next page

fehrest page

back page

پس حضرت رسول به سلمان و ابوذر و مقداد و عمار گفت : برخيزند و بر روى اين بساط بنشينيد كه شما به آنچه اين بساط گواهى داد ايمان آورده ايد.
و چون ايشان بر روى آن بساط قرار گرفتند حق تعالى به قدرت كامله خود تازيانه ابو البابه را گويا گردانيد و گفت : شهادت مى دهم به يگانگى خداوندى كه آفريننده خلايق است و پهن كننده روزيهاى است و تدبير كننده جميع امور است و بر همه چيز قادر و توانا است ، و گواهى مى دهم براى تو اى محمد كه رسول و بنده و برگزيده و خليل و دوست و خليفه و پسنديده خدائى و تو را به سفارت و رسالت فرستاده است كه سعادتمندان به تو نجات يابند و بدبختان به تو هلاك گردند، و شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب در ملا اعلى مذكور است كه او سيد خلايق است بعد از تو و اوست كه قتال مى كند بر تنزيل كتاب خدا تا مخالفان تو را به قبول دين تو در آورد اگر خواهند و اگر نخواهند، و بعد از تو اقتال خواهد كرد بر تاويل قرآن با منافقان كه از دين منحرف گرديده اند و خواهشهاى نفوس ايشان را عقلهاى ايشان غالب گرديده است و معنى كتاب خدا را تحريف كرده اند و دوستان خدا را بسوى بهشت خواهد كشيد و دشمنان خدا را به شمشير آبدار به نارملك قهار خواهد رسانيد.
پس تازيانهه خود را از دست ابو لبابه خلاص كرد و او را بر رو افكند و هر چند او بر مى خاست ، او را مى انداخت ، و ابولبابه خلاص كرد و او را بر رو افكند و هر چند او بر مى خاست ، او را مى انداخت ، ابوالبابه گفت : واى بر من ! مرا چه مى شود؟!
تازيانه گفت : اى ابو لبابه ! من كه تازيانه توا حق تعالى مرا گويا گردانيد به تو خود و گرامى داشت به حمد خود و مشرف گردانيد به تصديق پيغمبرى محمد صلى الله عليه و آله و سلم بهترين بندگان خود، و گردانيد مرا از آنها كه اختيار كرده اند دوستى و اطاعت بهترين خلق را بعد از آن حضرت كه مخصوص گرديده است به شوهرى دختر او كه بهترين زنان عالميان است ، و مشرف گرديده است به خوابيدن در فراش او در شبى كه اراده قتل او كردند و ذليل گردانيده دشمنان اوست به شمشير خود، بيان كننده است در ميان امت او حلال و حرام و شريعتها و احكام را، پس سزاوار نيست كه من در دست كسى باشم كه معانده كند و اظهار مخالفت آن حضرت نمايد، پيوسته چنين خواهم كرد با تو تا آنكه ايمان بياورى يا كشته شوى .
ابو لبابه گفت : اى تازيانه ! من نيز شهادت مى هم به آنچه تو شهادت به آن دادى و اعتقاد كردم و ايمان آوردم به آنچه تو گفتى .
تازيانه گفت : چون اظهار ايمان كردى من نيز در دست تو قرار گرفتم و خدا بهتر مى داند آنچه در دل توست و حكم خواهد كرد از براى تو و بر تو در روز قيامت .
پس حضرت باقر عليه السلام فرمود: اسلام او نيكو شند و از او اعمال بد به ظهور آمد.
پس آن يهودان از خدمت حضرت برخاست و پنهان به يكديگر مى گفتند كه : محمد بختى دارد هر چه مى خواهد از براى او به عمل مى آيد و او پيغمبر نيست .
پس چون كعب بن الاشرف خواست بر درازگوش سوار شود برجست و او را بر سر انداخت و مجروح گردانيد، چون بار ديگر سوار شد باز او را به زمين افكند تا آنكه هفت نوبت چنين كرد، در مرتبه هفتم به سخن آمد و گفت : اى بنده خدا! بد بنده اى بوده اى ، تو آيات خدا را ديدى و كافر شدى به آنها و ايمان نياوردى و من كه حمار توام خدا گرامى داشت مرا به توحيد خود و گواهى مى دهم به يگانگى خداوندى كه خالق انام و صاحب جلال و اكرام است و شهادت مى دهم كه محمد بنده و رسول اوست و بهترين اهل دار السلام است ، فرستاده شده است تا سعادتمند گرداند آنها را كه حق تعالى سعادت ايشان را مى دانسته و شقى گرداند آنها را كه در علم خدا شقاوت ايشان بوده ، و شهادت مى دهم كه على بن ابى طالب ولى خدا و وصى رسول اوست ، حق تعالى به او فيروز مى گرداند سعادتندان را هرگاه توفيق قبول كردن پندهاى او بيابند و به آداب او عمل نمايند و هر چند را امر فرمايد بجا آورند و هر چه را نهى نمايد ترك كنند، و بدرستى كه حق تعالى به شمشيرهاى سطوت او و حمله هاى قوت او دشمنان محمد را ذليل خواهد گردانيد پس ايشان را خواهد كشانيد به شمشيرهاى قاطع و برهان ساطع يا بسوى درجات ايمان يا دركات نيران ، پس سزاوار نيست كه كافرى بر من سوار شد بلكه بر من سوار نخواهد شد مگر كسى كه ايمان آورد به خدا و تصديق نمايد محمد رسول او را در جميع گفته هاى او و درست داند جميع كرده هاى او را خصوصا نصب كردن برادر خود على را كه وصى و خليفه او و وارث علم و شاهد بر امت او و ادا كننده قرضهاى او وفا كننده به وعده هاى او و دوستدار دوستان او و دشمنان اوست .
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اى كعب بن الاشرف ! دراز گوش تو از تو عاقلتر است و ابا كرد از آنكه تو سوارش شوى و بعد از اين هرگز سوارش نخواهى شد پس بفروش او را به بعضى از مومنان .
كعب گفت : من نيز او را نمى خواهم براى آنكه جادوى تو بر آن اثر كرده است .
پس حمار به قدرت خداوند جبار آن نگونسار تبهكار را ندا كرد كه : اى دشمن خدا! اترك كن بى ادبى را در خدمت پيغمبر خدا، بخدا سوگند اگر نه از ترس مخالفت او بود هر آينه تو را به سمهاى خود نرم مى كردم و سرت را به دندانهاى خود مى كندم . پس ذليل و ساكت ماند و سخن حمار بر او دشوار نمود و شقاوت بر او غالب شد و با مشاهده اين معجزات ايمان نياورد.
پس ثابت بن قيس آن حمار را از او به صد درهم (723) خريد و پيوسته بر آن سوار مى شد و به خدمت حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم مى آمد و با نهايت نرمى و رهوارى و هموراى راه مى رفت و حضرت به او مى فرمود: اى ثابت ! براى ايمان تو چنين رهوار و فرمانبردار تو گرديده است .
پس چون يهودان از خدمت رسول خدا رفتند اين آيه كريمه نازل شد سواء عليهم ءانذرتهم ام الم تنذرهم لا يومنون (724) يكسان است بر ايشان خواه بترسانى ايشان را خواه نترسانى ايمان نمى آورند (725).
ايضا در تفسير عليه السلام مذكور است كه : روزى از والد بزرگوار خود امام على النقى عليه السلام از معجزات مشهور رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم سوال كردم ، فرمود:
معجزه اول سايه انداختن ابر بود بر سر آن حضرت ، و آن چنان بود كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم چون براى خديجه عليها السلام به سفر شام به مضاربه رفت و يك ماه راه بود و در عين شدت گرما بود و در آن بيابانها گرما شدت مى كرد و بادهاى گرمى مى ورزيد پس حق تعالى براى آن حضرت ابرى مى فرستاد كه محاذى سر آن سرور بود، و چون راه مى رفت ابر حركت مى كرد و هرگاه مى ايستاد ابر مى ايستاد و به هر سو مى رفت همراه او بود و نمى گذاشت حرارت آفتاب به آن حضرت برسد، چون باد تند مى وزيد كه ريگ و خاك بر روى قريش مى ريخت به نزديك آن حضرت كه مى رسيد ساكن و لطيف و ملايم و صاف مى شد و مانند نسيم ملايم بدون ريگ و غبار بر آن حضرت مى ورزيد، پس قريش مى گفتند: مجاورت محمد بهتر است از خيمه ها و خانه ها، و در وقت شدت باد پناه به آن حضرت مى بردند و چون به نزديك آن حضرت مى رسيدند از شدت باد ايمن مى شدند ولى ابر مخصوص آن حضرت بود و اثر او به ديگرى نمى رسيد، چون جمعى از غريبان به قافله مى رسيدند مى گفتند: سبب اين ابر چيست كه مخصوص يك مكان است و با قافله حركت مى كند و بر همه سايه افكند؟ اهل قافله مى گفتند: نظر كنيد بسوى ابر كه بر آن نوشته است نام صاحبش ، چون نظر مى كردند مى ديدند بر آن نوشته است : لا اله الا اللّه محمد رسول الله ايدته بعلى سيد الوصيين و شرفته باله الموالين له ولعلى و اوليائهما و المعادين لا عدائهما يعنى : به جز معبود يكتا خداوندى نيست و محمد رسول خداست و قوت بخشيدم محمد را به على كه بهترين اوصيا است و مشرف گردانيدم او را به آل او مكه دوست و پيرو محمد و على و دوستان ايشانند و دشمن دشمنان ايشانند پس هر صاحب سوادى و بى سوادى آن خط را مى خواند و مى فهميد.
معجزه دوم سلام كردن كوهها و سنگها بود بر آن حضرت ، چنان بود كه چون رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از سفر شام مراجعت نمود و هر ربحى كه در آن سفر ديده بود در راه خدا تصدق كرد، هر روز به كوه حرا بالا مى رفت و از قله آن كوه نظر مى كرد بسوى آثار رحمت خدا و انواع عجائب خلقت و بدايع حكمت حق تعالى ، و نظر حقيقت بين خود را به اطراف زمين و اكناف آسمان و اقطار درياها و كوهها و بيابانها به جولان در مى آورد و از آن آثار بر وحدت و قدرت و حكمت و عظمت و جلال قادر مختار استدلال مى كرد و از دقايق حكمت هر يك عبرتها مى گرفت و خدا را چنانكه شرط پرستيدن بود عبادت مى كرد، پس چون چهل سال از عمر شريفش گذشت و دل حقايق منزلش قابل انعكاس انوار سبحانى و مخزن حكم و اسرار ربانى گرديد حق تعالى درهاى آسمان صورت و معنى را براى او گشود كه پيوسته در ملكوت اعلا نظر مى كرد و افواج ملائكه را به خدمتش فرستاد كه فوج فوج بر او نازل مى شدند و ايشان را مى ديد و با ايشان سخن مى گفت و انوار رحمت يزدانى از ساق عرش اعظم تا فرق آن رسول مكرم پيوسته شد و اشعهه خورشيد جلال كريم متعال ظاهر و باطن او را فرو گرفت و جبرئيل مطوق به نور كه طاووس ملائكه رحمان است بسوى او نازل شد و به دست قدرت باز وى عزتش را گرفت و حركت داد و گفت : اى محمد! بخوان ، فرمود: چه چيز بخوانم ؟ گفت : اقرء باسم ربك الذى خلق * خلق الانسان من علق * اقراء و ربك الاكرم * الذى علم بالقلم * علم الانسان مالم يعلم (726) يعن : بخوان به نام پروردگار تو كه همه چيز را آفريد، بيافريد آدميان را از خونهاى بسته ، و پروردگار تو آن بزرگوارى است كه كريمتر است از همه كريمان ، آن خداوندى كه بياموزانيد مردم را نوشتن به قلم ، و بياموخت انسان را آنچه نمى دانست ، پس حق تعالى وحى نمود بسوى او آنچه وحى نمود و جبرئيل به آسمان رفت و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از كوه به زير آمد و از آثار تعظيم و جلال الهى كه او را فرا گرفته بود و غرائب احوالى كه مشاهده نموده بود حالتى بر آن حضرت طارى شد مانند تب و لرز و تفكر مى نمود در آنكه : چون تبليغ رسالت نمايم بسوى قوم خود باور نخواهند كرد و مرا به ديوانگى و مصاحبت شيطان نسبت خواهند داد، و آن حضرت پيوسته داناترين خلق و گرامى ترين عباد بود نزد مردم و دشمن ترين چيزها نزد او شياطين و افعال و اقوال ديوانگان بود و به اين سبب دلتنگ شده بود، پس ‍ حق تعالى خواست سينه او را گشايش دهد و دلش را صاحب شجاعت گرداند لهذا هر كوه و سنگ و كلوخ را براى او به سخن آورد كه به هر چيز از اينها مى رسيد او را ندا مى كردن : السلام عليك يا محمد السلام عليك يا ولى الله السلام عليك يا رسول الله بشارت باد تو را بدرستى كه حق تعالى تو را فضيلت و جمال و زينت و كمال داده و تو را گرامى ترين خلايق اولين و آخرين گردانيده ، از اين دلتنگ مباش كه قريش تو را ديوانه و سفيه و مفتون گويند، بدرستى كه فاضل كسى است كه خدا او را تفضيل دهد و كريم آن كسى است كه خداوند عالميان او را گرامى دارد، پس دلتنگ مشو از تكذيب قريش و ستمكاران عرب پس بزودى تو را پروردگار تو به اقصاى مراتب كرامات و ارفع منازل درجات خواهد رسانيد و بزودى دوستان تو شاد خواهند شد به وصى تو على بن ابى طالب كه علوم تو را در ميان عباد و بلاد پهن خواهد كرد و او درگاه شهرستان علم توست ، و بزودى چشم تو روشن خواهد شد به دختر تو فاطمه و از او و از على بيرون خواهند آمد حسن و حسين كه بهترين جوانان اهل بهشتند و بزودى دين تو در عالم منتشر خواهد شد، و در آخرت مزد دوستان تو و برادر تو را عظيم خواهد كرد و لواى حمد را به دست تو خواهد گذاشت و تو به دست برادرت على خواهى داد و هر پيغمبر و صديق و شهيد در زير آن علم خواهند بود و على ايشان را بسوى بهشت خواهد برد، پس ميزان جلال را براى آن حضرت از آسمان آوردند و آن حضرت را در يك كفه گذاشتند و ج6T,يگê.?"تحمل مشقت هاى امت داد و بر او آسان گردانيد معارضه ايشان را و جنگ كردن و جدال نمودن با طاغيان قريش را.
معجزه سوم آن است كه حق تعالى دفع كرد و هلا گردنيد آنها را كه قصد كشتن آن حضرت نمودند ، و از جمله آنها آن بود كه در وقتى كه هفت سال از سن آن حضرت گذشته بود چنان نشو و نما كرده بود در خير و سعادت كه در ميان اطفال قريش نظير و شبيه خود نداشت و در آن وقت گروهى از يهودان شام وارد مكه شدند و چون نظر ايشان بر آن حضرت افتاد و در او مشاهده كردند صفتها و نعتها كه از او در كتابهاى خوانده بودند پنهان به يكديگر گفتند: بخدا سوگند اين همان محمد است كه خوانده ايم كه در آخر الزمان بيرون خواهد آمد و بر يهود و ساير اهل دنيا غالب خواهد شد و حق تعالى به او دولت يهود را زايل خواهد گردانيد و ايشان را ذليل خواهد كرد، پس حسد ايشان را باعث شد بر اينكه صفات را كتمان كردند و به ساير يهودان گفتند: اين پادشاهى است كه پادشاهى او برطرف خواهد شد و به يكديگر گفتند: بيائيد تا حليه اى برانگيزيم براى كشتن او زيرا خدا آنچه را مقدر گردانيده محو مى تواند كرد، پس عزم كردن بر قتل آن حضرت و گفتند: اول او را امتحان مى كنيم از صفات او و اگر همان باشد كه ما خوانده ايم او را مى كشيم زيرا كه حليه و صورت بسيار مشتبه مى باشد، پس گفتند: ما در كتب خوانده ايم كه خدا او را از خوردن حرام و شبهه اجتناب مى فرمايد پس ‍ او را بطلبيد و طعام حرامى و شبهه اى نزد او حاضر گردانيد تا تجربه كنيم كه حرام و شبهه را خواهد خورد يا نه ، پس اگر يكى از آنها را بخورد آن نيست كه ما خوانده ايم ، و اگر نخورد مى دانيم كه اوست پس بايد سعى كنيم در هلاك كردن او تا دين ما را بر طرف نكند.
پس آمدند به نزد ابو طالب و آن حضرت را با ابو طالب و جمعى از قريش به ضيافت طلبيدند و مرغ مسمنى (727) كه گلويش را فشرده بودند و بى ذبح آن را هلاك كرده بودند و بريان كرده بودند نزد ايشان حاضر كردند، ابو طالب و ساير قريش از آن خوردند و آن حضرت هر چند دست بسوى آن مرغ دراز مى كرد دست مطهر او بى اختيار به جانب ديگر مى رفت و به آن مرغ نمى رسيد.
يهودان گفتند: يا محمد! چرا از اين مرغ تناول نمى نمائى ؟
فرمود: اى گروه ! هر چند دست دراز كردم كه لقمه اى بردارم دستم بسوى ديگر رفت ، مى بايد كه اين مرغ حرام باشد كه پروردگار من مرا از خوردن آن اجتناب مى فرمايد.
گفتند: اين حلال است ، اگر رخصت مى فرمائى ما لقمه اى از آن در دهان تو بگذاريم .
حضرت فرمود: اگر تواندى ، بكنيد. چون لقمه را برداشتند و خواستند در دهان مطهر آن سرور گذارند هر چند سعى كردند نتوانستند و دست ايشان به جانب ديگر مى رفت ؛ حضرت فرمود: چون دانستيد كه خدا مرا از اين طعام اجتناب مى فرمايد اگر طعام ديگر داريد بياوريد، پس مرغ مسمن ديگر بريان كردند و آوردند، و آن را از خانه همسايه ايشان كه غايب بود بى رخصت او گرفته بودند به قصد آنكه چون بيايد قيمتش را به او بدهند و به اين سبب شبهه داشت ، و چون حاضر كردند و حضرت لقمه اى از آن برداشت و خواست كه به دهان گذارد آن لقمه سنگين شد و از دستش افتاد، و هر چند لقمه بر مى داشت چنين مى شد، گفتند: يا محمد! چرا از اين نمى خورى ؟
حضرت فرمود: از اين طعام نيز مرا منع مى كنند و چنان گمان مى برم از شبهه باشد كه خدا مرا از خوردن آن منع مى نمايد.
يهودا: گفتند: شبهه نيست ، اگر مى فرمائى ما به دهان تو بگذاريم ؟
فرمود: اگر توانيد، بكنيد. پس هر چند لقمه بر گرفتند و خواستند كه بلند كنند به جانب دهان آن حضرت برند لقمه سنگين شد و از دستشان افتاد، حضرت فرمود: اين شبهه است و خدا مرا از خوردن آن نگاه مى دارد.
پس قريش از مشاهده اين حال تعجب كردند و سبب زيادتى عداوت ايشان نسبت به آن حضرت شد، پس يهودان به قريش گفتند: از اين طفل بسى آزارها به شما خواهد رسيد و نعمتهاى شما را از شما سلب خواهد كرد و كار او بسيار بلند خواهد شد.
پس هفتاد نفر از يهودان اتفاق كردند بر قتل آن حضرت و حربه هاى خود را به زهر آب دادند و در شب تاريك كه آن حضرت بر كوه حرا بالا مى رفت از عقب او بالا رفتند و شمشيرها كشيدند، و ايشان را شجاعان و دليران و مشاهير يهود بودند، و چون اراده كردند كه متوجه آن حضرت شوند و شمشيرها را فرود آوردند ناگاه دو طرف كوه در ميان ايشان و آن حضرت به يكديگر پيوست و حايل گرديد ميان ايشان و آن حضرت ، چون آن حالت را مشاهده كردند شمشيرهاى خود را در غلاف كردند پس كوه گشود شد، باز شمشيرهاى كين را از نيام كشيدند و باز كوه مانع شد و چون شمشير را در غلاف كردند گشوده شد، و پيوسته اين حالت بود تا رسيدن آن حضرت به بالاى كوه چهل و هفت مرتبه اين حالت رخ نمود، چون به بالاى كوه رسيدند دور آن حضرت را احاطه كردند و خواستند متوجه آن حضرت شوند پس كوه كشيده شد و مسافت ميان آن حضرت و ايشان بسيار شد و پيوسته اين حالت بود تا آن حضرت از عبادات و اوراد خود فاغ شد، و چون اداره فرود آمدن از كوه نمود از عقب آن حضرت روانه شدند و هر چند اراده قتل آن حضرت كردند باز دو طرف كوه به يكديگر متصل شد و مانع وصول ايشان گرديد تا چهل و هفت مرتبه اين حالت عود كرد، و در مرتبه آخر كه حضرت پائين كوه رسيده بود شمشيرها را به جانب آن حضرت انداختند پس كوه ايشان را فشرد كه استخوانهاى ايشان را شكست و همه به جهنم واصل شدند، پس ندا از عالم بالا به سيد انبيا رسيد كه : نظر كن به جانب عقب خود و بنگر كه دشمنان تو را چگونه دفع كرديم ، پس چون نظر كرد دو طرف كوه از يكديگر جدا شد و آن كافران از ميان آن دره فرو ريختند و همه روها و پشتها و پهلوها و رانها و ساقهاى ايشان شكسته بود و خون از ايشان مى ريخت ، آن حضرت از شر ايشان سالم مانده روانه شد و كوهها از هر طرف او را ندا مى كردند كه : گوارا باد تو را يارى حق تعالى كه به ما دشمنان تو را دفع كرد و بزودى تو را يارى خواهد نمود در هنگامى كه امر تو ظاهر گردد بر جباران امت تو به على بن ابى طالب و به شدت اهتمام او در اظهار نبوت تو و اعزاز دين تو و اكرام دوستان و دفع دشمنان تو، و بزودى حق تعالى او را تالى و ثانى تو خواهند نمود و به مثابه جان تو خواهد بود كه در ميان دو پهلوى توست و به منزله گوش و چشم و دست و پاى تو خواهد بود و قرضهاى تو را ادا خواهد كرد و وفا به وعده هاى تو خواهد نمود و جمال امت تو و زينت اهل ملت تو خواهد بود، زود باشد كه پروردگار تو دوستان او را به سبب او سعادتمند گرداند و دشمنان او را هلاك گرداند.
معجزه چهارم آن بود كه حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم چون به قضاى حاجت مى رفت از ديده مردم پنهان مى شد و كسى در آن حال آن حضرت را نمى ديد، پس روزى در ميان مكه و مدينه با لشكر خود همراه بود و گروهى از منافقان كه در ميان لشكر آن حضرت بودند گفتند: در اين صحرا مانعى و ديوارى و درختى و گودالى نيست امروز كه آن حضرت به قضاى حاجت بيرون مى رود ما بر او مطلع مى شويم تا او را بر آن حالت مشاهده كنيم ، بعضى گفتند: حياى آن حضرت از دختران باكره بيشتر است ، هرگاه داند كه كسى بر او مطلع است نخواهد نشست ، پس جبرئيل سخن ايشان را به آن حضرت رسانيد و حضرت زيد بن ثابت را امر نمود كه : برو به نزد آن دو درخت كه از دور مى نمايند و از يكديگر بسيار دورند در ميان آنها بايست و فرياد كن كه : رسول خدا امر مى فرمايد شما را كه به نزديك رويد و ملحق گرديد به يكديگر تا آن حضرت در عقب شما قضاى حاجت خود بكند؛ چون زيد آن ندا را كرد، به امر الهى آن دو درخت از زمين كنده شدند و بسوى يكديگر بسرعت روانه شدند مانند دو دوست كه سالها از يكديگر جدا مانده باشند و با نهايت اشتياق يكديگر را ديده باشند و به يكديگر چسبيدند مانند عاشق و معشوق كه در زمستان در زير لحاف يكديگر را در بر گيرند.
پس حضرت به عقب آن دو درخت رفت و به قضاى حاجت نشست ، بعضى از منافقان گفتند: ما به عقب درختها مى رويم كه او را مشاهده كنيم ، چون به آن جانب رفتند درختها به آن طرف گرديدند تا به هر جانب كه مى رفتند درختها به آن جانب مى گرديدند، گفتند: بايد هر جمعى از طرفى بايستيم و بر دور او حلقه زنيم ، چون چنين كردند درختها پهن شدند و به مثانه انبوبه (728) از همه جانب آن حضرت را در ميان گرفتند تا از حاجت خود فارغ گرديد و برخاست به لشكر خود برگشت و زيد بن ثابت را فرمود: برو به نزد درختها و بگو به ايشان كه : رسول خدا امر مى كند شما را كه به جاهاى خود برگرديد، چون ايشان را ندا كرد بسرعت به جاهاى خود معاودت كردند مانند كسى كه از سواره تندر و شمشير كشيده اى كه قصد كشتن او را داشته باشد گريزد.
پس منافقان گفتند: هرگاه نگذاشت او را بر آن حال مشاهده كنيم بيائيد برويم و مدفوع او را ببينيم كه مانند مدفوع ماست يا نه ، چون رفتند هيچ اثر در آن موضع نيافتند، و چون اصحاب آن حضرت از مشاهده آن احوال متعجب گرديدند از آسمان ندا رسيد به ايشان كه : آيا تعجب كرديد از سعى كردن آن درختان بسوى يكديگر؟! بدرستى كه سعى كردن ملائكه با كرامتهاى خدا بسوى دوستان محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على عليه السلام تندتر است از سعى اين دو درخت بسوى يكديگر، و گريختن زبانه هاى آتش در قيامت از دوستان ايشان و بيزارى جويندگان از دشمنان ايشان زياده از گريختن اين دو درخت است از يكديگر.
معجزه پنجم آن است كه مردى از قبيله ثقيف كه او را حارث بن كلده مى گفتند و به علم طب مشهور بود به خدمت آن حضرت آمد و گفت : يا محمد! به نزد تو آمده ام كه جنون تو را دوا كنم زيرا كه ديوانگان بسيار را دوا كرده ام و شفا يافته اند بر دست من .
حضرت فرمود كه : تو خود افعال مجانين را به عمل مى آورى و مرا به جنون نسبت مى دهى ؟
حارث گفت : من چه كار از كارهاى مجانين كرده ام ؟
حضرت فرمود: همين نسبت دادن تو مرا به ديوانگى بى آنكه مرا امتحان و تجربه كنى و راست و دروغ مرا بشناسى ، از افعال عقلانيست .
حارث گفت كه : دانستم دروغ و ديوانگى تو را به آنكه دعوى پيغمبرى مى كنمى و قدرت بر آن ندارى .
حضرت فرمود كه : اين گفتن تو كه قدرت بر آن ندارى از گفتار مجانين است زيرا كه تو هنوز از من نپرسيده اى كه چرا دعوى پيغمبرى مى كنى و حجتى از من نطلبيدى كه من از آن عاجز شده باشم .
حارث گفت : راست مى گوئى ، اكنون از تو حجت و معجزه بر دعوى تو طلب مى كنم ؛ پس اشاره اى كرد بسوى درخت عظيمى كه ريشه هاى آن بسيار در زمين فرو رفته بود و گفت : اين درخت را بطلب ، اگر بيايد بسوى تو مى دانم تو رسول خائى و گواهى مى دهم براى تو به پيغمبرى ، و اگر نه را ديوانه خواهم دانست چنانكه شنيده ام .
پس حضرت دست مبارك خود را بلند كرد و اشاره كرد بسوى آن درخت كه : بيا، ناگاه درخت به حركت آمد و زمين را شكافت مانند نهر عظيمى و به نزديك آن حضرت آمد و ايستاد و به آواز فصيح گفت : اينك آمدم به نزد تو يا رسول الله چه امر مى فرمائى مار؟
حضرت فرمود كه : تو را طلبيدم كه گواهى دهى براى من به پيغمبرى بعد از شهادت به وحدانيت الهى ، و گواهى دهى براى على به امامت و آنكه او پشت و قوت و بازو و فخر و عزت من است و اگر نه او بود خدا هيچ چيز را نمى آفريد.
پس درخت به صداى بلند گفت : شهادت مى هم كه خدا يگانه است و شريك ندارد و شهادت مى دهم كه تو اى محمد بنده و رسولى اوئى ، فرستاده است تو را به راستى كه بشارت دهى مطيعان را و بترسانى عاصيان را و دعوت كنى خلق را به اذان خدا بسوى او و چراغ شاهراه هدايت باشى ، و شهادت مى دهم كه على پسر عم و بردار توست در دين و بهره او از دين حق از همه و افرتر و نصيب او از اسلام از همه بيشتر است و او محل اعتماد و سبب قوت و عزت توست و براندازنده دشمنان و يارى كننده دوستان توست و درگاه علوم توست در ميان امت تو و گواهى مى دهم كه دوستان او كه با دشمنان او دشمنند از اهل بهشتند و دشمنان او كه با دوستان او دشمن و با دشمنان او دوستند از اهل جهنمند.
پس حضرت به حارث گفت كه : اى حارث ! كسى كه بعد از اين معجزات دعوى پيغمبرى كند ديوانه است ؟
حارث گفت : نه والله يا رسول الله ، وليكن گواهى مى دهم كه تو رسول پروردگار عالميان و بهترين جميع خلقى ؛ واسلام از نيكو شد.
معجزه ششم آن است كه چون حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از جنگ خيبر بسوى مدينه معاودت نمود زنى از يهود كه اظهار اسلام مى كرد به خدمت آن حضرت آمد و دست بره اى براى آن حضرت به هديه آورد و آن را به زهر آلوده بود؛ حضرت فرمود: اين چيست ؟ گفت : پدر و مادرم فداى تو باد يا رسول الله ! چون به جنگ خيبر رفتى بسيار غم تو را داشتم زيرا كه مى دانستم آنها در نهايت قوت و شجاعتند و اين بره را براى خود مانند فرزند تربيت كرده بودم ، و چون مى دانستم كه تو بريان را دوست مى دارى و دست گوسفند را بيش از اعضاى ديگر او مى خواهى پس براى خدا نذر كردم كه اگر تو را از شر ايشان سالم دارد اين بره را براى تو ذبح كنم و دستهايش را براى تو بياورم ، چون خدا تو را به سلامت برگردانيد به نذر خود وفا كردم و دستهاى آن را براى تو آوردم ؛ و با آن حضرت براء بن معرور (729) و على بن ابى طالب عليه السلام نشسته بودند، پس حضرت فرمود: نان بياوريد، چون نان آوردند براء بن معرور دست دراز كرد و لقمه اى از آن برداشت و به دهان گذاشت ، حضرت امير عليه السلام گفت : اى براء! تقدم مكن بر رسول خدا.
براء چون اعرابى بود و آداب نمى دانست گفت : يا على ! مگر پيغمبر را بخيل مى دانى ؟
فرمود: نه او را بخيل نمى دانم وليكن مناسب تعظيم و توقير آن حضرت آن است كه نه من و نه تو و نه احدى از مخلوق در گفتار و كردار و خوردن و آشاميدن بر او سبقت نگيريم .
باز براء گفت : من رسول خدا را بخيل نمى دانم .
حضرت امير عليه السلام فرمود: من براى اين نمى گويم وليكن براى آن مى گويم كه اين زن يهوديه است و اين را آورده است و ما حال او را نمى دانيم ، اگر به امر رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بخورى او ضامن سلامتى تو خواهد بود و اگر به غير امر او بخورى او تو را به خود مى گذارد.
حضرت اينها را مى فرمود و براء در كار خوردن بود، ناگاه حق تعالى آن دست بره را به سخن آورد و به زبان فصيح گفت : يا رسول الله ! مخور از من كه مرا به زهر آلوده اند؛ و در ساعت براء به سكرات مرگ افتاد و مرد؛ پس ح رسول صلى الله عليه و آله و سلم آن زن را طلبيد و گفت : چرا چنين كردى ؟
آن يهوديه گفت : تو پدر و عمو و شوهر و برادر مرا كشته اى ، من اين كار را كردم و گفتم : اگر پادشاه است من انتقام خود را از او كشيده باشم ، و اگر پيغمبر است وعده فتح مكه و غير آن كه كرده است خواهد شد و خدا او را حفظ خواهد كرد و به اين نخواهد مرد.
حضرت فرمود: راست گفتى ، خدا مرا حفظ مى كند و مغرور مشو به مرگ براء كه خدا او را امتحان كرد و به خود گذاشت به سبب آنكه تقدم كرد بر رسول خدا و اگر به امر رسول خدا مى خورد ضررى بگه او نمى رسيد.
پس حضرت ده تن از نيكان صحابه را طلبيد مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و صهيب و بلال ، و حضرت امير عليه السلام حاضر بود، و فرمود: بنشينيد؛ پس دست مبارك بر آن بريان گذاشت و بادى بر آن دميد و گفت : بسم الله الشافى بسم الله الكافى بسم الله المعافى بسم الله الذى لا يضر مع اسمه شى (ولا داء) (730) فى الارض ولا فى السماء و هو السميع العليم و فرمود: بخوريد به نام خدا، و خود تناول نمود و همه خوردند تا سير شدند و آب هم بر روى آن آشاميدند؛ پس آن يهوديه را فرمود حبس كردند، چون روز دوم شد او را طلبيد و فرمود: ديدى كه اين جماعت همه از زهر تو خوردند در حضور تو و خدا دفع ضرر آن نمود از پيغمبر و صحابه او؟
آن زن گفت : يا رسول الله ! تا حال در شك بودم از پيغمبرى تو و الحال يقين كردم كه تو رسول خدائى ؛ پس شهادت گفت و مسلمان شد و اسلامش نيكو شد.
و حضرت امام زين العابدين عليه السلام فرمود: خبر داد مرا پدرم از جدم كه چون جنازه براء بن معرور را آوردند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر او نماز كند فرمود: كجاست على بن ابى طالب ؟ گفتند: يا رسول الله ! او پى حاجت مسلمانى رفته است بسوى قبا، حضرت نشست و نماز نكرد؛ گفتند: يا رسول الله ! چرا نماز نمى كنى بر او؟ فرمود: خدا مرا امر كرده است تا على حاضر نشود و ابراى ذمه او نكند از آنچه در حضور من بر آن حضرت گفت بر او نماز نكنم .
بعضى از حاضران گفتند: يا رسول الله ! آن سخن را بر سبيل مزاح گفت و به جد نگفت كه خدا او را مواخذه نمايد.
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر به جد مى گفت حق تعالى جميع اعمال او را حبط مى كرد، و اگر تصدق مى كرد به قدر ما بين ثرى تا عرش اعلا از طلا و نقره فايده نمى بخشيد وليكن چون مزاح بود و على او را حلال كرده است مى خواهم كه احدى از شما گمان نكند على از او آزرده است و مى خواهم بيايد و در حضور شما او را حلال كند و براى او استغفار كند تا قرب و منزلت او نزد خدا بيشتر شود و درجات او در آخرت بلندتر شود.
در اين سخن بودند كه حضرت امير المومنين عليه السلام حاضر شد و در برابر جنازه ايستاد و گفت : خدا رحمت كند تو را اى براء، بدرستى كه بسيار روزه مى داشتى و بسيار نماز مى كردى و در راه خدا مردى .
پس رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: اگر احدى از مردگان از نماز رسول مستغنى مى شد هر آينه براء مستغنى مى شد به دعاى على از براى او.
پس برخاست و بر او نماز كرد و او را دفن كردند، و چون برگشتند فرمود: اى وراثان و دوستان براء! شما به تهنيت اولائيد از تعزيت زيرا كه براى ميت شما قبه ها بستند از آسمان اول تا آسمان هفتم و حجب تا كرسى تا ساق عرش و روح او را در آن قبه ها و سرا پرده ها بالا بردند تا داخل بهشت كردند و خزينه داران بهشت همه به استقبال او شتافتند، حوريان همه از غرفه ها مشرف گرديده واله او شده و گفتند: خوشاحال تو اى روح براء كه براى نماز تو سيد انبياء انتظار سيد اوصياء برد تا آمد و بر تو ترحم كرد و از براى تو استغفار كرد و بدرستى كه حاملان عرش پروردگار ما خبر دادند ما را از پروردگار ما كه گفت : اى بنده من كه در راه من مرده اى ! اگر گناه داشته باشى به عدد موى حيوانات و نظرهاى ايشان و نفسهاى ايشان و حركات و سكنات ايشان هر آينه همه آمرزيده خواهد شد به دعاى على از براى تو.
پس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: متعرض شويد اى بندگان خدا دعاى على را از براى شما و بپرهيزيد از نفرين او كه هر كه را نفرين كند البته هلاك شود هر چند حسنات او به عدد مخلوقات خدا باشد، و همچنين هر كه على براى او دعا كند خدا او را سعادتمند گرداند هر چند گناهان او به عدد مخلوقات خدا باشد.
معجزه هفتم آن است كه روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نشسته بود ناگاه شبانى آمد و بر خود مى لرزيد، چون آن حضرت او را از دور ديد به اصحاب خود فرمود: اين مرد كه مى آيد قصه غريبى دارد؛ چون به نزد آن حضرت رسيد فرمود: خبر ده ما را به آنچه باعث ترس تو گرديده است ؟
راعى گفت : يا رسول الله ! امر من عجيب است ، من در ميان گوسفندان خود بودم ناگاه گرگى حمله كرد بر آنها و بره اى را گرفت و من با فلاخن سنگ بر آن گرگ افكندم و آن را از او گرفتم ، پس از جانب ديگر آمد گوسفندى را برد و من با فلاخن از او گرفتم ، تا آنكه از چهار جانب آمد و چنين كردم ، و چون در مرتبه پنجم با ماده خود آمد و خواست حمله آورده و من سنگ بر او افكندم بر دم خود نشست و به سخن آمد و گفت : آيا شرم ندارى مكه مانع مى شوى مياتن من و روزيى كه خدا براى من مقرر كرده است ؟ آيا من غذائى نمى خواهم كه بخورم ؟
من گفتم : چه بسيار عجب است كه گرگ بى زبانى به زبان آدميان سخن مى گويد؟
گرگ گفت : مى خواهى خبر دهم تو را به امرى كه از اين عجيب تر است ؟! محمد صلى الله عليه و آله و سلم رسول پروردگار عالميان در ميان دو سنگستان مدينه خبر مى دهد مردم را به خبرهاى گذشته و آنيده و يهودان با علم ايشان به راستى او و خواندن وصف او در كتابهاى پروردگار عالميان كه او راستگوترين راستگويان است و افضلترين فاضلان است او را تكذيب و انكار مى كنند و او اكنون در مدينه است و با اوست شفاى هر درد، اى راعى ! به او ايمان بياور تا ايمن گردى از عذاب خدا و مسلمان شو و منقاد او باش ‍ تا سالم بمانى از عقابى اليم خدا.
پس به آن گرگ گفتم : در عجب آمدم از گفتار تو و شرم مى كنم تو را منع كنم از گوسفندان خود، پس هر يك را خواهى بخور و من تو را دفع و منع نمى كنم .
گرگ گفت : اى بنده خدا! حمد كن پروردگار خود را كه تو را از آنها گردانيد كه عبرت مى گيرند به آيات خدا و انقياد مى كنند امر او را، وليكن بدترين اشقيا كسى است كه مشاهده كند آيات محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در حقيت برادرش على بن ابى طالب عليه السلام و آنچه از جانب خدا ادا مى نمايد از فضائل او و بيند وفور علم و عمل و زهد و عبادت او را و داند شجاعت و يارى كردن محمد صلى الله عليه و آله و سلم را به نحوى كه هيچكس كسى را چنان يارى نكرده است و شنود كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم امر مى كند مردم را به موالات او و دوستان او و بيزارى از دشمنان او و خبر دهد كه خدا قبول نمى نمايد از احدى از مخالفان او هيچ عمل را و به اين مراتب مخالفت او كند و انكار حق او نمايد و بر او ستم روا دارد و با دشمنان او دوستى كند و با دوستان او دشمنى كند، اين از همه احوال عجيب تر است .
راعى گفت : من گفتم : اى گرگ ! آيا چنين امرى مى باشد؟
گفت : بلى از اين عظيمتر خواهد بود، زود باشد كه او و فرزندان او را به قتل رسانيد و حرم ايشان را اسير كنند و با اين اعمال شنيعه دعوى مسلمانى كنند، و از اين غريب تر امرى نمى باشد و به اين سبب حق تعالى مقرر كرده است ما گرگان در آتش جهنم ايشان را از يكديگر بدريم و تعذيب ايشان موجب لذت ما باشد و المهاى ايشان موجب سرور ما گردد.
من گفتم : والله كه اگر نه اين بود كه بعضى از اين گوسفندان امانت است نزد من هر آينه اينها را مى گذاشتم و به نزد آن حضرت مى رفتم كه او را بينم .
گفت : اى بنده خدا! برو بسوى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و گوسفندان را بگذار تا من براى تو بچرانم !
گفتم : چگونه من اعتماد كنم بر امانت تو؟
گفت : آن خداوندى كه مرا براى هدايت تو به سخن آورد مرا قوى و امين مى گرداند بر حفظ آنها، آيا ايمان نياوردى محمد صلى الله عليه و آله و سلم و انقياد او نكردى در آنچه خبر مى دهد از جانب خدا براى برادر خود على ؟ پس برو كه من شبانى تو مى كنم و حق تعالى و ملائكه مقربان مرا حفظ مى كنند براى آنكه خدمت دوست على را كه ولى خداست اختيار كردم .
پس گوسفندان خود را به آن گرگان سپردم و به خدمت تو شتافتم يا رسول الله .
پس آن حضرت نظر كرد بسوى اصحاب خود و ديد بعضى از روى تصديق شاد شدن و بعضى از روى تكذيب و شك رو ترش كردند و منافقان با يكديگر پنهان گفتند كه : اين توطئه را محمد با اين مرد كرده است كه ضعيفان و جاهلان را بازى دهد.
چون حضرت به وحى الهى بر سخن ايشان مطلع شد تبسم نمود و فرمود: اگر شما شك كرديد در گفتار راعى من يقين كردم كه او راست مى گويد و يقين كرد آن كسى كه با من بود در عالم ارواح در اشرف محال از عرش ‍ خداون جبار و با من خواهد گرديد در نهرهاى زندگانى در دار القرار و تالى من خواهد بود در كشانيدن اختيار بسوى بهشت و نور او نور من بود در اصلاب طيبه و ارحام طاهره و با من سير مى كند در مدراج ترقيات و فضل ، بر او پوشانيده اند آنچه بر من پوشانيده اند از خلعتهاى علم و حلم و عقل و شقيق نور من است و در اكتساب محامد و مناقب عديل من است يعنى على بن ابى طالب عليه السلام كه صديق اكبر و ساقى حوض كوثر است و فاروق اعظيم و سيد اكرم است ، محبت و عداوت او حلال زاده و حرام زاده را نشان است ، ولايت او عده و ذخيره مومنان است ، دين مرا قوام است و علوم مرا اعلام است ، در جنگهاى دلير است و بر دشمنان شير است ، پيشى گيرنده است به اسلام و ايمان و سبقت جوينده است به خشنودى خداوندى رحمان ، بركننده است ريشه ظلم و طغيان را و به حجتهاى شافى خود قطع كننده است عذرهاى اهل بهتان را، خدا او را به مثابه گوش و چشم و دست من ساخته و او را ياور و معين و مويد من گردانيده ، هرگاه او با من موافقت كند از مخالفت ديگران پروا نمى كنم و هرگاه او مرا يارى كند از خذلان ديگران انديشه نمى نمايم و چون او مرا مساعدت نمايد از انحراف ديگران غمگين نمى شوم ، حق تعالى بهشت را به او و محبان او زينت خواهد بخشيد و جهنم را از دشمنان او پر خواهد نمود، كسى از امت مرا نزديكى مرتبه او را روا نيست ؛ چون در وقت خبر دادن راعى روى او به نور ايمان افروخته است به رو گردانيدن ديگران مرا اعتنا نيست ؛ آنكه گفتم على نب ابى طالب است كه اگر جميع اهل آسمان و زمين كافر گردند هر آينه خدا اين دين را به او تنها يارى خواهد كرد و اگر جميع خلق با خدا دشمنى كنند او تنها بر روى همه خواهد ايستاد و جان خود را در يارى دين رب العالمين و ابطال راه ابليس در خواهد باخت ، اى گروه شك كنندگان و منافقان ! بيائيد تا برويم بر سر گله اين راعى و آن دو گرگ را ببينيد تا حقيقت گفتار او بر شما ظاهر شده و از شك بيرون آئيد.
پس آن حضرت با گروه مهاجران و انصار متوجه گله راعى شدند و چون به آن موضع رسيدند آن دو گرگ را ديدند كه بر دور گله مى گردند و حراست آنها مى نمايند حضرت فرمود: مى خواهيد بر شما ظاهر گردانم كه اين دو گرگ را غرض از آن سخن غير من نبوده است ؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود: بر دور من آئيد تا گرگان مرا نبينند، چون كردند راعى را امر فرمود كه بگو به آن گرگها: كيست آن محمد كه ذكر كرديد در ميان اين جماعت كه حاضرند؟ پس گرگها آمدند و راه را گشودند و داخل حلقه شدند و چون به آن حضرت رسيدند گفتند: السلام عليك اى رسول پروردگار عالميان و بهترين جميع خلق ، و روهاى خود را نزد آن حضرت بر خاك ماليدند و گفتند: ما دعوت كننده ايم مردم را بسوى تو و ما خبر تو را به اين راعى گفتيم و او را به خدمت تو فرستاديم .
پس حضرت متوجه منافقان شد و فرمود كه : كافران و منافقان را ديگر حيله اى نماند؛ پس حضرت فرمود: راستى راعى را در باب من دانستيد مى خواهيد راستى او را در باب على بدانيد؟
گفتند: بلى يا رسول الله .
فرمود: دور على را فرو گيريد، چون چنين كردند حضرت به آن گرگها خطاب نمود كه : چنانكه مرا نشان داديد على ار نشان دهيد تا اين گروه بدانند آنچه در شان او گفته ايد حق است .
پس آن گرگها آمدند و مردم را شكافتند و خود را به على رسانيدند، و چون نظرشان بر آن حضرت افتاد روهاى خود را نزد او بر خاك گذاشتند و گفتند: السلام عليك اى معدن كردم و سخا و محل عقل و ذكا و داناى صحف اولى و وصى محمد مصطفى ، السلام عليك اى آنكه خدا دوستان تو را سعادتمند گردانيده و دشمنان تو را شقاوت ابد رسانيده و تو را سيد اولاد محمد گردانيده ، السلام عليك اى آنكه اگر اهل زمين تو را به مثابه اهل آسمان دوست مى داشتند هر آينه از نيكان و برگزيدگان بودند، و اى آنكه اگر كسى ما بين زمين تا عرش اعلا را در راه خدا صرف كند و ذره اى از بغض ‍ تو در دل خود بيابد هر آينه بغير از عذاب و غضب از خدا نيابد.
پس صحابه بسيار متعجب شدند و گفتند: ما نمى دانستيم حيوانات نيز چنين محب و مطيعند على را.
حضرت فرمود: شما اطاعت يك حيوان را براى او ديديد و تعجب مى كنيد، پس چگونه خواهد بود حال شما اگر بينيد منزلت او را نزد ساير حيوانات دريا و صحرا و نزد ملائكه زمين و آسمانها و فرشتگان كرسى و عرش اعلا؟! والله كه در آسمان ديدم صورت على را نزد سدره المنتهى كه حق تعالى براى مزيد شوق رويت ملائكه جمال آن حضرت را در آسمان خلق كرده و ديدم كه ملائكه نزد آن صورت تذلل و تواضع مى كردند زياده از تذلل اين دو گرگ نزد آن حضرت ، و چگونه تواظع نكنند نزد او ملائكه و جميع عقلا و حال آنكه حق تعالى سوگند ياد كرده است بذات مقدس خود كه هر كه نزد على به قدر موئى تواشع كند صد هزار ساله راه درجات او را در بهشت بلند گرداند؟! و اين تواضع كه شما مى بينيد نزد جلالت قدر او بسيار كم است .

next page

fehrest page

back page