61ـ منتهى الا مال ، ج 1، ص 522. ترجمه لهوف ، ص ‍ 119.
62ـ در صـفـحـه 287 كـامـل بـهـائى آمـده كـه در واقـعـه كـربـلا حـضرت امام زين العـابـديـن عـليه السّلام 22 ساله و حضرت امام باقر عليه السّلام چهارساله بوده است مـرحـوم مـجـلسـى تـولد امـام بـاقـر عـليـه السـّلام را روز جـمـعـه ، اول رجب يا سوم صفر سال 57 هجرى مى داند (بحارالانوار، ج 46، ص 212)
63ـ منتهى الا مال ، ج 1، ص 522؛ بايد خاطرنشان كرد كه اين اعتراض در اين سن كم ، با چنين استدلالى ، فقط از معصوم ساخته است و لاغير.
64ـ مـنـتهى الا مال ، ج 1، ص 512. ناسخ ‌التواريخ ، جلد سوم از جلد ششم ، ص 141 و 142. كـامـل ابـن اثـيـر، ج 5، ص 200. تـرجـمـه لهـوف ، ص 119 بـه بـعـد. بحارالانوار، ج 45، ص 136.
65ـ مـنـتهى الا مال ، ج 1، ص 512. ناسخ ‌التواريخ ، جلد سوم از جلد ششم ، ص 141 و 142، ترجمه لهوف ، ص 123.
66ـ مـنـتهى الا مال ، ج 1، ص 512. ناسخ ‌التواريخ ، جلد سوم از جلد ششم ، ص 141 و 142، ترجمه لهوف ، ص 123.
67ـ بحارالانوار، ج 45، ص 137.
68ـ مـكانى كه امام سجاد عليه السّلام در آنجا بر منبر سخن گفته است اگرچه آن مـنـبر از بين رفته ، ولى جاى آن را در مسجد اموى دمشق ، منبرى ساخته و نگهدارى مى كنند، اين مكان ، نزديك مزار حضرت يحيى عليه السّلام است .
69ـ نـاسـخ ‌التـواريـخ ، جـلد سـوم از جـلد شـشـم ، ص 169. كامل ابن اثير، ج 5، ص 202.
70ـ لهوف ، سيد بن طاووس ، ترجمه سيد احمد فهرى زنجانى ، ص 195.
71ـ المـصـبـاح كـفـعمى ، ص 648. الملهوف على قتلى الطفوف ، ص 225 ترجمه آثارالباقيه بيرونى ، ص 454. بحارالانوار، ج 45، ص 146.
72ـ بحارالانوار، ج 45، ص 146. زندگانى ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام ، ج 2، ص 218. 73ـ بـحـارالانـوار، ج 45، ص 146. مـنـتـهـى الا مال ، ج 1، ص ‍ 525.
74ـ زندگانى حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام ج 2، ص 176 به بعد.
75ـ بانوى شجاع ، زينب كبرى ، ص 209 به بعد.
76ـ منتهى الا مال ، ج 1، ص 445 ـ 446.
77ـ منتهى الا مال ، ج 1، ص 445 ـ 446.
78ـ آثـارالبـاقيه ابوريحان بيرونى ، ص 454.
79ـ وقتى به زيارت قـبـر ((حـجر بن عدى )) و يارانش به ((مرج العذرى )) در سى و چند كيلومترى دمشق رفته بـودم ، راهـنـمـاى كـاروان مـى گـفت از اينجا تا كربلا 480 كيلومتر است و بعيد هم نيست ، ولى مـن بـا مـحـاسـبـه از روى نـقـشـه كـه مـربـوط بـه ده يـا دوازده سال پيش است از راه اسفالته حدود ششصد كيلومتر، قدرى بيشتر محاسبه كرده ام ، شايد از راه مـيـانبر گفته ايشان درست باشد، به اميد آنكه روزى بتوانيم با عبور از اين مسير، ضمن بررسى آن ، به قدس آزاد شده برويم .
80ـ زندگانى حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام ، ج 2، ص 198.
81ـ نـاسـخ ‌التـواريـخ ، جـلد سـوم از جـلد شـشـم ، ص 182. مـنـتـهـى الا مال ، جلد اول ، ص 528 و 529. ترجمه لهوف ، ص 128 به بعد.
82ـ مـنـتـهـى الا مـال ، ج 1، ص 528 و 529. نـاسـخ ‌التواريخ ، جلد سوم از جلد ششم ، ص 183. ترجمه لهوف ، ص 129.
83ـ همان مدرك .
84ـ نـاسـخ ‌التـواريـخ ، جـلد سـوم از جـلد شـشـم ، ص 183. مـنـتـهـى الا مال ، ج 1، ص 528. ترجمه لهوف ، ص 130.
85ـ نـاسـخ ‌التـواريـخ ، جـلد سـوم از جـلد شـشم ، ص 185. ترجمه لهوف ، ص 130 به بعد.
86ـ منتهى الا مال ، ج 1، ص 475.
87ـ ان شاءاللّه در قيام توّابين از ((سليمان بن صرد)) ياد خواهد شد.
88ـ ((مختار)) پسر ((ابوعبيد ثقفى )) است كه فرماندهى سپاه اسلام را در جنگ با سـپـاهـيـان سـاسـانـى عـهـده دار بـود و در زيـر پـاى فيل ، شهيد شد.
89ـ ((ابـراهـيـم )) پـسـر ((مـالك اشـتـر بـن حارث نخعى )) است كه يكى از امراى شـجاع سپاه اسلام بود. در جنگ ((يرموك )) چشمش پاره شد، لذا ((اشتر)) لقب گرفت . در جنگهاى جمل و صفين ، از بزرگترين فرماندهان سپاه على 7 بود. بعد از جنگ صفين ، على 7 او را بـه حـكـومـت مصر برگزيد و با فرمان معروف خويش كه عاليترين آيين ملكدارى اسـت ، او را روانـه آن ديـار كـرد، ولى در بـيـن راه بـه سـال 37 هجرى به دست ايادى معاويه ، شهيد شد. وقتى خبر شهادت او به على 7 رسيد، فـرمـود:((خـداونـد، مـالك را رحـمـت كـنـد، او بـراى مـن آن چـنـان بـود كـه مـن بـراى رسـول خـدا 9 بـودم . بـا مـرگ مـالك ، يـك دسـت از پـيـكرم جدا شد))،(درصفحه 991نهج البلاغه فيض الاسلام ،مرگ وى در سال 38هجرى ذكر شده است .)
90ـ در سال 63 هجرى ، ((مسلم بن عقبه المرى )) به دستور يزيد بر مردم مدينه تاخت ، اهالى شهر، خندق زمان پيغمبر را دوباره ساختند، ولى مسلم ، با خيانت طايفه بنى حـارث ، وارد شـهـر شـد و در مـحـلى بـه نـام ((حرّه )) قيام مردم را سركوب كرد. سركرده مخالفان كه ((عبداللّه بن حنظله غسيل الملائكه )) بود، با عده بسيارى از مردم شهر، شهيد شـدنـد و بـه وسـيـله سـپـاه امـوى ، جـنايات فراوانى انجام گرفت (تاريخ اسلام ، دكتر فياض ، ص 193)
91ـ اعيان الشيعه ، ج 7، ص 140 و 141.
92ـ پـيـام آوران عـاشـورا، سـيـد عـطـااللّه مـهـاجـرانـى ، ص 356 بـه بـعـد. از قـول آيـت اللّه قـاضـى طباطبائى در كتاب اوّل اربعين حضرت سيدالشهداء مى نويسد كه منابع نامبرده ذيل ، در گذشت حضرت زينب در قاهره را تاءييد كرده اند:
ابـن عـسـاكـر دمـشـقـى در تـاريـخ كـبير. ابن طولون دمشقى در رساله زينبيّه . شعرانى در لواقع الانوار. شيخ محمد صبان در كتاب اسعاف الراغبين . شبلنجى در نورالابصار. مناوى در طـبـقـات . شـبـراوى در الاتـحاف ، شيخ حسن عدوى در مشارق الانوار. سيوطى در رساله زيـنـبـيـه . اجـهـورى در رسـاله مسلسل عاشورا. زينب فواز در الدرالمنثور. فريد وجدى در دائرة المعارف . وى بعد علاوه بر كتابهاى ياد شده در فوق ، تعدادى كتاب ديگر را نام مى برد كه رفتن حضرت زينب را به مصر، تاءييد مى كنند.
احـتـمـال ديـگـرى هـم هـسـت كـه آن جـنـاب و كـسـانـى از اهل بيت و صحابه كه قبرشان در محل ((باب الصغير دمشق )) قرار دارد، بعد از واقعه حرّه در مـديـنـه ، بـه صـورت اسـارت بـه آنـجـا بـرده شـده بـاشـنـد كه حضرت زينب كبرى عليهاالسّلام هم جزءِ آنان بوده و در نزديكى دمشق درگذشته و همانجا مدفون شده است .
93ـ حـضرت زينب ، عمادزاده ، ص 270. ناگفته نماند كه در جلد دوّم ، صفحه 74 مروج الذهب مسعودى آمده است كه ((عبداللّه بن جعفر)) در ((واقعه حرّه )) شهيد شد.
94ـ ((سـمـيـّه )) مـادر و ((يـاسـر)) پدر ((عمار)) از نخستين كسانى هستند كه اسلام آوردنـد. كـفـّار قـريـش بـا زجـر و شـكـنـجـه دادن آن دو، سـعـى مى كردند آنان را از اسلام بـرگـردانـنـد، ولى آن دو بـا تـحـمـل انـواع شـكـنـجـه هـا، ايـمـان خـويـش را نـگـهداشتند. ((ابـوجـهـل )) كه مقاومت آنان را ديد، با حربه اى به قلب سميّه و ياسر ضربه اى زد و آن دو را شهيد كرد. (اعيان الشيعه ، ج 7، ص 319. رياحين الشريعه ، ج 4، ص 353)
بـنـابراين ، اولين شهداى اسلام ، ((سميه و ياسر))، پدر و مادر ((عمار)) بودند كه به وسـيله پسرشان عمار به اسلام دعوت شدند. پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به عمار مژده داد كه تو را گروه سركش امت ، شهيد خواهند كرد. عمار در جنگ صفين ، در ركاب على عليه السـّلام ه دسـت سـپـاه مـعاويه شهيد شد و چون لشگريان معاويه گفته پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله را متذكر شدند، در جنگ با على عليه السّلام سستى و ترديد نشان دادند، ولى ((عمروعاص )) گفت : قاتل عمار، على است كه او را همراه خود به جنگ آورده و به كشتن داده است . آن بى خردان نيز اين عذر احمقانه را از او پذيرفتند (مرد نامتناهى ، ص 26)
95ـ ((عـكـرشـه ))، دخـتر ((اطرش )) از زنان فصيح و بليغ عرب بود و او را با مـعـاويـه در دفـاع از عـلى بـن ابـيطالب عليه السّلام داستانى است كه در اعلام النساء ، بلاغات النساء، تاريخ ابن عساكر، صبح الاعشى و عقدالفريد، به آن اشاره رفته است (لغتنامه دهخدا، حرف "ع " ، ص 392)
در عقدالفريد آمده است كه او پس از شهادت على عليه السّلام به شام نزد معاويه رفت و مـعـاويـه را وادار كرد كه صدقات مردم عراق را در عراق مصرف كند. معاويه از او پرسيد مـگـر تـو آن كـس نـيـسـتـى كـه در جـنـگ صـفـيـن بـه حـمـايـت از عـلى شـمـشـيـر حمايل كرده بودى و مى گفتى :
((اى مـردم ! مـواظـب ديـنتان باشيد! حال كه هدايت يافته ايد، معاويه گمراه شما را گمراه نـكـنـد. هركس در بهشت سكونت كند از آن بيرون نشود، ساكن بهشت را پيرى و مرگ نيست ، بـهـشـت را بـا دنـيـايـى كه پايدار نيست و جاى اندوه است ، خريدارى كنيد، از جمله كسانى باشيد كه با بينش و شكيبايى در طلب حق ، از دين خود دفاع مى كنند، معاويه گروهى را بـه سـوى شـمـا حركت داده كه از ايمان چيزى نمى فهمند و از حكمت بى خبرند، او آنان را بـه دنـيا و باطل خواند، لذا به وى لبيك گفتند، خدا را! خدا را! اى بندگان خدا! دين خود را حفظ كنيد!)).
((عكرشه )) گفت : بلى من همانم .
معاويه گفت : پس چطور شد كه نزد ما آمدى ؟
گفت : چون على عليه السّلام از دنيا رفته است .
او بـا مـعـاويـه بحث مى كند، سرانجام معاويه مى گويد كه على مردم عراق را بيدار كرده اسـت و قـبـول مـى كند كه صدقات مردم عراق در همانجا تقسيم شود (رياحين الشريعه ، ج 4، ص 383 به بعد. اصول النحو، شهابى ، ص 33 و 34)
96ـ ((جـرجى زيدان )) در جلد سوم روايات تاريخ اسلامِ خودش ، از آغاز كتاب تا صـفـحـه 263، ضـمـن طـرح شـهـادت حـجـربن عدى و قيام و شهادت امام حسين عليه السّلام اسـارت اهـل بـيـت مطهر، اين مساءله را عنوان مى كند كه ((سلمى )) دختر حجر بن عدى ، به همكارى پسرعمو و نامزدش عبدالرحمن ، قتل يزيد را طرّاحى مى كنند و عبدالرحمن ، يك بار دسـتـگـيـر مـى شـود و مـى گريزد، سرانجام سلمى موفق مى گردد، زير پوشش ‍ لباس راهـبـه هـاى نـصـرانـى ، در يـك فـرصـت مـنـاسـب ، يـزيـد را بـا شـربـت عسل مسموم كند و خود را به نامزدش عبدالرحمن برساند (روايات تاريخ اسلام ، ج 3، ص 250)
مـتـاءسـفـانـه جـرجـى زيـدان مـراجـع كـار خـود را مـشـخـص نـمـى كـنـد، حال تا چه اندازه مى توان به سخن او اعتماد كرد و يا واقعا ((سلمى و عبدالرحمن )) موفق بـه كـشـتـن يزيد شده اند يا چنانچه معروف است با ((ذات الجنب )) و يا علت ديگرى مرده است ، خدا بهتر مى داند، لذا به همين منظور، ما تحقيق در صحت و سقم گفته او را به عهده خود خوانندگان محترم مى گذاريم .
97ـ ر.ك : به پاورقى شمار (1) ص 95.
98ـ ((وهب بن عبداللّه بن حباب كلبى ))، با ((مادر و همسرش )) در لشكر امام حسين عـليـه السـّلام حـضـور داشـت ، او بـا تـشـويق مادرش به ميدان رفت ، جنگى نمايان كرد و بـازگـشـت ، ولى مادرش به او گفت :((بجنگ تا در ركاب امام حسين عليه السّلام هيد شوى )). مـجـددا بـازگـشـت و جنگيد تا دو دستش را قطع كردند. مادرش ستون خيمه را برداشت و به كمك پسر شتافت و گفت : مقاومت كن تا با هم شهيد شويم ، امام حسين عليه السّلام به مـادر او فرمود: خدا تو را جزاى خير دهد، برگرد. او نيز برگشت . چون ((وهب )) به خاك درغـلتـيـد، همسرش خود را به او رسانيد. شمر به غلام خود گفت : او را به شوهرش ملحق كـن ، او نـيـز گـرزى بـر فـرق وى كـوفـت و شـهـيـدش كـرد (مـنـتـهـى الامال ، ج 1، ص 379)
و اين تنها زنى بود كه در كربلا به شهادت رسيد.
99ـ ((عـبـداللّه عـفـيـف ))، از شـيـعـيـان عـلى عـليـه السـّلام در كـوفـه و از جـمـله پـرهـيزگاران بود. او يك چشم خود را در جنگ جمل و ديگرى را در صفين از دست داد. بعد از شـهـادت امـام حـسـيـن عـليـه السّلام او در مسجد كوفه بر سخنان نارواى ابن زياد اعتراض كـرد، سـپـس بـا كـمـك يـارانـش ‍ گـريـخت ، وقتى خواستند دستگيرش كنند، با گروهى از شيعيان كوفه قيام كرد و جنگيد تا بالا خره او را گرفتند و به نزد ابن زياد بردند، در آنـجـا بـه ابـن زيـاد گـفـت : از خـدا خـواسـتـه بـودم كـه مـرا بـه دسـت بـدتـريـن خـلق ،شـهـيـدكـند،وقتى نابيناشدم ازشهادت ،ماءيوس شده بودم اميدوارم كه به دست تو شهيد شـوم . در ايـن نـبـرد، دخـترش ((ام عامر (صفيه )))، قصد جنگيدن داشت كه پدرش او را منع كرد، ولى او به جاى چشم پدر، كار مى كرد، دشمن از هرسو كه حمله مى كرد، او به پدر خـبر مى داد تا بالا خره هردو را اسير كردند و نزد ابن زياد بردند و او، عبداللّه را شهيد كـرد، امـا ام عـامـر بـه كمك شخصى به نام ((طارق )) آزاد شد و به ((سليمان بن صرد)) پـيـوسـت و بـعـد از شـهـادت تـوّابـيـن ، با ((محمد بن سليمان بن صرد)) ازدواج كرد. در مـخـتـارنـامـه آمده است كه ((عبداللّه )) را تعدادى غلام زنگى بود كه در اين جهاد، آنان نيز شـركـت داشـتـنـد. در مـورد قـيـام ((عـبـداللّه عـفـيـف ))، مـراجـعـه شـود بـه : كـامـل ابـن اثـيـر، ج 5، ص 196. نـاسـخ ‌التـواريـخ ، از جـلد شـشـم ، ص 65 بـه بعد. بحارالانوار، ج 45، ص 119. الملهوف على قتلى الطفوف ، ص 203. رياحين الشريعه ، ج 4، ص 365.
100ـ ((آيـت اللّه شـهـيد، سيد محمد باقر صدر))، به تاريخ 25 ذيـقـعـده 1353 هـجـرى قـمـرى در كـاظـمين به دنيا آمد. پدرش ((سيد حيدر)) و مادرش دختر دانـشـمـنـد ((آيت اللّه شيخ عبدالحسين آل ياسين )) بود. وى يك برادر از خود بزرگتر به نـام ((اسـمـاعـيـل )) و يـك خـواهـر بـه نـام ((آمـنـه (بـنـت الهـدى ))) داشـت كـه چـهـار سـال از خـودش كـوچـكـتـر بـود. ((سـيد محمد باقر))، از خردسالى ، هوش و استعداد فوق العاده اى از خود نشان داد، لذا در دوران تحصيل ، بسيار سريع توانست به درجه اجتهاد و مـرجـعـيـت بـرسـد. او از جـمـله كـسـانـى بـود كـه بـه مـسـائل روز و جـهـان و اسـلام بـسـيـار آگـاه بـود و روى هـمـيـن اصل ، كتابهاى ((فلسفه ما و اقتصاد ما)) را كه نياز زمان بود، به رشته تحرير درآورد.
نـسـبـت بـه امـام خـمـيـنـى ؛ عـلاقـه خـاصـى داشـت و از هـمـان اوايل نهضت ، ايشان همسو با امام حركت مى كرد. وقتى در نهم جمادى الثانى 1385 مطابق بـا سـيـزدهـم مـهـر 1344 حـضـرت امـام ـ رحـمـت اللّه عـليـه ـ را از تـركـيـه بـه عـراق مـنـتـقـل كـردنـد، آيـت اللّه صـدر، هـمـراه شـاگـردان و مـريـدان خـويـش ، از جـنـاب ايـشـان استقبال شايسته اى به عمل آوردند.
آگـاهـى آيـت اللّه شـهيد صدر به مسائل روز، موجب شد كه رژيم بعثى ، چندين بار اقدام بـه دسـتـگـيـرى ايشان كند، از جمله در سال 1392 و 17 رجب 1399 هجرى قمرى كه به دنـبـال ايـن دسـتـگيريها، خواهرش ((بنت الهدى )) جاى خالى او را پر مى كرد و با فرياد اعـتـراض و سـر دادن نـداى جـانـبخش ((اللّه اكبر))، موجب حركت و قيام مردم و از پا درآوردن رژيم بعثى و در نتيجه آزادى برادر مى شد.
رژيـم بـعـثـى سـعـى داشت به هر نحوى كه شده (حتى با تهديد، فشار و ارعاب ) شهيد صـدر را وادار كـنـد تـا اعـلامـيه اى هرچند كمرنگ هم كه باشد، بر عليه جمهورى اسلامى ايران صادر كند، ولى ايشان در پاسخ تهديد يكى از بعثى ها مى فرمود:
((مـرا از مـرگ نـتـرسـانـيـد، بـرو بـه صـدام بـگو من در انتظار چنين روزى هستم و هرگز تـسـليـم زورگـويـى شـمـا نـخواهم شد! اين حقيقت را تو و همه اربابانت بدانيد كه من در طول زندگى در آرزوى برپايى حكومت اسلامى و اجراى احكام خدا در زمين بوده ام و اكنون چـنـيـن حكومتى در ايران به رهبرى يگانه پيشواى بزرگ همه مسلمين جهان ؛ يعنى حضرت امـام خـمـينى و به همّت ملت غيور و مسلمان آن سرزمين ، استقرار يافته است ، سپاس خداوند را كـه من با تحقق اين حكومت ، به آرزوى ديرينه خود رسيده ام ، ديگر مرگ و زندگى در نظرم يكسان است )).
101ـ ر.ك : به پاورقى شماره (1)، ص 97.
102ـ ((حـرّه )) نـام مـحـلى در مـديـنـه اسـت كـه ايـن جنايت فجيع در آنجا به وقوع پيوست .
103ـ زنـدگانى حضرت ابى عبداللّه ، از ص 291 به بعد. تاريخ اسلام ، ص 191.
104ـ تاريخ طبرى ، جلد هفتم ، ص 3219.
105ـ زندگانى حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام ، ص ‍ 242 به بعد.
106ـ زندگانى حضرت ابى عبداللّه الحسين عليه السّلام ، ص ‍ 244.
107ـ ديديم كه صدام حسين تكريتى ، در 31 شهريور 1359 به قصد دستيابى بر خوزستان و در صورت امكان ، بر بخش وسيعى از خاك پهناور ايران ، از زمين و دريا و خـشـكـى ، بـه كـشور عزيز ما حمله گسترده اى را آغاز كرد. و در همان روزهاى نخستين با تـوجه به غافلگير شدن نيروهاى نوپاى جمهورى اسلامى ، توانست قسمتهاى زيادى از خاك ما را اشغال كند، از ((كارون )) گذشت و هوس رسيدن به ((تهران )) را در سر داشت ، ولى اين جولانها و تاخت وتازها ديرى نپاييد؛ زيرا نيروى ايمان رزمندگان غيور ما، نخست آنان را زمينگير و سپس مجبور به عقب نشينى كرد.
سـوسنگرد، بستان ، شرق كارون ، پادگان حميد، خرّمشهر، مهران ، قصر شيرين و ديگر شهرها و روستاهاى اشغالى ، يكى پس از ديگرى ، آزاد شد و رزمندگان پرتوان ما، دشمن را در داخـل خـاك خـودشـان يـعـنـى جـزايـر مـجـنـون ، شـهـر فـاو و سـراسـر شـمـال عراق ، تعقيب كردند. و كار به جايى رسيد كه صدام از فرط ناكامى ، ناچار شد مـردم خـودش را بـا بـمـب شـيـمـيـايـى نـابـود كـنـد و بـعـد از هـشـت سـال جـنـگ كـه پـيـمـان ترك مخاصمه و عدم تجاوز برقرار گرديد، وجبى از خاك ايران اسـلامـى در اخـتـيـار عـراق بـاقـى نـماند و امروز براى تمامى جهان ثابت شده كه ايران اسـلامـى ، بـر حـق مـظـلوم و ((حـزب بـعـث عـراق )) مـتـجـاوز و بـر باطل بوده است .
يـزيـد هـم بـعـد از واقـعـه عـاشـوراى مـحـرم ، نـتـوانـسـت بـيـش از سـه سـال و دو مـاه دوام بـيـاورد و سـرانـجام با كوله بارى از ننگ و نفرت و بدنامى ، دنيا را ترك كرد، در حالى كه امام حسين عليه السّلام پيروز هميشه تاريخ و سربلند جهان هستى و اسـوه صـبـر ومـقـاومـت و پـايـمـردى بـراى ابد، باقى ماند و نشان داد كه :((للحق دولة وللباطل جولة )).
108ـ مختارنامه (چاپ سنگى ) زندگانى حضرت سيدالشّهداء، ج 2، ص 251 تا 266 درجلد دوم ،صفحه 266آمده است كه موقع شهادت مختار، احدى از قاتلان كربلا زنده نبود.
109ـ در منتهى الا مال ، جلد اول صفحه 477 آمده است كه چون ابن زياد ملعون كشته شـد، مـخـتـار سـر او را خـدمـت امـام سـجـاد عـليـه السـّلام فـرسـتـاد، آن حـضـرت مـشغول غذا خوردن بود؛ سجده شكر به جاى آورد و فرمود:((روزى كه ما را بر اين كافر وارد كردند غذا مى خورد، من از خداى خود درخواست كردم كه از دنيا نروم تا سر اين كافر را در مجلس ‍ غذاى خود مشاهده كنم ، همچنانكه سر پدر بزرگوارم جلو اين كافر بود و غذا مى خورد)).