جبرئيل نغمه ى وحى را در گوش حبيب خدا صلى الله عليه و آله زمزمه مى كند و خورشيد
هدايت طالع مى شود، اما تا سه سال آفتاب هدايت از پس ابرها پرتو افشانى مى نمايد.
آن گاه كه فرمان مى رسد : و انذر عشرتك الاقربين (10) دعوت
خويشاوندان و نزديكان آغاز مى شود.
تشنگان فضيلت ، تك تك و گروه گروه به سوى چشمه حقيقت شتابانند و پيروان
جبل النور صلى الله عليه و آله روز افزون است و رحمه للعالمين از
گمراهان و خفتگان محزون . پيامبر صلى الله عليه و آله به دستور حضرت حق ،
بال تواضع را براى مؤ منان مى گستراند : و اخفض جناحك لمن اتبعك من المؤ منين
(11) تا اين كه آوازه ى او و زيباييهايش فراگير مى شود. سفره نورانى
و لتنذر ام القرى و من حولها (12) گرسنگان را به سوى خود فرا مى
خواند. نداى حق ، اهل حق را نوازش مى دهد. گوشهاى مشتاقان تيز مى شود و دلهايشان از
عشق لبريز. اين ندا مرزهاى زمان و مكان را در هم مى نوردد و در جاى جاى گيتى مى
درخشد. همه جا سخن از محمد بن عبدالله صلى الله عليه و آله است . پرتوى از خورشيد،
يمن و اهل آن را نور و گرما مى بخشد. در اين سرزمين جوانى زندگى مى كند به نام
اويس قرنى .
براى اويس ، شب يلداى جاهليت آزار دهنده است كه جاهليت ، يعنى خشك سالى
امان و قحطى انسان . در تاريكى جهل و نادانى ، نور دعوت محمد صلى الله عليه و آله
مى درخشد. دعوت او كه مرز زمان و مكان را شكسته است ، همه ى انسانها، همه نسلها و
تمامى عصرها مخاطبند. البته و صد البته كه استحكام دعوت ، به معجزه ى آن است اين
دعوت ، روح اعجاز را نيز در خود دارد!
اويس پيامبر صلى الله عليه و آله را زا نزديك نديده و معجزات او را مشاهده نكرده است .
اما در جغرافياى عشق ، مرز معنا ندارد. بر اين مبنا، اويس هم از نزديك پيامبر صلى الله
عليه و آله را ديده است و هم معجزه او را مشاهده نموده است . چشمان اويس به دو نور،
نورانى است : يكى سراج منير و ديگرى قران مبين . ديدگان
جوان يمنى اين دو نور را زا يكديگر جدا نمى داند و نمى بيند. اويس كه مشتاق نور معرفت
است ، مشتاقانه بر سفره ى و اوحى الى خذا القرآن لانذركم به و من بلغ
(13) مى نشيند. ولادت اويس درست در كنار سفره نور است . فطرت او مرز
نمى شناسد و او را به هرز نمى كشاند. آن گاه كه گوش درون مى شنود و چشم
دل مى بيند، زبان ضمير سخن مى گويد:
لبيك يا محمد صلى الله عليه و آله ! اينك من با تمام وجودم وارد وادى اسلام مى شوم .
لبيك يا محمد صلى الله عليه و آله ! با تو پيمان مى بندم كه بند بند وجودم از هم
نپاشيده از پا ننشينم .
لبيك يا محمد صلى الله عليه و آله ! كه بر من به صبعه الله منت نهادى ، اين هويت
الهى را با هيچ چيز تعويض نمى كنم .
لبيك يا محمد صلى الله عليه و آله ! كه تو را نديده ام ، ولى پيام دلنشين و كلام
شيرين تو را شنيده ام .
لبيك يا محمد صلى الله عليه و آله ! كه عطر وجودت از دور و بر كوچه هاى دلم عبور
مى كند و آن را بر همه عطرها ترجيح مى دهم . فطرتم را به تو متوجه كرده ام و روى
به سوى تو بر مى گردانم . سرشتم از دعوت شيطانى بيزار است و از شيطنت نفسانى
دل آزار .
لبيك يا محمد صلى الله عليه و آله ! كه دعوت از توست و لبيك هم از تو، كه حضورت
را در وجودم حس و لمس مى كنم . بخشى از هستى ام دعوت و قسمتى از ضميرم ، مستى ام را
اعلام مى كند.
و بدين سان ، اويس به آغوش اسلام پناه آورد. او كلام
رسول خدا صلى الله عليه و آله : يومن بى لايرانى (14) را تحقق مى بخشد. البته
شايان ذكر است كه اويس از هدايت و ارشاد عموى خويش به نام عصام قرنى
بهرمند بوده است .(15)
رويش بدون گويش
اويس در دامان اسلام و دامنه ايمان رشد و نمو مى كند، اما بدون سر و صدا؛
مثل غنچه اى كه شكوفا مى شود ولى معركه به راه نمى اندازد. اساسا شكوفايى مولود
وجد و حال است نه قيل و قال . عطر افشانى كه نياز به فرياد ندارد. اين رويش بدون
گويش بهترين مبلغ اسلام است . اويس در عمل تبليغ دين مى كند.
او نشانى سفره نورانى را به همگان هديه مى نمايد. البته بيشترين استفاده را در
راهنمايى گم گشتگان از رفتار و كمترين آن را از گفتار مى برد. او اين سفارش امام
صادق عليه السلام را عملا ستايش مى كند كه :
كونوا دعاه بغير السنتكم ليروا منكم الورع و الاجتهاد و الصلاه و الخير؛ فان ذلك
داعيه ؛ (16) با غير زبان خويش مردم را دعوت كنيد، تا مردم ورع و كوشش و
نماز و خير شما را ببينند؛ چرا كه اينها خود دعوت كننده اند.
هنر اويس در تبليغ كيش خويش همين است كه با مردم سخن مى گويد، ولى از زبان استفاده
نمى كند. او پارسا، جهادگر، نمازگزار و اهل خير است و چنين ارزش هاى والايى است كه
انسانها را به منزل كمال ، رهنمون مى سازد.
اگر چه از زمان ولادت اويس بى خبريم ، اما ولادت حقيقى او در دامان اسلام مسلم و
مسجل است . تولد دوم او در مهد قرآن است . تاريخ از تولد
اول او حرفى نمى زند. شايد به اين دليل است كه اويس به شدت از شهرت فرار مى
كرد. او از اوليا الله بود و ناشناس و ناشناخته زيسته است .
شغل اويس
اويس شتربانى مى كرد.(17) هر صبحگاه شتران را به صحرا مى برد و هر شامگاه از
چراگاه بر مى گرداند. او نگهبان خوبى براى شتران بود. شتربانى براى اويس فقط
اشتغال نبود، بلكه ديگرى برايش به ارمغان مى آورد.
شتربانى ، انس با طبعيت را ممكن مى كند. طبعيت براى رندان
مثل دامان مادر، آسايشكاه و دانشگاه است . البته شرط
اول سكوت و شنيدن است . كسانى كه در بهره گيرى از
مواهب طبيعى زرنگند؛ پيش و بيش از هر سخنى ساكت و شنونده اند. بذر
تعقل و تفكر، در سرزمين سكوت و در پرتو آفتاب ملكوت رشد و نمو مى كند. اين سخن
دلنشين از حضرت موسى بن جعفر عليه السلام است :
يا هشام ان لكل شى ء دليلا و دليل
العقل ، التفكر، و دليل التفكر، الصمت ؛ (18)
اى هشام ! هر چيزى دليلى دارد، دليل عقل ، تفكر و
دليل تفكر، سكوت است .
شغل اويس سكوت و چگونه شنيدن را به او هديه مى كند. طبيعت با او سخن مى گويد و او
نيز با طبيعت حرف مى زند. اويس از طبيعت ماءيوس نيست ، بلكه با زيباييهايش ماءنوس
است .
شتربانى خلوت و تنهايى را مهيا مى سازد. اويس
اهل خلوت است .
او تنهاست و به تنهايى عشق مى ورزد. او را مكتب فطرى پيروى مى كند. تنهايى برايش
كسالت آور نيست ؛ زيرا در زمين فطرت ، بذر
كمال مى كارد و خوشه وصال مى كاود. او در تنهايى شور و نشاطى دارد. اساسا براى
بنده خدا كسالت وجود ندارد. پرسش خدا انسان را سر
حال و شادمان مى سازد. تنهايى مى تواند زمينه زمزمه با خدا باشد. اويس تشنه زمزم
زمزمه است . او براى چشيدن حقيقت بى تاب است . در اين دنيا انسانها دو گروهند : گروهى
بى تاب چريدن و گروهى بى تاب چشيدن .
دنيا براى گروه اول مرتع و براى گروه دوم معبد است . اويس خداست و از كسانى كه دنيا
را چراگاه مى دانند، بيزارى و دورى مى جويد و به پناه خلوت روى مى آورد. او از
تنهايى وحشت ندارد؛ زيرا در تنهايى تنها نيست . آن گاه كه تنها مى نشيند، در مكتب
فطرت زانو مى زند و دردهايش را مى گويد. او از درخت تنهايى دو ميوه مى چيند : تفكر و
تعبد.
البته تنهايى افراطى و ناپسند است . انسان بايد در جامعه و با اجتماع زندگى كند.
جامعه را بشناسد و خدمتگزار اجتماع باشد. اويس هم تنهاست و هم در ميان جامعه . او كار مى
كند و با جامعه داد و ستد مى نمايد. او از طريق شتربانى خدمتگزار جامعه است . پيوند
اويس با خانواده ى خويش محكم و مستحكم است . او
شغل و درآمدش را دوست دارد، اما به مادر نيز عشق مى ورزد و دسترنج خويش را پيش پاى
مادر مى ريزد و تقديم او مى نمايد. نان آور خانه است . سفره ى كوچكش را به
حلال و نفقه ى زلال زينت مى كند.
شتربانى چوپان نفس را ميسر مى كند. اويس هر بامداد قواى نفس را به
صف كرده و زمام هوا را به كف مى گيرد. او بسيار مراقب است كه نفسش در سرزمين اطمينان
به سر برد، تا مخاطب يا ايتها النفس المطمئنه (19) باشد. نفس خود را به سفره ى
رضا دعوت و مهمان مى كند. رضايت حق برايش رضايت خاطر مى آورد. او سرمست اين نداست
كه : ارجعى الى راضيه مرضيه (20) او چوپان است . مراقب مى كند كه گرگان هوا،
گردان خدا را پاره پاره و تكه تكه نكنند و اين مراقبت لحظه لحظه ى زندگى او را
فراگرفته است . قواى نفس بايد از سفره ى كلوا كامياب و از چشمه
اشربوا سيراب باشد. اويس شيفته ى
وصال است ، بنابراين راه حلال مى پويد و حرام مرام او نيست .
اويس هر روز خويشتن خويش را به معبد حق مى برد نه مرتع دنيا. او شديدا مراقب خويش و
پيرو اين آيين و كيش است . او قواى نفس را با غذاى مناسب ، كامياب و سيراب مى نمايد و در
عين حال مواظب است كه گرگى به اين گله نزند. به خصوص آن گاه كه گرگ به
لباس ميش در آيد و گناهى را زينت بخشد :
تالله لقد ارسلنا الى امم من قبلك فزين لهم الشيطان اعمالهم فهو وليهم اليوم
و لهم عذاب اليم ؛ (21)
به خدا سوگند كه براى مردمى هم كه پيش از تو بوده اند پيامبرانى فرستاده ايم .
ولى شيطان اعمال زشت آنها را در نظرشان زيبا جلوه داد. پس امروز (روز محشر) شيطان
يار آنهاست و به عذاب دردناك گرفتار خواهند بود.
اويس شيفته و فريفته ى زينتهاى شيطانى نيست . شعار او مراقبت است و مراقبت . او هر
شامگاه در تداوم اين چوپانى به حساب و كتاب نفس خود مى پردازد و چنين مراقبتى را با
محاسبه كمال مى بخشد. همان گونه كه در شتربانى
عمل مى كند، در شب نيز به چوپانى نفس مى پردازد.
شغل او چوپانى است ، اما ساعت كارش هشت ساعت در شبانه روز نيست بلكه او چوپان
شبانه روزى و شغل او زندگى اوست . شغل اويس الگوى كاريابى است ، براى هر كسى
كه كاميابى آروز مى كند.
شتربانى به اويس اين امكان را مى دهد، آن گونه
عمل كند كه اميرالمؤ منين على عليه السلام به يكى از اصحابش به عنوان موعظه نوشت و
تقواى شغلى را به او گوشزد نمود :
تو را و خودم را به تقواى كسى سفارش مى كنم كه نافرمانى اش روا نيست ، و اميد
و بى نيازى جز به او و از او نباشد؛ زيرا هر كه از خدا پروا كرد، عزيز و قوى شد و
سير و سيراب گشت و عقلش از اهل دنيا بالا گرفت ، تنها پيكرش همراه
اهل دنياست ، ولى دل و خردش نگران آخرت است . آنچه را از محبت دنيا چشمش ديده ، پرتو
دلش خاموش نموده ، حرامش را پليد دانسته و از شبهاتش دورى گزيده ، به خدا كه به
حلال دنيا هم توجه ننموده ، جز به مقدارى كه ناچار از آن است ؛ مانند نانى كه به
پيكرش نيرو دهد و جامه اى كه عورتش را بپوشاند، آن هم از درشت ترين خوراك و
ناهموارترين لباسى كه به دستش آيد، و نسبت به آنچه هم كه ناچار مى باشد، اطمينان
و اميدش ندارد، و اطمينان و اميدش به آفريننده همه چيز است . تلاش و كوشش كند و تنش
را به زحمت اندازد. تا استخوانهايش نمودار شود، و ديدگانش به گودى رود و خدا در
عوض نيروى بدنى و توانايى عقلى اش دهد، و آنچه در آخرت برايش اندوخته ، بيشتر
است . دنيا را رها كن كه محبت دنيا انسان را كور و كر و
لال و زبون كند، پس در آنچه از عمرت باقى مانده ، جبران گذشته نما و فردا و پس
فردا كردن ؛ زيرا پيشينيانت كه هلاك شدند، به خاطر پايدارى بر آرزوها و امروز و
فردا كردن بود تا آن كه ناگهان فرمان خدا به سويشان آمد (مرگشان رسيد)، آنها
غافل بودند، سپس بر روى تابوت به سوى گورهاى تنگ و تاريك خود رهسپار گشته
و فرزندان و خانواده اش او را رها كردند، پس با دلى متوجه و از همه بريده و ترك دنيا
نموده ، با تصميمى كه شكست و بريدگى ندارد، به سوى خدا رو. خدا من و تو را بر
اطاعتش يارى كند و به موجبات رضايتش موفق دارد. (22) اويس زندگى خويش
را بر اساس اين رهنمودها به سر منزل كمال رهنمون و هواى نفس را سر نگون مى نمايد.
براى او اشتغال اين چنين جلوه مى كند :
- سوز و گذار در عشق حق
- اشتياق به خلوت و تنهايى ؛
- پرهيز از گوشه گيرى و دورى از مردم ؛
- علاقه روز افزون براى احسان به مادر.
و در نهايت ، شغل براى اويس عبارت از عبادت حق است . و به او رضايت خاطر مى بخشد،
تا آن جا كه در اواخر زندگى و در كوفه نيز شتربانى و چوپانى و چوپانى مى كرد.
(23)
پيامبر صلى الله عليه و آله در نگاه اويس
آن گاه كه اذان ، عطر يار را منتشر مى كند، دل اويس ديگر از آن خويش نيست . دلدادگى او
با شنيدن اشهد الله محمد رسول الله صلى الله عليه و آله ، دو صد چندان
مى شود. دلش مالال محبت پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله است و لبش تشنه بوسه ى
خاك پاى يار، آتش اشتياق در دل او زبانه مى كشد. از زمانى كه خود را چنين مورد
سوال قرار مى دهد : آيا آن فرداى روح افزا خواهد آمد كه خود را رد گلستان هدايت بيابم
؟! و به حمايت از اين كشش فطرى به سر كويش پر و بالى بزنم ؟! و چهره به چهره و
رو به رو با آن آفتاب آفرينش گفتگو كنم ؟! آيا مى شود از گلستان رخسارش يك
گل تبسم بچينم ؟!
قطعا كشش را بايد با كوشش زنده نگهداشت . اويس مى خواهد از نزديك به رسالت
عبدالله ، فرزند گواهى دهد. اما راهى دور و دراز پيش دارد. آرزو بزرگ است و مشكلاتش
بيشتر، ولى در يك زندگى در هم و بر هم است كه آرزوهاى طبقه بندى نمى شوند و يك
عمر عزيز، لبريز از بيهودگى مى شود. و هوا و هوس به سان آتش سوزان ، سرمايه
را نابود مى كند. آرزوهاى اويس محدود است و نفيس ، نه قبيح و خبث . او تصميم مى گيرد
گام در راه سفرى پر خطر و در عين حال پر ثمر بگذارد و براى زيارت پيامبر به
مدينه برود.
اويس بر خويش واجب مى داند كه با اجازه ى مادر اين مسافرت را انجام دهد. او شتربانى
مى كند، تا مخارج زندگى مادر را تاءمين نمايد. او كسى جز مادر ندارد. او خود را وقف
پسر نموده است . اويس مى داند كه جوان شدن او، پيرى مادر را به
دنبال داشته است . اويس مى داند كه سلامت او، مديون بيمارى مادر است . اويس مى داند كه
اينك او جهان و زيباييهاى آن را مى بيند، ولى مادر نابيناست . اويس مى داند كه مادر تاب
و توان خويش را به او هديه كرده است . و از اين رو معتقد است كه بدون اجازه مادر حتى
به زيارت حضرت رسول صلى الله عليه و آله نيز نرود. زيرا اويس پرستار مادر نيز
كسى جز او ندارد. مادر هر چند با چشم سر فرزند را نمى بيند، اما با چشم سر دلبند
خويش را مشاهده مى كند و زحمات شبانه روزى خود را هدر رفته نمى داند، لذا واژه واژه ى
دعاهاى او، لحظه لحظه ى اويس را گلباران مى كند.
مادر اويس پير زنى است ، ناتوان ، بيمار و نابينا. و اويس خدمت به او را براى خويش
نعمت مى داند. اويس بر خوردار از نعمت مادر دارى است . مادرى كه نه فقط
نامهربان ، نادان و بى ايمان نيست ، بلكه موج اسلام ، ايمان ، صلاحيت و صداقت وجود او
را به اوج تسليم و تزكيه رسانده است . اگر خدا و
رسول خدا و رسول هم امر به احسان والدين نكرده بودند، اويس به حكم فطرت به مادر
نيكى مى كرد. شكى نيست كه بى مهرى به خورشيدى كه آسمان طفوليت را گرم و روشن
كرده است ، انسان را از انسانيت مى اندازد. متاءسفانه فرهنگ قدرشناسى از مادر، رواج
چندانى نداشته و آماج تير بى معرفتيها قرار گرفته است و اين ظلم و ستم در خود
خواهى و خود پرستى ريشه دارد. به عنوان مثال يكى از صفحات تاريك تاريخ متعلق
به نرون امپراطور روم است . نرون از
سال 54 تا 68 ميلادى حكومت كرد و مجموعه اى از جنايات را مرتكب شد. اما از همه زشت
تر اين كه براى تصاحب قدرت ، مادر را به
قتل رساند و اين ممكن نبود، مگر اين كه او فقط خود را مى ديد و خويش را مى پرستيد.
نرون خود را شاعر و هنرمندى بى بديل تصور مى كرد، و هنگامى كه مى كرد گفت :
دنيا با مرگ من چه هنرمندى را از دست داد! (24)
اما اويس پيرو مكتبى است كه نگاه خصمانه به پدر و مادر ستمگر را نيز جايز نمى داند.
چنان كه امام صادق مى فرمايد:
من نظر الى ابويه نظر ماقت ، و هما ظالمان له ، لم
يقبل الله له صلاه ؛ (25) هر كس به پدر و مادر خود نظر دشمنى كند، در
صورتى كه آن دو به او ستم كرده باشند، خداوند نمازش را نپذيرد.
اين است براى گرفتن اجازه و گذرنامه سفر به نزد مادر مى آيد.
مادرى ناتوان ، بيمار، نابينا، پير، مؤ منه ، صالحه و صادقه .(26) مادر با زيارت
حضرت رسول الله صلى الله عليه و آله و مسافرت به مدينه موافقت مى كند، به شرط
آن كه اگر رسول خدا صلى الله عليه و آله در
منزل نبود، اويس بيش از نيم روز توقف نكند!
اويس خوشحال و سر حال توشه ى مختصرى آماده مى كند، و پا در چادرعشق مى گذارد.
اولين هجرت مكانى را براى كمال بخشى به هجرت نهانى خويش آغاز مى كند و به سوى
مدينه پرواز مى نمايد.
راهى است دور، پر فراز و نشيب و سنگلاخ ، گرماى طاقت فرسا بر فرق او تازيانه
مى زند و خارهاى مغيلان زير پاى او زبانه مى كشد، اما او آزاده است و نه آزرده ، چرا كه
مركب شوق را به سوى خورشيد مى برد. خستگى را نمى فهمد.
اساسا دلبستگى ، خستگى نمى شناسد. اويس روشن روان ، شتابان راهى مدينه است .
صحرا و بيابان ، كوه و دشت ، رمل و راه را پشت سر مى گذارد و اينك مدينه را پيش رو
دارد. ديوارهاى مدينه را مى بيند، مثل سر زدن خورشيد در سحرگاهان . سر از پا نمى
شناسد و به شهريار پر مى كشيد. بى قرار است و قرارگاه عشق را مى جويد : خانه
دوست كجاست ؟ خانه حبيب كجاست ؟ منزل طبيب كدام است ؟ و آن وقت با خود مى گويد : اگر
پيامبر صلى الله عليه و آله را ببينم ، اول خاك پاى او را بوسه مى زنم . من سخنى
نخواهم گفت . او همه چيز را مى داند. من فقط او را نگاه مى كنم . خدايا ياريم كن . توانم
بخش . لياقتم بده . طاقتم عطا كن و... .
يمن خوش آب و هواست ، ولى مدينه حال و هواى ديگرى دارد. اين جا بهشت روى زمين است .
تنفس در مدينه به زندگى تحرك مى بخشد. ياس رسالت از مدينه عطر افشان است و
آفتاب نبوت از اين جا نور افشان . در اين سر زمين نه فقط زندگى شيرين است ، بلكه
مرگ نيز دلنشين است . اگر او نگاهش را از من دريغ نكند و از ستيغ رحمت ، شعله اى روانه
ى وجودم كند، من نيز با مرگ ستيز نكنم و اگر بپذيرد جانم را فدايش نمايم :
خوش آن چشمى كه بيند روى ماهت
|
خوشا آن سر كه گردد خاك پايت
|
روا باشد دهد جان ، عاشق تو
|
اگر افتد به روى او نگاهت (27)
|
اگر او را در ميان جمع ببينم حتما مى شناسم و چون شمع براى او خواهم سوخت . اصلا
اگر او نبود من نبود. آفرينش عالم و آدم طفيل وجود اوست . من چه هستم ؟! هر
چه هست به واسطه ى اوست . اگر هستى و مستى هست ، تشعشع اوست . او سر سبد آفرينش
است . اگر شبنم وجودم هم آغوش لطف و محبتش شود، عاشقانه روانه ى سرزمين دلباختگان
خواهم شد. احساس مى كنم اويسى در كار نيست . هر چه هست به او تعلق دارد :
تا در طلب گوهر كانى كسانى
|
اين نكته و رمز اگر بدانى دانى
|
هر چيز كه در جستن آنى آنى (28)
|
از وجود اويس شور و اشتياق زبانه مى كشد. خود را در يك قدمى آرزوى ديرينه مى بيند.
آن گاه كه در خانه ى خاتم الانبياء را مى يابد و از محبوب خويش جويا مى شود؛ زمان به
سختى مى گذرد و دلشوره او را لختى آرام نمى گذارد. او با ديدارش به مادر عهد و
پيمانى دارد و مى داند كه فرزند آمنه صلى الله عليه و آله نيز راضى نيست كه براى
ديدارش به مادرى بى احترامى شود. اويس رضا به قضا مى دهد و آخرين نگاه را از خانه
گلين محمد صلى الله عليه و آله توشه راه مى كند. بيرون رفتن از مدينه
النبى خيلى سخت است . اما اگر پيامبر صلى الله عليه و آله راضى باشد،
سهل است : اويس راه يمن را پيش مى گيرد، تا تقدير براى اين جوان چه سر نوشتى به
رشته ى تحرير آورد؟!
آرى ، اويس راه دور را در آرزوى زيارت زيور كاينات مى پيمايد، ولى به دو جهت به
زيارت ظاهرى او توفيق نمى يابد : يكى احسان به مادر و ديگرى غلبه ى
حال ، چرا كه اگر آن نگاه ، در اين جوان دل آگاه مى افتاد، حتما جان به جان آفرين
تسليم مى كرد. (29)
حافظ از بهر تو آمد سوى اقليم وجود
|
قدمى نه به وداعش كه روان خواهد شد
|
اويس در نگاه پيامبر صلى الله عليه و آله
اويس به پيمان خويش با مادر پاى بند مى ماند و به يمن باز مى گردد. هنگامى كه
حضرت مصطفى به مدينه و خانه مى آيد، نورى مشاهده مى نمايد و سؤ
ال مى كند كه چه كسى به خانه آمده است ؟! پاسخ مى دهند كه شتربانى به نام اويس
آمد، تحيتى فرستاد و بازگشت . ختم رسل صلى الله عليه و آله مى فرمايد : آرى اين
نور اويس است كه در خانه ما هديه گذاشته و خود رفته است . (30)
چرخ زمان به گردش خويش ادامه مى دهد و اويس همچنان در فراق دلدار، روزگار مى
گذارند. آواى دلنواز اذان را مى شنود. جمله اشهد ان محمدا
رسول الله عطر ياد مدينه و يار ديرينه را در وجودش جارى مى كند. آتش عشق
دلدار، او را وادار به يك ارتباط معنوى و حقيقت ديدار مى نمايد. كم نبودند سيه رويانى
كه در حضور پيامبر صلى الله عليه و آله سيه روزى خويش را افزون مى نمودند. آنها
در يك قدمى زيبايى ، چشمان خود مى بستند و به كفر و نفاق مى پيوستند. بايد
دل به دل راه يابد. بايد چشم دل را باز نمود. زيارت
رسول صلى الله عليه و آله بايد مورد قبول
دل باشد. لحظه لحظه ، اويس به استقبال ديدار رفته ، زيارت يار را در
دل استمرار مى بخشد و صد البته كه دل به
دل راه دار، و جاى شگفتى نيست كه خاتم انبيا و محمد مصطفى صلى الله عليه و آله گاه
گاهى رو به جانب يمن كرده و چنين ترنم مى فرمود : انى لاجد نفس
الرحمن من قبل اليمن ؛ (31) من نسيم رحمانى را از سوى يمن مى يابم .
به ياد داشته باشيم كه حضرت ختمى مرتبت صلى الله عليه و آله مظهر رحمانيت عام و
رحمت براى تمام موجودات است ، لذا آن حضرت از سوى يمن و از اويس قرن ، بوى خويش
را استشمام مى نمود، چرا كه خداوند درباره ى آن وجود مقدس چنين فرمود : و ما
ارسلناك الا رحمة للعالمين .(32) آرى ، پيامبر رحمت صلى الله عليه و آله
نسيم رحمت را از سوى يمن ، از آن گل باغ معرفت ، دريافت مى كند. و جاى شگفتى نيست كه
روزى از روزها رسول خدا صلى الله عليه و آله اصحاب خويش را چنين مورد خطاب قرار
دهد :
ابشروا برجل من امتى يقال له اويس القرنى فانه يشفع
لمثل ربيعه و مضر؛ (33)
بشارت مى دهم به شخصى از امتم كه به او اويس قرنى گفته مى شود و او (براى
افراد كثيرى ) به تعداد دو قبيله ربيعه و مضر شفاعت مى كند.
آرى اويس كسى است كه بشير نذير و سراج منير صلى الله عليه و آله به آمدنش بشارت
مى دهد.
اويس كسى است كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در خطاب به عمر، آن كلام نغز را با
اين سخن پر مغز تداوم مى بخشد :
يا عمر! ان انت ادركته فاقراه منى السلام ؛ (34)
اى عمر اگر محضرش را درك كردى ، سلام مرا به او برسان .
سلام بر اويس كه پيامبر صلى الله عليه و آله را نديد و به او ايمان آورد و
رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره او چنين فرمود : يومن بى ولايرانى
. (35)
سلام بر اويس كه نبى مكرم صلى الله عليه و آله طلب استغفار از وى را اين گونه
دستور مى دهد : ... فمن لقيه منكم فمروه فليستغفرلكم .
(36)
سلام بر اويس كه دوست و خليل فرستاده ى رب
جليل است : @ خليلى من هذه الامة ، اويس القرنى .