next page

fehrest page

back page

زمـيـنـه انـقـلابـى كـه در سـال 1357، بـه رژيـم سـرطـنـتـى در ايـران پـايـان بـخـشـيـد، از سـالهـا قـبـل در اوج قـدرت شـاه فـراهـم مـى شـد. بـعـضـى از تـحـليـلگـران خـارجـى سـال 1975، يـعـنـى اواخـر سـال 1353 و 9 مـاهـه اول سـال 1354، را نـقـطـه آغـاز افـول قـدرت شـاه در ايـران مـى دانـنـد. وقـايـعـى كـه در ايـن سال رخ داد، همه از نيرومندتر شدن موقعيت شاه و رژيم سلطنت در ايران حكايت مى كرد. در آمد نفت بعد از چهار برابر شدن آن در سالهاى 1973 تا 1974 به مرز سالانه 20 ميليارد دلار رسيده بود كه با قدرت خريد آن روز دلار، رقم هنگفتى به شمار مى آمد. شاه با اعلام يك سيستم تك حزبى در اسـفـنـد 1353، حـكـومـت مـطـلقـه خـود را بـر كـشـور تـثـبـيـت كـرده بـود، آشـتـى بـا عـراق و امـضـاى قـرارداد حـل اخـتلافات دو كشور كه بر اساس بيانيه الجزاير تنظيم شده بود، به نگرانيهاى ايران از مرزهاى غربى خود خاتمه داد، روابط ايران با همه كشورها اعم از شرق و غرب توسعه يافت و سيل سران و دولتمردان خارجى ، براى بهره گرفتن از خوان نعمتى كه بر اثر افزايش ناگهانى در آمـد نـفـت در ايـران گـسـتـرده شـده بود، به ايران سرازير شد. در اين ميان برگزار كنندگان جشنهاى 2500 ساله شاهنشاهى ، به فكر راه انداختن جـشـنهاى تازه اى افتادند. اين بار پنجاهمين سال سلطنت خاندان پهلوى را در آبان 1354، بهانه اى براى ريخت و پاشهاى تاز قرار گرفت . اسد الله علم يكى از معاونين خود، دكتر باهرى را كه سوابق توده اى داشت براى سرپرستى برنامه هاى تبليغاتى اين جشنها برگزيد و دهها كتاب در وصف خاندان پهلوى كه هر يك با مقدمه اى با امضاى علم آغاز مى شد، انتشار يافت .
در فـوريـه سال 1976، يعنى در زمان حكومت فورد و بازده ماه قبل از آنكه كارتر وارد كاخ سفيد بشود، يك هيئت تحقيقاتى از طرف سازمان اطلاعات مـركزى آمريكا (سيا)، به سرپرستى "ارنست اونى " گزارشى درباره خاندان سلطنتى و ساختار حكومت در ايران تهيه كرد كه در تيراژ محدودى در مجموعه نشريات محرمانه سيا چاپ و بين مقامات سيا و بعضى مقامهاى بالاى آمريكا توزيع گرديد.(196) در اين گزارش ، خانواده سلطنتى ايران ((كـانـون عـنـاصـر فـسـاد و هـرزه و شـهـو تـران )) مـعـرفـى شـده و بـيـش از هـمـه بـه شـرح احوال اشرف پهلوى به عنوان با نفوذترين و در عين حال فاسدترين اعضاى خانواده پرداخته است . گزارشگر سيا در تشريخ شخصيت شاه ، او را زمامدارى خودكامه خوانده كه بجز افراد خانواده خود، فقط با ده ، دوازده نفر، كه راءس آنها امير اسد الله اعلم وزير دربارش قرار دارد، محشور است و در ايـن مـورد اضـافـه مى كند ((فقط از اين عده اطلاعاتى را كسب مى كند. او با كسى مشورت نمى نمايد و ديگران فقط مجرى تصميمات او هستند. گـزارش سـيـا دربـاره سـاخـتـار حـكـومـت در ايـران هـم بـر ايـن اصـل تـكـيـه مـى كـنـد كـه ايـران عـمـلا تـيـول چهل خانواده است كه مقامات دولتى و تجارت را تحت كنترل خود دارند و بعد از آنها 150 تا 160 خانواده ديگر هم هستند كه در درجه دوم اهميت قـرار گـرفـتـه انـد و رده دوم مـقـامـات سـيـاسـى و فـعـاليـتـهـاى بـازرگـانـى كـشـور را اشـغـال مـى كـنـنـد. مـجـمـوع ايـن خانواده ها كه 200 خانواده مى شوند، جايگزين قدرت و نفوذ 1000 فاميلى شده اند كه آمريكاييها در گذشته از آن بـعـنـوان خـانـواده حاكم بر ايران نام مى بردند. گزارش سيا در تشريح نهادهاى سياسى در ايران مى نوسيد: ((دولت و پارلمان در ايران فاقد اختيار و قدرت نهادهاى مشابه در حكومت دموكراسى هستند و عملا جز صحنه نهادن بر تصميمات شاه و اجراى آن نقشى ايفا نمى كنند.))
شـاه بـعـد از روى كـار آمـدن كـارتـر در سـال 1977، در صـدد جـلب رضـايت آمريكاييها بر آمد. نخست دولت سيزده ساله هويدا را تغيير داد و جمشيد آمـوزگـار دولتـمـرد تحصيل كرده آمريكا را به صدارت گماشت و براى تاءمين خواسته هاى آمريكاييها راهى آن كشور شد. تظاهرات انبوه مخالفان هنگام ورود او به كاخ سفيد كه موجب پرتاب گاز اشك آور از طرف پليس و اشك ريختن كارتر و مهمانانش شد، آغاز ناخوشى براى اين سفر بود. اما شـاه در هـمـان ديـدار نـخـسـتـيـن بـا رئيـس جـمـهـور جـديـد آمـريـكـا سـر تـسـليـم فـرود آورد و مـتـعـهـد شـد از افـزايـش قـيـمـت نـفـت جـلوگـيـرى بـه عمل آورد. در اين مذاكرات ، شاه جاى هيچ گله و شكايتى براى آمريكاييها باقى نگذاشت ، بطورى كه در بازگشت اعتماد به نفس خود را باز يافته و بـار ديـگـر بـا خـيـال راحت بر اريكه سلطنت تكيه زده بود. ولى مشكلات اقتصادى و نابسامانيهاى ناشى از ريخت و پاشهاى گذشته از يك طرف و تـشـديـد مـخـالفـتـهـا بـا حـكـومـت خـودكـامه و مفاسد و مشكلات ناشى از آن ، بتدريج روند نهضتى را در جامعه شدت بخشيد كه مهار آن روز به روز دشوارتر مى شد. آموزگار در كار خود فروماند از سوى ديگر، هويدا نخست وزير سابق كه به جاى علم به وزارت دربار منصوب شده بود، از هيچ گـونـه كـارشـكـنـى در كـار دولت فـروگذار نمى كرد. هويدا سرانجام با ترتيب دادن انتشار مقاله توهين آميز نسبت به امام خمينى (ره ) در روزنامه اطلاعات در 17 دى 1356، كارى ترين زهر خود را به حكومت آموزگار ريخت . مقاله كذايى به ابتكار هويدا در دربار تهيه شد و شاه بر انتشار اين مـقـاله صـحـه گـذاشت و حتى لحن آن را تندتر كرد. مقاله از كابينه آموزگار، بدون اينكه نخست وزير از محتواى آن اطلاع داشته باشد به روزنامه اطـلاعـات فرستاده شد. سرانجام دولت آموزگار از كار بركنار و شاه شريف امامى را كه مهره انگليسيها بود روى كار آورد تا شايد بتواند در كنار حـمـايـت آمـريـكـا، رضـايـت انـگـلسـتـان را نـيـز جلب نمايد. انتخاب شريف امامى به نخست وزيرى هم هيچ يك از انتظارات شاه را بر نياورد. عقب گرد نـاگـهـانـى رژيـم در بـرابـر مخالفان و آزادى مطبوعات ، به گسترش ‍ فعاليتهاى مخالف رژيم انجاميد. اقدام شتابزده رژيم در برقرارى حكومت نـظـامى ، فاجعه 17 شهريور ميدان ژاله (شهدا) را آفريد. انعكاس جهانى اين فاجعه رژيم را از اجراى مقررات حكومت نظامى باز داشت و تظاهرات و اعتصابات تازه اى را به دنبال آورد.
تـيـر انـدازى بـه سـوى دانـشـجـويـان و دانـش آموزان در روز 13 آبان 1357 در دانشگاه تهران و كشته و زخمى شدن تعدادى از آنها، تظاهرات بى سـابـقـه 14 آبـان را در تـهـران به دنبال داشت . شاه همان روز با هليكوپتر بر فراز شهر پرواز كرد و پس از مشاهده شعله هاى آتش كه از صدها نـقـطـه شـهـر زبـانـه مـى كـشـيـد، بـه كـاخ نـيـاوران بـازگـشـت و سـفـيـران آمـريـكـا و انـگـليـس را نـزد خـود فـرا خـوانـد تـا تـصـمـيم خود را به تشكيل يك دولت نظامى به آنها ابلاغ كند. سفير آمريكا پس از استماع سخنان شاه گفت كه چون قبلا پيش بينى اتخاذ چنين تصميمى را از طرف شاه مـى كـرده ، در ايـن مـورد نـظـر وزارت خـارجـه آمـريـكـا را استفسار كرده و واشنگتن موافقت خود را با استقرار يك دولت نظامى اعلام داشته است . سفير انـگـليـس نـيـز گـفـت : دولت انگلستان آنچه را كه اعلى حضرت به مصلحت كشور خود تشخيص دهند، تاءييد مى كند. شاه پس از اين ملاقات حكم نخست وزيـرى ارتـشـبـد ازهـارى را امـضـا كـرد و فـرداى آن روز ضـمـن اعـلام تـشـكـيـل دولت نـظـامـى گـفـت كـه صـداى انـقـلاب مـلت را شـنـيـده و قول مى دهد كه اشتباهات گذشته جبران شود.
دولت نـظـامـى در هـمـان چـند روز اول ناتوانى خود را در اداره امور كشور نشان داد و موج تظاهرات و اعتصابات بعد از چند روز وقفه از سرگرفته شـد. حـكومت نظامى هم عملا كارآيى خود را از دست داده بود، زيرا مقررات حكومت نظامى در مورد منع اجتماعات اجرا نمى شد. حكومت نظامى در زمان دولت ازهـارى بـويـژه در مورد مطبوعات سختگيرى كرد، ولى نويسندگان مطبوعات زير بار سانسور نرفته و دست به اعتصاب زدند و مردم بيش از پيش براى آگاهى از آنچه در كشورشان مى گذشت به راديوهاى بيگانه روى آوردند. گسترش موج اعتصابات در سراسر كشور، بخصوص ‍ صنعت نفت ، مـمـلكـت را به حال فلج كامل در آورد و در آمد ارزى كشور به صفر رسيد. شاه براى خروج از بن بستى كه در آن گرفتار شده بود به رهبران جبهه مـلى روى آورد و قـبـل از هـمـه دكـتـر صـديقى را براى تصدى مقام نخست وزيرى در نظر گرفت . دكتر صديقى پس از يك هفته مطالعه و مشورت ، از قـبـول پـيـشـنـهـاد شـاه خـوددارى كـرد. شـاه از شـاپـور بـخـتـيـار بـراى تـشـكيل دولت دعوت كرد. بختيار اين پيشنهاد را به شرط گرفتن اختيارات كـامـل و خـروج شـاه از كـشور بعد از راءى اعتماد مجلسين به دولت پذيرفت . شاه كه ديگر هيچ اميدى برايش باقى نمانده بود، تمام اين شرايط را پذيرفت .
در آخـريـن روزهـا فـرح كـوشـيـد تا موافقت شاه را به استعفا از مقام سلطنت و تفويض مقام نيابت سلطنت به وى ، طبق قانون اساسى جلب نمايد. شاه نپذيرفت و گفت اين كار مشكلى را حل نخواهد كرد. معلوم نيست نقشه فرح براى اداره امور كشور در غياب شاه چه بود، ولى قدر مسلم اين است كه در آن شـرايـط بـحـرانى فرح نيز كارى از پيش نمى برد. سرانجام شاه روز 26 دى 1357، پس از سالها ظلم و جنايت در حق مردم مسلمان ايران ، فرار را بر قرار ترجيح داد. از اعضاى خانواده سلطنتى تنها فرح در ايران مانده بود كه همراه همسرش از ايران خارج شد. پس از خروج شاه از ايران ، موج شـادى مـردم را فـرا گـرفـت و مـلت بـا آمـدن بـه خـيـابـانـهـا و اظـهـار شـادمـانـى و پـخـش گـل و شـيـريـنى اين پيروزى بزرگ را جشن گرفت و رژيم سلطنتى كمتر از يك ماه پس از فرار شاه سقوط كرد و طومار عمر رژيم سرتاسر ظلم و جور 2500 ساله شاهنشاهى روز 22 بهمن 1357، در هم پيچيده شد.
شهادت سيد مجتبى نواب صوفى و يارانش : 27 دى 1334
و لا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون (197)
سـيـد مـجـتـبـى تـهـرانـى مـعـروف بـه نـواب صـفـوى ، در سـال 1303 شـمـسـى در خـانـواده اى روحـانـى و اصـيـل و از دودمان پيامبر گرامى اسلام (صلى الله عليه و آله و سلم ) از پدر و مادرى با تقوا در خانه محقرى در خانى آباد تهران قدم به عرصه وجـود گـذاشـت . وى بـا عـلاقـه و عـشـقـى وصـف نـاشـدنـى بـه روحـانـيـت و بـه قـصـد ادامـه راه آبـاء و اجـداد خـود، در اواخـر سـال 1320، پـس از طـى تحصيلات ابتدايى و متوسطه ، رهسپار حوزه نجف شد. شهيد نواب صفوى از طرف مادر به سادات درچه اصفهان منتسب و از طرف پدر ميرلوحى است . وى عنوان نواب صفوى را از خاندان مادر به ارث برده است . پدر او مرحوم سيد جواد ميرلوحى ، دانشمندى روحانى بود كه در اثر فشار حكومت رضاخان مجبور به ترك لباس روحانيت شد، اما از طريق تصدى وكالت دادگسترى همچنان به داد مظلومان مى رسيد. مرحوم سيد جـواد در سـال 1314 يا 15 در اثر مشاجره و درگيرى لفظى با (داور) وزير عدليه رضاخان ، غيرت علويش به جوش آمد و يك سيلى نثار وى كرد كه در اثر آن سه سال به زندان افتاد.
شـهـيـد نـواب صـفوى پس از وارد شدن به كانون علم و فضيلت يعنى نجف اشرف ، بدون كوچكترين درنگى به فراگيرى مقدمات پرداخت و روابط تنگاتنگى با علماى دلسوز و بيدار و مبارز از جمله صاحب كتاب جهانى و كم نظير الغدير، آيه الله علامه مينى (ره ) برقرار كرد.
آيه الله خامنه اى رهبر معظم انقلاب درباره شهيد مى فرمايند:(198)
بـايـد گـفـت كـه اوليـن جـرقـه هـاى انـگـيـزش انـقـلابـى اسـلامـى بـوسـيـله نـواب در مـن بـوجـود آمـد و هـيـچ شـكـى نـدارم كـه اوليـن آتـش را در دل ما نواب روشن كرد.
اعدام انقلابى كسروى و اعلام موجوديت فدائيان اسلام
بعد از شهريور 1320 و شروع جنگ جهانى دوم ، آتش جنگ بخشى از جهان را در كام خود فرو برده بود. ايران نيز در شرايط دشوارى قرار داشت ، از يـك طـرف مـورد تـاخـت و تـاز نـيـروهـاى متجاوز متفقين قرار گرفته بود، و از طرف ديگر سودجويانى قلم بمزد و اجير، از آزادى سوء استفاده مى كـردنـد و از طـريـق تـرويـج فـرهنگ غربى به جان مسلمانان افتاده بودند و در صدد بودند تا هر چه ديكتاتورى رضاخانى از طريق زور و قلدرى نتوانسته بود انجام دهد. از طريق قلم و نگارش با مخدوش نمودن تاريخ اسلامى و انجام دهند.
"احـمـد كـسـروى " از جـمـله افـرادى بـود كـه خـط مـعـارض و مـهـاجـم عـليـه اسـلام و تـشـيـع را دنـبـال مى كرد. او نه تنها در كتاب "شيعى گرى " به روحانيت ، مقدسات اسلامى ، پيشوايان مذهب تشيع و امامان بحق و معصوم (عليهم السلام ) حمله مى كند، بلكه در كتابهاى صوفى گرى ، بهائى گرى ، مادى گرى و حتى تاريخ مشروطيت ، مقدسات دينى و روحانيت را مورد حمله قرار مى دهد.
شهيد نواب صفوى با كتابهاى ضد اسلامى كسروى در نجف آشنا و موجى از احساسات مذهبى و دينى وجودش را فرا گرفت . كتابها را نزد علما برد و از آنها نظر خواست . همه حكم به مهدورالدم بودن نويسنده كتابها مى دادند.
سيد مجتبى در اواخر 1323، وارد تهران مى شود و بدون فوت وقت به خانه كسروى مى رود و او را از گفتن و نوشتن سخنان توهين آميز به اسلام و ائمه شيعه (عليهم السلام ) و روحانيت بر حذر مى دارد و وقتى مطمئن مى گردد كه كسروى با طرح و هدف معين حركت نمود و اصلاح پذير نيست ، آماده اجراى حكم الهى مى گردد.
هـشـتم ارديبهشت 1324، كسروى را در سر چهار راه حشمت الدوله غافلگير كرده و به او حمله مى كند ولى توسط پليس دستگير مى گردد كه در اثر فشار مردم با قيد كفالت آزاد مى شود و بعد از آزادى از زندان ، موجوديت فدائيان اسلام را طى يك اعلاميه رسمى با جمله هو العزيز و تيتر ((دين و انتقام )) اعلام كرده و اعدام كسروى را پيگيرى مى نمايد.
نـواب صـفـوى بـه تـدريـج بـا جـاذبه خود، جوانانى چون شهيد سيد حسين امامى را جذب نموده و سرانجام در ساعت 10 صبح 20 اسفند 1324، بر كسروى يورش برده و او را زير ضربات اسلحه سرد و گرم قرار مى دهد و چون فرشته قهر جانش را مى گيرد و جهان اسلام را از فتنه و فساد او و اربابانش رها مى سازد.
مـتـعاقبا فدائيان اسلام و مجريان حكم الهى دستگير شده و خبر اعدام انقلابى كسروى در همه جا منتشر مى شود و مردم مسلمان را غرق در شادى و سرور مى كند.
بعد از سال 1327، كه جنبش ملى شدن صنعت نفت به اوج خود رسيد و فعاليت گروههاى مخالف رژيم علنى شد و اقليت موجود در مجلس مانع تصويب قـرار داد "گـس گـلشـائيـان " گـرديد، رژيم استبدادى شاه براى اينكه حتى اقليت مخالفى نيز وارد مجلس نشود، توسط "هژير" دست به تقلب در انـتـخـابـات زد و بـه بـهانه ترور شاه و دست داشتن آيه الله كاشانى در اين ترور، ايشان را بازداشت و به لبنان تبعيد كرد تا بتواند اهداف و منافع استعمارگران را راحت تر تاءمين نمايد.
فـدائيـان اسـلام "هـژيـر" را اعـدام انـقـلابى كردند و با نامزد نمودن آيه الله كاشانى و مصدق ، گروه اقليت دوباره به مجلس راه يافت . با وجود ايـنـكـه نـواب مـيـانـه خـوبـى بـا مـلى گراها نداشت ، اما به توجه به رهبريت آيه الله كاشانى و به منظور حفظ وحدت مبارزات اسلامى و ملى ، از همگامى و همراهى با آنها دريغ نورزيد.
اعدام انقلابى رزم آرا
رزم آرا نـخـسـت وزيـر رژيـم پـهـلوى و دسـت نـشـانده انگلستان با ملى شدن صنعت نفت بشدت مخالفت مى كرد و اعتقاد داشت كه ملت ايران توانائى و ليـاقـت اداره ايـن صـنـعـت عـظـيـم را نـدارد و نـمـى تـوانـد از عـهده چنين كارى بر آيد، و به عناوين مختلف در تصويب اين قانون در مجلس شوراى ملى كارشكنى مى كرد.
فدائيان اسلام كه در جهت اعتلاى آرمان ملت ايران قدم بر مى داشتند تصميم به اعدام انقلابى رزم آرا مى گيرند.
در روز 16 اسـفـنـد 1329 زمـانـى كـه اتومبيل نخست وزير جلوى مسجد امام (شاه سابق ) توقف مى كند و نخست وزير جهت شركت در ختم آيه الله فيض قـصـد ورود بـه صـحـن مـسجد را داشت ، شهيد خليل طهماسبى بر درنگ از پشت سر با شليك سه گلوله او را از پاى در مى آورد اما خود او هم توسط ماءموران دستگير مى شود. مرحوم طهماسبى در بازجويى اعتراف مى كند و مى گويد:
من نمى گويم سمندر باش يا پروانه باش چون به فكر سوختن افتاده اى مردانه باش
بلى من هستم و باكى از كشته شدن ندارم ، براى اينكه خداى متعال مى فرمايد:
ولا تحسبن الذين قتلوا فى سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون
پس شما اين را مسلم بدانيد كسى كه شخصيتى را تشخيص داد خائن به دين و مملكت است ترس از كشته شدن ندارد. آنها زنده اند. ما معتقد به اين حقايق هستيم .))
قتل رزم آرا باعث شادى مردم شد و در دل رژيم چنان وحشتى انداخت كه دولت بعدى (حسين علاء) نتوانست با ملى شدن صنعت نفت مخالفتى نمايد و مجبور به استعفا گرديد و مجلس ، مصدق را به نخست وزيرى انتخاب كرد.
آيه الله كاشانى در مصاحبه اى در رابطه با قتل رزم آرا چنين اظهار نظر كرد:
((ايـن عـمـل (هلاكت رزم آرا) به نفع ملت ايران بود و آن گلوله و ضربه عاليترين و مفيدترين ضربه اى بود كه به پيكر استعمار و دشمنان ملت ايران وارد آمد))
و در مصاحبه اى ديگر اظهار مى دارند:
((... نـخـست وزير مقتول در زمان حيات خود از منافع شركت نفت جنوب و سياست استعمارى انگلستان بشدت حمايت مى كرد. چون عموم طبقات مردم ايران بـا تـصـمـيـم قـطـعـى و خلل ناپذيرى براى كوتاه كردن دست طمع سياست استعمارى نفت جنوب قيام كرده بودند، پافشارى رزم آرا براى مقاومت در مقابل افكار عمومى ملت ايران و حمايت از شركت نفت باعث خشم شديد و عمومى مردم ايران گرديد و جوانى غيور، وطن پرست و متدين از ميان مردم ايران برخاست و نخست وزير بيگانه پرست را به جزاى اعمال خود رسانيد...(199)))
در مـرداد 1331، مـاده واحـدى بـه تـصـويـب مـجـلس رسـيـد كـه چـون خـيـانـت حـاجـيـعـلى رزم آرا بـر مـلت ايـران ثـابـت گـرديـده ، هـرگـاه قـاتـل او اسـتـاد خـليـل طـهـمـاسـبـى بـاشـد بـه مـوجـب ايـن قـانـون مـورد عـفـو قـرار مـى گـيـرد و بـالاخـره در 23 آبـان هـمـان سال ، طهماسبى پس از دو سال و اندى از زندان آزاد گرديد.(200)
آيـه الله كـاشـانـى در پـى آزادى شهيد طهماسبى او را به عنوان ((شمشير بران اسلام )) و ((مجرى اراده و افكار ملت ايران )) مورد ستايش قرار داد.(201)
پايان كار فدائيان اسلام
فدائيان اسلام از راه تشكيل جلسات تفسير قرآن و اسلام شناسى بر اساس ‍ مكتب تشيع ، به فعاليت خود ادامه مى دادند و پرچم سبز و سفيد خود را با كلمات زيباى ((لااله الا الله ، محمد رسول الله و على ولى الله )) آراسته بودند.
در دولت حـسين علاء پيوستن ايران به پيمان بغداد مطرح كه در حقيقت ايران يكى از اقمار منطقه انگليس و آمريكا مى شد. فدائيان اسلام در 25 آبان كـه عـلاء بـراى شـركت در ختم مرحوم سيد مصطفى كاشانى وارد مسجد امام (شاه سابق ) شد توسط مظفر ذوالقدر يكى از اعضاى فدائيان اسلام هدف قرار گرفت اما گلوله به او اصابت نكرد و جان سالم به در برد.
در اول آذر 1334، نـواب و خـليـل طهماسبى و عبد الحسين واحدى و جمعى ديگر از فدائيان اسلام دستگير شدند و در يك محاكمه فرمايشى نواب ، سيد محمد واحدى و مظفر ذوالقدر محكوم به اعدام و همگى در حالى كه اذان مى گفتند، تيرباران شدند.
جـمـعـيـت فدائيان اسلام و بخصوص رهبر آن ، نواب صفوى و معاون او، سيد عبد الحسين واحدى در تقويت و روى كار آمدن جبهه ملى و تصويب ملى شدن صنعت نفت ايران و انتخاب اعضاى جبهه ملى به نمايندگى مجلس و بازگشت آيه الله كاشانى از تبعيد، نقش اساسى داشتند و اگر قيام مسلحانه آنها نمى بود و رژيم پهلوى از اين جمعيت حساب نمى برد، هيچكدام از موضوعات ياد شده عملى نمى شد.
نامه شهيد نواب صفوى به دكتر مصدق (202)
شهيد قبل از كودتاى 28 مرداد 1332، در نامه اى به دكتر مصدق او را از سقوط دولت در آينده با خبر و به وى جهت اجراى احكام الهى هشدار مى دهد.
((هو العزيز
آقاى دكتر محمد مصدق نخست وزير
پس از سلام ،
شما و مملكت در سخت ترين سراشيب سقوط قرار گرفته ايد. چناچه احساس كرده و معتقد شده باشيد كه نجاتبخش شما و مملكت ، اجراى برنامه مقدس پـيـغـمـبـر اكـرم (صـلى الله عـليـه و آله و سـلم ) مـى بـاشـد و پـس از تـمـام جـريـانـات گـذشـتـه آمـاده اجـراى احـكـام مـقـدس اسـلام بـاشـيـد، قـول مـى دهم كه شما و مملكت را به يارى خداى توانا و به بركت اجراى احكام و تعاليم عاليه اسلام از هر بدبختى و سقوط و فسادى حفظ نموده ، به منتهاى عزت و سعادت معنوى و اقتصادى برسانم .))
8 شوال المكرم ه‍ ق 1372
30 خرداد ماه ه‍ ژ 1332
شهيد از زبان همسرش
خانم "نير السادات احتشام رضوى " چنين مى گويد:
((... خدا رحمت كند، مادرش مى فرمود: نواب يك استعداد خاصى داشت ... اينقدر استعدادش فوق العاده بود كه سالى دو كلاس ‍ مى خواند.
بـعـد از ايـنـكـه دوران ابـتـدايـى تـمـام مـى شـود در دبـيـرسـتـان صـنـعـتى ((ايران - آلمان )) شروع به درس خواندن مى كند... و در همان دوران تـحـصـيـل بـه نـفع اسلام و عليه پهلوى مبارزه مى كند. او يك حالت مبارزه و يك روح با شهامتى داشت كه عجيب بود. در همان زمان ، مجلس قانونى را تـصويب مى كند كه نواب مخالفت مى كند او 1500 و 1600 و نفر از دانش آموزان را جمع مى كند و تظاهراتى را جلوى مجلس راه مى اندازد كه رژيم را وا مـى دارد تـا در خواست فوق را بپذيرد. اما نواب و همراهانش پذيرش زبانى را كافى ندانسته ، در خواست پذيرش مكتوب موضوع را مى كنند. لكن عوامل رژيم بجاى پاسخ مثبت اقدام به تيراندازى مى كنند كه در نتيجه يك نفر به شهادت مى رسد...
بـعـد از ايـنـكـه ديـپـلم مى گيرد به آبادان مى رود و وارد شركت نفت مى شود. آنجا كه كار مى كنند يكى از متخصصين انگليسى به يكى از كارگرها سـيلى مى زند. آقاى نواب بسيار برانگيخته مى شود و مى گويد: واى بر شما كه يك كارگر ايرانى را يك انگليسى بزند و همه سكوت كنند، در حـالى كـه آنـان در كـشور ما هستند و از منافع ما استفاده مى كنند، و يك عده كارگر را عليه آنان جمع مى كند. آن متخصص انگليسى مى آيد و عذر خواهى مـى كـنـد، ولى شهيد نواب مى گويد، نه خير بايد قصاص بشود، كه اين امر منجر به شورش ‍ مى گردد. آنگاه تصميم مى گيرند نواب را از بين ببرند كه دوستان نواب او را مخفيانه از بصره به عراق مى فرستند.))
نامه شهيد به فرزند خويش
شهيد در فروردين 1334، خطاب به فرزندش مهدى ، نامه اى مى نويسد و او را به فراگيرى حقايق قرآنى دعوت مى كند:
((فرزندم مهدى عزيز:
صـفـحـه دلت بـايـد آئينه اى باشد كه حقايق قرآنى در آن منعكس گرديده و از آن به قلوب ديگران رسيده ، محيط شما و اجتماع دور و نزديك شما را منور كند. اين قرآن و آن صفحه دل پاك شما.
سلامى براى هميشه از دلم برايت ، و محبت خدا و محمد و آلش هميشه در دلت .))
رويدادهاى بهمن
ورود امام خمينى (ره ) به ايران اسلامى : 12 بهمن 1357
جاء الحق و ذهق الباطل ان الباطل كان ذهوقا
بـا گـسترش قيام مردم و خروج شاه از ايران ، شاپور بختيار به عنوان آخرين و تنها اميد رژيم پهلوى به عنوان نخست وزير معرفى و باقى مانده بود.
در اين ايام كه مصادف با اربعين امام حسين (عليه السلام ) و گسترش ‍ راهپيمائيها و تعارضات مردمى بود، امام (ره ) در پيامى نكات تازه اى را براى هـوشـيـارى مـردم يادآور مى شوند. همزمان با ساير شهرها، در تهران نيز راهپيمائيها ادامه مى يابد و فرياد الله اكبر جمعيت ميليونى لرزه بر اندام آخرين بقاياى طاغوت مى اندازد.
صـفـوف مـصـمـم انـسـانـهـاى بـپـاخـاسـتـه و از جان گذشته با عزمى پولادين مى روند تا سرنوشت مملكت خود را به دست بگيرند و همگى خواستار انحلال حكومت پهلوى و تشكيل حكومت اسلامى هستند و با شعار "استقلال ، آزادى ، جمهورى اسلامى " خط مشى آينده انقلاب را ترسيم مى نمايد.
بـدنـبـال گسترش قيام مردمى ، امام (ره ) در پيامى عزم خود را مبنى بر بازگشت به ايران اعلام مى دارد. بختيار كه با حمايت آمريكا و به عنوان يك چهره ملى قصد مهار انقلاب و خاموش كردن شعله هاى قيام را دارد، خود را در اين امر ناتوان مى يابد و مى كوشد كه با قانونى جلوه دادن دولت خود، قـيـام مـردم را سـركـوب نمايد. او مخالفت خود را با بازگشت امام (ره ) اعلام ، و دستور بسته شدن فرودگاههاى كشور را مى دهد. در پى انتشار خبر بـسـتـه شـدن فـرودگـاهـها مردم خشمگين ، به خيابانها ريخته و با تحصن و شعارهاى كوبنده دولت بختيار را مخاطب قرار مى دهند. امام (ره ) در روز پنج شنبه پنج بهمن پس از آنكه از بازگشت ايشان به ايران جلوگيرى شد، ضمن مصاحبه اى فرمود:(203)

next page

fehrest page

back page