گـروهـى از مـحـقـقـان در ايـن زمـيـنـه دسـت بـه تـاءليـف كـتـبى زدند، از جمله ((محقق مدقق ؛
جلال الدين سيوطى )) كتابى دارد به نام ((اللئالى المصنوعة فى الاخبار الموضوعة ))
و در آن ، احاديث زيادى از اين قبيل را نام برده است .
((عـلامـه امـينى )) نيز در اثر ماندگار خود، ((الغدير)) تعداد اين احاديث را تا نيم ميليون
ثبت مى كند.
به هر حال ، بزرگترين فاجعه اى كه جهان اسلامى را رنجانيده و مسلمانان را دچار شرى
بـزرگ كـرده ، همين احاديث مجعول است كه چهره تابناك اسلام را مخدوش كرده است و پرده
اى ميان مسلمانان و امامان و احاديث صحيح آنها كه از ذخيره هاى اسلام مى باشد، آويخته است
.
2 ـ ناسزاگويى به اميرالمؤ منين (ع ):
مـعـاويـه رسماً دستور داده بود كه اميرالمؤ منين را سبّ كنند و از كارگزاران و واليان خود
خـواسـتـه بـود آن را ميان مسلمانان اشاعه دهند و اين كار را عنصرى اساسى در استوارى و
ماندگارى حكومت خود مى پنداشت .
وابـسـتـگـان حـكـومـت و وعـّاظ السـلاطـيـن در پـى اجـراى خـواسـتـه مـعـاويـه نـه تـنـهـا در
مـحـافـل خصوصى و عمومى ، بلكه در خطبه هاى نماز جمعه و ديگر مناسبتهاى دينى ، به
سـبّ امـام پـرداخـتـنـد، بـا ايـن اعـتـقـاد كـه شـخـصـيـت امـام را نـابـود و نـام او را مـحو كنند،
غافل از آنكه :
|
چـراغـى را كـــه ايـــزد بـرفروزد
|
|
هر آن كس پف كند ريشه اش
بسوزد
|
ايـن سـبّ و لعـنـهـا بـه خودشان و ياورانشان و آنانكه بر مسلمانان مسلطشان كرده بودند،
بـازگـشـت و امـام در گـسـتـره تـاريخ به عنوان درخشانترين انسانى كه بنيادهاى عدالت
اجـتـمـاعـى را اسـتـوار كـرد و اركـان حـق را در زمين برقرار ساخت ، ظاهر شد. از نظر تمام
عرفهاى بين المللى و سياسى ، امام به عنوان بزرگترين حاكم شرق و اولين بنيانگذار
حقوق محرومان و ستمديدگان و اعلام كننده حقوق بشر، شناخته شد، ليكن دشمنان حضرت ،
تـفـاله هـاى بـشريت و بدترين آفريدگان بودند كه جنايتشان بر انسانيت نظير ندارد،
آنـان مـانـع از آن شـدنـد كـه امـام نـقـش خـود را در زمـيـنـه بـنـاى تـمـدن انـسـانـى و
تحول زندگانى عامه در تمام زمينه هاى اقتصادى ، اجتماعى و سياسى ، ايفا كند.
3 ـ آموزشگاههاى كينه پرورى :
مـعـاويـه آمـوزشگاهها و سازمانهاى تعليمى خاصى به كار گرفت تا نوباوگان را با
بـغـض نـسـبـت بـه اهـل بـيـت ( عـليهم السّلام ) كه مركز حساس اسلام هستند، بپرورند. اين
دستگاهها نيز به فرزندان نوپاى مسلمين دشمنى با عترت پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله
) و خـانـدان وحـى را مـى آمـوختند. ولى اين كارها نتايج زودگذرى داشت و خداوند بر عكس
خواسته معاويه اراده كرده بود و آرزوهاى او را به باد داد.
ايـنـك ايـن امـيـرالمـؤ منين ( عليه السّلام ) است كه وصف او زبانزد دنياست و مكارمش درهمه
زبـانها بازگو مى شود و سرود آزادگان در هر زمان و مكانى است . ستاره درخشانى است
در آسمان شرق كه به نورش مصلحان راه مى پويند و بر طريقش پرهيزگاران گام مى
زنند. و اين معاويه و امويان هستند كه چون جرثومه فساد، بدانها نگريسته مى شود و جز
با خذلان و خوارى و عاقبت به شرّى ، از آنان ياد نمى شود.
مـعـاويـه در مـيـدان سـيـاسـى و اجـتـمـاعـى شـكـسـت خـورد و بـرنـامـه هـاى
اهل بيت ستيزش ، درون آلوده به گناهان و جنايات او را آشكار كرد و بر همگان روشن شد
كه او پليدترين حاكمى است كه در شرق عربى و اسلامى ظاهر شده است .
گسترش ظلم
مـعـاويـه ظلم و جور را در تمام نقاط عالم اسلامى گسترد، حاكمانى خونخوار بر مسلمانان
مـسـلط كـرد و آنـان بـى رحـمـانـه در ارتكاب جنايت و مردم آزارى پيش رفتند. از همه آنان
پـليـدتـر، سنگدلتر و خونخوارتر، ((زياد بن ابيه )) بود كه بر مردم عراق رگبارى
از عـذاب باريد. زياد ـ همانگونه كه در يكى از خطبه هايش گفته بود ـ با كمترين شك و
گـمـان و اتـهامى ، حكم مى كرد و متهمان را بدون هيچ گونه تحقيق به طرف مرگ و اعدام
مـى رانـد و در خونريزى به ناحق ، هراسى نداشت و از گستردن سايه هاى هراس و وحشت
مـيـان مـسـلمـانـان احـساس گناه نمى كرد. در يك جمله ، او در ارتكاب همه محرّمات الهى چون
برادر نامشروعش بود.
ظلم و ستم در مناطق اسلامى بيداد مى كرد، تا آنكه مى گفتند:((اگر سعد رها شد، سعيد از
پـا درآمـد)). (46) بـيـش از هـمـه ، شـيـعـيـان
اهـل بـيـت ( عـليـهـم السـّلام ) در تـنـگـنـا بـودنـد. حـكـومـت ، آنـان را مـخـصوصاً مورد ظلم و
تـجـاوزگرى خود قرار مى داد، بسيارى از آنان را در زندانهاى تاريك و اتاقهاى شكنجه
مـحـبوس كرد، چشمهاى آنان را از حدقه درآورد و به انحاى مختلف آنان را شكنجه داد. تنها
جرم آنان دوستى اهل بيت ( عليهم السّلام ) و دلبستگى به آنان بود.
ابـوالفـضـل ( عـليـه السـّلام ) شـاهد ستمها و انتقام گيريهاى وحشتناكى بود كه شيعيان
اهـل بـيـت متحمل مى شدند. اين مشاهدات ، بر ايمان او به ضرورت جهاد و قيام مسلحانه بر
ضد امويان براى نجات امت ، از محنت و بازگرداندن حيات اسلامى ميان مسلمانان ، افزود.
خلافت بخشى به يزيد:
مـعاويه بزرگترين جنايت را در اسلام مرتكب شد و خلافت اسلامى را به فرزندش يزيد
كـه بـه اجـماع مورخان از همه ارزشهاى انسانى عارى بود و سرسپرده گناه و بى بند و
بـارى و بـه مـعـنـاى واقـعـى كـلمـه فـردى ((جـاهلى )) بود، سپرد. يزيد همان طور كه در
شعرش گفته بود، نه به خدا ايمان داشت و نه به روز جزا و هنگامى كه اسيران خاندان
پيامبر را در دمشق بر او وارد كردند، گفت :
((كـلاغ بـانـگ زد، بـدو گـفـتم چه بانگ زنى و چه بانگ نزنى ، من تقاصم را از پيامبر
گرفتم )). (47)
آرى ، طـلبـهـاى امـويـان را از فـرزنـد فـاتح مكه بازپس گرفت ؛ فرزندانش را كشت و
خاندانش را اسير كرد.
دفـعـه ديـگـر همو گفت : ((از خندف نيستم ، اگر از فرزندان پيامبر انتقام آنچه انجام داده
بود، نگيرم )). (48)
آرى ، ايـن يزيد است كه با الحاد و بى دينى خود، معاويه او را بر گرده مسلمانان سوار
مـى كـنـد و او نـيـز بـا احـيـاى زنـدگـى و فرهنگ جاهلى ، اسلام زدايى فكرى و اعتقادى از
زنـدگـى اجـتـمـاعى را مد نظر قرار مى دهد و با كشتن و نابود كردن عترت پيامبر( صلّى
اللّه عـليـه و آله ) و اسـيـر كـردن خـانـدان عصمت ، حوادثى جانكاه را براى هميشه در ميان
مسلمانان به جا مى گذارد.
ترور شخصيتهاى مسلمان
معاويه براى هموار كردن زمينه خلافت يزيد و از ميان بردن كسانى كه مى توانستند مورد
توجه مسلمانان قرار بگيرند، دست به ترور شخصيتهاى مسلمان كه داراى منزلت والايى
ميان مسلمين بودند، زد و افراد ذيل را بر همين اساس ازپا درآورد.
1 ـ سعد بن ابى وقاص :
((سـعد بن ابى وقاص )) فاتح عراق و يكى از اعضاى شوراى شش نفره كه عمر آنان را
براى خلافت اسلامى كانديد كرده بود، وجودش بر معاويه گران آمد، پس با دادن زهر او
را كشت . (49)
2 ـ عبدالرحمان بن خالد:
((عـبـدالرحمان بن خالد)) از پايگاه توده اى وسيعى ميان شاميان برخوردار بود و هنگامى
كه معاويه با آنان مشورت كرد كه خلافت را پس از خود به چه كسى بسپارد، عبدالرحمان
را مـعـرفـى كـردنـد. معاويه به روى خود نياورد و در نهان براى او توطئه اى چيد. چندى
بـعـد عـبـدالرحمان بيمار گشت و معاويه به طبيبى يهودى اشاره كرد تا معالجه او را به
عـهـده گـيـرد و به او زهر دهد. طبيب نيز دستور را به كار بست و عبدالرحمن بر اثر زهر،
درگذشت . (50)
3 ـ عبدالرحمن بن ابى بكر:
((عـبـدالرحـمـان بن ابى بكر)) از برجسته ترين مخالفان معاويه در زمينه بيعت گرفتن
بـراى يـزيـد بـود و مـخـالفـت خـود را آشـكـار كـرده بود. خبر مخالفت او در مدينه و دمشق
پـيـچـيـده بـود. مـعـاويـه يك صد هزار درهم براى كسب رضايت عبدالرحمن به عنوان رشوه
بـرايـش فـرستاد، ليكن او از پذيرفتن رشوه خوددارى كرد و گفت : ((دينم را به دنيايم
نمى فروشم )). برخى از منابع برآنند كه معاويه او را مسموم كرد و از پا درآورد.
(51)
4 ـ امام حسن (ع ):
وجـود امـام حـسـن ( عـليـه السـّلام ) بـر مـعـاويـه سـنـگـيـن شـده و او بـه
دنبال راهى براى رهايى از آن حضرت بود؛ زيرا در بندهاى پيمان صلح ، عهد كرده بود
كه خلافت ، پس از مرگش ، به امام واگذار شود، لذا نزديكان امام را از نظر گذراند تا
وجدان يكى از آنان را خريده و او را به كشتن حضرت برانگيزد.
در اين كاوش ، كسى جز همسر امام ، ((جعده بنت اشعث )) خائن را نيافت . اين زن به خاندانى
تـعلق داشت كه هرگز نجيب زاده اى به عرصه ظهور نرسانده بود و هيچ يك از آنان به
ارزشـهـاى انـسـانـى ، ايـمـان نـداشـتـنـد. پـس مـعـاويـه بـا
عـامـل خـود در مـديـنـه ، مروان بن حكم تماس گرفت و اجراى توطئه را از او خواستار شد.
مـروان نـيـز بـا دادن امـوال و وعـده ازدواج بـا يزيد، او را به انجام اين جنايت برانگيخت .
((جـعـده )) در پـى اجـراى خـواسـتـه جـنـايـتـكـارانـه مـعـاويـه ، حـضـرت را بـا زهـرى
قتّال ، مسموم كرد.
حـضـرت روزه بـود و هـنـگـامـى كه زهر در ايشان اثر كرد، آن زن خبيث را مخاطب قرار داد و
فرمود:
((مـرا كـشتى ، خداوند تو را بكشد، به خدا! كسى جاى مرا براى تو نخواهد گرفت ، او ـ
معاويه ـ تو را فريفت و بازيچه قرار داد، خداوند تو و او را خوار كند...)).
نواده و ريحانه پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) زير بار دردهاى سنگين ، فرسوده
شـده بـود، زهر كارگر افتاده ، چهره حضرت پژمرده و رخسارش زردرنگ شده بود، ليكن
هـمـچـنـان بـه ذكر خدا و تلاوت آيات قرآن مشغول بود تا آنكه روح عظيم حضرت در ميان
استقبال ملائكه رحمان و ارواح پيامبران به سوى پروردگارش عروج كرد.
امام در حالى درگذشت كه مصايب و مشكلات ، جانشان را رنجور كرده بودند.
پـسـر هـنـد به حضرت ظلم كرد. خلافت او را غصب كرد، شيعيان او و پدرش را به زندان
افكند يا كشت ، او و پدرش را علناً ناسزا گفت و در پايان با شرنگ ، احشاى امام را پاره
پاره كرد.
غسل و كفن
سـيـدالشـهداء پيكر مقدس برادر را غسل داد و كفن كرد و تشييع كنندگان ـ و در راءس آنان
عـلويـان ـ بـا چـشـمـانـى خـونبار جسد مقدس امام را برگرفتند و تا آرامگاه پيامبر تشييع
كردند. در آنجا مى خواستند پيكر حضرت را در جوار جدّ بزرگوارش به خاك بسپارند.
فتنه امويان
پـيـكر مقدس را نزديك قبر پيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) آوردند، تا آنكه در كنار
ايـشـان بـه خـاك سپرده شود، ليكن امويان ـ و در راءسشان قورباغه فرزند قورباغه ،
مروان بن حكم ـ برشوريدند و مقابل تشييع كنندگان فرياد سر دادند: ((آيا حسن در جوار
جـدش دفـن شـود، امـا عـثـمـان در آن سـوى بـقـيـع دفـن گـردد،
مـحـال اسـت چـنـيـن بـاشـد...)) و چـون سـگـان بـه سـوى عـايـشـه كـه انـحـراف او را از
اهل بيت مى دانستند، شتافتند و بدين گونه او را تحريك كردند:
((اگر حسن در كنار جدش دفن شود، افتخار پدرت و ياورش از بين خواهد رفت ...)).
عايشه نيز از جا جهيد، به راه افتاد و در حالى كه صفوف مردم را از هم مى شكافت فرياد
مى زد:
((اگـر حـسـن در كـنـار جـدش دفـن شود، هر آينه اين ، بريده خواهد شد و به گيسوى خود
اشاره كرد...)).
سپس متوجه تشييع كنندگان شد و گفت :
((آن كه را دوست ندارم ، به خانه ام وارد مكنيد...)).
و بدين ترتيب ، كينه خود را نسبت به اهل بيت ( عليهم السّلام ) آشكار كرد.
حـال جـاى ايـن پـرسـش اسـت كـه ايـن خـانـه از كـجـا به ملكيت عايشه درآمد، مگر پدرش از
پـيـامـبـراكـرم ( صـلّى اللّه عـليـه و آله ) نـقـل نـكرد كه مى گفت : ((ما گروه پيامبران نه
طـلايـى بـه مـيـراث مـى گـذاريـم و نه نقره اى ))، پس خانه پيامبر ـ بر طبق اين روايت ـ
خانه اى از خانه هاى خداست ، كسى مالك آن نمى شود و متعلق به همه مسلمانان است .
بنابراين ، چگونه عايشه اجازه مى دهد پدرش و ياور او (عمر) را در آنجا دفن كنند و اگر
عـايـشـه بـه اين روايت عمل نمى كند و پيامبر ـ چون ديگر پيامبران ـ فرزندانش از او ارث
مـى برند، در آن صورت اين امام حسن است كه ارث مى برد؛ زيرا نواده پيامبر است ، ولى
زنـان پـيـامـبراكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) از خانه ارث نمى برند و از بنا هم آن مقدار
كه فقها ذكر كرده اند، ارث مى برند.
بـه هـر حـال ، امـويـان بـر فـتـنـه انـگـيـزى و ايجاد بلوا پافشارى كردند و باطن كينه
توزانه خود را نسبت به اهل بيت نشان دادند و به مزدوران خويش دستور دادند تا پيكر امام
را تـيرباران كنند، آنان نيز با كمانهاى خود شروع به تيراندازى كردند و نزديك بود
جنگى ميان بنى هاشم و امويان دربگيرد. ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) براى پيكار
بـا امـويـان و پـراكـنـدن آنان پيش تاخت ، ليكن برادرش امام حسين ( عليه السّلام ) براى
حـفظ وصيت امام حسن ( عليه السّلام ) مبنى بر آنكه نبايد قطره اى خون ريخته شود، او را
از انـجـام هـرگـونـه حـركـتـى بـازداشـت . پيكر مقدس را به بقيع بردند و در آنجا همراه
صـفـات بـرجـسـتـه بردبارى ، شرف و فضيلت به خاك سپردند و بدين گونه صفحه
درخشانى از صفحات نبوت و امامت ، ورق خورد.
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) شاهد حوادث هولناكى بود كه بر سر برادرش امام
حـسـن ( عـليـه السّلام ) آمد و باعث دل كندن از دنيا و سير شدن از زندگى حضرت گشت و
به قيام و جهاد در راه خدا دل بست .
مخالفت امام حسين (ع ) با معاويه
هـنـگامى كه معاويه سياست انحرافى خود و مخالف مصالح مسلمانان و مغاير اهداف آنان را
هـمـچـنـان ادامـه داد، سـرور آزادگـان ، امـام حـسـيـن ( عـليـه السـّلام )
اعـمـال مـعـاويه را تقبيح كرد و در تمام ابعاد به رسوا كردن او دست زد و مسلمانان را به
قيام بر ضد حكومت او فرا خواند.
سـازمـان جـاسـوسـى مـعـاويـه ، فـعـاليـتـهاى سياسى حضرت بر ضد حكومت را به شام
گزارش دادند. معاويه به شدت هراسان شد و يادداشت شديداللحنى براى بازداشتن امام
از مـخـالفـت و تـهـديـد بـه اتخاذ تصميمات شديد و سخت در صورت ادامه مخالفت ، به
سوى حضرت فرستاد. امام او را با لحنى شديد پاسخ گفت و سياستهايش را يكايك باز
نمود و عملكرد مخالف كتاب خدا و سنت پيامبر را بر او خرده گرفت و جنايتهايش نسبت به
آزادگـان و مصلحانى چون ((حجر بن عدى ، عمرو بن حمق خزاعى و رشيد هَجَرى )) را كه از
بزرگان انديشه اسلامى بودند، محكوم كرد.
پاسخ امام از درخشانترين اسناد سياسى است كه در آن هرگونه ابهامى را برطرف كرد،
حـوادث هـولنـاكـى را كـه در آن زمـان رخ داده بـود بـه
تـفـصـيـل بـيان داشت و موضع انقلابى خود را عليه حكومت معاويه آشكار كرد. (52)
كنفرانس امام حسين (ع ) در مكه
امـــام حـسـيـن ( عليه السّلام ) در مـكّه كنفرانسى سياسى منعقد ساخت و در آن جمعيت كثيرى از
مـهـاجران ، انصار و تابعين كه در موسم حج حاضر شده بودند، شركت كردند. امام در اين
كـنـفـرانـس بـپـاخـاست و با بيانى رسا يكايك محنتها و مصايب خود و شيعيان خود را در عهد
معاويه ، طاغوت اموى ، برشمرد.
((سـليـم بـن قـيـس )) قـسـمـتـى از خـطـابـه امـام را پـس از حـمـد و سـتـايـش خـداونـد
متعال چنين نقل مى كند:
((امـا بـعد: به درستى كه اين طاغوت ـ معاويه ـ با ما و شيعيان ما رفتارى داشته است كه
مـى دانـيـد و ديـده ايـد و شـاهـد بوده ايد. من از شما چيزى مى خواهم ، اگر راست بگويم ،
تـصـديـقـم كـنـيـد و اگـر دروغ بـگـويـم ، تـكـذيـبـم كنيد. گفته ام را بشنويد، سخنم را
بـنـويـسـيـد، سـپـس بـه شهرها و قبايل خود بازگرديد. در آنجا هر كس را مورد اعتماد خود
يافتيد، به سوى آنچه از حق ما مى دانيد دعوت كنيد. من مى ترسم اين ديانت مندرس گردد
و مـغـلوب شـود و خـداونـد، نور خود را تماميت خواهد بخشيد اگرچه كافران خوش نداشته
باشند ...)).
سـليـم مـى گـويـد: ((امـام در ايـن خـطـابـه تـمـام آيـاتـى را كـه خـداونـد در حـق
اهـل بـيـت نـازل كرده بود، تلاوت نمود و تفسير كرد و همه گفته هاى پيامبر اكرم ( صلّى
اللّه عـليـه و آله ) را در حـق خـود و خـانـدانـش يـكـايـك بـرخـوانـد و
نقل كرد و پس از هر يك ، صحابه مى گفتند: ((آرى ، به خدا آن را شنيده ايم و گواهى مى
دهيم )) و تابعين مى گفتند: ((آرى ، به خدا! آن را صحابى مورد اعتماد و وثوقم ، برايم
روايت كرده است )).
سپس حضرت فرمود: ((خدا را بر شما شاهد مى گيرم كه گفته هايم را براى افراد متدين
و مورد وثوق خود بازگوييد...)). (53)
ايـن نـخـسـتـيـن كـنـفـرانـسـى بود كه در آن هنگام ، تشكيل شد. حضرت در آن مَجمع ، سياست
مـعـاويـه مـبـنـى بـر جـدا كـردن مـردم از اهـل بـيـت و پـوشـانـدن
فـضـايـل خـانـدان وحـى را مـحـكـوم كـرد و حـاضـران كـنـفـرانـس را بـه نـشـر
فـضـايـل و گـسـتـرش مـناقب و نقل رواياتى كه از پيامبر( صلّى اللّه عليه و آله ) در حق
آنـان صـادر شـده اسـت ، دعـوت كـرد تـا مـردم نـيـتـهـاى پـليـد مـعـاويـه را بـر ضـد
اهل بيت ( عليهم السّلام )؛ اين قلب تپنده امت اسلامى ، بشناسند.
هلاكت معاويه
مـعـاويـه در اضـطـراب از جـنـاياتى كه مرتكب شده بود و زير بار سنگين گناهان ، به
استقبال مرگ رفت ، در حالى كه افسوس مى خورد و مى گفت : ((واى بر من ! از ابن ادبر ـ
مقصودش حجر بن عدى بود ـ به خاطر او روز دشوارى در پيش خواهم داشت )).
آرى او، روزى دشـوار و حـسـابـى سـخـت در پـيـشگاه خداوند دارد؛ نه تنها به خاطر حُجر،
بلكه به سبب به ناحق ريختن خون مسلمانان .
او دهها هزار تن از مسلمانان را به كشتن داد و سوگ و اندوه را در خانه ها برقرار كرد.
او بـود كه با حكومت اسلامى جنگيد و دولت امويان را كه بندگان خدا را برده خود كرد و
بيت المال را اموال شخصى خود ساخت ، به وجود آورد.
او بود كه شريرترين بندگان خدا را چون زياد بن ابيه بر مسلمانان مسلط كرد تا بر
آنـان ظـلم روا دارد و آنـان را لگـدمـال كـنـد. او بـود كـه پـس از خود، يزيد را به خلافت
برگزيد تا آن حوادث دهشتناك را در اسلام بيافريند و در ضديت با اسلام و پيامبر چون
نـيـاى خـود ابوسفيان رفتار كند. او بود كه امام حسن ( عليه السّلام ) را مسموم كرد. و همو
بـود كـه دسـتـور سـبّ اهـل بيت ( عليهم السّلام ) بر منابر را صادر كرد و آن را بخشى از
زنـدگـى عـقـيـدتـى مـسـلمـانـان قـرار داد. بـه اضـافـه
اعمال نارواى ديگرى كه حساب او را نزد خداوند، سنگين و سخت خواهد كرد.
بـه هـر حـال ، مـعـاويـه هـلاك شـد؛ هـلاكـتـى خـوار و مـورد
اسـتـقـبـال ديـگـران . ديـوار ظـلم شـكـست و پايه هاى ستم به لرزه درآمد و سردار بزرگ
عـراقـى ((يـزيـد بن مسعود نهشلى )) هلاكت معاويه را به مسلمانان شادباش گفت . وليعهد
مـعـاويـه ؛ يعنى يزيد هنگام مرگ پدر، در آنجا نبود، بلكه در شكارگاهها با عربده هاى
مستانه و در ميان نغمه هاى خنياگران و نوازندگان از همه جا بى خبر بود.
در اينجا سخن از حكومت معاويه را كه سنگين ترين كابوس در آن زمان به شمار مى رفت و
عالم اسلامى را دچار مصايبى تلخ كرد، به پايان مى بريم .
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) شاهد فجايع وحشتناكى بود كه سايه هاى آن ، حكومت
مسلمانان را فراگرفته بود.
فصل ششم : بـا نهضت حسينى
ابوالفضل العباس ( عليه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى كه برادرش سرورآزادگان
و سـيـدالشهداء امام حسين ( عليه السّلام ) آغاز كرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظيمى كه از
بـزرگـتـرين نهضتهاى جهانى و پرثمرترين آنها براى ملتهاى روى زمين به شمار مى
رود. اين نهضت ، سير تاريخ را دگرگون كرد، همه عالم را تكان داد، انسان مسلمان را آزاد
نمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپيچى از حكومت ظلم و ظالم ستيزى ، برانگيخت .
قمر بنى هاشم و افتخار عدنان در اين نهضت ، فعالانه شركت كرد و نقشى مثبت ايفا نمود،
در تمام مراحل آن با برادرش حسين ( عليه السّلام ) همكارى كرد، تمام اهداف و خواسته هاى
رحيمانه و خيرخواهانه اش را براى محرومان و ستمديدگان ، دانست و به آنها ايمان آورد.
عباس ، برجسته ترين عضو اين نهضت درخشان بود. مطيعانه ملازمت برادر را پى گرفت
، خواسته هاى او را برآورد، بازوى توانمند او گشت ، به گفته اش ايمان آورد، مواضع
و آرمـانـهـايـش را تـصديق كرد و در سير جاودانه اش از مدينه به مكه و سپس به سرزمين
كـرامـت و شـهـادت ، از بـرادر جـدا نـشـد. در هـر مـوقـف و موضعى از نهضت امام حسين ( عليه
السّلام ) عباس همراه و شريك او بود.
در ايـنـجـا بـه اخـتـصـار از بـرخـى فـصلهاى تاريخى اين نهضت بزرگ كه عباس چهره
برجسته آن بود، سخن مى گوييم .
حسين (ع ) بيعت نمى كند
امـام حـسين ( عليه السّلام ) رسماً از بيعت كردن با يزيد سر باز زد و آن هنگامى بود كه
حـاكـم مدينه ((وليد بن عقبه )) حضرت را شبانه فراخواند. حضرت كه خواسته وليد را
مـى دانـسـت بـازوى تـوانـمـنـدش ، عـبـاس و ديـگـر جـوانان بنى هاشم را براى حمايت خود
فراخواند و از آنان خواست بر در خانه وليد بايستند و همينكه صداى حضرت بلند شد،
بـراى نـجـات حـضـرت ، داخـل خـانـه شـونـد. امـام وارد خـانـه وليـد شـد و مـورد
استقبال گرم او قرار گرفت . پس از آن ، وليد خبر مرگ معاويه را به حضرت داد و گفت
كـه يـزيـد بيعت اهل مدينه عموماً و بيعت امام را خصوصاً خواستار شده است . امام تا صبح و
تـا آنـكـه مـردم جـمـع شـونـد مـهـلت خـواسـت . حـضـرت مى خواست در برابر آنان مخالفت
كـامـل خـود را بـا خـلافـت يـزيد اعلام كند و آنان را به سرپيچى از حكومت و قيام عليه آن
دعـوت كـنـد. ((مـروان بـن حـكـم )) كـه از سـران مـنـافـقـيـن و پـايـه هـاى
بـاطـل بـود، حـضـور داشـت و بـراى آتـش افروزى و فتنه انگيزى از جا جهيد و بر وليد
بانگ زد:
((اگر حسين اينك بدون بيعت از تو جدا شود، ديگر به چنين فرصتى دست نخواهى يافت ،
مـگـر پـس از كـشـته هاى بسيار ميان شما، او را باز دار و بيعت بگير و اگر مخالفت كرد،
گردن او را بزن ...)).
نگهبان حرم نبوت ، امام حسين با تحقير در چهره مروان خيره شد و فرمود:
((اى پـسـر زرقـاء! آيا تو مرا مى كشى يا او؟ به خدا سوگند! دروغ گفتى و خوار شدى
...)).
سـپـس پدر آزادگان متوجه وليد گشت و عزم و تصميم خود مبنى بر عدم بيعت با يزيد را
چنين اعلام كرد:
((اى امـيـر! مـا اهـل بـيـت نـبوت ، معدن رسالت ، محل آمد و رفت ملائكه و جايگاه رحمت هستيم .
خداوند نبوت را با ما آغاز كرد و با ما ختم كرد. اما يزيد، مردى فاسق ، مى خواره ، كشنده
نـفـس بـه نـاروا و مـتـجـاهـر بـه فـسـق اسـت . كـسـى چـون مـن بـا
مثل او بيعت نمى كند؛ به زودى خواهيم ديد و خواهيد ديد كه كدام يك از ما به خلافت و بيعت
سزاوارتريم ...)). (54)
امـام در دارالامـاره و دژ قـدرت حـاكـم ، بـدون توجهى به آنان ، عدم بيعت خود را با يزيد
اعـلام كـرد. حـضـرت خـود را آمـاده كـرده بـود تـا بـراى رهـايـى مـسلمانان از حكومت جبار و
تـروريـسـتى يزيد كه خوار كردن آنان را هدف خود كرده و واداشتن آنان را به آنچه نمى
پسندند، وجهه نظر خود قرار داده بود، جانبازى و فداكارى كند.
امام به فسق و بى دينى يزيد، دانا بود و اگر حكومت او را امضا مى كرد، مسلمانان را به
ذلت بـنـدگـى دچـارمـى ساخت واعتقادات اسلامى را در درّه هاى عميق گمراهى نهان مى كرد،
ليـكـن حـضرت ـ سلام اللّه عليه ـ در برابر طوفانها ايستاد، بر زندگى تمسخر زده ،
به مرگ خنديد و براى مسلمانان ، عزتى استوار و كرامتى والا به ارمغان گذاشت و پرچم
توحيد را در آسمان جهان به اهتزاز درآورد.
به سوى مكّه
سـرور آزادگـان تـصـمـيـم گـرفـت مـديـنـه را تـرك كند و به سوى مكه برود و آنجا را
پـايـگـاهى براى گسترش دعوت و تبيين اهداف نهضت خود قرار دهد و مسلمانان را به قيام
عليه حكومت اموى كه جاهليت را با تمام ابعاد پليد خود مجسم كرده بود، برانگيزد.
حـضـرت قـبـل از حـركـت نـزد قـبـر جـدش پـيامبر اكرم ( صلّى اللّه عليه و آله ) رفت و با
صـدايـى انـدوهباردرحاليكه بار مشكلات و بحرانها را بر دوش مبارك داشت ، به گفتگو
بـا روح مطهر ايشان پرداخت و از فتنه هاى روزگار شكايت كرد. سپس براى آخرين ديدار
نزد قبر مادر بزرگوار و برادرش امام حسن رفت و با آنان وداع كرد.
ايـنـك كاروان حسينى با تمام افراد خانواده رهسپار مكه شده اند تا به خانه خدا كه بايد
بـراى هـمـگـان جـاى امن باشد، پناهنده شوند. ابوالفضل سرپرستى تمام كارهاى امام و
خاندان او را به عهده دارد و نيك از پس آنها برمى آيد. عباس در كنار برادر، پرچم را به
اهتزاز درآورده است و مصمم ، پيش مى رود. امام جاده عمومى را پيش گرفت ، يكى از همراهان
بـه حـضـرت پـيـشنهاد نمود ـ مانند ((ابن زبير)) ـ از بيراهه حركت كند و بدين ترتيب از
تعقيب نيروهاى دولتى در امان ماند، ليكن حضرت با شجاعت و اعتماد به نفس پاسخ داد:
((بـه خـدا سـوگـنـد! ايـن راه را همچنان ادامه مى دهم ، تا آنكه خانه هاى مكه را ببينم ، تا
خداوند در اين باب آنچه را اراده كند و مرضىّ اوست ، انجام دهد...)).
كاروان امام ، شب جمعه سوم شعبان به مكه رسيد و در خانه ((عباس بن عبدالمطلب )) فرود
آمـد. اهـل مكه استقبال گرمى از حضرت به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردن
احـكـام ديـن خـود و احاديث پيامبرشان به ديدار حضرت مى شتافتند. حُجاج و ديگر زايران
بـيـت اللّه از هـمـه نـقـاط نـيـز براى زيارت امام نزد ايشان مى رفتند. حضرت براى نشر
آگـاهـى ديـنـى و سـيـاسـى در ميان بازديدكنندگان خود ـ چه مكّى و چه غير آن ـ لحظه اى
فـروگـذار نـمـى كرد و آنان را به قيام عليه حكومت اموى كه قصد به بندكشيدن و خوار
كردن آنان را داشت ، دعوت مى كرد.
هراس حاكم مكّه
قـدرت مـحـلى در مـكـه از آمـدن امـام به آنجا و تبديل شهر به مركزى براى دعوت و اعلام
نـهضت خود، هراسان شد. حاكم مكه ((عمرو بن سعيد اشدق )) طاغوتى كه خود شاهد ازدحام
مـسـلمـانـان بـه گـرد امـام بـود و گـفـتـه هـاى آنـان مـبـنـى بـر اولويـت امـام بـه خلافت و
نـاشـايـسـتـگـى خـانـدان ابـوسـفـيـان كـه حـرمـتـى بـراى خـداونـد
قايل نبودند، مشاهده مى كرد شتابان نزد حضرت رفت و خشمگين گفت :
((چرا به بيت الحرام آمده اى ؟)).
گويى خانه خدا ملك بنى اميه است و نه متعلق به همه مسلمانان ! حضرت با آرامش و اعتماد
به نفس ، پاسخ داد:
((مـن بـه خـداونـد و ايـن خـانـه پناهنده شده ام )). آن طاغوت هم فوراً نامه اى به اربابش
يـزيـد نـوشـت و او را در جـريان آمدن امام به مكه ، رفت و آمد مردم با ايشان و تجمع آنان
بـه دور حـضرت ، قرار داد و گوشزد كرد كه اين مساءله خطرى جدّى براى حكومت يزيد،
دربردارد.
هـنـگـامـى كـه يـزيـد، نـامه ((اشدق )) را خواند، به شدت هراسان شد و يادداشتى براى
((ابن عباس )) فرستاد و در آن ، حضرت امام حسين را به سبب تحركش تهديد كرد و از ابن
عـبـاس خـواست براى بهبود امور و بازداشتن امام از ستيز با يزيد، دخالت كند. ابن عباس
در پاسخ ، نامه اى به يزيد نوشت و در آن يزيد را به عدم تعرض به امام نصيحت كرد
و توضيح داد كه امام براى رهايى از قدرت محلى مدينه و عدم رعايت مكانت و مقام حضرت ،
توسط آنان به مكه هجرت كرده است .
امام در مكه توقف كرد، مردم همچنان به ديدار حضرت مى رفتند و از ايشان مى خواستند تا
عليه امويان قيام كند.
نـيـروهاى امنيّتى ، به شدت مراقب حضرت بودند، تمام تحركات و فعاليتهاى سياسى
ايـشـان را ثبت مى كردند، آنچه را ميان ايشان و ديدار كنندگان مى گذشت ، مى نگاشتند و
همه را براى يزيد به دمشق مى فرستادند تا در جريان امور قرار گيرد.
تحرّك شيعيان كوفه
خبر هلاكت معاويه ، شيعيان كوفه را خشنود كرد و آنان شادمانى خود را از اين واقعه ابراز
كـردنـد و كنفرانسى مردمى در خانه بزرگترين رهبر خود، ((سليمان بن صرد خزاعى ))،
تـشـكـيـل دادنـد و در آن بـا ايـراد خـطـابـه هـاى حـمـاسـى بـه
تـفـصـيل ، رنج و محنت خود را در ايام حكومت معاويه برشمردند و متفقاً تصميم گرفتند با
امام حسين بيعت كرده و بيعت با يزيد را رد كنند.
فـوراً هـيـاءتـى كـه يـكـى از افـراد آن ((عـبداللّه بجلى )) بود، برگزيدند تا نزد امام
رفـتـه ايـشـان را بـه آمـدن بـه كـوفـه و تـشـكيل حكومت در آن شهر تشويق كنند. آنان مى
خـواسـتند كه امام با حكومت خود، امنيت ، كرامت و آسايش از دست رفته شان در حكومت اموى را
بـه آنـان بـازگـرداند و شهرشان را ـ همانطور كه در زمان اميرالمؤ منين ( عليه السّلام )
بود ـ به پايتخت دولت اسلامى بدل كند.
هـيـاءت نـمـايـنـدگـى به سرعت به مكه رفته و شتابان به حضور امام ( عليه السّلام )
شرفياب شده و خواسته هاى اهل كوفه را عرضه كرد ومصرّانه از حضرت درخواست نمود
براى آمدن به كوفه بشتابد.
نامه هاى كوفيان
اهـل كـوفـه بـه هـيـاءتـى كـه نـزد امـام فـرسـتـاده بـودنـد، اكـتـفـا نـكـردنـد، بـلكـه با
ارسـال هـزاران نـامـه بـر عـزم خود نسبت به يارى امام تاءكيد نموده و اعلام داشتند كه در
كنار ايشان خواهند ايستاد و با جان و مال خود از حضرت دفاع خواهند كرد و مجدداً از حضرت
خـواسـتند براى آمدن به كوفه بشتابد تا حكومت اسلامى و قرآنى كه نهايت آرزوى آنان
اسـت ، تـشـكيل دهد. همچنين حضرت را در برابر خداوند ـ اگر خواسته آنان را اجابت نكند ـ
مسؤ ول دانستند.
امـام ( عـليه السّلام ) ديد كه حجت شرعى قائم شده و بر ايشان است كه پاسخ مثبتى به
آنان دهد.
فرستادن مسلم به كوفه
هنگامى كه تعداد هياءتها و نامه هاى تشويق آميز كوفيان براى آمدن حضرت به شهرشان
، بسيار شد، ايشان ناگزير از پذيرفتن خواسته شان گشت . پس حضرت ، فرد ثقه و
مـورد اعـتـمـاد و بـزرگ خـانـواده و پـسـر عـم خـود، ((مـسـلم بـن
عـقـيـل )) را كـه در فـضـيـلت و تـقـوا نـمـونـه بـود به نمايندگى خود به سوى كوفه
فـرستاد. ماءموريت مسلم ، مشخص و محدود بود، ايشان موظف بود كوفيان و خواسته آنان را
ارزيابى كند و بنگرد كه آيا راست مى گويند و حقيقتاً خواستار حكومت امام هستند، تا در آن
صورت امام راه شهر آنان را پيش بگيرد و در آنجا حكومت قرآن را برقرار سازد.
((مـسـلم )) بـه سـرعت و بى درنگ به سوى كوفه حركت كرد و در خانه يكى از رهبران و
رزم آوران شـيـعه ؛ يعنى ((مختار بن ابى عبيده ثقفى )) كه از آگاهى و بصيرتى تام در
امـور سياسى و مسايل روانى و اجتماعى برخوردار بود و شجاعتى بسزا داشت ، فرود آمد.
مـخـتـار درهـاى خـانـه اش را بـر مـسـلم گـشـود و آنـجـا بـه مـركـز سـفـارت حـسـيـنـى
بدل گشت .
شـيـعـيان كه خبر ورود مسلم را دريافت كردند، نزد حضرت رفتند و به گرمى به ايشان
خـوشـامـد گـفـتند و انواع احترامات لازم را تقديم داشتند و پشتيبانى خود را از ايشان اعلام
كردند. آنان به گرد مسلم حلقه زدند و خواستار آن شدند تا با او به عنوان نماينده امام
حسين ( عليه السّلام ) بيعت كنند.
|