و سخن مى گوئيد تا باطل نشود عملهاى شما به سبب اين ترك ادب از روى نادانى.
ان الذين يغضون اصواتهم عند رسول الله اولئك الذين امتحن الله قلوبهم للتقوى
لهم مغفره و اجر عظيم (564) بدرستى كه آنان كه آواز خود را پست مى گردانند
نزد رسول خدا و به ادب و آزرم سخن مى گويند، آن گروه آنانند كه امتحان كرده است خدا
دلهاى ايشان را براى قبول پرهيزكارى ، مر ايشان راست آمرزش گناهان و مزدى بزرگ
.
ان الذين ينادونك من زراء الحجرات اكثرهم لا يعقلون (565) بدرستى كه آنان
كه ندا مى كنند تو را از عقب حجره ها بيشتر ايشان صاحب
عقل و دانش نيستند ولوا نهم صبروا حتى تخرج اليهم لكان خيرا لهم والله غفور
رحيم (566) و اگر ايشان صبر كردندى تا بيرون آئى به سوى ايشان هر
آينه بهتر بود از براى ايشان و خدا آمرزنده است اگر توبه كنند و مهربان است نسبت
به بندگان .
على بن ابراهيم روايت كرده است كه : اين آيات در شان گروه بنى تميم
نازل شد چون به نزد آن حضرت مى آمدند بر در حجره مى ايستادند و فرياد مى كردند:
يا محمد! بيرون آى بسوى ما، چون آن حضرت بيرون مى آمد در راه رفتن پيش از او مى
رفتند و چون سخن مى گفتند صداها را از صداى آن حضرت بلندتر مى كردند و مى
گفتند: يا محمد چنانكه با يكديگر سخن مى گفتند، پس اين آيات براى تاديب
ايشان نازل شد (567).
و در جاى ديگر فرموده است كه الم تر الى الذين نهوا عن النجوى ثم يعودون لما نهوا
عنه و يتناجون بالاثم و العدوان و معصيه الرسول (568) آيا نمى بينى بسوى
آنان كه نهى كرده شده اند از راز گفتن با يكديگر پس باز عود مى نمايند بسوى آنچه
نهى كرده شده اند از آن و راز مى گويند به آنچه ايشان را مستحق گناه مى گرداند به
عدوان و ظلم و به نافرمانى رسول صلى الله عليه و آله و سلم .
منقول است كه : اين آيات در شان منافقان و يهودان
نازل شد كه با يكديگر از مى گفتند و به مسلمانان چشمك مى زدند و اين باعث اندوه
ايشان مى شد، و حضرت ايشان را نهى از اين فرمود و ترك نكردند (569)، پس اين
آيات نازل شد، و در بعضى روايات وارد شده است كه : اين در شان ابوبكر و عمر
امثال اينها نازل شد (570) چنانكه بعد از اين انشاء الله مذكور خواهد شد.
و اذا جاوك حيوك بما لما يحيك به الله و يقولون فى انفسهم لولا يعذبنا الله بما
نقول حسبهم جهنم يصلونها فبئس المصير (571) و چون بيايند بسوى تو تحيت
گويند تو را به آنچه تحيت نگفته است تو را به آن خدا، و مى گويند در خاطر خود با
يكديگر كه : چرا عذاب نمى كند خدا ما را به آنچه مى گوئيم ؟ بس است ايشان را عذاب
جهنم و بد جايگاهى است جهنم .
منقول است كه : يهودان به نزد آن جناب مى آمدند و مى گفتند: السلام عليك يعنى
: مرگ بر تو باد پس اين آيه نازل شد (572).
و به روايت ديگر: جمعى مى آمدند و مى گفتند: انعم صباحا يا انعم مساء
به روش اهل جاهليت ، پس خدا فرستاد: چرا سلام نمى كنيد كه تحيت
اهل بهشت است (573).
يا ايها الذين آمنوا اذا تناجيتم فلا تتناجوا بالاثم و العدوان و معصيه
الرسول و تناجوا بالبر و التقوى و اتقوا الله الذى اليه تحشرون (574)
اى گروه مومنان ! چون راز گوئيد با يكديگر پس راز مگوئيد به گناه و تعدى و ظلم و
نافرمانى رسول ، و راز گوئيد به نيكو كردارى و پرهيز كارى ، و بترسيد از
خداوندى كه بسوى او محشور خواهيد شد .
انما النجوى من الشيطان ليحزن الذين آمنوا وليس بضارهم شيئا باذن الله و على الله
فليتوكل المومنون (575) نيست راز گفتن منافقان و كافران مگر از شيطان تا
اندوهگين گرداند مومنان را، و نيست ضرر رسانيده ايشان را مگر به اذن و تقدير خدا، و
بر خدا پس بايد كه توكل كنند مومنان .
يا ايها الذين آمنوا اذا قيل لكم تفسحوا فى المجالس فافسحوا يفسح الله لكم و اذا
قيل انشزوا فانشزوا يرفع الله الذين آمنوا منكم والذين اوتوا العلم درجات والله بما
تعملون خبير (576) اى كسانى كه ايمان آورده ايد! هرگاه گويند به شما: جاى
فراخ كنيد در مجالس و عظ و تلاوت و نماز، پس جاى بگشائيد از براى مردم تا
گشادگى دهد خدا براى شما در قبر و در بهشت ، و هرگاه گويند: برخيزند و برتر
تا ديگران بنشينند، برخيزيد تا بلند گرداند خدا آنان را كه ايمان آورده اند و آنان را
كه علم به ايشان داده شده است در بهشت درجه هاى بسيار، و خدا به كرده هاى شما آگاه
است .
طبرسى روايت كرده است كه : صحابه تنافس مى كردند در مجلس حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم و كسى كه مى آمد ضنت (577) مى كردند و جا به
او نمى دادند، پس خدا امر كرد ايشان را كه جا بدهند (578).
يا ايها الذين آمنوا اذا ناجيتم الرسول فقدموا بين يدى نجواكم صدقه ذلك خير لكم و
اطهر فان لم تجدوا فان الله غفور رحيم *اشفقتم ان تقدموا بين يدى نجواكم صدقات
فاذ لم تفعلوا و تاب الله عليكم فاقيموا الصلواه و آتوا الزكوه و اطيعوا الله و رسواله
والله خبير بما تعملون (579) اى گروه مومنان ! چون خواهيد راز گوئيد با
رسول پس مقدم داريد پيش از راز گفتن خود صدقه اى كه به مستحقان بدهيد، اين بهتر
است از براى شما و پاك كننده تر شما را از گناهان ، پس اگر نيابيد چيزى را كه
تصدق كنيد پس خدا آمرزنده و مهربان است ، آيا ترسيدند از آنكه پيش از راز گفتن
تصدقى چند بدهيد؟ پس چون نكرديد اين كار را و خدا توبه شما را
قبول كرد پس برپا دارى نماز را و بدهيد زكات را و اطاعت كنيد خدا و
رسول او را و خدا آگاه است به آنچه شما مى كنيد .
بدان كه حق تعالى به اين آيات صحابه را امتحان نمود، و از جمله حكمتهاى اين تكليف آن
بود كه كمتر تصديع آن حضرت دهند، و به سبب بسيارى تصدق ثوابها بيابند و موجب
تعظيم آن حضرت آن حضرت باشد؛ و به اتفاق مفسران و محدثان سنى و شيعه ،
صحابه به سبب اين تكليف امتناع نمودند از راز گفتن با آن حضرت و كسى به اين حكم
عمل نكرد بغير از حضرت امير المؤ منين عليه السلام كه آن حضرت يك دينار داشت و آن را
به ده درهم معاوضه نمود و ده نوبت با آن حضرت راز گفت و هر مرتبه يك درهم داد، و
بعد از آن اين حكم به آيه بعد از منسوخ شد (580).
و خاصه و عامه به طرق متواتره از حضرت امير المؤ منين عليه السلام
نقل كرده اند كه فرمود: در قرآن آيه اى هست كه هيچكس بغير من به آن آيه
عمل نكرده است و اين آيه تصدق نزد راز گفتن است (581). و انشاء الله بعد از اين در
بيان فضايل آن حضرت مذكور خواهد شد.
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : چون نام حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم نزد شما مذكور شود،
بسيار صلوات فرستيد بر آن جناب ، هر كه يك صلوات بر آن حضرت بفرستد حق
تعالى هزار صلوات فرستند بر آن بنده به سبب صلوات فرستادن خدا و ملائكه بر او،
پس كسى كه در چنين ثوابى و فضلى رغبت ننمايد او
جاهل و مغرور است و خدا و رسول اهل بيت عليهم السلام از او بيزارند (582).
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه : حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: هر
كه من نزد او مذكور شوم و فراموش كند صلوات فرستادن بر من را، خدا او را از راه بهشت
گردانيده است (583).
و در حديث معتبر از حضرت امام رضا عليه السلام
منقول است كه جابر انصارى گفت كه : روزى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم در خيمه اى بود از پوست و ما در بيرون خيمه بوديم
، ديديم كه بلال حبشى از خيمه بيرون آمد و آب دست شوى آن حضرت را بيرون آورد، پس
صحابه مبادرت كردند و هر كه را دست به آن آب رسيد براى بركت بر روى خود كشيد،
و هر كه را دست به آن ظرف نرسيد به دست ديگران دست ماليد و بر روى خود كشيد، و
با آب وضو و دست شوى امير المؤ منين عليه السلام نيز چنين مى كردند (584).
و به سند معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام مروى است كه :
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم هر آزارى كه مى رسانيد حجامت مى كردند،
ابوطيبه گفت : من روزى آن حضرت را حجامت كردم يك اشرفى به من داد و از من پرسيد:
خون را چه كردى ؟! گفتم : خوردم براى بركت ؛ فرمود: ديگر چنين مكن و اين خوردن تو را
امان داد از دردها و بلاها و پريشانى و آتش جهنم تو را مس نخواهد كرد (585).
از اسامه شريك منقول است كه گفت : به خدمت آن حضرت رفتم صحابه را به دورش چنان
ساكن و ساكت يافتم كه گويا مرغ بر سر ايشان نشسته (586).
عروه بن مسعود چون در غزوه حديبيه از جانب قريش به خدمت حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم آمد ديد هرگاه آن حضرت وضو مى ساخت يا دست مى
شست مبادرت مى كردند اصحاب در گرفتن آن آب به مرتبه اى كه نزديك بود مردم
يكديگر را بكشند، و هر مرتبه كه آب دهان يا آب بينى مى انداخت به دستهاى خود آن را
مى ربودند و جهت بركت به رو و بدن خود مى ماليدند، و هر مو كه از
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم جدا مى شد مسارعت مى كرد و آن را مى ربودند،
چون امرى مى فرمود به يكديگر سبقت مى گرفتند در
امتثال آن ، چون سخن مى فرمود صداهاى خود را پست مى كردند، و تند و بر روى مباركش
نظر نمى كردند و سرها در پيش مى افكندند.
چون عروه به نزد قريش برگشت گفت : اى گروه قريش ! من به نزد پادشاه عجم و روم
و حبشه رفته ام و نديدم هيچ قومى پادشاه خود را تعظيم و اطاعت كنند
مثل آنكه اصحاب آن حضرت تعظيم و اطاعت او مى نمايند (587).
انس گفت : ديدم كه سرتراش سر آن سرور را مى تراشيد و اصحاب برگرد آن حضرت
جمع شده بودند و چنان آن موها را مى ربودند كه هر موئى به دست كسى مى افتاد
(588).
و رسولان ملوك كه به نزد آن حضرت مى آمدند چون نظرشان بر آن جناب مى افتاد
اعضاى آنها مى لرزيد (589).
مغيره گفت : اصحاب آن حضرت چون مى خواستند در خانه آن حضرت را بكوبند، ناخن بر
آن مى زدند و به سنگ نمى كوبيدند و حركت نمى دادند (590).
برء بن عازب گفت : بسيار بود كه مى خواستم سوالى از آن جناب بكنم و از مهابت آن
حضرت به تاخير مى انداختم تا دو سال (591).
مولف گويد: تعظيم و تكريم آن حضرت و اهل بيت طاهرين آن حضرت چنانكه در حيات
ايشان واجب بود، بعد از وفات ايشان نيز لازم است ، زيرا كه
دلائل تعظيم عام است ، و احاديث بسيار وارد شده است كه حرمت ايشان بعد از فوت
مثل حرمت ايشان در حال حيات است ، وحى و ميت ايشان مساويند، و ايشان را بعد از وفات
اطلاع بر احوال مردم هست ، پس بايد در روضات مقدسه و ضرايح منوره ايشان به ادب
داخل شوند و با رعايت ادب بيرون آيند و پشت به ضريح نكنند، و پا دراز نكنند، و صدا
بلند نكنند، و در هنگام زيارت به ادب بايستند، و آهسته بخوانند، و آنچه به حسب شرع
و عرف متضمن تعظيم و تفخيم است به عمل بياورند مگر آنچه نهى از آن به خصوص وارد
شده باشد مانند سجده كردن و پيشانى بر قبر گذاشتن ، و نام شريف ايشان را در گفتن
و نوشتن تعظيم بكنند، و هرگاه گويند و شنوند صلوات بفرستند، و احاديث ايشان را
احترام بكنند و ذريت طيبه ايشان را و راويان احاديث ايشان و حافظان شريعت ايشان را
براى تعظيم ايشان تعظيم كنند.
مجملا هر چه به ايشان منسوب است تعظيم او متضمن تعظيم ايشان است و تعظيم ايشان
تعظيم خداوند عالميان است .
باب دوازدهم : در بيان عصمت آن حضرت است از گناه و سهو و نسيان
بدان كه اشاره به دلائل عصمت جميع پيغمبران عليهم السلام در جلد
اول گذشت ، و تفصيل دلائل در كتاب بحار الانوار مذكور است ، و بايد دانست كه اجماعى
علماى اماميه است كه آن حضرت از وقت ولادت تا وفات ، معصوم بود از گناهان كبيره و
صغيره عمدا و سهوا و خطاء.
و ابن بابويه و بعضى از محدثين اگر چه تجويز كرده اند كه حق تعالى براى مصلحت
، آن حضرت را سهوى بفرمايد در نماز يا غير آن بغير آنچه متعلق به تبليغ
قائل نشده و به هيچ جهت سهو و نسيان را بر آن جناب روا نداشته اند، و احاديثى كه
دلالت به وقوع آن مى كند حمل بر تقيه كرده اند ت چون اين كتاب براى انتفاع عامه خلق
نوشته مى شود و اكثر ايشان را فهم دلائل و شبهات و جوابها چنانكه بايد، ميسر نيست ، و
گاه باشد باعث لغزش ايشان شود، لهذا استيفاى
دلائل عصمت و تاويل آيات و احاديثى كه موهم خلاف آن است حواله به كتاب بحار الانوار
نموديم (592).
و احاديث معتبره بسيار از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى در پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم پنج روح قرار داده
بود: روح حيات كه به آن حركت مى كرد و راه مى رفت ؛ روح قوت كه به آن جهاد مى كرد
و عبادات ثقيله را متحمل مى شد؛ روح شهوت كه به آن مى خورد و مى آشاميد و با زنان به
حلال مقاربت مى كرد؛ روح ايمان كه به آن امر مى كرد و حكم به عدالت مى نمود؛ و روح
القدس كه به آن متحمل پيغمبرى مى شد. چون پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم از دنيا
رفت روح القدس به امام تعلق گرفت و روح القدس را خواب و غفلت و لهو و فراموشى
نمى باشد، و به روح القدس مى بيند و مى داند آنچه در مشرق و مغرب و صحرا و دريا
است (593).
و در روايات خاصه و عامه مذكور است كه : حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم شبى در معرس كه نزديك مدينه طيبه واقع
است فرود آمد و بلال را فرمود: بيدار باش ، پس
بلال نيز به خواب رفت و حق تعالى خوا برا بر همه مستولى نمود تا آفتاب طالع شد،
چون بيدار شدند بلال گفت : يا رسول الله ! آن كسى كه تو را به خواب برد مرا نيز
به حواب برد؛ پس نماز را قضا كردند (594) و حق تعالى براى رحمت بر امت ، آن
حضرت را به خواب برد كه اگر يكى از امت بيدار نشود تا آفتاب بر آيد و او را
تشنيع كنند بگويد: پيغمبر نيز به خواب رفت .
در اين حديث نيز سخن بسيار است و اعتراضات و جوابها در كتاب بحار الانوار مذكور است
(595)
باب سيزدهم : در بيان و فور علم آن حضرت و رسيدن آثار و كتب و علوم انبياء به
آن جناب است
در حديث معتبر از امام محمد باقر عليه السلام
منقول است كه حق تعالى مى فرمايد: نمى داند
تاويل متشابهات قرآن را مگر خدا و راسخان در علم (596)، پس
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهترين راسخان در علم بود و حق تعالى او را
تعليم كرده بود جميع آنچه بر او فرستاده بود از
تنزيل و تاويل قرآن ، و نبود آنكه خدا چيزى را بر او
نازل گرداند و تاويل آن را به او تعليم ننمايد، و اوصياى آن جناب بعد از او همه علم او
را مى دانند (597).
و در حديث معتبر ديگر فرمود كه حضرت امير المؤ منين عليه السلام مى فرمد كه : حق
تعالى مى فرمايد ان فى ذلمك لايات للمتوسمين (598) بدرستى كه در
قصه هلاك كردن قوم لوط يا غير آن در قرآن آيتها و نشانها هست براى صاحبان فراست و
زيركى ، حضرت فرمود: رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم متوسم بود كه كه
به علامتها علوم بسيار و احوال اخيار و اشرار بر او ظاهر مى شد و من بعد از او و امامان از
فرزندان من همچنين اند (599).
و در احاديث بسيار منقول است كه : هر روز بر حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم اعمال نيكوكاران و بدكاران اين امت عرض مى شود،
پس حذر نمائيد از اعمال ناشا نيست (600).
و در حديث موثق منقول است كه حضرت صادق عليه السلام به شخصى از اصحاب خود
فرمود: چرا مى رنجانيد و آزده مى كنيد رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را؟
عرض كرد: چگونه آن حضرت را آزرده مى كنيم ؟
فرمود: مگر نمى دانيد كه اعمال شما بر آن حضرت عرض مى شود و اگر در آن
اعمال معصيتى مى بيند آزرده مى شود؟ پس آن حضرت را با
اعمال زشت خود آزرده مكنيد بلكه به اعمال نيك خود شاد گردانيد (601).
در احاديث بسيار از ائمه اطهار عليهم السلام
منقول است كه : حق تعالى علوم جميع پيغمبران را براى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم جمع كرد و آن حضرت همه را به اوصياى خود به
ميراث داد، و به آن حضرت رسيد تورات و انجيل و زبور و صحف آدم و شيث و ادريس و
ابراهيم و كتابهاى جميع پيغمبران عليهم السلام ، و حق تعالى هيچ علمى و كرامتى و معجزه
اى به پيغمبرى نداده است مگر آنكه به آن حضرت داده است ، و به او داده است آنچه به
آنها نداده است (602).
در حديث معتبر از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام
منقول است كه فرمود: حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم وارث علوم پيغمبران
بود و اعلم از همه ايشان بود.
راوى عرض كرد: عيسى مرده را زنده مى كرد به اذن خدا.
فرمود: راست گفتى و سليمان نيز زبان مرغان را مى فهميد، و
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم همه اينها را داشت ، بدرستى كه سليمان عليه
السلام چون هدهد را تفحص كرد و نيافت و در غضب شد از براى آن بود كه او را بر آب
دلالت مى كرد، پس به آن مرغ علمى داده بودند كه به سليمان نداده بودند و باد و مور
و مرغ و جن و انس و ديوان همه در فرمان او بودند و آب را در زير هوا نمى دانست و آن مرغ
مى دانست ، حق تعالى مى فرمايد: اگر قرآنى هست كه به آن كوهها را به راه توان
انداخت يا زمين را به آن پاره پاره توان كرد يا به طى الارض قطع توان كرد يا با
مردگان به آن سخن توان گفت ، اين قرآن است (603) و آن قرآن به ما رسيده
است به ميراث كه مى توانيم به علم قرآن كوهها را به حركت در آوريم و شهرها را طى
كنيم و مردگان را زنده كنيم و ما آب را در زير هوا مى دانيم ، و در كتاب خدا آيه اى چند هست
كه به سبب آن آيات هر امرى را كه اراده كنيم ، مى شود (604).
و در چند حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى به عيسى عليه السلام دو اسم اعظم داده بود كه به آنها مرده
را زنده مى كرد و آن معجزه ها از او ظاهر مى شد، و به موسى عليه السلام چهار اسم اعظم
داده بود، و به ابراهيم عليه السلام هشت اسم داده بود، و به نوح عليه السلام پانزده
اسم ، و آدم عليه السلام بيست و پنج اسم داده بود، و اين همه را به حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم داده بود با زياده ، بدرستى كه اسماى عظام الهى
هفتاد و سه اسم است : يك نام مخصوص ذات مقدس اوست كه به هيچ كسى تعليم نكرده
است و هفتاد و دو نام را به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم تعليم كرده است
(605).
به سند معتبر از امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : حق تعالى در شب معراج به
حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم علم گذشته و آينده را عطا كرد (606).
در احاديث معتبره از امام جعفر صادق عليه السلام
منقول است كه فرمود: ما را در شبهاى جمعه شاديى هست ؛ راوى عرض كرد: آن شادى چيست ؟
فرمود: چون شب جمعه مى شود روح حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با ارواح
انبياء عليهم السلام به نزد عرش الهى حاضر مى شوند و روح ما نيز حاضر مى شود؛
پس هفت شوط طواف مى كنند در دور عرش الهى و نزد هر پايه اى از پايه هاى عرش دو
ركعت نماز مى كنند و بر نمى گردد روح ما بسوى بدنها مگر به علم تازه اى و اگر اين
نباشد علم ما تمام مى شود (607).
در احاديث ديگر وارد شده است كه : هر علم تازه اى كه خدا خواهد بر ما افاضه كند
اول بر روح حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم عرض مى كند و بعد از آن بر
روح امير المؤ منين عليه السلام و همچنين به ترتيب بر ارواح ائمه عليهم السلام تا به
آخر بر امام زمان عليه السلام افاضه مى نمايد (608).
در احاديث صخيحه و معتبره از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام
منقول است كه : جبرئيل براى پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم دو انار آورد از بهشت و
به آن حضرت داد، يكى را تناول نمود و ديگرى را به دو نيم كرد: نصف را به امير المؤ
منين عليه السلام داد و نصف را خود تناول نمود و فرمود: يا على ! انار
اول كه همه را خود خوردم به سبب پيغمبرى بود و تو را در آن نصيبى نبود، و انار دوم
علم بود و تو شريك منى در علم (609).
در چند حديث معتبر منقول است كه : شخصى از اهل يمن به خدمت امام محمد باقر عليه السلام
آمد، حضرت فرمود: آيا فلان دره را مى دانى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: فلان درخت كه در آن دره واقع است مى دانى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: فلان سنگ كه در زير آن درخت است مى دانى ؟
عرض كرد: بلى .
فرمود: نديده ام كسى كه اطلاع بر احوال شهرها بهتر از تو داشته باشد؛ پس فرمود:
آن سنگى است كه الواح موسى عليه السلام را ضبط كرد تا به حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم تسليم كرد و اكنون الواح نزد ماست (610).
در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : الواح موسى عليه السلام از زبر جد سبز بود كه از بهشت آورده بودند
و در آن الواح علوم گذشته و آينده تا روز قيامت نوشته بود، چون ايام موسى منقضى شد
حق تعالى وحى نمود بسوى او كه : الواح را به كوه بسپار، پس موسى به نزد كوه آمد
و كوه به امر الهى شكافته شد و موسى الواح را در جامه اى پيچيد و در شكاف كوه
گذاشت پس شكاف بهم آمد و الواح ناپديد شد و پيوسته در آن كوه بود تا حق تعالى
محمد صلى الله عليه و آله و سلم را مبعوث گردانيد؛ پس قافله اى از يمن به خدمت آن
حضرت مى آمدند، چون به آن كوه رسيدند به امر خدا شكافته شد و آن الواح چنانكه
موسى پيچيده بود پيدا شد و اهل قافله آن را برداشتند و حق تعالى در
دل ايشان انداخت كه آن را نگشايند و به خدمت
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بياورند، و
جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و خبر ايشان را رسانيد؛ چون به خدمت پيغمبر صلى الله
عليه و آله و سلم آمدند خبر آنچه يافته بودند به ايشان
نقل كرد و آن را از ايشان طلبيد.
گفتند: چه دانستى كه ما اين را يافته ايم ؟
فرمود: پروردگار من خبر داد و آنچه يافته ايد الواح موسى عليه السلام است .
گفتند: شهادت مى دهيم كه تو رسول خدائى ؛ و الواح را بيرون آورده تسليم كردند.
حضرت در آن نظر كرد و خواند و آن به زبان عبرى نوشته شده بود، پس حضرت امير
المؤ منين عليه السلام را طلبيد و فرمود: بگير اين را كه علم اولين و آخرين در آن نوشته
، و اين الواح موسى است و خدا مرا امر كرده است كه اين را به تو تسليم نمايم .
عرض كرد: يا رسول الله ! من نمى توانم اين را خواند.
فرمود: جبرئيل امر كرده است كه تو را امر كنم امشب اين را در زير سر خود بگذارى و
بخوايى ، چون صبح مى شود همه را مى توانى خواند.
چون امير المؤ منين عليه السلام آن را در زير سر خود گذاشت و صبح برخاست ، آنچه در
آن الواح بود خدا تعليم او كرده بود؛ پس پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آن
حضرت را امر كرد كه آنها را بنويسد، پس در پوست گوسفندى نوشت ، و اين است
جفر و در آن علم اولين و آخرين هست و آن نزد ماست ، و الواح و عصاى موسى نزد ماست
، و همه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ميراث رسيده است (611).
و به سند معتبر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام
منقول است كه : يوشع وصى موسى عليه السلام بود، و الواح موسى از زمرد سبز بود،
و چون موسى از گوساله پرستيدن بنى اسرائيل در خشم شد الواح را از دست انداخت و
پاره پاره شد، پاره اى ماند و پاره اى به آسمان بالا رفت ، و چون غضب از موسى عليه
السلام زايل شد يوشع از آن حضرت سوال كرد: آيا علم الواح نزد تو هست ؟ فرمود: بلى
؛ پس الواح را اوصياى موسى عليه السلام دست به دست مى دادند تا آنكه به دست چهار
نفر از اهل يمن افتاد، و چون خبر بعثت حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم به ايشان رسيد پرسيدند: چه مى گويد اين
پيغمبر؟
گفتند: نهى مى كند از شراب و زنا و امر مى كند به اخلاق نيكو و گرامى داشتن همسايگان
.
گفتند: پس او اولى است به آنچه در دست ماست از ما؛ و اتفاق كردند كه در وقت
مخصوصى به خدمت آن حضرت حاضر شوند؛ پس
جبرئيل خبر داد رسول خدا را كه فلان و فلان و فلان و فلان الواح موسى به ايشان
رسيده و در فلان شب از فلان ماه به نزد تو خواهند آمد؛ پس
رسول خدا انتظار آمدن ايشان مى كشيد در آن شب تا آمده در را كوبيدند، حضرت هر يك را
به نام خود و نام پدر ندا كرد و فرمود: كجا است الواحى كه از يوشع به شما به
ميراث رسيده است ؟
چون اين معجزه را مشاهده كردند گفتند: شهادت مى دهيم به وحدانيت خدا و به رسالت تو،
والله كه تا اين لوحها به دست ما آمده اتست هيچكس بر اين مطلع نشده بود؛ چون الواح را
آن حضرت گرفت ديد به خط عبرى خفى نوشته اند، پس به من داد و در زير سر
گذاشتم و چون صبح برخاستم و نظر كردم به خط عربى نوشته شده بود و در آن علم
هر چيز و هر واقعه بود از روزى كه خدا دنيا را آفريده است تا روز قيامت و همه را من
دانستم (612).
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه از امام موسى كاظم عليه السلام پرسيدند: آيا ابى
حجت خدا بود بر حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم ؟ فرمود: نه وليكن امانت دار
وصيتها و كتابها بود كه به او سپرده بودند كه به پيغمبر صلى الله عليه و آله و
سلم تسليم كند، پس تسليم كرد به آن جناب و از دنيا رفت (613).
از حضرت صادق عليه السلام به سند موثق
منقول است كه : ابى آخر اوصياى عيسى عليه السلام بود (614).
و در حديث صحيح از آن حضرت منقول است كه : آخر اوصياى عيسى عليه السلام مردى بود
بالطعى نام (615).
و در روايت معتبر ديگر فرمود: سلمان فارسى بسيارى از علما را دريافت و از ايشان اخذ
علم نمود تا آنكه به نزد ابى آمد و زمان بسيارى در خدمت او بود، چون پيغمبر صلى الله
عليه و آله و سلم ظاهر شد ابى گفت : اى سلمان ! آن كه تو او را مى طلبى در مكه ظاهر
شده است برو به خدمت او، پس سلمان متوجه خدمت آن حضرت شد و در مدينه آن جناب را
ملازمت كرد (616).
و در حديث معتبر ديگر منقول است كه : ابو طالب عليه السلام امانت دار وصايا و كتابها
بود و ايمان به پيغمبر صلى الله عليه و آله و سلم آورد و امانتها را به آن جناب تسليم
كرد و در همان روز از دنيا مفارقت نمود و به رحمت ايزدى
واصل گرديد (617).
و به سند معتبر از حضرت صادق عليه السلام
منقول است كه : موسى عليه السلام وصيت كرد بسوى يوشع ، و يوشع وصيت نمود
بسوى فرزندان هارون نه به فرزندان خود و نه به فرزندان موسى زيرا كه
اختيار وصيت و خلافت كبرى با جناب اقدس الهى است ، و بشارت دادند موسى و يوشع
كه مسيح عليه السلام بعد از اين مبعوث خواهد شد، پس چون مسيح مبعوث شد به بنى
اسرائيل گفت كه : بعد از من پيغمبرى خواهد آمد كه نام او احمد است واز فرزندان
اسماعيل است و او تصديق من و تصديق شما خواهد كرد؛ و بعد از آن جناب آنها كه حافظان
علم و شريعت آن جناب بودند علوم او را دست به دست مى دادند و يكديگر را وصى مى
كردند و بشارت مى دادند مردم را به مبعوث شدن پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و
آله و سلم چنانكه حق تعالى در قرآن مجيد فرموده است انا انزلنا التوريه فيها هدى و
نور يحكم بها النبيون اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب
الله و كانوا عليه شهداء (618) بدرستى كه ما فرستاديم تورات را كه در آن
هدايت و نور بود، حكم مى كردند به آن پيغمبران كه منقاد حكم خدا بودند براى يهود و
حكم مى كردند علماى ربانى و عباد و زاهدان به سبب آنچه به ايشان سپرده شده بود و
طلب حفظ آن از ايشان كرده بودند از كتاب خدا و بودند بر آن كتاب از گواهان .
حضرت فرمود: براى اين ايشان را مستحفظان ناميد كه به ايشان سپرده بودند نام
بزرگتر را يعنى كتاب را كه به آن مى توانست دانست علم هر چيزى را كه با پيغمبران
بوده است كه از جمله آنها بود تورات و انجيل و زبور و كتاب نوح و كتاب صالح و كتاب
شعيب و صحف ابراهيم عليه السلام ، پس پيوسته اين وصيتها و امانتها را عالمى به عالم
ديگر مى سپرد تا آنكه به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم تسليم كردند،
پس چون آن جناب مبعوث شد فرزندان آنها كه مستحفظان وصايا بودند ايمان به آن
حضرت آوردند و جماعت ديگر از بنى اسرائيل كافر شدند (619).
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حضرت
رسول (ص ) فرمود: من سيد پيغمبرانم و وصى من سيد اوصياء است و اوصياى من بهترين
اوصياى پيغمبرانند، آدم عليه السلام از خدا سئوال كرد كه براى او وصى شايسته اى
قرار دهد، حق تعالى به او وحى فرستاد: من گرامى داشته ام پيغمبران را به پيغمبرى
پس اختيار و امتحان كردم خلق خود را و بهترين ايشان را اوصيا گردانيدم ؛ پس خدا وحى
نمود بسوى او كه : وصيت كن بسوى شيث كه اوهبه الله است ، و شيث وصيت كرد بسوى
پسر خود شبان و او فرزند آن حوريه بود كه خدا براى آدم به زمين فرستاد از بهشت و
آدم او را شيث تزويج نمود، و شبان وصيت نمود به محلث ، و محلث وصيت نمود بسوى
محوق ، و محقوق بسوى عميشا، و او بسوى اخنوخ كه ادريس عليه السلام است ، و ادريس
بسوى ناحور، و ناحور وصيتها را تسليم كرد به نوح عليه السلام ، و نوح سام را
وصى نمود، و سام عثامر را، و او بر عيثاشا را، و او يافث را، و او بره را، و او جفيسه را،
و او عمران را، و عمران وصيتها را تسليم حضرت ابراهيم
خليل عليه السلام كرد، و ابراهيم اسماعيل را وصى كرد، و
اسماعيل اسحاق را، و اسحاق يعقوب و يعقوب يوسف را، و يوسف بثريا را، و او شعيب را، و
شعيب وصايا را تسليم حضرت موسى عليه السلام كرد، و موسى يوشع را وصى كرد،
و او داود عليه السلام را، و داود سليمان عليه السلام را، و سليمان آصف بن برخيا را، و
آصف زكريا عليه السلام را، و زكريا وصيتها را تسليم حضرت عيسى عليه السلام كرد،
و عيسى شمعون را وصى كرد، و شمعون يحيى بن زكريا عليه السلام ، را، و يحيى منذر
را، و منذر سليمه را، و سليمه برده را، و برده وصيتها و كتابها به من تسليم نمود، و من
به تو تسليم مى كنم يا على ، و تو به وصى خود تسليم كن تا او به اوصياى تو از
فرزندان تو تسليم كند كه هر يك به ديگرى بدهند تا برسد به امام دوازدهم كه
بهترين اهل زمين است بعد از تو، و بدرستى كه امت من كافر خواهند شد به تو و بر تو
اختلاف خواهند كرد اختلاف بسيار، هر كه بر خلاف تو ثابت بماند با من است و هر كه از
تو مفارقت كند در آتش است ، و آتش جهنم جايگاه كافران است (620).
مولف گويد: از احاديث مختلفه چنان ظاهر مى شود كه وصايا و كتابها و آثار و معجزات
پيغمبران از چندين جهت به پيغمبر آخر الزمان صلى الله عليه و آله و سلم رسيده است :
الواح از آن جهتى كه در حديث گذشت ، و آثار موسى و عيسى و ساير انبياء عليهم السلام
پاره اى از جهت برده و بعضى از جهت ابى بى واسطه سلمان يا بواسطه و يا هر دو على
اختلاف الروايات ، و وصاياى ابراهيم خليل عليه السلام و
اسماعيل از جهت فرزندان اسماعيل و اوصياى او كه منتهى به جناب عبد المطلب شد و بعد از
او به ابوطالب از جهت ابوطالب ، زيرا چنانكه از بعضى احاديث مستفاد مى شود اوصياى
ابراهيم عليه السلام دو شعبه داشتند: يكى فرزندان اسحاق كه پيغمبران بنى
اسرائيل در آنها داخلند، و يكى فرزندان اسماعيل كه اجداد كرام
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در ميان ايشان بودند و ايشان بر ملت ابراهيم
عليه السلام بودند و حفظ شريعت او مى نمود و پيغمبران بنى
اسرائيل بر ايشان مبعوث نبودند، و در جلد اول گذشت و بعد از اين خواهد آمد احاديث بسيار
كه پيراهن يوسف كه حق تعالى براى ابراهيم فرستاد وقتى كه او را به آتش انداختند
و عصا و سنگ موسى و انگشتر سليمان و طشت قربان و تابوت سكينه و غير اينها از آثار
پيغمبران به آن حضرت رسى و از آن جناب به ائمه طاهرين عليهم السلام
منتقل شد (621)، و ذكر اينها در اين مقام موجب تكرار است .
و در حديث معتبر منقول است كه عمار بن ياسر به
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم عرض كرد: مى خواستم كه تو در ميان ما به قدر
عمر نوح زندگانى كنى .
حضرت فرمود: اى عمار! حيات من براى شما خير است و وفات من نيز بد نيست براى شما؛
اما حيات من ، زيرا كه هر گناه كه مى كنيد براى شما طلب آمرزش مى كنم ، و اما بعد از
وفات من پست از خدا بترسيد و نيكو صلوات بفرستيد بر من و بر
اهل بيت من و بدرستى كه عملهاى شما بر من عرض مى شود به نام شما و به نام پدران
شما و نسبها و قبيله هاى شما، اگر عمل خير است خدا را حمد مى كنم و اگر
عمل شر است استغفار مى كنم براى شما چنانكه حق تعالى فرموده است و
قل اعملوا فسيرى الله عملكم و رسوله و المومنون (622) بگو اى محمد بكنيد
آنچه خواهيد، پس مى بيند خدا عمل شما را و رسول او و مومنان ، فرمود: مومنان
آل محمد صلى الله عليه و آله و سلم اند (623).
در روايت ديگر وارد است كه فرمود: در هر روز پنجشنبه
اعمال شما بر من عرض مى شود.
در روايت ديگر فرمود: در هر روز دوشنبه و پنجشنبه .
و در روايات بسيار ديگر: در هر صباح يا هر صبح و شام يا هر روز (624).
و در كتاب امامت احاديث بسيار در اين باب خواهد آمد انشاء الله .
و در حديث معتبر منقول است كه حضرت صادق عليه السلام فرمود: بپروردگار كعبه
سوگند مى خورم كه اگر من در ميان موسى و خضر عليه السلام مى بودم هر آينه خبر مى
دادم ايشان را كه من از هر دو داناترم و خبر مى دادم ايشان را به آنچه در دست ايشان نبود،
زيرا كه به موسى و خضر عليها السلام علم گذشته را داده بودند و علم آينده را
نداشتند، و حق تعالى به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم علم گذشته و آينده
را تا روز قيامت داد و آن علم به ما رسيده است (625).
و در احاديث معتبر ديگر فرمود: خدا پيغمبران اولوالعزم را زيادتى داد بر جميع خلق به
علم ، و علم ايشان را به ما ميراث داد و ما را بر ايشان در علم زيادتى داد بر جميع خلق
به علم ، و علم ايشان را به ما ميراث داد و ما را بر ايشان در علم زيادتى داد، و
رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم دانست آنچه ايشان ندانستند و ما علم آن حضرت را
دانستيم (626).
و در احاديث معتبره بسيار منقول است كه : در تفسير
قول حق تعالى و كذلك نرى ابراهيم ملكوت السموات و الارض وليكون من الموقنين
(627) فرمودند: گشود خداوند عالميان حجابها را تا نظر كرد ابراهيم بسوى زمين و
آنچه در زمين بود و بسوى آسمانها و آنچه در آسمانها بود و بسوى عرش و آنچه در
عرش بود و ملائكه اى كه حامل اينها بودند همه را ديد، و براى حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم و اوصياى كرامش نيز چنين كرد (628).
و در احاديث بسيار از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام
منقول است كه : حق تعالى در شب معراج به حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم داد نامه اصحاب اليمين و نامه اصحاب
الشمال را، پس نامه اصحاب اليمين را در دست راست گرفت و گشود و نظر كرد در آن
ديد در آن نوشته است نامهاى اهل بهشت و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس گشود
نامه اصحاب شمال را و ديد كه در آن نوشته است نامهاى
اهل جهنم و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان را، پس فرود آمد و صحيفه ها در دست آن جناب
بود پس بر منبر رفت و خطبه خواند و فرمود: ايها الناس ! مى دانيد كه چه چيز در دست
من است ؟
صحابه گفتند: خدا و رسول او بهتر مى دانند.
پس دست راست را بلند كرد و فرمود: اين نامهاى
اهل بهشت است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت ، و دست چپ را بلند كرد و
فرمود: اين نامهاى اهل جهنم است و نامهاى پدران و قبيله هاى ايشان تا روز قيامت ، نه يكى
زياد مى شود و نه يكى كم ، خدا حكم كرده است و به عدالت حكم كرده است و همه به كرده
هاى خود مستحق بهشت و دوزخ شده اند، گروهى در بهشتند و گروهى در جهنم .
پس آن نامه ها را به امير المؤ منين عليه السلام داد (629).
و در روايات معتبره بسيار ديگر فرمود كه : حضرت
رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: خدا امت مرا تا روز قيامت براى من
ممثل گردانيد در طينتهاى ايشان كه شناختم ايشان را به نام خود و پدر و مادر و قبيله و
حليه و شمايل و اخلاق و اعمال ايشان ، پس صاحب علمها كه در قيامت خواهند آمد فوج فوج
بر من گذشتند و همه را ديدم و همه را مى شناسم چنانكه شما آشنايان خود را مى شناسيد،
پس در ميان آنها استغفار كردم براى تو و شيعيان تو يا على ، و بدان كه خدا وعده داده
است مرا در حق شيعيان تو كه بيامرزد از ايشان هر كه ايمان آورد و پرهيز كار باشد و
بديهاى ايشان را به نيكى بدل كند (630).
و در روايات ديگر چنان است كه : خدا امت مرا در روز الست بر من عرض كرد پس
اول كسى كه به من ايمان آورد و تصديق من نمود على عليه السلام بود (631).
مولف گويد: احاديث علم آن حضرت بسيار است و در ابواب آينده مذكور مى شود انشاء
الله ، بايد دانست كه علوم آن جناب همه از جناب خداوند عالميان است و به ظن و گمان و
اجتهاد و راى هرگز سخن نمى فرمود، چنانكه حق تعالى در وصف آن حضرت فرموده است
كه و ما ينطق عن الهوى * ان هو الا وحى يوحى (632) سخن نمى گويد او از
روى هوا و خواهش بلكه نيست سخن او مگر وحى كه به او فرستاده است ، بايد دانست
كه اعمال و اقوال آن جناب همه موافق فرموده خدا بود و همچنين ائمه معصومين عليهم السلام
كه اوصياى كرام آن حضرتند علم ايشان همه مقتبس از آن حضرت بود و از غير وحى و الهام
سخن نمى فرمودند و اجتهاد بر ايشان جايز نبود و به ظن و گمان سخن نمى گفتند
چنانكه خواهد آمد انشاء الله .
باب چهاردهم : در بيان اعجاز قرآن مجيد است
بدان كه چون حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در ميان قومى مبعوث گرديد
كه پيشه ايشان فصاحت و بلاغت در سخن بود و هر كس را به قدر فصاحت در ميزان اعتبار
مى سنجيدند و شعراى حلو اللسان و خطباى فصيح البيان را از همه خلق برتر مى
ديدند، لهذا حق تعالى معجزه كبراى آن حضرت را از جنس سخن گردانيد و قرآن مجيد را
آورد و اول تحدى نمود با ايشان كه : مثل اين قرآن را بياوريد اگر راست مى گوئيد
(633) كه من پيغمبر نيستم و اين قرآن را خود انشا مى كنم ؛ و با وجود آنكه فصحا
و بلغا در ميان ايشان زياده از عد و احصا و بيشتر از ريگ صحر بود و همه به آن حضرت
در مقام معارضه و معانده بودند و در ابطال امر آن حضرت به هر حليه مى كوشيدند زيرا
كه آن حضرت در مقام ابطال دين ايشان كه بر آن نشو و نما كرده بودند در آمده بود و
بتهاى ايشان را كه خدايان خود مى دانستند و مى پرستيدند به بدى ياد مى كرد و آباء و
اجدادشان را نسبت به كفر و فساد مى داد و روساى ايشان را كه باد نخوت در سر و
سراب رياست در نظر داشتند بسوى خاكسارى و انقياد دعوت مى نمود بر مخالفت و
رسالت خود و ولايت اهل بيت خود عليهم السلام وعيد آتش مى فرمود؛ با اين مراتب اتيان
به مثل قرآن ننمودند، و بسى ظاهر است كه اگر قادر بودند در آن
تكاهل نمى ورزيدند؛ پس باز بر ايشان توسعه نمود و فرمود: ده سوره يكديگر
معين و ياور شويد و يك سوره مثل سوره هاى اين قرآن بياوريد (634) ، و
مثل سوره كوچكى از قرآن نياوردند و اگر قادر مى بودند مى آوردند و خود را از مهالك
جنگ و جدال و معارك قتل نفوس و نهب اموال خلاص مى كردند، و اگر آورده بودند البته با
وفور ادعاى آن حضرت منتشر مى گرديد و در مواطن متعدده بر آن جناب الزام مى نمودند و
خبر آن به ما مى رسيد.
بدان كه علماء خلاف كرده اند در آنكه آيا اعجاز قرآن از غايب فصاحت و بلاغت است يا
آنكه هرگاه اراده معارضه مى كردند حق تعالى صرف قلوب و سد اذهان ايشان مى نمود
كه اتيان به آن نمى توانستند نمود؟ اگر چه اعجاز به هر دو وجه
حاصل مى شود ولكن حق آن است كه اعجاز از چندين وجه بود:
اول از جهت فصاحت و بلاغت و حلاوت كه هر اعجمى كه قرآن را مى شنود امتياز آن را از
سخنان ديگر مى فهمد و هر فقره اى از آن كه در ميان هر كلام فصيحى واقع شود مانند
ياقوت رمانى و لعل بدخشانى مى درخشد، و جميع فصحاى متقدمين و متاخرين اذعان به
فصاحت و بلاغت آن نموده اند.
و در حديث معتبر منقول است كه : در زمان حضرت امام جعفر صادق عليه السلام ابن ابى
العوجاء و سه تن از ملاحده كه در نهايت فصاحت بودند اتفاق كردند كه كتابى در
برابر قرآن بياورند و هر يك ربعى از آن را تمام كنند، و اين عهد را با يكديگر ندر مكه
پنهان كردند و با يكديگر وعده كردند در سال ديگر جمع شوند در مكه و ترتيب دهند.
چون سال ديگر شد در مقام ابراهيم جمع شدند، پس يكى از ايشان گفت : من چون ديدم
قول خدا را كه يا ارض ابلعى مائك و يا سماء اقلعى و غيض الماء و قضى الامر
(635) دانستم كه معارضه قرآن نمى توان كرد و دست از معارضه برداشتم ؛
ديگرى گفت : چون اين آيه را ديدم فلما استيسوا منه خلصوا نجيا (636) نا
اميد شدم از معارضه قرآن .
پس در اين حال حضرت صادق عليه السلام از پيش ايشان گذشت و به اعجاز اين آيه را
بر ايشان خواند قل لئن اجتمعت الانس و الجن على ان يانوا
بمثل هذا القرآن لا ياتون بمثله ولو كان بعضهم لبعض ظهيرا (637) يعنى :
اگر جمع شوند آدميان و جنيان بر آنكه بياورند
مثل اين قرآن را هر آينه نتوانند آورد و هر چند بعضى ياور بعضى باشند .
چون اين معجزه را از آن حضرت ديدند متحير مانده و خائب و خاسر برگشتند (638).
و در روايت ديگر وارد است : هر كه سخن فصيحى مى گفت بر كعبه مى آويخت براى
مفاخرت ، چون آيه يا ارض ابلعى
نازل شد، در شب همه آمدند و سخنان خود را از بيم رسوائى برداشتند.
|