fehrest page

back page

عـلى اكـبـر( عـليـه السـّلام ) در رجـزش عـزم نـيرومند و اراده استوار خود را بازگو كرد و تـاءكـيـد نـمـود مـرگ را بـر خـوارى ، تن دادن به حكم زنازاده پسر زنازاده ، ترجيح مى دهد.اين ويژگى را حضرت از پدرش ؛ بزرگ خويشتنداران عالم به ارث برده بود.
افـتـخـار بـنـى هـاشـم ، بـا دشـمـنـان درآويـخـت و بـا شـجـاعـت غـيـر قابل وصفى كه ارائه كرد، آنان را وحشت زده نمود. مورخان مى گويند: ((على آنان را به يـاد قـهـرمانيهاى اميرالمؤ منين ( عليه السّلام ) كه شجاعترين انسانهاست كه خدا خلق كرده انداخت و بجز مجروحان ، يكصد و بيست سوار را به هلاكت رساند)). (101)
تـشنگى بر حضرت غلبه كرد و ايشان را رنجور نمود، پس به سوى پدر بازگشت تا جـرعـه اى آب طـلب كـنـد و بـراى آخرين بار با او وداع نمايد. پدر با حزن و اندوه از او استقبال كرد. على گفت :
((اى پدرم ! تشنگى مرا كشت و سنگينى آهن از پايم انداخت . آيا جرعه آبى به دست مى آيد تا بدان وسيله بر دشمنان نيرو بگيرم ؟)).
قلب امام از محنت و درد آتش گرفت و با چشمانى اشكبار و صدايى نرم ، بدو گفت :
((واغـوثـاه ! چه بسيار زود جدت را ديدار خواهى كرد و او به تو جامى خواهد نوشاند كه پس از آن هرگز تشنه نخواهى شد)).
سـپـس زبـان او را بـه كـام گـرفـت و مـكـيد تا تشنگى خود را نشان دهد، زبانش از شدت تشنگى چون صفحه سوهان بود، امام خاتم خود را به فرزند داد تا در دهان گذارد.
ايـن صـحـنـه دهـشـتناك ، از دردآورترين و تلخ ‌ترين مصايب حضرت بود كه پاره جگر و فرزند برومند خود را چون ماه شب چهارده در اوج شكوفايى چنين زخمى و خسته و از شدت تـشـنـگـى در آسـتـانـه مرگ ببيند، زخم شمشيرها تن او را پوشانده باشد، ليكن حضرت نتواند جرعه آبى در اختيار او قرار دهد و بدو يارى رساند.
حجة الاسلام ((شيخ عبدالحسين صادق )) در اين باره چنين مى سرايد:
((از تشنگى خود نزد بهترين پدر شكايت مى كند، ولى شكايت سوز جگر خود را نزد كسى برد كه خود به شدت تشنه بود، همه جگر و درونش چونان اخگرى سوزان بود و زبانش از تـشـنـگـى مانند صفحه سوهان خشك و خشن شده بود. پدر بر آن شد تا آب دهان خود را به پسر دهد، البته اگر آب دهانى نيز مانده و نخشكيده باشد)). (102)
افتخار بنى هاشم به ميدان نبرد بازگشت ، زخمها او را از پا انداخته و تشنگى قلبش را رنـجـور كـرده بـود، ليـكـن بـه هيچ يك از دردهاى طاقت فرساى خود توجهى نداشت . همه انـديـشه و عواطفش متوجه تنهايى پدرش بود؛ پدرى تنها در محاصره گرگان درّنده اى كـه تـشـنـه خـون او بـودند و مى خواستندبا ريختن خونش به پسرمرجانه نزديك شوند. على بن حسين با رجز ذيل در برابر دشمنان ظاهر شد:
((در جـنـگ ، حقايقى آشكار شد و پس از آن ، صداقتها روشن گشت . به خداوند، پرورگار عـرش سـوگـنـد! رهـايـتـان نـخواهيم كرد تا آنكه شمشيرها را در نيام كنيد)). (103)
حقايق جنگ آشكار گشته و اهداف آن براى دو طرف روشن شده بود. امام حسين ( عليه السّلام ) بـراى از بـيـن بـردن فـريـب اجـتـمـاعـى و تضمين حقوق محرومان و ستمديدگان و ايجاد زنـدگـى كـريـمـانـه اى براى آنان مى جنگيد؛ و امّا ارتش امويان براى بنده كردن مردم و تبديل جامعه به باغستانى براى امويان ـ تا تلاشهاى آنان را به يغما ببرند و آنان را به هر چه مى خواهند مجبور كنند ـ مى جنگيد.
عـلى بـن حـسـيـن دررجـزخوداعلام كردبراى پاسدارى ازاهداف والا و آرمانهاى عظيم ،همچنان خواهدجنگيدتاآنكه دشمن عقب نشيند و شمشيرها را غلاف كند.
فـرزنـد حـسـيـن بـا دلاورى بى مانندى به نبرد پرداخت تا آنكه دويست تن از آنان را به هـلاكـت رسـانـد (104) و از شـدت خـسـارات و تـلفـاتـى كـه ارتـش ‍ امـويـان مـتحمل شده بود، ضجه و فريادشان بلند شد. در اين هنگام ، خبيث پست ((مرة بن منقذ عبدى )) گـفـت : ((گـناهان عرب بر دوش من اگر پدرش را به عزايش ‍ ننشانم )). (105) و بـه طـرف شـبـيـه رسول خدا تاخت و ناجوانمردانه از پشت با نيزه ضربتى به كمرش زد و با شمشير، سرش را شكافت . على دست در گردن اسب كرد به اين پندار كه او را نـزد پـدرش بـازخـواهـد گـرداند تا براى آخرين بار وداع كند، ليكن اسب او را به طـرف اردوگـاه دشمن برد و آنان على را از همه طرف محاصره كردند و با شمشيرهايشان او را قطعه قطعه كردند تا آنكه انتقام خسارات و تلفات خود را بگيرند.
على صدايش را بلند كرد:
((سـلامـم بـر تـو بـاد اى ابـاعـبـداللّه ! ايـنـك ايـن جـدم رسول خداست كه مرا با جام خود نوشاند كه پس از آن تشنه نمى شوم ، در حالى كه مى گفت : براى تو نيز جامى ذخيره شده است )).
بـاد، ايـن كـلمـات را بـه پـدرش رسـاند، قلبش پاره پاره شد. بند دلش از هم گسيخت ، نـيـرويـش فرو ريخت ، قدرتش را از دست داد. در آستانه مرگ قرار گرفت و شتابان خود را بـه فـرزنـد رسـانـد، گـونـه بـر گونه اش گذاشت . پيكر پاره پاره فرزند بى حركت بود، امام با صدايى كه پاره هاى قلبش را در خود داشت و چشمانى خونبار مى گفت :
((خـداونـد قـومـى را كـه تـو را كـشـتـنـد، بـكشد، پسرم ! چقدر آنان بر خداوند و هتك حرمت پيامبر، جسارت دارند! پس از تو، خاك بر سر دنيا باد)). (106)
عباس ( عليه السّلام ) در كنار برادرش بود، با قلبى آتش گرفته و پاره پاره از رنج و درد از مصيبتى كه بر سرشان آمده بود. چرا كه پسر برادرش ـ كه يك دنيا فضيلت و افتخار بود ـ به شهادت رسيده بود. چقدر اين فاجعه هولناك و چقدر مصيبت دهشتناكى است !
نـواده پـاك مـصـطـفـى ، زيـنب ( عليها السّلام ) شتابان خود را بر سر پيكر پسر برادر رسـانـد، خود را بر آن انداخت و در حالى كه با اشك خويش شستشويش مى داد، بانگ مويه سر داده بود و مى گفت :
((آه اى پسر برادرم ! آه اى ميوه دلم !)).
ايـن صـحنه حزن آور در امام تاءثير كرد، پس شروع كرد به تسليت گفتن به خواهر، در حالى كه خود امام در حالت احتضار بود و دردمندانه مى گفت :
((پسرم ! پس از تو خاك بر سر دنيا)).
يـا ابـاعـبداللّه ! خداوند بر اين حوادث دهشتبارى كه صبر را به ستوه آوردند و كوهها را لرزانـدنـد، پـاداشـت دهد. در راه اين دين مبين كه گروهى جنايتكار اموى و مزدورانشان آن را به بازى گرفته بودند، شرنگ به كامت رفت و مصيبتها كشيدى .
شهادت آل عقيل
رادمـردان بـزرگـوار از آل عقيل براى دفاع از امام مسلمين و جانبازى در راه او تمسخر زنان بر زندگى و تحقيركنندگان بر مرگ ، بپاخاستند. امام شجاعت و شوق آنان را به دفاع از خود دريافت ، پس فرمود:
((پـروردگـارا! قـاتـلان آل عـقـيـل را بـكـش ، اى آل عقيل پايدارى كنيد كه وعده گاه شما بهشت است )). (107)
آنـان بـه دشـمـن زيـانـهـاى جـبران ناپذيرى وارد ساخته و چونان شيران شرزه به قلب دشمن زدند و با عزم نيرومند و اراده استوار خود بر تمام بخشهاى سپاه دشمن سر بودند. نـُه تن از آن رادمردان پاك و افتخار خاندان نبوى به شهادت رسيدند. شاعر درباره آنان مى گويد:
((اى چـشـم ! خـون بـبـار و نـاله سـر ده و اگـر مـويـه مـى كـنـى بـر خـانـدان رسـول مـويـه كـن . هـفـت تـن از فـرزنـدان عـلى و نـه تـن از فـرزنـدان عقيل به شهادت رسيدند)). (108)
ارواح پـاك آنـان بـه مـلكـوت اعـلى پـيـوسـت و بـه فردوس برين كه جايگاه پيامبران ، صدّيقان و صالحان است . ـ و چه خوب همراهانى هستند ـ وارد شد.
شهادت فرزندان امام حسن (ع )
رادمـردان از فـرزنـدان امـام حـسـن ( عليه السّلام ) براى دفاع از عموى خود و يارى او با قلبى خونبار از مصايب حضرت ، بپاخاستند. يكى از اين دلاوران ، قاسم بن حسن بود كه مـورخـان در وصـفـش گـفـتـه انـد: چـون مـاه شـب چهارده بود. امام او را تغذيه روحى كرده و پـرورش داده بـود تـا آنـكـه يـكـى از نـمـونـه هـاى عـالى كمال و ادب گشت . قاسم و برادرانش از محنت و مصيبت عمويشان باخبر مى شدند و آرزو مى كـردنـد اى كـاش بـتـوانـنـد ضـربات دشمن را با خون و جان خود به تمامى ، دفع كنند. قاسم مى گفت : ((امكان ندارد عمويم كشته شود و من زنده باشم )). (109)
قـاسـم نـزد امـام آمـد تـا اذن جـهاد بگيرد. حضرت او را دربرگرفت در حالى كه چشمانش اشكبار بود ولى اجازه نداد به ميدان رود، جز آنكه قاسم همچنان پافشارى مى كرد و دست و پـاى امـام را مـى بـوسـيـد تـا اجازه او را دريافت كند. پس ‍ حضرت اذن داد و آن پيشاهنگ فـتـوت اسـلامـى ، راه رزمـگـاه را پـيـش گرفت و براى تحقير آن درندگان ، زره بر تن نـكـرد. سـرهـا را درو مى كرد و گُردان را به خاك مى انداخت ، گويى مرگ مطيع اراده اش بـود. در حـيـن جـنگ ، بند نعلينش ـ كه از آن لشكر باارزشتر بود ـ كنده شد. زاده نبوت ، نـپـسـنديد كه يكى از پاهايش ‍ بدون نعلين باشد، پس ، از حركت باز ايستاد و به بستن بـنـد آن پـرداخـت و ايـن حـركت در حقيقت تحقير آنان بود. سگى از سگان آن لشكر به نام ((عـمرو بن سعد ازدى )) اين فرصت را غنيمت شمرد و گفت :((به خدا بر او خواهم تاخت )). ((حميد بن مسلم )) بر او خرده گرفت و گفت :
((پناه بر خدا! از اين كار چه نتيجه اى خواهى برد؟! اين قوم كه هيچ يك از آنان را باقى نخواهند گذاشت ، براى او كافيست و نيازى به تو نيست )).
ليـكن آن پليد توجهى به گفته اش نكرد و پيش تاخت و با شمشير ضربتى بر سر او زد. قـاسـم چـون سـتـاره اى بـه خـاك افتاد و در خون سرخش غوطه زد و با صداى بلندى فرياد زد:
((اى عمو! مرا درياب !)).
مـرگ از ايـن صدا براى امام سبكتر بود، بند دلش از هم گسيخت و از اندوه و حسرت جانش بـه پـرواز درآمـد و بـه سـرعـت بـه طـرف پـسـر بـرادرش رفـت ، پـس ‍ قـصـد قـاتـل او كـرد و با شمشير ضربتى به او زد. عمرو دستش را بالا آورد و شمشير آن را از آرنـج قـطـع كـرد و خـودش بـه زمـيـن افـتـاد. سـپـاهـيـان اهـل كـوفـه براى نجات او پيش تاختند ولى آن پست فطرت ، زير سم ستوران به هلاكت رسـيـد. سـپـس امـام مـتـوجـه فـرزنـد بـرادر گـشت و او را غرق در بوسه كرد. قاسم چون كـبـوتـرى سربريده دست و پا مى زد و امام قلبش فشرده مى شد و با جگرى سوخته مى گـفـت : ((از رحـمـت خـدا دور بـاشند قومى كه تو را كشتند! خونخواه تو در روز قيامت جدت خـواهـد بـود. بـه خـدا بر عمويت گران است كه او را بخوانى و پاسخت ندهد، يا پاسخت دهد، ليكن به تو سودى نبخشد. اين روزى است كه خونخواه آن بسيار و يار آن كم است )). (110)
امـام پسر برادرش را بر دستانش بلند كرد. قاسم همچنان دست و پا مى زد. (111) تـا آنـكـه در آغـوش امـام جـان باخت . حضرت او را آورد و پهلوى پسرش على اكبر و ديـگـر شـهـداى گـرانـقـدر خـاندان نبوت گذاشت ، به آنان خيره شد، قلبش به درد آمد و عـليـه خونريزان جنايتكارى كه خون خاندان پيامبرشان را مباح كرده بودند، دست به دعا برداشت :
((پـروردگـارا! همه را به شمار آور، كسى از آنان را فرومگذار و آنان را هرگز نيامرز. اى عـمـوزادگـانـم ! پايدارى كنيد؛ اى اهل بيتم ! پايدارى كنيد. پس از امروز، هرگز روى خوارى را نخواهيد ديد)). (112)
پـس از آن ، عـون بـن عـبـداللّه بـن جعفر و محمد بن عبداللّه بن جعفر ـ كه مادرشان بانوى بـزرگـوار نـواده پـيـامـبـر اكـرم زيـنـب كـبـرى بـود ـ بـراى دفـاع از امـام و ريـحـانـه رسـول خـدا بـپـاخـاسـتند و به شرف شهادت نايل شدند. پس از آنان از خاندان نبوت جز بـرادران امـام و در راءسـشـان عـبـاس ، كـسى باقى نماند. عباس در كنار برادر به عنوان نـيـرويـى بـازدارنـده عمل مى كرد و ايشان را از هر حمله و تجاوزى حفظ مى نمود و شريك تمامى دردها و رنجهاى برادر بود.
فصل هشتم : بـر كـرانـه علقمه
قلب ابوالفضل از رنج و اندوه فشرده شده بود و آرزو مى كرد كه مرگ ، او را در رُبايد و شـاهـد ايـن حوادث هولناك ، كه هر زنده اى را از پا درمى آورد و بنياد صبر را واژگون مـى كـرد ـ و جـز صـاحـبـان عـزيـمـت از پـيـامـبران كه خداوند آنان را آزموده و بر بندگان برترى داده ، كسى طاقت آنها را نداشت ـ نباشد.
از جـمـله ايـن حـوادث هـولنـاك آن بـود كـه ابـوالفـضـل ( عـليـه السـّلام ) هـر لحـظه به اسـتـقـبال جوان نورسى مى شتافت كه شمشيرها و نيزه هاى بنى اميّه اندام او را پاره پاره كـرده بـودنـد و صـداى بـانـوان حـرم را مـى شنيد كه به سختى بر عزيز خود مويه مى كـردنـد و بـر صـورت خـود مى كوفتند و ماههاى شب چهارده را كه در راه دفاع از ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) به خون تپيده بودند، در آغوش مى گرفتند.
عـلاوه بـر هـمـه ايـنـهـا، ابـوالفضل برادر تنهاى خود را ميان انبوه كركسانى مى ديد كه بـراى تـقـرب بـه جرثومه دنائت ، پسر مرجانه ، تشنه ريختن خون امام هستند، ليكن اين مـحـنـتها و رنجها عزم حضرت را براى پيكار با دشمنان خدا و جانبازى در راه نواده پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) جزم مى كرد و ايشان مصمم تر مى شدند.
در اينجا به اختصار به بحث از شهادت حضرت و حوادث منجر به آن مى پردازيم .
عباس (ع ) با برادرانش
پـس از شـهادت جوانان اهل بيت ( عليهم السّلام ) عباس قهرمان كربلا به برادران خود رو كرد و گفت :
ايـنـك در مـيـدان نـبـرد درآئيد و مخلصانه در راه يارى دين خدا با دشمنان او كارزار نماييد زيرا يقين مى دانم از اين عمل ، زيانى نخواهيد ديد. (113)
از بـرادران بزرگوارش خواست خود را براى خدا قربانى كنند و خالصانه در راه خدا و رسـولش جـهـاد نـمـايـنـد و در جـانـبـازى خود به چيز ديگرى اعم از نسب و غيره نينديشند. ابوالفضل متوجه برادرش عبداللّه گشت و گفت :
((بـرادرم ! پـيش برو تا تو را كشته ببينم و نزد خدايت به حساب آورم )). (114)
آن رادمردان نداى حق را لبيك گفتند و براى دفاع از بزرگ خاندان نبوت و امامت ، حسين بن على ( عليه السّلام ) پيش تاختند.
از خنده آورترين و ناحق ترين سخنان ، گفتار ((ابن اثير)) است كه : ((عباس به برادران خود گفت : پيش برويد تا از شما ارث ببرم ؛ زيرا شما فرزندى نداريد!!)).
اين سخن را گفته اند تا از اهميت اين نادره اسلام و اين مايه افتخار مسلمانان بكاهند.
آيـا مـمـكـن اسـت مايه سرافرازى بنى هاشم در آن ساعات هولناك كه مرگ در يك قدمى او بـود و بـرادرش در مـحـاصـره گـرگـان امـوى قـرار داشت و يارى مى خواست و كسى به يـاريـش نـمـى آمـد و مـويـه بـانـوان حـرم رسـالت را مـى شـنـيـد، بـه مسايل مادى بينديشد؟! در حقيقت حضرت عباس در آن لحظات به يك چيز مى انديشيد و بس ؛ اداى وظـيـفـه و شـهـادت در راه سـبـط پـيـامـبـر هـمـان راهـى كـه اهل بيت او پيمودند.
عـلاوه بـر آن ، ام البـنـيـن مادر اين بزرگواران زنده بود و اگر قرار بود ارثى تقسيم شود، او بود كه ارث مى برد؛ زيرا در طبقه اول ميراث بران قرار داشت .
وانـگـهـى ، پـدرشـان امـيـرالمـؤ مـنـين هنگام وفات نه زرى بجا گذاشت و نه سيمى ، پس فرزندان امام از كجا دارايى به هم زده بودند؟!
به احتمال قوى عبارت حضرت عباس چنين بوده است :
((تـا انـتـقـام خـون شـما را بگيرم )) (115) ، ولى سخنان حضرت تصحيف يا تحريف شده است .
بـرادران عـبـاس ، نـدايـش را پـاسـخ مـثـبـت دادنـد، جهت كارزار بپاخاستند و براى دفاع از برادرشان ريحانه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) آماده جانبازى و مرگ گشتند.
عـبـداللّه فـرزنـد اميرالمؤ منين ( عليهما السّلام ) پيش تاخت و با سپاهيان اموى درآويخت در حالى كه اين رجز را مى خواند:
((پـدرم عـلى صـاحـب افـتـخارات والا، زاده هاشم نيك پى و برگزيده است . اينك اين حسين فرزند پيامبر مرسل است و ما با شمشير صيقل داده از او دفاع مى كنيم . جانم را فداى چنين بـرادر بزرگوارى مى كنم . پروردگارا! به من ثواب آخرت و سراى جاويد، عطا كن )). (116)
((عبداللّه )) در اين رجز، سربلندى و افتخار خود را نسبت به پدرش ‍ اميرالمؤ منين ـ باب مدينه علم پيامبر و وصى او ـ و برادرش سرور جوانان بهشت ، ابراز داشت و اعلام كرد در راه بـرادر جـانـبـازى خـواهـد كـرد زيـرا او پـسـر پيامبر (صلّى اللّه عليه و آله ) و بدين ترتيب ، خواستار ثواب اخروى و درجات رفيعه اى است كه پروردگارش عطا كند.
آن رادمـرد هـمـچـنـان بـه شـدت پـيـكـار مـى كـرد تـا آنـكـه يـكـى از پـليـدان اهل كوفه به نام ((هانى بن ثبيت حضرمى )) بر او تاخت و او را به شهادت رساند. (117)
پـس از او برادرش ((جعفر)) كه نوزده ساله بود، به پيكار پرداخت و دليرانه جنگيد تا آنكه قاتل برادرش او را نيز به شهادت رساند. (118)
پـس از آن ، برادرش ، ((عثمان )) كه 21 ساله بود به جنگ پرداخت . خولى او را با تير زد كـه نـاتـوانـش ساخت و مردى پليد از ((بنى دارم )) بر او تاخت و سرش را برگرفت تا بدان نزد پسر بدكاره ؛ عبيداللّه بن مرجانه تقرب جويد. (119)
ارواح پـاك آنـان بـه سـوى پـروردگارشان بالا رفت . آنان زيباترين جانبازى و ايمان به درستى راه و فناى در حق را به نمايش گذاشتند.
ابوالفضل بر كنار پيكرهاى پاره پاره برادران ايستاد، در چهره نورانى شان خيره شد، سـيرتهاى والا و وفادارى بى نظير آنان را يادآور گشت ، به تلخى بر آنان گريست و آرزو كـرد اى كاش قبل از آنان به شهادت رسيده بود و پس از آن آماده شهادت و دستيابى به رضوان خداوند گشت .
هـنـگـامـى كـه ابـوالفـضـل ، تـنـهـايـى بـرادر، كـشـتـه شـدن يـاران و اهـل بـيتش را كه هستى خود را به خداوند ارزانى داشتند، ديد، نزد او شتافت و از او رخصت خـواسـت تـا سـرنوشت درخشان خود را دنبال كند. امام به او اجازه نداد و با صدايى حزين فرمود:
((تو پرچمدار من هستى !)).
امـام بـا بـودن ابـوالفـضـل ، احـسـاس تـوانـمـنـدى مى كرد؛ زيرا عباس به عنوان نيروى بـازدارنـده و حـمـايـتـگـر در كـنـار او عـمـل مـى كـرد و تـرفـنـد دشـمنان را خنثى مى نمود. ابوالفضل با اصرار گفت :
((از دسـت ايـن مـنـافـقـيـن سـيـنه ام تنگ شده است ، مى خواهم انتقام خون برادرانم را از آنان بگيرم )).
آرى ، هـنـگـامـى كه برادرانش ، عموزادگانش و ديگر افراد كاروان را چون ستارگانى در خـون نـشـسـتـه ديـد كـه بـر صـحـرا فـتـاده انـد و جـسـدهـاى پـاره پـاره آنـان دل را بـه درد مـى آورد، قـلبـش فـشرده شد و از زندگى بيزار گشت . لذا بر آن شد كه انتقام آنان را بگيرد و به آنان بپيوندد.
امـام از بـرادرش خـواسـت براى اطفالى كه تشنگى ، آنان را از پا درآورده است ، آب تهيه كـنـد. آن دلاور بـزرگـوار نـيـز به طرف آن مسخ شدگان ـ هم آنان كه دلهايشان تهى از مـهـربـانـى و عـطـوفـت بود ـ رفت ، آنان را پند داد، از عذاب و انتقام الهى برحذر داشت و سپس سخن خود را متوجه عمر سعد كرد و گفت :
((اى پسر سعد! اين حسين فرزند دختر پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) است كه اصحاب و اهـل بـيـتـش را كشته ايد و اينك خانواده و كودكانش تشنه اند، آنان را آب دهيد كه تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و اين حسين است كه باز مى گويد: مرا واگذاريد تا به سوى ((روم )) يا ((هند)) بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم )).
سـكـوتـى هـولنـاك نـيروهاى پسر سعد را فرا گرفت ، بيشترشان سر فرو افكندند و آرزو كردند كه به زمين فرو روند.
پس شمر بن ذى الجوشن پليد و ناپاك ، چنين پاسخ داد:
((اى پـسـر ابـوتـراب ! اگـر سطح زمين همه آب بود و در اختيار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى داديم تا آنكه تن به بيعت با يزيد بدهيد)).
دنـائت طـبـع ، پـسـت فـطـرتـى و لئامـت ، ايـن نـاجـوانـمـرد را تـا بدين درجه از ناپاكى تنزل داده بود. ابوالفضل به سوى برادر بازگشت ، طغيان و سركشى آنان را بازگو كـرد، صـداى دردنـاك كـودكـان را شـنـيـد كه آواى العطش سرداده بودند، لبهاى خشكيده و رنـگـهـاى پـريـده آنـان را ديـد و مـشـاهـده كرد كه از شدت تشنگى در آستانه مرگ هستند، هـراسـان شد؛ درياى درد، در اعماق وجود حضرت موج مى زد، دردى كوبنده خطوط چهره اش را درهم كشيد و با شجاعت به فريادرسى آنان برخاست ؛ مشك را برداشت ، بر اسب نشست ، بـه طـرف شـريعه فرات تاخت ، با نگهبانان درآويخت ، آنان را پراكنده ساخت ، حلقه مـحـاصـره را درهم شكست و آنجا را در اختيار گرفت . جگرش از شدت تشنگى چون اخگرى مـى سـوخـت ، مـشتى آب برگرفت تا بنوشد، ليكن به ياد تشنگى برادرش و بانوان و كودكان افتاد، آب را ريخت ، عطش خود را فرونشاند و گفت :
((اى نفس ! پس از حسين ، پست شو و پس از آن مباد كه باقى باشى ، اين حسين است كه جام مـرگ مـى نـوشـد ولى تـو آب خنك مى نوشى ، به خدا اين كار خلاف دين من است )). (120)
انـسـانـيـت ، اين فداكارى را پاس مى دارد و اين روح بزرگوار را كه در دنياى فضيلت و اسـلام مـى درخـشـد و زيـبـاتـريـن درسـها را از كرامت انسانى به نسلهاى مختلف مى آموزد، بزرگ مى شمارد.
ايـن ايـثـار كـه در چـهـار چـوب زمـان و مكان نمى گنجد از بارزترين ويژگيهاى آقايمان ابـوالفـضـل بـود. شـخـصـيـت مـجـذوب حـضـرت و شـيـفـتـه امـام نـمى توانست بپذيرد كه قبل از برادر آب بنوشد. كدام ايثار از اين صادقانه تر و والاتر است ؟!
قـمـر بـنى هاشم ، سرافراز، پس از پر كردن مشك آب ، راه خيمه ها را در پيش ‍ گرفت و ايـن عـزيـزتـريـن هـديـه را كـه از جـان گـرامـيـتـر مـى داشـت بـا خـود حـمـل مـى كـرد. در بـازگشت ، با دشمنان خدا و انسانهاى بى مقدار، درآويخت ، او را از همه طـرف محاصره كردند و مانع از رساندن آب به تشنگان خاندان نبوت شدند. حضرت با خواندن رجز زير، آنان را تار و مار كرد و بسيارى را كشت :
((از مـرگ هـنـگـامـى كـه روى آورد بيمى ندارم ، تا آنكه ميان دلاوران به خاك افتم ، جانم پـنـاه نواده مصطفى باد! منم عباس كه براى تشنگان آب مى آورم و روز نبرد از هيچ شرى هراس ندارم )). (121)
بـا اين رجز، دليرى بى مانند خود را آشكار ساخت ، بى باكى خود را از مرگ نشان داد و گـفـت كـه : بـا چـهـره خـنـدان بـراى دفـاع از حـق و جـانـبـازى در راه بـرادر بـه اسـتـقـبـال مـرگ خـواهـد شـتـافـت . سـر افـراز بـود از ايـنـكه مشكى پرآب براى تشنگان اهل بيت مى برد.
سـپـاهـيـان از بـرابر او هراسان مى گريختند، عباس آنان را به ياد قهرمانيهاى پدرش ، فـاتـح خـيـبـر و درهـم كـوبـنـده پـايـه هـاى شـرك ، مـى انـداخت ؛ ليكن يكى از بزدلان و ناجوانمردان كوفه در كمين حضرت نشست و از پشت به ايشان حمله كرد و دست راستشان را قطع كرد؛ دستى كه همواره بر سر محرومان و ستمديدگان بود و از حقوق آنان دفاع مى كرد. قهرمان كربلا اين ضربه را به هيچ گرفت و به رجزخوانى پرداخت :
((بـه خـدا قـسم ! اگر دست راستم را قطع كرديد، من همچنان از دينم دفاع خواهم كرد و از امام درست باور خود، فرزند پيامبر امين و پاك ، حمايت خواهم نمود)). (122)
بـا ايـن رجـز، اهـداف بزرگ و آرمانهاى والايى را كه به خاطر آنها مى جنگيد، نشان داد و روشن كرد كه براى دفاع از اسلام و امام مسلمانان و سيد جوانان بهشت ، پيكار مى كند.
انـدكـى دور نـشـده بود كه يكى ديگر از ناجوانمردان و پليدان كوفه به نام ((حكيم بن طفيل ))دركمين حضرت نشست و دست چپ ايشان را قطع كرد.حضرت ـ به گفته برخى منابع ـ مـشك را به دندان گرفت و بدون توجه به خونريزى و درد بسيار، براى رساندن آب به تشنگان اهل بيت شروع به دويدن كرد.
حقيقتاً اين بالاترين مرحله شرف ، وفادارى و محبت است كه انسانى از خود نشان مى دهد. در حـالى كـه مـى دويـد تـيـرى بـه مـشـك اصـابت كرد و آب آن را فروريخت . سردار كربلا ايـسـتـاد، اندوه او را فراگرفت ، ريخته شدن آب برايش ‍ سنگين تر از جدا شدن دستانش بـود. نـاگـهـان يكى از آن پليدان به حضرت حمله ور شد و با عمود آهنين بر سر ايشان كـوفـت ، فـرق ايـشـان شـكـافـت و حـضرت بر زمين افتاد، آخرين سلام و درودش را براى برادر فرستاد:
((يا اباعبداللّه ! سلامم را بپذير)).
باد،صداى عباس رابه امام رساند،قلبش شرحه شرحه شد،دلش ازهم گسيخت ، به طرف عـلقـمـه شـتـافـت ، بـا دشـمنان درآويخت ، بر سر پيكر برادر ايستاد، خود را بر روى او انداخت با اشكش او را شستشو داد و با قلبى آكنده از درد و اندوه گفت :
((آه ! اينك كمرم شكست و راهها بر من بسته شد و دشمنشاد شدم )).
امام با اندامى درهم شكسته ، نيرويى فروريخته و آرزوهايى بر باد رفته به برادرش خـيـره شـد و آرزو كرد قبل از او به شهادت رسيده باشد. ((سيد جعفر حلى )) حالت امام را در آن لحظات ، چنين وصف كرده است :
((حـسـيـن بـه طرف شهادتگاه عباس رفت در حالى كه چشمانش از خيمه ها تا آنجا را كاوش مـى كـرد. جـمـال بـرادر رانهان يافت ، گويى ماه شب چهارده كه زير نيزه ها شكسته نهان بـاشـد، بر پيكر او افتاد و اشكش زمين را گلگون كرد. خواست او را ببوسد، ليكن جايى در بـدن او در امـان از زخـم سلاح نيافت تا ببوسد، فريادى كشيد كه در صحرا پيچيد و سنگهاى سخت را از اندوهش به درد آورد:
برادرم ! بهشت بر تو مبارك باد، هرگز گمان نداشتم راضى شوى كه در تنعم باشى و من مصيبت تو را ببينم .
برادرم ! ديگر چه كسى دختران محمد را حمايت خواهد كرد، كه ترحم مى خواهند ليكن كسى به آنان رحم نمى كند.
پس از تو نمى پنداشتم كه دستانم از كار بيفتد، چشمانم نابينا شود و كمرم بشكند.
بـراى غـير تو سيلى به گونه مى نوازند و اينك براى تو است كه با شمشيرهاى آخته به پيشانيم كوبيده مى شود.
ميان شهادت جانگداز تو و شهادت من ، جز آنكه تو را مى خوانم و تو از نعيم بهره مندى ، فاصله اى نيست .
ايـن شمشير تو است ، ديگر چه كسى با آن ، دشمنان را خوار مى كند؟! اين پرچم توست ، ديـگـر چه كسى با آن پيش خواهد رفت ؟! برادرم ! مرگ فرزندانم را بر من سبك كردى و زخم را تنها زخم دردناكتر، تسكين مى دهد)). (123)
اين شعر توصيف دقيقى است از مصايبى كه امام پس از فقدان برادر، به آنها دچار شدند. شاعر ديگرى به نام ((حاج محمد رضا ازدى )) وضعيت امام را چنين توصيف مى كند:
((خود را بر او انداخت درحالى كه مى گفت :
امروز شمشير از كف افتاد، امروز سردار سپاه از دست رفت ، امروز راه يافتگان ، امام خود را از دست دادند، امروز جمعيت ما پريشان شد. امروز پايه ها از هم گسيخت ، امروز چشمانى كه بـا بـودنـت بـه خـواب نـمـى رفـتـنـد آرام گرفتندوخوابيدندوچشمانى كه به راحتى مى خوابيدند از خفتن محروم شدند.
اى جـان بـرادر! آيـا مـى دانـى كـه پـس از تـو لئيـمـان بر تو تاختند و يورش ‍ آوردند، گـويـى آسـمـان بـه زمـين آمده است يا آنكه قله هاى كوهها فرو ريخته است ، ليكن يك چيز مـصـيـبـت تو را برايم آسان مى كند؛ اينكه به زوردى به تو ملحق مى شوم و اين خواسته پروردگار داناست )). (124)
با اين همه هرچه شاعران و نويسندگان بگويند و بنويسند، نمى توانند ابعاد مصيبت امام ، رنـج و انـدوه كـمـرشـكـن و سـوگ او را كـامـلاً تـصـويـر كـنـنـد. نـويـسـنـدگـان مـقـتـلهـا نـقـل مـى كـنـنـد امـام هنگامى كه از كنار پيكر برادر برخاست ، نمى توانست قدم بردارد و شكست برايشان عارض شده بود، ليكن حضرت صبور بود، با چشمانى اشكبار به طرف خيمه ها رفت ، سكينه به استقبالش آمد و گفت :
((عمويم ابوالفضل كجاست ؟)).
امـام غـرق گـريـه شـد و با كلماتى بريده بريده از شدت گريه خبر شهادت او را داد. سـكـيـنـه دهـشـت زده مـويه اش بلند شد. هنگامى كه نواده پيامبر اكرم ، زينب كبرى ( عليها السـّلام ) از شـهـادت بـرادرش كه همه گونه خدمتى به خواهر كرده بود، مطلع شد، دست بـر قـلب آتش گرفته خود نهاد و فرياد زد: ((آه برادرم ! آه عباسم ! چقدر فقدانت بر ما سنگين است واى از اين فاجعه ! واى از اين سوگ بزرگ !)).
زمـيـن از شـدت گـريـه و مـويه لرزيدن گرفت و بانوان حرم كه يقين به فقدان برادر يافته بودند، سيلى به گونه ها نواختند. سوگوار اندوهگين ، پدر شهيدان نيز در غم و سوگ آنان شريك شد و گفت :
((يا اباالفضل ! چقدر فقدانت بر ما سنگين است !)).
امـام پـس از فـقـدان برادر كه در نيكى و وفادارى مانندى نداشت ، احساس ‍ تنهايى و بى كـسـى كـرد. فاجعه مرگ برادر، سخت ترين فاجعه اى بود كه امام را غمين كرد و او را از پا انداخت .
بدرود، اى قمر بنى هاشم !
بدرود، اى سپيده هر شب !
بدرود، اى سمبل وفادارى و جانبازى !
سـلام بر تو! روزى كه زاده شدى ، روزى كه شهيد شدى و روزى كه زنده ، برانگيخته مى شوى .

fehrest page

back page