4 - همسايه سيد جواد
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
فقيه كامل سيد جواد عاملى نويسنده كتاب مفتاح الكرامه مى گويد:
شبى مشغول شام خوردن بودم كه درب خانه زده شد. درب را باز
كردم ديدم خادم علامه سيد بحرالعلوم است و گفت : سيد
بحرالعلوم شام در نزدش است و منتظر شماست .
با خادم به منزل سيد بحرالعلوم رفتم ، همينكه خدمتش رسيدم ،
فرمود: از خداوند نمى ترسى كه مراقبت ندارى ؟! عرض كردم :
استاد مگر چه شده است ؟ فرمود: مردى از برادران هم مذهب تو
براى خانواده اش از فقر خرماى زاهدى آنهم نسيه مى گيرد، و هفت
روز بر آنان گذشته و جز خرما طعم هيچ چيز ديگرى را نچشيده
اند! امروز نزد بقال رفت چيزى بگيرد او را جواب كرده و خجالت
كشيد و الان خود (محمد نجم عاملى ) و خانواده اش بدون شام شب را
مى گذرانند. تو غذاى سير مى خورى با اينكه همسايه مستحق است
!
عرض كردم : من هيچ اطلاعى از وضع او نداشتم ! فرمود: اگر
آگاهى داشتى و كمك نمى كردى يهودى بلكه كافر بودى ؛
ناراحتيم براى اين است كه چرا از
حال برادران دينى ات تفحص نمى كنى ؟ اكنون اين ظرفهاى غذا
را خادمم بر مى دارد؛ با او برو در خانه آن مرد و بگو
ميل داشتم امشب با هم غذا بخوريم ، و كيسه
پول (120 ريال ) را در زير حصير او بگذار و ظرفها را
برمگردان .
سيد جواد گفت : من با خادم بمنزلش رفتيم و دستور استاد را انجام
داديم ، همسايه گفت : اين غذا را اعراب نمى توانند درست كنند،
بگو متعلق به چه كسى است و با اصرار گفتم : از سيد
بحرالعلوم است .
سوگند ياد كرد و گفت : جز خدا تا كنون كسى از
حال من آگاهى نداشت ، حتى همسايگان نزديك چه رسد بكسانيكه
دورند و اين پيش آمد را از سيد بسيار عجيب شمرد
(593).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - ترك فقيرى هم مشكل است
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
در زمان ملك حسين كرت (كورت ) (771 - 732) مولانا ارشدى بود
كه به فقر و گدايى مشهور بود لكن صداى خوبى داشت و مردم
را متاءثر مى كرد. وقتى ملك حسين خواست كه پيام آورى به
شيراز نزد شاه شجاع بفرستند تا مدعاى او را خاطرنشان كند
گفتند: در بيان ، مولانا ارشد فقير و گدا خوب است .
ملك حسين او را خواست و گفت : تو را براى كار مهمى مى فرستم
فقط يك عيب دارى كه دست فقر دراز مى نمائى ؛ اگر عهد كنى
آبروريزى نكنى تو را به شيراز مى فرستم ! او را بيست هزار
دينار داد و عهد گرفتند مبادا در شيراز دست گدائى بگشايد.
اسباب سفر او را آماده و بيست و پنج هزار دينار به او دادند. او
به شيراز رفت و به مدعا جواب يافت . چون خواست برگردد،
شاه شجاع و اركان دولت از او خواستند با صدايش پند و آوازى
از او بشنوند.
قرار شد بعد از نماز جمعه در مسجد جامع ، صدا به وعظ
بگشايد؛ همه اركان دولت و مردم هم جمع بودند. چون صدا بلند
كرد و همه را جذب كرد، صفت گدائى قوه طمعش را به حركت
درآورد، نزد همگان گفت : مرا سوگند دادند از فقر و گدائى چيزى
نگويم . از وقتى به شهر شما آمدم خبرى نشد! آيا شما سوگند
نخورده ايد كه مرا چيزى ندهيد؟ مردم در عين گريه ، خندان شدند و
آنقدر به او پول دادند تا راضى شد
(594)!!
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
قضاوت
آيه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
(( قال الله الحكيم : ((والله يقضى بالحق )) (مؤ من : آيه
20) ))
ترجمه :
خدا در عالم بحق حكم مى كند.
(( امام صادق عليه السلام : من حكم فى درهمين بغير ما
اءنزل الله فهو كافر بالله العظيم
(595) ))
ترجمه :
هر كس درباره دو درهم پول حكم كند به غير آن چه خدا فرموده ،
آن حكم كننده به خداى بزرگ كافر شده است .
شرح كوتاه :
از سخت ترين مشاغل دنيوى قضاوت است ، چه آنكه اگر در حكم
ميل به يك طرف داشته باشد و يا با
جهل حكم نمايد و يا به هواى نفس حق كسى را ضايع كند، همه
اينها تضييع حقوق را شامل مى شود كه موجب آن مى شود كه كار
قاضى بسيار سخت گردد.
اگر قضاوت با علم و بدون هواى نفس و با
عدل باشد مثمر ثمر و جايگاه چنين قاضى در بهشت است .
اگر در اختلافات مالى و حق (مانند حق همسايه ) و فاميلى اختلافى
پيدا شود، نبايد افراد به اندازه سر سوزنى حكم به خلاف
كنند، چه اينكه نفس بخاطر دوستى و
ميل قلبى ، دوست دارد كه حكم بنفع دوستش شود نه ذى نفع !
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
1 - امام عليه السلام و حاكم جن
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
روزى امام على عليه السلام در كوفه بالاى منبر
مشغول خطبه خواندن بود كه ناگهان اژدهايى از جانب منبر ظاهر
شد و از پله هاى منبر بالا رفت تا به نزديك حضرت رسيد.
مردم ترسيدند و خواستند كه آن را از نزد حضرت دفع كنند. امام
به مردم اشاره كردند كه كارى به او نداشته باشند. اژدها وقتى
به پله آخر رسيد حضرت كمى خود را خم كردند و اژدها گردنش
را دراز و دهان به نزديك گوش امام قرار داد.
مردم ساكت و متحير شدند. در اين وقت اژدها صداى بزرگى كرد
كه اكثرا شنيدند. حضرت لبان مبارك را به حركت درآورده بود و
اژدها گوش مى داد.
اژدها از منبر پائين آمد. گويا زمين او را بلعيد. حضرت خطبه را
ادامه داد و آن را تمام كرد و از منبر پائين آمد.
مردم دور حضرت جمع شدند و از حال اژدها و كيفيت ملاقات با
حضرت پرسيدند، فرمود: آن طورى كه شما گمان كرديد نبود،
بلكه او حاكمى از حكام جن بود كه در حكمى دچار اشتباه و
مشكل شده بود، به نزدم آمد و حكم آنرا تقاضا كرد؛ من حكم را به
او فهماندم ، پس مرا دعا كرد و رفت
(596).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2 - ميل قاضى و عذابش
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
از امام باقر عليه السلام نقل مى كنند كه ايشان فرمودند: در
بنى اسرائيل عالمى بود كه ميان مردم قضاوت مى كرد. همينكه
مرگش فرا رسيد به زن خود گفت : وقتى كه من مردم را
غسل ده و كفن كن و در تابوت بگذار و رويم را بپوشان .
بعد از وفاتش ، زنش همان عمل را انجام داد. پس از مختصر زمانى
روى او را باز كرد تا يك بار ديگر صورت شوهرش را ببيند.
(بصورت مكاشفه ) چشمش به كرمى افتاد كه بينى شوهرش را
مى خورد و قطع مى كند. بسيار ترسيد.
شب شوهرش را در خواب ديد و از علت كرم در بينى اش پرسيد.
قاضى گفت : اگر ترسيدى ، بدان كه اين گرفتارى بخاطر
ميل و علاقه اى بود كه نسبت به برادرت ورزيدم . روزى برادرت
با طرف مورد نزاعش نزدم براى قضاوت آمدند، اتفاقا پس از
محاكمه حق هم با او بود؛ و آنچه از كرم به بينى ام ديدى كه
موجب رنجش (در برزخ ) فراهم كرد؛ همان
ميل در حكم به نفع برادرت بود.
(597)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3 - حكم آخرتى
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
حضرت داود پيامبر عليه السلام از پروردگار خود خواهش كرد
كه يك قضيه از قضاياى آخرت كه در ميان بندگان خود خواهد
كرد به او بنمايد.
حق تعالى به او وحى فرمود: از من چيزى خواستى كه احدى از
خلق خود را بر آن مطلع نكرده ام سزاوار نيست به غير از من كسى
به آن نحو حكم كند؛ پس بار ديگر عليه السلام اين استدعا را
نمود جبرئيل آمد و گفت : از پروردگارت چيزى سؤ
ال كردى كه پيش از تو هيچ پيغمبرى اين را سؤ
ال نكرده است . حق تعالى دعاى ترا مستجاب فرمود. در اولين
قضيه كه فردا بر تو وارد مى شود حكم آخرت بر تو ظاهر
خواهد شد.
چون صبح داود در مجلس قضا نشست ، مرد پيرى آمد و جوانى را
همراهش آورد كه در دستش خوشه انگورى بود. آن پيرمرد گفت : اى
پيامبر خدا صلى الله عليه و آله اين جوان
داخل باغ من شده است درختهاى انگور را خراب كرده است و بدون
اجازه انگور مرا خورده است .
داود عليه السلام به آن جوان گفت : چه مى گوئى ؟ جوان هم
اقرار كرد كه اين كار را بدون اجازه انجام داده است . خداوند وحى
نمود اگر به حكم آخرت ميان ايشان حكم كنى بنى
اسرائيل قبول نخواهند كرد. اى داود! اين باغ از پدر اين جوان كه
اين پيرمرد به باغ او رفت و او را كشت و
چهل هزار درهم مال او را غصب و در كنار باغ دفن كرده است .
پس شمشيرى بدست آن جوان بده تا گردن آن پيرمرد را بزند
بقصاص پدر خود، و باغ را تسليم آن جوان كن و بگو كه فلان
موضع باغ را بكند و مال خود را بيرون آورد. پس داود عليه
السلام خائف شد، و اين حكم را موافق فرموده حق تعالى اجرا
كرد.
(598)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4- يهودى و امام عليه السلام در نزد قاضى
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
حضرت على عليه السلام در مسجد كوفه نشسته بود كه عبدالله
بن قفل يهودى از قبيله تميم ، در حالى كه زره اى در دست داشت از
كنار حضرت عليه السلام عبور كرد.
چون چشم امام به زره افتاد فرمود: اين زره طلحة بن عبدالله است
كه در جنگ بصره از غنائم نصيب شده و اين خيانت است !
يهودى حاضر شد با امام ، در نزد قاضى مسلمانان كه دست
نشانده اوست برود. نزد شريح قاضى
(599) آمدند. امام دعوى
خود را بيان داشت . شريح گفت : گواه بر ادعاى خود اقامه كنيد.
امام فرزندش حسين عليه السلام را شاهد آورد. شريح گفت : يك
نفر كافى نيست (و به قولى شهادت فرزند به نفع پدر را
نپذيرفت )
(600).
امام قنبر غلامش را شاهد آورد. شريح گفت : به شهادت برده حكم
نمى كنم . امام با ناراحتى به مرد يهودى فرمود: زره را برگير
و برو؛ كه اين قاضى سه بار به ناحق حكم كرد.
شريح گفت : سه مورد حكم ناحق را بگو كدام بوده است ؟ امام
فرمود: واى بر تو، در مورد خيانت گواه لازم نيست (بايد مالك
شاهد بياورد كه از چه راهى آنرا مالك شده است ) دوم حسن عليه
السلام را شاهد آوردم قبول نكردى ، با اينكه پيامبر صلى الله
عليه و آله با يك شاهد و قسم مدعى ، حكم مى فرمود.
سوم : قنبر شهادت داد. گفتى به
قول بنده حكم نمى كنم . اگر بنده
عادل باشد شهادتش قبول است . سپس فرمود: واى بر تو، امام
مسلمانان در كارهاى بزرگ امين است ، چگونه ادعايش
مقبول نباشد.
مرد يهودى با ديدن اين جريان گفت : سبحان الله خليفه مسلمين با
من نزد قاضى مى آيد و عليه او قضاوت مى كند و او هم راضى مى
شود. يا اميرالمؤ منين شما درست فرموديد. روزه از شماست كه از
خورجين ، شما افتاد و من برداشتم .
شهادتين جارى نمود و مسلمان شد. حضرت زره را به او بخشيد و
نهصد درهم يا دينار هم به او جايزه داد
(601).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - چشم كور شد
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
در زمان خلافت عثمان ، غلامش مردى از اعراب را سيلى زد و چشم او
كور شد. آن مرد شكايت را به نزد عثمان آورد. عثمان گفت : ديه مى
دهم . آن مرد قبول نكرد و گفت : مى خواهم قصاص كنم ! عثمان ديه
را دو برابر كرد؛ باز آن مرد قبول نكرد و تقاضاى قصاص
كرد!
عثمان اين قضيه را نزد اميرالمؤ منين عليه السلام فرستاد تا حكم
كند. امام امر كرد آن مرد ديه بگيرد، لكن ديه را
قبول نكرد؛ امام ديه را دو برابر كرد باز راضى نشد.
امام دستور داد تا غلام خليفه را آوردند. مقدارى پنبه و يك آيينه
حاضر كردند، پنبه را (به چيزى ) تر كردند و بر پلكها و
اطراف چشم او گذاشتند و چشم او را در
مقابل آفتاب باز داشتند، و آن آيينه را در
مقابل نگاه داشته و شعاع او را بر چشم او انداخته و فرمودند: بر
آيينه نگاه كند؛ آن قدر او را نگه داشتند كه تخم چشم او از
بينايى افتاد و كور شد؛ و بدين ترتيب امام قصاص چشم را
انجام دادند
(602)!!
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
قرض
آيه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
(( قال الله الحكيم : ((من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا))
(بقره : آيه 245) ))
ترجمه :
كيست كه خدا را قرض الحسنه و وام نيكو دهد.
(( امام صادق عليه السلام : مكتوب على باب الجنة الصدقة
بعشرة والقرض بثمانية عشر
(603) ))
ترجمه :
بر در بهشت نوشته است : پاداش صدقه ده برابر و پاداش
قرض هجده برابر است .
شرح كوتاه :
وام دادن به افراد محتاج از آثار سخاوت است . از آنجائى كه
مشكلات مردم محروم متعدد است ، گاهى به اندك چيزى
گرفتاريشان آسان مى شود، رعايت و توجه به آنان لازم است .
قرض به برادر دينى از صدقه دادن بالاتر است ، پس اهميت
قرض دادن از اين نكته دقيق معلوم مى شود تا جامعه به ربا و
سود گرفتن مبتلا نشوند.
خداوند روزى قرض دهنده را زياد و بر مكارم اخلاق او مى افزايد.
اگر كسى كوتاهى و تقصير در قرض دادن كند با اينكه قدرت
آنرا دارد خودش به فقر مبتلا شود.
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
1 - ابو دحداح
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
چون آيه (( (من ذالذى يقرض الله قرضا فيضاعفه له : ((
ع كيست كه
خدا را وام دهد تا خدا بر او اضافه و زياد كند
(604)
نازل شد، ابود حداح
(605) گفت : يا
رسول الله فدايت شوم ، خداوند از ما قرض خواسته است و
حال آنكه او غنى است ؟
فرمود: آرى مى خواهد بدان سبب شما را
داخل بهشت گرداند. عرض كرد: اگر من به خداى خود قرض دهم
تو ضامن بهشت مى شوى ؟ فرمود: آرى ، هر كه خدا را قرض دهد،
در بهشت خداى او را عوض دهد. گفت ، زن من ام دحداح با من در بهشت
باشد؟ فرمود: آرى ، عرض كرد: دخترم هم با من در بهشت باشد؟
فرمود: آرى ، عرض كرد: دست بمن بده به همين فرمايش كه
فرمودى !
پيامبر صلى الله عليه و آله دست به او دادند. عرض كرد: مرا دو
بوستان است هر دو را بخدا قرض دادم ، و مرا جز اين دو باغ نيست
!
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمودند: يكى را براى خود
نگاهدار و يكى را قرض بد. گفت : گواه مى گيرم تو را كه
رسول خدائى كه بهترين اين دو بوستان را بخدا قرض دادم ؛ و
در آن بوستان شش صد درخت خرما بود.
پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود: خدا تو را بر آن ، بهشت
عوض داد. بعد از اين ماجرا ابو دحداح نزد زوجه اش رفت و واقعه
را گفت ، آن زن هم گفت : خدا مبارك كند بر آنچه خريدى
(606).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2 - قرض مقروض را پرداخت
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
امام زين العابدين عليه السلام روزى به عيادت محمد بن اسامة
كه مريض بود، رفتند و محمد را گريان ديدند. به او فرمودند:
حالت چطور است ؟ عرض كرد: قرض دارم (و ناراحت بدهى خود
هستم )! امام فرمود: چه مقدار مقروض هستى ! گفت : پانزده هزار
دينار؛ فرمود: همه آن قرض را مى پردازم (و قرض او را پرداخت
)
(607).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3 - ثمره مهلت دادن به بدهكار
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
حضرت صادق عليه السلام فرمود: هر كه خواهد كه خداوند او را
در روزى كه هيچ پناهى جز پناه او وجود ندارد پناه دهد، نادارى را
مهلت دهد يا از حق خود بگذرد. رسول خدا صلى الله عليه و آله در
روز بسيار گرمى - در حالى كه كف دست خود سايبان قرار داده
بود فرمود: كيست كه خواهد از شدت گرماى جهنم در سايه قرار
گيرد؟ و اين جمله را سه بار تكرار فرمود.
مردم هر بار گفتند: ما يا رسول الله صلى الله عليه و آله .
فرمود: كسى كه وامدار خود را مهلت دهد يا از تنگدست بگذرد (از
شدت گرماى جهنم در سايه قرار مى گيرد)
(608).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4 - بدهكار نادان
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
پيامبر صلى الله عليه و آله شب معراج در يكى از مشاهداتش
ديدند: مردى بار هيزمى بسته و مى خواهد
حمل كند چون نمى تواند از زمين بردارد، مقدار ديگرى هيزم به آن
اضافه مى كند!
پيامبر صلى الله عليه و آله از
جبرئيل پرسيد: اين كيست ؟ عرض كرد: اين شخص بدهكار است كه
اراده دارد قرضش را اداء كند ولى نمى تواند، پس وام ديگرى مى
گيرد و بر مقدار وامهاى خود اضافه مى كند.
(609)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - بدهكار و نماز ميت
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
معاوية بن وهب گويد: به امام صادق عليه السلام عرض كردم :
به ما رسيده است كه شخصى از انصار مرد و بدهكار بود، پيامبر
صلى الله عليه و آله بر او نماز ميت نخواند و فرمود:
اول بدهكارى و قرضش را بدهيد بعد نماز ميت بر او بخوانيد!!
امام صادق عليه السلام فرمود: اين خبر درست و حق است . اين كار
را پيامبر صلى الله عليه و آله براى اين انجام داد تا حق آشكار
شود و مردم اداى دين را سبك نشمارند (شايد آن شخص هم بى
موالات در دادن قرض بوده است ).
بعد فرمود: پيامبر صلى الله عليه و آله اميرالمؤ منين عليه
السلام و امام حسن عليه السلام و امام حسين عليه السلام همگى از
دنيا رحلت كردند قرض دار بودند. (و همه را اداء كردند چنانكه
امام سجاد باغ امام حسين عليه السلام را به سيصد هزار درهم
فروخت و دين او را اداء كرد و امام حسن عليه السلام ملك اميرالمؤ
منين عليه السلام را به پانصد هزار درهم فروخت و قرض پدر را
اداء كرد و اميرالمؤ منين عليه السلام سه
سال در ايام حج نداء مى كرد هر كس از پيامبر صلى الله عليه و
آله طلب دارد بيايد تا اداء دين او كنم
(610).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
قرآن
آيه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
(( قال الله الحكيم : (( ان هذاالقرآن يهدى للتى هى اءقوم
)) (اسراء: آيه 9) ))
ترجمه :
همان اين قرآن به استوارترين طريق هدايت مى كند.
(( پيامبر صلى الله عليه و آله : ما آمن بالقرآن من
استحل محارمه
(611)))
ترجمه :
ايمان به قرآن نياورده است كسى كه حرام آنرا
حلال بشمارد.
شرح كوتاه :
قارى قرآن احتياج به سه چيز دارد: قلب خاشع و بدن فارغ از
مشاغل و جاى خالى از اغيار.
پس هر وقت قارى قلبش براى خدا خاشع شد، هر آينه شيطان
رجيم از او دور خواهد شد.
و چون از اسباب دنيويه فارغ باشد موجب تجرد قلب براى
قرائت قرآن مى شود. و چون جاى خلوت براى قرائت اختيار كند،
آنگاه روحش با خداوند انس مى گيرد، و حلاوت مكالمه با خداوند
را مى يابد و انواع الطاف و كرامات از قرآن برايش آشكار خواهد
شد.
(612)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
1 - توجه به خلق يا خالق
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
شخص همواره ملازم در خانه عمر بن خطاب بود. به خانه او مى آمد
تا كمكى مادى نصيبش شود. عمر از دست او خسته شده و به او گفت
: اى آقا به در خانه خدا هجرت كرده اى يا به در خانه عمر؟ برو
قرآن بخوان و از تعليمات قرآن بياموز، كه تو را از آمدن به
درب خانه ام بى نياز مى سازد.
او رفت ، و ماهها گذشت و ديگر نيامد. عمر جستجو كرد و اطلاع پيدا
كرد كه او از مردم دورى كرده و در جاى خلوتى به عبادت
اشتغال دارد.
عمر به سراغ او رفت و به او گفت : مشتاق ديدار تو شدم (و آمدم
از تو احوال بپرسم )، فلانى بگو بدانم ، چه چيزى سبب شده
كه از ما دور گشتى و بريدى ؟!
او در پاسخ گفت : قرآن خواندم ، قرآن مرا از عمر و
آل عمر بى نياز ساخت . عمر گفت : كدام آيه را خواندى كه چنين
تصميم گرفتى ؟
او گفت : قرآن مى خواندم ، به اين آيه رسيدم (( (و فى
السماء رزقكم و ما توعدون ، )) روزى شما با همه وعده ها
كه بشما دادند در آسمان (بامر خدا مقدر) است
(613).)
با خود گفتم : رزق و روزى من در آسمان است ولى من آن را در زمين
مى جويم ، پس براستى بد مردى هستم . عمر از اين سخن تحت
تاءثير قرار گرفت و گفت : راست مى گوئى
(614).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2 - پيامبر و قرآن
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
يكى از ويژگيهاى عرفانى پيامبر صلى الله عليه و آله
ماءنوس بودن با قرآن بود. سعد بن هشام گويد: نزد عايشه
همسر رسول خدا صلى الله عليه و آله رفتم و از اخلاق آن حضرت
پرسيدم ؛ او بمن گفت : آيا قرآن مى خوانى ؟ گفتم : آرى ، اخلاق
رسول خدا (مطابق ) قرآن است .
آهنگ صداى رسول خدا صلى الله عليه و آله چنان بود كه قرآن را
از همه مردم زيباتر و دلرباتر مى خواند. چنانكه انس بن مالك
خدمتكار پيامبر صلى الله عليه و آله مى گويد:
رسول خدا صلى الله عليه و آله هنگام خواندن قرآن ، آهنگ صدايش
را مى كشيد.
ابن مسعود كه از كاتبان وحى بود، مى گويد يك روز
رسول خدا صلى الله عليه و آله به من فرمود: مقدارى قرآن
بخوان تا من گوش كنم .
من سوره مباركه نساء را مى خواندم تا رسيدم به آيه 41
(( (و كيف اذا جئنا من كل امة بشهيد و جئنا بك على هؤ لاء شهيداع
(( :
چگونه باشد آن هنگام كه از هر امتى گواهى آريم و تو را براى
اين امت بگواهى خواهيم ).
همين كه اين آيه قرائت شد، ديدم چشمان
رسول خدا صلى الله عليه و آله پر از اشك شد، سپس فرمود:
(ديگر بس است )
(615).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3 - احمد بن طولون
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
احمد بن طولون يكى از پادشاهان مصر بود. وقتى كه از دنيا
رفت از طرف حكومت وقت ، يك قارى قرآن را با حقوق زيادى اجير
كردند تا روى قبر سلطان قرآن بخواند. روزى خبر آوردند كه
قارى ، ناپديد شده و معلوم نيست به كجا رفته ! پس از جست و
جوى زياد او را پيدا كردند و پرسيدند: چرا فرار كرديد؟ جراءت
نمى كرد جواب بدهد، فقط مى گفت : من ديگر قرآن نمى خوانم .
گفتند: اگر حقوق شما كم است دو برابر اين مبلغ را به تو مى
دهم ! گفت : اگر چند برابر هم بدهيد نمى پذيرم . گفتند: دست
از تو بر نمى داريم تا دليل اين مساءله روشن شود. گفت : چند
شب قبل صاحب قبر احمد بن طولون به من اعتراض كرد كه چرا بر
سر قبرم قرآن مى خوانى ؟
گفتم : مرا اين جا آورده اند كه برايت قرآن بخوانم تا خير و
ثوابى به تو برسد.گفت : نه تنها ثوابى از قرائت قرآن
به من نمى رسد، بلكه هر آيه اى كه مى خوانى آتشى بر آتش
من افزوده مى شود، به من مى گويند: مى شنوى ؟ چرا در دنيا به
قرآن عمل نمى كردى ؟ بنابراين مرا از خواندن قرآن براى آن
پادشاه بى تقوا معاف كنيد
(616).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4 - پانصد قرآن بالاى نيزه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
در صفين چون موقعيت شاميان بخطر افتاد و معاويه احساس شكست
نمود، با عمروعاص به مشورت پرداخت كه چه كند تا از شكست
حتمى نجات يابد. عمروعاص پيشنهاد داد: هر كه قرآنى دارد
بالاى نيزه بلند كند و مردم عراق را به حكومت قرآن بخوانيد.
ابوطفيل از اصحاب امام مى گويد: صبح ليلة الهرير مشاهده
كرديم كه جلو سپاهيان شام چيزهائى شبيه پرچم ديده مى شود.
چون هوا روشن شد، ملاحظه كرديم كه قرآنها را روى نيزه بسته
اند، و قرآن بزرگ مسجد شام را روى سه نيزه نصب كرده و ده نفر
آن را بلند مى كنند، و در هر يك از پنج قسمت لشكر صد قرآن و
مجموعا پانصد قرآن را در بالاى نيزه ها
مقابل سپاه عراق قرار دادند و چنين شعار مى دادند: خدا را خدا را
درباره دينتان اين كتاب خدا است حاكم ميان ما و شما
(617).
امام على عليه السلام فرمود: خدايا تو مى دانى كه هدف اينها
قرآن نيست ، تو خود ميان ما و اينها حكم كن كه تو حاكم بر حقى .
عمل
مردم شام موجب شد كه در ميان اصحاب امام اختلاف ايجاد شد، دسته
اى ساده انديش گفتند: ديگر براى ما جنگيدن جايز نيست ، كه اينها
ما را به كتاب خدا مى خوانند. دسته ديگر گفتند: كار معاويه حيله
است و نبايد فريب خورد. اين اختلاف سبب گرديد كه معاويه از
جنگ خلاص شد و به مقصود خود رسيد
(618).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - ناپلئون
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
ناپلئون روزى درباره مسلمين فكر كرد و پرسيد: مركز آنان
كجاست ؟ گفتند: مصر. وقتى با يك مترجم به كشور مصر
مسافرت كرد، و به كتابخانه وارد شد. مترجم قرآن را باز كرد
و اين آيه آمد: (براستى كه دين قرآن هدايت مى كند بآنچه درست و
محكمتر است و بر مؤ منان بشارت مى دهد
(619))، وقتى مترجم
اين آيه را براى او خواند و ترجمه كرد؛ از كتابخانه بيرون آمد
و شب را تا صبح بفكر اين آيه بود. صبح باز به كتابخانه آمد
و مترجم آياتى ديگر از قرآن را برايش ترجمه كرد.
روز سوم هم مترجم از قرآن براى او ترجمه كرد و خواند.
ناپلئون از قرآن سئوال كرد. گفت : اينان معتقدند كه خداوند
قرآن را بر پيامبر آخرالزمان محمد صلى الله عليه و آله
نازل كرده است و تا قيامت كتاب هدايت آنان است .
ناپلئون گفت : آنچه من از اين كتاب استفاده كردم اينطور احساس
نمودم كه (اول ) اگر مسلمين از دستورات جامع اين كتاب استفاده
كنند روى ذلت نخواهند ديد. (دوم ) تا زمانيكه قرآن بين آنها حكومت
كند، مسلمانان تسليم ما غربيها نخواهند شد؛ مگر ما بين آنها و
قرآن جدائى بيفكنيم .
(620)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
قضا و قدر
آيه
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
(( قال الله الحكيم : ((خلق كل شى ء فقدره تقديرا))
(فرقان : آيه 2) ))
ترجمه :
خداوند هر چيزى را به قدر و اندازه معين فرمود.
(( امام صادق عليه السلام : فى قضاء الله
كل خيرللمؤ من
(621)))
ترجمه :
در همه قضاء و قدر براى مؤ من خير و خوبى نهاده شده است .
شرح كوتاه :
مسئله قضاء و قدر و اعتقاد به آن از
مسائل كلامى است و بسيار پيچيده است كه تفهيم و وجدان واقعى آن
كار هركس نيست .
مؤ من بداند خدا هر تقدير براى او كرده است از فقر و غنا و موت و
حيوة و سلامتى و مرض و... همه خير اوست .
چون خداوند حكيم است و مصالح عباد را مى داند هر تقديرى كه مى
كند براى بنده اصلح است .
اگر ايمان به مصلحت و حكمت الهى آورده شود، حزن از
دل بيرون رود، فرح و سرور در زندگى آيد، و غم روزى خورده
نمى شود و حتى نقشه اى و تدبيرى كشيده نمى شود تا دچار
مسائل شيطانى شود.
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
1 - زنجير بر پاى
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
محمد مهلبى وزير گويد: با جمعى
قبل از وزارت در كشتى نشسته و از بصره متوجه بغداد شدم .
شخص شوخى در آن كشتى بود و ياران از روى شوخى و خنده
زنجيرى بر پاى او نهادند.
بعد از لحظه اى كه خواستند زنجير را بگشايند نتوانستند. چون
به بغداد رسيديم آهنگرى طلبيدم كه آن قيد را بگشايد. آهنگر
گفت : بدون دستور قاضى اين كار را انجام نمى دهم .
اهل كشتى نزد قاضى رفتند و ماجرا را گفتند و درخواست كردند تا
آهنگر آن بند و زنجير را باز نمايد؛ در اين اثناء جوانى به
مجلس آمد و با تندى به آن مرد نگريست و گفت : تو فلانى
نيستى كه در بصره برادر مرا كشتى و گريختى ؟ مدتى است كه
دنبال تو مى گردم ؛ و جمعى از بصره را آورد و شهادت دادند.
قاضى با شهادت شهود، آن مرد را قصاص نمود، و همگان تعجب
كردند كه به مزاح در پاى قاتلى ناشناخته بند كرده ايم و او را
به حكومت تحويل داده ايم .
(622)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
2 - ماهى از آسمان
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
انسانها در قضاء و قدرند و آنچه خداوند خير بندگان خود مى
داند به آنها مى رساند. مرحوم شيخ محمد حسن مولوى گفت : در جنگ
جهانى دوم مجبور شدم به بحرين وارد شوم .
مردم بحرين به تواتر گفتند: يك هفته بواسطه جنگ و درگيرى
و نرسيدن آذوقه گرسنه بوديم ؛ و همه حبوبات از نخود و
برنج و عدس نيز تمام شد. همه به مسجد و حسينيه رجوع كرديم
و متوسل شديم .
بعد مشاهده كرديم كه به امر خداوند بخارى از ميان دريا بلند
شد و به ابر مبدل گرديد، و باران عجيبى همراه با ماهى بر ما
باريد. ماهيهاى اعلا كه به مدت يك هفته ارزاق ما را تاءمين كرد تا
براى ما آذوقه رسيد.
(623)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
3 - عزرائيل همنشين سليمان عليه السلام
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
روزى عزرائيل به مجلس حضرت سليمان عليه السلام وارد شد.
در آن مجلس همواره به يكى از اطرافيان سليمان عليه السلام
نگاه مى كرد. پس از مدتى عزرائيل از آن مجلس بيرون رفت . آن
شخص به سليمان عليه السلام گفت : اين شخص كه بود؟
فرمود: عزرائيل .
گفت : به گونه اى به من مى نگريست ، گويا در طلب من بود.
فرمود: اكنون چه مى خواهى ؟ گفت : به باد فرمان بده مرا به
هندوستان ببرد. سليمان عليه السلام به باد فرمان داد و باد او
را به هندوستان برد.
وقتى ديگر كه سليمان عليه السلام با
عزرائيل ملاقات كرد به او فرمود: چرا به يكى از همنشينان من
نگاه پياپى مى كردى ؟ گفت : من از طرف خدا ماءمور بودم در
ساعتى نزديك به آن ساعت جان او را در هندوستان بگيرم ! او را در
آنجا ديدم تعجب كردم . بعد به هندوستان رفتم و در همان ساعت
مقرر
(624) جانش را گرفتم .
(625)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
4 - هدهد
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
روزى سپاهيان حضرت سليمان عليه السلام از جمله پرندگان
نيز كه در گروه سپاهيان آن پيامبر صلى الله عليه و آله قرار
داشتند، با سليمان ملاقات كردند و مجلس باشكوهى در محضر او
بپا نمودند.
همه آنها با كمال ادب همدل در خدمت او توقف نمودند؛ و هر پرنده
اى هنر و دانش خود را براى سليمان عليه السلام بازگو نمود
تا اينكه نوبت به هدد (شانه بسر) رسيد و گفت : هنرم اين است
(وقتى كه در اوج هستم آب در قعر زمين را با چشم تيزبين خود
مشاهده مى كنم كه آيا از دل خاك مى جوشد يا كه از سنگ بيرون مى
آيد. خوبست مرا در لشگر خود منصبى عطا كنى تا در سفرها
جايگاه آب را به شما نشان دهم .!)
سليمان عليه السلام قبول كرد و منصب نشان دادن آب را به عهده
او واگذارد. كلاغ وقتى باخبر شد به سليمان عليه السلام گفت
: او دروغ مى گويد، زيرا اگر راست مى گويد كه آب را در زير
زمين مشاهده مى كند، پس چرا زير مشتى خاك دام را نمى بيند و در
قفس مى افتد!
هدهد در جواب گفت : اى سليمان سخن دشمن را در موردم نپذير!
اگر من دروغ مى گويم سرم را از بدن جدا كن . من در همان اوج
پرواز دام را مى نگرم . چون قضاء و قدر مى آيد، پرده بر چشم
هوشم مى افتد.
چون قضاء آيد شود دانش بخواب - مه سيه گردد بگيرد آفتاب
(626)
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
5 - فغور پادشاه چين
|
بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
چون اسكندر ذوالقرنين لشگركشى كرد و خيلى از كشورها را تحت
تصرف خود درآورد، به چين روى آورد و آن را محاصره كرد.
پادشاه چين روزى به عنوان دربان به خدمت اسكندر آمد.
گفت : فغفور پادشاه پيامى داده تا در خلوت بعرض شما
برسانم . به امر او مجلس را خلوت كردند. او گفت : فغفور
پادشاه چين من هستم . اسكندر متعجب شد و گفت : به چه اعتمادى اين
جراءت را كردى ؟!
گفت : من تو را سلطانى عاقل و فاضل مى دانم ، و هيچ عداوتى
بين من و تو نبوده و درباره ات قصد بدى نينديشيده ام . اگر تو
مرا بكشى از سپاهم يك نفر كم نشود. خود آمدم تا هر چه از من
بخواهى در خدمتت عرضه كنم .
اسكندر گفت : سه سال ماليات چين را از تو مى خواهم . فغفور
قبول كرد. چون زود قبول كرد، اسكندر گفت : بعد از دادن خراج و
ماليات حالت چگونه شود؟ فغفور گفت : چنانكه هر دشمنى بر من
حمله كند مغلوب شوم .
اسكندر فرمود: اگر بخراج دو ساله قناعت كنم چطور شود؟ گفت :
اندكى بهتر از حال اول شود، فرمود: اگر خراج يكساله قناعت
كنم چطور شود؟ گفت : خللى در سلطنت من نشود، و بكلى پريشان
نشوم .
اسكندر فرمود: به خراج شش ماه از تو راضى شدم ! فغفور
فردا او را به مهمانى دعوت كرد تا خراج شش ماهه را بدهد. فردا
اسكندر وقتى وارد چين شد لشگر بسيار با ادوات جنگى آماده ديد
كه او را به تعجب واداشت . لشگر اسكندر در وسط لشگر چين
قرار گرفتند.
اسكندر كمى خائف شد كه چرا با ادوات جنگى نيامد. اسكندر
فرمود: مگر فكر مكر داشتى كه اينهمه لشگر آماده كردى ؟
فغفور گفت : به قضاء الهى ، مى دانستم كه تو را پادشاهى
بزرگى عطا فرموده ، و مؤ يد بتاءييد آفريدگارى ، و هر كه
با دولتمندان مجادله كند، شكست يابد، فقط جهت اطاعت و احترام
بوده است . اسكندر فرمود: آنچه از خراج شش ماهه مى خواستيم
همه را به خاطر اين فهم و احترام به تو بخشيديم و از آن
درگذشتم
(627).
برگرفته از كتاب يكصدموضوع پانصد داستان , اثر علي اكبر صداقت
|
|