در پايان داستان حضرت ايوب تذكر چند مطلب كه در روايات و تواريخ در
خلال سرگذشت آن حضرت ذكر شده لازم به نظر رسيد:
1 برخلاف گفته برخى از مفسران اهل سنت ، بلاهايى كه ايوب به آن ها دچار شد، روى
سابقه كوتاهى كردن آن حضرت در انجام وظيفه پيغمبرى و به اصطلاح به كيفر
گناهى كه نعوذبالله به گفته آن ها از او صادر شد نبود، بلكه اين بلايا، فقط به
سبب بالا رفتن مقام و آزمايش ايوب صورت نگرفت و خداى تعالى مى خواست با اين
آزمايش سخت ، آن حضرت را شايسته نعمت هاى بزرگ دنيا و آخرت و شايسته آن مقام
برجسته بنمايد و داستان او را براى بندگان ديگر خود پند و عبرتى قرار دهد تا
حجتى براى ديگران باشد. از بيان حضرت باقر در حديثى كه گذشت ، به خوبى اين
مطلب استفاده مى شود. در آن جا كه فرمود:ايوب هفت
سال بدون هيچ گناهى كه از وى سر زده باشد دچار بلا گرديد$ و در جاى ديگر
فرموده است : بلاكش ترين مردم انبيا هستند و سپس به ترتيب هر كس بدان ها شبيه
تر (نزديك تر) است كه $ در روايات ديگر نيز بدان اشاره يا تصريح شده است .
صدوق در كتاب علل
الشرائع از امام صادق (ع ) دو حديث نظير يك ديگر
نقل كرده كه در هر دوى آن ها امام تصريح مى كند كه ايوب بدون هيچ گناه و تقصيرى
دچار بلا گرديد. متن يكى از آن ها كه رانى آن شخصى به نام درست بن ابى منصور
بوده ، چنين است :
إ نَّ ايّوبَ من غيرِ ذنب ؛
همانا ايوب بدون گناه دچار بلا شد.
متن حديث ديگر نيز كه ابوبصير از آن حضرت روايت كرده اين است :
اءُبتُلى ايوب سبع سنينَ بلاذنبٍ ؛
ايوب هفت سال بدون گناه به بلا مبتلا گرديد.
اين تذكراتى كه در اين روايات آمده ، يا براى پاسخ به گفتار نادرست همان دسته از
مفسران اهل سنت است كه ابتلاى ايوب را معلول ترك امر به معروف و نهى از منكر از طرف
آن جضرت دانسته اند، يا به منظور رفع اشتباه از ذهن مردم كوتاه فكرى است كه
خيال مى كنند هر مصيبتى كه به انسان مى رسد، به سبب گناهى است كه قبلاً از وى سر
زده و كيفر خطا و جرمى است كه وى انجام داده است $ و گاهى همين اشتباه آنان ، موجب
انحراف افراد كوتاه فكر ديگرى نيز مى گردد.
شايد ائمه بزرگوار شيعه مى خواهند اين حقيقت را تذكر دهند كه مطلب از آ ن طرف
صحيح است كه هيچ گناهى بدون كيفر نمى ماند و هر چه انسان بكارد همان را درو خواهد
كرد، اما از اين مطلب درست نيست كه از عمل خويش مى بيند و به اصطلاح ملازمه اى در
اينست .
حال اگر بخواهيم براى توضيح بيشتر وارد اين بحث شويم كه چگونه مردان الهى
بدون تقصير و گناه ، به بلاهاى سخت دچار مى گردند و اين چه ويژگى براى افراد
باايمان و مقرّب درگاه خداوند است كه هر چه ايمانشان بيشتر و به خداى تعالى نزديك
تر باشند، گرفتارى بيشترى به آن ها مى رسد و بلا و گرفتارى ، چه آثارى از
نظر كمال معنوى روى مردان بزرگ الهى مى گذارد و ساير مطالبى كه به اين بحث
مربوط است ، يك سره از موضوع كتاب خارج شده و به تدوين جزوه اى
مستقل در اين باره نيازمند خواهيم شد. و خواننده محترم اگر
مايل به توضيح بيشترى در اين باره باشد، بهتر است به كتاب هاى مفصلى كه در اين
مورد نگاشته شده مراجعه كند مانند كتاب پر ارج
عدل الهى استاد شهيد مطهرى و به ويژه فصل سوم آن كه پاسخ اين سؤ الات را به
خوبى داده است .
2 مطلب ديگر مربوط به مدت ابتلاى ايوب است كه بعضى هيجده ، برخى سيزده و
دسته اى هم خفت سال و هفت ماه و هفت ساعت ذكر كرده اند. از وهب بن منبه نيز
نقل شده كه گفته است : مدت ابتلاى ايوب سه
سال تمام بود بدون كم و زياد.(630) ولى در روايات شيعه مدت آن ، همان هفت
سال ذكر شده كه از آن جمله حديث كتاب خصال و حديث ديگرى كه صدوق در كتاب
علل الشرائع نقل كرده است وى باشد كه هر دوى آن ها در صفحات
قبل از نظر شما گذشت .
مولانا نيز در اشعار عرفانى خود مى گويد:
نى به حاجت بل به قضل كبريا
|
پاكشان كرد از مزاج خاكيان
|
برگرفت از نار و نور صاف ساخت
|
وانگه او بر جمله انوار تاخت
|
آن سنا برقى كه بر ارواح تافت
|
تا كه آدم معرفت زان راه يافت
|
نوح از آن گوهر چو برخوردار شد
|
جان ابراهيم از آن انوار رفت
|
بى حذر در شعله هاى نار رفت
|
چون كه اسماعيل در جويش فتاد
|
چون سليمان شد وصالش را رضيع
|
ديو گشتش بنده فرمان و مطيع
|
در قضا يعقوب چون بنهاد سر
|
تا آن جا كه گويد:
شكر كرد ايوب صابر هفت سال
|
3 مطلب سوم درباره مدت عمر و مدفن ايوب است . برخى مدت عمر آن حضرت را 92
سال و بعضى 200 سال گفته اند. در تارسخ عمادزاده 226
سال ذكر شده كه 73 سال قبل ابتلا، هفت سال و هفت ماه و هفت روز دوران سختى و 146
سال پس از ابتلا زندگى كرده است ، و نگارنده سند معتبرى براى هيچ كدام از آن ها به
دست نياورده است . راوندى كه او نيز سند خود را به وهب بن منبه مى رساند، مى نويسد:
ايوب در زمان يعقوب زندگى مى كرد و دختر يعقوب كه نامش اليا بود همسر ايوب
بوده است . پدر آن حضرت از كسانى بود كه به ابراهيم ايمان آورد و مادر ايوب دختر
لوط بوده و لوط جدّ مادرى ايوب است . تا آن جا كه گويد: ايوب
قبل از رسيدن بلا 73 ساله بود كه خداوند همانند آن ، 73
سال ديگر بر عمر آن حضرت افزود.(631)
درباره محل دفن او نيز اختلاف است . بلاغى در فرهنگ قصص قرآن نوشته است كه قدر
مسلم آن حضرت در سرزمين عوص مى زيسته و در قله كوه جحاف در يمن به فاصله هشتاد
ميل از عدن دفن شده است . در اعلام قرآن خزائلى آمده است كه در بيضاى فارس كنار دهى
به نام خيرآباد دره كوچكى است كه عوام قبر ايوب را آن جامى دانند و در ايام متبركه
براى زيارت به آن جا مى روند.
اين درّه داراى گياهان خاردارى است كه گوسفندان مى چرند و مردم آن ناحيه معتقدند كه
خوردن آن علف براى دفع بيمارى جرب گوسفندان مفيد است ، هم چنين بعضى از چشمه هاى
آب گوگرد را آب ايوب مى نامند.
در اين جا گفتار مسعودى را درباره ايوب براى شما ترجمه كرده و به اين
فصل خاتمه مى دهيم .
وى مى گويد: ايوب پيغمبر معاصر حضرت يوسف بود و او،ايوب بن موص بن رزاح بن
عيص بن اسحاق بن ابراهيم است كه در سرزمين حوران و بثينه از بلاد دمشق و جابيه مى
زيست . ايوب داراى اموال و فرزندان بسيارى بود و خدا او را در مورد خود و
مال و فرزندانش به بلا دچار كرد و آن حضرت صبر و بردبارى پيشه ساخت و خداوند
آن ها را به وى باز گرداند. سپس مى گويد: مسجد آن حضرت و چشمه اى كه از آن
غسل كرد هم اكنون كه سال 332 است در سرزمين نوا و جولان مابين دمشق و طبريه از بلاد
اردن موجود و مشهور است و مسجد و چشمه مزبور در سه ميلى نواست و سنگى نيز كه در
حال بلا و گرفتارى بدان تكيه مى داد و همسرش رحمه نيز در كنار آن سنگ مى نشست ، هم
اكنون در همان مسجد موجود است .(632)
نوا و جولان نام دو قيه از دوستاهاى كوهستانى دمشق و منطقه وسيعى به نام حوران است و
هم اكنون كه اين سطور نوشته مى شود، در كوه هاى جولان سخت ترين جنگ ها با آخرين
سلاح هاى روز ميان ملت مسلمان سوريه و غاصبان يهود جريان دارد. از خداى تعالى مى
خواهيم كه مسلمانان جهان را در هر جا كه هستند بر دشمنانشان پيروز گرداند.
15: شعيب
نام و نسب شعيب
درباره نام و نسب شعيب ميان تاريخ نويسان اختلاف است . ابن اثير در كتاب
كامل التواريخ نقل مى كند كه برخى نام آن حضرت را يثرون (633) ذكر كرده و
برخى همان شعيب نوشته اند. در لغت نامه دهخدا
نقل شده كه نام اصلى آن حضرت را يثرن و به فارسى بويب گويند و بعضى يثرون ،
يثروب و يا يثروب بن بويب هم نوشته اند. در تورات هم يثرون آمده است . و معلوم است
كه در نقل هاى مزبور تحريف راه يافته و نام اصلى يكى از آن ها بيشتر نبوده است .
جمعى از تاريخ نويسان نيز همان نام قرآنى او، يعنى شعيب كه در زبان سريانى
يترون است را ذكر كرده اند.(634)
درباره اين كه نسب آن حضرت به ابراهيم خليل نيز مى رسد يا نه ؟ اختلاف است . جمعى
شعيب را از فرزندان مدين بن ابراهيم مى دانند، چنان كه در احوالات ابراهيم و فرزندان آن
حضرت بدان اشاره شد.(635) يعقوبى پدران آن حضرت را تا مدين اين گونه
نوشته است : شعيب بن نويب بن عيابن مدين بن ابراهيم .(636) طبرى گويد: شعيب بن
صفون بن عنقاد بن ثابت بن مدين بن ابراهيم .(637) و مسعودى گفته است : شعيب بن
رعويل بن مر بن عنقاء بن مدين بن ابراهيم .(638) در كتاب اثبات الوصيه نيز گويد:
شعيب از فرزندان نابت بن ابراهيم بوده و از فرزندان
اسماعيل و اسحاق نيست .
در مقابل اينان جمعى گفته اند: شعيب از فرزندان ابراهيم نبوده ، بلكه نسب وى به
برخى از مردمانى مى رسد كه به ابراهيم ايمان آورده و با وى به شام مهاجرت كرده
بودند، ولى از طرف مادر نسبش به لوط پيغمبر مى رسد. اين قولى است كه ابن اثير از
بعضى نقل كرده است ،(639) و راوندى نيز به سند خود از وهب روايت كرده كه گفته
است : شعيب پيغمبر و ايوب و بلعم بن باعورا نسبشان به كسانى مى رسد كه در روز
نجات ابراهيم از آتش نمرود به آن حضرت ايمان آورده و با وى به شام هجرت كردند و
ابراهيم دختران لوط را به همسرى ايشان درآورده و وى به شام هجرت كردند هر پيغمبرى
پس از ابراهيم و پيش از بنى اسرائيل آمدند، همگى از
نسل آن ها هستند.(640)
قوم شعيب و شهر مدين
از مجموع آيات قرآنى ، اقوال مفسران و گفتار
اهل تاريخ به دست مى آيد كه لفظ مدين هم برشهر شعيب و هم بر قبيله آن حضرت اطلاق
شده است . در قرآن كريم جمعا در هفت سوره اعراف (آيه 85)، توبه (آيه 70)، هود (آيه
هاى 84 و 95)، طه (آيه 40)،حج (آيه 44)، قصص (آيه هاى 22 و 32 و 45) و عنكبوت
(آيه 36) نام مدين ذكر شده است .
در سوره هاى اعراف و هود و عنكبوت ، مدين بر قوم شعيب ، ولى در سوره هاى ديگر بر
شهر او اطلاق شده است . آيات مربوط به داستان شعيب با اين جمله شروع مى شود وَ
إِلى مَدْيَنَ أَخاهُمْ شُعَيْباً$ .(641)
چنان كه ياقوت حموى گفته است : شهر مزبور و مردم آن به نام مدين بن ابراهيم
موسوم و قبيله مدين از فرزندان اويند، گرچه بعضى گفته اند كه مردم مدين از
نژاد عرب و اولاد اسماعيل بوده اند، ولى قول
اول صحيح تر به نظر مى رسد.(642)
بعضى از مورخان ، به طور جزم گفته اند كه شهر مدين همان شهرى است كه اكنون به
شهر معان موسوم گشته و سر راه حاجيانى است كه از راه اردن به مكه مى روند.(643)
در معجم البلدان از ابوزيد نقل كرده كه شهر مدين كنار درياى قلزم (درياى سرخ كنونى
) و روبه روى شهر تبوك قرار دارد. بعد به
دنبال آن مى گويد: ابوزيد گفته است كه موسى (ع ) از آن براى دختران شعيب آب كشيد،
اكنون در آن شهر است و روى آن اتاقى بنا كرده اند كه من خود آن جا را ديده ام .(644)
بعضى از مورخان نيز مسافت ميان جزيره سينا و رود فرات را مدين ناميده و گفته
اند: مردمى كه ميان خليج عقبه و فرات مى زيسته اند، قوم مدين بوده اند.(645)
اصحاب اءيكه چه كسانى بوده اند؟
مطلبى كه توجه بدان در اين جا لازم است ، اين است كه در قرآن كريم در چند آيه از
سوره هاى حجر، شعراء، ص و ق ، مردمى به نام اصحاب ايكه ناميده شده اند كه
شعيب بر آن ها مبعوث شد و با پند و اندرز خواست تا آن ها را از عذاب الهى بيم دهد، ولى
تكذيبش كردند. در اين جا بايد ديد آيا اصحاب ايكه همان مردم مدين هستند يا قوم
ديگرى كه شعيب جداگانه بر آن ها نيز مبعوث شده و آن ها هم مانند قوم مدين آن حضرت را
تكذيب نموده اند.
لغت شناسان در معناى اءيكه گفته اند كه به معناى بيشه ،
جنگل و درخت هاى انبوه و به هم پيچيده است (646) و بسيارى از تاريخ نگاران و مفسران
گفته اند كه اصحاب ايكه ، همان مردم مدين بوده اند و در نزديكى شهرشان بيشه اى
بوده كه از درختان آن استفاده مى كردند و يا به گفته بيضاوى ،
محل سكونتشان در همان بيشه ها بوده است .(647)
برخى از آنان گفته اند: شعيب دوبار مبعوث شد، بار
اول به سوى مردم مدين و بار دوم به سوى
اصحال ايكه و بدين ترتيب آن ها را قوم ديگرى دانسته اند. در تفسيرالميزان
نقل شده كه ايكه ، نام بيشه اى در نزديكى شهر مدين بوده است كه طايفه اى در آن
سكونت داشته و شعيب به سوى آن ها مبعوث شده است . طايفه مزبور با شعيب بيگانه
بودند؛ يعنى از قوم و قبيله او نبودند، از اين رو خداى تعالى در سوره شعراء كه
داستان آن ها را نقل كرده چنين مى فرمايد: اصحاب اءيكه فرستادگان (خدا) را تكذيب
كردند. آن گاه كه شعيب به آن ها گفت : آيا نمى ترسيد $(648) و اگر با آن ها
بستگى قبيله اى داشت ، مانند جاهاى ديگر مى فرمود: $ برادرشان شعيب $ و با
جمله اءخاهم شعيب داستان را شروع مى كرد.
نكته اى كه در آيات مربوط به حضرت شعيب و مردم مدين و اصحاب اءيكه به چشم مى
خورد و مى تواند شاهدى براى گفتار گروه اوّل و نيز قولى كه در تفسير الميزان
نقل شده باشد، اين است كه شعيب با هر دو گروه كه روبه رو مى شود، آن ها را از كم
فروشى نهى فرموده و به پر كردن پيمانه و وزن كردن با ترازوى درست دستور مى
دهد؛ براى مثال در سوره هود كه بحث و گفت وگوى آن حضرت با مردم مدين
نقل شده چنين است : به سوى مدين برادرشان شعيب را فرستاديم . وى بدان ها گفت
:اى مردم ! خداى يگانه را بپرستيد كه معبودى جز او نداريد و از پيمانه و وزن كم ندهيد
كه من (وضع ) كار شما را خوب مى بينم (و احتياجى به كم فروشى نداريد) و از عذاب
روزى كه (كافران را) فراگيرنده است ، بر شما بيمناكم . اى مردم ! پيمانه و وزن را از
روى عدالت تمام بدهيد و حق مردم را (در معادله و داد و ستد) كم ندهيد و كوشش به فساد
در روى زمين نكنيد $.(649)
درسوره اعراف و عنكبوت هم آياتى شبيه به آن چه در بالا ترجمه شد، در مورد مردم مدين
آمده است . در مورد اصحاب ايكه نيز در سوره شعراء چنين مى فرمايد: اصحاب ايكه
پيغمبران را تكذيب كردند، هنگامى كه شعيب به ايشان گفت : چرا نمى ترسيد كه من
فرستاده امينى (براى شما) هستم . پس از خدا بترسيد و پيروى ام كنيد و من از شما براى
پيغمبرى ، مزدى نمى خواهم كه مزد من جز به عهده پروردگار جهانيان نيست
.(650)
به دنبال اين آيات ، آياتى نظير همان آيات سوره هود است و دعوت شعيب و دستورش به
آن مردم اين گونه ذكر شده است : پيمانه را تمام دهيد و از كم فروشان نباشيد و به
ترازوى درست وزن كنيد و حق مردم را كم ندهيد و در روى زمين به فساد كوشش
نكنيد.(651)
بعيد نيست از اين بشابه آيات و اندرز شعيب ، چنين به دست آيد كه مردم مدين و اصحاب
ايكه يكى بوده و در دسته نبوده اند، البته دور نيست گفته شود كه آن ها دو گروه بوده
اند، ولى در نزديكى يك ديگر به سر مى برده اند و گناهان و صفات زشت قوم مدين ،
به آن ها نيز سرايت كرده بود و شعيب پس از اين كه ماءمور راهنمايى مردم مدين شد، طبق
دستور ديگر الهى ماءمور تبليغ اصحاب ايكه نيز گرديد.
احتجاج شعيب
به هر صورت ، شعيب با آن بيان شيوا و منطق محكم و گرمى كه داشت ،(652) به
اندرز آن مردم پرداخت ، ولى آن ها به جاى آن كه شكرانه نعمت هاى بى شمار الهى را كه
برايشان ارزانى داشته بود نموده و دعوت خير خواهانه شعيب را بپذيرند و از كفر،
ناسپاسى ، كم فروشى ، تباهى و فساد در زمين دست بردارند، به انكار و تكذيب آن
بزرگوار پرداختند و آن حضرت را به تبعيد و بيرون راندن از شهر خود تهديد كردند
و حتى پا را فراتر نهاده ، به سنگ سار كردن تهديدش نمودند.برخى هم مانند ساير
مردمان بى منطقى كه در برابر انبياى بزرگوار الهى قرار مى گرفتند و به مسخره
كردن و تهمت زدن آنان دست مى زدند، شعيب را به جادوزدگى و نسبت هاى نارواى ديگرى
منسوب داشتند.
داستان استدلال شعيب در سوره اعراف
در سوره اعراف چنين نقل شده است : ما برادرشان شعيب را به سوى مردم مدين
فرستاديم و او به آن ها گفت : اى مردم ! خداى يگانه را كه جز وى معبودى نيست ، پرستش
كنيد. برهان روشنى از جانب پروردگارتان به نزد شما آمده .پيمانه و وز را
كامل دهيد و حق مردم را كم ندهيد. پس از اصلاح اين سرزمين ، در آن تباهى مكنيد كه اگر
شما ايمان داشته باشيد، اين براى شما بهتر است . بر سر راه ها ننشينيد كه مردم را
بترسانيد و كسى را كه به خدا ايمان آورده از راه او بازداريد و منحرفش خواهيد. آن
زمانى را كه مردم اندكى بوديد و خداوند زيادتان كرد به ياد آوريد و بنگريد عاقبت
حال مفسدان چگونه بود $.(653)
برخى از مفسران از اين آيه استفاده كرده اند كه قوم شعيب علاوه بر كم فروشى ، به
اين گناه بزرگ هم دچار شده بودند كه بر سر راه ها كمين كرده و به راهزنى مى
پرداختند. ولى بعيد نيست منظور آن حضرت راهزنى از نظر دين و گوهر گران بهاى
ايمان بوده باشد، از اين رو در ادامه فرمود: $ و كسى را كه به خدا ايمان آورده او را
از راه بازداريد و منحرفش خواهيد $ و چنان كه بعضى از مفسران گفته اند، اينان
بر سر راه كسانى كه به شعيب ايمان آورده بودند مى نشيتند و آن ها را با تهديد مى
ترساندند كه دست از ايمان به شعيب بردارند.
به هر صورت ، خداى تعالى در ادامه آيات فوق ، پاسخ قوم شعيب را به آن حضرت اين
گونه نقل فرموده است : بزرگان قوم وى كه بزرگى (و گردن كشى ) مى كردند،
گفتند: اى شعيب ! ما تو را با كسانى كه به تو اسمان آورده اند از دهكده خويش بيرون
مى كنيم يا اين كه به آيين ما بازگرديد.(654)
كسانى كه به شعيب ايمان آورده بودند در پاسخ آن مردم خيره سر و نادان چنين گفتند:
اگر پس از آن كه خدا ما را از آيين شما رهايى داده ، دوباره بدان بازگرديم ، به خدا
افترا بسته (و دروغى ساخته ايم ) و ما را نشايد كه بدان بازگرديم . مگر خدا بخواهد
كه علم پروردگار ما به همه چيز رساست و ما بر خدا
توكل كنيم . پروردگارا! ميان ما و قوممان به حق داورى كن كه تو بهترين داورانى
.(655)
ولى قوم جاهل و مغرور شعيب باز هم به سخنان نادرست خود ادامه دادند و گفتند: اگر از
شعيب پيروى كنيد، شما مردمى زيان كار خواهيد بود.(656)
سرانجام اين سركشى و غرور را خداوند چنين بيان فروده است : زلزله ايشان را
بگرفت و در خانه هاى خويش بى جان شدند و آن ها كه شعيب را تكذيب كرده بودند،
گويى هرگز در آن خانه ها نبوده اند و مردمى كه شعيب را تكذيب كرده بودن ، خودشان
مردم زيان كارى بودند.(657)
در سوره هود چنين آمده است :
برادرشان شعيب را به سوى مدين فرستاديم . وى بدان ها گفت : اى مردم ! خداى
يگانه را بپرستيد كه معبودى جز او نداريد و از پيمانه و وزن كم ندهيد. من كار شما را
خوب مى بينم (و احتياجى به كم فروشى نداريد) و از عذاب روزى كه (كافران ) را فرا
گيرنده است ، بر شما بيمناكم . اى مردم ! پيمانه و وزن را از روى عدالت تمام بدهيد و
حق مردم را (در داد و ستد) كم ندهيد و به فساد در روى زمين كوشش نكنيد. آن چه خدا براى
شما باقى گذاشته (در معامله صحيح ) براى شما بهتر است (از آن چه به وسيله كم
فروشى به دست آوريد) اگر ايمان داريد $.(658)
آن مردم دور از سعادت در پاسخ آن حضرت اظهار كردند: آيا نماز و دين تو دستور مى
دهد تا ما چيزهايى را كه پدرانمان پرستش مى كرده اند، رها كنيم يا در
اموال خويش به هر گونه كه مى خواهيم تصرف نكنيم ؟ تو كه شخص بردبار و
بافهمى هستى .(659)
شعيب بدان ها فرمود: اى مردم ! به نظر شما اگر من
دليل آشكارى از پروردگارم داشته باشم و روزى نيكويى از پيش خود روزى ام كرده
باشد، (چگونه دست از اطاعتش بردارم ) و من نمى خواهم آن چه را از شما منع مى كنم ، خودم
مرتكب شوم كه هدف من تا آن جا كه بتوانم چيزى به اصلاح نيست و توفيق من (در دعوت
خويش ) جز به اراده خدا نيست . بر او توكل مى كنم و به درگاهش رو مى آورم . اى مردم !
مخالفت و دشمنى با من شما را گرفتار آن بلايى نكند كه بر قوم نوح يا قوم هود يا
قوم صالح رسيد و (زمان يا مكان ) قوم لوط از شما چندان دور نيست . از پروردگار خود
آمرزش بخواهيد و به درگاهش روى توبه آريد كه به راستى پروردگار من رحيم و
مهربان است .
ولى باز هم تعقل نكردند و نظير همان سخنان ياوه را در پاسخ آن پيغمبر بزرگوار
اظهار داشتع و گفتند: اى شعيب ! ما بسيارى از اين چيزها را كه مى گويى نمى فهميم و
تو را ميان خود ناتوان مى بينيم و اگر به سبب
فاميل و طايفه ات نبود، سنگ سارت مى كرديم وگرنه تو در برابر ما قدرتى ندارى
.(660)
شعيب با منطق نيرومند و محكمى به آن ها پاسخ داد و فرمود: اى مردم ! آيا طايفه (و
فاميل ) من نزد شما از خدا عزيزتدند كه شما او را فراموش كرده ايد و به راستى كه
پروردگار من بر آن چه مى كنيد آگاه است . اى مردم !
(حال كه چنين است ) شما هر چه مى توانيد بكنيد و من نيز به وظيفه خود
عمل مى كنم و به زودى خواهيد دانست عذاب خواركننده به چه كسى خواهد رسيد و دروغ گو
كيست $ و شما منتظر باشيد كه من هم با شما منتظر هستم .(661)
يعنى شما منتظر عذاب موعود خدا باشيد كه من هم چشم به راه فرود آمدن آن بر شما هستم .
ابن عباس در اين جا گفته است : يعنى شما منتظر عذاب باشيد و من هم چشم به راه رحمت و
يارى حق هستم .
به هر صورت نتيجه اين خيره سرى در برابر فرستاده حق آن شد كه خداوند فرمود:
و چون فرما ما آمد، شعيب را با كسانى كه بدو ايمان آورده بودند با رحمت خويش
نجات داديم و آن كسانى را كه ستم كرده بودند، صيحه (آسمانى ) فراگرفت و در خانه
هاى خويش بى جان شدند، گويى هيچ گاه در آن نبوده اند.نابودى بر مردم مدين باد،
چنان كه قوم هود نابود شدند.(662)
در سوره شعراء داستان اين گونه شروع مى شود:
مردم اءيكه پيمبران را تكذيب كردند، آن گاه كه شعيب به آن ها گفت : چرا نمى
ترسيد كه من پيغمبرى خيرخواه براى شما هستم ، پس از خدا بترسيد و مرا اطاعت كنيد
$(663) به دنبال اين سخنان همان گفتارى را كه غالباًانبياى ديگر الهى نيز به
مردم گوشزد مى كردند، به قوم خويش فرمود: و من براى پيغمبرى خود مزدى از شما
نمى خواهم كه مزد من تنها به عهده پروردگار جهانيان است .(664)
سپس ماءموريت خود را به آنان ابلاغ كرد و فومود: اى مردم ! پيمانه را
كامل داده و كم ندهيد و با ترازوى درست وزن كنيد و از حق مردم كم نگذاريد و در زمين به
فساد مكوشيد و از آن خدايى كه شما و مردم گذشته را آفريده است ،
بترسيد.(665)
آن مردم بى شرم ، با كمال بى حيايى در پاسخ شيب گفتند: اى شعيب ! حقاًكه تو
جادوزده هستى (و جادو شده اى ). آخر تو جز بشرى مانند ما نيستى و ما تو را دروغ گو مى
پنداريم .(666)
سپس بى حيايى را از حد گذرانده و گفتند: اگر راست مى گويى ، پاره اى از آسمان
را روى ما بينداز $.(667)
شعيب در پاسخشان فرمود: پروردگار من به اعمالى كه مى كنيد، داناتر است .
سرانجام خداوند عاقبت آن ها را چنين نقل فرموده : آن ها شعيب را تكذيب كردند و به عذاب
روز (سايه آتش بار) دچار گشتند كه به راستى عذاب روزى بزرك بود و در اين جريان
عبرتى است و بيشتر آن ها مؤ من نبودند.(668)
نابينايى شعيب
برخى از مفسران در تفسير آيه 91 سوره هود، آن جا كه قوم شعيب بدو گفتند: وَ إِنّا
لَنَراكَ فِينا ضَعِيفاً ؛ ما تو را ميان خود ناتوان مى بينيم . گفته اند كه علت اين
گفتارشان آن بود كه شعيب نابينا تود و منظورشان از ضعف و ناتوانى همان ناتوانى
قوه باصره و بينايى او بود.(669) طبرى نيز همين
قول را در كتاب هود از سعيدبن جبير و ديگران
نقل كرده است (670) ولى در مقابل اينان جمعى نابينايى شعيب را انكار كرده و گفته
اند: پيغمبران الهى از بيمارى هايى كه موجب تنفر مردم باشد، مبرّا هستند و كورى چشم
نيز از همين نوع است كه در مردم ايجاد تنفر و از او دورى مى كند، از اين رو نابينايى آن
حضرت را انكار كرده اند.
در اين ميان ، گروهى به طرف دارى از دسته
اول گفته اند: نابينايى از آن نوع بيماريهايى نيست كه ايجاد تنفر كند و مانند ساير
بيمارى هايى است كه پيغمبران الهى بدان دچار مى شدند و ايجاد تنفر هم نمى كرد و
مانعى در راه تبليغ و ارشاد مردم و پذيرش آن ها نبود.
شيخ صدوق حديثى از رسول خدا(ص ) روايت كرده كه بر فرض صحت آن ، مى توان
ميان هر دو قول جمع كرده و با حدودى اشكال مطلب را بر طرف ساخت . وى به سند خود از
انَس از رسول خدا(ص ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: شعيب از عشق خدا آن قدر
گريست كه چشمش نابينا شد. پس خداى سبحان قوه بينايى را به او باز گرداند،
ولى شعيب دوباره آن قدر گريست كه نابينا شد. خداى تعالى براى بار دوم نيز او را
بينا كرد و شعيب مجدداًگريست تا نابينا شد و سومين بار نيز خداوند بيناييش را به وى
بازگرداند. هنگامى كه بار چهارم شد، خداوند بدو وحى كرد: اى شعيب !آيا براى هميشه
مى خواهى اين چنين گريه كنى ؟ اگر گريه تو به سبب ترس از آتش است ، من تو را ز
آتش دوزخ پناه داده و نجات مى دهم و اگر براى اشتياق بهشت است ، من آن را بر تو مباح
ساختم .
شعيب در جواب گفت : اى معبود و اى آقاى من ! مى دانى كه من نه به سبب ترس از دوزخ و
نه براى اشتياق بهشت تو مى گريم ، بلكه
دل بند محبت و عشق تو گشته ام و نمى توانم خوددارى كنم ، جز آن كه به
وصل ديدار تو نايل گردم . خداى سبحان بدو وحى كرد:
حال كه چنين است ، من كليم خود موسى بن عمران را به خدمت كارى تو مى گمارم .(671)
مرحوم مجلسى در توضيح اين حديث گفته است يعنى درخواست معرفت
كامل طبق استعداد، قابليت ، طاقت و توان خود مى نمود؛ يعنى پيوسته در محبت تو مى
گريم تا به سر حدّ نهايى معرفت و يقين برسم كه از آن به ديدار و لقاى حق تعبير
مى شود.(672)
سبب نزول عذاب بر قوم شعيب
راوندى در حديثى از امام سجاد(ع ) روايت كرده كه آن حضرت فرمود: نخستين كسى كه
پيمانه و ترازو براى مردم ساخت ، حضرت شعيب بود و آن ها با پيمانه و برازو
سروكار پيدا كردند، ولى پس از مدتى شروع به كم فروشى نمودند و همين سبب عذاب
الهى گرديد.(673)
در نقلى كه راوندى از وهب بن منبه و ديگران كرده چنين آمده است كه شعيب ، ايوب و بلعم
بن باعورا هر سه از فرزندان كسانى بودندكه در روز نجات ابراهيم (ع ) از آتش
نمرود به وى ايمان آورده و به همراه آن حضرت به شام هجرت كرده بودند و ابراهيم (ع
) دختران لوط را به همسرى آن ها درآورد و به گفته وى ، تمام پيمبرانى كه پس از
ابراهيم خليل و پيش از بنى اسرائيل مبعوث شدند، همگى از
نسل اينان بودند. پس خداى تعالى شعيب را به سوى مردم مدين فرستاد و آن ها قبيله و
فاميل شعيب نبودند، ولى امتى بودند كه پادشاهى ستمگر بر آن ها حكومت مى كرد به
طورى كه پادشاهان زمان ، نيروى مقاومت در برابر او نداشتند.
مردم مزبور كم فروشى مى كردند و حق ديگران را كم مى دادند، اما وقتى كالايى را
براى خود پيمانه يا وزن مى كردند، كامل و تمام پيمانه مى كردند. هم چنين به خداى
جهان نيز كافر بوده و پيامبران الهى را نيز تكذيب مى كردند و سركشى مى نمودند.
اينان زندگى پر نعمتى داشتند تا اين كه پادشاهشان به آن ها دستور داد كه خوراكى ها
را احتكار نمايند و كم فروشى كنند.شعيب به اندرز آن ها
مشغول شد (و از كم فروشى نهيشان كرد.) پادشاه ، شعيب را خواست و از او پرسيد: در
مورد دستورى كه من داده ام چه نظرى دارى ؟ آيا راضى هستى يا خشمناك ؟ شعيب اظهار كرد:
خداى تعالى به من وحى فرموده است كه هرگاه پادشاهى مانند تو رفتار كند، او را
پادشاه ستم كار مى خوانند.(674) پادشاه او را تكذيب كرد و به همراه قوم و قبيله اش
از شهر بيرون نمود و به دنبال آن عذاب الهى بر آن ها
نازل گرديد.(675)