
را به پا كرد. من گفتم اى فرزند
رسول خدا مگر فراموش كرديد كه در
حال اعتكاف هستيد (و نبايد از مسجد خارج شد)؟ فرمود:
فراموش نكرده ام اما از پدرم شنيده ام كه
رسول الله مى فرمود: كسى كه در بر آوردن حاجت برادر مسلمان
خود بكوشد، مانند كسى است كه نه هزار
سال ، روز را به روز و شب را به عبادت
مشغول بوده است
(664)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2- قطع طواف
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
ابان بن تغلب گفت : به همراه امام صادق عليه السلام
مشغول طواف كعبه بودم . در اثناء طواف يكى از دوستانم از من
خواست كه كنار بروم و به حرف و خواسته اش گوش بدهم . من
دلم نمى خواست كه از حضرت جدا بشوم ، لذا توجهى به او
نكردم . در دور بعدى طواف آن شخص به من اشاره كرد كه به
سوى او بروم اين بار امام صادق عليه السلام اشاره او را ديد و
به من فرمود: اى ابان آيا او با تو كارى دارد؟ گفتم : آرى .
فرمود: او كيست ؟ عرض كردم : از دوستان من است ، فرمود: او هم مؤ
من و شيعه مى باشد؟ گفتم : آرى ، فرمود: پس به سوى او برو
و خواسته اش را برآورده كن .
عرض كردن : آيا طواف را قطع كنم ؟ فرمود: آرى گفتم : آيا
اگر طواف واجب هم باشد مى توان آن را به جهت برآوردن حاجت مؤ
من قطع كرد و نيمه كاره رها نمود؟ فرمود: آرى .
من طواف را قطع كرده و نزد آن شخص رفتم . سپس نزد امام آمدم و
از حضرت خواستم حق مؤ من بر مؤ من را بيان كند...
(665)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3- اهتمام در حوائج
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
واقدى مى گويد: در يكى از زمانها تنگدستى بمن رو آورد،
ناگزير شدم از يكى از دوستانم كه علوى بود در خواست قرض
كنم مخصوصا كه ماه رمضان نزديك شده بود. نامه اى براى آن
دوستم نوشتم ؛ و او كيسه اى كه هزار در هم در آن بود برايم
فرستاد.
اندكى نگذشت كه نامه اى از دوست ديگرى بمن رسيد كه
تقاضاى قرض نمود. من آن كيسه هزار درهمى كه قرض گرفته
بودم برايش فرستادم تا كمك كارش شود و خداوند گشايشى
فرمايد.
روز ديگر آن دوست علوى و اين دوست كه كيسه
پول را به او دادم ، نزدم آمدند و آن علوى پرسيد: پولها را چه
كردى ؟ گفتم در راه خيرى صرف كردم . او بخنديد و كيسه
پول را نزدم گذاشت ؛ بعد گفت نزديك ماه رمضان جز اين
پول نداشتم كه برايت فرستادم و از اين دوست درخواست
پول كردم ديدم همان پول را كه برايت فرستادم به من داد كه
به مهر خودم به كيسه پول زده بودم .
حال آمديم با هم پولها را قسمت كنيم تا خداوند گشايشى فرمايد.
پول را سه قسمت كرديم و از يكديگر جدا شديم . چند روز از ماه
رمضان گذشت پولها تمام شد روزى يحيى بن خالد مرا طلب
كرد، چون نزدش رفتم گفت : در خواب ديدم كه تو تنگدست شدى
، حقيقت حال خود را بيان كن ؛ من هم قضاياى گذشته خود را
نقل كردم ، او متعجب از اين قضايا شد و دستور داد سى هزار درهم
به من بدهند و دوست علوى و آن ديگر را هر كدام ده هزار درهم بدهند
و همگان بخاطر قضاء حوائج برادران گشايشى در كارمان
شد
(666)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4- خاموش كردن چراغ
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
حارث گويد: شبى در خدمت امير مؤ منان عليه السلام به صحبت و
گفتگو مى پرداختيم ، پس در ميان سخن عرض كردم براى من
حاجتى پيش آمده است .
امام فرمود: اى حارث ! آيا مرا براى بيان نمودن حاجت شايسته مى
دانى ؟ عرض كردم : البته يا على عليه السلام ! خدا شما را
جزاى خير عنايت كند
ناگهان امام از جاى برخواست ، چراغ را خاموش كرد و با ملاطفت و
مهربانى هر چه بيشتر مخصوص به خود، پهلو به پهلوى من
نشست و فرمود: ميدانى چرا چراغ را خاموش نمودم ؟ براى اينكه
بدون ملاحظه و رودربايستى ، هر چه در
دل دارى بگوئى ، من ذلت احتياج را در چهره ات نبينم اكنون هر
حرفى دارى بزن ، كه شنيدم پيامبر صلى الله عليه و آله مى
فرمود:
در صورتيكه حوائج مردم بر دل ديگرى سپرده شود يك امانت
الهى است كه بايد آن را از ديگران پنهان داشت ، و كسيكه آن را
فاش نكند ثواب عبادت به او مى دهند، و هر گاه افشا گرديد،
بر هر كس كه مى شنود شايسته است كه به كمك حاجتمند برخيزد
و براى او كار سازى نمايد!
(667)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5- كاهو
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
يكى از علماى نجف گويد: روزى به دكان سبزى فروشى رفته
بودم ، ديدم مرحوم آيت الله الحق سيد على آقا قاضى (م 1366)
خم شده و مشغول كاهو سوا كردن است
(668)، ولى به عكس
معمول ، كاهوهاى پلاسيده و آنهائى كه داراى برگهاى خشن و
بزرگ هستند برمى دارد.
من كاملا متوجه بودم ، تا مرحوم قاضى كاهوها را به صاحب دكان
داد و ترازو كرد و بعد آنها را در زير عبا گرفت و روانه شد. من
به دنبال ايشان رفتم و عرض كردم : آقا شما چرا اين كاهوهاى
غير مرغوب را سوا كرديد؟!
فرمودند: آقا جان ! اين مرد فروشنده است و شخص بى بضاعت و
فقير، من گاهگاهى به او كمك مى كنم ، و نمى خواهم به او چيزى
بلاعوض داده باشم تا اولا آن عزت و شرف و آبرو از بين
برود، و ثانيا خداى ناخواسته عادت كند به مجانى گرفتن ، و
در كسب هم ضعيف شود.
براى ما فرقى ندارد كاهوى لطيف و نازك بخوريم يا از اين
كاهوها؛ من مى دانستم كه اينها بالاخره خريدارى ندارد، ظهر
تابستان كه دكان خود را مى بندد به بيرون مى ريزد لذا براى
جلوگيرى از خسارت و ضرر كردن او اينها را خريدم
(669).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
كينه
آيه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
(( قال الله الحكيم : ((و نزعنا ما فى صدورهم من
غل )) )) (اعراف :آيه 43)
ترجمه :
و زنگار كينه و حقد از آئينه دل بهشتيان بزدائيم .
(( قال
رسول الله صلى الله عليه و آله : اءلمؤ من ليس بحقود
(670)
))
ترجمه :
مؤ من كينه جو نيست .
شرح كوتاه :
جاى كينه در نفس است ، و شخص كينه جو، چون زمين زدن طرف
مقابل را ندارد، و يا آبرويش را كسى برده ، و تهمت زده و فحش
شنيده ، يا از رياست و مال او را محروم كرده و
امثال اينها؛ دشمنى را بدل مى گيرد تا در موقع حساس و وقت
مناسب او را به زمين بزند و نابودش كند.
هميشه حاقد از ديدن محقود رنج مى برد، و روزبروز اگر جلو
كينه رانگيرد آتشش بيشتر مى شود. خلاصه كلام آنكه قوه عاقله
مغلوب قوه غضب مى شود و خداى نكرده دست به كارى ميزند كه
بعدا پشيمانى سودى براى او ندارد. مؤ من
اهل كينه نيست ، و عمل سوء مقابل را به خداى غالب واگذار مى كند،
و يا از بدى عمل مى گذرد، و از قوه عاقله كمك مى گيرد تا مبادا
به آتش كينه بسوزد.
(671)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
1 - كينه جوئى وليد
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
عقبه پدر وليد (فرماندار كوفه ) در مكه معظمه آب دهان به
صورت پيامبر صلى الله عليه و آله انداخت و روز بدر هم با
كفار به جنگ آمد.
كفار كه شكست خوردند دستگير شد و او را نزد پيامبر آوردند. و
به امر پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤ منين عليه السلام او
را كشت .
لذا فرزندش وليد كه در زمان عثمان به فرماندارى كوفه
منصوب شد هميشه كينه (اميرالمؤ منين ) در دلش بود و حضرت را
تا آخر عمر سب مى كرد.
وقتى وليد بيمار شد امام حسن به عيادتش رفت ، او چشم گشود و
گفت : من از آنچه كرده ام پشيمانم و بخدا توبه مى كنم جز دشنام
به پدرت كه پشيمان نيستم .
امام حسن فرمود: پدرم پدرت را كشت و ترا هم (بخاطر شراب
خوردن ) حد زد، لذا دشمن او هستى (و اين كينه سبب اين دشنام دادن
است ).
(672)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2 - ابن سلار
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
در قرن ششم هجرى شخصى به نام ابن سلار كه از افسران
ارتش مصر بود بمقام وزارت رسيد و در
كمال قدرت به مردم حكومت مى كرد.
او از يك طرف مردى شجاع ، فعال و باهوش بود، و از طرف
ديگر خودخواه و كينه جو؛ لذا در دوران وزارت خود هم خدمت و هم ظلم
فراوان كرد. موقعى ابن سلار يك فرد سپاهى بود به پرداخت
غرامتى محكوم شد، براى شكايت نزد ((ابى الكرم )) دفتردار
خزانه رفت تا او به دادخواهى بپردازد.
ابى الكرم بحق به اظهارات او ترتيب اثر نداد و گفت : سخن
تو در گوش من فرو نمى رود. ابن سلار از گفته او خشمگين
گرديد و كينه اش را بدل گرفت . وقتى وزير شد و فرصت
انتقام بدست آورد او را دستگير نمود و دستور داد ميخ بلندى را در
گوش وى فرو كردند. تا از گوش ديگرش بيرون آيد.
در آغاز كوبيدن ميخ هر بار كه ابى الكرم فرياد مى زد، ابن
سلار مى گفت : اكنون سخن من در گوش تو فرو رفت ! سپس به
دستور او پيكر بى جانش را با همان ميخى كه در سر داشت بدار
آويختند.
(673)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3 - كينه تبديل به دوستى
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
شيبه نام پدرش عثمان بود كه در جنگ احد به همراه كفار در
حال كفر كشته شد چون پيامبر پدرش و هشت نفر از خاندان او را
كشته بود كينه پيامبر به دلش شعله مى كشيد. خودش مى گويد:
هيچكس نزد من از محمد صلى الله عليه و آله دشمن تر نبود، زيرا
هشت نفر از خاندان مرا كشته بود كه همه لياقت پرچمدارى و
رياست داشتند. هميشه كشتن او را در خود پرورش مى دادم ، ولى
وقتيكه مكه فتح شد از رسيدن به آرزوى خود ماءيوس شدم ،
زيرا فكر مى كردم چگونه ممكن است بمنظور خود دست يابم با
اينكه همه عرب به دين او درآمدند.
ولى هنگاميكه مردم هوازن بر مخالفت و دشمنى او اجتماع كردند و
با وى اعلان جنگ دادند، دوباره تا اندازه اى اين آرزو در دلم زنده
شد، ولى مشكل اين بود كه ده هزارنفر اطرافش را دارند! وقتيكه
جمعيت مسلمانان با اولين برخورد با هوازن فرار كردند با خود
گفتم الان وقت آن است كه به مقصود خود
نائل شوم وانتقام خونهاى خود را بگيرم .
از جانب راست پيامبر حمله كردم عباس عموى پيامبر را ديدم كه از او
حمايت مى كند.
از جانب چپ برآمدم ابوسفيان بن حارث پسر عموى حضرت محافظ
او بود، گفتم : اين هم مرد شجاعى است كه محمد را پاسدارى مى
كند. از پشت سر آنقدر نزديك شدم كه نزديك بود شمشيرم او را
فراگيرد، ناگاه شراره اى از آتش ميان من او
حايل شد كه از برق آن چشمم خيره گرديد، دستها را به صورت
گرفته و به عقب سر برگشتم و فهميدم از جانب خدا حفظ مى
شود.
حضرت متوجه من گرديد و فرمود: شيبه نزديك بيا، نزديك رفتم
دست به سينه ام نهاد و فرمود: خدايا شيطان را از او دور گردان ،
هنگاميكه به صورتم نظر كرد او را از چشم و گوشم دوست تر
داشتم و همه آن كينه ها به دوستى
تبديل گرديد.
سپس با دشمنان مشغول جنگ شدم و در يارى پيامبر صلى الله
عليه و آله چنان بودم كه اگر پدرم جلو مى آمد او را مى كشتم .
پس از خاتمه جنگ به من فرمود: آنچه خدا درباره ات اراده فرمود،
بهتر از آنچه بود كه مى خواستى .
(674)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4 - منافق كينه توز
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
از نشانه هاى افراد منافق ، حقد و كينه توزى است چنانكه در زمان
پيامبر صلى الله عليه و آله به شكلهاى مختلف اين كينه ها را
ابراز مى كردند.
پيامبر صلى الله عليه و آله به همراه جمعى از مهاجر و انصار در
مسجد نشسته بودند، ناگاه على عليه السلام وارد مسجد شد،
حاضران به احترام او برخواستند و از او به گرمى
استقبال نمودند، تا اينكه آن حضرت در جايگاه خود كه در كنار
پيامبر بود نشست .
در اين ميان دو نفر از حاضران كه متهم به نفاق بودند، با هم در
گوشى صحبت مى كردند.
رسول خدا وقتى كه آنها را ديد، دريافت كه چرا آهسته با هم حرف
مى زنند، به طورى خشمگين شد كه آثار خشم از چهره اش ظاهر
گرديد، سپس فرمود: سوگند به آن كسى كه جانم در دست
اوست ، داخل بهشت نمى شود، مگر كسى كه مرا دوست بدارد، آگاه
باشيد دروغگوست كسى كه گمان كند مرا دوست دارد، ولى اين
شخص (على بن ابيطالب ) را دشمن دارد.
در اين هنگام دست على عليه السلام در دست پيامبر بود و اين آيه
(675) نازل گرديد: ((اى كسانى كه ايمان آورديد، به گناه
و دشمنى و مخالفت رسول نگوئيد)).
(676)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - هند جگر خوار
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
در جنگ احد جناب حمزة سيدالشهداء عموى پيامبر نزديك به سى
نفر را كشت بعد خود كشته شد.
هند زان ابوسفيان كه در كينه جوئى سر آمد همه زنان عصر خود
بود به وحشى كه بنده جبير بن مطعم بود و عده
مال زيادى داد كه اگر حمزه را بكشد به او بدهد. لذا وحشى در
كمين نشست ، خنجر و نيزه بر او وارد كرد و او را كشت .
طبق وعده هند، وحشى شكم حمزه را پاره كرد و جگر او را بنزد هند
آورد. او جگر را بدندان گرفت اما نتوانست آنرابخورد؛ از اين جهت
به هند جگر خوار معروف شد.
پس هند هر زيورى كه داشت به وحشى داد و خودش بالاى جسد
حمزه آمد و از كينه جوئى ، گوش و دماغ و لب حمزه را بريد و
همانند گردن بند درست كرد تا به مكه ببرد و به زنان قريش
نشان بدهد، و زنان ديگر هم به تقليد از او اجساد شهداى ديگر را
مثله كردند. ابوسفيان كينه جو هم وقتى بالاى جسد حمزه آمد سر
نيزه را در گوشه دهان حمزه فرو كرد و گفت : اى عاق بچش
.
(677)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
گريه
آيه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
(( قال الله الحكيم : ((فليضحكوا قليلا وليبكوا كثيرا)) ع
(( (توبه : آيه 82)
ترجمه :
پس آنها بايد خنده كم كنند و گريه بسيار نمايند.
(( امام على عليه السلام : بكاء العيون و خشية القلوب من رحمة
الله تعالى
(678)))
ترجمه :
گريه چشمان و خاشع بودن قلبها از رحمت خداست .
شرح كوتاه :
يكى از مظاهر رحمت الهى گريه است ، كه از سوز
دل يا حال تباه و... برمى خيزد. اشك به اسبابى جارى مى شود،
مجذوبان به جذبه ، مصيبت ديدگان از غم از دست رفته ،
اهل دنيا بخاطر شكست مظاهر دنيوى .
گريه اگر از حال برخيزد مرهون توفيق الهى است ، و اگر از
مكر (همانند برادران يوسف ) برخيزد اثر سوءش ظاهر، و پرده
مجازش معلوم گردد.
آنكس كه بكاء ندارد تباكى كند تا مورد رحمت الهى قرار گيرد،
چنانكه در گريه بر سيدالشهداء عليه السلام سفارش اكيد شده
است .
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
1 - نوح
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
اسم حضرت نوح پيامبر عبدالغفار يا سكن بوده است . بعد از
طوفان و بالا آمدن آب و غرق شدن خلايق ،
جبرئيل ملك مقرب نزدش آمد و گفت : چندى پيش
شغل تو نجارى بوده است حالا كوزه بساز.!
او كوزه زيادى ساخت ، جبرئيل گفت : خدا مى فرمايد: كوزه ها را
بشكن ، او هم چند عدد از كوزه ها را بر زمين زد و شكست . بعضيها را
آهسته و بعضى را با اكراه شكست ،
جبرئيل ديد او ديگر نمى شكند.
گفت : چرا نمى شكنى ؟ فرمود: دلم راضى نمى شود، من زحمت
كشيده ام اينها را ساخته ام .
جبرئيل گفت : اى نوح مگر اين كوزه ها هيچ كدام جان دارند، پدر و
مادر دارند و...؟!
آب و گلش از خداست ، همين قدر تو زحمتش را كشيده اى و ساختى ،
چطور راضى به شكستن آنها نمى شوى ، چگونه راضى شدى
خلقى كه خالق آنها خدا بود، و جان و پدر و مادر و... داشتند را
نفرين كردى و همه را به هلاكت رساندى ؛ از اينجا او گريه
بسيار كرد و لقبش نوح شد.
(679)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2 - يحيى عليه السلام
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
حضرت يحيى پيامبر به بيت المقدس آمد، ديد جمعى از روحانيون و
رهبانان روپوشهائى موئين بر تن كرده و كلاههاى پشمين بر
سردارند. از مادر خواست اين نوع لباس درست كند تا با آنان به
عبادت بپردازد.
سپس در بيت المقدس شروع به عبادت كرد يك روز نگاه به خود
كرد ديد بدنش لاغر شده ، گريه كرد، خداى
عزوجل به او وحى كرد براى لاغر شدن جسمت گريه مى كنى ؟
به عزت و جلالم سوگند اگر كمترين اطلاعى از آتش دوزخ
داشتى بالاپوشى از آهن مى پوشيدى تا چه رسد به بافته
شده .!
يحيى آنقدر گريست كه اشك چمشش گوشت هر دو گونه او را
خورد به طوريكه قيافه دندانهايش براى بينندگان پيدا بود.
روزى پدرش زكريا به يحيى فرمود: پسر جان چرا چنين مى كنى
؟ من از خدا خواسته ام تا تو را به من بدهد تا مايه روشنى چشمم
گردى !!
عرض كرد: مگر تو نبودى كه فرمودى ميان بهشت و جهنم گردنه
اى است كه به جز كسانى كه از خوف خدا بسيار گريه كنند از
آن گردنه نتوانند گذشت ؟!
آنقدر يحيى گريه مى كرد كه مادرش دو قطعه نمد براى او تهيه
كرد كه دندانهايش را با آن مى پوشانيد و اشكهايش را به خود
مى گرفت تا آنكه از اشك چشمانش خيس مى شد يحيى آستينهايش
را بالا مى زد و آن نمدها را فشار مى داد و اشكها از ميان انگشتهايش
فرو مى ريخت .
زكريا نگاه به فرزند مى كرد و سر بر آسمان بر مى داشت و
عرض مى كرد: بارالها اين فرزند من است و اين هم اشك چشمانش و
تو ارحم الراحمينى .
وقتى يحيى اسم سكران (كوهى در دوزخ ) را مى شنيد آشفته
حال و پريشان روى به بيابان مى نهاد، ناله واى از غفلت او
برمى خيزيد، و پدر و مادر در بيابانها به دنبالش مى
رفتند
(680).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3 - شدت گريه حضرت زهرا عليهاالسلام
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
فقدان پيامبر و تجاوز به حريم ولايت و ضربات مصدوم كننده
و... سبب شد تا حضرت زهرا گريان شود.
مردم مدينه از گريه اش ناراحت شدند و به زهرا عليهاالسلام
گفتند: ما از گريه ات ناراحت مى شويم ! پس مجبور شد به
مقابر شهداء احد برود و آنجا گريه كند و سپس به شهر مدينه
بازگردد.
در خبر ديگر آمده است كه : بزرگان مدينه نزد حضرت على عليه
السلام آمدند و گفتند: اى ابالحسن فاطمه عليهاالسلام شب و روز
گريه مى كند، هيچ كس از ما شب به خواب نمى رويم ، روزها به
علت طلب معاش قرار نداريم و شبها از گريه زهرا س ، به او
بگو يا شب گريه كند يا روز.
(681)
امام اين پيغام را به حضرت زهرا عليهاالسلام رساند، در جواب
گفت : اى اباالحسن عليه السلام آنقدر در دنيا مكث نخواهم كرد و
به زودى از ميان مردم مى روم ، و از گريه هم آرام نمى شوم تا
به پدرم ملحق شوم .
بعد از اين جواب ، امام خارج از شهر مدينه در بقيع اطاقى از خشت
و شاخه خرما بنام بيت الاحزان ساخت ، و زهرا عليهاالسلام صبحها
فرزندانش را بر مى داشت ، متوجه بقيع مى شد و پيوسته بين
قبور گريه مى كرد؛ چون شب مى شد امام مى آمد و او را
بمنزل باز مى گرداند.
(682)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4 - 35 سال گريه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام صادق عليه السلام فرمود: امام چهارم بر پدر بزرگوارش
نزديك به چهل سال
(683) گريه كرد كه روزهاى آن روزه
بود و شبها به عبادت مشغول بود. چون هنگام افطار مى شد غلام
خوراك و آب مى آورد و برابر آن حضرت مى گذاشت و عرض مى
كرد: ميل فرمائيد.
مى فرمود: پدرم با شكم گرسنه و لب عطشان كشته شد، آنقدر
مى گفت و مى گريست كه خوراكش از اشك ديدگانش تر مى گشت
، و اين چنين بود تا به پروردگارش ملحق شد.
يكى از دوستان امام سجاد گويد: روزى حضرت به صحرا
تشريف بردند و من در پى آنحضرت روان گشتم ، پس يافتم او
را كه بر سنگ خشن سر بسجده نهاده و مى شنيدم كه گريه مى
كرد و صيحه مى زد و مى شمردم كه هزار مرتبه ذكر
(684) مى
گفت ، پس از آن سر از سجده برمى داشت ، صورت و محاسنش را
اشك ديدگانش فرا گرفته بود.
پس عرض كردم اى آقاى من ، اندوه خود را تمام و گريه خود را كم
كن ! فرمود: واى بر تو يعقوب فرزند اسحاق پيامبر بود و
فرزند پيامبر و دوازده فرزند داشت . پس يكى از آنها مخفى گشت
، مويش سپيد گشت و قامتش خميد، و از گريه ديدگانش سفيد
گشت ، و حال آنكه فرزندش زنده بود، ولكن من خود ديدم ، پدر و
برادر و هفده نفر از خاندانم كشته شده و روى خاك افتاده ، پس
چگونه اندوه من تمام و اشك ديدگانم كم شود؟!
(685)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - گريه رحمت
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
پيامبر از همسر اولش خديجه داراى شش فرزند شد، و از همسران
ديگرش داراى فرزند نشد جز از ماريه قبطيه كه داراى پسرى
شد و نام او را ابراهيم گذاشت . ابراهيم
يكسال و دو ماه و هشت روز بيشتر عمر نكرد و در ماه ذى الحجه
سال هشتم هجرت از دنيا رفت .
هاله اى از غم و اندوه ، پيامبر را فرا گرفت ،و بى اختيار اشك از
چشمانش سرازير مى شد و مى فرمود:
چشم اشك مى ريزد و قلب اندوهگين مى شود ولى سخن نمى گويم
كه موجب خشم خدا نگردد اى ابراهيم ما در وفات تو محزون هستيم .
عايشه گويد: وقتى قطرات اشك از ديدگان پيامبر بر گونه
هايش جارى شد، شخصى عرض كرد: اى
رسول خدا ما را، از گريه كردن نهى مى كردى ولى خودت
گريه مى كنى ؟! فرمود: اين گريه نيست بلكه رحمت و دلسوزى
است ،
(686) كسيكه رحم نكند مشمول رحمت قرار نمى
گيرد
(687).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
گناه
آيه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
(( قال الله الحكيم : ((فلا اءخذنا بذنبه )) ))
(عنكبوت : آيه 40)
ترجمه :
هر طايفه اى را به كيفر گناهش مواخذه كرديم .
امام صادق عليه السلام : (( ليس من عرق يضرب و لا نكبة و لا
صداع و لا مرض الا بذنب ))
(688)
ترجمه :
هيچ رگى در بدن حركت نمى كند و سرى نمى افتد و دردسر نمى
گيرد و مريض نمى شود كه همه بواسطه گناه است .
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
شرح كوتاه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
گناه كردن بيمارى است و جهل به عيوب كه موجب گناهان مى شود
بالاتر از خود گناه است .
ذنب را كوچك شمردن هم از بزرگترين گناهان است جرم يا نسبت
به خداست مانند كسى كه نماز نمى خواند آن را خود خدا مى داند
با او چه كند، اما جرم و گناه اگر نسبت به مردم باشد بسيارى
كار شخص مشكل است چه آنكه اگر رضايت طرف را جلب نكند در
قيامت كار سخت تر خواهد شد.
گناه با دواء يعنى استغفار و توبه شروع مى شود و با شفاء
يعنى عدم عود به آن معصيت ، ترميم و درمان مى شود.
اگر هم شيطان او را اغوا كرد، زود توبه كند و عزم بر ترك
نمايد تا اثر گناه در دل جاى نگيرد.
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
1- تبعيد گناهكار
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
مرد فاسقى در بنى اسرائيل بود كه
اهل شهر از معصيت او ناراحت شدند و تضرع به خداى كردند!
خداوند به حضرت موسى وحى كرد: كه آن فاسق را از شهر
اخراج كن ، تا آنكه به آتش او اهل شهر را صدمه اى نرسد.
حضرت موسى آن جوان گناهكار را از شهر تبعيد نمود؛ او به
شهر ديگرى رفت ، امر شد از آنجا هم او را بيرون كنند، پس به
غارى پناهنده شد و مريض گشت كسى نبود كه از او پرستارى
نمايد.
پس روى در خاك و بدرگاه حق از گناه و غريبى ناله كرد كه اى
خدا مرا بيامرز، اگر عيالم بچه ام حاضر بودند بر بيچارگى
من گريه مى كردند، اى خدا كه ميان من و پدر و مادر و زوجه ام
جدائى انداختى مرا به آتش خود به واسطه گناه مسوزان .
خداوند پس از اين مناجات ملائكه اى را به صورت پدر و مادر و
زن و اولادش خلق كرده نزد وى فرستاد.
چون گناهكار اقوام خود را درون غار ديد، شاد شد و از دنيا رفت .
خداوند به حضرت موسى وحى كرد، دوست ما در فلان جا فوت
كرده او را غسل ده و دفن نما. چون موسى به آن موضوع رسيد
خوب نگاه كرد ديد همان جوان است كه او را تبعيد كرد؛ عرض كرد
خدايا آيا او همان جوان گناهكار است كه امر كردى او را از شهر
اخراج كنم ؟!
فرمود: اى موسى من به او رحم كردم و او به سبب ناله و مرضش
و دورى از وطن و اقوام و اعتراف بگناه و طلب عفو او را آمرزيدم .
(689)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2- عيسى عليه السلام و طلب باران
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
حضرت عيسى و يارانش به طلب باران از شهر خارج شده و وارد
صحرا گشتند در آنجا حضرت عيسى عليه السلام به آنها فرمود:
هر كس از شما گناهى انجام داده به شهر باز گردد.
پس همه مردم به غير از يك نفر مراجعه كردند. حضرت عيسى
عليه السلام به او فرمود: آيا تو گناهى مرتكب نشده اى ؟
عرض كرد: چيزى به خاطر ندارم ، جز اينكه روزى به نماز
ايستاده بودم كه زنى از مقابل من عبور كرد من به او نگاه كردم ، و
چشمم به سوى او چرخيد، پس همينكه او رفت انگشت خود را
داخل چشمم كردم و آن را در آوردم و به همانطرف كه زن رفته بود
پرتاب كردم .
عيسى عليه السلام گفت : دعا كن ، من آمين مى گويم ، او دعا كرد و
باران نازل شد.
(690)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3- علت اين گناه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
درباره اين گناه يعنى كشتن دختر در عربستان نوشته اند:
پادشاهى بود كه قبيله اى با او از در شورش و مخالفت در آمدند،
پادشاه لشگرى را فرستاد تا آنها را سركوب كند.
لشگر بر آنان تاختند و اموالشان را غارت كردند و زنانشان را
به اسيرى گرفتند و مردانشان هم فرار كردند.
وقى زنها را از نزد پادشاه آوردند دستور داد هر كس يكى را
بردارد. بعد از مدتى مردان قبله كه فرار كرده بودند پشيمان
شدند و به شعراء خود گفتند: نزد پادشاه برويد و شعرى در
عذر خواهى و پشيمانى بگوئيد.
آنان نزد پادشاه آمدند و زبان حال مردان را به سمع او رساندند
و تقاضا كردند كه زنان را به قبيله برگردانند، پادشاه گفت :
زنهاى شما را تقسيم كرده ايم ، اختيار آمدن را به خودشان وا مى
گذاريم ، مى خواهند برگردند و مى خواهند بمانند.
قيس بن عاصم خواهرى داشت كه نصيب جوان
خوشگل و قوى هيكلى شد، و گفت : من به قبيله خود نمى آيم . هر
چه قيس به خواهرش تكليف كرد فايده اى نداشت . قيس كه مرد
بزرگى در قبيله خود بود گفت : دختران وفا ندارند، از اين
تاريخ به بعد هر كس دختر بزايد، زنده بگورش كنيد. پس اين
موضوع سنت شد.
(691)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4- كفاره گناه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
پيامبرى از پيامبران بنى اسرائيل به شخصى گذشت كه زير
ديوارى جان داده بود، و نيمى از بدنش را بيرون از ديوار درنده و
حيوانات پاره كرده بود.
از آن شهر گذشت و به شهر ديگرى آمد و ديد: يكى از بزرگان
آن شهر كه مرده بود كفن ديباج بر او نموده و بر تابوت زر
قيمت نهاده و عود و عنبر بر جنازه اش مى ريختند و جمعيت زيادى در
تشييع جنازه اش شركت كرده اند!!
عرض كرد: خدايا تو حكيم عادل هستى و ستم روا نمى دارى از چه
رو آن بنده ات كه هرگز شرك نياورد، آن طور بميرد، و اين
شخص كه هرگز پرستش ننموده اين طور بميرد.
خطاب شد: همانطور كه گفتى من حكيم هستم و ستم روا نمى دارم ،
اما آن بنده گناهانى داشت ، خواستم به اين نوع مردن كفاره
گناهانش باشد، كه پاكيزه نزدم آيد. و اين شخص نيكوكاريهائى
داشت ، خواستم پاداش آن را در دنيا به او بدهم و چون نزدم آيد
كردار نيكى برايش نباشد.
(692)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - حميد بن قحطبه طائى
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
عبدالله بن بزاز نيشابورى گويد: بين من و حميد رفت و آمد بود.
روزى خواستم بر او وارد شوم ، خبر ورودم به او رسيد، كسى را
فرستاد تا مرا به نزدش ببرد من با لباس سفر در ماه رمضان
هنگام ظهر بر او داخل شدم .
ديدم او در خانه اى است كه آب در وسط حياط جاريست ، بر او
سلام كردم و نشستم ، پس آب و طشتى آوردند و دست خود را شست و
به من هم امر كرد دستم را بشويم تا غذا بخوريم .
با خود گفتم من روزه دارم ؛ گفت : غذا بخور، گفتم : اى امير ماه
رمضان است و من بيمار نيستم . او گريان شد و طعام خورد بعد از
غذا گفتم : چرا گريه كردى و غذا خوردى ؟!
گفت : زمانى كه هارون الرشيد خليفه عباسى در شهر طوس بود،
شبى مرا احضار كرد. وقتى بر او وارد شدم ، سرش را بلند كرد
و بمن گفت : اطاعت تو از خليفه چقدر است ؟ گفتم : به جان و
مال اطاعت كنم . پس سر خود را بزير افكند و اذن برگشتن داد.
وقتى به خانه برگشتم لحظاتى نگذشت كه فرستاده خليفه آمد
و گفت : خليفه را اجابت كن !
گفتم : انا لله و انا اليه راجعون ، شايد قصد كشتنم را كرده
باشد. چون بر او وارد شدم سرش را برداشت و گفت : اطاعتت از
خليفه چگونه است ؟ گفتم به جان و
مال و اهل و فرزندان .
پس تبسم كرد و اذن رفتن به من داد. وقتى به خانه برگشتم ،
زمانى كوتاهى نگذشت كه فرستاده خليفه آمد و گفت : خليفه را
اجابت كن .!
بر او وارد شدم ، گفت : اطاعتت از امير چقدر مى باشد؟ گفتم به
جان و مال و زن و فرزند و دينم !!
خليفه خنديد و گفت : اين شمشير را بگير و آنچه اين خادم مى
گويد، امتثال كن . با غلام خليفه به خانه اى كه درش بسته بود
وارد شديم ، درب خانه را گشود، ديدم سه اطاق بسته و يك چاهى
در وسط وجود دارد. يكى از دربها را باز كرد ديدم در آن اطاق
بيست نفر از سادات از پير و جوان در زنجيرند غلام خليفه گفت :
اينها را بكش .
من هم آنها كه سادات و اولاد على عليه السلام و فاطمه
عليهاالسلام بودند را بقتل رساندم و غلام همه اجساد را به چاه مى
افكند. درب اطاق دوم را گشود و بيست نفر از سادات را لب چاه مى
آورد و من آنها را مى كشتم .
درب اطاق سوم را گشود و آنها را لب چاه مى آورد و من سر از تن
آنها جدا مى كردم .
نوزده نفر را سر بريدم ، نفر بيستم پيرمردى بود كه موهايش
هم زياد شده بود (بخاطر طولانى بودن زندان ) به من فرمود.
دستت بريده باد، اى بد ذات ، چه عذرى برايت روز قيامت مى
باشد زمانيكه خدمت جد ما پيامبر برسى و
حال آنكه شصت نفر از فرزندان او را كشته اى پس ناگهان دست و
بدنم لرزيد. غلام به من نگاهى كرد كه زود او را بكش و من او را
كشتم و بدنش را به چاه افكند.
اى عبدالله ، وقتى شصت نفر از اولاد پيامبر صلى الله عليه و آله
را كشته باشم با اين گناه سنگنين ، نماز و روزه چه سودى
برايم دارد و شك ندارم كه جايگاهم در آتش است .
(693)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
|