next page

fehrest page

back page

هـنـگامى كه آنان خاموش گشتند، حضرت خطابه خود را آغاز كرد، خداوند را ستايش كرد و سپاس گفت ، بر جدش پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) ملائكه و انبيا درود فرستاد و در آن خـطـبـه سـخـنـانـى گـفـت كـه : ((بـه شـمـار نـيـايـد و قـبـل از آن و بـعد از آن سخنانى بدان حدّ از شيوايى و رسايى شنيده نشده و نرسيده است )). (83)
حضرت در قسمتى از سخنان خود چنين فرمود:
((اى مـردم ! خـداونـد مـتـعـال دنـيـا را آفـريـد و آن را سراى فنا و نابودى قرار داد كه با اهـل خـود هر آنچه خواهد مى كند. پس فريب خورده آن است كه دنيا او را فريب دهد و بدبخت كسى است كه دنيا گمراهش سازد. مبادا اين دنيا فريبتان دهد و مغرورتان سازد. هر كه به دنـيـا اميد بندد، اميدش را بر باد مى دهد و آنكه در آن طمع ورزد، سرخورده خواهد شد. شما را مـى بـيـنـم بـر كارى عزم كرده ايد كه در اين كار خدا را به خشم آورده ايد، كرمش را از شـمـا بـرگـرفـتـه و انـتقامش را متوجه شما كرده است . بهترين پروردگار، خداى ماست و بـدترين بندگان ، شما هستيد. به طاعت اقرار و اعتراف كرديد، به پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) ايمان آورديد، اما به جنگ فرزندان و خاندان او آمده ايد و مى خواهيد آنان را بكشيد. شيطان بر شما چيره گشته و ياد خداى بزرگ را از ضميرتان زدوده است . پس مرگ بر شما و خواسته هايتان باد! انا للّه وانا اليه راجعون ، اينان قومى هستند كه پس از ايمان آوردن ، كفر ورزيدند پس دور باد قوم ظالم از رحمت خدا)).
امـام بـا سـخـنـانـى كـه يادآور روش انبيا و دلسوزى آنان براى امتهايشان بود، ايشان را نـصـيـحـت كـرد، از فـريـب و فـتـنـه دنـيـا بـر حـذرشـان داشـت ، آنـان را از ارتكاب جنايت قـتـل خـانـدان نـبـوت ، تـرسـانـد و روشـن كـرد كـه در آن صورت سزاوار عذاب دردناك و جاودانه الهى خواهند گشت .
امام رنجديده ، سپس سخنان خود را چنين دنبال كرد:
((اى مـردم ! بـه نـسـبـم بـنـگـريـد كـه مـن كـيستم ، سپس به وجدان خود رجوع كنيد و آن را سـرزنـش كـنـيـد و بـبـيـنـيـد آيـا سـزاوار اسـت مـرا بكشيد و حرمت مرا هتك كنيد؟! آيا من نواده پـيـامـبـرتـان و پـسـر وصـى او و پسر عم او و اولين مؤ منان به خدا و تصديق كنندگان رسالت حضرت ختمى مرتبت ، نيستم ؟!
آيا حمزه سيدالشهداء عموى پدرم نيست ؟!
آيا جعفر طيّار، عمويم نيست ؟!
آيـا سـخـن پـيـامـبـر در حـق من و برادرم را نشنيده ايد كه فرمود: ((اين دو، سروران جوانان بـهـشـتـنـد)). اگر مرا در گفتارم تصديق مى كنيد كه حق هم همان است . به خدا سوگند! از آنجا كه دانستم خداوند دروغگويان را مؤ اخذه مى كند و زيان دروغگويى به گوينده آن مى رسد، هرگز دروغ نگفته ام . و اگر مرا تكذيب مى كنيد در ميان شما هستند كسانى كه اگر از آنان بپرسيد، به شما خبر خواهند داد. از ((جابر بن عبداللّه انصارى و ابوسعيد خدرى و سـهـل بـن سعد ساعدى و زيد بن ارقم و انس بن مالك )) بپرسيد، تا اين گفتار پيامبر( صـلّى اللّه عـليـه و آله ) دربـاره مـن و بـرادرم را بـراى شـمـا نقل كنند. آيا همين (گفتار پيامبر) مانع شما از ريختن خون من نمى گردد؟!)).
شـايـسـتـه بـود با اين سخنان درخشان ، خِرَدهاى رميده آنان بازگردد و از طغيانگرى باز ايـسـتـنـد. امـام هـرگـونـه ابـهـامـى را بـرطـرف كـرد و آنـان را بـه تاءمل ـ هر چند اندكى ـ فرا خواند تا از ارتكاب جنايت خوددارى كنند.
آيا حسين نواده پيامبرشان و فرزند وصى پيامبر نبود؟!
مـگـر نـه حـسـيـن ـ هـمانگونه كه پيامبر گفته بود ـ ((سرور جوانان بهشت است )) و همين ، مانعى از ريختن خون و هتك حرمت او مى گشت ؟!
ليـكـن سـپـاهيان اموى اين منطق را نپذيرفتند، آنان رهسپار جنايت بودند و قلبهايشان سياه شده بود و ميان آنان و ياد خدا، پرده افتاده بود.
شمربن ذى الجوشن كه از مسخ ‌شدگان بود،پاسخ ‌امام را به عهده گرفت و گفت :
او (شمر) خدا را به زبان پرستيده باشد اگر بداند كه (امام ) چه مى گويد!
طـبـيـعـى بـود كـه گـفـتـه امـام را درك نـكـنـد؛ زيـرا زنـگـار بـاطـل ، قـلب او را تـيـره كـرده و او در گـنـاه فـرو رفـتـه بود. ((حبيب بن مظاهر)) كه از بزرگان و معروفين تقوا و صلاح بود، بدو چنين پاسخ داد:
((بـه خدا قسم ! مى بينم كه تو خدا را به هفتاد حرف (يعنى پرستشى تُهى از يقين ) مى پـرستى و شهادت مى دهم كه نيك نمى دانى امام چه مى گويد. ولى خداوند بر قلبت مهر زده است )).
امام متوجه بخشهاى سپاه گشت و فرمود:
((اگر در اين گفته شك داريد، آيا در اينكه نواده پيامبرتان هستم نيز شك داريد؟!
به خدا سوگند! در مشرق و مغرب عالم جز من ، ديگر نواده پيامبرى ، نه در ميان شما و نه در ميان ديگران ، يافت نمى شود.
واى بر شما! آيا به خونخواهى قتلى كه مرتكب شده ام آمده ايد؟!
يا مالى كه بر باد داده ام و يا به قصاص زخمى كه زده ام آمده ايد؟!)).
آنـان حـيـران شـدنـد و از پـاسـخ دادن درمـانـدند. سپس حضرت به فرماندهان سپاه كه از ايشان خواستار آمدن به كوفه شده بودند، رو كرد و فرمود:
((اى شـبـث بن ربعى ! اى حجار بن ابجر! اى قيس بن اشعث ! و اى زيد بن حرث ! آيا شما بـه مـن نـنـوشـتـيد كه درختان به بار نشسته و مرغزارها سبز شده اند و تو بر لشكرى مجهز كه در اختيارت قرار مى گيرد، وارد مى شوى ...)).
آن خـائنان ، نامه و پيمان و وعده يارى به امام را انكار كردند و گفتند ((ما چنين نكرده ايم ...)).
امام از اين بى شرمى ، حيرت زده گفت :
((پناه بر خدا! به خدا قسم چنين كرده ايد...)).
سپس حضرت از آنان روى گرداند و خطاب به همه سپاهيان گفت :
((اى مردم ! اگر از من كراهت داريد، مرا واگذاريد تا به جايگاهم بر بسيط خاك بروم )).
((قـيـس بـن اشـعـث )) كـه از سـران مـنـافـقـيـن بـود و شـرف و حـيـا را لگدمال كرده بود، در پاسخ امام گفت :
((چـرا بـه حـكـم عـموزادگان خودت تن نمى دهى ؟ آنان جز آنگونه كه دوست دارى با تو رفتار نخواهند كرد و از آنان به تو گزندى نخواهد رسيد)).
امام خطاب به او فرمود:
((تـو برادر برادرت ـ محمد بن اشعث ـ هستى ، آيا مى خواهى بنى هاشم بيش ‍ از خون مسلم بن عقيل ، از تو خونخواهى كنند؟!
بـه خـدا قـسـم ! نـه دسـت ذلت بـه آنـان خـواهـم داد و نه چون بندگان فرار خواهم كرد. بـنـدگـان خـدا! به پروردگارم و پروردگارتان از آنكه سنگسارم كنيد، پناه مى برم ، بـه پـروردگارم و پروردگارتان از هر متكبرى كه به روز حساب ايمان ندارد، پناه مى برم ...)). (84)
ايـن كـلمات ، گوياى عزت آزادگان و شرف خويشتنداران بود، ولى در قلوب آن سنگدلان فرو رفته در جهل و گناه ، اثرى نكرد.
اصـحـاب امـام نـيـز بـا سـپـاهـيـان ابـن زياد سخن گفتند، حجتها را بر آنان اقامه كردند و ستمگريهاى امويان و خودكامگى آنان را به يادشان آوردند. اما اين پندها بى اثر بود و آنـان از ايـنـكـه زيـر بـيـرق پـسـرمـرجـانـه بـاشـنـد و بـا ريـحـانـه رسول خدا( صلّى اللّه عليه و آله ) كارزار كنند، احساس سرافرازى مى كردند.
خطبه ديگرى از امام (ع )
امام آن نواده رسول خدا براى اتمام حجت و اينكه كسى ادعا نكند از حقيقت امر بى اطلاع بوده اسـت ، بـار ديـگـر بـراى نصيحت گويى به طرف لشكريان ابن زياد رفت . حضرت در حـالى كـه زره بـر تـن كـرده ، عـمـامه جدش را بر سر نهاده ، قرآن را گشوده و بر سر گـذاشـتـه بـود و هـاله اى از نـور ايـشـان را فـراگـرفته بود، با هيبت انبيا و اوصيا در مقابل آنان قرار گرفت و فرمود:
((مـرگ و انـدوه بـر شـمـا! اى گـروه ! آيا هنگامى كه با شيفتگى از ما يارى خواستيد و ما شـتـابـان بـه يـارى شـما آمديم ، شمشيرى را كه سوگند خورده بوديد بدان ما را يارى كـنـيـد، بـر ضـد ما بركشيديد و آتشى را كه براى دشمن ما و شما برافروخته بوديم ، بـر عـليـه مـا بـه كـار گـرفـتـيد و به دشمنانتان عليه دوستانتان پيوستيد بدون آنكه عدالتى ميان شما گسترده باشند و يا بدانها اميدوار شده باشيد.
پـس مـرگ بـر شـمـا بـاد! كـه هـنوز اتفاقى نيفتاده ، شمشير در نيام ، قلب آرام و انديشه اسـتـوار بـود، شـمـا چـون مـلخـان نـوزاد و پروانه هاى خُرد به سوى آن آمديد و خيلى زود پيمان شكستيد، پس مرگ بر شما اى بندگان امت ! و اى پراكنده شدگان از احزاب ! و اى دوراندازان كتاب و تحريف كنندگان آيات ! و اى گروه گناهكار! و اى تفاله هاى شيطان ! و اى خاموش كنندگان سنّتها!
واى بر شما! آيا به اينان كمك مى كنيد و ما را وامى گذاريد؟! آرى ، به خدا! درخت غدر و نـيـرنـگ در مـيـان شما ريشه دار است و شما بر آن پا گرفته ايد و اين درخت در ميان شما بـارور و نيرومند شده است . پس شما پست ترين درختى هستيد كه بيننده مى نگرد و لقمه اى بـراى غـاصـبـان هـسـتـيـد. هـان ! حرامزاده فرزند حرامزاده ! دو راه بيش نگذاشته است ؛ شـمشير كشيدن يا تن به خوارى دادن ، كجا و ذلّت ! خداوند و رسولش و مؤ منان و دامنهاى پاك و غيرتمندان و نفوس بلند طبع ، آن را بر ما نمى پسندند كه اطاعت فرومايگان بر شـهـادت كـريـمـان مـقـدم داشته شود. آگاه باشيد! من با اين خاندان با وجود كمى تعداد و خوددارى ياوران ، پيش مى روم ...)).
سـپـس حـضـرت بـه ابـيـات ((فـروة بـن مـسـيـك مـرادى )) متمثل شد:
((اگـر شكست دهيم ، شيوه ما چنين بوده است و اگر شكست بخوريم ننگى نيست ؛ و از جبن ما نبوده است ، بلكه اجل ما به سر رسيده و دولت ديگران آغاز شده است ؛ به نكوهشگران ما بـگـويـيـد، هشيار شويد كه آنان نيز به سرنوشت ما دچار خواهند شد؛ هنگامى كه مرگ از گروهى فارغ شود، به گروه ديگرى خواهد پرداخت )). (85)
((هـان ! بـه خـدا قسم ! پس از اين جنايت ، فزون از سوار شدن بر اسب ، فرصت نخواهيد يـافـت كـه چـون سـنـگ آسيا سرگردان و مانند محور آن به لرزش ‍ درخواهيد آمد. اين عهدى اسـت كـه پـدرم از جـدّم رسول خدا( عليه السّلام ) بازگو نموده است پس كار خود را پيش گـيـريـد، شـريـكـانتان را بخوانيد و ابهام را از خودتان دور كنيد، سپس درباره هر آنچه خـواهـيد، انجام دهيد و فرصتى به من ندهيد. من به خداوند؛ پروردگارم و پروردگارتان تـوكـل كـرده ام . جنبنده اى نيست مگر آنكه در يد قدرت اوست همانا پروردگارم بر صراط مستقيم است )).
سپس حضرت دستانش را به دعا برداشت و گفت :
((پـروردگـارا! بـارش آسـمان را بر آنان قطع كن و آنان را دچار ساليان قحطى ، چون سالهاى يوسف كن و غلام ثقفى را بر آنان مسلط ساز تا به آنان جامهاى شرنگ بنوشاند كـه آنـان بـه مـا دروغ گـفـتـنـد و دسـت از يـارى ما شستند. تويى پروردگار ما، بر تو توكل مى كنيم و به سوى تو مى آييم ...)). (86)
و ايـن خطابه انقلابى ، صلابت ، عزم نيرومند، دلاورى و استوارى امام را نشان مى دهد. در حـقـيـقـت اوبـاشـانـى را كه از او يارى خواستند تا آنان را از ظلم و ستم امويّين نجات دهد، تـحـقـيـر مى كند چرا كه پس از روى آوردن حضرت به سوى آنان بر او پشت نموده و با شمشيرها و نيزه هايشان در برابر او قرار گرفتند تا خود را به سركشان ، ستمگران و خـودكامگان نزديك نموده و بدون اينكه از آنان عدالتى ديده باشند، در كنار آنان شمشير كشيدند و بيعت خود را با امام شكستند. درخواست پسرمرجانه را كه متضمّن خوارى و تسليم اسـت ـ آنـچـه در قـامـوس بـزرگـتـريـن نـمـايـنـده كـرامـت انـسـانـى و نـواده رسول خدا، هرگز وجود ندارد ـ باز پس مى زند، پسر مرجانه ذلّت و خوارى را براى امام ( عليه السّلام ) خواسته بود و دور باد از اينكه امام ( عليه السّلام ) پذيراى ننگ شده در حـالى كه او نواده پيامبر ـ كه درود خدا بر او و خاندانش باد ـ و بالاترين الگوى كرامت انـسـانـى است ؛ از اين رو آمادگى خود و خاندانش را براى جنگ و بجا گذاشتن قهرمانيهاى جـاودانـه و حـفـظ كرامت خود و امت اسلامى اعلام مى دارد. و امام صلّى اللّه عليه و آله فرجام كـار آنـهـا را اين گونه بيان كرد: آنان زندگى خوشى نخواهند داشت و به زودى خداوند كـسـى را بـر آنـان مـسـلط خـواهد ساخت كه جام شرنگ در كامشان خواهد ريخت و دچار رنج و عذابى اليم خواهد كرد.
مدت كمى از ارتكاب اين جنايت گذشته بود كه پيش بينى امام محقق شد. قهرمان بزرگ ، يـاور اسلام و سردار انقلابى ، ((مختار بن يوسف ثقفى )) بر آنان شوريد، وجودشان را از تـرس و وحـشـت لبـريـز كرد و انتقامى سخت از آنان گرفت . ماءموران او آنان را تعقيب كـردنـد و بـه هـر كـس دسـت يـافـتـنـد بـه شـكـل هـولنـاكـى بـه قتل رساندند و تنها افراد معدودى موفق به فرار شدند.
پـس از ايـن خـطـابه تاريخى و جاويد، سپاه ابن سعد خاموش ماند و بسيارى از آنان آرزو مى كردند اى كاش ! به زمين فرو مى رفتند.
لبيّك ((حرّ))
پـس از شـنـيـدن خـطابه امام ، وجدان حر، بيدار شد و جانش به سوى حق روى آورد و در آن لحـظـات سـرنـوشت ساز زندگى اش ، در انديشه فرو رفت كه آيا به حسين ملحق شود و بدين ترتيب آخرت خود را حفظ كند و خود را از عذاب و خشم خدا دور نگهداردياآنكه همچنان در مـنـصـب خـود بـه عـنـوان فـرمـانـده بـخـشـى از سـپـاه امـوى باقى بماند و از صله ها و پاداشهاى پسر مرجانه برخوردار گردد!
حـر، نـداى وجـدان را پـذيـرفـت و بر هواى نفس غالب شد و بر آن شد تا به امام حسين ( عـليـه السـّلام ) بـپـيـونـدد. قـبـل از پـيـوسـتـن بـه امـام ، نـزد عـمـر بـن سـعـد فـرمـانـده كل سپاهيان رفت و پرسيد:
((آيا با اين مرد پيكار خواهى كرد؟)).
ابن سعد بدون توجه به انقلاب روحى حر، به سرعت و با قاطعيت پاسخ داد:
((آرى ، به خدا پيكارى كه كمترين اثر آن افتادن سرها و قطع شدن دستها باشد)).
ايـن سـخـن را در بـرابـر فـرمـانـدهـان قسمتها به زبان آورد تا اخلاص خود را نسبت به پسرمرجانه نشان دهد.
حرّ مجدداً پرسيد:
((آيا به هيچ يك از پيشنهادهاى او رضايت نمى دهيد؟)).
عمر پاسخ داد:
((اگر كارها به دست من بود قبول مى كردم ، ولى اميرت آنها را نمى پذيرد)).
هنگامى كه حرّ يقين پيدا كرد كه آنان تصميم دارند با امام بجنگند، عزم كرد به اردوگاه امام بپيوندد. در آن لحظات ، دچار تنش و لرزش سختى شده بود. دوستش ((مهاجر بن اوس )) شگفت زده از اين اضطراب گفت :
((به خدا قسم ! كار تو شك برانگيز است ، به خدا در هيچ موقفى تو را چون اينجا نديده ام و اگر از من درباره دليرترين اهل كوفه پرسش مى شد، جز تو را نام نمى بردم )).
حرّ تصميم خود را بر او آشكار كرد و گفت :
((بـه خـدا سـوگـنـد! خـودم را مـيان بهشت و دوزخ مخير مى بينم ، ولى هرگز جز بهشت را ترجيح نخواهم داد اگرچه مرا قطعه قطعه كنند و بسوزانند)).
سـپـس در حـالى كـه از شـرم و آزرم آنـچـه درباره حضرت انجام داده بود سر را به زير انداخته بود، عنان اسب را پيچيد و به سوى امام تاخت ، (87) همينكه به ايشان نزديك شد با چشمانى اشكبار، صداى خود را بلند كرد و گفت :
((پـروردگـارا! بـه سـوى تـو انـابـه و توبه مى كنم ، قلوب دوستان تو و فرزندان پـيـامـبـرت را لرزانـدم . يـا ابـاعـبـداللّه ! مـن از گـذشـتـه ام تـائب هـسـتم ، آيا توبه من پذيرفته است ؟...)).
سپس از اسب فرود آمد، فروتنانه و متضرعانه به امام روى آورد و براى پذيرفته شدن توبه اش چنين گفت :
((يـابن رسول اللّه ! خداوند مرا فدايتان گرداند. من همانم كه مانع بازگشت شما شدم و شـمـا را در ايـن جـاى سـخـت فـرود آوردم . بـه خدايى كه جز او خدايى نيست ، هرگز نمى پـنـداشـتـم آنـان پـيشنهادهاى شما را رد كنند و كار را تا به اينجا برسانند. با خودم مى گـفتم : در بعضى كارها از آنان پيروى كنم اشكالى ندارد. هم آنان مرا مطيع خود مى دانند و هم اين كه خواسته هاى شما را خواهند پذيرفت . به خدا قسم ! اگر گمان مى كردم آنان سخنان شما را نخواهند پذيرفت . هرگز در حق شما چنان نمى كردم . و اينك نزدت آمده ام و از آنچه كرده ام نزد خدايم توبه كرده ام و در راه شما مى خواهم جانبازى كنم تا اينكه در راهت كشته شوم ، آيا توبه ام پذيرفته مى شود؟)).
امام به او بشارت داد و او را عفو كرد و رضايت خود را اعلام داشت :
((آرى ، خداوند توبه ات را مى پذيرد و تو را مى بخشايد)). (88)
حـرّ از ايـنـكـه حضرت توبه اش را پذيرفت ، سرشار از خشنودى گشت و از ايشان اجازه خـواسـت تا اهل كوفه را نصيحت كند، چه بسا كسانى به راه صواب بازگردند و توبه كنند. امام به او اجازه داد و حرّ به طرف سپاهيان رفت و با صداى بلند گفت :
((اى اهل كوفه ! مادرانتان به عزايتان بنشينند و بگريند. آيااو را دعوت مى كنيد و هنگامى كـه آمـد، تسليم دشمنش مى كنيد؟! آيا پنداشتيد در راهش ‍ پيكار و جانبازى مى كنيد، اما بر ضدش مى جنگيد؟! او را خواستيد، محاصره كرديد و او را از رفتن به شهرهاى بزرگ خدا بـراى ايـمـنـى خـود و خاندانش ، بازداشتيد، تا آنجا كه چون اسيرى در دست شماست ، نه براى خود سودى مى تواند فروآورد و نه زيانى از خود دور سازد. آب فرات را نيز كه يـهـوديـان ، مـسيحيان و مجوسان از آن بهره مندند و گرازها و سگان در آن غوطه مى زنند، بر او و خاندانش بستيد. اينك او و خاندانش هستند كه تشنگى ، آنان را از پا درآورده است . چـه بـد، حـق پـيـامبرتان را در باب فرزندانش ادا مى كنيد. خداوند شما را روز تشنگى و هراس از آنچه درآنيد ـ اگر توبه نكنيد ـ آب ننوشاند...)).
بسيارى از سپاهيان آرزو مى كردند به زمين فرو روند. آنان به گمراهى خود و نادرستى جـنگشان يقين داشتند، ليكن فريفته هواهاى نفسانى و حُبّ بقا شده بودند. بعضى از آنان وقـاحـت را بدانجا رساندند كه تير به طرف حرّ پرتاب كردند و اين (89) تنها حجتى بود كه در ميدان رزم داشتند.
جنگ
خبر پيوستن حر به اردوگاه امام ، كه از فرماندهان بنام لشكر بود ابن سعد را دستپاچه كـرد و از آن تـرسيد كه مبادا ديگران نيز به امام بپيوندند. پس آن مزدور پست به طرف اردوگـاه امـام تـاخـت و تـيـرى را ـ كـه گـويـى در قـلبش نشسته بود ـ بركشيده در كمان گذاشت و به سمت امام پرتاب كرد در حالى كه فرياد مى كشيد:
((نزد امير، برايم شهادت دهيد كه من نخستين كسى بودم كه به سمت حسين تير انداختم )).
عـمـر از ايـن حـركـت بـه عـنـوان آغاز جنگ استفاده كرد و از سپاهيان خواست كه نزد اربابش پسرمرجانه گواهى دهند كه او نخستين كسى بود كه تير به طرف امام پرتاب كرد، تا امـيـرش از اخـلاص و وفـادارى او نـسـبت به بنى اميّه مطمئن شود و شبهه سستى در جنگ با حسين را برطرف كند.
باران تير بر سر اصحاب امام ، باريدن گرفت و كسى از آنان نماند مگر آن كه تيرى به او خورد. امام متوجه اصحاب شد و با اين جمله به آنان اجازه جنگ داده و فرمود:
((برخيزيداى بزرگواران ! اينها پيكهاى آنان به سوى شما هستند)).
طـلايـگـان مـجـد و شـرف از اصـحـاب امـام به سوى ميدان نبرد روانه شدند تا از دين خدا حـمـايـت و از ريـحـانه رسول اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) دفاع كنند؛ با يقينى مطلق و بـدون هـيـچ شـكـّى بـه حـقانيت خود و بطلان و گمراهى سپاهيان اموى كه خداوند به آنان غضب كرده و بر آنان خشم گرفته است .
سـى و دو سـوار و چـهـل تـن پـيـاده از اصـحـاب امـام بـه جنگ دهها هزار تن از سپاهيان اموى رفـتـنـد. ايـن گـروه انـدك مـؤ مـن شـجاع در برابر آن گروه بى شمار مجهز به سلاح و ابزارهاى سنگين ، رشادتهاى بى مانندى از خود نشان دادند و خردها را شگفت زده كردند.
نخستين حمله
نيروهاى ابن سعد دست به حمله گسترده و همه جانبه اى زدند كه در آن تمام قسمتهاى سپاه شـركـت داشـتـنـد و بـا نـيـروهـاى امام در جنگى خونين درگير شدند. اصحاب امام با عزم و اخـلاصـى بـى مـانند در تمامى تاريخ جنگها و با قلوبى استوارتر از سنگ به صفوف دشـمـن زدنـد و خـسارتهاى سنگين مالى و جانى به آنان وارد كردند. در اين حمله ، نيمى از اصحاب امام به شهادت رسيدند. (90)
مبارزه ميان دو لشكر
هـنـگـامى كه برگزيدگان پاك از اصحاب امام بر زمين كرامت و شهادت جان باختند، آنان كـه زنـده مـانـده بـودنـد، بـراى ادامـه نـبـرد پـيـش تـاخـتـنـد و بـا خـشـنـودى تـمـام بـه استقبال مرگ رفتند. تمامى سپاه دشمن از اين قهرمانيهاى كم نظير و از اينكه ياران امام با خـوشـحـالى تـمـام بـه اسـتقبال مرگ مى روند، حيرت زده بود و از خسارتهاى سنگين خود فغان مى كرد. ((عمرو بن حجاج زبيدى )) كه از اعضاى برجسته فرماندهى سپاه ابن سعد بـود، بـا صـداى بـلنـد آنـان را از ادامـه نـبـرد بـديـن شكل منع كرده و گفت :
((اى احـمـقـهـا! آيـا مـى دانـيـد بـا كه كارزار مى كنيد؟ با برگزيدگان اَسواران جامعه و گـروهـى شـهادت طلب ، كارزار مى كنيد و كسى از شما به سوى آنان نمى رود مگر آنكه كشته مى شود. به خدا سوگند! اگر آنان را فقط با سنگ بزنيد، بى شكّ آنان را خواهيد كشت )). (91)
اين كلمات ـ كه از زبان دشمن است ـ به خوبى صفات درخشان اصحاب امام را بازگو مى كـنـد. آنـان با شجاعت ، اراده قوى و بينشى كه دارند، از اَسواران و جنگاوران جامعه هستند. آنـان آگـاهـانه و با بصيرتى كه دارند به يارى امام برخاسته اند و كمترين اميدى به زنـدگـى نـدارنـد، بـلكـه گـروهى شهادت طلب هستند و بر عكس دشمنان كه در تيرگى بـاطـل دست و پا مى زنند و هيچ اعتقادى ندارند، اعتقادات و ايمانى به صلابت كوه با خود حـمـل مـى كـنـنـد. هـمـه گرايشهاى نيك و صفات والا،ازقبيل ايمان ،آگاهى ،شجاعت و شرافت نفسانى ،در آنان موجود بود.
مـورخـان مى گويند: عمر سعد نظر عمرو بن حجاج را پسنديد و به نيروهايش ‍ دستور داد از ادامه مبارزه تن به تن خوددارى كنند. (92)
عـمـرو بـن حـجـاج بـا افـرادش هـمـگـى به باقى مانده اصحاب امام حمله كردند و با آنان درآويختند و جنگى سخت درگرفت . (93)
((عـروة بـن قيس )) از پسر سعد نيروى تيرانداز و پياده نظام براى كمك درخواست كرد و گفت :
((آيـا نـمـى بـيـنـى به لشكريانم از اين گروه اندك ، چه بلاها رسيده است ؟! به سوى آنان ، پيادگان و تيراندازان را بفرست )).
پـسر سعد از ((شبث بن ربعى )) خواست كه به كمك عروه بشتابد، ليكن او خوددارى كرد و گفت :
((پناه بر خدا! بزرگ مضر و عامه اهل شهر را با تيراندازان مى فرستى ؟! آيا براى اين كار جز من را نمى يابى ؟!)).
عـمـر سـعـد كـه ايـن را شـنـيـد، ((حـصـيـن بـن نـمـير)) را فراخواند و پياده نظام و پانصد تيرانداز را با وى همراه كرد.
آنان اصحاب امام را به تير بستند و اسبان آنان را از پا درآوردند. پس از آن اصحاب امام بـه پـيـادگـانـى بـدل شدند ولى اين مساءله جز بر ايمان و شجاعتشان نيفزود و چونان كـوهـهـاى اسـتـوار بـه ادامه نبرد پرداختند و گامى واپس نگذاشتند. حر بن يزيد رياحى همراه آنان ، پياده مى جنگيد. جنگ به شدت تا نيمروز ادامه يافت و مورخان اين جنگ را سخت ترين جنگى مى دانند كه خداوند آفريده است . (94)
نماز جماعت
روز بـه نـيـمـه و هنگام نماز ظهر فرارسيده بود. مجاهد مؤ من ((ابوثمامه صائدى )) باز ايـسـتـاد و بـه آسـمـان نگريست ، گويى منتظر عزيزترين خواسته اش ؛ يعنى اداى نماز ظهر بود. همينكه زوال آفتاب را مشاهده كرد، متوجه امام شد و عرض كرد:
((جـانـم بـه فـدايـت ! مـى بينم كه دشمن به تو نزديك شده است . به خدا كشته نخواهى شد، مگر آنكه من در راه تو كشته شده باشم . دوست دارم خدايم را در حالى ملاقات كنم كه نماز ظهر امروز را اينك كه وقت آن است ، خوانده باشم )).
مـرگ در يـك قـدمـى ـ يـا كـمـتـر ـ او قـرار داشـت ولى در عـيـن حـال از يـاد خـدايش و اداى واجباتش غافل نبود و تمام اصحاب امام اين ويژگى را داشتند و چنين اخلاصى را در ايمان و عبادت خود نشان مى دادند.
امام به آسمان نگريست و در وقت ، تاءمّل كرد، ديد كه هنگام اداى فريضه ظهر فرارسيده است ، پس به او گفت :
((نـمـاز را يـاد كـردى ، خـداونـد تـو را از نـمـازگـزاران ذاكـر قـرار دهـد، آرى ، ايـنـك اول وقت آن است )).
سـپـس امـام بـه اصـحـاب خود دستور داد از سپاهيان ابن زياد درخواست نمايند جنگ را متوقف كنند تا آنان براى خدايشان نماز بخوانند. آنان (اصحاب امام ) چنان كردند.
((حصين بن نمير)) پليد به آنان گفت :
((نمازتان پذيرفته نمى شود)). (95)
حبيب بن مظاهر پاسخ داد:
((اى الاغ ! گـمـان دارى ، نـمـاز خـانـدان پـيـامـبـر پـذيـرفـتـه نـيـسـت ، امـا نـمـاز تـو مقبول است ؟!)).
حصين بر او حمله كرد. حبيب بن مظاهر نيز بدو تاخت و صورت اسبش را با شمشير شكافت كه بر اثر آن ، اسب دستهايش را بلند كرد و حصين بر زمين افتاد. پس يارانش به سرعت پيش دويدند و او را نجات دادند. (96)
دشمنان خدا، فريبكارانه خواسته امام را پذيرفتند و اجازه دادند حضرت نماز ظهر را بجا آورد. امـام بـا يـاران بـه نـمـاز ايـسـتـاد و ((سـعـيـد بـن عـبـداللّه حـنـفـى )) مـقـابـل ايـشـان قـرار گـرفـت تـا بـا بدن خود در برابر تيرها و نيزه ها سپرى بسازد. دشـمـنـان خـدا مـشـغـول بـودنِ امـام و اصـحـابـش بـه نـمـاز را غـنيمت شمردند و شروع به تـيـراندازى به سمت آنان كردند. سعيد حنفى سينه خود را در جهت تيرها، نيزه ها و سنگها قـرار مـى داد و مـانـع از اصـابـت آنـها به امام مى گشت . تيرهايى كه او را هدف گرفته بـودند اين كوه ايمان و صلابت را نتوانستند بلرزانند. هنوز امام از نماز كاملاً فارغ نشده بـود كـه سـعـيـد بـر اثـر خـونـريـزى بـسـيار بر زمين افتاد و در حالى كه از خون خود گلگون شده بود، مى گفت :
((پـروردگـارا! آنـان را هـمـچـون عـاد و ثـمـود لعنت كن . به پيامبرت سلام مرا برسان و رنـجـى را كـه از زخـمـهـا بردم برايش بازگو. من خواستم با اين كار پاداش تو را كسب كرده و فرزند پيامبرت را يارى كنم )).
سپس متوجّه امام گشت و با اخلاص و صداقت عرض كرد:
((يابن رسول اللّه ! آيا به عهد خود وفا كردم ؟)).
امام سپاسگزارانه پاسخ داد:
((آرى ، تو در بهشت مقابل من خواهى بود)).
ايـن سـخـن وجـود او را سرشار از شادى كرد. سپس روان بزرگش به سوى خالقش عروج كرد. سعيد ـ جز زخم شمشير و نيزه ـ سيزده تير، نيز بر بدنش ‍ اصابت نمود (97) و اين نهايت ايمان ، اخلاص و حق دوستى است .
شهادت اصحاب
ديگر اصحاب امام ، پير و جوان و كودكان به سمت ميدان رزم تاختند و به خوبى به عهد خود وفا كردند. زبان از مدح و تمجيد آنان قاصر است و تاريخ مانند اين جانبازى و جهاد را در هـيـچ يـك از عـمـليات جنگى سراغ ندارد. آنان با تعداد اندك خود، با دشمنان انبوه ، درآويختند و خسارات سنگينى بر آنان وارد كردند. كسى از آنان در عزم خود سست نشد و از ادامـه كـار بـازنـمـانـد، بلكه همگى سرافراز از آنچه كردند و اندوهناك از آن كه بيشتر نتوانستند انجام دهند، به خون خود آغشته شدند و جان باختند.
امـام بـزرگـوار، كـنـار قـتـلگاه آنان مكث كرد، وداع كنان در آنان نگريست ، همه را در خون تپيده ديد و زمزمه كنان گفت :
((كشتگانى چون كشتگان پيامبران و خاندان پيامبران )). (98)
ارواح پـاك آنـان بـه مـلكـوت اعـلى پيوست ، در حالى كه افتخارى بى مانند كسب كرده و شـرافـتـى بـى هـمـتـا بـراى امـت ثـبـت كـرده بـودنـد و بـه انسانيت ارمغانى بى نظير در طول تاريخ ، داده بودند.
بـه هـر حـال ، ابـوالفـضـل ( عـليـه السّلام ) همراه اين اصحاب بزرگوار به ميادين جنگ شـتـافـت و در جـهـادشـان مـشـاركـت داشت . آنان از حضرت معنويت و شجاعت كسب مى كردند و براى جانبازى الهام مى گرفتند. در مواردى كه يكى از آنان در حلقه محاصره دشمن قرار مى گرفت ، حضرت محاصره را مى شكست و او را نجات مى داد.
شهادت خاندان نبوت (ع )
پس از شهادت اصحاب پاكباز و روشن ضمير امام ، رادمردان خاندان پيامبر چون هُژبرانى خـشـمـگـيـن بـراى دفاع از ريحانه رسول خدا و حمايت از حريم نبوت و بانوان حرم ، بپا خـاسـتـنـد. نـخـستين كسى كه پيش افتاد، شبيه ترين شخص از نظر صورت و سيرت به پيامبر، على اكبر( عليه السّلام ) بود كه زندگى دنيوى را به تمسخر گرفت ، مرگ را در راه كرامت خود برگزيد و تن به فرمان حرامزاده فرزند حرامزاده نداد.
هنگامى كه امام ، فرزند را آماده رفتن ديد، به او نگريست در حالى كه از غم و اندوه ، آتش گرفته و در آستانه احتضار قرار داشت . پس محاسن خود را به طرف آسمان گرفت و با حرارت و رنجى عميق گفت :
((پروردگارا! بر اين قوم شاهد باش ، جوانى به سوى آنان روانه است كه شبيه ترين مـردم از نـظـر خـلقـت و خـو و منطق به پيامبرت است ، و ما هر وقت تشنه ديدار رسولت مى شـديم در او مى نگريستيم . پروردگارا! بركات زمين را از آنان بازدار و آنان را فرقه فرقه ، دسته دسته و مخالف هم قرار ده و هرگز حاكمان را از آنان خشنود مكن . آنان ما را دعوت كردند تا ياريمان كنند، ليكن براى جنگ بر ضد ما آماده گشتند)).
صفات روحى و جسمى پيامبر بزرگ در نواده اش على اكبر( عليه السّلام ) مجسم شده بود و همين افتخار او را بس كه آينه تمام نماى پيامبر باشد.
امام قلبش از فراق فرزند به درد آمد و بر ابن سعد بانگ زد: ((چه كردى ! خدا پيوندت را قطع كند! كارت را مبارك نگرداند! و بر تو كسى را مسلط كند كه در رختخوابت تو را به قتل برساند! همانگونه كه پيوند و رحم مرا قطع كردى و رعايت خويشاوندى مرا با پـيامبر نكردى ، سپس حضرت ، اين آيه را تلاوت كردند:(اِنَّ اللّهَ اصْطَفى آدَمَ وَنُوْحاً وَآلَ اِبْر اهِيمَ وَآلَ عِمْر انَ عَلَى الْع الَمِينَ ذُرِّيَّةَ بَعْضُه ا مِنْ بَعْضٍ وَاللّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ ). (99)
((خـداونـد آدم و نـوح و خـانـدان ابـراهـيـم و خـانـدان عمران را بر جهانيان برگزيد، آنان فـرزنـدان (و دودمـانـى ) بودند كه (از نظر پاكى و تقوا و فضيلت ،) بعضى از بعض ديگر گرفته شده بودند؛ و خداوند شنوا و داناست )).
امـام ( عـليـه السـّلام ) غرق در رنج و اندوه ، پاره جگر خود را بدرقه كرد و بانوان حرم به دنبال حضرت ، مويه شان بر شبيه پيامبر ـ كه به زودى شمشيرها و نيزه ها اعضاى بدن او را به يغما خواهند برد ـ بلند بود. آن رادمرد با هيبت پيامبر، قلبى استوار و بى هـراس ، شجاعت جدّش على ( عليه السّلام )، دليرى عموى پدرش حمزه ، خويشتندارى حسين و بـا سـرافـرازى بـه رزمگاه پا گذاشت و در حالى كه با افتخار، رجز مى خواند، وارد مـعـركـه شـد: ((مـن ، عـلى بـن حـسـيـن بن على هستم . به خداى كعبه سوگند! ما به پيامبر نـزديـكـتـر هـستيم . به خدا قسم ! فرزند حرامزاده ميان ما حكم نخواهد كرد)). (100)
آرى اى پـسر حسين ! اى افتخار امت و اى پيشاهنگ قيام و كرامت امت ! تو و پدرت به پيامبر اكـرم ( صـلّى اللّه عـليه و آله ) و به منصب و مقامش ـ از اين زنازادگان كه زندگى مسلمين را به دوزخى تحمل ناپذير بدل كردند ـ شايسته تر و سزاوارتر هستيد.

next page

fehrest page

back page