next page

fehrest page

فهرست مطالب 
بسم الله الرحمن الرحيم
باب اول : در بيان نسب شريف و خلقت با كرامت آن جناب واحوال والدين و اجداد عالى شان آن حضرت است و در آن چندفصل است
فصل اول : در بيان نسبت آن حضرت است
فصل دوم : در بيان ابتداء حدوث نور شريف آن حضرت است
فصل سوم : در بيان احوال آباء عظام و اجداد كرام حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم
فصل چهارم : در بيان قصه اصحاب فيل است
فصل پنجم : در بيان حفر زمزم و قربانى كردن عبد الله و سايراحوال عبد المطلب و اولاد آن حضرت است
فصل ششم : در بيان بعضى از احوال اهل مكه و ساير عرب است پيش از بعثت آنحضرت
باب دوم :در بيان بشاراتى است كه از انبياء و اوصياء عليهم السلام و غير ايشان ،براى بعثت و ولادت آن حصرت داده اند و احوال بعضى از مومنان كه در زمان فترت بودند
باب سوم : در بيان تاريخ ولادت شريف حضرت سيد الشهدا صلى الله عليه و آله وسلم و بيان غرائب و معجزاتى است كه در آن وقت به ظهور آمده
باب چهارم : در بيان احوال شريف آن حضرت است در ايام رضاع و نشو و نمو تا زمان بعثت ، و معجزاتى كه از آن حضرت در اين احوال به ظهور آمده است
باب پنجم : در بيان فضايل حضرت خديجه ، و كيفيت مزاوجت قرين السعادت حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم با اوست
باب ششم : در بيان اسامى ساميه و نقش خواتيم و دواب و اسلحه و غير آنهاست از آنچه به آن حضرت منسوب بوده است و در آن چند فصل است
فصل اول : در ذكر نامهاى نامى آن حضرت است
فصل دوم : در بيان معنى امى است و بيان آنكه آن حضرت به همه خط و زبان و لغت عارف بودند
فصل سوم : در بيان خواتيم و اسلحه و اثواب و دواب و ساير اسبان آن حضرت است.
فصل چهارم : در بيان معنى يتيم و ضال و عائل است
باب هفتم : در بيان خلقت با بركت و شمايل كثيره الفضايل آن حضرت است و بيان بعضى از اوصاف و معجزات بدان شريف آن جناب
باب هشتم : در بيان اخلاق حميده و اطوار پسنديده و سير و سنن آن حضرت است
باب نهم : در بيان قليلى از مناقب و فضايل و خصايص آن حضرت است
باب دهم : در بيان وجوب اطاعت و محبت و ولايت و نهى از مخالفت آن حضرت است
باب يازدهم : در بيان وجوب تعظيم و توقير و آداب معاشرت آن جناب است
باب دوازدهم : در بيان عصمت آن حضرت است از گناه و سهو و نسيان
باب سيزدهم : در بيان و فور علم آن حضرت و رسيدن آثار و كتب و علوم انبياء به آن جناب است
باب چهاردهم : در بيان اعجاز قرآن مجيد است
باب پانزدهم : در بيان آنكه نظير معجزات جميع پيغمبران از آن حضرت به ظهور آمده است
باب شانزدهم : در بيان معجزاتى است كه متعلق است به اجرام سماويه و آثار علويه وآن چند نوع است
باب هفدهم : در بيان معجزه اى چند است كه از آن حضرت در جمادات و نباتات ظاهر شد وآن بر چند وجه است
باب هيجدهم : در بيان معجزاتى است كه در حيوانات ظاهر شد
باب نوزدهم : در بيان استجابت دعاى آن حضرت است در زنده كردن مردگان و سخن گفتن با ايشان و شفاى بيماران و غير اينها، و آنچه از بركات و كرامات اعضاى شريفه رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم به ظهور آمده و در آن چند فصل است
باب بيستم : در بيان معجزاتى است كه از آن حضرت ظاهر شد در كفايت شر دشمنان
باب بيست و يكم : در بيان معجزات آن حضرت است در مستولى شدن بر شياطين و جنيان ،و ايمان آوردن بعضى از ايشان و خبر دادن ايشان به نبوت آن حضرت
باب بيست و دوم : در معجزات و خبر دادن از مغيبات است ، و اين نوع معجزه آن حضرت از حدو احصاء بيرون است و بسيارى از آن در باب اعجاز قرآن گذشت و قليلى نيز در اينجامذكور مى شود
باب بيست و سوم : در بيان مبعوث گرديدن آن حضرت است به رسالت و مشقتها كه آن جناب كشيد از جفا كاران امت و كيفيت نزول وحى بر آن حضرت
باب بيست و چهارم : در بيان كيفيت معراج پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و سلم
باب بيست و پنجم : در بيان هجرت حبشه است
باب بيست و ششم : در بيان دخول شعب ابى طالب است و بيرون آمدن از شعب و بيعت كردن انصار، و موت ابوطالب و خديجه عليها السلام و سايراحوال آن حضرت تا اراده هجرت كردن بسوى مدينه
بسم الله الرحمن الرحيم 
الحمد لله و الصلوه على عباده الذين اصطفى محمد و آله خير الورى .
اما بعد، اين كتاب دوم است از كتابهاى حيوه القلوب از مولفات احقر عباد الله محمد باقر بن محمد تقى مجلسى (عفى الله عن جرائمهما) در بيان تاريخ ولادت و وفات و معجزات و غزوات و ساير احوال شريفه حضرت خاتم النبيين و شرف المرسلين و سيد المخبتين محمد بن عبد الله حبيب اله العالمين ، و بيان احوال آباء طاهرين و اصحاب متدينين آن حضرت و آن مشتمل است بر چند باب :
باب اول : در بيان نسب شريف و خلقت با كرامت آن جناب واحوال والدين و اجداد عالى شان آن حضرت است و در آن چندفصل است
فصل اول : در بيان نسبت آن حضرت است  
مشهور در نسبت آن حضرت اين است : محمد بن عبد الله بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف بن قصى بن كلاب بن مره بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن النضر بن كنانه بن خزيمه بن مدركه بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان بن اد بن ادر بن اليسع بن الهميسع بن سلامان بن النبت بن حمل بن قيدار بن اسمعيل بن ابراهيم خليل عليه السلام بن تاريخ بن ناخور بن شروغ بن ارغو بن فالغ بن غابر بن شالخ بن ارفحشد بن سام بن نوح بن ملك بن متوشلخ بن اخنوخ بن اليار بن مهلائيل بن قينان بن انوش بن شيث بن آدم عليه السلام (1).
و به روايت ام سلمه : عدنان بن اد بن زيد بن الثرى بن اعراق الثرى ؛ پس ام سلمه گفت كه : زيد هميسع است ، و ثرى نبت است و اعراق الثرى اسماعيل عليه السلام .
و به روايت اين بابويه : عدنان بن اد بن ادر بن زيد بن يقدد بن يقدم بن الهميسع بن نبت بن قيدار بن اسماعيل .
و به روايت ابن عباس : عدنان بن اد بن ادر بن اليسع بن الهميسع بن يخشم بن منخر بن صابوغ بن الهميسع بن نبت بن قيدار بن اسماعيل بن ابراهيم بن تارخ بن شروغ بن ارغو بن غابر ابن ارفحشد بن متوشلخ بن سام بن نوح بن ملك بن اخنوع بن مهلائيل بن زبارز - و به روايتى مارد - و به روايتى اياد بن قينان بن ازد بن انوش بن شيث بن آدم عليه السلام .
و اشهر آن است كه : اسم عبد المطلب شيبه الحمد بود، و اسم هاشم عمرو، و اسم عبد مناف مغيره ، و اسم قصى زيد و او را مجمع نيز مى گفتند، و اسم قريش نضر بود، و هر يك به سببى از اسباب به آن اسامى مسمى گرديدند.
و گويند كه : ارغو اسم هود عليه السلام بود، و بعضى گويند كه غابر اسم آن حضرت بود و اخنوع اسم ادريس عليه السلام است .
و مادر آن حضرت آمنه دختر وهب پسر عبد مناف پسر زهره پسر كلاب بود(2).
فصل دوم : در بيان ابتداء حدوث نور شريف آن حضرت است  
اين بابويه به سند خود از امام جعفر صادق عليه السلام روايت كرده است كه حضرت امير المؤ منين عليه السلام فرمود:
حق سبحانه و تعالى و نور مقدس حضرت رسالت پناه صلى الله عليه و آله و سلم را خلق فرمود پيش از آنكه آسمانها و زمين و عرش و كرسى و لوح و قلم و بهشت و دوزخ را بيافريند و پيش از آنكه احدى از پيغمبران را خلق نمايد به چهار صد و بيست و چهار هزار سال ، و با آن نور دوازده حجاب خلق نمود: حجاب قدرت ، حجاب عظمت ، حجاب منت ، حجاب رحمت ، حجاب سعادت حجاب كرامت ، حجاب منزلت ، حجاب هدايت ، حجاب نبوت ، حجاب رفعت ، حجاب هيبت و حجاب شفاعت .
پس آن نور مقدس را در حجاب قدرت دوازده هزار سال جا دارد و او مى گفت : سبحان ربى الا على ، و در حجاب عظمت يازده هزار سال و مى گفت : سبحان على السر، و در حجاب منت ده هزار سال و مى گفت : سبحان من هو قائم لا يلهو، و در حجاب رحمت نه هزار سال و مى گفت : سبحان الرفيع الا على ، و در حجاب سعادت هشت هزار سال و مى گفت : سبحان من هو دائم (3) لا يسهو، و در حجاب كرامت هفت هزار سال و مى گفت : سبحان من هو غنى لا يفتقر، و در حجاب منزلت شش هزار سال و مى گفت : سبحان العليم الكريم (4)، و در حجاب هدايت پنج هزار سال و مى گفت : سبحان ذى العرش العظيم ، و در حجاب نبوت چهار هزار سال و مى گفت : سبحان رب العزه عما يصفون ، و در حجاب رفعت سه هزار سال و مى گفت : سبحان ذى الملك و الملكوت ، و در حجاب هيبت دو هزار سال و مى گفت : سبحان الله و بحمده ، و در حجاب شفاعت هزار سال و مى گفت : سبحان ربى العظيم و بحمده .
پس نام مقدس آن حضرت را بر لوح ظاهر گردانيد، پس چهار هزار سال بر لوح مى درخشيد، پس اسم اطهر آن جناب را بر عرش ظاهر گردانيد و بر ساق عرش ثبت نمود، پس هفت هزار سال در آنجا بود و نور مى بخشيد، و همچنين در احوال رفعت و جلال مى گرديد تا آنكه حق تعالى آن نور را در پشت حضرت آدم عليه السلام جاى داد، پس از صلب آدم گردانيد تا صلب نوح ، و همچنين در اصلاب طاهره از صلبى به صلبى منتقل مى گردانيد تا آنكه حق تعالى او را از صلب عبد الله بن عبد المطلب بيرون آورد و او را به شش كرامت گرامى داشت : پيراهن خشنودى بر او پوشانيد، به رداء هيبت او را مزين گردانيد، به تاج هدايت سرش را به اوج رفعت رسانيد، بدن او را جامه معرفت پوشانيد، و كمر بند محبت بر ميان او بست ، نعلين خوف و بيم در پاى او كرد و عصاى منزلت به دست او داد.
پس وحى نمود كه : اى محمد! برو بسوى مردم و امر كن ايشان را كه بگويند لا اله الا الله محمد رسول الله . و اصل آن پيراهن از شش جوهر بود: قامتش از ياقوت ، آستينهايش از مرواريد، دور دامنش از بلور زرد، زير بغلهايش از زبرجد، گريبانش از مرجان سرخ و چاك گريبانش از نور پروردگار عالميان . و حق تعالى توبه آدم را به آن پيراهن قبول كرد، (و انگشتر سليمان را به او باز گردانيد) (5) و يوسف را به بركت آن پيراهن بسوى يعقوب برگردانيد، و يونس را به كرامت آن از شكم ماهى نجات داد، و به بركت آن هر پيغمبر از محنت خود نجات يافت ، و نبود آن پيراهن مگر پيراهن محمد صلى الله عليه و آله و سلم (6).
و به سند معتبر منقول است كه از حضرت صادق عليه السلام پرسيدند: در كجا بوديد شما پيش از آنكه خدا آسمان و زمين و روشنى و تاريكى را بيافريند؟
فرمود: ما شبحى چند بوديم از نور در دور عرش الهى ، و تنزيه حق تعالى مى نموديم پيش از آنكه خدا آسمان و زمين و روشنى و آدم را خلق نمايد به بيست و پنج هزار سال ، پس چون حق تعالى آدم را خلق كرد ما در صلب قرار داد و پيوسته ما را از پشت طاهرى به رحم پاكيزه اى نقل مى نمود تا حق تعالى محمد صلى الله عليه و آله و سلم را مبعوث گردانيد (7).
و به طرق متعدده از عبد الله بن عباس منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه واله و سلم فرمود: حق تعالى حق كرد مرا و على را نورى در زير عرش پيش از آنكه خلق نمايد آدم را به دوازده هزار سال ، پس چون آدم را خلق كرد آن نور را در صلب آدم انداخت ، پس آن نور از صلبى به صلب ديگر منتقل مى شد تا آنكه جدا شديم ما رد صلب عبد الله و ابوطالب ، پس ‍ خدا مرا از آن نور خلق نمود (8).
و به سندهاى معتبر از معاذ بن جبل منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: بدرستى كه حق تعالى خلق كرد من و على و فاطمه و حسن و حسين را پيش از آنكه دنيا را خلق نمايد به هفت هزار سال . معاذ عرض كرد: پس در كجا بوديد اى رسول خدا؟
فرمود: در پيش عرش بوديم تسبيح و تحميد و تقديس و تمجيد خدا مى كرديم .
گفت : به چه مثال و مانند بوديد؟
فرمود: شبحى چند بوديم از نور، پس چون حق تعالى خواست صورت ما را خلق نمايد ما را عمودى از نور گردانيد و در صلب آدم عليه السلام جا داد، پس بيرون آورد ما را بسوى صلبهاى پدران و رحمهاى مادران ، و به ما نرسيد نجاست شرك و نه زناها كه در زمان كفر بود، پس گروهى چند در هر زمانى به سبب ايمان آوردن به ما سعادتمند مى شدند و گروهى چند به ايمان نياوردن به ما شقى مى شدند؛ پس چون ما را به صلب عبد المطلب در آوردن آن نور را به دو نصف كرد، پس نصف را در صلب عبد الله جا داد و نصف ديگر را در صلب ابوطالب ، پس نصف كه از من بود بسوى رحم آمنه منتقل شد و نصف ديگر به رحم فاطمه بنت اسد منتقل شد، پس من از آمنه بهم رسيدم و على از فاطمه بهم رسيد، پس تمام عمود نور به من برگشت و فاطمه از من بهم رسيد، پس باز تمام عمود نور به على برگشت و حسن و حسين از هر دو نصف نور بهم رسيدند، پس نور من در امامان از فرزندان حسين مى گردد تا روز قيامت (9).
و به چندين سند از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم منقول است كه فرمود: حق تعالى خلق كرد مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را پيش ‍ از آنكه خلق كند آدم را در هنگام كه نه آسمان بود و نه زمين و نه نور و نه ظلمت و نه آفتاب و نه ماه و نه بهشت و نه دوزخ .
پس عباس گفت كه : چگونه بود ابتداء آفرينش شما يا رسول الله ؟
فرمود: اى عم ! چون حق تعالى خواست ما را خلق كند كلامى ايجاد نمود و از آن كلام نورى آفريد، پس سخن ديگر ايجاد نمود پس از آن سخن روحى آفريد، پس نور را با روح ممزوج كرد پس مرا و على و فاطمه و حسن و حسين را آفريد، پس خدا را تسبيح مى گفتيم در هنگامى كه تسبيح گوينده اى ديگر نبود و به تقديس و پاكى ياد مى كرديم او را در هنگامى كه تقديس كننده اى نبود به غير از ما.
پس چون خدا خواست كه ساير خلق را بيافريند نور مرا شكافت پس عرش ‍ را از آن آفريد، پس عرش از نور من است و نو من از نور خداست و نور من افضل است از عرش ؛ پس نور برادرم على را شكافت و ملائكه را از آن خلق كرد، پس ملائكه از نور على بهم رسيدند و نور على از نور خداست و على از ملائكه افضل است ؛ پس بشكافت نور دخترم فاطمه را پس بيافريد از آن آسمانها و زمين را پس آسمانها و زمين از نور دخترم فاطمه آفريده شدند و نور فاطمه از نور خداست و فاطمه از آسمانها و زمين افضل است ؛ پس ‍ بشكافت نور حسن فرزندم را و بيافريد از آن آفتاب و ماه را پس آفتاب و ماه از نور فرزندم حسن بهم رسيده اند و نور حسن خداست و حسن از آفتاب و ماه افضل است ؛ پس نور فرزندم حسين را شكافت و از آن نور بهشت و حور العين را آفريد پس بهشت و حور العين از نور فرزندم حسين آفريده شده اند و نور فرزندم حسين از نور خداست و فرزندم حسين بهتر است از بهشت و حور العين (10).
و به سند معتبر از ابوذر منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: من و على بن ابى طالب از يك نور آفريده شديم و تسبيح خدا مى گفتيم در جانب راست عرش پيش از آنكه خدا آدم عليه السلام را بيافريند به دو هزار سال ، پس چون خدا آدم را آفريد آن نور را در پشت او جا داد و چون در بهشت ساكن شد ما در پشت او بوديم ؛ و چون نوح در كشتى سوار شد ما در پشت او بوديم ؛ چون ابراهيم را به آتش انداختند ما در پشت او بوديم ؛ و پيوسته حق تعالى ما را از اصلاب پاكيزه منتقل مى گردانيد به رحمهاى پاك و مطهر تا رسيديم بسوى عبد المطلب پس آن نور را به دو نيم كرد، مرا در صلب عبد الله گذاشت و على را در صلب ابو طالب گذاشت و به من پيغمبرى و بركت داد و به على فصاحت و شجاعت داد، و از براى ما دو نام از نامهاى مقدس خود اشتقاق نمود، پس خداوند صاحب عرش محمود است و من محمدم ، و خداوند بزرگوار اعلى است و برادرم على است (11)؛ پس مرا براى رسالت و پيغمبرى مقرر نمود و على را براى وصايت و امامت و حكم به حق در ميان مردم (12).
و به سند معتبر از آن حضرت امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : محمد و على دو نور بودند نزد خداوند عالميان دو هزار سال پيش از آنكه حق تعالى خلايق را ايجاد فرمايد، پس چون ملائكه آن دو نور را ديدند يكى را اصل يافتند و از آن شعاعى لامع شده بود كه فرع آن بود، پس گفتند: خداوندا! اين چه نور است ؟
حق تعالى وحى فرمود بسوى ايشان كه : اين نورى است از نورهاى من كه اصلش پيغمبرى است و فرعش امامت است ، امام پيغمبرى پس از محمد است بنده و رسول من ، و اما امامت پس از على است حجت و خليفه من ، و اگر ايشان نمى بودند هيچ يك از خلق را نمى آفريدم (13).
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه حق تعالى خطاب كرد به حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم : اى محمد! بدرستى كه خلق كردم تو و على را نورى يعنى روحى بى بدن پيش از آنكه خلق كنم آسمانها و زمين و عرش و دريا را، پس پيوسته تهليل و تمجيد مى گفتند و مرا به يگانگى و عظمت ياد مى كرديد، پس ره دو روح شما را جمع كردم و يكى نمودم و آن روح مرا به پاكى و بزرگوارى و يگانگى ياد مى كرد، پس آن روح را به دو قسمت كردم و هر قسمت را به دو قسمت كردم تا محمد و على و حسن و حسين بهم رسيدند. پس خلق كرد حق تعالى فاطمه را از نورى تنها، روحى بى بدن پس آن نور در ما اهل بيت سارى و جارى شد (14).
و در حديث معتبر از حضرت امام محمد باقر عليه السلام منقول است كه : پيوسته حق تعالى متفرد بود در يگانگى خود و جز او احدى نبود، بعد خلق كرد محمد و على و فاطمه را، و بعد از هزار دهر و روزگار جميع چيزها را آفريد پس ايشان را گواه گرفت بر آفريدن آنها و اطاعت ايشان را بر ساير مخلوقات واجب كرد و امور خلق را به ايشان گذاشت و ايشان هيچ كار نمى خواهد و اراده نمى نمايند مگر به مشيت الهى (15).
و به سند معتبر از حضرت امام حسن عليه السلام منقول است كه حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: در بهشت فردوس چشمه اى هست از شهد شيرين تر و از مسكه نرمتر و از برق خنكتر و از مشك خوشبوتر، و در آن چشمه طينتى هست كه خدا ما و شيعيان ما را از آن طينت آفريده است ، و هر كه از آن طينت نيست از ما و شيعه ما نيست (16).
و در حديث ديگر فرمود: شنيدم از جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم كه فرمود: من آفريده شدم از نور خدا، و هل بت من آفريده شدند از نور من ، و محبان اهل بيت من آفريده شوند از نور ايشان ، و ساير مردم در آتش ‍ جهنم اند (17).
و به سند معتبر از ابو سعيد خدرى منقول است كه : شخصى از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سوال كرد از تفسير قول حق تعالى كه به شيطان لعين خطاب نمود در هنگامى كه ابا نمود از سجده حضرت آدم عليه السلام : استكبرت ام كنت من العالين (18) كه ترجمه اش اين است كه آيا تكبر نمودى يا بودى از بلند مرتبه گان ؟، پرسيد كه : كيستند آن بلند مرتبه ها كه مرتبه ايشان از ملائكه بلندتر است ؟
حضرت فرمود: من و على و فاطمه و حسن و حسين عليه السلام در سرا پرده عرش بوديم و تسبيح الهى مى كرديم و ملائكه به تسبيح ما تسبيح مى كردند قبل از آنكه حق تعالى آدم را خلق فرمايد به دو هزار سال ، پس ‍ چون خدا آدم را خلق كرد امر كرد ملائكه را كه سجده كنند براى آدم و امر نكرد ما را به سجود، پس همه ملائكه سجده كردند مگر ابليس كه او ابا نمود از سجده ، پس خدا به او خطاب نمود كه : آيا تكبر نمودى از سجود يا آنكه بودى از آنها كه بلند ترند از آنكه سجود كنند آدم را؟ - يعنى پنج بزرگوار كه نام شريف ايشان در سرا پرده عرش نوشته شده است (19).
و در حديث معتبر ديگر از امام محمد باقر و امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى خلق كرد محمد صلى الله عليه و آله و سلم را از طينتى كه آن گوهرى بود در زير عرش ، و از زيادتى آن طينت على عليه السلام را خلق كرد، و از زيادتى طينت على عليه السلام ما اهل بيت را خلق كرد، و از زيادتى طينت ما دلهاى شيعيان ما را خلق كرد، پس دلهاى ايشان به اين سبب مايل و مشتاق است بسوى ما و دلهاى ما مهربان است به ايشان مانند مهربانى پدر نسبت به فرزند، و ما بهتريم براى ايشان و ايشان بهترند از براى ما، و رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم بهتر است براى ما از همه كس و ما بهتريم براى او از همه كس (20).
و به سند معتبر از امام زين العابدين عليه السلام منقول است كه : حق تعالى محمد و على و يازده امام از ذريه ايشان را از نور عظمت خود آفريد، پس ‍ ايشان در پرتو نور خدا او را تسبيح و تقديس مى گفتند و عبادت مى كردند قبل از آنكه احدى از خلق را بيافريند (21).
و در حديث معتبر از امام جعفر صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى چهار ده نور آفريد قبل از آنكه ساير خلق را بيافريند به چهارده هزار سال ، پس آنها ارواح ما بودند.
گفتند: يابن رسول الله ! كيستند آن چهارده نفر؟
فرمود: محمد و فاطمه و حسن و حسين و نه امام از فرزندان حسين عليه السلام كه آخر ايشان قائم است كه غائب خواهد شد و بعد از غيبت ظاهر خواهد شد و دجال را خواهد كشت و زمين را از هر جور و ستم پاك خواهد كرد (22).
مولف گويد كه : احاديث در ابتداى خلق انوار ايشان بسيار است و اين كتاب گنجايش ذكر همه را ندارد و بعضى در كتاب امامت مذكور خواهد شد انشاء الله تعالى ، و اما اختلافى كه در مدت سبق خلق انوار ايشان بر ساير مخلوقات هست چون معانى خلق متعدد و مراتب هر يك مختلف است ممكن است هر يك بر يكى از آنها محمول باشد چنانكه در كتاب بحار بيان شده است .
و در حديث معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : حق تعالى مبعوث گردانيد روح مقدس حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم را بر ارواح ساير پيغمبران قبل از آنكه خلق را بيافريند به دو هزار سال و ايشان را دعوت كرد بسوى توحيد و يكتا پرستى خدا و اطاعت و فرمانبردارى و متابعت امر الو، و وعده بهشت نمود هر كه را متابعت پيغمبران نمايد در آنچه ايشان قبول كردند و وعيد جهنم فرمود هر كه را مخالفت آن كند (23).
و در حديث معتبر از حضرت امير المؤ منين عليه السلام منقول است كه فرمود: منم بنده خدا و برادر رسول خدا و بسيار تصديق كننده در روز اول ، بتحقيق كه به او ايمان آوردم و تصديق او نمودم در هنگامى كه هنوز روح آدم به بدن او تعلق نگرفته بود و در امت شما نيز اول كسى كه تصديق او كرد من بودم ، پس مائيم پيشى گيرندگان در اول و آخر (24).
و به سندهاى معتبر از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه از حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم سوال كردند كه : به چه سبب سبقت گرفتى بر ساير انبياء و از همه افضل شدى و حال آنكه بعد از همه مبعوث گرديدى ؟
فرمود: زيرا كه من اول كسى بودم كه اقرار كردم به پروردگار و اول كسى كه جواب گفت در وقتى كه حق تعالى ميثاق پيغمبران را گرفت و گواه گرفت ايشان را بر خود كه گفت الست بربكم (25) و همه گفتند: بلى ، پس من اول پيغمبرى بودم كه بلى گفتم پس سبقت گرفتم بر ايشان در اقرار كردن به خدا (26).
و در حديث معتبر ديگر از آن حضرت منقول است كه : چون حق تعالى ارواح را آفريد پهن كرد ايشان را نزد خود، پس به ايشان خطاب نمود كه : كيست پروردگار شما؟ پس اول كسى كه سخن گفت رسول خدا و امير المؤ منين و امامان از فرزندان ايشان عليهم السلام بودند، گفتند، توئى پروردگار ما، پس علم و دين خود را بر ايشان بار كرد، پس به ملائكه گفت كه : ايشان حاملان دين من و علم منند و امينان منند در خلق من و علوم مرا از ايشان بايد پرسيد؛ پس به فرزندان آدم خطاب نمود كه : اقرار نمائيد از براى خدا به پروردگارى و از براى اين گروه به فرمانبردارى و ولايت و محبت ، پس گفتند: بلى اى پروردگار ما اقرار كرديم ، پس حق تعالى به ملائكه فرمود كه : گواه باشيد، پس ملائكه گفتند: گواه شديم كه نگويند فردا ما از اين غافل بوديم .
پس حضرت صادق عليه السلام فرمود: والله كه ولايت ما را بر پيغمبران تاكيد كردند در ميثاق روز الست (27).
و شيخ ابو الحسن بكرى در كتاب انوار كه در تاريخ ولادت سيد ابرار تاليف كرده است روايت كرده است به سند خود از عبد الله بن عباس و جمعى از صحابه كه : چون حق تعالى خواست محمد صلى الله عليه و آله و سلم را خلق كند به ملائكه گفت : مى خواهم خلقى بيافرينم و او را شرافت و فضيلت دهم بر جميع خلايق و او را بهترين پيشينيان و پسينيان و شفيع روز جزا گردانم ، اگر او نبود بهشت و جهنم را نمى آفريدم ، پس بشناسيد منزلت او را و گرامى داريد او را براى كرامت من و عظيم شماريد او را براى عظمت من .
پس ملائكه گفتند: اى اله ما و سيد ما! بندگان را بر آقاى خود اعتراض ‍ نمى شايد، شنيديم و اطاعت كرديم .
پس امر كرد حق تعالى جبرئيل و حاملان عرش را كه تربت نورانى آن حضرت را از موضع مقدس او برداشتند و جبرئيل آن تربت را به آسمان برد و در سلسبيل غوطه داد تا آنكه پاكيزه شد مانند در سفيد، پس هر روز آن را در نهرى از نهرهاى بهشت فرو مى برد و عرض مى كرد بر ملائكه ، و چون ملائكه نور و ضياء آن را مى ديدند استقبال مى كردند آن را به تحيت و سلام و تعظيم و اكرام و به هر صفى از صفوف ملائكه كه آن را مى گردانيد ملائكه اعتراف به فضل آن مى كردند و مى گفتند: اگر ما را امر نمائى كه آن را سجده كنيم هر آينه سجده خواهيم كرد.
و از حضرت امير المؤ منين عليه السلام روايت كرده است : حق تعالى بود و هيچ خلقى با او نبود، پس اول چيزى كه خلق كرد نور حبيب خود محمد صلى الله عليه و آله بود، او را آفريد قبل از آنكه آب و عرش و كرسى و آسمانها و زمين و لوح و قلم و بهشت و جهنم و ملائكه و آدم و حوا را بيافريند به چهار صد و بيست و چهار هزار سال ، پس چون نور پيغمبر ما محمد صلى الله عليه و آله و سلم را خلق كرد هزار سال نزد پروردگار خود ايستاد و او را به پاكى ياد مى كرد و حمد و ثنا مى گفت و حق تعالى نظر رحمت بسوى او داشت و مى فرمود: توئى مراد و مقصود من از خلق عالم و توئى اراده كننده خير و سعادت و توئى برگزيده من از خلق من ، بعزت و جلال خود سوگند مى خوردم كه اگر تو نبودى افلاك را نمى آفريدم ، هر كه تو را دوست مى دارد من او را دوست مى دارم و هر كه تو را دشمن مى دارد من او از دشمن مى دارم ؛ پس نور آن حضرت درخشان شد و شعاع آن بلند شد، پس حق تعالى از آن نور دوازده حجاب آفريد: حجاب القدره ، حجاب العظمه ، حجاب العزه ، حجاب الهيبه ، حجاب الجبروت ، حجاب الرحمه ، حجاب النبوه ، حجاب الكبرياء، حجاب المزله ، حجاب الرفعه ، حجاب السعاده ، حجاب الشفاعه .
پس حق تعالى امر نمود نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم را كه : داخل شو در حجابها، و در حجاب القدره دوازده هزار سال مى گفت : سبحان العلى الا على ، و در حجاب العظمه يازده هزار سال مى گفت : سبحان عالم السر و اخفى ، و در حجاب العظمه يازده هزار سال مى گفت : سبحان عالم السر و اخفى ، و در حجاب العزه ده هزار سال مى گفت : سبحان المللك المنان ، و در حجاب الهيبه نه هزار سال مى گفت : سبحان من هو غنى لا يفتقر، و در حجاب الجبروت هشت هزار سال مى گفت : سبحان الكريم الا كرم ، و در حجاب الرحمه هفت هزار سال مى گفت : سبحان رب العرش العظيم ، و در حجاب النبوه شش هزار سال مى گفت : سبحان ربك رب العزه عما يصفون ، و در حجاب المنزله چهار هزار سال مى گفت : سبحان العظيم العظيم الا عظم ، و در حجاب المنزله چهار هزار سال مى گفت : سبحان العليم الكريم ، و در حجاب الرفعه سه هزار سال گفت : سبحان ذى الملك و الملكوت ، و در حجاب السعاده دو هزار سال مى گفت : سبحان من يزيل الا شياء الملك و الملكوت و در حجاب الشفاعه هزار سال مى گفت : سبحان الله و بحمده سبحان الله العظيم .
پس حضرت امير عليه السلام فرمود: پس حق تعالى از نور پاك محمد صلى الله عليه و آله و سلم بيست دريا از نور آفريد و در هر دريا علمى چند بود كه به غير از خدا كسى نمى دانست ، پس امر فرمود نور آن حضرت را كه فرو رود در درياى عزت ، درياى صبر، درياى خشوع ، درياى تواضع ، درياى رضا، درياى وفا، درياى حلم ، درياى پرهيز كارى ، درياى خشيت ، درياى انابت ، درياى عمل ، درياى مزيد، درياى هدايت ، درياى صيانت و درياى حيا، تا آنكه در جميع آن بيست دريا غوطه خورد پس چون از آخر درياها بيرون آمد حق تعالى وحى نمود بسوى او كه : اى حبيب من و اى بهترين رسولان من و اى اول آفريده هاى من و اى آخر رسولان من ! توئى شفيع روز جزا؛ پس آن ور ازهر به سجده افتاد و چون سر برداشت صد و بيست و چهار هزار قطره از او ريخت خدا از هر قطره اى از نور آن حضرت پيغمبرى از پيغمبران را آفريد، پس آن نورها بر دور نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم طواف مى كردند و مى گفتند سبحان من هو عالم لا يجهل ، سبحان من هو حليم لا يعجل ، سبحان من هو غنى لا يفتقر .
پس حق تعالى همه را ندا كرد كه : آيا مى شناسيد مرا؟
پس نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم قبل از ساير انوار ندا كرد: انت الله الذى لا اله الا انت وحدك لا شريك لك رب الا رباب و ملك الملوك .
پس خدا او را ندا كرد كه : توئى برگزيده من و دوست من بهترين خلق من ، امت تو بهترين امتهاست ؛ پس از نور آن حضرت جوهرى آفريد و آن را به دو نيم كرد و در يك نيم آن به نظر هيبت نگريست پس آن شيرين شد، و در نيم ديگر به نظر شفقت نظر كرد و عرش را از آن آفريد و عرش را بر روى آب گذاشت پس كرسى را از نور عرش آفريد و از نور كرسى لوح را آفريد و از نور لوح قلم را آفريد و بسوى قلم وحى نمود كه : بنويس توحيد مرا، پس قلم هزار سال مدهوش گرديد از شنيدن كلام الهى ، و چون به هوش باز آمد گفت : پروردگارا چه چيز بنويسم ؟
فرمود بنويس : لا اله الا الله محمد رسول الله پس چون قلم نام محمد را شنيد به سجده افتاد و گفت : سبحان الواحد القهار سبحان العظيم الا عظم پس سر برداشت و شهادتين را نوشت و گفت : پروردگارا! كيست محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه نام او را به نام خود و ياد او را به ياد خود مقرون گردانيدى ؟
حق تعالى وحى نمود كه : اى قلم ! اگر او نمى بود تو را خلق نمى كردم و نيافريدم خلق را مگر براى او، پس اوست بشارت دهنده و ترساننده و چراغ و ترساننده و چراغ نور بخشنده و شفاعت كننده و دوست من .
پس قلم از حلاوت نام آن حضرت گفت : السلام عليك يا رسول الله .
آن حضرت در جواب فرمود: و عليكم السلام منى و رحمه الله و بركاته . .
پس از آن روز سلام كردن سنت و جواب دادن واجب شد.
پس حق تعالى قلم را فرمود: بنويس قضا و قدر مرا و آنچه خواهم آفريد تا روز قيامت ؛ پس خدا ملكى چند آفريد كه صلوات فرستند بر محمد و آل محمد و استغفار كنند براى شيعيان ايشان تا روز قيامت ، پس خدا از نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم بهشت را آفريد و به چهار صفت آن را زينت بخشيد: تعظيم ، جلالت ، سخاوت ، امانت ؛ و بهشت را براى دوستان و اهل طاعت خود مقرر فرمود، بعد آسمانها را از دودى كه از آب برخاست خلق كرد و از كف آن زمينها را خلق كر؛ و چون زمين را خلق مانند كشتى در حركت بود پس كوهها را خلق كرد تا زمين قرار گرفت ، و ملكى خلق كرد كه زمين را برداشت و سنگى عظيم آفريد كه پاى ملك بر روى او قرار گرفت و گاوى عظيم آفريد كه سنگ بر پشت او مستقر گرديد و ماهى عظيم آفريد كه گاو بر پشت او ايستاد و ماهى بر روى آب است و آب بر روى هواست و هوا بر روى ظلمت است و آنچه در زير ظلمت است كسى به غير از خدا نمى داند. پس عرش را به دو نور منور گردانيد: نور فضل و نور عدل ؛ و از فضل ، عقل و حلم و علم و سخاوت را آفريد؛ و از عقل ، خوف و بيم ؛ و از علم ، رضا و خشنودى ؛ و از حلم ، مودت ؛ و از سخاوت ، محبت آفريد.
پس جميع اين صفات را در طينت محمد صلى الله عليه و آله و سلم و اهل بيت آن حضرت تخمير كرد، پس بعد از آن ارواح مومنان از امت محمد صلى الله عليه و آله و سلم را آفريد و بعد آفتاب و ماه و ستاره ها و شب روز و روشنائى و ظلمت و ساير ملائكه را از نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم آفريد، پس نور مقدس آن حضرت را در زير عرش هفتاد و سه هزار سال ساكن گردانيد، پس نور آن حضرت را هفتاد هزار سال در بهشت ساكن گردانيد، پس هفتاد هزار سال ديگر او را در سدره المنتهى ساكن گردانيد، پس نور آن حضرت را از آسمان به آسمان منتقل نمود تا به آسمان اول رسانيد، پس در آسمان اول ماند تا حق تعالى اراده نمود كه حضرت آدم را خلق كند، پس امر فرمود جبرئيل را تا نازل شود بسوى زمين و قبضه اى از خاك براى بدن آدم فرا گيرد، شيطان لعين سبقت گرفت بسوى زمين و به زمين گفت : خدا مى خواهد از تو خلقى بيافريند و او را به آتش عذاب كند، و چون ملائكه بيايند بگو پناه مى برم به خدا از آنكه از من چيزى بگيريد كه آتش را در آن بهره اى باشد.
چون جبرئيل بيامد و زمين استعاذه كرد، جبرئيل برگشت و گفت : پروردگارا! زمين پناه گرفت به تو از من ، پس آن را رحم كردم ؛ و همچنين ميكائيل و اسرافيل هر يك آمدند و برگشتند، حق تعالى عزرائيل را فرستاد، چون زمين به خدا پناه برد عزرائيل گفت : من نيز پناه مى برم به خدا از آنكه فرمان او نبرم ؛ پس قبضه اى از بالا و پائين و تمام روى زمين از سفيد و سياه و سرخ و نرم و درشت زمين گرفت ، و به اين سبب اخلاق و رنگهاى فرزندان آدم مختلف شد.
پس حق تعالى وحى نمود كه : چرا تو آن را رحم نكردى چنانكه آنها رحم كردند؟
گفت : فرمانبردارى تو بهتر بود از رحم كردن بر آن .
پس حق تعالى وحى نمود كه : مى خواهم از اين خاك خلقى بيافرينم كه پيغمبران و شايستگان و اشقيا و بد كاران در ميانشان باشند و تو را قبض ‍ كننده ارواح همه گردانيدم ؛ و امر كرد جبرئيل را كه بياورد آن قبضه سفيد نورانى را كه طينت مقدس پيغمبر آخر الزمان و اصل همه مخلوقات بود، پس جبرئيل با ملائكه كروبيان و ملائكه صافان و مسبحان بيامدند به نزد موضع ضريح مقدس آن حضرت و آن قبضه را گرفتند و به آب تسنيم و آب تعظيم و آب تكريم و آب تكوين و آب رحمت و آب خوشنودى و آب عفو خمير كردند، پس سر آن حضرت را از هدايت و سينه اش را از شفقت و دستهايش را از سخاوت و دلش را از صبر و يقين و فرجش را از عفت و پاهايش را از شرف و نفسهايش را زا بوى خوش آفريد، پس مخلوط نمود آن طينت را با طينت آدم ، چون جسد آدم تمام شد به ملائكه وحى فرمود: من بشرى مى آفرينم از گل و چون او را درست كنم و روح در او بدمم همه به سجده در آئيد نزد او؛ پس ملائكه جسد آدم را برگرفتند و بر در بهشت گذاشتند و منتظر فرمان حق تعالى بودند كه هر گاه مامور گردند به سجود، سجده كنند، پس حق تعالى امر نمود روح آدم را كه داخل بدن او شود؛ روح مكان تنگى ديد و از داخل شدن امتناع نمود، حق تعالى امر كرد: به كراهت داخل شو و به كراهت بيرون بيا. چون روح به چشمها رسيد آدم جسد خود را مى ديد و صداى تسبيح ملائكه را مى شنيد؛ چون به دماغش ‍ رسيد عطسه يا كرد و خدا او را به سخن آورد و گفت الحمد لله و آن اول كلمه اى بود كه آدم به آن تكلم نمود، حق تعالى به او وحى فرمود كه : رحمك الله اى آدم ! براى رحمت تو را خلق كرده ام و رحمت خود را براى تو و فرزندان تو مقرر كرده ام هرگاه بگويند مثل آنچه تو گفتى ؛ پس به اين سبب دعا كردن براى عطسه كننده سنت شد، و هيچ چيز بر شيطان گرانتر نيست از دعا كردن براى عطسه كننده .
چون آدم نظر كرد بسوى بالا ديد بر عرش نوشته است لا اله الا الله محمد رسول الله و اسماء اهل بيت آن حضرت را ديد كه بر عرش نوشته است ، چون روح به ساقش رسيد قبل از آنكه به قدمهايش برسد خواست برخيزد، نتوانست ، و به اين سبب خدا فرموده است خلق الانسان من عجل (28) يعنى : آفريده شده است انسان از تعجيل كردن در امور.
و از حضرت صادق عليه السلام منقول است كه : روح صد سال در سر آدم ، و صد سال در سينه ، صد سال در پشت ، صد سال در رانها، صد سال در ساقها و صد سال در قدمهاى او بود؛ چون آدم درست ايستاد خدا امر كرد ملائكه را به سجود و اين بعد از ظهر روز جمعه بود، پس در سجده بودند تا وقت عصر، پس آدم از پشت خود صدائى شنيد كه تسبيح و تقديس الهى مانند صداى مرغان مى كرد، گفت : پروردگارا! اين چه صدا است ؟
فرمود: اى آدم ! اين تسبيح محمد عربى است كه بهترين اولين و آخرين است ، پس سعادت براى كسى است كه او را متابعت و اطاعت كند و شقاوت براى كسى است كه مخالفت او كند، پس بگير اى آدم عهد مرا و او را مسپار مگر به رحمهاى پاكيزه از زنان عفيفه و طيبه و صلبهاى پاكيزه از مردان پاك .
آدم گفت : الها! سبب اين مولود شرف و بها و حسن و وقار مرا زياد گردانيدى .
پس حق تعالى از طينت يك دنده آدم حوا را آفريد و خواب را بر آدم مستولى گردانيد و چون بيدار شد حوا را نزد بالين خود ديد، گفت : تو كيستى ؟
گفت : منم حوا ، خدا مرا براى تو آفريده است .
آدم گفت : چه نيكو است خلقت تو.
حق تعالى وحى فرمود بسوى آدم كه : اين كنيز من است و تو بنده منى و شام را خلق كرده ام براى خانه اى كه نام آن بهشت است ، پس مرا به پاكى ياد كنيد و حمد و سپاس من بگوئيد، اى آدم ! خواستگارى كن حوا را از من و مهرش ‍ را بده .
آدم گفت : مهر او چيست ؟
فرمود: مهرش آن است كه ده مرتبه صلوات فرستى بر محمد و آل محمد.
پس آدم گفت : پروردگارا! پاداش تو بر اين نعمت آن است كه تو را سپاس و شكر كنم تا زنده ام . پس حوا را تزويج نمود و قاضى خداوند عالميان بود و عقد كننده جبرئيل بود و گواهان ملائكه مقربين بودند، پس ملائكه در عقب آدم مى ايستادند، آدم عرض كرد: به چه سبب ملائكه در عقب من مى ايستند؟
حق تعالى فرمود: براى آنكه نظر كنند به نور محمد كه در صلب توست .
عرض كرد: پروردگارا! آن نور را از صلب در پيش روى من قرار ده تا ملائكه در مقابل روى من بايستند؛ پس ملائكه در مقابل او صف كشيده ايستادند، آدم از حق تعالى سوال نمود آن نور در جائى ظاهر شود كه آدم نيز تواند ديد.
پس حق تعالى نور محمد صلى الله عليه و آله و سلم را در انگشت شهادت او ظاهر گردانيد و نور على عليه السلام را در انگشت ميانين و نور فاطمه عليهم السلام را در انگشت بعد از آن و نور حسن عليه السلام را در انگشت كوچك و نور حسين عليه السلام را در انگشت مهين ، و پيوسته اين انوار از حضرت آدم ساطع بود مانند آفتاب ، و آسمانها و زمين و عرش و كرسى و سرا پرده هاى عظمت و جلال همگى به آن انوار منور گرديده بودند و هرگاه آدم مى خواست با حوا نزديكى كند او را امر مى فرمود وضو بسازد و خود را معطر و خوشبو گرداند و مى گفت : خدا اين نور را روزى تو خواهد كرد و آن امانت و ميثاق خداست ؛ پس پيوسته آن نور با آدم بود تا آنكه حوا به شيث عليه السلام حامله شد، پس آن نور منتقل شد به جبين حوا و ملائكه نزد حوا مى آمدند و او را تهنيت مى گفتند، پس چون شيث متولد شد نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم در جبين او مشتعمل شد، پس جبرئيل پرده اى در ميان حوا و او آويخت و از چشمها پنهان شد، چون به حد بلوغ رسيد آدم عليه السلام او را طلبيد و گفت : اى فرزند! نزديك شد كه من از تو مفارقت نمايم ، نزديك من بيا كه من عهد و پيمان از تو بگيرم چنانكه حق تعالى از من گرفت ، پس آدم سر خود را بسوى آسمان بلند كرد و چون خدا مراد او را مى دانست امر كرد ملائكه را باز ايستادند از تسبيح و تقديس و بالهاى خود را درهم پيچيدند و مشرف شدند ساكنان بهشت از غرفه هاى خود و ساكن شد صداى درهاى بهشت و جارى شدن نهرها و صداى برگهاى درختان و همگى گردن كشيدند براى شنيدن نداى آدم ، و حق تعالى وحى كرد به او كه : اى آدم ! بگو آنچه مى خواهى .
عرض كرد: اى خداوند هر نفس و روشنى بخش قمر و شمس ! مرا آفريدى به هر نحو كه خواستى و به من سپردى آن نور مقدس را كه از آن تشريفها و كرامتها ديدم و آن نور منتقل شد به فرزندم شيث و مى خواهم عهد و پيمان بگيرم چنانكه بر من گرفتى و تو را گواه مى گيرم بر او.
پس ندا از جانب حق تعالى رسيد: اى آدم ! بگير بر فرزند خود شيث عهد و گواه بگير بر او جبرئيل و ميكائيل و جميع ملائكه را؛ پس حق تعالى امر كرد جبرئيل را كه به زمين فرود آمد با هفتاد هزار ملك و هر يك علم تسبيح در دست گرفته و جبرئيل حرير و قلمى در دست داشت كه به قدرت الهى آفريده شده بودند، پس رو كرد جبرئيل به آدم و گفت : اى آدم ! حق تعالى تو را سلام مى رساند و مى فرمايد: بنويس براى فرزندت نامه عهد و پيمان خلافت و نبوت را و گواه بگير بر او جبرئيل و ميكائيل و جميع ملائكه را.
آدم تامه را نوشت و جبرئيل بر او مهر زد و به شيث تسليم نمود و دو جامه سرخ بر او پوشانيد از نور آفتاب روشنتر و از رنگ آسمان خوش آيندتر كه بريده و دوخته نشده بودند بلكه خداوند جليل فرمود: باشيد پس بهم رسيدند.
و پيوسته نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم در جبين شيث لامع تا آنكه محاوله بيضا را تزويج نمود و جبرئيل آن حوريه را به عقد شيث در آورد، و چون با وى نزديكى نمود حامله شد به انوش ، پس منادى ندا كرد او را كه : گوارا و مبارك باد تو را اى بيضا كه حق تعالى نور سيد پيغمبران و بهترين اولين و آخرين را به تو سپرد.
چون انوش متولد شد و به حد كمال رسيد شيث عهد و پيمان از او گرفت و نور محمدى صلى الله عليه و آله و سلم از او منتقل شد به فرزندش قينان و از او به مهلائيل ،و از او به ادد، و از او به اخنوخ كه ادريس عليه السلام است ، و از ادريس منتقل شد به متوشلخ و عهد از او گرفت ، پس منتقل شد بسوى لمك ، پس بسوى حضرت نوح عليه السلام ، و از نوح به سام ، و از او به ارفخشد، و از او به غابر، و از او به قالع ، و از او به ارغو، و از او به شارغ ،و از او به تاخور، و از او به تارخ ، و از او به ابراهيم عليه السلام ، و از او به اسماعيل ، و از او به قيدار، و از او به هميسع ، و از او تارخ ، و از او به ابراهيم عليه السلام ، و از او به اسماعيل ، و از او به قيدار، و از او به هميسع ، و از او بسوى نبت ، و از او به يشحب ، و از او به ادد، و از او به عدنان ، و از او به معد، و از او به نزار، و از او به مضر، و از او به الياس ، و از او به مدركه ، و از او به خزيمه ، و از او به كنانه ، و از او به قصى ، و از او بسوى غالب ، و از او بسوى فهر، و از او بسوى عبد مناف ، و از او به هاشم كه او را عمر و العلا مى گفتند و نور حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم در روى او ساطع بود به حدى كه چون داخل مسجد الحرام مى شد كعبه از نور او روشن مى شد، و پيوسته از روى انورش روشنائى بسوى آسمان بلند مى شد.
و چون از مادرش عاتكه متولد شد دو گيسو داشت مانند گيسوهاى اسماعيل كه نور آنها بسوى آسمان ساطع بود، پس اهل مكه از مشاهده اين حال تعجب كردند و قبايل عرب از هر جانب بسوى مكه آمدند و كاهنان به حركت در آمدند و بتها به فضيلت پيغمبر مختار گويا شدند؛ و هاشم به هر سنگ و كلوخ كه مى گذشت به قدرت الهى به سخن مى آمدند و او را ندار مى كردند: بشارت باد تو را اى هاشم كه به اين زودى از ذريه تو فرزندى ظاهر خواهد شد كه گرامى ترين خلق باشد نزد خدا و شريفترين عالميان باشد - يعنى محمد صلى الله عليه و آله و سلم كه خاتم پيغمبران است -؛ و چون هاشم در تاريكى مى گذشت ، روشنى او هر طرف را روشن مى كرد.
پس چون هنگام وفات عبد مناف شد عهد و پيمان از هاشم گرفت كه نور آن حضرت را نسپارد مگر به رحمهاى پاكيزه از زنان مسلمه صالحه نجيبه ، هاشم قبول عهد نمود.
و پادشاهان همه آرزو مى كردند كه دختر خود را به او دهند و مالهاى بسيار براى او مى فرستادند تا شايد به مواصلت ايشان راضى شود؛ و هر روز بسوى كعبه مى آمد و هفت شوط طواف مى كرد و به پرده هاى كعبه مى چسبيد و هر كه به نزد او مى آمد او را گرامى مى داشت ؛ عريان را كسوت مى بخشيد، گرسنه را طعام مى خورانيد، حاجتمند را به حاجت مى رسانيد، قرض صاحبان قرض را ادا مى نمود، هر كه مبتلا به ديه مى شد به نيابت او ادا مى كرد، هر گز در خانه اش به روى صادر و وارد بسته نمى شد، هر گاه وليمه يا اطعامى مى كرد آنقدر نعمت مى كشيد كه زيادتى آن را براى مرغان و وحشيان مى بردند، وصيت كرم او به آفاق جهان رسيد و پادشاهى اهل مكه بر او مسلم گرديد و كليدهاى كعبه و آب دادن حاجيان از چاه زمزم و حجابت كعبه و مهماندارى حاجيان و ساير امور مكه به او رسيد؛ علم نزار، كمان اسماعيل ، پيراهن ابراهيم ، نعلين شيث و انگشترى نوح را به ميراث گرفت ، حاجيان را گرامى مى داشت و رفع حوائج ايشان مى نمود.
و چون هلاك ذيحجه طالع مى شد امر مى كرد مردم را جمع شوند نزد كعبه پس خطبه مى خواند و مى گفت : اى گروه مردم ! بدرستى كه شما امان يافتگان خدا و همسايگان خانه اوئيد، و در اين موسم زيارت كنندگان خانه خدا مى آيند و ايشان ميهمانان خدايند و ميهمان سزاورتر است به گرامى داشتن از ديگران و حق تعالى شما را مخصوص گردانيده است به اين كرامت و بزودى حاجيان مى آيند بسوى شما ژوليده مو و گرد آلوده از هر دره عميقى و قصد شما مى نمايند از هر مكان دورى ، پس ايشان را ميهمانى و حمايت كنيد و گرامى داريد تا خدا شما را گرامى دارد.

next page

fehrest page